درس چهارصد و بیست و سوم‏

مطهرات

« الثامن عشر : غيبة المسلم‌فإنَّـها مطهِّـرة لبدنه أو لباسه أو فرشه أو ظرفه أو غير ذلك ممَّـا في يده بشروط خمسة ، الأول : أن يكون عالماً بملاقاة المذكورات للنجس الفلاني ، الثاني : علمه بكون ذلك الشي‌ء نجساً أو متنجِّساً اجتهاداً أو تقليداً ، الثالث : استعماله لذلك الشيء فيما يشترط فيه الطهارة على وجه يكون أمارة نوعية على طهارته من باب حمل فعل‌ ‌المسلم على الصحة ، الرابع : علمه باشتراط الطهارة في الاستعمال المفروض ، الخامس : أن يكون تطهيره لذلك الشيء محتملاً ، وإلّا فمع العلم بعدمه لا وجه للحكم بطهارته ، بل لو علم من حاله أنـَّه لا يبالي بالنجاسة وأنَّ الطاهر والنجس عنده سواء يشكل الحكم بطهارته ، وإن كان تطهيره إيـَّاه محتملاً ، وفي اشتراط كونه بالغاً أو يكفي ولو كان صبياً مميزاً وجهان والأحوط ذلك . نعم ، لو رأينا أنَّ وليـَّه مع علمه بنجاسة بدنه أو ثوبه يجري عليه بعد غيبته آثار الطهارة لا يبعد البناء عليها ، والظاهر إلحاق الظلمة والعمى بالغيبة مع تحقق الشروط المذكورة ، ثمَّ لا يخفى أنَّ مطهَّـرية الغيبة إنَّـما هي في الظاهر ، وإلّا فالواقع على حاله ، وكذا المطهِّـر السابق وهو الاستبراء ، بخلاف سائر الاُمور المذكورة فعدُّ الغيبة من المطهِّـرات من باب المسامحة ، وإلّا فهي في الحقيقة من طرق إثبات التطهير ».[1]

دو مسلک در مسأله مورد بحث

عرض كرديم در مطهريت غَيبت دو مسلك هست.

مسلک نخست: اماره بودن ظهور حال و فعل مسلم بر طهارت شیء

مسلك اول اين است اين اماره است بر طهارت شيئى كه سابقا متنجس بود از باب ظهور حال مسلم و ظهور فعل مسلم، حيث اينكه اين مسلمانى كه متنجس در يد او بود، بعد اين متنجس را استعمال مى‏كند در فعلى شيئى كه مشروط به طهارت است و مى‏داند كه اين استعمال مشروط به طهارت است و مى‏دانسته است كه اين شى‏ء سابقا ملاقات كرده است با شى‏ء فلانى و به واسطه آن ملاقات نجس شده است، و با وجود اينكه استعمال مى‏كند در شيئى كه مشروط به طهارت است مثل الاكل و الشرب، ظروف را استعمال مى‏كند در اكل و شرب و ما هم احتمال مى‏دهيم كه تطهير كرده باشد كه شروط خمسه تمام شد عرض كرديم امرش داير مى‏شود اين شخص يا اينكه غفلت كرده باشد و نسيان پيدا كرده باشد تنجس اين شى‏ء را و غفلةً و نسيانا این را استعمال كند در چيزى كه مشروط به طهارت است. غفلت خلاف ظهور الحال است در فاعل مختار. عند العقلاء هم حمل نمى‏كنند كه اين فعل غفلةً صادر مى‏شود مگر اين كه دليلى بر او باشد، و امر داير است كه نه غافل نيست ملتفت است ولكن عصيانا و طغيانا للشارع اين كار را مى‏كند. اين خلاف ظاهر المسلم است. آن كسى كه تسليم شده است به شرع و شريعت خلاف اين است. خصوصا نسبت به آن كسى كه مى‏دانيم مبالات به دين دارد يا احتمال مى‏دهيم مبالات به دين دارد و به طهارت و نجاست. بله نسبت به آن كسى كه غير مبالى بالدين است و لا يبالى که شى‏ء طاهر است يا نجس است نه فايده ندارد استعمال او. در شخصى كه يا مبالاتش را مى‏دانيم يا احتمال مى‏دهيم اين غيبت از باب ظهور الحال و ظهور فعلش كانّ اين فعلش اخبار عملى است كه این پاك شده است. اصالة عدم الغفلة را اگر منضم مى‏كرديد اين كانّ چه جور اگر ذواليد مى‏گفت كه اين شى‏ء پاك شده است، و ما هم يقين داشتيم كه سابقا نجس بود مى‏گويد پاك شده است پاک کرده ام، چه جورى كه قولش مسموع بود كه قول ذواليد مسموع است در طهارت شيئى كه سابقا نجس بود و قد تقدم و يأتى انشاء الله، كانّ اين فعلش اخبار عملى است بر اينكه شيئى كه سابقا نجس بود اين شى‏ء پاك شده است. اين يك مسلك بود. و مرحوم صاحب العروه كما اينكه عبارت عروه را براى شما خواندم روى اين مسلك مشى كرد.

مسلک دوم: لزوم مستدل بودن  اعتبار ظهور حال و فعل مسلم

مسلك ديگرى در مسئله اين بود كه ظهور حال مسلم يا ظهور فعل مسلم علم كه نمى‏آورد اطمينان كه نمى‏آورد اين پاك كرده است. اين بايد دليل بر اعتبار داشته باشد، والاّ هر چيزى كه غير العلم شد بايد دليلى بر اعتبار بوده باشد، اينها مى‏گويند آنى كه علم حجيت او ذاتى است. غير العلم احتياج به دليل دارد حتى الاطمينان كه دليلش بناء عقلاء است. پس اين ظهور حال هم چه دليل بر اعتبارش هست كه معتبر است؟ بله والاّ اگر دليل نخواهد تمام اخبار مسلم حجت مى‏شود مگر آن مسلمى كه مى‏دانيم لا يبالى بالكذب. مجهول الحال هم باشد چونكه ظاهر حال اين است كه خبر مى‏دهد. اين يا غفلت مى‏كند يا عمدا عصيان مى‏كند، الكلام الكلام، غفلتش كه مطابق با واقع نشود چونكه منشأش غفلت است خبرش اين خلاف اصل عقلایی است، پس خبر مسلمان حجت است؟ اين را ولو بعضى‏ها ملتزم شده‏اند، آن كسى كه مى‏دانيم اين شخص لا يبالى است هيچ، او فاسق است يعنى فسق ظاهر دارد، و اما آنى كه نمى‏دانيم او خبرش حجت است، بعضى‏ها ملتزم شده‏اند از قدماء، ولكن ما كه ملتزم نشده ایم و شما هم كه ملتزم نمى‏شويد، اين ظهور با آن ظهور چه فرقى دارد؟ هر دو ظهور است، بدان جهت احتياج به دليل اعتبار بايد داشته باشيم كه اين ظهور را شارع معتبر دانسته است.

سيره متشرعه دليل اعتبار ظهور حال و فعل مسلم بر طهارت شیء

 دليل اعتبار اين سيرة المتشرعة بود كما ذكرنا، كه آن سيره متشرعه تا زمان معصومين سلام الله عليهم و آن وقتى كه نجاسات تشريع شده بود و تنجيس متنجس تشريع شده بود. منجسيت نجاسات تشريع شده بود. مع ذلك متشرعه با آن مواردى كه مهمان مى‏شدند در بلاد و قری و با آن بيوتى كه نازل مى‏شدند و با آن بيوتى كه وارد مى‏شدند و به آن مجمعى كه وارد مى‏شدند با آن چيزى كه هست و با آن اشخاصى كه هست نسبت به بدن آنها، البسه آنها، نسبت به ما فى اليدشان من الاثاث که ظروف بوده باشد نحو الظروف بوده باشد با اينها معامله طهارت مى‏كردند، ولو اينكه علم عادى هم داشتند كه اينها نجس شده است يك زمانى، مع ذلك اين معنا با اين علم معامله طهارت مى‏كردند، اين دليل اعتبار اين مسئله بود كما ذكرنا.

 عرض مى‏كنم بر اينكه فرق است ما بين سيرة المتشرعه و سيرة العقلاء، اگر ما بخواهيم اعتبار شيئى را به سيرة العقلاء اثبات بكنيم مثل اينكه بگوييم عامى بايد از مجتهد تقليد بكند چونكه سيره عقلاء بر اين است كه جاهل به اهل خبره رجوع مى‏كند و بما انّه عامى جاهل است و اهل خبره احكام آن كسى است كه عارف به مدارك الاحكام بوده باشد، اين مطلب را تمام نمى‏كند. خوب سيره عقلاء هست اينجا هم سيره عقلاء هست، اما بايد دليل پيدا كنيم شارع اين را امضاء كرده است، بعد از اينكه گفتيم شارع ردع نكرده است بلكه امضاء كرده است اين سيرة العقلاء دليل مى‏شود در مسئله. اما به خلاف سيرة المتشرعه، يعنى متشرعه بماهم متشرعه كارشان اين بود، لا بما هو عقلاء، عقلاء که نجاست و طهارت ندارند. اين مال متشرعه است. جايى كه شيئى به سيرة المتشرعه ثابت شد او خودش بنفسه دليل است. و اينى كه فرض بفرماييد اين مراوده كه در آن بلادى و در آن شهرهايى و در آن قرائى كه اهل عامه و خاصه و شيعه با آنها ممارست دارند، اهل ده با همديگر، اهل شهر با همديگر آمد و شد دارند، كسى كه در آن بلاد زندگى بكند يا ملاحظه حال آنها را بكند قطع پيدا مى‏كند، فعلا كه همين جور است با وجودى كه، آن اسباب تطهير و اينها توسعه پيدا كرده است، موجبات تنجس كم شده است، چونكه ماءهايى هست، ماء كر و امثال ذلك در دسترس همه مردم، فعلا فى يومنا هذا همين جور است فما ظنكم به آن زمان سابق كه در هيچ روايتى ولو يك روايت من حيث السند هم ضعيف بوده باشد ائمه عليهم السلام تنبيه بدهند متشرعه را كه مراوده را كم كنيد در آن مواردى هم كه مراوده مى‏كنيد مواظب طهارت و نجاست بوده باشيد. اصل اينها را نفرموده‏اند، اين اصلا سيره متشرعه بر اين است بلکه خود ائمه عليهم السلام ترغيب كرده‏اند با مراوده با اهل خلاف و مراوده ما بينهم، صله اخوان، صله مؤمنين و امثال ذلك، هيچ در اينها يك اشاره‏اى بشود نيست، معلوم مى‏شود آن صله‏اى كه متعارف بود و معلوم بود او بالتكليف من الامام عليه السلام بود بتجويز منه بود. روى اين اساس اين سيره، سيره متشرعه است، و بما اينكه سيره متشرعه است كسى اگر در اصل اين سيره خدشه بكند، چونكه كسانى پيدا شده‏اند كه گفته‏اند مقتضاى استصحاب بقاء شى‏ء على نجاسته است لا تنقض اليقين بالشك، اينها فايده ندارد، نه كسى كه در اين سيره شبهه بكند ما سيره‏اى واضح‏تر از اين مورد نداريم كه تمسك به او بكنيم. روى اين اساس اين سيره حدش محل كلام است كه اين سيره حدش چقدر است؟ آیا همين مقدارى است كه صاحب عروه و ديگران موارد ظهور حال را مى‏گويند آن مقدار است، يا سيره عام است؟ مدعاى ما اين است كه سيره عام است. هر وقت ديديم شيئى كه سابقا مى‏دانستيم كه نجس است اجمالا او تفصیلا يا اطمينانا نجس است وقتى كه ديديم مسلمان او را استعمال مى‏كند در چيزى كه مشروط به طهارت است كما اينكه ديروز مى‏گفتم در آن استكان آب چايى مى‏آورد، در همان ظرف آب مى‏آورد و امثال ذلك، و احتمال بدهيم كه مطهر واقع شده است بر متنجس، با اين احتمال طهارت حكم به طهارت مى‏شود، ديگر شروط ديگرى كه‏ او تنجيس را بداند اجتهادا أو تقليدا یا امور ديگر اينها اعتبارى ندارد، همين كه ما احتمال داديم ولو خودش ملتفت نبود ولكن چونكه ظرف‏ها را برده است در كنار شط آب كشيده است، همه‏اش پاك شده است، اين احتمال را بدهيم سيره همين است. عرض كردم اگر به اين قرای همين جورى كه زن‏ها متصدى طبخ هستند و امثال ذلك، مردم مى‏رفتند طعام مى‏خوردند طعامى كه اينها درست كرده‏اند، مسلمانها اينجور بودند، الآن هم همین جور است، و اكثر اين زنهايى كه هست لا ابالى هستند، احتمال طهارت وقتى كه داده شد، اطمينان به نجاست يا علم يقين به تنجس پيدا نبود، احتمال تطهير در بين بود سيره در ما نحن فيه تمام است، اين هم حرف ما بود.

 سؤال...؟ سيره تخصيص مى‏زند، سيره دليل معتبر است. اماره است، اماره هم نباشد در مورد استصحاب است و اين استصحاب را تخصيص مى‏زند. مدعاى ما اين است، مدعاى همه اين است، منتهى آنها مى‏گويند در آن مورد تخصيص مى‏زند من باب اماره، ما مى‏گوييم نه اصلى است سيره بر آن جارى است و در اين موارد اين معنى تمسك به او مى‏شود.

حكَميت بر اينكه سيره اينجور عام است يا ضيق دارد قدر متيقنش مواردى است كه ظهور الحال است اين حَكميت ديگر با شما، آن مقدارى كه ما نشان دادم بود كه ما نشان داديم ولعلّ در آن مقدار كفايت است.

بعد وقتى كه دو مسلك معلوم شد، روشن شد ببينيد ايشان چه مى‏فرمايد در عروه، ايشان متعرض مى‏شود بعد از اينكه این را فرمود كسى كه لا ابالى شد ديگر به آن غيبت او اثرى نيست، بايد شخصى باشد كه يا مبالى باشد يا احتمال مبالات بدهيم تا ظهور الحال تمام بشود كما ذكرنا، ايشان مى‏فرمايد آيا اين غيبت كه از مطهرات بود يعنى به واسطه غيبت مسلم حكم مى‏شود كه خودش و ما فى اليدش طاهر است. اين مختص است به مسلم بالغ يا در مسلمان غير بالغ هم كه طفل مميز است نجس را از طاهر مى‏فهمد اين غيبت در او هم اماره بر طهارت است؟ طفلى بود مميز بود، ديديم كه دستش نجس شد خودش هم ديد، يا استكانى كه چايى مى‏خورد نجس شد، منتهى استكان را هم برد، بعد از مدتى ديديم كه در آن استكان آب آورده است براى ما، چايى آورده است، اينجا آیا اين غيبت اين طفل موجب مى‏شود آن چيزى را كه سابقا مى‏دانستيم نجس است حكم به طهارتش بشود يا نه؟ طفل مميز، غير مميز كانّ مسلم است كه لا يحكم بالطهارة و غيبت او اثرى ندارد. طفل، طفل مميز باشد، در عروه دارد والاحوط ذلك، احوط اعتبار البلوغ است، احوط احوط وجوبى است.

بعد ايشان يك استثنائى مى‏زند به اين امر که گفت الاحوط باید بالغ باشد، مى‏گويد بله اگر ملاحظه بشود كه ولى آن طفل با آن غيبت طفل آثار طهارت را در آنى كه متنجس بود از او لباسش يا بدنش يا آن ظرفى كه در يدش بود ولى طفل بر او آثار طهارت بار مى‏كند با غَيبة الطفل، اگر اين را ما فهميديم حكم به طهارت مى‏شود، كانّ نظرش عبارت از اين است كه حملاً لفعل الولى على الصحيح، چونكه ولى آثار طهارت بار مى‏كند با غيبة الطفل، حملاً لفعل ولى على الصحيح ما هم آثار طهارت بار مى‏كنيم. يعنى براى فعل ولى يك ظهور الحال درست مى‏كند. چه جور اگر ولى خودش ما فى اليدش نجس بود خودش غايب مى‏شد بعد آثار طهارت بار مى‏کرد بر آن شى‏ء اين ظهور الحال بود و كشف مى‏كرد حكم مى‏شد كه پاك شده است، كانّ ترتيب آثار الولى آثار طهارت را لما فى يد الطفل يا ثوب يا بدن طفل اين هم يك ظهور الحال پيدا مى‏كند كه مثلا پاك شده است، اين استثناء را مى‏زند.

 خوب مى‏بينيد كسى كه مسلكش مسلك ظهور الحالى است اين استثناء را بايد كوچك بزند، استثناء را چه جور كوچك بزند؟ درست متوجه باشيد، ولى وقتى كه طفل آمد احتمال مى‏دهد كه طفل مميز خودش را پاك كرده است يا ما فى اليدش را پاك كرده است. آثار طهارت را كه بار مى‏كند چونكه تقليد كرده است از مجتهدى كه آن مجتهد مى‏گويد كه فرقی ما بين آدم پير مرد و جوان و صبى مميز نيست. غيبت اينها همه‏اش مطهر است. خوب اگر ولى از آن شخص تقييد كرده است و اين كار را مى‏كند آثار طهارت را بار مى‏كند بر آنى كه در يد صبى سابقا نجس بود، اين براى فعل ولى ظهور الحال درست نمى‏كند كه لا يعصی الله، اينجا شكل ثالث شد، نه غفلت نكرده است ولىّ، عصيان خدا هم‏ نكرده است، معذور است به آن تقليد خودش عمل مى‏كند. اين به من فايده نمى‏دهد. من بايد بدانم. بدانم كه ولىّ كه در غيبت طفل ترتيب آثار مى‏دهد نه از جهت اين است كه غيبت طفل را مطهر مى‏داند، از اين ناحيه نيست، بلكه از ناحيه اين است كه اطمينان دارد يا بچه را طورى تربيت كرده است که بچه مميزش وقتى كه فهميد نجس است مى‏رود تطهير مى‏كند. اگر اينجور بوده باشد كه بدانيم ولىّ بچه را اينجور تربيت كرده است. بدانیم ولىّ مراعى است بر بچه. بله در اين صورت ولىّ آثار طهارت را بار كرد ظهور الحال پيدا مى‏كند بر اينكه، چونكه تقليد آنجورى هم كه ندارد. ظهور الحال پيدا مى‏كند كه بله اين به جهت وقوع مطهر است. مطهر واقع شده است. اگر ملاك اين بود كه دو تا اصل داشتيم در فعل مسلم. يكى اينكه عاقل است غفلت نكرده است. دومى اين است كه معصيت خدا نكرده است. اين دو تا اصل بود كه اصالة عدم الغفلة ببناء العقلاء بود اين كه لا يعصی المسلم هم به واسطه سيره‏اى بود كه گفتيم در ما نحن فيه هم هست. اگر اين مسلم لا يعصی الله مدرك بود بر اينكه ما مع الغيبة حكم به طهارت مى‏كرديم در صورتى كه ولىّ آثار طهارت را بر ما كان بيد الطفل و نجس بود به او بار مى‏كند بايد يك قيد ديگر علاوه بشود از باب لا يعصی الله، كه احتمال ندهيم يا ندانيم كه مصحح اين ترتيب الآثار تقليدش است. از يك مجتهدى كه در آن اطراف است مى‏گويد غيبت صبى هم مثل غيبت مرد بزرگ است. اگر او را بدانيم ديگر لا يعصی الله كشف از طهارت نمى‏كند. نه لا یعصی الله ولكن معذور است چونكه تقليد كرده است به او.

ديدگاه مرحوم بروجردی

 اگر كسى اين را از باب ظهور الحال حجت بداند بايد اين قيد را بزند، كما اينكه مرحوم بروجردى[2] اين قيد را زده است. فرموده است در تعليقه عروه كه اين معنى كافى نيست. بايد معلوم بشود كه ترتيب آثار ولىّ طهارت را بر ما كان بيد الصبى از روى اعتقاد بر اينكه غيبت صبى هم اماره هست از روى اين اعتقاد نيست. يعنى از روى اجتهاد و تقليد اينجورى نيست به آن بيانى كه عرض كردم والاّ ظهور الحال پيدا نمى‏كند. و اما بناءً على ما ذكرنا كه ما مى‏گفتيم ظهور الحال مطلب نيست. مطلب به سيره عقلاء است. خوب اين مسلمين آن اطفالى كه اوليائشان مراعاتشان مى‏كنند و تحت نظر اوليائشان هستند مادامى كه تحت نظر اوليائشان هستند با آنها معاشرت طهارت مى‏كردند، مثلا طفلى ما خودمان ديده‏ايم كه همين دستش نجس شد يا استكان نجس شد رفت اندرون استكان را هم برد، تحت مراعات اولیائشان هست و در آن بيت هم كه مثلا مادرش هست يا كس ديگر است، خودش هم مميز است، در اين صورت دوباره چايى آورد، بله همان الكلام الكلام. حكم مى‏شود به طهارت، فرقى نمى‏كند، وقتى كه تحت رعايت شد، اما نه، اطفال مستقل شدند در كوچه هستند و بداند كه در كوچه آنجا ديد كه شاش كرد همه جايش را هم نجس كرد بعد همان كه هنوز خانه نرفته است آنجا آثار طهارت بار بكند تحت رعايت اولياء نبوده باشد نه اين حكم نمى‏شود، آن اطفالى كه تحت رعايت اوليائشان هستند و آنها مميز هستند متيقنا همين جور است. در غير مميز هم مى‏شود همين حرف را زد، ولكن ما ديگر نمى‏توانيم جرأت اينجورى را بكنيم، این یک مطلبی است که ایشان می فرماید.

 مطلب ديگرى كه در ما نحن فيه مى‏فرمايد اين تا حال ما در غيبت مسلم مى‏گفتيم كه اماره بر تطهير است يا با غيبت مسلم حكم مى‏شود به آنى كه متنجس بود از او، از يد، از ثوب، از اساس، آنها حكم به طهارت مى‏شوند با غيبت مى‏گفتيم، الان نه، غيبت نيست. آن شخص هم آنجا حاضر است آن مسلمانى كه بدنش ديده‏ايم كه نجس است يا ثوبش نجس است يا آن اثاث ديگرش نجس است، ولكن برق‏ها رفته بود تاريك بود، ظلمت بود، احتمال مى‏دهيم كه نه در آن ظلمت او را تطهير كرده است، باز فرض كنيد همان شى‏ء را آورد پيش ما، حكم به طهارت مى‏شود يا نه؟ ايشان مى‏فرمايد ولا يبعد الحاق الظلمة و العمى بالغيبة، در عروه مى‏فرمايد، بعيد نيست كه آن غيبت نيست حضور است، ولكن ظلمت موجود شده است، يا عُمِی آن كسى كه فهميد كه او نجس شده است ثوبش يا ظرفش او كور است نمى‏بيند كه احتمال مى‏دهد که پاك كرد، اين عُمى را و اين ظلمت را لاحق بر غيبت بكنيم اين مى‏فرمايد لا يبعد.

 خوب شما ديديد كه اين مجرد ظهور الحال حجيت ندارد. بايد دليل بر اعتبار او باشد، ظهور حال مسلم بله فرقى نمى‏كند، ظهور حال مسلم به غيبت بوده باشد يا در ظلمت بوده باشد يا به واسطه عُمى شخص بوده باشد، اين فرق نمى‏كند ظهور الحال، اما اعتبارش كه ذاتى نيست، دليل مى‏خواهد اعتبار اين ظهور الحال، اين ظهور الحال در موارد غيبت يعنى سيره متشرعه است كما ذكرنا كه مراوده مى‏كردند، مساوره مى‏كردند آمد و شد به خانه‏ها مى‏كردند، و اما در غير موارد الغيبة موارد ظلمت و اينها هم همين جور سيره‏اى هست اين عهدته على مدعیه، مدعى سيره بايد اين اثبات بكند ما دليلى به اين كه اين سيره اين جور است نمى‏دانيم، فرقى نمى‏كند سيره را كه بگوييم با غيبت دليل مطهر است، غيبت از باب ظهور الحال است يا از باب ظهور الحال نیست كه ما مى‏گفتيم، آن سيره عامه هم كه ما مى‏گفتيم او در موارد غيبت بود كه مى‏رود به خانه‏اش بعد هفته ديگر مى‏رود مى‏بيند آن اثاث را با آنها معامله طهارت مى‏كند، و اما در مواردى كه برق رفت و اينها نه اينجور سيره‏اى محرز نيست، مى‏پرسد قبل از اين كه اين چراغ خاموش بشود، نجس شد آخر اين چه جور شد؟ در صورتى كه احتمال بدهد، اگر اطمينان داشته باشد پاك كرده است جاى سؤال نيست. در صورتى كه احتمال بدهد حواسش پرت شد برق‏ها رفت اصلا آب نكشيد سؤال مى‏كند كه اين را آب كشيدى يا نكشيدى، اين موارد هم اينجور است، سيره ثابت نيست، بدان جهت ذكرنا بر اينكه احوط اقتصار به موارد الغيبة است، و در طفل هم ذكرنا بر اينكه اگر اوليائش مراعى او هست مادامى كه تحت رعاية الاولياء هست با غيبت او هم حكم مى‏شود به طهارت كما اينكه در شخص بالغ هست.

 سؤال...؟ نه آقا، نمى‏آورد نه، يعنى اگر بياورد عصيان كرده است يا اشتباه كرده است، دليل داريم كه نه عصيان كرده است نه اشتباه كرده است، دليل اعتبارش چيست؟ سيره متشرعه، والاّ نباشد كه نمى‏شود، والاّ گفتم خبر هر مسلمانی حجت مى‏شود، دليل اعتبار مى‏خواهد، دليل اعتبار سيره است و سيره در موارد الغيبة است، غير موارد غيبت را نمى‏گيرد، هذا كله كلام در مطهرات بود.

بعد ايشان مسائلى را ذكر مى‏كند. مسائلى كه يك مقدارشان سابقا بحث شده است:

مسألة 1: « ليس من المطهـِّرات الغسل بالماء المضاف ، ولا مسح النجاسة عن الجسم الصيقلي كالشيشة ، ولا إزالة الدم بالبصاق ، ولا غليان الدم في المرق ، ولا خبز العجين النجس ، ولا مزج الدهن النجس بالكر الحار ، ولا دبغ جلد الميتة ، وإن قال بكلٍ قائل ‌»[3].

مطهر نبودن غسل به آب مضاف

در مسئله اولى مى‏گويد كه: المضاف لا يكون مطهرا، مضاف مطهر نمى‏شود، يعنى مطهر منحصر به آب است، و اما المايعات مضافه آنها مطهر نمى‏شوند، اين سابقا در بحث مضاف بحث كرده‏ايم مفصلا ديگر تمام كلام آنجا است، اينجا يك اشاره‏اى مى‏گويم به آن كسانى كه نبوده‏اند و مى‏خواهند تعقيب بكنند.

ديدگاه قول به  تطهير با آب مضاف

 بعضى‏ها مثل شيخ مفيد قدس الله نفسه الشريف و مثل سيد مرتضى اينها ملتزم بودند بر اينكه با مضاف هم مى‏شود تطهير كرد[4]، (قطع نوار).

دليل ديدگاه و پاسخ آن

دلیلی که می شود به مسلك اينها گفت عمده دليل اين است که ما مطلقاتى داريم از امام عليه السلام که گفت بر اينكه اصاب ثوبى مثلا خمر، امام عليه السلام مى‏فرمايد لا تصل فيه حتى تغسله حتى اينكه بشويى، در اين مطلقات ذكر آب نشده است، تغسله بالماء، در بعضى موارد تقييد به ماء شده است اغسله بالماء، ولكن گفته مى‏شود آن حرفى را كه سابقا خدمت شما عرض شد. مقيد آن وقت اطلاق را تقيد مى‏كند كه فرد غالب نبوده باشد، والاّ اگر فرد غالب بوده باشد اطلاق مطلق را تقييد نمى‏كند، مى‏گوييم چونكه غالبا اينجور بود اين را گفته است، چونكه غالبا غسل و تطهير بالماء مى‏شود که ماء در تناول يد اشخاص است گفته مى‏شد كه اين تقيد بالماء قيد غالبى است، مانع از تمسك به اطلاقات نيست به آن اطلاقات امر به غسل تمسك مى‏شود، اين عمده دليل بود، اگر كسى مى‏خواست بر اينكه دليلى ذكر بكند كه آن دليل دليل صورت دارى بوده باشد اين بود.

و در جوابش عرض كرديم كه اين مطلقاتى كه در آنها امر به غسل بود با قرائنى كه در موارد مطلقات بيان كرديم گفتيم اينكه شى‏ء نجس را بايد غسل به ماء كرد اين مفروغ عنه بود ما بين السائل و المجيب، و انما سائل سؤال مى‏كرد كه اصلا اين خمر نجس مى‏كند؟ امام عليه السلام هم مى‏فرمود كه اذا علمت ان‏ الخمر اصابه فاغسله، اين معنايش اين است كه اين منجس است. اين مطلقات خودشان در مواردشان مفروغ عنه است كه اين غسل اگر باشد غسل بايد به ماء باشد، اين مفروغ عنه بود ما بين السائل و المجيب که آنى كه و قد وسّع الله علیکم ما بین السماء و الارض و جعل لکم الماء طهورا در خبث است.

مى‏گفتيم اگر كسى اين حرف را قبول نكرد، گفت كى مى‏گويد مفروغ عنه بود، مگر تو در آن زمان بودى؟ نبوديم ولكن در روايات همين جور است، بله اگر كسى اين را قبول نكرد، گفتيم اين را داديم به شما، رواياتى داشتيم كه در آن روايات حصر مى‏شود مطهر بالماء، يك قسمتش آن رواياتى است كه در جايى است كه ثوب مصلى نجس بوده باشد و آبى ندارد او را بشويد، كه از امام عليه السلام سؤال مى‏كرد رجلى كه لا يقدر على ثوب طاهر ثوبش نجس است و ليس عنده ماء ليغسله آبى ندارد تا بشويد، امام عليه السلام فرمود بر اينكه يصلى فيه و اذا وجد ماءا غسله، امام عليه السلام هيچ آنجا استفصال نكرد كه آب ندارد شير كه ندارد، شير گاو و اینها، با آن شير بشويد، اگر بنا بشود مضاف مطهر بشود آن هم مطهر است ديگر با لبن شستن و اینها كما اينكه اينها ملتزم شده‏اند مفيد و سيد مرتضی قدس الله نفسه الشريف ملتزم شده است، گفتيم ترك الاستفصال و جواب بر اينكه يصلى فيه و اذا وجد ماء غسله مقتضى اين است كه غير الماء مطهر نيست.

ديدگاه مطهر بودن مسح اجسام صيقلی

 جماعتى اين حرف را اينجور نگفته‏اند، جماعتى گفته‏اند كه اصلا اجسام صيقليه احتياج به غسل ندارد اصلا به شستن احتياج ندارد، نه به ماء نه به مضاف، فقط به ازاله عين پاك مى‏شود، فرض كنيد آيينه‏اى در دستتان بود از صورتتان يك خون افتاد روى آن آيينه، بله صورت را مى‏شوييد عيب ندارد، ولكن اين آيينه چونكه جسم صيقلى است، خون كه خشك شد يا تَر هم باشد با يك كهنه ای اين را ازاله كرديد آيينه پاك مى‏شود، ازاله عين از مطهرات است اين را هم سيد مرتضى قدس الله نفسه الشريف و محدث كاشانی[5] در اجسام صيقليه ملتزم شده است، اگر يادتان باشد ما در اين اجسام صيقليه اين را عرض كرديم ظاهر كلام سيد مرتضى و محدث كاشانى، محدث كاشانى كه همين جور است لعلّ ظاهر كلام سيد مرتضى هم اصلا اجسام صيقليه پیش اينها مثل بدن حيوان است پيش ما، مثل بواطن الانسان است پيش ما، اينها ملتزم هستند كه اصلا اجسام صيقليه نجس نمى‏شوند، نجس همان عين النجس است كه به او خورده است، وقتى كه ازاله شد مثل ازاله از بدن الحيوان است پاك مى‏شود، اينها دليلشان این است، و گفتيم بر اينكه چه اين بوده باشد و چه دليلشان اين باشد كه نجس مى‏شوند به واسطه ازاله پاك مى‏شود آيينه، هر دو باشد باطل است، چونكه موثقه عمار كه دارد در ماء متنجس و يغسل كل اصابك ذلك الماء مى‏گيرد تمام اشياء را حتى آن اشياء صيقليه را، حتى يك قطره از آن آب چكيد روى آيينه، اين موثقه مى‏گويد برداشتن آن يك قطره از روى آيينه به دستمال كاغذى يا به غير دستمال كاغذى يا به خشك شدن پاك نمى‏كند، و يغسل كل ما اصابه، ولو آن ما اصابه خشك شده باشد، بدان جهت اين قول هم باطل بود، بعد مى‏رسيم به وجه ديگر و موارد ديگر انشاء الله.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص147-148.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص281.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص149.

[4] يشترط في الإزالة إطلاق الماء على المشهور، خلافا للسيد و المفيد فجوزا بالمضاف ؛ محمد محسن فيض کاشانی، مفاتيح الشرايع، ( قم، کتابخانه آية الله العظمی مرعشی(ره)، چ1،ت ....)، ج1، ص77.

[5] يشترط في الإزالة إطلاق الماء على المشهور، خلافا للسيد و المفيد فجوزا بالمضاف، بل جوز السيد تطهير الأجسام الصقيلة بالمسح، بحيث يزول العين لزوال العلة. و لا يخلو من قوة؛ محمد محسن فيض کاشانی، مفاتيح الشرايع، ( قم، کتابخانه آية الله العظمی مرعشی(ره)، چ1،ت ....)، ج1، ص77.