«الثاني عشر : حجر الاستنجاءعلى التفصيل الآتي .»
«الثالث عشر : خروج الدم من الذبيحة بالمقدار المتعارف فإنـَّه مطهِّر لما بقي منه في الجوف »[1].
كلام در بيان تطهير متنجسات بود كه مطهر اينها چيست؟ يكى از آنها را مىفرمايد حجر الاستنجاء است على ما يأتى التفصيل، اين حجر الاستنجاء مطهر است آن تنجسى كه موضع نجو دارد او را از آن تنجس تطهير مىكند، اين كه مختص است به حجر اين حكم على ما سيأتى اختصاصى ندارد، كل قالع نجاست را جسم قالع نجاست را كه از محترمات نبوده باشد او مطهر است موضع النجور را على ما يأتى، چونكه اين بحث انشاء الله به زودى مىرسد، آنجا مفصلا بحث خواهيم كرد، خودش هم همين جور مىگذارد به بعد که على ما يأتى التفصيل.
« الثالث عشر: خروج الدم من الذبيحة بالمقدار المتعارف فإنَّّه مطهِّر لما بقي منه في الجوف »[2]
مطهر آخرى را كه در مقام ذكر مىفرمايد سابقا گفتيم حيوان وقتى كه مذبوح واقع شد بعد از ذبح و خروج دم از آن مذبح حيوان، مقدارى از دم متخلف مىشود در جوف حيوان و در عروق و جوف حيوان، كه عند السلاخى ربما حيوان را كه سلاخى مىكنند اين دم متخلف خارج مىشود. حكم كردهاند آن دم متخلف در جوف حيوان كه عند السلاخى و نحو ذلك خارج مىشود آن دم محكوم به طهارت است. دم، دم طاهر است. و لكن نمىشود خورد كما بينّا چونكه اكل الدم حرام است. طاهر است ولكن اكلش حرام است مگر آن مقدارى كه متعارف است و در عروق لحم مىماند ديگر آن دم، بدان جهت گوشت را در آب گذاشتيد رنگ آب متغير مىشود، آنها عيب ندارد، و اما لخته خون متخلف که در عروق باقى نمانده است كه متعارف است آنها را خوردن حرام است، ولكن دم خودش طاهر است ولو لخته باشد كثير هم باشد.
اين دم متخلف كى محكوم مىشود به طهارت؟ آن وقتى که گفتيم عند الذبح دم متعارف حيوان از مذبح خارج بشود. وقتى كه دم متعارف حيوان خارج شد، حيوانها مختلف است. حيوان كوچك است، بزرگ است، مريض است، صحيح است. هر حيوانى كه متعارف به مثل خودش دم از مذبحش خارج شد آن ما بقى كه در جوف او مىماند محكوم به طهارت است. ولكن تارة لمانعى خون از جوف به مقدار متعارف خارج نمىشود، براى اين كه سر حيوان را كه ذبح كردهاند در جايى بلند است و بدن در جايى است در محلى است كه پايين است. روى اين جهت خون به قدر متعارف از مذبح سرازير نشد، يا اينكه حيوان آن مذبحى كه در او ذبح مىكردند آن مذبح يك خرده جاى چالگى داشت سفت بود، اين حیوان را كه فرض كنيد ذبح كردند خون آمد بيرون ولكن دوباره كه حيوان نفس مىكشيد خون را برگرداند تو، بعد اين ديگر خون به قدر متعارف خارج نشد، لعلو رأس الحيوان يا لردّ نفس الحيوان خارج نشد، در اين صورت دم حيوان ولو دم متخلفش پاك است دليل نداريم. گفتيم دم حيوان نجس است. بدان جهت بايد آن دم را شست. روى اين اساس چونكه اگر به مقدار متعارف خارج نشود خون در جوف آن هم محكوم به نجاست است. گفتهاند خروج دم متعارف از ذبيحه مطهر است، يعنى آن خونى را كه در جوف مىماند مطهر او مىشود و او را تطهير مىكند، ولكن سابقا معلوم شد كه خون مادامى كه در جوف حيوان است و يا در جوف انسان است خارج نشده است دليلى بر تنجسش نداريم. اين حقيقتا مقدارى را كه از اين دم خارج مىشود آن مقدار ديگرى را تطهير نمىكند. چونكه اصلا دليلى بر نجاست او نداريم مادامى كه خارج نشده است. مراد اين است كه اين خروج متعارف موجب مىشود كه آنى كه ما فى الجوف است خارج هم بشود حكم به نجاست نشود. در حقيقت خروج مقدار متعارف مطهر نیست و مذيل نجاست نيست از آن دم فى الجوف. بلكه دافع تنجس از او است. چونكه اگر مقدار متعارف از او خارج نشود ما فى الجوف بعد از ذبح الحيوان نجس مىشود. و اما وقتى كه مقدار متعارف خارج شد ما فى الجوف ديگر نجس نمىشود، نه آنجا نجس است و نه اگر بيرون آمد نجس است. در حقيقت اين دافع تنجس از ما فى الجوف است، نه اين كه مذيل تنجس است. گفتهاند عيبى ندارد مطهر اطلاق كردن، اين مطهر اطلاق كردن خالى از تسامح نيست، چونكه مذيل تنجس نيست، بلکه اين مانع از عروض تنجس است، الاّ انّه مطهر اطلاق كردن و به اين خروج دم به قدر متعارف تطهير اطلاق كردن عيب ندارد. اين استعمال واقع است. مثل قوله سبحانه «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا»[3]، این جا تطهير به معناى ازاله نجاست نيست، به معناى دفع است. چون كه تطهير تطهير تكوينى است. چونكه تطهير در آنها تطهير تكوينى است وجود مبارك آنها را جورى خلق كرده است جورى عنايت داشته است و لطفى داشته است خداوند در خلقت آنها كه وجود آنها را طورى خلق كرده است كه آلوده نمىشود. البته آنجا مراد از رجس اخباث اعتبارى نيست مثل اينكه دست امام نجس شد بول اصابت كرد، او نيست. آن تطهير تطهير معنوى است، تطهير از معاصى است، ولكن لفظ تطهير اطلاق كردن در مواردى كه ازاله حقيقتا نباشد بلكه دفع بوده باشد طورى بكند كه ديگر نجس نشود اين اطلاق تطهير خالى از مسامحه نيست. تطهير معنايش فرض تنجس است، ولكن اين دفع كه لولا این تنجس مثلا عارض مىشد اين معنا عيبى ندارد اطلاقش ولكن خالى از مسامحه نيست.
ما اين حرف را گفتيم که گفتيم خون در باطن حيوان محكوم به نجاست نيست مادام كونه حيوانا است، و اما وقتى كه حيوان مرد، ميته شد، ميته تمام اجزاء بدنش نجس است الاّ ما استثنی كه در بحث نجاست ميته گفتيم، و خون هم در در جوف الميته از اجزاء الميتة هست نجس است، بدان جهت كه اگر سيخى را در شكم ميته كرد به نحوى كه به خون آغشته شد به عروقش رسید، ولكن سيخ در خارج آلوده نيست همين جور در آمد، آن سيخ نجس است. با آن نمىشود كباب درست كرد، بايد تطهير كرد. چرا؟ براى اين كه ميته از اعيان نجسه است، بجميع اجزائه نجس است الاّ مثل استخوان و اينها كه مستثنى است، ولكن حيوان اگر ميته نشد مذكى شد آن وقتى كه حيوان بود خونش نجس نبود چونكه در باطن نجس نيست. آن وقتى كه ذبح شد و خون متعارف خارج شد، آن وقت هم كه خون متخلف است نجس نمىشود. پس على هذا الاساس در ما نحن فيه چونكه ما ملتزم شدهايم خون در بدن حيوان و در بدن انسان مادامى که انسان و حيوان حى است نجس نيست اين خروج دم متعارف مطهر نمىشود حيوان را، بلكه اين مانع مىشود از عروض تنجس به حيوان، و ذكرنا که اطلاق تطهير به اين معنا لا بأس به.
سؤال...؟ آقا عرض مىكنم ميته آن حيوانى است كه لم تذبح ذبحا شرعيا، به هر چه چيز بميرد، اين ميته او است و محكوم به نجاست است، آن حيوانى كه موتش به تذكيه نشده است آن حيوان ميته است، در ما نحن فيه تمام اجزائش نجس است.
سؤال...؟ عرض مىكنم خون در بدنش نجس نيست. اين خروج مانع از عروض تنجس مىشود، چونكه اگر فرض بفرماييد اين متعارف خارج نشود خون در ما نحن فيه خون است ديگر ولو در جوف است نجس است، چونكه ما در حيوان دليل نداشتيم، والاّ اگر خونى را در كيسهاى ريختند در كيسه نايلونی جوف بشود، فرقى نمىكند خون نجس است.
كلام در حيوان و انسان بود، يعنى حیوان حی و انسان حى، آنجا گفتيم كه خون در بدنش دليل بر تنجس نداريم، منتهى وقتى كه حيوان حيوانيتش رفت و مرد اگر ميته باشد تذكيه نشده باشد به تمام اجزاء نجس است حتى خونش، مثل كلب و خنزير مىشود، و اما اگر ميته نباشد مذكى باشد و اين دم خارج بشود تنجس بر آن دمش ديگر عارض نمىشود. آن دمش پاك است، حتى آن دم خارج هم بشود خروج و عدم خروج فرقى ندارد بعد از موت حيوان بعد از اينكه روح از بدنش رفت، ديگر تنجس عارض نمىشود خارج بشود يا نشود دست شما هم آلوده به آن خون بشود لا بأس فيه.
« الرابع عشر : نزح المقادير المنصوصةلوقوع النجاسات المخصوصة في البئر على القول بنجاستها ووجوب نزحها »[4].
بعد يكى از مطهراتى را كه ايشان در ما نحن فيه ذكر مىفرمايد، نزح ماء البئر را مىفرمايد. بنا بر اينكه در بحث ماء البئر گذشت كه آيا ماء البئر تنجسش منحصر است به آن صورتى كه متغير بشود ماء البئر به واسطه وقوع نجاست كما اختار المتأخرين عامة كه ماء البئر فقط در يك صورت نجس مىشود كه مائش به وقوع النجاست متغير بشود، «فينزح حتى يذهب الريح و يطيب الطعم»، و قول ديگر كه مشهور عند القدماء بود، بلكه بعضى متأخرين هم مىگفتند يعنى متأخرين نه متأخرينِ متأخرينها، بلکه یعنی متأخرين نسبت به قدماء ملتزم بودند، آنها ملتزم بودند ماء البئر به وقوع اىّ نجاسة نجس مىشود. ظاهر كلامشان هم اين است كه بلا فرق در ماء بئر بین اینکه كر بشود يا قليل بشود، قلة و كثرة آنجا موضوع حكم نيست، ماء البئر به وقوع النجس نجس مىشود، و به نزح منزوحات كه در هر نجسى چقدر بايد كشيد به واسطه او پاك مىشود. ايشان هم در عروه در اين مطهر اين مطلب را مىفرمايد. مىفرمايد: نزح ماء البئر از مطهرات است، بناءً بر تنجس ماء البئر به وقوع النجاسة فيه و وجوب النزح، يعنى بناءً على وجوب النزح آن وقت از مطهرات مىشود. خوب اين معلوم است بر اينكه اگر ماء البئر نجس شد به واسطه آن منزوحاتى كه هست پاك مىشود.
انما الكلام عبارت از اين است بنا بر اين تنجس که نزح مطهر تعيينى است. يعنى ماء البئر وقتى كه به وقوع النجاسة نجس شد لا يطهر الاّ بالنزح، آیا اين جور است، يا اينكه اين نزح يكى از مطهرات است، مىشود جارى را متصل به ماء البئر كرد، و مىشود اكرارى را متصل كرد به ماء البئر، اين شلنگ را كه فعلا مرسوم است گرفته بود به آب چاه، به مجرد الاتصال پاك مىشود، كه نزح متعين نيست.
اين يك كلامى است، بنابر اينكه ما قائل بشويم به تنجس ماء البئر آیا مطهرش منحصر به نزح است يا نزح يكى از مطهرات است؟
ممكن است كسى بگويد كه نه ما دليلى نداريم كه غير از نزح ماء بئر به چيز ديگرى پاك مىشود. اگر كسى ملتزم شد ماء البئر نجس مىشود و گفت بر اينكه دليل نداريم كه چيز ديگرى مطهر مىشود نزح متعين مىشود در مطهريت، والاّ اگر گفتيم كه نزح من باب غلبه گفته شده است. آنهاى ديگر هم مطهر است، آن وقت نزح يكى از مطهرات مىشود.
اين از عبارت صاحب العروه ببينيد چه استفاده مىكنيد؟ مىگويد نزح از مطهرات است بناءً على تنجس ماء البئر و وجوب النزح، يعنى بناءً على وجوب النزح، شايد نظر ايشان اين است كه اگر ما گفتيم نزح فقط مطهر است، مطهرش نزح مىشود، اگر مرادش اين بوده باشد اين درست نيست، ما چه بگوييم كه نزح مطهر منحصر نيست، چه بگوييم كه مطهر منحصر است نزح از مطهرات است. اگر گفتيم ماء البئر به ملاقات كر و به اتصال جارى هم پاك مىشود باز نزح از مطهرات است. اين كه مىگويد بناءً على ما تنجس ماء البئر بايد در اينجا قلم را نگه مىداشت، و وجوب النزح يعنى بناءً على وجوب النزح اين وجوب النزح مدخليتى ندارد. اگر گفتيم نزح مطهر تعيينى است خوب مطهر تعيينى مىشود وجوب النزح، اگر گفتيم نه، نزح واجب نيست ملاقات كر و اتصال به جارى هم كافى است، باز اين نزح از مطهرات مىشود. منتهی مطهر منحصر نمىشود.اين بناءً على تنجس ماء البئر و وجوب النزح، اين وجوب النزح را علاوه كردن به نظر ما اين مورد ندارد، بلكه ايهام مىاندازد كه اگر گفتيم نزح واجب نيست مخير است آنجا از مطهرات نيست، نه اين را نمىشود ملتزم شد.
اما بنا بر اينكه بگوييم كه ماء بئر نجس نمىشود، «ماء البئر واسع لا يفسده شىء الاّ ان يتغير»، بناءً بر او نزح از مطهرات نيست. وقتى كه زوال تغير شد ولو بدون نزح، چونكه مطهر اتصال به ماده است. خود امام عليه السلام در آن صحيحه فرموده است. چرا پاك مىشود، فرمود لانّ له ماده، آن مطهر اتصال به ماده است منتهى مادامى كه متغير است اتصال به ماده مطهريت ندارد، وقتى كه زوال تغير شد بالنزح او بغير النزح آن وقت اتصال به ماده موجب طهارت ماء مىشود.
« الخامس عشر : تيمُّم الميِّتبدلاً عن الأغسال عند فقد الماء فإنـَّه مطهِّر لبدنه على الأقوى »[5].
بعد ايشان مطهر ديگرى را در ما نحن فيه ذكر مى کند و مىفرمايد اين هم از مطهرات است او تيمم الميت است.
مسئله، مسئله مهمى است. ايشان مىفرمايد: الخامس عشر تيمم الميت بدلا عن الاغسال عند فقد الماء فانه مطهر لبدنه على الاقوی، بما اين كه اين مسئله خيلى طول مىكشد تا برسيم آنجا، (اگر حیات هم باقی ماند توفیق پیدا کردیم)، چون طول دارد فى الجمله من شما را با مسئله آشنا مىكنم.
عرض مىكنم انسان وقتى كه مرد، موت برايش محقق شد، بلا اشكال اين انسان مسلم يا آنى كه كالمسلم است حكم مسلم را دارد مثل اولاد على تفصيلى كه در محلش گفته شده است تغسيل او واجب است. بالسدر اولا ثم بالكافور، ثم بالماء القراح، و بعد از اينكه اين غسل واقع شد اين ميتى كه هست يكفّن و يصلى عليه، وقتى كه اين ميته تغسيل شد اين ميت مسش ديگر موجب نمىشود بر اينكه انسان غسل مس به ماسّ متعلق بشود. مس بكند بعد تمام الغسل ديگر لا يوجب غسل مس را بر ماسّ، و بدنش هم پاك مىشود، ولو ميت به واسطه موت محكوم به نجاست بود ولكن عند تمام الغسل پاك مىشود.
سه تا امر مترتب است بر تغسيل الميت، الامر الاول جواز الصلاة عليه بعد تكفينه. امر دوم اين است كه الانسان لا يصير محدث بمسه. به واسطه مس ديگر محدث نمىشود. و امر سوم ارتفاع نجاست جسد ميت است. نجاست جسد ميت مرتفع مىشود. جسد ميت به موت نجس مىشود اين را سابقا اثبات كرديم، دليلش را در بحث نجاسة الميت بيان كرديم، غسل مس ميت هم آنجا انشاء الله رسيديم كه همين جور است كه كسى كه بعد الاغتسال مسّ كرد لا شئ علیه ديگر غسل مس واجب نمىشود.
كلام اين است اگر نتوانستيم ميت را تغسيل بدهيم، چرا؟ يا آب نيست، يا ميت ميتى است كه نمىشود او را غسل دارد، مثل آنهايى كه محل ابتلاء بود الان هم محل ابتلاء شايد بشود كم و بيش در تصادفات ماشينها در خراب شدن خانهها روى سر مردم، اصلا بدن خرد شده است نمىشود به اين غسل داد. چرا؟ براى اين كه اگر آب بريزيم اجزاء بدن جدا مىشود، پوست كنده مىشود، در مواردى كه بدن محفوظ بشود و به واسطه آب ريختن جلد و لحم جدا نمىشود او را بايد غسل داد ولو له شده است بدن، ولكن ديگر اين ور و آن ور را نمىكنند ميت را مثل ميت حسابى، بلکه همين آب مىريزند سه دفعه آب مىريزند به نحوى كه به تمام بدنش برسد، اگر ممكن شد اين معنا صب الماء فهو، صب ماء مىكنند ثلاث مرآة بالسدر و الكافور و القراح، و اماء صب الماء هم ممكن نشد چرا كه اجزاء جدا مىشود از همديگر، پاشيده مىشود، له شده است بدن، مشهور و معروف ما بين اصحاب ما اين است كه اگر از مواضع تيمم باقى مانده باشد كه فرض اين است يمَّم الميت ميت تيمم داده مىشود، پيش مشهور اين تيمم جاى آن امر اولى را مىگيرد. يعنى نوبت به تكفين و صلاة عليه و دفن مىرسد، و اما امران الاخران مترتبان كه يكى اين است كه مس كنيم ميت را غسل مس بر ماسّ واجب نيست. اين تيمم مثل غسل است، يا اگر كسى با رطوبت مسريه با رطوبت اين ميت كرد بعد التيمم نجس نمىشود دستش، مثل غسل است. اين امران آخران مترتبان على التيمم او لا يترتبان؟ در اين كلام است.
اصل اينكه ميت را بايد تيمم داد آن وقتى كه تغسيل ممكن نشد اين را بعضىها مناقشه كردهاند مثل صاحب المدارك،[6] گفتهاند نه غسل كه ممكن نشد ولو به صب الماء همين جور كفن مىكنند و نماز مىخوانند و دفنش مىكنند، تيمم وجوبى ندارد، والوجه فى ذلك اين است كه تيمم مشروعيتش در غسل احياء تيمم دليل دارد، اما در تغسیل میت دليلش چيست كه ميت را بايد تیمم داد؟ نه، دليل داريم ولو دو تا روايت است يكى ضعيف است ولكن يك صحيحه داريم آن صحيحه يادتان باشد دليل است بر اينكه ميت را بايد تيمم داد، آن صحيحه در جلد دوم در باب هيجده از ابواب تيمم وارد است، روايت من حيث السند صحيحه است روايت اولى[7] است در باب هيجده:
«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع عَنْ ثَلَاثَةِ نَفَرٍ- كَانُوا فِي سَفَرٍ أَحَدُهُمْ جُنُبٌ وَ الثَّانِي مَيِّتٌ- وَ الثَّالِثُ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ وَ حَضَرَتِ الصَّلَاةُ- وَ مَعَهُمْ مِنَ الْمَاءِ قَدْرُ مَا يَكْفِي أَحَدَهُمْ» ، فقط بر يكى آب هست ديگرىها ندارند. «مَنْ يَأْخُذُ الْمَاءَ وَ كَيْفَ يَصْنَعُونَ»، كه آب را برمىدارد و چه مىكند؟ «قَالَ يَغْتَسِلُ الْجُنُبُ وَ يُدْفَنُ الْمَيِّتُ بِتَيَمُّمٍ » جنب آب را برمىدارد كه او مقدم است، و ميت با تيمم دفن مىشود «وَ يَتَيَمَّمُ الَّذِي هُوَ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ» آن كسى كه وضوء ندارد تيمم مىكند. «لِأَنَّ الْغُسْلَ مِنَ الْجَنَابَةِ فَرِيضَةٌ- وَ غُسْلَ الْمَيِّتِ سُنَّةٌ وَ التَّيَمُّمَ لِلْآخَرِ جَائِزٌ ».
يك روايت ديگرى هم هست ولكن اين روايت من حيث السند ضعيف است.اين روايت در باب شانزده از ابواب غسل ميت روايت سومى[8] است:
«و عنه» يعنى شيخ قدس الله نفسه الشريف نقل مىكند باسنادش از «محمد ابن احمد ابن يحيى، عن ابى بصير»، ظاهرا ابى بصير اشتباه است، ابى نصر است. اين ابى نصر است که ابى نصير اينجا واقع شده است. «عن ايوب بن محمد الرقى» كه اينها مجاهيل است ما نمىشناسيم، «عَنْ عَمْرِو بْنِ أَيُّوبَ الْمَوْصِلِيِّ عَنْ إِسْرَائِيلَ بْنِ يُونُسَ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ السَّبِيعِيِّ» اين عمر ابن خالد از ثقات است. «عَنْ عَمْرِو بْنِ خَالِدٍ عَنْ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ» اين زيد همان زيد شهيد است. «عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ: إِنَّ قَوْماً أَتَوْا رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ- مَاتَ صَاحِبٌ لَنَا وَ هُوَ مَجْدُورٌ» همان له شده است زير ديوار، «فَإِنْ غَسَّلْنَاهُ انْسَلَخَ فَقَالَ يَمِّمُوهُ» اگر آب بريزيم بدن تكه تكه مىشود يعنى جدا مىشود، قال یمموه تيمم بدهيد، اين روايت من حيث السند ضعيف است، ولكن عمده آن صحيحه است.
يك مطلبى هم بگويم يادتان باشد، اين صحيحه را كه خدمت شما خواندم اين صحيحه را شيخ هم نقل كرده است ولكن در نقل شيخى كه هست كلام تيمم ندارد که و يدفن الميت بتيمم، ولكن آن نقل ضعيف است، بما اينكه آن نقل ضعيف است و نقل صدوق تمام است، نقل هم اگر ضعيف نبود آن سندى كه به شيخ رسيده است اين زيادت نداشت، اين سندى كه به صدوق رسيده است زيادت داشت، يؤخذ بالزيادة على ما يذكر تفصيله فی محله، نتيجه همان مي شود كه عرض مىكنيم.
پس على هذا الاساس اين مطلب كه ميت عند عدم التمكن من تغسيله و التمكن من تيممه بايد او را تيمم داد اين مرحله صاف است. اجمالش را عرض كردم.
ثم كلام در اين واقع مىشود آنى كه مترتب بر اين تيمم است تكفين ثم الصلاة ثم الدفن است. كسى اگر مس كرد بعد التيمم همان ادله مىگيرد. كدام ادله؟ آن رواياتى كه من مسّ الميت بعد برده و قبل ان يغتسل فعليه الغسل، آن روايات اطلاقش مىگيرد این ميت را، من مس الميت بعد برده و قبل تغسيله فعليه الغسل، خوب تغسيل كه نداده قبل از تغسیل است دیگر.
كسى اگر فرض بفرماييد خيلى استاد بشود خيلى جرأت داشته باشد مىگويد بر اينكه قبل تغسيله يعنى آنجايى كه تغسيل رافع حدث او است، تغسيل بما هو رافع الحدث است، (اینها را باید بحث کنید ان شاء الله) مىگويند موت خودش حدث است در ميت. اگر اين معنا ثابت بشود كه موت حدث است و تغسيل ميت آن حدث را رفع مىكند و اين وجوب الغسل که بر ما است به جهت محدث بودن بر ميت بود، اينها ثابت بشود نتيجهاش اين مىشود كه وقتى كه تيمم دادند حدث رفت، پس غسل هم بر ماسّ نمىشود، و اما النجاسة چه جور، نجاست چه جور؟ اينجا پا ديگر لنگ است. ما دليل نداريم كه اين پاك مىشود، تغسيل بود بله آنجا دليل داشتيم كه اين پاك مىشود به واسطه تغسیل، اما در ما نحن فيه آنى كه مىشود گفت تيمم قائم مقام غسل است در رفع الحدث كما فى ساير الموارد، در احياء هم همين جور است، در احياء هم تيمم قائم مقام غسل است در رفع الحدث، حدث موقتا مرتفع مىشود، ديگر محدث نيست اين حدث ندارد، بدان جهت اگر تيمم مشروع بود به مسجد وارد مىشود مىنشيند با تيمم و حدثش برداشته مىشود، اما اين كه تيمم خبث را بردارد اين را ما بايد دليل داشته باشيم، اينجور نيست كه نجس بودن بدن ميت از آثار محدث بودن ميت است، كه محدث بودنش که برداشته شد ديگر نجاستش هم برداشته بشود، دو تا حكم شده بود بر ميت، شخص وقتى كه روح از بدنش جدا شد بدنش نجس مىشود و كسى او را مس كرد غسل مس ميت بر او واجب مىشود، دو تا حكم است در عرض هم، غاية الامر كسى هنر داشته باشد، اين هنر در ماها نيست، كسى هنر داشته باشد مىگويد ميت را وقتى كه تيمم دادند مسش ديگر موجب حدث نيست، خوب موجب غسل بر شخص نيست، آن رواياتى كه من مس الميت بعد برده و قبل غسله آنها را يك جور معنا كرد كه يعنى مادام محدثا مادامی که حدثش باقی است، به تيمم حدث از بين مىرود، خيلى خوب آنجا را بخشيديم، و اما كلام در رافعيت خبث است، اينى كه دو تا امر مترتب بود، من مسّ غسل بر او واجب مىشود و من مسّ بدنش را رطبا بدنش نجس مىشود ثوبش نجس مىشود اين به تيمم برداشته مىشود اين دليلش چيست؟ مقتضاى آنى كه به او تمسك كرديم ادلهاى كه در تنجس ميت وارد بود كه ثوب من اصابت كرد به بدن ميت فاغسله اطلاقش اين است كه آن ميت را تيمم داده شده باشد يا نداده شده باشد، آن مقدارى كه متيقن است از او صورت غسل ميت است، و اما در صورتى كه تيمم داده باشند نداده باشند آنها مطلق است، بدان جهت فحول جماعتى از فقهاء عظام احياء و اموات تعليقه زدهاند بر اينكه نه اين كه تيمم رافع خبث بوده باشد مشكلٌ، خبث ميت را رفع كند تيمم ميت اين مشكلٌ، واقعا هم مشكل است به حسب ادله.
سؤال...؟ آن ميت هايى كه غسل در آنها مشروع نيست مثل شهيد آن همين جور است كه مىفرماييد، اما آنهايى كه غسل در آنها مشروع است و واجب است منتهى روى عدم تمكن ساقط شده است، كلام در اينها است كه اين ميتها را كه هست نمىگيرد، و الحمد الله رب العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص146.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص146.
[3] سوره احزاب(33)، آيه 33.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص146.
[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص147.
[6] سيد محمد بن علی عاملی، مدارک الاحکام، (بيروت، مؤسسة اهل البيت، چ1، ت(ع)، 1411ق)، ج2، ص85.
[7] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص375.
[8] وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (محمد بن احمد بن يحيی) عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ مُحَمَّدٍ الرَّقِّيِّ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَيُّوبَ الْمَوْصِلِيِّ عَنْ إِسْرَائِيلَ بْنِ يُونُسَ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ السَّبِيعِيِّ عَنْ عَمْرِو بْنِ خَالِدٍ عَنْ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ: إِنَّ قَوْماً أَتَوْا رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ- مَاتَ صَاحِبٌ لَنَا وَ هُوَ مَجْدُورٌ- فَإِنْ غَسَّلْنَاهُ انْسَلَخَ فَقَالَ يَمِّمُوهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج2، ص513.