« الثامن عشر : غيبة المسلمفإنَّـها مطهِّـرة لبدنه أو لباسه أو فرشه أو ظرفه أو غير ذلك ممَّـا في يده بشروط خمسة ، الأول : أن يكون عالماً بملاقاة المذكورات للنجس الفلاني ، الثاني : علمه بكون ذلك الشيء نجساً أو متنجِّساً اجتهاداً أو تقليداً ، الثالث : استعماله لذلك الشيء فيما يشترط فيه الطهارة على وجه يكون أمارة نوعية على طهارته من باب حمل فعل المسلم على الصحة ، الرابع : علمه باشتراط الطهارة في الاستعمال المفروض ، الخامس : أن يكون تطهيره لذلك الشيء محتملاً ، وإلّا فمع العلم بعدمه لا وجه للحكم بطهارته ، بل لو علم من حاله أنـَّه لا يبالي بالنجاسة وأنَّ الطاهر والنجس عنده سواء يشكل الحكم بطهارته ، وإن كان تطهيره إيـَّاه محتملاً ، وفي اشتراط كونه بالغاً أو يكفي ولو كان صبياً مميزاً وجهان والأحوط ذلك . نعم ، لو رأينا أنَّ وليـَّه مع علمه بنجاسة بدنه أو ثوبه يجري عليه بعد غيبته آثار الطهارة لا يبعد البناء عليها ، والظاهر إلحاق الظلمة والعمى بالغيبة مع تحقق الشروط المذكورة ، ثمَّ لا يخفى أنَّ مطهَّـرية الغيبة إنَّـما هي في الظاهر ، وإلّا فالواقع على حاله ، وكذا المطهِّـر السابق وهو الاستبراء ، بخلاف سائر الاُمور المذكورة فعدُّ الغيبة من المطهِّـرات من باب المسامحة ، وإلّا فهي في الحقيقة من طرق إثبات التطهير ».[1]
عرض كرديم در مطهريت غَيبت دو مسلك هست.
مسلك اول اين است اين اماره است بر طهارت شيئى كه سابقا متنجس بود از باب ظهور حال مسلم و ظهور فعل مسلم، حيث اينكه اين مسلمانى كه متنجس در يد او بود، بعد اين متنجس را استعمال مىكند در فعلى شيئى كه مشروط به طهارت است و مىداند كه اين استعمال مشروط به طهارت است و مىدانسته است كه اين شىء سابقا ملاقات كرده است با شىء فلانى و به واسطه آن ملاقات نجس شده است، و با وجود اينكه استعمال مىكند در شيئى كه مشروط به طهارت است مثل الاكل و الشرب، ظروف را استعمال مىكند در اكل و شرب و ما هم احتمال مىدهيم كه تطهير كرده باشد كه شروط خمسه تمام شد عرض كرديم امرش داير مىشود اين شخص يا اينكه غفلت كرده باشد و نسيان پيدا كرده باشد تنجس اين شىء را و غفلةً و نسيانا این را استعمال كند در چيزى كه مشروط به طهارت است. غفلت خلاف ظهور الحال است در فاعل مختار. عند العقلاء هم حمل نمىكنند كه اين فعل غفلةً صادر مىشود مگر اين كه دليلى بر او باشد، و امر داير است كه نه غافل نيست ملتفت است ولكن عصيانا و طغيانا للشارع اين كار را مىكند. اين خلاف ظاهر المسلم است. آن كسى كه تسليم شده است به شرع و شريعت خلاف اين است. خصوصا نسبت به آن كسى كه مىدانيم مبالات به دين دارد يا احتمال مىدهيم مبالات به دين دارد و به طهارت و نجاست. بله نسبت به آن كسى كه غير مبالى بالدين است و لا يبالى که شىء طاهر است يا نجس است نه فايده ندارد استعمال او. در شخصى كه يا مبالاتش را مىدانيم يا احتمال مىدهيم اين غيبت از باب ظهور الحال و ظهور فعلش كانّ اين فعلش اخبار عملى است كه این پاك شده است. اصالة عدم الغفلة را اگر منضم مىكرديد اين كانّ چه جور اگر ذواليد مىگفت كه اين شىء پاك شده است، و ما هم يقين داشتيم كه سابقا نجس بود مىگويد پاك شده است پاک کرده ام، چه جورى كه قولش مسموع بود كه قول ذواليد مسموع است در طهارت شيئى كه سابقا نجس بود و قد تقدم و يأتى انشاء الله، كانّ اين فعلش اخبار عملى است بر اينكه شيئى كه سابقا نجس بود اين شىء پاك شده است. اين يك مسلك بود. و مرحوم صاحب العروه كما اينكه عبارت عروه را براى شما خواندم روى اين مسلك مشى كرد.
مسلك ديگرى در مسئله اين بود كه ظهور حال مسلم يا ظهور فعل مسلم علم كه نمىآورد اطمينان كه نمىآورد اين پاك كرده است. اين بايد دليل بر اعتبار داشته باشد، والاّ هر چيزى كه غير العلم شد بايد دليلى بر اعتبار بوده باشد، اينها مىگويند آنى كه علم حجيت او ذاتى است. غير العلم احتياج به دليل دارد حتى الاطمينان كه دليلش بناء عقلاء است. پس اين ظهور حال هم چه دليل بر اعتبارش هست كه معتبر است؟ بله والاّ اگر دليل نخواهد تمام اخبار مسلم حجت مىشود مگر آن مسلمى كه مىدانيم لا يبالى بالكذب. مجهول الحال هم باشد چونكه ظاهر حال اين است كه خبر مىدهد. اين يا غفلت مىكند يا عمدا عصيان مىكند، الكلام الكلام، غفلتش كه مطابق با واقع نشود چونكه منشأش غفلت است خبرش اين خلاف اصل عقلایی است، پس خبر مسلمان حجت است؟ اين را ولو بعضىها ملتزم شدهاند، آن كسى كه مىدانيم اين شخص لا يبالى است هيچ، او فاسق است يعنى فسق ظاهر دارد، و اما آنى كه نمىدانيم او خبرش حجت است، بعضىها ملتزم شدهاند از قدماء، ولكن ما كه ملتزم نشده ایم و شما هم كه ملتزم نمىشويد، اين ظهور با آن ظهور چه فرقى دارد؟ هر دو ظهور است، بدان جهت احتياج به دليل اعتبار بايد داشته باشيم كه اين ظهور را شارع معتبر دانسته است.
دليل اعتبار اين سيرة المتشرعة بود كما ذكرنا، كه آن سيره متشرعه تا زمان معصومين سلام الله عليهم و آن وقتى كه نجاسات تشريع شده بود و تنجيس متنجس تشريع شده بود. منجسيت نجاسات تشريع شده بود. مع ذلك متشرعه با آن مواردى كه مهمان مىشدند در بلاد و قری و با آن بيوتى كه نازل مىشدند و با آن بيوتى كه وارد مىشدند و به آن مجمعى كه وارد مىشدند با آن چيزى كه هست و با آن اشخاصى كه هست نسبت به بدن آنها، البسه آنها، نسبت به ما فى اليدشان من الاثاث که ظروف بوده باشد نحو الظروف بوده باشد با اينها معامله طهارت مىكردند، ولو اينكه علم عادى هم داشتند كه اينها نجس شده است يك زمانى، مع ذلك اين معنا با اين علم معامله طهارت مىكردند، اين دليل اعتبار اين مسئله بود كما ذكرنا.
عرض مىكنم بر اينكه فرق است ما بين سيرة المتشرعه و سيرة العقلاء، اگر ما بخواهيم اعتبار شيئى را به سيرة العقلاء اثبات بكنيم مثل اينكه بگوييم عامى بايد از مجتهد تقليد بكند چونكه سيره عقلاء بر اين است كه جاهل به اهل خبره رجوع مىكند و بما انّه عامى جاهل است و اهل خبره احكام آن كسى است كه عارف به مدارك الاحكام بوده باشد، اين مطلب را تمام نمىكند. خوب سيره عقلاء هست اينجا هم سيره عقلاء هست، اما بايد دليل پيدا كنيم شارع اين را امضاء كرده است، بعد از اينكه گفتيم شارع ردع نكرده است بلكه امضاء كرده است اين سيرة العقلاء دليل مىشود در مسئله. اما به خلاف سيرة المتشرعه، يعنى متشرعه بماهم متشرعه كارشان اين بود، لا بما هو عقلاء، عقلاء که نجاست و طهارت ندارند. اين مال متشرعه است. جايى كه شيئى به سيرة المتشرعه ثابت شد او خودش بنفسه دليل است. و اينى كه فرض بفرماييد اين مراوده كه در آن بلادى و در آن شهرهايى و در آن قرائى كه اهل عامه و خاصه و شيعه با آنها ممارست دارند، اهل ده با همديگر، اهل شهر با همديگر آمد و شد دارند، كسى كه در آن بلاد زندگى بكند يا ملاحظه حال آنها را بكند قطع پيدا مىكند، فعلا كه همين جور است با وجودى كه، آن اسباب تطهير و اينها توسعه پيدا كرده است، موجبات تنجس كم شده است، چونكه ماءهايى هست، ماء كر و امثال ذلك در دسترس همه مردم، فعلا فى يومنا هذا همين جور است فما ظنكم به آن زمان سابق كه در هيچ روايتى ولو يك روايت من حيث السند هم ضعيف بوده باشد ائمه عليهم السلام تنبيه بدهند متشرعه را كه مراوده را كم كنيد در آن مواردى هم كه مراوده مىكنيد مواظب طهارت و نجاست بوده باشيد. اصل اينها را نفرمودهاند، اين اصلا سيره متشرعه بر اين است بلکه خود ائمه عليهم السلام ترغيب كردهاند با مراوده با اهل خلاف و مراوده ما بينهم، صله اخوان، صله مؤمنين و امثال ذلك، هيچ در اينها يك اشارهاى بشود نيست، معلوم مىشود آن صلهاى كه متعارف بود و معلوم بود او بالتكليف من الامام عليه السلام بود بتجويز منه بود. روى اين اساس اين سيره، سيره متشرعه است، و بما اينكه سيره متشرعه است كسى اگر در اصل اين سيره خدشه بكند، چونكه كسانى پيدا شدهاند كه گفتهاند مقتضاى استصحاب بقاء شىء على نجاسته است لا تنقض اليقين بالشك، اينها فايده ندارد، نه كسى كه در اين سيره شبهه بكند ما سيرهاى واضحتر از اين مورد نداريم كه تمسك به او بكنيم. روى اين اساس اين سيره حدش محل كلام است كه اين سيره حدش چقدر است؟ آیا همين مقدارى است كه صاحب عروه و ديگران موارد ظهور حال را مىگويند آن مقدار است، يا سيره عام است؟ مدعاى ما اين است كه سيره عام است. هر وقت ديديم شيئى كه سابقا مىدانستيم كه نجس است اجمالا او تفصیلا يا اطمينانا نجس است وقتى كه ديديم مسلمان او را استعمال مىكند در چيزى كه مشروط به طهارت است كما اينكه ديروز مىگفتم در آن استكان آب چايى مىآورد، در همان ظرف آب مىآورد و امثال ذلك، و احتمال بدهيم كه مطهر واقع شده است بر متنجس، با اين احتمال طهارت حكم به طهارت مىشود، ديگر شروط ديگرى كه او تنجيس را بداند اجتهادا أو تقليدا یا امور ديگر اينها اعتبارى ندارد، همين كه ما احتمال داديم ولو خودش ملتفت نبود ولكن چونكه ظرفها را برده است در كنار شط آب كشيده است، همهاش پاك شده است، اين احتمال را بدهيم سيره همين است. عرض كردم اگر به اين قرای همين جورى كه زنها متصدى طبخ هستند و امثال ذلك، مردم مىرفتند طعام مىخوردند طعامى كه اينها درست كردهاند، مسلمانها اينجور بودند، الآن هم همین جور است، و اكثر اين زنهايى كه هست لا ابالى هستند، احتمال طهارت وقتى كه داده شد، اطمينان به نجاست يا علم يقين به تنجس پيدا نبود، احتمال تطهير در بين بود سيره در ما نحن فيه تمام است، اين هم حرف ما بود.
سؤال...؟ سيره تخصيص مىزند، سيره دليل معتبر است. اماره است، اماره هم نباشد در مورد استصحاب است و اين استصحاب را تخصيص مىزند. مدعاى ما اين است، مدعاى همه اين است، منتهى آنها مىگويند در آن مورد تخصيص مىزند من باب اماره، ما مىگوييم نه اصلى است سيره بر آن جارى است و در اين موارد اين معنى تمسك به او مىشود.
حكَميت بر اينكه سيره اينجور عام است يا ضيق دارد قدر متيقنش مواردى است كه ظهور الحال است اين حَكميت ديگر با شما، آن مقدارى كه ما نشان دادم بود كه ما نشان داديم ولعلّ در آن مقدار كفايت است.
بعد وقتى كه دو مسلك معلوم شد، روشن شد ببينيد ايشان چه مىفرمايد در عروه، ايشان متعرض مىشود بعد از اينكه این را فرمود كسى كه لا ابالى شد ديگر به آن غيبت او اثرى نيست، بايد شخصى باشد كه يا مبالى باشد يا احتمال مبالات بدهيم تا ظهور الحال تمام بشود كما ذكرنا، ايشان مىفرمايد آيا اين غيبت كه از مطهرات بود يعنى به واسطه غيبت مسلم حكم مىشود كه خودش و ما فى اليدش طاهر است. اين مختص است به مسلم بالغ يا در مسلمان غير بالغ هم كه طفل مميز است نجس را از طاهر مىفهمد اين غيبت در او هم اماره بر طهارت است؟ طفلى بود مميز بود، ديديم كه دستش نجس شد خودش هم ديد، يا استكانى كه چايى مىخورد نجس شد، منتهى استكان را هم برد، بعد از مدتى ديديم كه در آن استكان آب آورده است براى ما، چايى آورده است، اينجا آیا اين غيبت اين طفل موجب مىشود آن چيزى را كه سابقا مىدانستيم نجس است حكم به طهارتش بشود يا نه؟ طفل مميز، غير مميز كانّ مسلم است كه لا يحكم بالطهارة و غيبت او اثرى ندارد. طفل، طفل مميز باشد، در عروه دارد والاحوط ذلك، احوط اعتبار البلوغ است، احوط احوط وجوبى است.
بعد ايشان يك استثنائى مىزند به اين امر که گفت الاحوط باید بالغ باشد، مىگويد بله اگر ملاحظه بشود كه ولى آن طفل با آن غيبت طفل آثار طهارت را در آنى كه متنجس بود از او لباسش يا بدنش يا آن ظرفى كه در يدش بود ولى طفل بر او آثار طهارت بار مىكند با غَيبة الطفل، اگر اين را ما فهميديم حكم به طهارت مىشود، كانّ نظرش عبارت از اين است كه حملاً لفعل الولى على الصحيح، چونكه ولى آثار طهارت بار مىكند با غيبة الطفل، حملاً لفعل ولى على الصحيح ما هم آثار طهارت بار مىكنيم. يعنى براى فعل ولى يك ظهور الحال درست مىكند. چه جور اگر ولى خودش ما فى اليدش نجس بود خودش غايب مىشد بعد آثار طهارت بار مىکرد بر آن شىء اين ظهور الحال بود و كشف مىكرد حكم مىشد كه پاك شده است، كانّ ترتيب آثار الولى آثار طهارت را لما فى يد الطفل يا ثوب يا بدن طفل اين هم يك ظهور الحال پيدا مىكند كه مثلا پاك شده است، اين استثناء را مىزند.
خوب مىبينيد كسى كه مسلكش مسلك ظهور الحالى است اين استثناء را بايد كوچك بزند، استثناء را چه جور كوچك بزند؟ درست متوجه باشيد، ولى وقتى كه طفل آمد احتمال مىدهد كه طفل مميز خودش را پاك كرده است يا ما فى اليدش را پاك كرده است. آثار طهارت را كه بار مىكند چونكه تقليد كرده است از مجتهدى كه آن مجتهد مىگويد كه فرقی ما بين آدم پير مرد و جوان و صبى مميز نيست. غيبت اينها همهاش مطهر است. خوب اگر ولى از آن شخص تقييد كرده است و اين كار را مىكند آثار طهارت را بار مىكند بر آنى كه در يد صبى سابقا نجس بود، اين براى فعل ولى ظهور الحال درست نمىكند كه لا يعصی الله، اينجا شكل ثالث شد، نه غفلت نكرده است ولىّ، عصيان خدا هم نكرده است، معذور است به آن تقليد خودش عمل مىكند. اين به من فايده نمىدهد. من بايد بدانم. بدانم كه ولىّ كه در غيبت طفل ترتيب آثار مىدهد نه از جهت اين است كه غيبت طفل را مطهر مىداند، از اين ناحيه نيست، بلكه از ناحيه اين است كه اطمينان دارد يا بچه را طورى تربيت كرده است که بچه مميزش وقتى كه فهميد نجس است مىرود تطهير مىكند. اگر اينجور بوده باشد كه بدانيم ولىّ بچه را اينجور تربيت كرده است. بدانیم ولىّ مراعى است بر بچه. بله در اين صورت ولىّ آثار طهارت را بار كرد ظهور الحال پيدا مىكند بر اينكه، چونكه تقليد آنجورى هم كه ندارد. ظهور الحال پيدا مىكند كه بله اين به جهت وقوع مطهر است. مطهر واقع شده است. اگر ملاك اين بود كه دو تا اصل داشتيم در فعل مسلم. يكى اينكه عاقل است غفلت نكرده است. دومى اين است كه معصيت خدا نكرده است. اين دو تا اصل بود كه اصالة عدم الغفلة ببناء العقلاء بود اين كه لا يعصی المسلم هم به واسطه سيرهاى بود كه گفتيم در ما نحن فيه هم هست. اگر اين مسلم لا يعصی الله مدرك بود بر اينكه ما مع الغيبة حكم به طهارت مىكرديم در صورتى كه ولىّ آثار طهارت را بر ما كان بيد الطفل و نجس بود به او بار مىكند بايد يك قيد ديگر علاوه بشود از باب لا يعصی الله، كه احتمال ندهيم يا ندانيم كه مصحح اين ترتيب الآثار تقليدش است. از يك مجتهدى كه در آن اطراف است مىگويد غيبت صبى هم مثل غيبت مرد بزرگ است. اگر او را بدانيم ديگر لا يعصی الله كشف از طهارت نمىكند. نه لا یعصی الله ولكن معذور است چونكه تقليد كرده است به او.
اگر كسى اين را از باب ظهور الحال حجت بداند بايد اين قيد را بزند، كما اينكه مرحوم بروجردى[2] اين قيد را زده است. فرموده است در تعليقه عروه كه اين معنى كافى نيست. بايد معلوم بشود كه ترتيب آثار ولىّ طهارت را بر ما كان بيد الصبى از روى اعتقاد بر اينكه غيبت صبى هم اماره هست از روى اين اعتقاد نيست. يعنى از روى اجتهاد و تقليد اينجورى نيست به آن بيانى كه عرض كردم والاّ ظهور الحال پيدا نمىكند. و اما بناءً على ما ذكرنا كه ما مىگفتيم ظهور الحال مطلب نيست. مطلب به سيره عقلاء است. خوب اين مسلمين آن اطفالى كه اوليائشان مراعاتشان مىكنند و تحت نظر اوليائشان هستند مادامى كه تحت نظر اوليائشان هستند با آنها معاشرت طهارت مىكردند، مثلا طفلى ما خودمان ديدهايم كه همين دستش نجس شد يا استكان نجس شد رفت اندرون استكان را هم برد، تحت مراعات اولیائشان هست و در آن بيت هم كه مثلا مادرش هست يا كس ديگر است، خودش هم مميز است، در اين صورت دوباره چايى آورد، بله همان الكلام الكلام. حكم مىشود به طهارت، فرقى نمىكند، وقتى كه تحت رعايت شد، اما نه، اطفال مستقل شدند در كوچه هستند و بداند كه در كوچه آنجا ديد كه شاش كرد همه جايش را هم نجس كرد بعد همان كه هنوز خانه نرفته است آنجا آثار طهارت بار بكند تحت رعايت اولياء نبوده باشد نه اين حكم نمىشود، آن اطفالى كه تحت رعايت اوليائشان هستند و آنها مميز هستند متيقنا همين جور است. در غير مميز هم مىشود همين حرف را زد، ولكن ما ديگر نمىتوانيم جرأت اينجورى را بكنيم، این یک مطلبی است که ایشان می فرماید.
مطلب ديگرى كه در ما نحن فيه مىفرمايد اين تا حال ما در غيبت مسلم مىگفتيم كه اماره بر تطهير است يا با غيبت مسلم حكم مىشود به آنى كه متنجس بود از او، از يد، از ثوب، از اساس، آنها حكم به طهارت مىشوند با غيبت مىگفتيم، الان نه، غيبت نيست. آن شخص هم آنجا حاضر است آن مسلمانى كه بدنش ديدهايم كه نجس است يا ثوبش نجس است يا آن اثاث ديگرش نجس است، ولكن برقها رفته بود تاريك بود، ظلمت بود، احتمال مىدهيم كه نه در آن ظلمت او را تطهير كرده است، باز فرض كنيد همان شىء را آورد پيش ما، حكم به طهارت مىشود يا نه؟ ايشان مىفرمايد ولا يبعد الحاق الظلمة و العمى بالغيبة، در عروه مىفرمايد، بعيد نيست كه آن غيبت نيست حضور است، ولكن ظلمت موجود شده است، يا عُمِی آن كسى كه فهميد كه او نجس شده است ثوبش يا ظرفش او كور است نمىبيند كه احتمال مىدهد که پاك كرد، اين عُمى را و اين ظلمت را لاحق بر غيبت بكنيم اين مىفرمايد لا يبعد.
خوب شما ديديد كه اين مجرد ظهور الحال حجيت ندارد. بايد دليل بر اعتبار او باشد، ظهور حال مسلم بله فرقى نمىكند، ظهور حال مسلم به غيبت بوده باشد يا در ظلمت بوده باشد يا به واسطه عُمى شخص بوده باشد، اين فرق نمىكند ظهور الحال، اما اعتبارش كه ذاتى نيست، دليل مىخواهد اعتبار اين ظهور الحال، اين ظهور الحال در موارد غيبت يعنى سيره متشرعه است كما ذكرنا كه مراوده مىكردند، مساوره مىكردند آمد و شد به خانهها مىكردند، و اما در غير موارد الغيبة موارد ظلمت و اينها هم همين جور سيرهاى هست اين عهدته على مدعیه، مدعى سيره بايد اين اثبات بكند ما دليلى به اين كه اين سيره اين جور است نمىدانيم، فرقى نمىكند سيره را كه بگوييم با غيبت دليل مطهر است، غيبت از باب ظهور الحال است يا از باب ظهور الحال نیست كه ما مىگفتيم، آن سيره عامه هم كه ما مىگفتيم او در موارد غيبت بود كه مىرود به خانهاش بعد هفته ديگر مىرود مىبيند آن اثاث را با آنها معامله طهارت مىكند، و اما در مواردى كه برق رفت و اينها نه اينجور سيرهاى محرز نيست، مىپرسد قبل از اين كه اين چراغ خاموش بشود، نجس شد آخر اين چه جور شد؟ در صورتى كه احتمال بدهد، اگر اطمينان داشته باشد پاك كرده است جاى سؤال نيست. در صورتى كه احتمال بدهد حواسش پرت شد برقها رفت اصلا آب نكشيد سؤال مىكند كه اين را آب كشيدى يا نكشيدى، اين موارد هم اينجور است، سيره ثابت نيست، بدان جهت ذكرنا بر اينكه احوط اقتصار به موارد الغيبة است، و در طفل هم ذكرنا بر اينكه اگر اوليائش مراعى او هست مادامى كه تحت رعاية الاولياء هست با غيبت او هم حكم مىشود به طهارت كما اينكه در شخص بالغ هست.
سؤال...؟ نه آقا، نمىآورد نه، يعنى اگر بياورد عصيان كرده است يا اشتباه كرده است، دليل داريم كه نه عصيان كرده است نه اشتباه كرده است، دليل اعتبارش چيست؟ سيره متشرعه، والاّ نباشد كه نمىشود، والاّ گفتم خبر هر مسلمانی حجت مىشود، دليل اعتبار مىخواهد، دليل اعتبار سيره است و سيره در موارد الغيبة است، غير موارد غيبت را نمىگيرد، هذا كله كلام در مطهرات بود.
بعد ايشان مسائلى را ذكر مىكند. مسائلى كه يك مقدارشان سابقا بحث شده است:
مسألة 1: « ليس من المطهـِّرات الغسل بالماء المضاف ، ولا مسح النجاسة عن الجسم الصيقلي كالشيشة ، ولا إزالة الدم بالبصاق ، ولا غليان الدم في المرق ، ولا خبز العجين النجس ، ولا مزج الدهن النجس بالكر الحار ، ولا دبغ جلد الميتة ، وإن قال بكلٍ قائل »[3].
در مسئله اولى مىگويد كه: المضاف لا يكون مطهرا، مضاف مطهر نمىشود، يعنى مطهر منحصر به آب است، و اما المايعات مضافه آنها مطهر نمىشوند، اين سابقا در بحث مضاف بحث كردهايم مفصلا ديگر تمام كلام آنجا است، اينجا يك اشارهاى مىگويم به آن كسانى كه نبودهاند و مىخواهند تعقيب بكنند.
بعضىها مثل شيخ مفيد قدس الله نفسه الشريف و مثل سيد مرتضى اينها ملتزم بودند بر اينكه با مضاف هم مىشود تطهير كرد[4]، (قطع نوار).
دلیلی که می شود به مسلك اينها گفت عمده دليل اين است که ما مطلقاتى داريم از امام عليه السلام که گفت بر اينكه اصاب ثوبى مثلا خمر، امام عليه السلام مىفرمايد لا تصل فيه حتى تغسله حتى اينكه بشويى، در اين مطلقات ذكر آب نشده است، تغسله بالماء، در بعضى موارد تقييد به ماء شده است اغسله بالماء، ولكن گفته مىشود آن حرفى را كه سابقا خدمت شما عرض شد. مقيد آن وقت اطلاق را تقيد مىكند كه فرد غالب نبوده باشد، والاّ اگر فرد غالب بوده باشد اطلاق مطلق را تقييد نمىكند، مىگوييم چونكه غالبا اينجور بود اين را گفته است، چونكه غالبا غسل و تطهير بالماء مىشود که ماء در تناول يد اشخاص است گفته مىشد كه اين تقيد بالماء قيد غالبى است، مانع از تمسك به اطلاقات نيست به آن اطلاقات امر به غسل تمسك مىشود، اين عمده دليل بود، اگر كسى مىخواست بر اينكه دليلى ذكر بكند كه آن دليل دليل صورت دارى بوده باشد اين بود.
و در جوابش عرض كرديم كه اين مطلقاتى كه در آنها امر به غسل بود با قرائنى كه در موارد مطلقات بيان كرديم گفتيم اينكه شىء نجس را بايد غسل به ماء كرد اين مفروغ عنه بود ما بين السائل و المجيب، و انما سائل سؤال مىكرد كه اصلا اين خمر نجس مىكند؟ امام عليه السلام هم مىفرمود كه اذا علمت ان الخمر اصابه فاغسله، اين معنايش اين است كه اين منجس است. اين مطلقات خودشان در مواردشان مفروغ عنه است كه اين غسل اگر باشد غسل بايد به ماء باشد، اين مفروغ عنه بود ما بين السائل و المجيب که آنى كه و قد وسّع الله علیکم ما بین السماء و الارض و جعل لکم الماء طهورا در خبث است.
مىگفتيم اگر كسى اين حرف را قبول نكرد، گفت كى مىگويد مفروغ عنه بود، مگر تو در آن زمان بودى؟ نبوديم ولكن در روايات همين جور است، بله اگر كسى اين را قبول نكرد، گفتيم اين را داديم به شما، رواياتى داشتيم كه در آن روايات حصر مىشود مطهر بالماء، يك قسمتش آن رواياتى است كه در جايى است كه ثوب مصلى نجس بوده باشد و آبى ندارد او را بشويد، كه از امام عليه السلام سؤال مىكرد رجلى كه لا يقدر على ثوب طاهر ثوبش نجس است و ليس عنده ماء ليغسله آبى ندارد تا بشويد، امام عليه السلام فرمود بر اينكه يصلى فيه و اذا وجد ماءا غسله، امام عليه السلام هيچ آنجا استفصال نكرد كه آب ندارد شير كه ندارد، شير گاو و اینها، با آن شير بشويد، اگر بنا بشود مضاف مطهر بشود آن هم مطهر است ديگر با لبن شستن و اینها كما اينكه اينها ملتزم شدهاند مفيد و سيد مرتضی قدس الله نفسه الشريف ملتزم شده است، گفتيم ترك الاستفصال و جواب بر اينكه يصلى فيه و اذا وجد ماء غسله مقتضى اين است كه غير الماء مطهر نيست.
جماعتى اين حرف را اينجور نگفتهاند، جماعتى گفتهاند كه اصلا اجسام صيقليه احتياج به غسل ندارد اصلا به شستن احتياج ندارد، نه به ماء نه به مضاف، فقط به ازاله عين پاك مىشود، فرض كنيد آيينهاى در دستتان بود از صورتتان يك خون افتاد روى آن آيينه، بله صورت را مىشوييد عيب ندارد، ولكن اين آيينه چونكه جسم صيقلى است، خون كه خشك شد يا تَر هم باشد با يك كهنه ای اين را ازاله كرديد آيينه پاك مىشود، ازاله عين از مطهرات است اين را هم سيد مرتضى قدس الله نفسه الشريف و محدث كاشانی[5] در اجسام صيقليه ملتزم شده است، اگر يادتان باشد ما در اين اجسام صيقليه اين را عرض كرديم ظاهر كلام سيد مرتضى و محدث كاشانى، محدث كاشانى كه همين جور است لعلّ ظاهر كلام سيد مرتضى هم اصلا اجسام صيقليه پیش اينها مثل بدن حيوان است پيش ما، مثل بواطن الانسان است پيش ما، اينها ملتزم هستند كه اصلا اجسام صيقليه نجس نمىشوند، نجس همان عين النجس است كه به او خورده است، وقتى كه ازاله شد مثل ازاله از بدن الحيوان است پاك مىشود، اينها دليلشان این است، و گفتيم بر اينكه چه اين بوده باشد و چه دليلشان اين باشد كه نجس مىشوند به واسطه ازاله پاك مىشود آيينه، هر دو باشد باطل است، چونكه موثقه عمار كه دارد در ماء متنجس و يغسل كل اصابك ذلك الماء مىگيرد تمام اشياء را حتى آن اشياء صيقليه را، حتى يك قطره از آن آب چكيد روى آيينه، اين موثقه مىگويد برداشتن آن يك قطره از روى آيينه به دستمال كاغذى يا به غير دستمال كاغذى يا به خشك شدن پاك نمىكند، و يغسل كل ما اصابه، ولو آن ما اصابه خشك شده باشد، بدان جهت اين قول هم باطل بود، بعد مىرسيم به وجه ديگر و موارد ديگر انشاء الله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص147-148.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص281.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص149.
[4] يشترط في الإزالة إطلاق الماء على المشهور، خلافا للسيد و المفيد فجوزا بالمضاف ؛ محمد محسن فيض کاشانی، مفاتيح الشرايع، ( قم، کتابخانه آية الله العظمی مرعشی(ره)، چ1،ت ....)، ج1، ص77.
[5] يشترط في الإزالة إطلاق الماء على المشهور، خلافا للسيد و المفيد فجوزا بالمضاف، بل جوز السيد تطهير الأجسام الصقيلة بالمسح، بحيث يزول العين لزوال العلة. و لا يخلو من قوة؛ محمد محسن فيض کاشانی، مفاتيح الشرايع، ( قم، کتابخانه آية الله العظمی مرعشی(ره)، چ1،ت ....)، ج1، ص77.