درس چهارصد و بیست و دوم

مطهرات

« السادس عشر : الاستبراء بالخرطات بعد البول‌، وبالبول بعد خروج المني فإنَّه مطهِّر لما يخرج منه من الرطوبة المشتبهة ، لكن لا يخفى أنَّ عدَّ هذا من المطهِّرات من باب المسامحة ، والَّا ففي الحقيقة مانع عن الحكم بالنجاسة أصلاً »[1].

مطهر بودن استبراء

سيد يزدى قدس الله سره يكى از مطهرات استبراء را، ذكر می کند. می فرمايد: استبراء بالخرطات مطهر است نسبت به آن بللى كه بعد الاستبراء بالخرطات خارج مى‏شود، و استبراء به بول مطهر است نسبت به آن بللى كه بعد از جنابت و بعد الاستبراء بالبول خارج مى‏شود.

عرض مى‏كنم يك مطلبى در او شكى نيست و انشاء الله در بحث تخلى خواهد آمد، و آن اين است كسى كه بول كرده است و بعد البول اگر از او بللى خارج بشود كه نمى‏داند اين بلل از بقاياى بول است در مخرج كه خارج شد، يا مايع طاهر آخرى است كه در مجرا بود خارج شده است مثل مثلا ودى فرض كنيد، اين اگر در خارج تعبدى چيزى شارع نداشت ما مى‏گفتيم كه اين بللى كه خارج شده است چونكه نمى‏دانيم پاك است يا نجس اصل طهارتش است. کل شئ طاهر كه يكى هم اين بلل است. اگر علم نداشتيم كه اين بول است و اطمينان نداشتيم كه اين بول است احتمال مى‏داديم كه از حبائل بوده باشد. رطوبتى بوده باشد كه در مجرا توليد شده است و بيرون آمده است مى‏گفتيم كل شى‏ء طاهر اين پاك است.

 بلكه اگر اين شخص تطهير كرده است و بعد از تطهير مخرج اين بلل خارج شده است ممكن است حكم طهارتش از ناحيه استصحاب بوده باشد، بگوييم يك وقتى از اين شخص بول خارج نشده بود آن وقتى بود كه قبل از خروج اين قطره بود، الان نمى‏دانيم اين بول خارج شد يا نه؟ مى‏گوييم نه بول خارج نشده است يعنى محدث نيست، اگر وضوء گرفته است بعد از وضوء خارج شده است مى‏گوييم محدث هم نيست هم پاك است و هم حدث ندارد.

ولكن رواياتى وارد شده است و آن روايات ما را دلالت كرده است كه اگر اين بلل المشتبه بالبول بعد الاستبراء بالخرطات خارج شد اين حكم مى‏شود بر اينكه طاهر است و لا يوجب حدثا. وضوء هم گرفت است لازم نيست اعاده اين وضوء. اما اگر قبل از استبراء بالخرطات خارج شده است محكوم است بانّه بول، وضوء هم گرفته است بايد اعاده كند. شارع در حقيقت اين استبراء بالخرطات را طريق قرار داده است بر حكم به طهارت بلل و عدم كونه بولا، و الحكم كونه بول و حدثا، استبراء اگر باشد بودش طريق است بر اينكه آن بلل ليس ببول، و اگر استبراء نشده باشد اين طريق بر اين است كه آن بلل بولٌ، بدان جهت استبراء از طرق است. استبراء از طرق كشف طهارت است نه اينكه مطهر است. خود مرحوم سيد اين را در آخر مسئله هيجده خواهد گفت. عدّ الاستبراء من المطهرات اين عدّ درست نيست، بلکه اين استبراء از طرق كشف طهارت و کشف نجاست است، كه استبراء بشود كشف مى‏شود بر اينكه آن بلل پاك است طريق به طهارت او مى‏شود كه بول نيست طريق به عدم بوليت مى‏شود، و استبراء نشود اين طريق مى‏شود كه آن بلل بولٌ، شارع اين را اعتبر امارةً، اين مطهر نيست، بدان جهت فى الواقع فى علم الله اگر آن بلل از مثانه خارج شده است و بقاياى بول است كه آمده است بيرون، بول است چيزى هم او را پاك نمى‏كند، بول كه نجس است مخرج را با تطهير مى‏شود پاك کرد، و اگر نه از حبائل است و از رطوباتى است كه در مجرا توليد مى‏شود آن است بيرون آمده است، نه آن پاك است احتياج به مطهر هم ندارد، بدان جهت اين استبراء طريق است، هذا بالاضافة الی مسألة الاستبراء بالخرطات.

 ايشان استبراء به بول را از مطهرات شمرده است. مطهر كه نمى‏تواند بشود، بايد اماره بشود باز، اين اماره شمردنش هم‏ يك خرده فرضش چه جور است؟ براى اينكه فرض بفرماييد كسى از او منى خارج شده بود، بعد، استبراء به بول كرد، ولكن استبراء به خرطات نكرد. باز بلل مشتبه خارج بشود حكم به نجاست مى‏شود، چونكه بول كرده است و استبراء به خرطات نكرده است. اگر استبراء به خرطات بكند بله حكم مى‏شود كه آن بلل پاك است، و اگر استبراء بالخرطات نكند حكم مى‏شود كه آنى كه خارج شده است آن بلل مشتبه بول است، چونكه بعد از بول استبراء نكرده است حكم مى‏شود بانّه بول، كجا تطهير شد؟ كجا را تطهير كرد؟ يا كجا اماره تطهير شد؟ نه اماره تطهير است استبراء به بول، نه خودش هم از مطهرات است كما ذكرنا.

بله يك فرضى را مى‏شود فرض كرد كه اگر اين فرض در خارج واقع بشود، كسى منى از او خارج شده است و بول هم كرده است ولكن استبراء به خرطات نكرده است، بعد بللى خارج شد كه مى‏داند اين بلل بول نيست، اين را مى‏داند، چونكه اگر استبراء به خرطات نكند حكم مى‏شود كه بول است در صورتى است كه احتمال بدهد كه بلل خارج بول باشد، چونكه طريق است، طريق در صورتى است كه احتمال مصادفت با واقع داده بشود كه احتمال داده بشود که بول است، بدان جهت حكم مى‏شود بر اينكه او بول است، و اما اين استبراء بالخرطات نكرده است بللى خارج شد که مى‏داند بول نيست، بلکه يا منى است يا مذى است. يكى از اينها است. نمى‏داند منى است يا مذى است؟ بله در اين صورت این استبراء به بول كه كرده است حكم مى‏شود بر اينكه اين منى نيست، و اما اگر اين استبراء به بول را نكرده بود حكم مى‏شد كه مذى نيست منى است، در يك فرضى كه فرض بشود انسان بعد البول بداند كه بلل خارج بول نيست، اين ماء یا منى است او مذى است، در اين صورت استبراء به بول از طرق مى‏شود از امارات مى‏شود، چونكه استبراء به بول كرده است اين كشف مى‏كند بر اينكه اين بلل منى نيست، و اما اگر استبراء به بول نكرده بود نه حكم مى‏شود كه اين هم منى است، اين را مى‏شود فرض كرد.

يك كلمه‏اى چونكه مطلب جايش آمد بگويم كه گفتيم استبراء از امارات است، در صورتى كه استبراء بشود حكم مى‏شود بر اينكه آن بلل بول نيست والاّ استبراء نكند بول مى‏شود. اين در صورتى است كه انسان احتمال بدهد، چونكه غالبا اين بول مجرا دارد و محتمل است که قطرات بول در مجرا باقى بماند شارع استبراء بالخرطات را كه اخراج اين قطره است اگر بوده باشد اين را اماره قرار داده است، و مى‏دانيد كه اين اماره اماره قطعیه نيست. ممكن است انسان استبراء به خرطات بكند ولكن قطره بول در مجرا بماند. شاهدش اين است كه شاهد مى‏خواهيد ربما انسان بول مى‏كند و استبراء بالخرطات مى‏كند چيزى بيرون نمى‏آيد يا يكى دو قطره مى‏آيد بيرون، بعد از اين اگر اُه بكند قطره ديگر هم مى‏آيد. اُه كردن كه داخل استبراء نيست. اين معلوم مى‏شود كه اين استبراء فقط از معرضیت خارج مى‏كند. بدان جهت بعضى‏ها اينجور فرموده‏اند كه اگر شخصى استبراء به خرطات نكند ولكن كارى بكند كه آن كار از معرضيت خارج مى‏كند، مثل اين كه خيلى ايستاد خيلى هم اه اه كرد که اگر چيزى بود انداخته شده است، اگر بلل خارج بشود حكم به طهارت مى‏شود، اين روى اين اساس است كه عرض كردم، ان شاء الله در بحث تخلی مفصل بحث خواهیم کرد.

 و كيفما كان كون الاستبراء مطهرا اين يك امر مسامحه‏اى است كه ربما از اغلاط شمرده مى‏شود، مثل آن «يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت لیطهرکم تطهیرا»[2]، آن دفع بود، او را گفتيم عيبى ندارد، در ما نحن فيه نه رفع نجاست است نه دفع نجاست است، بلكه اماره است، بدان جهت اگر فهميديم بعد الاستبراء هم که اين بلل بول است قطعا يا اطمينا، قطع نمى‏خواهد اطمینانا کافی است، بايد شست، فكيفما كان اين مطهر نيست.

مطهر بودن زوال تغيير در آب های نابع

«السابع عشر : زوال التغيير في الجاري والبئر‌، بل مطلق النابع بأيِّ وجه كان ، وفي عـدِّ هذا منها أيضاً مسامحةً ، وإلّا ففي الحقيقة المطهِّر هو الماء الموجود في المادة »[3].

بعد ايشان مطهر ديگرى را ذكر مى‏كند كه اواخر مطهرات است. آن عبارت از اين است كه جماعتى گفته‏اند زوال تغير از ماء البئر بنا بر اينكه ماء البئر معتصم است يا از ماء الجارى كه ماء الجارى معتصم است زوال تغير از مطهرات است. خود مرحوم سيد يزدى مى‏فرمايد كه تغير از مطهرات نيست، بلكه زوال تغير شرط طهارت در ماء المعتصم است. بعد زوال تغير آنى كه آب نجس را متنجس را پاك مى‏كند ماء الماده است. آن ماء جارى كه متصل به ماده است، ماء البئر كه متصل به ماده است آن اتصال به ماده يعنى به مائى كه در ماده هست او مطهر است. لعلّ ايشان بهتر بود بگويد كه اتصال به ماده، چونكه اگر يادتان بوده باشد در ماء البئر و ماده ماء معتصم گفتيم كه لازم نيست ماده آب داشته باشد به صورت آب ها، اگر مادۀ ماء البئر مثل گل است، آبى ندارد گل است، آنجايى كه مثلا فرض كنيد اسفل بئر است اطراف بئر است گل است آب ندارد، ولكن اين گودى را كه كنده‏ايم اسمش را بئر گذاشته‏ايم چونكه اين گل‏ها وسطش گود است اين قطرات از آن گلى كه در اطراف است جدا مى‏شود جمع مى‏شوند آب مى‏شود. گفتيم عيبى ندارد اين كافى است. ماده لازم نيست ماده نبعی داشته باشد در بئر، و هكذا در جارى، اگر ماده ماده رشحى هم شد كه قطرات از او ترشح مى‏كند و آب جمع مى‏شود آن هم همين جور اعتصام مى‏آورد.

بدان جهت بناءا على ما ذكرنا آنى كه مطهر است اتصال ماء متنجس است بعد زوال تغيره به ماده‏اى كه ماده معتصم است، اعم از اينكه در ماده ماء به صورت مائى بوده باشد يا نه ماء به صورت مائى نيست ولكن ماده رشحى است، از اين ماده كه خارج مى‏شود به صورت ماء مى‏افتد، اين عيبى ندارد، اتصال به ماده از مطهرات است.

مطهر بودن غائب شدن مسلمان

« الثامن عشر : غيبة المسلم‌فإنَّـها مطهِّـرة لبدنه أو لباسه أو فرشه أو ظرفه أو غير ذلك ممَّـا في يده بشروط خمسة ، الأول : أن يكون عالماً بملاقاة المذكورات للنجس الفلاني ، الثاني : علمه بكون ذلك الشي‌ء نجساً أو متنجِّساً اجتهاداً أو تقليداً ، الثالث : استعماله لذلك الشيء فيما يشترط فيه الطهارة على وجه يكون أمارة نوعية على طهارته من باب حمل فعل‌ ‌المسلم على الصحة ، الرابع : علمه باشتراط الطهارة في الاستعمال المفروض ، الخامس : أن يكون تطهيره لذلك الشيء محتملاً ، وإلّا فمع العلم بعدمه لا وجه للحكم بطهارته ، بل لو علم من حاله أنـَّه لا يبالي بالنجاسة وأنَّ الطاهر والنجس عنده سواء يشكل الحكم بطهارته ، وإن كان تطهيره إيـَّاه محتملاً ، وفي اشتراط كونه بالغاً أو يكفي ولو كان صبياً مميزاً وجهان والأحوط ذلك . نعم ، لو رأينا أنَّ وليـَّه مع علمه بنجاسة بدنه أو ثوبه يجري عليه بعد غيبته آثار الطهارة لا يبعد البناء عليها ، والظاهر إلحاق الظلمة والعمى بالغيبة مع تحقق الشروط المذكورة ، ثمَّ لا يخفى أنَّ مطهَّـرية الغيبة إنَّـما هي في الظاهر ، وإلّا فالواقع على حاله ، وكذا المطهِّـر السابق وهو الاستبراء ، بخلاف سائر الاُمور المذكورة فعدُّ الغيبة من المطهِّـرات من باب المسامحة ، وإلّا فهي في الحقيقة من طرق إثبات التطهير ».[4]

بعد ايشان مطهر اخيرى را ذكر مى‏فرمايد كه آن مطهر اخيرى، مطهر ثمانية عشر است. مطهر هيجدهمى است كه به واسطه اين بحث مطهرات را تمام مى‏كند، و خود ايشان هم در آخر مى‏فرمايد كه اين مطهر نيست. آن غَيبة المسلم است. غِيبت بمعنای اغتیاب است، اما غَيبت يعنى در مقابل حضور كه غايب است. غَيبة المسلم اين از مطهرات است. اين مسئله، چونكه مسئله‏اى است محل ابتلاء و همه مبتلا هستند به آن اين مسئله را مى‏خواهم مفصل بحث كنم انشاء الله.

عرض مى‏كنم يك مطلبى هست فى الجمله مسلم است ما بين الفقهاء، لا نعلم از آن معاريف كسى در اين معنا مخالفت كند، و او اين است، اگر ما كه فهميديم بدن مسلمانى متنجس شده است، دستش، صورتش، لبهايش چونكه از دهانش خون درآمد، يا ثوبش دیدیم متنجس شده است، مثلا فرض كنيد آب مى‏خورد آن آب ريخته شد به جاى نجس از بدنش كه خون داشت و ريخت روى لباسش لباسش هم نجس شد، ما ديديم اين را، يا آنى كه ما بيد المسلم است ديديم نجس است، مثل اينكه رفته بوديم خانه شخصى كه خودمان ديديم كه بچه‏اش شاش كرد روى اين فرش، خودمان به چشممان ديديم، يا ديديم بر اينكه بچه بول كرده بود دستش هم بولى بود زد به آن ليوان آبى که در طاقچه بود و ليوان را نجس كرد، اگر ديده شد و معلوم شد خود مسلمان يا ثياب مسلمان يا آنى كه در يد او است و در اختيار او است مثل فرشش، ظروفش و امثال ذلك اينها نجس شده است، آن مسلمان از پيش ما غايب شد، يا او رفت يا ما از آن خانه در آمديم ديگر آمديم خانه خودمان، دوباره آن مسلمان را ملاقات مى‏كنيم، احتمال مى‏دهيم كه مسلمان همان چيزهايى را كه نجس شده بود ما مى‏دانستيم احتمال مى‏دهيم كه آب كشيده است. آن ليوان را ديگر آب كشيده است. استكان‏ها را آب كشيده است. دستش را آب كشيده است. آن ليوان را ديگر آب كشيده است. استكان‏ها را آب كشيده است فرض كنيد، دستش را آب كشيده است. ثوبش را آب كشيده است. اتفاقا دست ما هم تَر بود خورد به همان ثوبى كه آن هفته قبل ديده بوديم نجس است، فى الجمله حكم مى‏شود با اين غيبة المسلم كه عرض كردم چه او غايب بشود، چونكه وقتى كه اين هم رفت او هم غايب مى‏شود، با غيبت مسلمى كه ثوبش نجس بود، بدنش نجس بود، فرشش نجس بود، ظروفش نجس بود با غيبت او حكم مى‏شود به طهارت آن اشياء، اين فى الجمله مسلم است ما بين الفقهاء.

 ولكن كلام در اين است كه اين كجاها حكم مى‏شود به طهارتش؟ و چرا حكم مى‏شود به طهارتش؟ سرّش چيست؟ يك قسمتى از فقهاء هستند مثل صاحب عروه قدس الله سره که اينها را از باب ظهور حال مسلم مى‏دانند، و ظهور حال مسلم اين است كه اين اشياء پاك شده است، ظهور حال را براى شما توضيح بدهم درست توجه کنید: وقتى كه ما ديده‏ايم خود آن مسلمان هم ديد كه بچه اش دستش بولى بود به اين ليوان آب زد، يا به اين استكان چايى زد دستش را، برداشت چايى‏ بخورد نجس كرد، خودمان مى‏دانيم كه آن شخص صاحبخانه ديد آنى را كه ما ديده‏ايم، يعنى هم ديد دست بچه با آن بول ملاقات با اين كرد، و خود صاحبخانه هم بول را نجس مى‏داند كما اينكه ما مى‏دانيم و آن ليوان هم نجس شده است، بعد اين صاحبخانه‏اى كه هست این لیوان را هفته دوم كه ما رفتيم آب خواستيم در همان ليوان آب آورد در همان استكان چايى آورد كه خودمان نشان گذاشته بوديم، اين را استعمال كرد آن شخص مسلمانى كه اين متاع در يد او بود استعمال كرد در شيئى كه مشروط به طهارت است، يعنى چايى آورد براى ما، آب آورد، و خودش هم اینکه اين استعمال مشروط به طهارت است او هم قبول دارد، احتمال هم مى‏دهيم كه الان كه آب آورده است شسته است چونكه تطهير كرده‏اند. اين احتمال را هم مى‏دهيم، با اين قيود اين استكانى كه آورده است اینکه نجس باشد پيش ما آورده باشد امرش داير ما بين دو تا احتمال است. يكى اين كه يادش رفته است اصلا غفلت كرده است كه بابا بچه هفته گذشته اينجا اين كارها را كرد. اين غفلت است. اصالة عدم الغفلة چيزى است كه در فعل هر فاعل مختارى جارى است و عقلاء به احتمال غفلت اعتناء نمى‏كنند. امر دوم اين است با وجود اين كه غافل نيست ملتفت است آورده است، چونكه مبالات ندارد از خدا نمى‏ترسد، عصيان مى‏كند خداوند را. اين خلاف ظاهر حال مسلم است. اين مسلمان اصل اولى اين است كه از خدا مى‏ترسد. اين كه مى‏گوييم اصل اولى اين است كه از خدا مى‏ترسد ظهور حال مسلم است. اين دليل اعتبار مى‏خواهد علم نيست. آن ظهور در مسلمانى كه مى‏دانيم لا ابالى است اصلا نجس با طاهر پيش اين فرقى نيست. يك آدم بد طينتى است نه طاهر مى‏فهمد نه نجس، غَيبت او فايده ندارد. اينها مى‏گويند غيبت كسى كه يا مى‏دانيم مبالى به دينش هست يا احتمال مى‏دهيم مبالى به دين است، امر داير است به اينكه عصيان كرده باشد، و ظاهر حال مسلم اين است كه نه عصيان نمى‏كند با اين فعلش كه اين چايى را پيش ما آورده است يا با اين ثوب خودش نماز مى‏خواند كه هفته گذشته ديديم نجس است. بعد از آن مى‏گويم كه آن ثوب را بده من هم بپوشم نماز بخوانم، يا دستم خورد به آن جاى نجس گذشته، در اين صورت حكم مى‏شود كه آنهايى كه نجس بود پاك شده است، دليلش چيست؟ چونكه علم كه نمى‏آورد علم وجدانى، دليل اين اعتبار ظهور چيست؟ كدام آيه و روايت است؟ از آيه و روايت صحبت نكنيد، سيره متشرعه مسلمين است، از زمان معصومين سلام الله عليهم بلكه از آن زمانى كه طهارت و نجاست تشريع شده است الى يومنا هذا سيره مسلمين بر اين است، وقتى كه رفتند، اينجور بودند ديگر مردم با هم معاشرت داشتند بيوت همديگر مى‏رفتند، مهمانى مى‏رفتند. دعوت مى‏شدند. مجالسى بود اينها را جمع مى‏كرد. در آن مجالس هم مى‏دانيد خصوصا مهمانى ها بچه و اينها و اتفاق تنجس و اينها مى‏افتد اينها كه بعد همين جور ادامه مى‏دادند، مى‏رفتند تفتيش اينكه صاحبخانه اينها را آب كشيده‏اى نمی کردند، اينها را كسى طلبه باشد سؤال كند ولكن اين متشرعه عوام الناسى كه همين جور از آن صدر بودند الى يومنا هذا همين جور معامله مى‏كنند، اين يك طايفه از فقهاء است، اين مقدارش جاى شك نيست، اين مقدار از سيره هست و بناءً بر اين، اين غيبة المسلم از امارات مى‏شود نه از مطهرات، مثل آن استبراء، خود مرحوم سيد يزدى در آخر مى‏گويد كه اين مثل مسئله سابقه استبراء از امارات طهارت است، والاّ غيبت خودش از مطهرات نيست، آب كشيده است پاك شده است، نكشيده ولو اتفاقا در نجاست باقى است، اين طريق مى‏شود به احراز طهارت اين ظهور حال مسلم.

 در مقابل اين دسته از فقهاء، دسته‏اى از فقهاء هستند كه نه بابا مطلب اوسع از اين است. هر جايى كه انسان با غيبت احتمال بدهد كه آن شخص غايب تطهير كرده است متنجسات را احتمال هم بدهد حكم مى‏شود به طهارت، اين معامله طهارت مى‏كند، خود او استعمال بكند در طهارت يا بدانيم كه نجاستش را مى‏داند يا نمى‏داند اينجورها نيست. شاهدش باز همان سيره متشرعه است. يعنى سيره را اوسع ادعا كرده‏اند. گفته‏اند اين زمان سابقى كه هست. زمان سابق اكثر مياه در اين بلادى كه مثل مدينه و امثال ذلك بود در بيوت و در قراء منحصر به ماء قليل بود كه از چاه مى‏كشيدند مى‏آوردند مصرف مى‏كردند، و اكثر كسانى كه مباشر بودند براى طبخ در ضيافات، طبخ مى‏كردند، آن مهمانى هم كه در آن عربها امر متعارفى است مهمان وارد شدن، شيعه و سنى هم كه مخلوط با همديگر بودند، اينها كه با همديگر مهمانی مى‏رفتند مراوده داشتند، الان هم در بلادى كه مختلط است شيعه با سنى‏ها همين جور است. مى‏روند و مى‏آيند طعام مى‏خوردند، معامله مثل همديگر مى‏كنند. با وجود اينكه آنى كه طبخ مى‏كند طعام را و نحو الطعام را حاضر مى‏كند براى مهمان غالبا نساء هستند، نساء هم كه عدم مبالاتهن خصوصا در آن زمان، (يا اهل البصيرة در آن زمان عدم مبالاتهن)، الان هم در قراء و امثال ذلك، آنهايى كه خيلى رفت و آمد مى‏شود در آن قراء اينها هم در دست زن‏ها است، اينها هم خيلى مبالات بین اينها محرز نيست بر ما كه اينها مبالات دارند، بلكه در بعضى‏ها مقطوع العدم است كه اگر طهارت واقع بشود اتفاقى است، مى‏آمدند مى‏رفتند مى‏نشستند با همديگر طعامشان را مى‏خوردند، همینجور بود، با وجود اينكه سنى‏ها بعض آنها بعضى چيزها را اصلا نجس نمى‏دانستند، اينها مخرج بول را با مسح پاك مى‏كنند دیگر، با همان دست مى‏آيند غذا مى‏خورند همين جور الكلام الكلام، ماء قليل هم به ورود القذر فيه كه از مسلمات شد تنجسش، چونكه مورد روايات بود، ايدی القذره ماء قليل به او اصابت بكند نجس مى‏كند.

با وجود اينكه همين جور است بدان جهت در ما نحن فيه فقط مى‏ماند احتمال اينكه انشاء الله پاك است، نمى‏گويند اگر علم داشتند كه نجس است اطمينان داشتند به تنجس مى‏خوردند، اين را ادعا نمى‏كنم صورت علم و اطمینان خارج است، در غير صورت علم و اطمينان كه احتمال طهارت مى‏دادند با علم به اينكه به اين اشياء تنجس عارض شده است قطعا معامله طهارت مى‏كردند به مجرد احتمال الطهارة، روى اين اساس گفته‏اند ديگر نه ظهور حال مسلم نيست، هر مسلمانى در يدش چيزى ديده بشود كه احتمال بدهيم پاك كرده است او را محكوم است او به طهارت، الان عبارت عروه را ببينيد، ببينيد كه عروه كدام يكى از اين فقهاء است كه گفتيم از آن قسم اول است،(قطع نوار).

 مى‏فرمايد بر اينكه الثامن عشر مطهر هيجدهمى، غيبة المسلم غايب شدن مسلمان است، فانّها مطهِّرة لبدنه و لباسه أو فرشه، لباس و فرشش را مطهر است، أو ظرفه أو غير ذلك مما فى يده آنهايى كه در يد او هستند، يعنى چه جور اگر خودش مى‏گفت اين ما فى اليدم را تطهير كرده‏ام قول ذواليد بود مسموع بود، الان اگر كه غيبت پيدا كرده است آن غيبتش هم مطهر است بشروطٍ خمسة، اين ظهور حال اين است، از اين شروط درمى‏آيد:

شروط مطهر بودن غايب شدن مسلمان

 الاول ان يكون عالما بملاقات المذكورات للنجس الفلانى، بداند كه مثلا آن استكانها ملاقات كرد با آن بولى كه در دست آن بچه بود، دست بچه متنجس به بول بود.

الثانى علمه بكونه ذلك الشى‏ء نجسا او متنجسا اجتهادا او تقليدا، بدانيم صاحبخانه كه صاحب استكانها است او هم اجتهادا یا تقليدا بول را نجس و منجس مى‏داند استكان را نجس مى‏داند.

الثالث استعماله لذلك الشى‏ء فیما يشترط فيه الطهاره، آن شرط ثالث اين است كه هفته ديگر كه رفتيم در همان استكانها چاى آورده براى ما، استعماله لذلك الشى‏ء فى ما يشترط فيه الطهارة على وجه يكون امارةً نوعية على طهارته، اين استعمال اماره نوعيه است كه پاك است، چونكه استكان اگر كه پاك نيست چه جور چاى آورده است، من باب حمل فعل المسلم على الصحة كه اين چاى آوردنش خلاف شرع و عصيان خدا نيست.

الرابع بدانيم بر اينكه علمه باشتراط الطهارة فى الاستعمال المفروض، كه خودش هم مى‏داند كه چايى را بايد در استكان پاك خورد، اين را هم مى‏داند.

و الخامس ان يكون تطهيره لذلك الشى‏ء محتمل، شرط خامس اين است كه احتمال بدهيم كه آب كشيده است، و الاّ فمع العلم بعدمه بدانيم كه آب نكشيده است مثلا يادش رفته است يا اصلا بى مبالات است لا وجه للحكم بطهارته، بل لو علم من حاله انه لا يبالى بالنجاسة مبالات به نجاست ندارد و انّ الطاهر و النجس عنده سواء طاهر و نجس‏ پيش او سواء است يشكل الحكم بطهارته، مثل اينكه خدا رحمت كند خود مرحوم، خودش ملتفت بود كه سيره اوسع است، يشكل الحكم بطهارته، جزم نكرد، حكم كردن به طهارت مشكل است، مثل اينكه خوب پايش لنگ است که نه اين سيره عام است، و ان كان تطهيره اياه محتملا مشكل مى‏شود، بعد مسئله ديگر كه مسئله بالغ را مى‏گويد.

خوب ما كدام يك از اينها را اختيار كنيم، بعضى‏ها گفته‏اند نه آنى كه از سيره مسلم است اين معنا همان است كه اين شرايط جمع بشود كه ظهور الحال تمام بشود، قدر متيقن از سيره اين است، خوب مى‏گوييم كه چه جور قدر متيقن از سيره اين است؟ نمى‏بيني مردم را، آن اهل باديه را قری را از آن صدر اول، آنها را كجا بگذاريم؟ اين جواب گفته مى‏شود بعضى‏ها خواسته‏اند جواب بگويند كه اينكه اختلاط و اينها بود و اينها، اينها مبتنى بر اين بود كه متنجس منجس نيست، چونكه متنجس را منجس نمى‏دانستند، چونكه مسئله خلافى بود ديگر، يك جماعتى از فقهاء ملتزم شدند مثل محقق همدانى قدس الله سره كه متنجس منجس نيست، اين سيره به جهت اين بود كه متنجس را منجس نمى‏دانستند، مى‏رفتند و مى‏خوردند، و اما كسى كه متنجس را منجس بداند و بگويد دليل تمام است او اين كارها را مى‏كرد، اينجور سيره‏اى را اين اشخاص مى‏كرند، بله در آن صورت هيچ اشكالى نيست.

ما هم يك وقتى در ذهنمان اين بود كه اين متنجس را منجس ندانستن موجب اين عدم مبالاتی است، عرض مى‏كنم بر اينكه آنها هم تقليدا یا اجتهادا متنجس را منجس نمى‏دانستند، آنهايى كه مسئله مى‏دانستند مى‏رفتند مى‏خوردند، چونكه متنجس را منجس نمى‏دانستند، ما هم يك وقتى در ذهنمان اين بود، يك روز صبح بود ايام زيارتى بود از منزل در نجف درآمده بودم اين دور حرم شريف على صاحبه السلام پر از زن بود، زنهاى عرب بود، ایام زیارتی بود آورده بودند با بچه، من هم مى‏گفتم كه اينها بى مبالاتى مى‏كنند، خوب سابقا در ذهنم بود كه متنجس منجس بودنش درست نيست، اين بى خود است، تا آنروز همين جور بود فكرم، خودم به چشم خودم ديدم، مادرى بچه‏اش، كه صبح زود بود ديگر از خواب پا شده است، عربها هم زود پا می شوند اهل بوادی هستند روى آن عادت زود بلند مى‏شوند، بچه‏ها هم زود بلند مى‏شوند، خودم ديدم بچه‏اش كثافت كارى كرده است، يك كاسه آبى آورده است دستها را مى‏برد در آن كاسه مى‏مالد به پاهاى بچه باز دوباره مى‏برد، از اين احتمال صرف نظر كردم كه نه اينجور نيست، اين مسئله متنجس نيست مسئله عين النجس است، روى اين حساب مردم و مسلمانها اينجور سيره‏اى داشتند با هم مراوده می کردند، ما هم وقتى كه كربلا مشرف شديم در اين راه وارد همين‏ها مى‏شديم خواهى نخواه ما طعام اينها را مى‏خورديم، چايى‏اشان را مى‏خورديم، شيرشان را مى‏خورديم، به مجرد احتمال طهارت، اين هم علم سابقى ما بود از اينها، كلام اين است كه اين سيره عام است قطعى است جاى شك و شبهه نيست، و من هنا ذكرنا اين شروط خمسه‏اى كه صاحب العروه ذكر كرده است اينها مبنى بالاحتياط است، اظهر اعتبارى ندارد، با غيبة المسلم اگر انسان احتمال بدهد كه اين تطهير كرده‏اند و اين متنجس سابقى پاك شده است حكم به طهارت مى‏شود.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص147.

[2] سوره احزاب(33)، آيه 33.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص147.

[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص147-148.