« السادس عشر : الاستبراء بالخرطات بعد البول، وبالبول بعد خروج المني فإنَّه مطهِّر لما يخرج منه من الرطوبة المشتبهة ، لكن لا يخفى أنَّ عدَّ هذا من المطهِّرات من باب المسامحة ، والَّا ففي الحقيقة مانع عن الحكم بالنجاسة أصلاً »[1].
سيد يزدى قدس الله سره يكى از مطهرات استبراء را، ذكر می کند. می فرمايد: استبراء بالخرطات مطهر است نسبت به آن بللى كه بعد الاستبراء بالخرطات خارج مىشود، و استبراء به بول مطهر است نسبت به آن بللى كه بعد از جنابت و بعد الاستبراء بالبول خارج مىشود.
عرض مىكنم يك مطلبى در او شكى نيست و انشاء الله در بحث تخلى خواهد آمد، و آن اين است كسى كه بول كرده است و بعد البول اگر از او بللى خارج بشود كه نمىداند اين بلل از بقاياى بول است در مخرج كه خارج شد، يا مايع طاهر آخرى است كه در مجرا بود خارج شده است مثل مثلا ودى فرض كنيد، اين اگر در خارج تعبدى چيزى شارع نداشت ما مىگفتيم كه اين بللى كه خارج شده است چونكه نمىدانيم پاك است يا نجس اصل طهارتش است. کل شئ طاهر كه يكى هم اين بلل است. اگر علم نداشتيم كه اين بول است و اطمينان نداشتيم كه اين بول است احتمال مىداديم كه از حبائل بوده باشد. رطوبتى بوده باشد كه در مجرا توليد شده است و بيرون آمده است مىگفتيم كل شىء طاهر اين پاك است.
بلكه اگر اين شخص تطهير كرده است و بعد از تطهير مخرج اين بلل خارج شده است ممكن است حكم طهارتش از ناحيه استصحاب بوده باشد، بگوييم يك وقتى از اين شخص بول خارج نشده بود آن وقتى بود كه قبل از خروج اين قطره بود، الان نمىدانيم اين بول خارج شد يا نه؟ مىگوييم نه بول خارج نشده است يعنى محدث نيست، اگر وضوء گرفته است بعد از وضوء خارج شده است مىگوييم محدث هم نيست هم پاك است و هم حدث ندارد.
ولكن رواياتى وارد شده است و آن روايات ما را دلالت كرده است كه اگر اين بلل المشتبه بالبول بعد الاستبراء بالخرطات خارج شد اين حكم مىشود بر اينكه طاهر است و لا يوجب حدثا. وضوء هم گرفت است لازم نيست اعاده اين وضوء. اما اگر قبل از استبراء بالخرطات خارج شده است محكوم است بانّه بول، وضوء هم گرفته است بايد اعاده كند. شارع در حقيقت اين استبراء بالخرطات را طريق قرار داده است بر حكم به طهارت بلل و عدم كونه بولا، و الحكم كونه بول و حدثا، استبراء اگر باشد بودش طريق است بر اينكه آن بلل ليس ببول، و اگر استبراء نشده باشد اين طريق بر اين است كه آن بلل بولٌ، بدان جهت استبراء از طرق است. استبراء از طرق كشف طهارت است نه اينكه مطهر است. خود مرحوم سيد اين را در آخر مسئله هيجده خواهد گفت. عدّ الاستبراء من المطهرات اين عدّ درست نيست، بلکه اين استبراء از طرق كشف طهارت و کشف نجاست است، كه استبراء بشود كشف مىشود بر اينكه آن بلل پاك است طريق به طهارت او مىشود كه بول نيست طريق به عدم بوليت مىشود، و استبراء نشود اين طريق مىشود كه آن بلل بولٌ، شارع اين را اعتبر امارةً، اين مطهر نيست، بدان جهت فى الواقع فى علم الله اگر آن بلل از مثانه خارج شده است و بقاياى بول است كه آمده است بيرون، بول است چيزى هم او را پاك نمىكند، بول كه نجس است مخرج را با تطهير مىشود پاك کرد، و اگر نه از حبائل است و از رطوباتى است كه در مجرا توليد مىشود آن است بيرون آمده است، نه آن پاك است احتياج به مطهر هم ندارد، بدان جهت اين استبراء طريق است، هذا بالاضافة الی مسألة الاستبراء بالخرطات.
ايشان استبراء به بول را از مطهرات شمرده است. مطهر كه نمىتواند بشود، بايد اماره بشود باز، اين اماره شمردنش هم يك خرده فرضش چه جور است؟ براى اينكه فرض بفرماييد كسى از او منى خارج شده بود، بعد، استبراء به بول كرد، ولكن استبراء به خرطات نكرد. باز بلل مشتبه خارج بشود حكم به نجاست مىشود، چونكه بول كرده است و استبراء به خرطات نكرده است. اگر استبراء به خرطات بكند بله حكم مىشود كه آن بلل پاك است، و اگر استبراء بالخرطات نكند حكم مىشود كه آنى كه خارج شده است آن بلل مشتبه بول است، چونكه بعد از بول استبراء نكرده است حكم مىشود بانّه بول، كجا تطهير شد؟ كجا را تطهير كرد؟ يا كجا اماره تطهير شد؟ نه اماره تطهير است استبراء به بول، نه خودش هم از مطهرات است كما ذكرنا.
بله يك فرضى را مىشود فرض كرد كه اگر اين فرض در خارج واقع بشود، كسى منى از او خارج شده است و بول هم كرده است ولكن استبراء به خرطات نكرده است، بعد بللى خارج شد كه مىداند اين بلل بول نيست، اين را مىداند، چونكه اگر استبراء به خرطات نكند حكم مىشود كه بول است در صورتى است كه احتمال بدهد كه بلل خارج بول باشد، چونكه طريق است، طريق در صورتى است كه احتمال مصادفت با واقع داده بشود كه احتمال داده بشود که بول است، بدان جهت حكم مىشود بر اينكه او بول است، و اما اين استبراء بالخرطات نكرده است بللى خارج شد که مىداند بول نيست، بلکه يا منى است يا مذى است. يكى از اينها است. نمىداند منى است يا مذى است؟ بله در اين صورت این استبراء به بول كه كرده است حكم مىشود بر اينكه اين منى نيست، و اما اگر اين استبراء به بول را نكرده بود حكم مىشد كه مذى نيست منى است، در يك فرضى كه فرض بشود انسان بعد البول بداند كه بلل خارج بول نيست، اين ماء یا منى است او مذى است، در اين صورت استبراء به بول از طرق مىشود از امارات مىشود، چونكه استبراء به بول كرده است اين كشف مىكند بر اينكه اين بلل منى نيست، و اما اگر استبراء به بول نكرده بود نه حكم مىشود كه اين هم منى است، اين را مىشود فرض كرد.
يك كلمهاى چونكه مطلب جايش آمد بگويم كه گفتيم استبراء از امارات است، در صورتى كه استبراء بشود حكم مىشود بر اينكه آن بلل بول نيست والاّ استبراء نكند بول مىشود. اين در صورتى است كه انسان احتمال بدهد، چونكه غالبا اين بول مجرا دارد و محتمل است که قطرات بول در مجرا باقى بماند شارع استبراء بالخرطات را كه اخراج اين قطره است اگر بوده باشد اين را اماره قرار داده است، و مىدانيد كه اين اماره اماره قطعیه نيست. ممكن است انسان استبراء به خرطات بكند ولكن قطره بول در مجرا بماند. شاهدش اين است كه شاهد مىخواهيد ربما انسان بول مىكند و استبراء بالخرطات مىكند چيزى بيرون نمىآيد يا يكى دو قطره مىآيد بيرون، بعد از اين اگر اُه بكند قطره ديگر هم مىآيد. اُه كردن كه داخل استبراء نيست. اين معلوم مىشود كه اين استبراء فقط از معرضیت خارج مىكند. بدان جهت بعضىها اينجور فرمودهاند كه اگر شخصى استبراء به خرطات نكند ولكن كارى بكند كه آن كار از معرضيت خارج مىكند، مثل اين كه خيلى ايستاد خيلى هم اه اه كرد که اگر چيزى بود انداخته شده است، اگر بلل خارج بشود حكم به طهارت مىشود، اين روى اين اساس است كه عرض كردم، ان شاء الله در بحث تخلی مفصل بحث خواهیم کرد.
و كيفما كان كون الاستبراء مطهرا اين يك امر مسامحهاى است كه ربما از اغلاط شمرده مىشود، مثل آن «يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت لیطهرکم تطهیرا»[2]، آن دفع بود، او را گفتيم عيبى ندارد، در ما نحن فيه نه رفع نجاست است نه دفع نجاست است، بلكه اماره است، بدان جهت اگر فهميديم بعد الاستبراء هم که اين بلل بول است قطعا يا اطمينا، قطع نمىخواهد اطمینانا کافی است، بايد شست، فكيفما كان اين مطهر نيست.
«السابع عشر : زوال التغيير في الجاري والبئر، بل مطلق النابع بأيِّ وجه كان ، وفي عـدِّ هذا منها أيضاً مسامحةً ، وإلّا ففي الحقيقة المطهِّر هو الماء الموجود في المادة »[3].
بعد ايشان مطهر ديگرى را ذكر مىكند كه اواخر مطهرات است. آن عبارت از اين است كه جماعتى گفتهاند زوال تغير از ماء البئر بنا بر اينكه ماء البئر معتصم است يا از ماء الجارى كه ماء الجارى معتصم است زوال تغير از مطهرات است. خود مرحوم سيد يزدى مىفرمايد كه تغير از مطهرات نيست، بلكه زوال تغير شرط طهارت در ماء المعتصم است. بعد زوال تغير آنى كه آب نجس را متنجس را پاك مىكند ماء الماده است. آن ماء جارى كه متصل به ماده است، ماء البئر كه متصل به ماده است آن اتصال به ماده يعنى به مائى كه در ماده هست او مطهر است. لعلّ ايشان بهتر بود بگويد كه اتصال به ماده، چونكه اگر يادتان بوده باشد در ماء البئر و ماده ماء معتصم گفتيم كه لازم نيست ماده آب داشته باشد به صورت آب ها، اگر مادۀ ماء البئر مثل گل است، آبى ندارد گل است، آنجايى كه مثلا فرض كنيد اسفل بئر است اطراف بئر است گل است آب ندارد، ولكن اين گودى را كه كندهايم اسمش را بئر گذاشتهايم چونكه اين گلها وسطش گود است اين قطرات از آن گلى كه در اطراف است جدا مىشود جمع مىشوند آب مىشود. گفتيم عيبى ندارد اين كافى است. ماده لازم نيست ماده نبعی داشته باشد در بئر، و هكذا در جارى، اگر ماده ماده رشحى هم شد كه قطرات از او ترشح مىكند و آب جمع مىشود آن هم همين جور اعتصام مىآورد.
بدان جهت بناءا على ما ذكرنا آنى كه مطهر است اتصال ماء متنجس است بعد زوال تغيره به مادهاى كه ماده معتصم است، اعم از اينكه در ماده ماء به صورت مائى بوده باشد يا نه ماء به صورت مائى نيست ولكن ماده رشحى است، از اين ماده كه خارج مىشود به صورت ماء مىافتد، اين عيبى ندارد، اتصال به ماده از مطهرات است.
« الثامن عشر : غيبة المسلمفإنَّـها مطهِّـرة لبدنه أو لباسه أو فرشه أو ظرفه أو غير ذلك ممَّـا في يده بشروط خمسة ، الأول : أن يكون عالماً بملاقاة المذكورات للنجس الفلاني ، الثاني : علمه بكون ذلك الشيء نجساً أو متنجِّساً اجتهاداً أو تقليداً ، الثالث : استعماله لذلك الشيء فيما يشترط فيه الطهارة على وجه يكون أمارة نوعية على طهارته من باب حمل فعل المسلم على الصحة ، الرابع : علمه باشتراط الطهارة في الاستعمال المفروض ، الخامس : أن يكون تطهيره لذلك الشيء محتملاً ، وإلّا فمع العلم بعدمه لا وجه للحكم بطهارته ، بل لو علم من حاله أنـَّه لا يبالي بالنجاسة وأنَّ الطاهر والنجس عنده سواء يشكل الحكم بطهارته ، وإن كان تطهيره إيـَّاه محتملاً ، وفي اشتراط كونه بالغاً أو يكفي ولو كان صبياً مميزاً وجهان والأحوط ذلك . نعم ، لو رأينا أنَّ وليـَّه مع علمه بنجاسة بدنه أو ثوبه يجري عليه بعد غيبته آثار الطهارة لا يبعد البناء عليها ، والظاهر إلحاق الظلمة والعمى بالغيبة مع تحقق الشروط المذكورة ، ثمَّ لا يخفى أنَّ مطهَّـرية الغيبة إنَّـما هي في الظاهر ، وإلّا فالواقع على حاله ، وكذا المطهِّـر السابق وهو الاستبراء ، بخلاف سائر الاُمور المذكورة فعدُّ الغيبة من المطهِّـرات من باب المسامحة ، وإلّا فهي في الحقيقة من طرق إثبات التطهير ».[4]
بعد ايشان مطهر اخيرى را ذكر مىفرمايد كه آن مطهر اخيرى، مطهر ثمانية عشر است. مطهر هيجدهمى است كه به واسطه اين بحث مطهرات را تمام مىكند، و خود ايشان هم در آخر مىفرمايد كه اين مطهر نيست. آن غَيبة المسلم است. غِيبت بمعنای اغتیاب است، اما غَيبت يعنى در مقابل حضور كه غايب است. غَيبة المسلم اين از مطهرات است. اين مسئله، چونكه مسئلهاى است محل ابتلاء و همه مبتلا هستند به آن اين مسئله را مىخواهم مفصل بحث كنم انشاء الله.
عرض مىكنم يك مطلبى هست فى الجمله مسلم است ما بين الفقهاء، لا نعلم از آن معاريف كسى در اين معنا مخالفت كند، و او اين است، اگر ما كه فهميديم بدن مسلمانى متنجس شده است، دستش، صورتش، لبهايش چونكه از دهانش خون درآمد، يا ثوبش دیدیم متنجس شده است، مثلا فرض كنيد آب مىخورد آن آب ريخته شد به جاى نجس از بدنش كه خون داشت و ريخت روى لباسش لباسش هم نجس شد، ما ديديم اين را، يا آنى كه ما بيد المسلم است ديديم نجس است، مثل اينكه رفته بوديم خانه شخصى كه خودمان ديديم كه بچهاش شاش كرد روى اين فرش، خودمان به چشممان ديديم، يا ديديم بر اينكه بچه بول كرده بود دستش هم بولى بود زد به آن ليوان آبى که در طاقچه بود و ليوان را نجس كرد، اگر ديده شد و معلوم شد خود مسلمان يا ثياب مسلمان يا آنى كه در يد او است و در اختيار او است مثل فرشش، ظروفش و امثال ذلك اينها نجس شده است، آن مسلمان از پيش ما غايب شد، يا او رفت يا ما از آن خانه در آمديم ديگر آمديم خانه خودمان، دوباره آن مسلمان را ملاقات مىكنيم، احتمال مىدهيم كه مسلمان همان چيزهايى را كه نجس شده بود ما مىدانستيم احتمال مىدهيم كه آب كشيده است. آن ليوان را ديگر آب كشيده است. استكانها را آب كشيده است. دستش را آب كشيده است. آن ليوان را ديگر آب كشيده است. استكانها را آب كشيده است فرض كنيد، دستش را آب كشيده است. ثوبش را آب كشيده است. اتفاقا دست ما هم تَر بود خورد به همان ثوبى كه آن هفته قبل ديده بوديم نجس است، فى الجمله حكم مىشود با اين غيبة المسلم كه عرض كردم چه او غايب بشود، چونكه وقتى كه اين هم رفت او هم غايب مىشود، با غيبت مسلمى كه ثوبش نجس بود، بدنش نجس بود، فرشش نجس بود، ظروفش نجس بود با غيبت او حكم مىشود به طهارت آن اشياء، اين فى الجمله مسلم است ما بين الفقهاء.
ولكن كلام در اين است كه اين كجاها حكم مىشود به طهارتش؟ و چرا حكم مىشود به طهارتش؟ سرّش چيست؟ يك قسمتى از فقهاء هستند مثل صاحب عروه قدس الله سره که اينها را از باب ظهور حال مسلم مىدانند، و ظهور حال مسلم اين است كه اين اشياء پاك شده است، ظهور حال را براى شما توضيح بدهم درست توجه کنید: وقتى كه ما ديدهايم خود آن مسلمان هم ديد كه بچه اش دستش بولى بود به اين ليوان آب زد، يا به اين استكان چايى زد دستش را، برداشت چايى بخورد نجس كرد، خودمان مىدانيم كه آن شخص صاحبخانه ديد آنى را كه ما ديدهايم، يعنى هم ديد دست بچه با آن بول ملاقات با اين كرد، و خود صاحبخانه هم بول را نجس مىداند كما اينكه ما مىدانيم و آن ليوان هم نجس شده است، بعد اين صاحبخانهاى كه هست این لیوان را هفته دوم كه ما رفتيم آب خواستيم در همان ليوان آب آورد در همان استكان چايى آورد كه خودمان نشان گذاشته بوديم، اين را استعمال كرد آن شخص مسلمانى كه اين متاع در يد او بود استعمال كرد در شيئى كه مشروط به طهارت است، يعنى چايى آورد براى ما، آب آورد، و خودش هم اینکه اين استعمال مشروط به طهارت است او هم قبول دارد، احتمال هم مىدهيم كه الان كه آب آورده است شسته است چونكه تطهير كردهاند. اين احتمال را هم مىدهيم، با اين قيود اين استكانى كه آورده است اینکه نجس باشد پيش ما آورده باشد امرش داير ما بين دو تا احتمال است. يكى اين كه يادش رفته است اصلا غفلت كرده است كه بابا بچه هفته گذشته اينجا اين كارها را كرد. اين غفلت است. اصالة عدم الغفلة چيزى است كه در فعل هر فاعل مختارى جارى است و عقلاء به احتمال غفلت اعتناء نمىكنند. امر دوم اين است با وجود اين كه غافل نيست ملتفت است آورده است، چونكه مبالات ندارد از خدا نمىترسد، عصيان مىكند خداوند را. اين خلاف ظاهر حال مسلم است. اين مسلمان اصل اولى اين است كه از خدا مىترسد. اين كه مىگوييم اصل اولى اين است كه از خدا مىترسد ظهور حال مسلم است. اين دليل اعتبار مىخواهد علم نيست. آن ظهور در مسلمانى كه مىدانيم لا ابالى است اصلا نجس با طاهر پيش اين فرقى نيست. يك آدم بد طينتى است نه طاهر مىفهمد نه نجس، غَيبت او فايده ندارد. اينها مىگويند غيبت كسى كه يا مىدانيم مبالى به دينش هست يا احتمال مىدهيم مبالى به دين است، امر داير است به اينكه عصيان كرده باشد، و ظاهر حال مسلم اين است كه نه عصيان نمىكند با اين فعلش كه اين چايى را پيش ما آورده است يا با اين ثوب خودش نماز مىخواند كه هفته گذشته ديديم نجس است. بعد از آن مىگويم كه آن ثوب را بده من هم بپوشم نماز بخوانم، يا دستم خورد به آن جاى نجس گذشته، در اين صورت حكم مىشود كه آنهايى كه نجس بود پاك شده است، دليلش چيست؟ چونكه علم كه نمىآورد علم وجدانى، دليل اين اعتبار ظهور چيست؟ كدام آيه و روايت است؟ از آيه و روايت صحبت نكنيد، سيره متشرعه مسلمين است، از زمان معصومين سلام الله عليهم بلكه از آن زمانى كه طهارت و نجاست تشريع شده است الى يومنا هذا سيره مسلمين بر اين است، وقتى كه رفتند، اينجور بودند ديگر مردم با هم معاشرت داشتند بيوت همديگر مىرفتند، مهمانى مىرفتند. دعوت مىشدند. مجالسى بود اينها را جمع مىكرد. در آن مجالس هم مىدانيد خصوصا مهمانى ها بچه و اينها و اتفاق تنجس و اينها مىافتد اينها كه بعد همين جور ادامه مىدادند، مىرفتند تفتيش اينكه صاحبخانه اينها را آب كشيدهاى نمی کردند، اينها را كسى طلبه باشد سؤال كند ولكن اين متشرعه عوام الناسى كه همين جور از آن صدر بودند الى يومنا هذا همين جور معامله مىكنند، اين يك طايفه از فقهاء است، اين مقدارش جاى شك نيست، اين مقدار از سيره هست و بناءً بر اين، اين غيبة المسلم از امارات مىشود نه از مطهرات، مثل آن استبراء، خود مرحوم سيد يزدى در آخر مىگويد كه اين مثل مسئله سابقه استبراء از امارات طهارت است، والاّ غيبت خودش از مطهرات نيست، آب كشيده است پاك شده است، نكشيده ولو اتفاقا در نجاست باقى است، اين طريق مىشود به احراز طهارت اين ظهور حال مسلم.
در مقابل اين دسته از فقهاء، دستهاى از فقهاء هستند كه نه بابا مطلب اوسع از اين است. هر جايى كه انسان با غيبت احتمال بدهد كه آن شخص غايب تطهير كرده است متنجسات را احتمال هم بدهد حكم مىشود به طهارت، اين معامله طهارت مىكند، خود او استعمال بكند در طهارت يا بدانيم كه نجاستش را مىداند يا نمىداند اينجورها نيست. شاهدش باز همان سيره متشرعه است. يعنى سيره را اوسع ادعا كردهاند. گفتهاند اين زمان سابقى كه هست. زمان سابق اكثر مياه در اين بلادى كه مثل مدينه و امثال ذلك بود در بيوت و در قراء منحصر به ماء قليل بود كه از چاه مىكشيدند مىآوردند مصرف مىكردند، و اكثر كسانى كه مباشر بودند براى طبخ در ضيافات، طبخ مىكردند، آن مهمانى هم كه در آن عربها امر متعارفى است مهمان وارد شدن، شيعه و سنى هم كه مخلوط با همديگر بودند، اينها كه با همديگر مهمانی مىرفتند مراوده داشتند، الان هم در بلادى كه مختلط است شيعه با سنىها همين جور است. مىروند و مىآيند طعام مىخوردند، معامله مثل همديگر مىكنند. با وجود اينكه آنى كه طبخ مىكند طعام را و نحو الطعام را حاضر مىكند براى مهمان غالبا نساء هستند، نساء هم كه عدم مبالاتهن خصوصا در آن زمان، (يا اهل البصيرة در آن زمان عدم مبالاتهن)، الان هم در قراء و امثال ذلك، آنهايى كه خيلى رفت و آمد مىشود در آن قراء اينها هم در دست زنها است، اينها هم خيلى مبالات بین اينها محرز نيست بر ما كه اينها مبالات دارند، بلكه در بعضىها مقطوع العدم است كه اگر طهارت واقع بشود اتفاقى است، مىآمدند مىرفتند مىنشستند با همديگر طعامشان را مىخوردند، همینجور بود، با وجود اينكه سنىها بعض آنها بعضى چيزها را اصلا نجس نمىدانستند، اينها مخرج بول را با مسح پاك مىكنند دیگر، با همان دست مىآيند غذا مىخورند همين جور الكلام الكلام، ماء قليل هم به ورود القذر فيه كه از مسلمات شد تنجسش، چونكه مورد روايات بود، ايدی القذره ماء قليل به او اصابت بكند نجس مىكند.
با وجود اينكه همين جور است بدان جهت در ما نحن فيه فقط مىماند احتمال اينكه انشاء الله پاك است، نمىگويند اگر علم داشتند كه نجس است اطمينان داشتند به تنجس مىخوردند، اين را ادعا نمىكنم صورت علم و اطمینان خارج است، در غير صورت علم و اطمينان كه احتمال طهارت مىدادند با علم به اينكه به اين اشياء تنجس عارض شده است قطعا معامله طهارت مىكردند به مجرد احتمال الطهارة، روى اين اساس گفتهاند ديگر نه ظهور حال مسلم نيست، هر مسلمانى در يدش چيزى ديده بشود كه احتمال بدهيم پاك كرده است او را محكوم است او به طهارت، الان عبارت عروه را ببينيد، ببينيد كه عروه كدام يكى از اين فقهاء است كه گفتيم از آن قسم اول است،(قطع نوار).
مىفرمايد بر اينكه الثامن عشر مطهر هيجدهمى، غيبة المسلم غايب شدن مسلمان است، فانّها مطهِّرة لبدنه و لباسه أو فرشه، لباس و فرشش را مطهر است، أو ظرفه أو غير ذلك مما فى يده آنهايى كه در يد او هستند، يعنى چه جور اگر خودش مىگفت اين ما فى اليدم را تطهير كردهام قول ذواليد بود مسموع بود، الان اگر كه غيبت پيدا كرده است آن غيبتش هم مطهر است بشروطٍ خمسة، اين ظهور حال اين است، از اين شروط درمىآيد:
الاول ان يكون عالما بملاقات المذكورات للنجس الفلانى، بداند كه مثلا آن استكانها ملاقات كرد با آن بولى كه در دست آن بچه بود، دست بچه متنجس به بول بود.
الثانى علمه بكونه ذلك الشىء نجسا او متنجسا اجتهادا او تقليدا، بدانيم صاحبخانه كه صاحب استكانها است او هم اجتهادا یا تقليدا بول را نجس و منجس مىداند استكان را نجس مىداند.
الثالث استعماله لذلك الشىء فیما يشترط فيه الطهاره، آن شرط ثالث اين است كه هفته ديگر كه رفتيم در همان استكانها چاى آورده براى ما، استعماله لذلك الشىء فى ما يشترط فيه الطهارة على وجه يكون امارةً نوعية على طهارته، اين استعمال اماره نوعيه است كه پاك است، چونكه استكان اگر كه پاك نيست چه جور چاى آورده است، من باب حمل فعل المسلم على الصحة كه اين چاى آوردنش خلاف شرع و عصيان خدا نيست.
الرابع بدانيم بر اينكه علمه باشتراط الطهارة فى الاستعمال المفروض، كه خودش هم مىداند كه چايى را بايد در استكان پاك خورد، اين را هم مىداند.
و الخامس ان يكون تطهيره لذلك الشىء محتمل، شرط خامس اين است كه احتمال بدهيم كه آب كشيده است، و الاّ فمع العلم بعدمه بدانيم كه آب نكشيده است مثلا يادش رفته است يا اصلا بى مبالات است لا وجه للحكم بطهارته، بل لو علم من حاله انه لا يبالى بالنجاسة مبالات به نجاست ندارد و انّ الطاهر و النجس عنده سواء طاهر و نجس پيش او سواء است يشكل الحكم بطهارته، مثل اينكه خدا رحمت كند خود مرحوم، خودش ملتفت بود كه سيره اوسع است، يشكل الحكم بطهارته، جزم نكرد، حكم كردن به طهارت مشكل است، مثل اينكه خوب پايش لنگ است که نه اين سيره عام است، و ان كان تطهيره اياه محتملا مشكل مىشود، بعد مسئله ديگر كه مسئله بالغ را مىگويد.
خوب ما كدام يك از اينها را اختيار كنيم، بعضىها گفتهاند نه آنى كه از سيره مسلم است اين معنا همان است كه اين شرايط جمع بشود كه ظهور الحال تمام بشود، قدر متيقن از سيره اين است، خوب مىگوييم كه چه جور قدر متيقن از سيره اين است؟ نمىبيني مردم را، آن اهل باديه را قری را از آن صدر اول، آنها را كجا بگذاريم؟ اين جواب گفته مىشود بعضىها خواستهاند جواب بگويند كه اينكه اختلاط و اينها بود و اينها، اينها مبتنى بر اين بود كه متنجس منجس نيست، چونكه متنجس را منجس نمىدانستند، چونكه مسئله خلافى بود ديگر، يك جماعتى از فقهاء ملتزم شدند مثل محقق همدانى قدس الله سره كه متنجس منجس نيست، اين سيره به جهت اين بود كه متنجس را منجس نمىدانستند، مىرفتند و مىخوردند، و اما كسى كه متنجس را منجس بداند و بگويد دليل تمام است او اين كارها را مىكرد، اينجور سيرهاى را اين اشخاص مىكرند، بله در آن صورت هيچ اشكالى نيست.
ما هم يك وقتى در ذهنمان اين بود كه اين متنجس را منجس ندانستن موجب اين عدم مبالاتی است، عرض مىكنم بر اينكه آنها هم تقليدا یا اجتهادا متنجس را منجس نمىدانستند، آنهايى كه مسئله مىدانستند مىرفتند مىخوردند، چونكه متنجس را منجس نمىدانستند، ما هم يك وقتى در ذهنمان اين بود، يك روز صبح بود ايام زيارتى بود از منزل در نجف درآمده بودم اين دور حرم شريف على صاحبه السلام پر از زن بود، زنهاى عرب بود، ایام زیارتی بود آورده بودند با بچه، من هم مىگفتم كه اينها بى مبالاتى مىكنند، خوب سابقا در ذهنم بود كه متنجس منجس بودنش درست نيست، اين بى خود است، تا آنروز همين جور بود فكرم، خودم به چشم خودم ديدم، مادرى بچهاش، كه صبح زود بود ديگر از خواب پا شده است، عربها هم زود پا می شوند اهل بوادی هستند روى آن عادت زود بلند مىشوند، بچهها هم زود بلند مىشوند، خودم ديدم بچهاش كثافت كارى كرده است، يك كاسه آبى آورده است دستها را مىبرد در آن كاسه مىمالد به پاهاى بچه باز دوباره مىبرد، از اين احتمال صرف نظر كردم كه نه اينجور نيست، اين مسئله متنجس نيست مسئله عين النجس است، روى اين حساب مردم و مسلمانها اينجور سيرهاى داشتند با هم مراوده می کردند، ما هم وقتى كه كربلا مشرف شديم در اين راه وارد همينها مىشديم خواهى نخواه ما طعام اينها را مىخورديم، چايىاشان را مىخورديم، شيرشان را مىخورديم، به مجرد احتمال طهارت، اين هم علم سابقى ما بود از اينها، كلام اين است كه اين سيره عام است قطعى است جاى شك و شبهه نيست، و من هنا ذكرنا اين شروط خمسهاى كه صاحب العروه ذكر كرده است اينها مبنى بالاحتياط است، اظهر اعتبارى ندارد، با غيبة المسلم اگر انسان احتمال بدهد كه اين تطهير كردهاند و اين متنجس سابقى پاك شده است حكم به طهارت مىشود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص147.
[2] سوره احزاب(33)، آيه 33.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص147.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص147-148.