درس چهارصد و بیست و چهارم

مطهرات

مسألة 1: « ليس من المطهـِّرات الغسل بالماء المضاف ، ولا مسح النجاسة عن الجسم الصيقلي كالشيشة ، ولا إزالة الدم بالبصاق ، ولا غليان الدم في المرق ، ولا خبز العجين النجس ، ولا مزج الدهن النجس بالكر الحار ، ولا دبغ جلد الميتة ، وإن قال بكلٍ قائل ‌»[1].

مطهر نبودن بصاق دهن انسان

در عروه مى‏فرمايد که بصاق از مطهرات دم نيست كه به واسطه بصاق انسان شيئى را كه متنجس بوده باشد به دم او را تطهير كند با آب دهان، اگر يادتان بوده باشد در سابق روايتى را خوانديم كه در آن روايت اينجور وارد شده بود. اين روايت در جلد اول وسايل در بحث ماء المضاف بود، جلد اول، ابواب ماء المضاف باب چهارم روايت اولى:

صحيحه غياث بن ابراهيم

«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ مُوسَى بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ غِيَاثِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ: لَا بَأْسَ أَنْ يُغْسَلَ الدَّمُ بِالْبُصَاقِ»[2].

محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن على ابن محبوب كه سند شيخ به كتاب محمد ابن على ابن محبوب صحيح است سندش، محمد ابن على ابن محبوب هم كه از اجلاء است نقل مى‏كند عن العباس، چه عباس ابن عامر باشد يا معروف باشد هر دو ثقه اند، عن عبد الله ابن مغيره عن غیاث، اين غیاث ابن ابراهيم تميمی است ظاهرا ثقه است، شبهه‏اى در اين نبايد كرد ولكن مذهبش فاسد است، عن ابى عبد الله عليه السلام آنجا اين جور بود «لا يغسل بالبزاق غير الدم»، با آب دهان شسته نمى‏شود مگر دم، اگر يادتان باشد در آن، و ان اصابك من عرقه شى‏ء فاغسله، گفتيم فاغسله يعنى عرق را بشور اين دلالت به نجاست نمى‏كند، اينجا هم مى‏گويد لا يغسل بالبصاق غير الدم غير دم شسته نمى‏شود، اين عرض كرديم راجع به داخل الفم است، كه در داخل الفم وقتى كه از بيخ دندان و نحو ذلك خونى درآمد امام عليه السلام در اين روايت که متعارف هم همين جور است با آب دهان آن خون را اين ور و آن ور مى‏كند تُف مى‏كند به خارج، كه آن خون مى‏رود، اين عيبى ندارد دم غَسل شده است، سرّش اين است كه داخل الفم نجس نمى‏شود و نجس آن چيزى است كه خود خون است، كه گفتيم خودش نجس است اگر خارج آمد و خوردنش هم حرام است، بدان جهت اين شخص اين خونى كه در فضاى فم بود اين را بالریق غسل كرد خود خون را، يعنى ازاله كرد، وقتى كه غسل اضافه به عرق داده بشود يا به خون داده بشود معنايش ازاله است، براى اينكه اگر آن عرق ازاله شد به شى‏ء آخرى ديگر امر به غسل نيست، عرق را بشور، عرق را بشور كه عرق موجود باشد، وقتى كه ازاله شد ديگر عرقى نيست كه فاغسله او را بگيرد، از اين انتزاع مى‏شد بر اینكه تنجس فلا در مواردى مانعيت انتزاع مى‏شد، اينجا هم اضافه به دم داده شده است كه دم را بشور يعنى دم را ازاله كن، بدان جهت اگر مى‏گفت كه اغسل الدم، وقتى كه دم را انسان ازاله مى‏كرد به خارج مى‏انداخت ديگر دمى نيست كه او را بشويد، اينجا امام عليه السلام مى‏فرمايد به استعمال ماء حاجتى نيست، به همان ريق الفم اين دم را ازاله بكند غسل كند، منتهى چون كه گفتيم خوردنش حرام است، بيرون بياندازد اين كافى است، مطبق الشفتين هم بنابر اين شد كه اين ريق از آنجا گذشته است نجس نبوده باشد از بواطن بوده باشد، گفتيم معنايش اين است، نه اينكه اشياء نجسه را كه متنجس به دم است به ريق بشور، اين لا يغسل الدم است، نه لا يغسل المتنجس بالدم است، اگر روايت اينجور بود كه لا يغسل المتنجس الاّ المتنجس بالدم، يغسل بالريق اين دلالت مى‏كرد كه دم را ريق ازاله مى‏كند نجاستش را، متنجس را پاك مى‏كند، ولكن در ما نحن فيه اضافه به خود دم داده شده است و اين ازاله دم به ريق، لا يغسل يعنى اين حمل مى‏شود بر اينكه ازاله دم از اشياء ديگر به ريق فايده‏اى ندارد، چونكه اشياء ديگر نجس هستند، و اما داخل الدمى كه هست كه عادتا هم‏ همين جور است متعارف است با همان ريق ازاله مى‏كنند اين روايت در مقام بيان اين است. اگر مراد اين است صحيح است كما ذكرنا، اگر مراد غير اين است كه لا يغسل الدم عرض كردم اصلا موارد تنجس را نمى‏گيرد اين، چونكه ندارد كه لا يُغسل المتنجسات بالدم الاّ بالريق، در اينجا روايت دارد كه لا يغسل بالبصاق غير الدم، نه اينكه غير المتنجس بالدم که غير المتنجس بالدم شسته نمى‏شود، متنجس بالدم شسته مى‏شود، اگر اينجور بود مى‏گفت كتاب به دم نجس شد با ريق انسان اين را ازاله كرد كتاب پاك مى‏شود، اينجور نيست، اين لا يغسل بالبصاق غير الدم است و اين معنايش همان است كه عرض كردم، اگر معنايش اين است و اين مراد است فهو، والاّ غير این معنای ديگرى ما احتمال نمى‏دهيم.

 سؤال...؟ دلالت به طهارت نمى‏كند. دم را كه در كتاب اول افتاده بود ما ليسيديم، خوب اين كتاب پاك شد يا نه؟ اين دم را شستيم، بايد بگويد كه كتاب متنجس شستن نمى‏شود، متنجس بالدم الاّ بالبصاق از او انتزاع مطهريت بشود، اين اضافه غسل را به متنجس نداده است، گفتيم مطهريت و منجسيت از اضافه غسل به آن موضعى، به آن شيئى مى‏شود كه نجس به او اصابت كرده است. اگر گفت آنى را كه اصابه النجس بشور، انتزاع مى‏شود كه غسل مطهريتش است، اول نجس شده است الان هم بايد شست، چرا استفاده مى‏شود؟ چونكه اين اغسل شامل مى‏شود مطلق است كه آن شى‏ء را بشور ولو بعد ازالة عين النجس، اطلاق دارد، پس معلوم مى‏شود نجس شده است، اينجا اضافه غسل به متنجس داده نشده است، اضافه غسل به خود دم داده شده است، اگر انسان دم خارجى را كه در كتاب است با دهان ليسيد مى‏گفتیم اینكه مكروه است، انسان ريق را به چيز ديگرى نبايد بزند، و اما در داخل الفم كه بخواهيم طهارت حاصل بشود و طهارت شرعى حاصل بشود او در داخل الفم است كه داخل الفم نجس نشده است فقط دم نجس است، دم هم وقتى كه ازاله شد پاك مى‏شود، يعنى نجسى موجود نيست، اين روايت را بايد به اين معنا حمل كنيم والاّ غير اين نه معناى ديگرى متصور است و نه هم مى‏شود به آن معناى ديگر ملتزم شد.

بدان جهت صاحب عروه هم همين جور است. شايد در ذهن مبارك ايشان هم همين جور بوده است بدان جهت بيان فرموده است که اين بصاق مطهر نمى‏شود متنجس بالدم را.

در عروه بيان فرموده است، و لا ازالة الدم بالبصاق،[3] ازاله دم بالبصاق از مطهرات نيست، سرّش اين است كه اضافه غسل بالبصاق به آنى كه اصابه الدم نخورده است، اگر به او اسناد داده مى‏شد، مى‏شد استفاده مطهريت كرد، آن وقت كلام واقع مى‏شد كه اين معرض عنه اصحاب است، اصل حرف ما اين بود كه اين روايت قاصر است و اصل مطهريت را نمى‏رساند، بدان جهت اگر بخواهيم اين حكمى بوده باشد حكم ارشادى به طهارت بايد حمل كنيم به آن دمى كه در داخل الفم است كه او به بصاق ازاله مى‏شود.

مطهر نبودن غليان دم در مرق

 آن وقت مطلب ديگرى را كه ايشان مى‏فرمايد. مى‏فرمايد و لا غليان الدم فى المرَق، غليان دم در مرق اين از مطهرات نيست. اين هم سابقا گذشت باز، روايتى داشتيم به نام روايت زكریا ابن آدم در روايت زكریا ابن آدم اينجور ذكر شده بود. جلد دوم است. باب، باب سى و هشت از ابواب نجاسات هست. روايت در آنجا روايت هشتمى[4] بود:

روايت زکريا ابن آدم

«وَ عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ» ، شيخ قدس الله نفسه الشريف به اسنادش از محمد ابن احمد ابن يحيى اشعرى، از كتاب او نقل مى‏كند كه سندش صحيح است، آن هم از يعقوب ابن يزيد، يعقوب بن يزيد ابن حماد انبارى است كه از ثقات است. «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْمُبَارَكِ» اين حسن ابن مبارك يا حسين ابن مبارك مى‏گفتيم غير مبارك است توثيق ندارد. روايت به جهت اين من حيث السند ضعيف بود. «عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ» كه زكریا ابن آدم جلالتش واضح است، آنجا داشت كه «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِيذٍ مُسْكِرٍ- قَطَرَتْ فِي قِدْرٍ فِيهِ لَحْمٌ كَثِيرٌ وَ مَرَقٌ كَثِيرٌ- قَالَ يُهَرَاقُ الْمَرَقُ أَوْ يُطْعِمُهُ أَهْلَ الذِّمَّةِ أَوِ الْكَلْبَ- وَ اللَّحْمَ اغْسِلْهُ وَ كُلْهُ» و كله، لحم قابل غسل است كه سابقا گذشت. «قُلْتُ فَإِنَّهُ قَطَرَ فِيهِ الدَّمُ- قَالَ الدَّمُ تَأْكُلُهُ النَّارُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ» ، در اين قدر قطره دم افتاد، فقال الدم تأكله النار، آن مرق را نوش جان كن عيبى ندارد نار اين دم را تطهير مى‏كند، بدان جهت مى‏گويند اگر قطره‏اى از دم به مرق افتاد نار آن را تطهير مى‏كند. عرض كردم بر اينكه اين روايت علاوه بر اينكه من حيث السند ضعيف است به اين نمى‏شود فتوا داد و مطهرية الشى‏ء بعد از اينكه دليل قائم شد كه مضافات و منهم المرق نجس مى‏شود به وقوع النجس اين پاك مى‏شود و نجاستش ازاله پيدا مى‏كند به شيئى احتياج به ثبوت مطهر دارد، و اين روايت مطهريت را اثبات نمى‏كند، چونكه من حيث السند ضعيف است،. علاوه بر اين اين روايت معارض است. خود روايت صدرش با ذيلش معارض است، بعد مى‏گويد كه الدم تأكله انشاء الله تعالى، بعد از اين سائل مى‏گويد: «قُلْتُ فَخَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ قَطَرَ فِي عَجِينٍ أَوْ دَمٌ» ا اينها در خمير افتاد اين خمير كه مى‏كردند قطره خمر افتاد، أو دم يا قطره‏اى از دم در خمير افتاد. «قَالَ- فَقَالَ فَسَدَ»، اين خمير فاسد شده است يعنى نجس شده است، مراد از فساد يعنى لا يؤكل خورده نمى‏شود، خوب چه كار كنيم آن را؟ «قُلْتُ أَبِيعُهُ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى وَ أُبَيِّنُ لَهُمْ- قَالَ نَعَمْ فَإِنَّهُمْ يَسْتَحِلُّونَ شُرْبَهُ قُلْتُ- وَ الْفُقَّاعُ هُوَ بِتِلْكَ الْمَنْزِلَةِ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْ‌ءٍ مِنْ ذَلِكَ- قَالَ فَقَالَ أَكْرَهُ أَنْ آكُلَهُ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْ‌ءٍ مِنْ طَعَامِيي» مسلمان كه نمى‏تواند بخورد و ابينّ لهم، قال نعم عيبى ندارد.

درست توجه کنید. در ما نحن فيه ذيل دلالت مى‏كند كه دم عجين را نجس مى‏كند. عجين هم پخته مى‏شود. چونكه عجين وقتى كه نان شد پخته مى‏شود. فرقی نیست. اگر بنا بود دم در مرق را نار پاك بكند همين نار در خبز نجاست دمى را پاك مى‏كرد. اين تفرقه ما بين اينها عرفا با همديگر سازگار نيستند. عرف فرقى نمى‏بيند اگر نار تأكله هست تأكله آنجا هم هست، چونكه اگر يادتان باشد الان امروز هم مى‏خوانم، چونكه تأكله النار در خبز هم وارد شده است، كه نار وقتى كه اصابت كرد او را پاك مى‏كند در خبز هم وارد شده است. فرقى ما بين خبز و ما بين مرق نيست. آنجا مى‏فرمايد قد فسد، روى اين اساس اين قطره دم در صدر بايد حمل بشود به دم طاهر، مثل دم سمكى و دم متخلفى، همين جور هم اتفاق مى‏افتد در دم متخلف وقتى كه مى‏خواهند قصابى بكنند آنجا هم يك مقدار گذاشته‏اند هنوز بپزد، ممكن است از دمش بيافتد به او از آن دمى كه در سلاخى دم متخلف خارج مى‏شود، اگر اين نحو بوده باشد اين معناى تأكله النار دم طاهر است، اين است كه دم چونكه در مرق مستهلك مى‏شود به واسطه پختن با اینکه دم متخلف را نمى‏شود خورد خوردنش حرام است اما بعد از استهلاكه عيبى ندارد، اين بايد روايت را اگر من حيث السند هم معتبر بود چونكه معارضه دارد با ذيلش نمى‏شود به او تمسك كرد، چونكه نمى‏شود تمسك كرد اگر كسى بخواهد توجيه بكند بايد بگويد كه مراد از دم اين است، بدان جهت التزام بر اينكه دم در مرق يكى از مطهرات است وقتى كه مرق جوشيد اين معنا را نمى‏شود به اين روايت ملتزم شد كما ذكرنا.

مطهر بودن آتش برای عجين متنجس

 اما مسئله عجين، عجينى كه متنجس شده است جماعتى ملتزم شده‏اند اگر عجين متنجس بود باىّ نجاسةٍ اختصاص به دم ندارد. به هر نجاستى خمر متنجس بود وقتى كه خمير را نان كردند پاك مى‏شود، آن نان پاك است و مى‏شود آن نان را خورد، و مستند در اين سه تا روايت مى‏تواند بشود، يكى از اين روايت‏ها روايتى است كه در ماء البئر وارد شده است، در جلد اول ابواب ماء المطلق، در باب چهاردهم از ابواب ماء المطلق روايت هفدهمى[5] است، دارد:

روايت عبدالله بن زبير از جدش

«و باسناد الشيخ عن محمد بن على ابن محبوب عن موسى ابن عمر»، اين موسى ابن عمرى كه محمد ابن على ابن محبوب از او نقل مى‏كند از اجلاء است. موسى ابن عمر نقل مى‏كند «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْمِيثَمِيِّ» آن هم لا بأس به. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَيْرِ عَنْ جَدِّهِ»، اين دو تا توثيق ندارند. « قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْبِئْرِ- يَقَعُ فِيهَا الْفَأْرَةُ أَوْ غَيْرُهَا مِنَ الدَّوَابِّ فَتَمُوتُ- فَيُعْجَنُ مِنْ مَائِهَا أَ يُؤْكَلُ ذَلِكَ الْخُبْزُ» خمير درست مى‏شود، «اَ يؤكل ذلك الخبز» آيا آن نان خورده مى‏شود يا نه؟ «قَالَ إِذَا أَصَابَتْهُ النَّارُ فَلَا بَأْسَ بِأَكْلِهِ» ، عجين وقتى كه نار به او اصابت كرد يعنى نان شد عيبى ندارد، سابقا عرض كرديم خدمت شما اين استدلال مبتنى است بر تنجس ماء البئر بوقوع النجاسة فيه، چونكه اين است كه عن البئر يقع فيها در بئر الفأرة او غیرها من الدواب، فتموت در بئر مى‏ميرد، فيعجن من مائها، اين مبتنى است اين استدلال بر اينكه اين ماء البئر نجس بشود، و قد ذكرنا ماء البئر نجس نمى‏شود، پس اين عجين مفروض در اينجا متنجس نيست. روايت هم كه من حيث السند ضعف دارد، كما اينكه دو تا راوی اش را گفتيم، اين روايت على الظاهر اين را مى‏رساند چونكه در باب البئر اگر نجسى در آن بميرد حيوانى بميرد يا نجس ديگرى بيافتد نزح مستحب است كما ذكرنا، يعنى مكروه است و حزازت دارد استعمال آن ماء قبل النزح، امام عليه السلام اگر اين روايت از ايشان بوده باشد مى‏خواهد بفرمايد كه حزازت اينجا نيست قبل از نزح كه خمير كرده‏اند، چونكه اين مى‏پزد نار حزازت اين را مى‏برد، بدان جهت اشكالى ندارد، اين روايت معنايش اين است، ربطى به مطهریة النار كه عجین نجس را پاك بكند ندارد.

مرسله ابن ابی عمير

روايت دومى، روايتى است هيجدهمی[6] است: ؟

 عنه يعنى « مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ» ، شيخ به سندش از او، «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ» ابْنَ أَبِي الْخَطَّابِ اشعرى قدس الله سره است از مشايخ محمد ابن على ابن محبوب است، محمد ابن على ابن محبوب با محمد ابن يحيى العطار با على ابن ابراهيم اينها در يك طبقه هستند. اين محمد ابن الحسين هم از مشايخ ابن محمد يحيى است هم از مشايخ سعد ابن عبد الله است و هم از مشايخ محمد على ابن محبوب است. « مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» اين ابن ابى عمير مرسله كرد، آن مرسلاتى كه گفتيم اعتبار ندارد و آن حرفى كه مرسلات ابن ابى عمير يعامل معه معاملة المسندات گفتيم اين اساس درستى ندارد. يك وقت ديگر هم اگر وقت مناسبى شد توضيح مى‏دهيم. روی اين حرف این روایت هم ضعيف است. «فِي عَجِينٍ عُجِنَ وَ خُبِزَ» خمير را خمير كرده‏اند بعد پخته‏اند. «ثُمَّ عُلِمَ أَنَّ الْمَاءَ كَانَتْ فِيهِ مَيْتَةٌ قَالَ لَا بَأْسَ أَكَلَتِ النَّارُ مَا فِيهِ». مائى كه با او عجين كرده‏اند خمير كرده‏اند ميته بود، قال لا بأس اكلت النار ما فيه، آن حزازتى که در اين نان بود او را نار از بين برد، اين معنايش همين است كما ذكرنا، اگر روايت من حيث السند صحيح هم بود، كه من حيث السند تمام نيست و دليل بر مطلب نمى‏شود. اين حمل مى‏شد به آنجايى كه ميته يا ميته طاهره است مثل لا نفس له است چونكه ذكر نشده است ميته نجسه است، يا حمل مى‏شد كما اين كه صاحب وسايل حمل كرده است به ماء البئر، چونكه غالبا آن مياه ماء البئر بودند، و بعد در آنها معلوم مى‏شد كه در بئر حيوانى مرده است، اگر بر او حمل بشود ماء ماء طاهر است مثل او مى‏شود.

صحيحه حفص بن البختری

اما يك روايت سومى هست، آن روايت سومى صحيحه است در باب يازده از ابواب اسئار، آنجا حكم العجين بالماء النجس، آنجا اين جور دارد روايت[7] اول:

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ» باز از كتاب على ابن محبوب است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ» ، همان محمد ابن الحسين است. «عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ» هم همان سند است. «عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا وَ مَا أَحْسَبُهُ إِلَّا (عَنْ) حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ»، مى‏گويد آنى كه يادم هست حفص ابن بخترى بود، بدان جهت روايت از ارسال خارج مى‏شود، مى‏گويد غير اين را احتمال نمى‏دهم، يعنى اين بود. «قَالَ: قِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي‌ ‌الْعَجِينِ- يُعْجَنُ مِنَ الْمَاءِ النَّجِسِ» از ماء نجس عجين مى‏شود خمير. «كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ» چه معامله‏اى مى‏شود؟ «قَالَ يُبَاعُ مِمَّنْ يَسْتَحِلُّ أَكْلَ الْمَيْتَةِ»، اكل ميته را استحلال مى‏كند، سابقا گفتيم كه بما اينكه كان بيع النجس جايز نيست اين معلوم مى‏شود به واسطه پختن اين پاك مى‏شود. وجه استدلال باشد اين است.

و سابقا عرض كرديم كه نه اينجور نيست. خمير نجس را خبز نجس را مى‏شود فروخت. چرا؟ چونكه نجسى كه نمى‏شود او را فروخت در صورتى است كه منفعت محلله مقصوده نداشته باشد، و اما عين النجس هم اگر منفعت محلله مقصوده داشته باشد بيعش عيبى ندارد. مثل بيع الدم فى هذا الزمان كه براى تزريقات مى‏خرند خون را عيبى ندارد. معامله‏اش فروختنش عيبى ندارد، چونكه منفعت محلله مقصوده دارد، ماليت دارد و روايت تحف العقول كه نجس را نمى‏شود فروخت عرض كرديم در مكاسب مفصلا كه آن روايت نمى‏تواند سند منع بشود. آن روايت اصلا اشكالهايى دارد، بدان جهت در ما نحن فيه احل الله البيع و اوفو بالعقود همه اينها را مى‏گيرد. روى اين اساس خمير نجس را و هكذا نان نجس را که منفعت محلله مقصوده دارد، اين علف دواب است که به دواب مى‏دهند. نان خشك‏ها را كه مى‏خرند مثل آن، اين نان نجس منفعت محلله مقصوده دارد، به دواب دادن و امثال ذلك اگر نگوييم به اطفال دادن، اين منفعت محلله مقصوده است همين جور است. بدان جهت ايشان مى‏فرمايد امام عليه السلام در اين روايت كه بفروش فروختن عيبى ندارد، نه اين كه پاك شده است. اين روايت به طهارت دلالتى ندارد، خصوصا اين كه ممن يستحل اكله دلالت مى‏كند كه اصلا نجاست باقى است، والاّ پاك بود چرا به ممن يستحل الميتة بفروشد. اين سرّش اين است، چونكه آن كسى كه مستحل الميتة است او مشترى مى‏شود به اين نان، مى‏گويد بابا اين حرفها حرف است نان نمى‏خورند من مى‏خورم. روى آن جهت كه مى‏گويد يباع ممن يستحل الميته به جهت اينكه ميته داعی بر شراء در او هست. اما تا مسلمان بفروشد برگردد يك مرغدارى را پيدا كند كه كارخانه مرغدارى داشته باشد به او بفروشد اين طول مى‏كشد، اما آنهايى كه غير مبالى هستند آنها مى‏خرند، عيبى ندارد بيع الشى‏ء به شخصى كه خودش هم كافر است بفروشد انسان به او كه مى‏داند مى‏خورد عيبى ندارد، بدان جهت اگر يادتان بوده باشد كه عرض كردم اين نكته را حفظ كنيد در آن روايت زكریا ابن آدم هم اگر این روايت از امام عليه السلام است آنجا سائل اينجور گفت، گفت بعد از اينكه خمير نجس شده است دم اصابت كرده است قطر فيه شى‏ء از آن خمر و غير ذلك در عجين، امام فرمود فسد، سؤال كرد ابيعه من اليهودى و النصرانى و أُبيّن لهم كه ما اين را نجس مى‏دانيم نمى‏خوريم، مى‏خري؟ امام عليه السلام در جواب فرمود، نعم فانهم يستحلون، نعم در اين صورت عيبى ندارد.

 پس در ما نحن فيه این جواز البيع دلالتى بر طهارت نمى‏كند، و بدان جهت ملتزم شدن بر خميرى كه، خمير متنجس يا خمير متنجس بالدم است اينها پاك مى‏شوند به واسطه خبز شدن و نان شدن اين را هم نمى‏شود ملتزم شد.

بررسی مطهر بودن جوشاندن کر برای روغن متنجس

مى‏ماند آن وقت در ما نحن فيه آن مسئله‏اى كه سابقا ديگر مفصل بحث كرديم، آن مسئله اين بود كه دُهن متنجس را خود صاحب عروه[8] سابقا وفاقا للعلامة[9] گفت بعيد نيست اگر در كر معتصم بريزند و كر را بجوشانند كه حار بشود، روغن در اين آب متفرق بشود روغن متنجس، فرمود بر اينكه لا يبعد اين پاك بوده باشد، اينجا عكس او را مى‏گويد كه سابقا هم گفتيم. مى‏گويد و هكذا روغن متنجس در كر حارى كه هست پاك نمى‏شود. وجهش را سابقا گفتيم، گفتيم ولو هر متنجسى ولو مايع باشد به آب كر وقتى كه مخلوط شد و مستهلك شد در آن صورت پاك مى‏شود، يعنى با همه آن آب معامله طهارت مى‏شود، حتى نجس العين مثل بول، بچه‏اى مثلا بول كرد در كر ديگر وقتى كه مستهلك شد همه‏اش را مى‏شود استعمال كرد، به آن بيانى كه گفتيم كه رواياتى كه دلالت مى‏كند كه ماء غدرانى كه تبول فيه الدواب و تلغ فيه الكلاب، امام عليه السلام فرمود وقتيكه به مقدار كر شد لا بأس.

 روى اين اساس جماعتى گفته‏اند خوب اين راه حلى است، روغن متنجس را بريزيم در اين كر كه جوشيده و مى‏جوشد اين روغن وقتى كه مستهلك شد در اين آب خوب پاك مى‏شود همه‏اش، بعد وقتى كه سرد شد جمع مى‏شود روغن از روى آب جمع مى‏كنيم و مصرف مى‏كنيم، اين را علامه فرموده است. سابقا ايشان هم گفت لا يبعد همين جور است، اينجا منكرش مى‏شود كه بايد منكر بشود، كه گفتيم مطهريت يك مطهريت تبعى است، اين مختص به استهلاك در ماء معتصم است. شى‏ء نجس يا متنجس متنجس شد در ماء معتصم آن طهارت او طهارت تبعى است. اگر نجس العين باشد طهارتش طهارت تبعى است، چونکه نجس العین پاک نمی شود. اگر متنجس بوده باشد مثل ماء متنجس پاك مى‏شود، و مطهر ديگر هم غسل بالماء است كه به آب شسته بشود. گفتيم روغن قابل غسل نيست چونكه لا ينفذ در داخلش و در جوفش آب. در اين نفوذ نمى‏كند آب، و قابل غسل نيست، چونكه قابل غسل نيست اين قطرات و این اجزاء روغنى كه متنجس شده است مطهر به غسل نيست. مى‏ماند استهلاك، و بينّا استهلاك روغن در آب نمى‏شود، چونكه اينها هم وزن نيستند. روغن خفيف است وزناً از ماء و اجزائش به همديگر مى‏چسبد. بدان جهت در ما نحن فيه گفتيم كه اين فايده ندارد، چونكه نه استهلاك محقق مى‏شود مى‏گويد آن روغن روى آن ايستاده ديگر، نه روغن مستهلك مى‏شود نه غسل مى‏شود. قياس به آن فرض كنيد تراب متنجس گل متنجسى كه مى‏افتد آنجا نمی شود که گفتيم اولا مستهلك مى‏شود و ثانيا غسل هم مى‏شود. هر دو مطهر آنجا موجود است. تراب قابل غسل است. اما چيزهايى كه مثل ماء متنجس قابل غسل نيست آنها بالاستهلاك پاك مى‏شود، بلكه بمجرد الاتصال در ماء متنجس پاك مى‏شود على ما تقدم فى بحث المياه، بدان جهت اين هم درست نيست.

جواز استعمال جلد حيوان غير مأکول اللحم بعد از تذکيه

مسألة2:« يجوز استعمال جلد الحيوان ‌الذي لا يؤكل لحمه بعد التذكية ولو فيما يشترط فيه الطهارة وإن لم يدبغ على الأقوى . نعم ، يستحب أن لا يستعمل مطلقاً إلّا بعد الدبغ ».[10]

مى‏ماند مسئله ديگرى كه آن مسئله ديگر عبارت از اين است كه بعضى‏ها كه ابن جنيد[11] او را نشانه كرده‏اند فقهاء، گفته‏اند او ملتزم شده است كه جلد الميتة اگر دباغى بشود پاك مى‏شود. ميته نجس است ديگر، تمام اجزائش، يكى از اجزائى كه تحلها الحياة جلد او است.گفته است اگر اين جلد دباغى بشود پاك مى‏شود. عرض مى‏كنم اين حرف را ايشان گفته است. گفته است ديگر، ايشان يك حرفهاى ديگرى هم گفته است كه با مذاق عامه مناسب است، بلكه مذاق عامه است. عرض مى‏كنم ما روايات متعدده‏اى داريم آنى را كه عامه به او ملتزم شده‏اند ائمه عليهم السلام انكار كرده‏اند، بلكه در بعضى‏ها اين است كه راضى نشده‏اند افتراء بر جد ما رسول الله هم بسته‏اند، چونكه عامه از رسول الله (صلی الله علیه و آله) نقل مى‏كرده است که رسول الله (صلی الله علیه و آله) از كوچه‏اى مى‏گذشته است ديده است يك بز مرده‏اى انداخته‏اند در كوچه كه خودش مرده است. لابد مريض بوده مرده انداخته‏اند در كوچه، رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرموده است كه چرا اين كار را كرده‏اند؟ وقتى كه انتفاع به جلد این میته نشد چرا منتفع به اهابها نشدند. وقتى كه منتفع به لحم و به شحم اين نشده‏اند چرا به اهابها منتفع نشده‏اند، اهاب يعنى جلدش، چرا به جلدش منتفع نشده‏اند، جلدى كه دباغى بشود، بدان جهت در ما نحن فيه عامه روى اين نقلى كه رسول الله كرده‏اند ملتزم شده‏اند كه جلد ميته به واسطه دباغى پاك مى‏شود. و اين شعار عامه شده است،كه عامه ملتزم شده‏اند كه جلد الميته به دباغى پاك مى‏شود. همان مثل معروف هم كه با ابوحنيفه بود اعتراض در همين باب بود. آن وقت ائمه سلام الله عليهم اين را اصلا منكر شده‏اند گفته‏اند مسئله اينجور نبود. مسئله اين بود كه جد ما گذشت و اين را ديد، فرمود چرا گذاشته‏اند اين حيوان بميرد؟ اين را تذكيه مى‏كردند چونكه مريض بود مردنى بود گوشتش را نمى‏خوردند اقلا با جلدش منتفع مى‏شدند، كه الان انتفاع از جلد گذشته است ديگر، رسول الله كه اعتراض مى‏كرد اگر نگذشته بود مى‏گفت برداريد جلد اين را استعمال كنيد، دباغى كنيد، حسرت اين اعتراض رسول الله اين بود كه چرا به هدر داده‏اند جلد این را، اين را تذكيه مى‏كردند و بعد مصرف مى‏كردند. روى اين روايات طهارت جلد الميته بالدباغى انكار شده است در روايات متعدده، و مشهور ما بين اصحاب ما هم عمل به آن روايات است، ولكن در مقابل اين روايتى هست كه من حيث السند هم اعتبار دارد، در آن روايت ظاهرش اين است كه جلد الميته اگر دباغى بشود آن جلد الميته پاك مى‏شود، آن روايت، روايت صحيحه صفوان ابن يحيى است، اين صحيحه صفوان ابن يحيى از حسين ابن زراره است و اين صحيحه حسين ابن زراره‏اى كه هست در جلد شانزده از ابواب اطعمه محرمه آنجا باب سى و چهارم است، آنجا اين روايت هست، اين روايت[12] مضمونش اين است:

صحيحه حسين بن زراره

و فى الصحيح عن الصفوان ابن يحيى عن الحسين ابن زراره عن ابى عبد الله عليه السلام فى جلد شاة ميتة يدبغ، از امام عليه السلام مى‏پرسد در جلد شاة ميته‏اى كه يدبغ فيصب فيه اللبن و الماء، در او لبن مى‏ريزند و آب مى‏ريزند فاشرب منه و اتوضأ از آن لبنش گوارا بخورم و از آن آبش هم وضوء بگيرم؟ قال نعم، امام فرمود عيبى ندارد، نعم يدبغ فينتفع به و لا يصلى فيه. نماز نمى‏شود خواند، چونكه نماز در جلد ميته ولو دبغ هم شده باشد جايز نيست، اين روايت است.

خوب مى‏دانيد كه اين روايت مذهب عامه است، همين عين مذهب عامه همين است. اين روايت در مقام معارضه با روايات متقدمه كه اشاره كردم روايات كثيره است حمل مى‏شود به تقيه، چونكه مرجح مخالفت عامه است ديگر، بعد از اينكه متعرض نشد نوبت به مخالفت عامه رسید، اين هم نبود خود اين مقطوع است با آن روايات منكره كه ائمه عليهم السلام انكار كرده‏اند بر عامه، اين را هم منكر شده‏اند، همين را هم منكر شده‏اند، اين معنايش اين است كه اين حكم حكم تقيه‏اى است، بدان جهت در ما نحن فيه ولو صاحب العروه مى‏گويد بر اينكه اينها هيچ كدام مطهر نيستند و ان قال بكلٍّ قائلٌ ولو هر يكى از اينها قائل داشت ديگر، يكى را هم گفتيم خودش قائل بود مسئله دُهن متنجس را در ما سبق، ولكن اينها از مطهرات نيستند، بعد كلام مى‏رسد به مسئله ثانيه، مسئله ثانيه هم بماند ديگر.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص149.

[2] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص520

[3]   سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص149.

[4] وَ عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِيذٍ مُسْكِرٍ- قَطَرَتْ فِي قِدْرٍ فِيهِ لَحْمٌ كَثِيرٌ وَ مَرَقٌ كَثِيرٌ- قَالَ يُهَرَاقُ الْمَرَقُ أَوْ يُطْعِمُهُ أَهْلَ الذِّمَّةِ أَوِ الْكَلْبَ- وَ اللَّحْمَ اغْسِلْهُ وَ كُلْهُ- قُلْتُ فَإِنَّهُ قَطَرَ فِيهِ الدَّمُ- قَالَ الدَّمُ تَأْكُلُهُ النَّارُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ- قُلْتُ فَخَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ قَطَرَ فِي عَجِينٍ أَوْ دَمٌ قَالَ- فَقَالَ فَسَدَ قُلْتُ أَبِيعُهُ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى وَ أُبَيِّنُ لَهُمْ- قَالَ نَعَمْ فَإِنَّهُمْ يَسْتَحِلُّونَ شُرْبَهُ قُلْتُ- وَ الْفُقَّاعُ هُوَ بِتِلْكَ الْمَنْزِلَةِ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْ‌ءٍ مِنْ ذَلِكَ- قَالَ فَقَالَ أَكْرَهُ أَنْ آكُلَهُ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْ‌ءٍ مِنْ طَعَامِي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص470ز

[5] وَ [بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ] عنْهُ عَنْ مُوسَى بْنِ عُمَرَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْمِيثَمِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَيْرِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْبِئْرِ- يَقَعُ فِيهَا الْفَأْرَةُ أَوْ غَيْرُهَا مِنَ الدَّوَابِّ فَتَمُوتُ- فَيُعْجَنُ مِنْ مَائِهَا أَ يُؤْكَلُ ذَلِكَ الْخُبْزُ- قَالَ إِذَا أَصَابَتْهُ النَّارُ فَلَا بَأْسَ بِأَكْلِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص175.

[6] وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (محمد بن علی بن محبوب) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي عَجِينٍ عُجِنَ وَ خُبِزَ- ثُمَّ عُلِمَ أَنَّ الْمَاءَ كَانَتْ فِيهِ مَيْتَةٌ قَالَ لَا بَأْسَ أَكَلَتِ النَّارُ مَا فِيهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص172.

[7] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا وَ مَا أَحْسَبُهُ إِلَّا (عَنْ) حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ قَالَ: قِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي‌ ‌الْعَجِينِ- يُعْجَنُ مِنَ الْمَاءِ النَّجِسِ كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ- قَالَ يُبَاعُ مِمَّنْ يَسْتَحِلُّ أَكْلَ الْمَيْتَةِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص242-243.

[8] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص115، م19.

[9] علامه حسن بن يوسف حلي، منتهی المطلب، ( مشهد مقدس، مجمع البحوث الاسلامية، چ1، ت1412ق)،ج1، ص121.

[10] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص149.

[11] الحادي و الثلاثون: جلد الميتة لا يطهر بالدباغ،سواء كان طاهرا في الحياة أو لم يكن، خلافا لابن الجنيد؛ علامه حسن بن يوسف حلي، تحرير الاحکام، (قم، مؤسسه امام صادق(ع)، چ1، ت1420)، ج1، ص169.

[12] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي جِلْدِ شَاةٍ مَيْتَةٍ يُدْبَغُ- فَيُصَبُّ فِيهِ اللَّبَنُ أَوِ الْمَاءُ- فَأَشْرَبُ مِنْهُ وَ أَتَوَضَّأُ قَالَ نَعَمْ- وَ قَالَ يُدْبَغُ فَيُنْتَفَعُ بِهِ وَ لَا يُصَلَّى فِيهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص186.