مسألة 1: « ليس من المطهـِّرات الغسل بالماء المضاف ، ولا مسح النجاسة عن الجسم الصيقلي كالشيشة ، ولا إزالة الدم بالبصاق ، ولا غليان الدم في المرق ، ولا خبز العجين النجس ، ولا مزج الدهن النجس بالكر الحار ، ولا دبغ جلد الميتة ، وإن قال بكلٍ قائل »[1].
در عروه مىفرمايد که بصاق از مطهرات دم نيست كه به واسطه بصاق انسان شيئى را كه متنجس بوده باشد به دم او را تطهير كند با آب دهان، اگر يادتان بوده باشد در سابق روايتى را خوانديم كه در آن روايت اينجور وارد شده بود. اين روايت در جلد اول وسايل در بحث ماء المضاف بود، جلد اول، ابواب ماء المضاف باب چهارم روايت اولى:
«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ مُوسَى بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ غِيَاثِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ: لَا بَأْسَ أَنْ يُغْسَلَ الدَّمُ بِالْبُصَاقِ»[2].
محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن على ابن محبوب كه سند شيخ به كتاب محمد ابن على ابن محبوب صحيح است سندش، محمد ابن على ابن محبوب هم كه از اجلاء است نقل مىكند عن العباس، چه عباس ابن عامر باشد يا معروف باشد هر دو ثقه اند، عن عبد الله ابن مغيره عن غیاث، اين غیاث ابن ابراهيم تميمی است ظاهرا ثقه است، شبههاى در اين نبايد كرد ولكن مذهبش فاسد است، عن ابى عبد الله عليه السلام آنجا اين جور بود «لا يغسل بالبزاق غير الدم»، با آب دهان شسته نمىشود مگر دم، اگر يادتان باشد در آن، و ان اصابك من عرقه شىء فاغسله، گفتيم فاغسله يعنى عرق را بشور اين دلالت به نجاست نمىكند، اينجا هم مىگويد لا يغسل بالبصاق غير الدم غير دم شسته نمىشود، اين عرض كرديم راجع به داخل الفم است، كه در داخل الفم وقتى كه از بيخ دندان و نحو ذلك خونى درآمد امام عليه السلام در اين روايت که متعارف هم همين جور است با آب دهان آن خون را اين ور و آن ور مىكند تُف مىكند به خارج، كه آن خون مىرود، اين عيبى ندارد دم غَسل شده است، سرّش اين است كه داخل الفم نجس نمىشود و نجس آن چيزى است كه خود خون است، كه گفتيم خودش نجس است اگر خارج آمد و خوردنش هم حرام است، بدان جهت اين شخص اين خونى كه در فضاى فم بود اين را بالریق غسل كرد خود خون را، يعنى ازاله كرد، وقتى كه غسل اضافه به عرق داده بشود يا به خون داده بشود معنايش ازاله است، براى اينكه اگر آن عرق ازاله شد به شىء آخرى ديگر امر به غسل نيست، عرق را بشور، عرق را بشور كه عرق موجود باشد، وقتى كه ازاله شد ديگر عرقى نيست كه فاغسله او را بگيرد، از اين انتزاع مىشد بر اینكه تنجس فلا در مواردى مانعيت انتزاع مىشد، اينجا هم اضافه به دم داده شده است كه دم را بشور يعنى دم را ازاله كن، بدان جهت اگر مىگفت كه اغسل الدم، وقتى كه دم را انسان ازاله مىكرد به خارج مىانداخت ديگر دمى نيست كه او را بشويد، اينجا امام عليه السلام مىفرمايد به استعمال ماء حاجتى نيست، به همان ريق الفم اين دم را ازاله بكند غسل كند، منتهى چون كه گفتيم خوردنش حرام است، بيرون بياندازد اين كافى است، مطبق الشفتين هم بنابر اين شد كه اين ريق از آنجا گذشته است نجس نبوده باشد از بواطن بوده باشد، گفتيم معنايش اين است، نه اينكه اشياء نجسه را كه متنجس به دم است به ريق بشور، اين لا يغسل الدم است، نه لا يغسل المتنجس بالدم است، اگر روايت اينجور بود كه لا يغسل المتنجس الاّ المتنجس بالدم، يغسل بالريق اين دلالت مىكرد كه دم را ريق ازاله مىكند نجاستش را، متنجس را پاك مىكند، ولكن در ما نحن فيه اضافه به خود دم داده شده است و اين ازاله دم به ريق، لا يغسل يعنى اين حمل مىشود بر اينكه ازاله دم از اشياء ديگر به ريق فايدهاى ندارد، چونكه اشياء ديگر نجس هستند، و اما داخل الدمى كه هست كه عادتا هم همين جور است متعارف است با همان ريق ازاله مىكنند اين روايت در مقام بيان اين است. اگر مراد اين است صحيح است كما ذكرنا، اگر مراد غير اين است كه لا يغسل الدم عرض كردم اصلا موارد تنجس را نمىگيرد اين، چونكه ندارد كه لا يُغسل المتنجسات بالدم الاّ بالريق، در اينجا روايت دارد كه لا يغسل بالبصاق غير الدم، نه اينكه غير المتنجس بالدم که غير المتنجس بالدم شسته نمىشود، متنجس بالدم شسته مىشود، اگر اينجور بود مىگفت كتاب به دم نجس شد با ريق انسان اين را ازاله كرد كتاب پاك مىشود، اينجور نيست، اين لا يغسل بالبصاق غير الدم است و اين معنايش همان است كه عرض كردم، اگر معنايش اين است و اين مراد است فهو، والاّ غير این معنای ديگرى ما احتمال نمىدهيم.
سؤال...؟ دلالت به طهارت نمىكند. دم را كه در كتاب اول افتاده بود ما ليسيديم، خوب اين كتاب پاك شد يا نه؟ اين دم را شستيم، بايد بگويد كه كتاب متنجس شستن نمىشود، متنجس بالدم الاّ بالبصاق از او انتزاع مطهريت بشود، اين اضافه غسل را به متنجس نداده است، گفتيم مطهريت و منجسيت از اضافه غسل به آن موضعى، به آن شيئى مىشود كه نجس به او اصابت كرده است. اگر گفت آنى را كه اصابه النجس بشور، انتزاع مىشود كه غسل مطهريتش است، اول نجس شده است الان هم بايد شست، چرا استفاده مىشود؟ چونكه اين اغسل شامل مىشود مطلق است كه آن شىء را بشور ولو بعد ازالة عين النجس، اطلاق دارد، پس معلوم مىشود نجس شده است، اينجا اضافه غسل به متنجس داده نشده است، اضافه غسل به خود دم داده شده است، اگر انسان دم خارجى را كه در كتاب است با دهان ليسيد مىگفتیم اینكه مكروه است، انسان ريق را به چيز ديگرى نبايد بزند، و اما در داخل الفم كه بخواهيم طهارت حاصل بشود و طهارت شرعى حاصل بشود او در داخل الفم است كه داخل الفم نجس نشده است فقط دم نجس است، دم هم وقتى كه ازاله شد پاك مىشود، يعنى نجسى موجود نيست، اين روايت را بايد به اين معنا حمل كنيم والاّ غير اين نه معناى ديگرى متصور است و نه هم مىشود به آن معناى ديگر ملتزم شد.
بدان جهت صاحب عروه هم همين جور است. شايد در ذهن مبارك ايشان هم همين جور بوده است بدان جهت بيان فرموده است که اين بصاق مطهر نمىشود متنجس بالدم را.
در عروه بيان فرموده است، و لا ازالة الدم بالبصاق،[3] ازاله دم بالبصاق از مطهرات نيست، سرّش اين است كه اضافه غسل بالبصاق به آنى كه اصابه الدم نخورده است، اگر به او اسناد داده مىشد، مىشد استفاده مطهريت كرد، آن وقت كلام واقع مىشد كه اين معرض عنه اصحاب است، اصل حرف ما اين بود كه اين روايت قاصر است و اصل مطهريت را نمىرساند، بدان جهت اگر بخواهيم اين حكمى بوده باشد حكم ارشادى به طهارت بايد حمل كنيم به آن دمى كه در داخل الفم است كه او به بصاق ازاله مىشود.
آن وقت مطلب ديگرى را كه ايشان مىفرمايد. مىفرمايد و لا غليان الدم فى المرَق، غليان دم در مرق اين از مطهرات نيست. اين هم سابقا گذشت باز، روايتى داشتيم به نام روايت زكریا ابن آدم در روايت زكریا ابن آدم اينجور ذكر شده بود. جلد دوم است. باب، باب سى و هشت از ابواب نجاسات هست. روايت در آنجا روايت هشتمى[4] بود:
«وَ عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ» ، شيخ قدس الله نفسه الشريف به اسنادش از محمد ابن احمد ابن يحيى اشعرى، از كتاب او نقل مىكند كه سندش صحيح است، آن هم از يعقوب ابن يزيد، يعقوب بن يزيد ابن حماد انبارى است كه از ثقات است. «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْمُبَارَكِ» اين حسن ابن مبارك يا حسين ابن مبارك مىگفتيم غير مبارك است توثيق ندارد. روايت به جهت اين من حيث السند ضعيف بود. «عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ» كه زكریا ابن آدم جلالتش واضح است، آنجا داشت كه «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِيذٍ مُسْكِرٍ- قَطَرَتْ فِي قِدْرٍ فِيهِ لَحْمٌ كَثِيرٌ وَ مَرَقٌ كَثِيرٌ- قَالَ يُهَرَاقُ الْمَرَقُ أَوْ يُطْعِمُهُ أَهْلَ الذِّمَّةِ أَوِ الْكَلْبَ- وَ اللَّحْمَ اغْسِلْهُ وَ كُلْهُ» و كله، لحم قابل غسل است كه سابقا گذشت. «قُلْتُ فَإِنَّهُ قَطَرَ فِيهِ الدَّمُ- قَالَ الدَّمُ تَأْكُلُهُ النَّارُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ» ، در اين قدر قطره دم افتاد، فقال الدم تأكله النار، آن مرق را نوش جان كن عيبى ندارد نار اين دم را تطهير مىكند، بدان جهت مىگويند اگر قطرهاى از دم به مرق افتاد نار آن را تطهير مىكند. عرض كردم بر اينكه اين روايت علاوه بر اينكه من حيث السند ضعيف است به اين نمىشود فتوا داد و مطهرية الشىء بعد از اينكه دليل قائم شد كه مضافات و منهم المرق نجس مىشود به وقوع النجس اين پاك مىشود و نجاستش ازاله پيدا مىكند به شيئى احتياج به ثبوت مطهر دارد، و اين روايت مطهريت را اثبات نمىكند، چونكه من حيث السند ضعيف است،. علاوه بر اين اين روايت معارض است. خود روايت صدرش با ذيلش معارض است، بعد مىگويد كه الدم تأكله انشاء الله تعالى، بعد از اين سائل مىگويد: «قُلْتُ فَخَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ قَطَرَ فِي عَجِينٍ أَوْ دَمٌ» ا اينها در خمير افتاد اين خمير كه مىكردند قطره خمر افتاد، أو دم يا قطرهاى از دم در خمير افتاد. «قَالَ- فَقَالَ فَسَدَ»، اين خمير فاسد شده است يعنى نجس شده است، مراد از فساد يعنى لا يؤكل خورده نمىشود، خوب چه كار كنيم آن را؟ «قُلْتُ أَبِيعُهُ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى وَ أُبَيِّنُ لَهُمْ- قَالَ نَعَمْ فَإِنَّهُمْ يَسْتَحِلُّونَ شُرْبَهُ قُلْتُ- وَ الْفُقَّاعُ هُوَ بِتِلْكَ الْمَنْزِلَةِ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ- قَالَ فَقَالَ أَكْرَهُ أَنْ آكُلَهُ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْءٍ مِنْ طَعَامِيي» مسلمان كه نمىتواند بخورد و ابينّ لهم، قال نعم عيبى ندارد.
درست توجه کنید. در ما نحن فيه ذيل دلالت مىكند كه دم عجين را نجس مىكند. عجين هم پخته مىشود. چونكه عجين وقتى كه نان شد پخته مىشود. فرقی نیست. اگر بنا بود دم در مرق را نار پاك بكند همين نار در خبز نجاست دمى را پاك مىكرد. اين تفرقه ما بين اينها عرفا با همديگر سازگار نيستند. عرف فرقى نمىبيند اگر نار تأكله هست تأكله آنجا هم هست، چونكه اگر يادتان باشد الان امروز هم مىخوانم، چونكه تأكله النار در خبز هم وارد شده است، كه نار وقتى كه اصابت كرد او را پاك مىكند در خبز هم وارد شده است. فرقى ما بين خبز و ما بين مرق نيست. آنجا مىفرمايد قد فسد، روى اين اساس اين قطره دم در صدر بايد حمل بشود به دم طاهر، مثل دم سمكى و دم متخلفى، همين جور هم اتفاق مىافتد در دم متخلف وقتى كه مىخواهند قصابى بكنند آنجا هم يك مقدار گذاشتهاند هنوز بپزد، ممكن است از دمش بيافتد به او از آن دمى كه در سلاخى دم متخلف خارج مىشود، اگر اين نحو بوده باشد اين معناى تأكله النار دم طاهر است، اين است كه دم چونكه در مرق مستهلك مىشود به واسطه پختن با اینکه دم متخلف را نمىشود خورد خوردنش حرام است اما بعد از استهلاكه عيبى ندارد، اين بايد روايت را اگر من حيث السند هم معتبر بود چونكه معارضه دارد با ذيلش نمىشود به او تمسك كرد، چونكه نمىشود تمسك كرد اگر كسى بخواهد توجيه بكند بايد بگويد كه مراد از دم اين است، بدان جهت التزام بر اينكه دم در مرق يكى از مطهرات است وقتى كه مرق جوشيد اين معنا را نمىشود به اين روايت ملتزم شد كما ذكرنا.
اما مسئله عجين، عجينى كه متنجس شده است جماعتى ملتزم شدهاند اگر عجين متنجس بود باىّ نجاسةٍ اختصاص به دم ندارد. به هر نجاستى خمر متنجس بود وقتى كه خمير را نان كردند پاك مىشود، آن نان پاك است و مىشود آن نان را خورد، و مستند در اين سه تا روايت مىتواند بشود، يكى از اين روايتها روايتى است كه در ماء البئر وارد شده است، در جلد اول ابواب ماء المطلق، در باب چهاردهم از ابواب ماء المطلق روايت هفدهمى[5] است، دارد:
«و باسناد الشيخ عن محمد بن على ابن محبوب عن موسى ابن عمر»، اين موسى ابن عمرى كه محمد ابن على ابن محبوب از او نقل مىكند از اجلاء است. موسى ابن عمر نقل مىكند «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْمِيثَمِيِّ» آن هم لا بأس به. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَيْرِ عَنْ جَدِّهِ»، اين دو تا توثيق ندارند. « قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْبِئْرِ- يَقَعُ فِيهَا الْفَأْرَةُ أَوْ غَيْرُهَا مِنَ الدَّوَابِّ فَتَمُوتُ- فَيُعْجَنُ مِنْ مَائِهَا أَ يُؤْكَلُ ذَلِكَ الْخُبْزُ» خمير درست مىشود، «اَ يؤكل ذلك الخبز» آيا آن نان خورده مىشود يا نه؟ «قَالَ إِذَا أَصَابَتْهُ النَّارُ فَلَا بَأْسَ بِأَكْلِهِ» ، عجين وقتى كه نار به او اصابت كرد يعنى نان شد عيبى ندارد، سابقا عرض كرديم خدمت شما اين استدلال مبتنى است بر تنجس ماء البئر بوقوع النجاسة فيه، چونكه اين است كه عن البئر يقع فيها در بئر الفأرة او غیرها من الدواب، فتموت در بئر مىميرد، فيعجن من مائها، اين مبتنى است اين استدلال بر اينكه اين ماء البئر نجس بشود، و قد ذكرنا ماء البئر نجس نمىشود، پس اين عجين مفروض در اينجا متنجس نيست. روايت هم كه من حيث السند ضعف دارد، كما اينكه دو تا راوی اش را گفتيم، اين روايت على الظاهر اين را مىرساند چونكه در باب البئر اگر نجسى در آن بميرد حيوانى بميرد يا نجس ديگرى بيافتد نزح مستحب است كما ذكرنا، يعنى مكروه است و حزازت دارد استعمال آن ماء قبل النزح، امام عليه السلام اگر اين روايت از ايشان بوده باشد مىخواهد بفرمايد كه حزازت اينجا نيست قبل از نزح كه خمير كردهاند، چونكه اين مىپزد نار حزازت اين را مىبرد، بدان جهت اشكالى ندارد، اين روايت معنايش اين است، ربطى به مطهریة النار كه عجین نجس را پاك بكند ندارد.
روايت دومى، روايتى است هيجدهمی[6] است: ؟
عنه يعنى « مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ» ، شيخ به سندش از او، «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ» ابْنَ أَبِي الْخَطَّابِ اشعرى قدس الله سره است از مشايخ محمد ابن على ابن محبوب است، محمد ابن على ابن محبوب با محمد ابن يحيى العطار با على ابن ابراهيم اينها در يك طبقه هستند. اين محمد ابن الحسين هم از مشايخ ابن محمد يحيى است هم از مشايخ سعد ابن عبد الله است و هم از مشايخ محمد على ابن محبوب است. « مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» اين ابن ابى عمير مرسله كرد، آن مرسلاتى كه گفتيم اعتبار ندارد و آن حرفى كه مرسلات ابن ابى عمير يعامل معه معاملة المسندات گفتيم اين اساس درستى ندارد. يك وقت ديگر هم اگر وقت مناسبى شد توضيح مىدهيم. روی اين حرف این روایت هم ضعيف است. «فِي عَجِينٍ عُجِنَ وَ خُبِزَ» خمير را خمير كردهاند بعد پختهاند. «ثُمَّ عُلِمَ أَنَّ الْمَاءَ كَانَتْ فِيهِ مَيْتَةٌ قَالَ لَا بَأْسَ أَكَلَتِ النَّارُ مَا فِيهِ». مائى كه با او عجين كردهاند خمير كردهاند ميته بود، قال لا بأس اكلت النار ما فيه، آن حزازتى که در اين نان بود او را نار از بين برد، اين معنايش همين است كما ذكرنا، اگر روايت من حيث السند صحيح هم بود، كه من حيث السند تمام نيست و دليل بر مطلب نمىشود. اين حمل مىشد به آنجايى كه ميته يا ميته طاهره است مثل لا نفس له است چونكه ذكر نشده است ميته نجسه است، يا حمل مىشد كما اين كه صاحب وسايل حمل كرده است به ماء البئر، چونكه غالبا آن مياه ماء البئر بودند، و بعد در آنها معلوم مىشد كه در بئر حيوانى مرده است، اگر بر او حمل بشود ماء ماء طاهر است مثل او مىشود.
اما يك روايت سومى هست، آن روايت سومى صحيحه است در باب يازده از ابواب اسئار، آنجا حكم العجين بالماء النجس، آنجا اين جور دارد روايت[7] اول:
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ» باز از كتاب على ابن محبوب است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ» ، همان محمد ابن الحسين است. «عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ» هم همان سند است. «عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا وَ مَا أَحْسَبُهُ إِلَّا (عَنْ) حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ»، مىگويد آنى كه يادم هست حفص ابن بخترى بود، بدان جهت روايت از ارسال خارج مىشود، مىگويد غير اين را احتمال نمىدهم، يعنى اين بود. «قَالَ: قِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الْعَجِينِ- يُعْجَنُ مِنَ الْمَاءِ النَّجِسِ» از ماء نجس عجين مىشود خمير. «كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ» چه معاملهاى مىشود؟ «قَالَ يُبَاعُ مِمَّنْ يَسْتَحِلُّ أَكْلَ الْمَيْتَةِ»، اكل ميته را استحلال مىكند، سابقا گفتيم كه بما اينكه كان بيع النجس جايز نيست اين معلوم مىشود به واسطه پختن اين پاك مىشود. وجه استدلال باشد اين است.
و سابقا عرض كرديم كه نه اينجور نيست. خمير نجس را خبز نجس را مىشود فروخت. چرا؟ چونكه نجسى كه نمىشود او را فروخت در صورتى است كه منفعت محلله مقصوده نداشته باشد، و اما عين النجس هم اگر منفعت محلله مقصوده داشته باشد بيعش عيبى ندارد. مثل بيع الدم فى هذا الزمان كه براى تزريقات مىخرند خون را عيبى ندارد. معاملهاش فروختنش عيبى ندارد، چونكه منفعت محلله مقصوده دارد، ماليت دارد و روايت تحف العقول كه نجس را نمىشود فروخت عرض كرديم در مكاسب مفصلا كه آن روايت نمىتواند سند منع بشود. آن روايت اصلا اشكالهايى دارد، بدان جهت در ما نحن فيه احل الله البيع و اوفو بالعقود همه اينها را مىگيرد. روى اين اساس خمير نجس را و هكذا نان نجس را که منفعت محلله مقصوده دارد، اين علف دواب است که به دواب مىدهند. نان خشكها را كه مىخرند مثل آن، اين نان نجس منفعت محلله مقصوده دارد، به دواب دادن و امثال ذلك اگر نگوييم به اطفال دادن، اين منفعت محلله مقصوده است همين جور است. بدان جهت ايشان مىفرمايد امام عليه السلام در اين روايت كه بفروش فروختن عيبى ندارد، نه اين كه پاك شده است. اين روايت به طهارت دلالتى ندارد، خصوصا اين كه ممن يستحل اكله دلالت مىكند كه اصلا نجاست باقى است، والاّ پاك بود چرا به ممن يستحل الميتة بفروشد. اين سرّش اين است، چونكه آن كسى كه مستحل الميتة است او مشترى مىشود به اين نان، مىگويد بابا اين حرفها حرف است نان نمىخورند من مىخورم. روى آن جهت كه مىگويد يباع ممن يستحل الميته به جهت اينكه ميته داعی بر شراء در او هست. اما تا مسلمان بفروشد برگردد يك مرغدارى را پيدا كند كه كارخانه مرغدارى داشته باشد به او بفروشد اين طول مىكشد، اما آنهايى كه غير مبالى هستند آنها مىخرند، عيبى ندارد بيع الشىء به شخصى كه خودش هم كافر است بفروشد انسان به او كه مىداند مىخورد عيبى ندارد، بدان جهت اگر يادتان بوده باشد كه عرض كردم اين نكته را حفظ كنيد در آن روايت زكریا ابن آدم هم اگر این روايت از امام عليه السلام است آنجا سائل اينجور گفت، گفت بعد از اينكه خمير نجس شده است دم اصابت كرده است قطر فيه شىء از آن خمر و غير ذلك در عجين، امام فرمود فسد، سؤال كرد ابيعه من اليهودى و النصرانى و أُبيّن لهم كه ما اين را نجس مىدانيم نمىخوريم، مىخري؟ امام عليه السلام در جواب فرمود، نعم فانهم يستحلون، نعم در اين صورت عيبى ندارد.
پس در ما نحن فيه این جواز البيع دلالتى بر طهارت نمىكند، و بدان جهت ملتزم شدن بر خميرى كه، خمير متنجس يا خمير متنجس بالدم است اينها پاك مىشوند به واسطه خبز شدن و نان شدن اين را هم نمىشود ملتزم شد.
مىماند آن وقت در ما نحن فيه آن مسئلهاى كه سابقا ديگر مفصل بحث كرديم، آن مسئله اين بود كه دُهن متنجس را خود صاحب عروه[8] سابقا وفاقا للعلامة[9] گفت بعيد نيست اگر در كر معتصم بريزند و كر را بجوشانند كه حار بشود، روغن در اين آب متفرق بشود روغن متنجس، فرمود بر اينكه لا يبعد اين پاك بوده باشد، اينجا عكس او را مىگويد كه سابقا هم گفتيم. مىگويد و هكذا روغن متنجس در كر حارى كه هست پاك نمىشود. وجهش را سابقا گفتيم، گفتيم ولو هر متنجسى ولو مايع باشد به آب كر وقتى كه مخلوط شد و مستهلك شد در آن صورت پاك مىشود، يعنى با همه آن آب معامله طهارت مىشود، حتى نجس العين مثل بول، بچهاى مثلا بول كرد در كر ديگر وقتى كه مستهلك شد همهاش را مىشود استعمال كرد، به آن بيانى كه گفتيم كه رواياتى كه دلالت مىكند كه ماء غدرانى كه تبول فيه الدواب و تلغ فيه الكلاب، امام عليه السلام فرمود وقتيكه به مقدار كر شد لا بأس.
روى اين اساس جماعتى گفتهاند خوب اين راه حلى است، روغن متنجس را بريزيم در اين كر كه جوشيده و مىجوشد اين روغن وقتى كه مستهلك شد در اين آب خوب پاك مىشود همهاش، بعد وقتى كه سرد شد جمع مىشود روغن از روى آب جمع مىكنيم و مصرف مىكنيم، اين را علامه فرموده است. سابقا ايشان هم گفت لا يبعد همين جور است، اينجا منكرش مىشود كه بايد منكر بشود، كه گفتيم مطهريت يك مطهريت تبعى است، اين مختص به استهلاك در ماء معتصم است. شىء نجس يا متنجس متنجس شد در ماء معتصم آن طهارت او طهارت تبعى است. اگر نجس العين باشد طهارتش طهارت تبعى است، چونکه نجس العین پاک نمی شود. اگر متنجس بوده باشد مثل ماء متنجس پاك مىشود، و مطهر ديگر هم غسل بالماء است كه به آب شسته بشود. گفتيم روغن قابل غسل نيست چونكه لا ينفذ در داخلش و در جوفش آب. در اين نفوذ نمىكند آب، و قابل غسل نيست، چونكه قابل غسل نيست اين قطرات و این اجزاء روغنى كه متنجس شده است مطهر به غسل نيست. مىماند استهلاك، و بينّا استهلاك روغن در آب نمىشود، چونكه اينها هم وزن نيستند. روغن خفيف است وزناً از ماء و اجزائش به همديگر مىچسبد. بدان جهت در ما نحن فيه گفتيم كه اين فايده ندارد، چونكه نه استهلاك محقق مىشود مىگويد آن روغن روى آن ايستاده ديگر، نه روغن مستهلك مىشود نه غسل مىشود. قياس به آن فرض كنيد تراب متنجس گل متنجسى كه مىافتد آنجا نمی شود که گفتيم اولا مستهلك مىشود و ثانيا غسل هم مىشود. هر دو مطهر آنجا موجود است. تراب قابل غسل است. اما چيزهايى كه مثل ماء متنجس قابل غسل نيست آنها بالاستهلاك پاك مىشود، بلكه بمجرد الاتصال در ماء متنجس پاك مىشود على ما تقدم فى بحث المياه، بدان جهت اين هم درست نيست.
مسألة2:« يجوز استعمال جلد الحيوان الذي لا يؤكل لحمه بعد التذكية ولو فيما يشترط فيه الطهارة وإن لم يدبغ على الأقوى . نعم ، يستحب أن لا يستعمل مطلقاً إلّا بعد الدبغ ».[10]
مىماند مسئله ديگرى كه آن مسئله ديگر عبارت از اين است كه بعضىها كه ابن جنيد[11] او را نشانه كردهاند فقهاء، گفتهاند او ملتزم شده است كه جلد الميتة اگر دباغى بشود پاك مىشود. ميته نجس است ديگر، تمام اجزائش، يكى از اجزائى كه تحلها الحياة جلد او است.گفته است اگر اين جلد دباغى بشود پاك مىشود. عرض مىكنم اين حرف را ايشان گفته است. گفته است ديگر، ايشان يك حرفهاى ديگرى هم گفته است كه با مذاق عامه مناسب است، بلكه مذاق عامه است. عرض مىكنم ما روايات متعددهاى داريم آنى را كه عامه به او ملتزم شدهاند ائمه عليهم السلام انكار كردهاند، بلكه در بعضىها اين است كه راضى نشدهاند افتراء بر جد ما رسول الله هم بستهاند، چونكه عامه از رسول الله (صلی الله علیه و آله) نقل مىكرده است که رسول الله (صلی الله علیه و آله) از كوچهاى مىگذشته است ديده است يك بز مردهاى انداختهاند در كوچه كه خودش مرده است. لابد مريض بوده مرده انداختهاند در كوچه، رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرموده است كه چرا اين كار را كردهاند؟ وقتى كه انتفاع به جلد این میته نشد چرا منتفع به اهابها نشدند. وقتى كه منتفع به لحم و به شحم اين نشدهاند چرا به اهابها منتفع نشدهاند، اهاب يعنى جلدش، چرا به جلدش منتفع نشدهاند، جلدى كه دباغى بشود، بدان جهت در ما نحن فيه عامه روى اين نقلى كه رسول الله كردهاند ملتزم شدهاند كه جلد ميته به واسطه دباغى پاك مىشود. و اين شعار عامه شده است،كه عامه ملتزم شدهاند كه جلد الميته به دباغى پاك مىشود. همان مثل معروف هم كه با ابوحنيفه بود اعتراض در همين باب بود. آن وقت ائمه سلام الله عليهم اين را اصلا منكر شدهاند گفتهاند مسئله اينجور نبود. مسئله اين بود كه جد ما گذشت و اين را ديد، فرمود چرا گذاشتهاند اين حيوان بميرد؟ اين را تذكيه مىكردند چونكه مريض بود مردنى بود گوشتش را نمىخوردند اقلا با جلدش منتفع مىشدند، كه الان انتفاع از جلد گذشته است ديگر، رسول الله كه اعتراض مىكرد اگر نگذشته بود مىگفت برداريد جلد اين را استعمال كنيد، دباغى كنيد، حسرت اين اعتراض رسول الله اين بود كه چرا به هدر دادهاند جلد این را، اين را تذكيه مىكردند و بعد مصرف مىكردند. روى اين روايات طهارت جلد الميته بالدباغى انكار شده است در روايات متعدده، و مشهور ما بين اصحاب ما هم عمل به آن روايات است، ولكن در مقابل اين روايتى هست كه من حيث السند هم اعتبار دارد، در آن روايت ظاهرش اين است كه جلد الميته اگر دباغى بشود آن جلد الميته پاك مىشود، آن روايت، روايت صحيحه صفوان ابن يحيى است، اين صحيحه صفوان ابن يحيى از حسين ابن زراره است و اين صحيحه حسين ابن زرارهاى كه هست در جلد شانزده از ابواب اطعمه محرمه آنجا باب سى و چهارم است، آنجا اين روايت هست، اين روايت[12] مضمونش اين است:
و فى الصحيح عن الصفوان ابن يحيى عن الحسين ابن زراره عن ابى عبد الله عليه السلام فى جلد شاة ميتة يدبغ، از امام عليه السلام مىپرسد در جلد شاة ميتهاى كه يدبغ فيصب فيه اللبن و الماء، در او لبن مىريزند و آب مىريزند فاشرب منه و اتوضأ از آن لبنش گوارا بخورم و از آن آبش هم وضوء بگيرم؟ قال نعم، امام فرمود عيبى ندارد، نعم يدبغ فينتفع به و لا يصلى فيه. نماز نمىشود خواند، چونكه نماز در جلد ميته ولو دبغ هم شده باشد جايز نيست، اين روايت است.
خوب مىدانيد كه اين روايت مذهب عامه است، همين عين مذهب عامه همين است. اين روايت در مقام معارضه با روايات متقدمه كه اشاره كردم روايات كثيره است حمل مىشود به تقيه، چونكه مرجح مخالفت عامه است ديگر، بعد از اينكه متعرض نشد نوبت به مخالفت عامه رسید، اين هم نبود خود اين مقطوع است با آن روايات منكره كه ائمه عليهم السلام انكار كردهاند بر عامه، اين را هم منكر شدهاند، همين را هم منكر شدهاند، اين معنايش اين است كه اين حكم حكم تقيهاى است، بدان جهت در ما نحن فيه ولو صاحب العروه مىگويد بر اينكه اينها هيچ كدام مطهر نيستند و ان قال بكلٍّ قائلٌ ولو هر يكى از اينها قائل داشت ديگر، يكى را هم گفتيم خودش قائل بود مسئله دُهن متنجس را در ما سبق، ولكن اينها از مطهرات نيستند، بعد كلام مىرسد به مسئله ثانيه، مسئله ثانيه هم بماند ديگر.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص149.
[2] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص520
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص149.
[4] وَ عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِيذٍ مُسْكِرٍ- قَطَرَتْ فِي قِدْرٍ فِيهِ لَحْمٌ كَثِيرٌ وَ مَرَقٌ كَثِيرٌ- قَالَ يُهَرَاقُ الْمَرَقُ أَوْ يُطْعِمُهُ أَهْلَ الذِّمَّةِ أَوِ الْكَلْبَ- وَ اللَّحْمَ اغْسِلْهُ وَ كُلْهُ- قُلْتُ فَإِنَّهُ قَطَرَ فِيهِ الدَّمُ- قَالَ الدَّمُ تَأْكُلُهُ النَّارُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ- قُلْتُ فَخَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ قَطَرَ فِي عَجِينٍ أَوْ دَمٌ قَالَ- فَقَالَ فَسَدَ قُلْتُ أَبِيعُهُ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى وَ أُبَيِّنُ لَهُمْ- قَالَ نَعَمْ فَإِنَّهُمْ يَسْتَحِلُّونَ شُرْبَهُ قُلْتُ- وَ الْفُقَّاعُ هُوَ بِتِلْكَ الْمَنْزِلَةِ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ- قَالَ فَقَالَ أَكْرَهُ أَنْ آكُلَهُ إِذَا قَطَرَ فِي شَيْءٍ مِنْ طَعَامِي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص470ز
[5] وَ [بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ] عنْهُ عَنْ مُوسَى بْنِ عُمَرَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْمِيثَمِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَيْرِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْبِئْرِ- يَقَعُ فِيهَا الْفَأْرَةُ أَوْ غَيْرُهَا مِنَ الدَّوَابِّ فَتَمُوتُ- فَيُعْجَنُ مِنْ مَائِهَا أَ يُؤْكَلُ ذَلِكَ الْخُبْزُ- قَالَ إِذَا أَصَابَتْهُ النَّارُ فَلَا بَأْسَ بِأَكْلِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص175.
[6] وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (محمد بن علی بن محبوب) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي عَجِينٍ عُجِنَ وَ خُبِزَ- ثُمَّ عُلِمَ أَنَّ الْمَاءَ كَانَتْ فِيهِ مَيْتَةٌ قَالَ لَا بَأْسَ أَكَلَتِ النَّارُ مَا فِيهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص172.
[7] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا وَ مَا أَحْسَبُهُ إِلَّا (عَنْ) حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ قَالَ: قِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الْعَجِينِ- يُعْجَنُ مِنَ الْمَاءِ النَّجِسِ كَيْفَ يُصْنَعُ بِهِ- قَالَ يُبَاعُ مِمَّنْ يَسْتَحِلُّ أَكْلَ الْمَيْتَةِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص242-243.
[8] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص115، م19.
[9] علامه حسن بن يوسف حلي، منتهی المطلب، ( مشهد مقدس، مجمع البحوث الاسلامية، چ1، ت1412ق)،ج1، ص121.
[10] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص149.
[11] الحادي و الثلاثون: جلد الميتة لا يطهر بالدباغ،سواء كان طاهرا في الحياة أو لم يكن، خلافا لابن الجنيد؛ علامه حسن بن يوسف حلي، تحرير الاحکام، (قم، مؤسسه امام صادق(ع)، چ1، ت1420)، ج1، ص169.
[12] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي جِلْدِ شَاةٍ مَيْتَةٍ يُدْبَغُ- فَيُصَبُّ فِيهِ اللَّبَنُ أَوِ الْمَاءُ- فَأَشْرَبُ مِنْهُ وَ أَتَوَضَّأُ قَالَ نَعَمْ- وَ قَالَ يُدْبَغُ فَيُنْتَفَعُ بِهِ وَ لَا يُصَلَّى فِيهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج24، ص186.