درس چهارصد و بیست و هشتم

مطهرات

مسألة 5: « يستحب غسل الملاقي في جملة ‌من الموارد مع عدم تنجُّسه : كملاقاة البدن أو الثوب لبول الفرس والبغل والحمار وملاقاة الفأرة الحيـَّة مع الرطوبة مع ظهور أثرها ، والمصافحة مع الناصبي بلا رطوبة ، ويستحب النضح أي الرش بالماء في موارد- كملاقاة الكلب والخنزير والكافر بلا رطوبة وعرق الجنب من الحلال وملاقاة ما شكَّ في ملاقاته لبول الفرس والبغل والحمار وملاقاة الفأرة الحيَّة مع الرطوبة إذا لم يظهر أثرها وما شكَّ في ملاقاته للبول أو الدم أو المني- و ملاقاة الصفرة الخارجة من دبر صاحب البواسير ، ومعبد اليهود و النصارى والمجوس إذا أراد أن يصلي فيه ، ويستحب المسح بالتراب أو بالحائط في موارد كمصافحة الكافر الكتابي بلا رطوبة ومسِّ الكلب والخنزير بلا رطوبة و مسِّ الثعلب والأرنب ».[1]

ادامه بحث گذشته

مرحوم سيد قدس الله نفسه الشريف در مواردى كه شى‏ء تنجس ندارد، يا به جهت اينكه آنى را كه ملاقات كرده است آن ملاقا نجس نيست تا اين را نجس بكند. مثل ملاقات ثوب و بدن با بول الحمار و الفرس كه ثوب يا بدن نجس نمى‏شود. به جهت اين كه آن ملاقا خودش نجس نيست تا تنجس حاصل بشود بر ملاقى، يا به جهت اين است كه ملاقى ملاقات كرده است با نجس، ولكن شرط تنجس كه رطوبت مسريه است در بين نبوده است. در اين موارد و مواردى كه تنجس محرز نيست ولكن احتمالش هست كه باشد، مثل اينكه شيئى ملاقات كرده است با آن نجس، احتمال مى‏دهيم رطوبت مسريه باشد يا احتمال مى‏دهيم شيئى ملاقات با نجس كرده باشد مع الرطوبة المسرية، اين موارد را كه در تمام اين موارد شى‏ء ملاقى طاهر است، مثل فرضين اولين كه ملاقات با طاهر كرده است، ملاقات با طاهر موجب تنجس نمى‏شود. ثوب تنجس پيدا نمى‏كند به بول الحمار و البغال، يا به جهت اينكه طهارت واقعى دارد يا به جهت اين است كه شرط تنجس نيست، مثل اينكه جفافا ثوب ملاقات با عذره كرده است، كه در اين موارد طهارت، طهارت واقعى است، و در آن مواردى هم كه طهارت، طهارت ظاهرى است كه نمى‏داند بول اصابت به ثوب كرده است يا نه، در اين موارد كه شى‏ء طاهر است واقعا أو ظاهرا.

تقسيم بندی موارد

 ايشان اين موارد را تقسيم به سه قسم مى‏كند، مى‏فرمايد اين موارد به حسب حكم شرعى سه قسم است، نه تمام اين موارد ها، بعضى از اين موارد كه مورد نصوص هستند به اعتبار نصوص نقسيم مى‏كنند:

 يك مواردى است كه در آنها مع ذلك بر اينكه شى‏ء طاهر است غَسل مستحب است. مستحب است اين شى‏ء را انسان بشويد. اين استحبابى كه هست كه ديروز هم گفتيم ملتزم مى‏شويم اين استحباب دو تا احتمال دارد. يك احتمال اين است كه اصل چه جورى كه ما مستحباتى در شرع داريم مثل اعطاء الدين براى شخصى كه از انسان مطالبه دين مى‏كند. قرض دادن مستحب است. سلام دادن مستحب است. ثوبى كه به بول الحمار يا به بول البغل ملاقات كرده است شستن او اينجور مستحب است. مى‏شود استحباب نفسى تكليفى. منتهى وجوب نيست استحباب است. يك اين احتمال است. و احتمال دومى اين استحباب. استحباب وضعى بوده باشد. نه اينکه استحباب تكليفى باشد. معناى استحباب وضعى اين است که صلاة با اين ثوب بعد از شستن، صلاةِ كامل و با فضيلت مى‏شود، ثوبى كه اصابه بول الحمار اگر نشويى در اين ثوب نماز بخوانى ولو صحيح است چونكه ثوب طاهر است يا بدن طاهر است، الاّ انه اگر بخواهى نقص در صلاة حاصل نشود كه از آن تعبير به كراهت وضعى مى‏شود يا فضيلت در او پيدا بشود كه از او تعبير به استحباب وضعى مى‏شود اين است كه اين را بشويى. ما كه مى‏گوييم در اين موارد غَسل مستحب است مراد آن استحباب اول كه استحباب نفسى تكليفى بوده باشد مثل سلام دادن او مراد نيست. در بعض موارد ممكن است او مراد بوده باشد و ممكن است مراد معناى دوم بوده باشد، بلكه اگر قرينه خاصه‏اى نشود اگر بنا شد اين امر به غَسل را حمل بر استحباب بكنيم مناسبتش استحباب وضعى است. يعنى همان شرط كمال است، يا عدم حصول منقصت فى الصلاة است. حيث آنى كه مغروس در اذهان متشرعه است شارع كه امر مى‏كند به‏ غسل الثوب يا به غسل البدن اين به جهت صلاة است. غسل الثوب به جهت صلاة است. غسل البدن به جهت امر به صلاة است. به واسطه رواياتى كه در تنجس ثوب و بدن وارد است. اين مغروس در اذهان است.

 بدان جهت اگر يك جايى ما گفتيم اين غسل ارشاد به مطهريت نيست، چونكه تنجسى نيست، بول حمار تنجس نمى‏آورد. آن مرتبه دوم بعد از اينكه قرينه صارفه قائم شد كه آن تنجس و مطهريت مراد نيست. با بود قرينه صارفه از مرتبه اولى متعين آن مرتبه ثانيه مى‏شود به مقتضاى آن قرب به ارتكاز كه صلاة را فضيلت مى‏آورد اين ثوب را شستن يا بدن را، و اما اگر در يك جايى قرينه بود كه نه اين استحباب بمعنی الاول است، مثل سلام دادن است اين، اگر قرينه معينه به او قائم شد ملتزم مى‏شويم، مى‏گوييم كه عيبى ندارد غسل در ما نحن فيه مستحب است.

آن وقت اين موارد را مرحوم سيد كه استحباب را مى‏گوييم يا تكليفى صد در صد است يا استحباب وضعى است اين موارد را ايشان به سه قسم تقسيم كرده است به حسب ورود روايات.

استحباب غسل در فرض ملاقات ثوب و بدن با بول حمار و فرس و بغل

 يك قسمش اين است كه آنجا حكم فرموده است كه غسل مستحب است، اين سه مورد ذكر مى‏كند در عروه براى اين غسل مستحبى، يك موردش را خوانديم كه غسل الثوب است و البدن است من بول الحمار و البغل و الفرس و قد تقدم الكلام فى كه مستحب است يا حمل بر تقيه مى‏شود اين روايات.

استحباب غسل ثوبی که فاره ی خيس روی آن راه برود

مورد ثانى را ذكر مى‏كند، مورد ثانى عبارت از اين است كه در ثوب مشى‏ كند فأره زنده ای كه خيس است و در آن ثوبى كه هست، و در آن ثوب اثر بگذارد اين فأره، همان تَرى پاهايش يا تَرى بدنش در اين ثوب ديده مى‏شود، در اين صورت اين ثوب را شستن مستحب است. باز همان قرينه ارتكازيه كه اين باز براى صلاة است، چونكه ثوب نجس بوده باشد محذورى ندارد. اين تطهيرش و امر به غسلش براى صلاة است. اين معلوم مى‏شود، اين نكات است كه بايد فقيه متوجه بشود كه آن مناسبت حكم و موضوع را ملاحظه كند كه اين كه امر به غسل مى‏كند چونكه از واجبات نيست اين امر به غسل ها در ثوب براى صلاة بوده است الان هم كه امر مى‏كند براى صلاة امر مى‏كند. منتهى نجاست مانعيت ندارد. منقصت را از بين مى‏برد.

صحيحه علی بن جعفرع

آن روايتى كه دلالت مى‏كند بر اين حكم اين صحيحه على ابن جعفر است، در باب سى و سه از ابواب النجاسات روايت دومى[2] است:

«و باسناده عن على بن جعفر عن اخيه موسى عليه السلام»، سند شيخ به على ابن جعفر صحيح است على ابن جعفر هم رضوان الله عليه از برادرش موسى ابن جعفر سلام الله عليه نقل مى‏كند «قال سألته عن الفأرة الرطبة»، يك كلمه‏اى بگويم يادتان باشد اين على ابن جعفر غالب رواياتش از برادرش موسى ابن جعفر سلام الله عليه است. اين على ابن جعفر منحصر نيست رواياتش ولو غالب رواياتش از ايشان است، ولكن رواياتى از ديگران هم دارد حتى از اصحاب ائمه سلام الله عليهم، بدان جهت اين شخص جليلى بود اين روايات از برادرش است. «قال سألته عن الفأرة الرطبة قد «وقعت فى الماء» در آب افتاده است. «فتمشى على الثياب»، آن فأره رتبه‏اى كه به واسطه به آب افتادن رطبه بوده است ظاهرش اين است اين در آمد روى ثياب راه مى‏رود. «أ یصلى فيها» در اين ثياب نماز خوانده مى‏شود؟ «قال، اغسل ما رأيت من اثر‏ها»، آنى كه از اثر فأره ديدى روى ثياب كه همان تَرى است آنها را بشور، اين محل كلام است كه فأره حى اگر ملاقات بكند ثوب با او فرق نمى‏كند ثوب هر ثوبى بوده باشد، حتى لا يبعد فراش را هم بگيرد، اين فراشى كه روى آن انسان نماز مى‏خواند، آن موارد را، چونكه ثوب به اينها هم اطلاق مى‏شود در روايات، على كل تقدير اگر اين فأره اثر داشت در آن ثياب، آنها را شستن براى صلاة مستحب است به آن مرتبه‏اى كه عرض كردم، ايصلى فيها خودش قرينه واضحه است. «قال اغسل ما رأيت من اثر‏ها و ما لم تراه»، آنى را كه نديده‏اى، رفت فأره روى ثوب با تَر هم بود اما در ثوب تَرى ديده نمى‏شود. «و ما لم تراه فانضحه بالماء»، آب بپاش روى آن. اين را يادتان داشته باشيد چونكه مواردى در شرع ثابت شده است كه قسم ثانى است. شى‏ء طاهر را رش مى‏كنند. رش مستحب است. يكى از آن موارد آن فأره حيه‏اى است كه روى ثياب برود ولكن روى ثياب اثر نگذارد. در آن موارد آن ثياب را رش كردن‏ مستحب است كما اينكه مى‏گوييم انشاء الله، اين هم مورد ثانى است.

استحباب غسل شیء ملاقی با بدن ناصب بدون رطوبت

 يك مورد ثالثى ذكر مى‏كند آن مورد ثالث در جايى است كه انسان با شخص ناصبى -كه ناصبى نجس است دیگر. «ما خلق الله انجس من الكلب و الناصب لنا اهل البيت انجس منه»[3] كه قد تقدم در بحث نجاست كفار ذكرنا كه ناصبى خودش نجس العين است. عين حكم كافر را دارد. نه جانش احترام دارد نه مالش احترام دارد، امام فرمود در آن صحيحه[4] خذ مال الناصب اينما وجدت. هر كجا گير آوردى مالش را بگير و ادفع الينا الخمس، خمسش را بده ارباح مكاسب است. خمسش را بده بقيه مال تو، جانش هم همين جور است. انجس من الكلب است محكوم به كفر است-. خوب اين ناصبى‏ها ما بين مسلمانها بودند ديگر، مسلمانها هم نمى‏توانستند اينها را بكشند ديگر. آنها بودند و حكومت وقت خودشان هم از اينها اگر نبود طرفدارى از اينها مى‏كرد. روى اين حساب اينها بودند ولكن گير مى‏آوردند در خلوت يك كارهايى بعضى‏ها مى‏كردند به حسب آنى كه رسيده است. كسى الان ناصبى است بين مسلمانها است با او دست داد رفيق هم بود. دست ناصبى خشك دست خودش هم خشك است. ملاقات كرده است شى‏ء طاهر با شى‏ء نجس ولكن بلا رطوبة. خوب مستحب است در اين صورت اين دست را شستن، اين دست را شستن مستحب است. دليلش چه بوده باشد؟ دليل اين معنا اين روايتى است كه خدمت شما عرض مى‏كنم، باب چهارده از ابواب النجاسات روايت چهارمى است، در روايت چهارمى[5] دارد بر اينكه:

روايت خالد قلانسی

كلينى قدس الله نفسه الشريف نقل مى‏كند «عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ عَنْ عَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ»  اين«عنه» ظاهرا همان محمد ابن يحيى است. محمد ابن يحيى از حسن ابن على كوفى نقل مى‏كند «عن العباس بن عامر عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَعْمَرٍ» ، اين على ابن معمر توثيق ندارد. روايت من حيث السند ضعيف است. «عَنْ خَالِدٍ الْقَلَانِسِيِّ» كه خالد قلانسی لا بأس به، ثقه است. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَلْقَى الذِّمِّيَّ فَيُصَافِحُنِي» كافر ذمی را ملاقات مى‏كنم فيصافحنى با من مصافحه مى‏كند. «قَالَ امْسَحْهَا بِالتُّرَابِ وَ بِالْحَائِطِ» ، دستت را به تراب و حائط مسح كن كه قسم ثالث است در عبارت عروه. «قُلْتُ فَالنَّاصِبَ قَالَ اغْسِلْهَا» ، گفت بشور يدت را، عرض مى‏كنم در روايات اگر وارد بشود شى‏ء طاهرى با نجسى ملاقات كرد سؤال از او بشود، مثل اينكه بگويد بر اينكه اصاب ثوبى الكلب، اصاب ثوبى الميت، امام عليه السلام فرمود اغسله ثوب را بشور، چونكه ذكرنا در اذهان متشرعه اين است. اين امر به غسل به جهت طهارة الثوب و البدن است و هكذا فرض كنيد در مأكولات و مشروبات و ظروف، آنى كه مغروس در اذهان متشرعه است اين است که این امر به غسل به جهت تطهير از تنجس است، روى اين اساس اين روايات ولو فرض رطوبت مسريه نشده است. گفته است اصاب ثوبى جسد الميت يا اصبت جسد الميت یا اصاب يدى جسد الميت، امام كه در جواب فرمود اغسله اين روايات بما اينكه مغروس در اذهان متشرعه اين است كه اين امر به غسل براى تطهير طهارت ثوب و بدن است. اين مغروس در اذهان است كما اينكه در اذهان شما هم تا امروز اين معنا مغروس بوده است، به قرينه آنى كه وارد شده است که كل يابس ذكى. اگر رطوبت مسريه نبوده باشد برای شى‏ء تنجس حاصل نمى‏شود، غير از اين هم روايات ديگر دارد، وطأت على عذرة يابسه يا مثلا باد عذره‏هاى يابسه را آورد به ثوب من چسباند كه وارد شده است که ینفضه تكان مى‏دهد، چونكه شستن نمى‏خواهد اين، خشك است، به قرينه ما ورد كل يابس ذكى اين اغسل در اين روايات كه مطلق است اين را حمل مى‏شود به صورت وجود رطوبت مسريه به قرينه كل يابس ذكى كه غسل نمى‏خواهد، چونكه كل يابس ذكى معنايش اين است كه غسل نمى‏خواهد، ينفضه نمى‏خواهد، يعنى قهرا اين امر به غسل چونكه ظهورش در همان تطهير است حمل مى‏شود به صورت وجود رطوبت مسريه.

 بدان جهت است اگر ما بخواهيم امر به غسل را از اين تقييد برداريم بگوييم اين امر به غسل مقيد به رطوبت مسريه نيست، بايد در بين قرينه‏اى بوده باشد، قرينه‏اى بوده باشد كه اين امر به غسل با فرض عدم رطوبت مسريه است، اگر در خود روايت قرينه‏اى شد كه اين امر به غسل با فرض عدم رطوبت مسريه است ديگر تقييد به رطوبت مسريه كه نمى‏شود، فرض عدم رطوبت مسريه است، آن وقت نوبت مى‏رسد كه اين امر اغسل را حمل به استحباب بكنيم، يا به استحبابى كه به معناى استحباب تكليفى است يا به معنای استحباب وضعى كه همان كمال در صلاة است كه كذا گفته‏ايم، روى اين اصل است كه در اين روايت قرينه است كه فرض رطوبت مسريه نيست، مى‏گويد در روايت قلانسى القی الذمی فيصافحنى قال امسحها بالتراب و بالحائط مسح كن به تراب و حائط، چونكه در ما نحن فيه ايشان يعنى صاحب عروه و هكذا مشهور كفار ذمی را نجس العين مى‏دانند ولو اهل كتاب هستند. نجس العين مى‏دانند امام كه مى‏فرمايد بنا بر فرض اينها امسحها بالحائط و التراب فرض بايد فرض عدم رطوبت مسريه باشد، چونكه اگر رطوبت مسريه باشد آن كافر نجس العين است مثل كلب، بايد دست را بشويد، بنا بر مسلك اينها كه كافر ذمی را نجس العين مى‏دانند. امام كه مى‏فرمايد امسحها بالتراب و بالحائط يعنى فرض كرده است اين مصافحه بدون رطوبت مسريه است، چونكه با رطوبت مسريه باشد بايد بشويد، پشت سرش كه مى‏گويد قلت فالناصب قال اغسلها. معنايش اين است كه ناصب را بدون رطوبت مسريه اگر مصافحه بكنى با او آنجا غسل مستحب مى‏شود، آنجا حمل كردن غسل بر استحباب نفسى عيبى ندارد، چونكه مناسبت هم همين است. چه جور سلام، تعارف با مؤمنين، گرم گرفتن با مؤمنين مستحب است، عكسش هم همين جور است. اظهار انزجار از كفار و از اعداء الله و اعداء رسوله آن هم خودش مطلوبيت دارد، این خودِ ماليدن دستش را اين يك مرتبه اظهار انزجار است، روى اين اساس اين عيبى ندارد اين احتمال دارد كه اين معنايش چيز بوده باشد، بدان جهت اگر پايش خورد به مجوسى، فرض بفرماييد پایش لخت بود ثوب نداشت، آن هم ثوب نداشت، هر دو در مزرعه مثلا كار مى‏كردند هر دو عمله بودند. رطوبت مسريه هم نبود، پاى اين خورد به پاى او، اين را به خاك بمالد پايش را يا به حائط بمالد بدان جهت از اين روايت اين را نمى‏شود استفاده كرد، اين مال حکم مصافحه است، بدان جهت در عبارت عروه هم فقط مصافحه را گفته است، نگفته است مس بر كافر موجب استحباب غسل است، بدان جهت در ما نحن فيه اين روايت اين وجه را دارد بر اينكه حمل به استحباب مى‏شود كرد، مناسبت هم دارد، قرينه با اين دارد، قرينه معينه خودش هم فرض، فرض عدم رطوبت است، از اينجا جواب معلوم شد، اگر كسى از شما بپرسد آخر يك روايت قبل از اين روايت بود، يك روايت قبل از اين روايت است كه صحيحه محمد ابن مسلم است كه «عن ابى جعفر عليه السلام عن رجل صافح رجل مجوسيا فقال يغسل يده و لا يتوضأ»[6] دستش را بشويد ولكن وضوء نگيرد. چرا آن يغسل يده و لا يتوضأ كه هست را چرا حمل نكرديد به استحباب مع عدم رطوبة المسرية. رطوبت مسريه نباشد، يغسل يده فرض رطوبت كه نشده است آنجا. «عن رجل صافحه رجلا مجوسيا قال يغسل يده و لا يتوضأ»، يغسله يده يدش را مى‏شويد و لا يتوضأ فرض رطوبت مسريه كه نشده است، چرا او را حمل به استحباب نكرديد؟ جواب مى‏دهد كه آنجا فرض عدم رطوبت مسريه نشده است امر به غسل اطلاق دارد. به قرينه ارتكاز متشرعه كه كل يابس ذكى چونكه مجوسى نجس است حمل مى‏شود يغسل يده اذا كان رطبةً و فى البین رطوبة، بدان جهت او حمل به صورت رطوبت مسريه نمى‏شود. بخلاف هذه الرواية كه در اين روايت فرض اين است كه رطوبت مسريه نيست. جفاف حاصل است به آن قرينه‏اى كه گفتم. بدان جهت مى‏بينيد كه اين را كه بافته‏اند و ما هم بيان كرديم این بنا بر مسلك مشهور است كه كافر اهل كتابى را نجس بدانيم، آن وقت مى‏گوييم كه آن اينجور مي شود بدون رطوبت مسريه، ناصبى آنجور مى‏شود، و اما على مسلكنا فرقى نمى‏كند. يابس باشد يا رطوبت مسريه باشد هم غسل مستحب است هم مسح به حائط، هر کدام را بکند، آن دستگاه ديگر مى‏شود. وارد نمى‏شوم چون كه سند روايت ضعيف است. اين خالد قلانسى كما ذكرنا در سندش به على ابن معمر است، على ابن معمر توثيق ندارد و بدان‏ جهت از اين معنا صرف نظر مى‏كنيم. اين حكم در ما نحن فيه که كسى حكم به استحباب مسح بكند يا غسل بكند با ناصبى بدون رطوبت مسريه اين مبنى بر تسامح در ادلة السنن است. چون كه حكم، حكم استحبابى است در دليلش تسامح مى‏شود كه، در موضع خودش گفته شده است كه نه احتياطش مستحب است، نه اينكه خود عمل مستحب مى‏شود، آن داستان ديگرى دارد كه بحثش در اصول است.

 سؤال...؟ نجس مانع مى‏شود، غير مأكول مانع مى‏شود، ثوب كه غير مأكول نبود ثوب پنبه بود.

على كل تقدير چونكه در ما نحن فيه قرينه است كه رطوبت، رطوبت مسريه نيست كما ذكرنا اين نحو مى‏شود بنا بر مسلك مشهور، در ناصبى نه غسلش مستحب است، مسح كافى نيست غسل مستحب است ولو بلا رطوبة مسرية.

استحباب رش الماء در ملاقات ثوب و بدن با سگ و خوک بلا رطوبة

اما در مواردى كه نضح الماء مستحب است به شى‏ء طاهر يا به چيزى كه مشكوك الطهارة و النجاسة است، نضح الماء مستحب است يعنى رش الماء، شستن نمى‏خواهد انسان آب بپاشد، ولو با دستش با كاسه آب بپاشد، بگويد آب پاشيدم، مثل در خانه را چه جور آب مى‏پاشند، اين رش الماء است. اين موارد يك موردش در جايى است كه انسان ثوب انسان ملاقات كند با كلب و خنزير ولكن يابسا، با كلب و خنزير يابسا ملاقات كرده است، كه كل يابس ذكى پاك است تنجسى حاصل نشده است، مع ذلك در ما نحن فيه اين رشّ الماء مستحب است.

صحيحه ابن بقباق

دليل اين معنا يكى صحيحه ابی العباس فضل ابن بقباق است. در باب بيست و شش از ابواب النجاسات روايت دومى[7] است:

«محمد ابن الحسن باسناده عن الحسين ابن سعيد عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ» كه مكرر اين روايت را خوانده‏ايم من حيث السند صحيحه است، آنجا دارد «قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا أَصَابَ ثَوْبَكَ مِنَ الْكَلْبِ رُطُوبَةٌ فَاغْسِلْهُ» يعنى ثوب را بشور نه رطوبت را، اين معنايش تنجس است. «وَ إِنْ مَسَّهُ جَافّاً فَاصْبُبْ عَلَيْهِ الْمَاءَ» ثوب را بشور، و ان مسّه جافا كلب ثوب را مس كند جافا فاصبب عليه الماء، رويش آب بريز، كه اين مراد از آب ريختن رشّ الماء كما اينكه در روايات ديگر مى‏آيد، بدان جهت در آن صحيحه حريز كه روايت سومى[8] است:

صحيحه حريز

 عمن اخبره ابى عبد الله عليه السلام «اذا مس ثوبك كلب فان كان يابسا فانضحه يعنى آب بپاش، فاصبب هم همان آب پاشيدن مى‏شود. «و ان كان رطبا فاغسله» ثوب را بشور، و هكذا صحيحه على ابن جعفر در همين باب روايت ششمى[9] است:

صحيحه علی بن جعفر

 باسناد الشيخ عن كتاب محمد ابن على ابن محبوب كه سندش صحيحه است عن احمد يعنى احمد ابن محمد ابن عيسى، عن موسى ابن قاسم البجلى رضوان الله عليه نقل مى‏كند. «عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ[10] قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ خِنْزِيرٍ أَصَابَ ثَوْباً وَ هُوَ جَافٌّ- جاف است خنزير هم جاف است، خنزير جاف بود، ثوب هم «هَلْ تَصْلُحُ الصَّلَاةُ فِيهِ قَبْلَ أَنْ يَغْسِلَهُ- قَالَ نَعَمْ يَنْضِحُهُ بِالْمَاءِ ثُمَّ يُصَلِّي فِيهِ، قبل ان يغسله»، اين قرينه است كه اين استحباب رشى كه هست باز اين استحبابش استحباب وضعى است براى صلاة است كه آب بپاشد.

يكى هم كافر است، نضح مستحب است در مواردى، يكى اينكه ثوب انسان ملاقات بكند با كلب يا با خنزير يا با بدن كافرى، ثوب انسان ملاقات كند، در باب هفتاد و سه از ابواب النجاسات روايت صحيحه عبيد الله على الحلبى است روايت سومى[11] است:

صحيحه حلبی

«عنه»، يعنى شيخ نقل مى‏كند به سندش از كتاب حسين ابن سعيد «عن ابان بن عثمان عن حماد بن عثمان عن عبيد الله بن على الحلبى»، اين يك كلمه يادتان باشد هر وقت حماد از حلبى نقل كند آن حماد ابن عثمان است. بدان جهت در اين روايت هم تصريح شده است. «عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الصَّلَاةِ فِي ثَوْبِ الْمَجُوسِيِّ- فَقَالَ يُرَشُّ بِالْمَاء» نماز مى‏خوانم در ثوب مجوسى، قال يرش بالماء آب به او ريخته مى‏شود، اين مفروض بر اين است كه تنجس ثوب را نمى‏داند والاّ مى‏دانست كه سؤال نمى‏كرد، احتمال مى‏دهد كه به واسطه اين ملاقات با مجوسى اگر نجاست ذاتى داشته باشد يا ملاقات با تنجسى كه در او هست، تنجس عرضى بناءً بر اينكه طهارت ذاتى دارند مستحب است غسل الثوب، عرض كردم اين است.

و ديگرى هم روايت ديگرى است از على ابن جعفر اگر يادتان بوده باشد، در آن ثوبى كه از مجوسى از كافر گرفته مى‏شود امام عليه السلام امر به غسلش كرد كه بشور نماز بخوان، كه آنامر به غسل را حمل بر استحباب كرديم، چونكه فرض علم به تنجس نشده بود، سابقا اين بحث را كرديم و اين هم همين جور مى‏شود، مجوسى آن هم مطلق الكافر با كافر فرقى ندارد در اين حكم.

موارد استحباب رش ماء

 در مواردی هم رش ماء مستحب است.

عرق جنب از حلال

يكى از مواردى كه در آن موارد رشى مستحب است از اين عرق جنب من الحلال است. شخصى جنب بود عن الحلال، ولكن هنوز غسل نكرده است، خيلى خيس عرق كرد، چونكه مى‏دويد، يا كار ديگرى كه موجب تحريك و حرارت بدن مى‏شود عرق كرد، ثوبش خيس شد، جنابت من الحرام نيست كه مانعيت از صلاة داشته باشد، آن عرق جنب من الحرام مانعيت دارد، اين عرق جنب من الحلال است، حلال خودش است، اين مانعيتى ندارد، ولكن مع ذلك رش اين ثوب كه اين عرق به او اصابت كرده است رشش مستحب است، دلالت مى‏كند بر اين كه معنا موثقه ابى بصير در باب بيست و هفت از ابواب النجاسات روايت هشتمى [12]است:

موثقه ابی بصير

محمد ابن الحسن باسناده عن الحسين ابن سعيد، يك وقتى مى‏گفتيم اين جلالت حسين ابن سعيد ياد نرود، چقدر روايات ما به واسطه اين شخص جليل القدر است، به واسطه اين رسيده است كه سى كتاب داشت، ثلاثین مشهور بود، چقدر خدمت كرده است به عالم تشيع، ايشان دارد بر اينكه:

و باسناد الشيخ عن حسين ابن سعيد، « َعنْ حَمَّادٍ» ، اين عن حماد ابن عيسى است. «عَنْ شُعَيْبٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْقَمِيصِ يَعْرَقُ فِيهِ الرَّجُلُ- وَ هُوَ جُنُبٌ حَتَّى يَبْتَلَّ الْقَمِيصُ فَقَالَ لَا بَأْسَ» آن شدتش را يبتل القميص خيس مى‏شود، قال لا بأس، بأسى ندارد پاك است. «وَ إِنْ أَحَبَّ أَنَّ يَرُشَّهُ بِالْمَاءِ فَلْيَفْعَلْ» مى‏خواهد آب بپاشد كه عيبى ندارد. اين مثلا حكم استحباب مى‏شود. چونكه اين كه مى‏فرمايد افضل يعنى افضل به حسب الشرع مى‏شود. اين هم مناسبت حكم و موضوع همان براى صلاة بايد بشود، ديگر خودش كه استحباب نفسى داشته باشد مثل سلام دادن، خيلى مناسبت با اين معنا ندارد.

 سؤال...؟ فعل مؤمن حمل به صحت می شود کجا بود. امام است به او مى‏گويد شخصى جنب بود پيرهنش چيز شده است مقتضاى حمل به آن صحت آن شخص جنب فعلش بر صحت اين است كه آن جنب حلال بوده باشد. اين خصوصيات است كه متوجه باشيد، به اطلاق تمسك نمى‏شود اينجا.

 اين كلمه را هم بگويم در ما نحن فيه اينجور است ولكن در يك موردى اين شد تقييد مى‏شود به اينكه جنابت از حلال بوده باشد، چونكه جنابت حرام خودش بخصوصه منصوص است كه مانعيت دارد بايد عرق را بشويد. او تقييد مى‏كند اينجا را.

باز از مواردى كه در آن موارد رش الماء مستحب است يكى هم ملاقات آن فأره حیه رطبه بود ثوب را كه در ثوب اثر نگذارد، كه الان خواندم و عرض كردم متوجه باشيد، همان روايتى كه در باب سى و سه بود، همان روايتى كه هست دلالت به اين معنا مى‏كرد.

شک در ملاقات ثوب و بدن با نجاست

يكى از مواردى كه باز رشّ مستحب است آنجايى است كه انسان شك بكند كه آيا ثوبش ملاقات با بول يا دم يا منى كرده است، كه اين رشّ در صورتى است كه طهارت، طهارت ظاهرى است. نمى‏داند ثوبش ملاقات كرده است يا نكرده است، در اين مورد است، روايتى كه دلالت به اين معنا مى‏كند كه در اين مواردى كه هست رشى مستحب است.

 سؤال...؟ ظاهرى است. احتمال مى‏دهد كه بول نجس كرده است او را). اين روايتش اين است.

صحيحه عبد الرحمن بن حجاج

 صحيحه عبد الرحمن ابن حجاج است. روايت دومى[13] است در باب سى و هفت:

«محمد بن الحسن باسناده عن الحسين ابن سعيد عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ ع عَنْ رَجُلٍ يَبُولُ بِاللَّيْلِ» شب بول مى‏كند، فيحسب ان البول اصابه خيال مى‏كند كه بول به خودش اصابت كرد يعنى به خودش ترشح كرد ديگر، اين محل ابتلاء است همه مى‏دانند، خصوصا در جايى كه بول مثل زمان سابق كه همان در اراضى بوده باشد و اينها نبوده باشد. «فَيَحْسَبُ أَنَّ الْبَوْلَ أَصَابَهُ فَلَا يَسْتَيْقِنُ» يقين ندارد. احساس يك چيزى كرد. «فَهَلْ يُجْزِيهِ أَنْ يَصُبَّ عَلَى ذَكَرِهِ إِذَا بَالَ وَ لَا يَتَنَشَّفَ- قَالَ يَغْسِلُ مَا اسْتَبَانَ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَهُ- وَ يَنْضِحُ مَا يَشُكُّ فِيهِ مِنْ جَسَدِهِ وَ ثِيَابِهِ- وَ يَتَنَشَّفُ قَبْلَ أَنْ يَتَوَضَّأَ» جايز است اصلا بر اينكه اعتنا نكند؟ فقط همان چونكه بول كرده است همان ذكرش را بشويد و خودش هم استبراء نكند، استنشاف استبراء است، كانّ از سه چيز سؤال كرد، يكى اين است كه احتمال اصابت داد، ديگرى اين است كه همان آب بريزد استنشاف نكند به او اكتفاء بكند به اين هم اعتناء نكند، قال عليه السلام يغسل ما استبان انه قد اصابه آنجايى كه واضح است از بدنش بول اصابت كرده است او را بايد بشويد، و ينضح ما يشك آنى را كه شك مى‏كند آب بپاشد، شك است كه اصابت بول شده است يا نه، طهارت، طهارت ظاهرى است مع ذلك رش مستحب است، بله ما يشك فى يشك من جسده و ثيابه آنها را صب بكند، خودش هم و یتنشَّف استنشاف و استبراء بكند بعد تطهير بكند و وضوء بگيرد، اين به اين معنا دلالت مى‏كند، اين طهارت، طهارت ظاهرى بود.

و اما نسبت به آنجاهايى كه احتمال بدهند كه دم اصابت كرده است جنابت اصابت كرده است، عن رجل اصاب ثوبه جنابة او دم، جنابت يا دمى اصابت كرده است قال ان كان علم انه اصابه ثوبه او جناب او دم، قبل ان يصلى و ثم صلى فيه و لم يغسله فعليه ان يعيد ما صلى و ان كان لا يعلم فليس علیه اعادة و ان كان يرى انه اصاب شى‏ء فلم ير شیئا كه يقين نكرد كه اصابت كرده است، اجزئه ان ينضحه بالماء رش كند ثوبش را كه احتمال مى‏دهد دم اصابت كرده است يا جنابت اصابت كرده است، یک چند کلمه ای باقی ماند که دیگر تمام نشد بماند ان شاء الله.



[1]  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص150.

[2] وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْفَأْرَةِ الرَّطْبَةِ قَدْ وَقَعَتْ فِي الْمَاءِ- فَتَمْشِي عَلَى الثِّيَابِ أَ يُصَلَّى فِيهَا- قَالَ اغْسِلْ مَا رَأَيْتَ مِنْ أَثَرِهَا وَ مَا لَمْ تَرَهُ انْضِحْهُ بِالْمَاءِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص460.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَسِلَ مِنْ غُسَالَةِ الْحَمَّامِ- فَفِيهَا تَجْتَمِعُ غُسَالَةُ الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمَجُوسِيِّ- وَ النَّاصِبِ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هُوَ شَرُّهُمْ- فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً أَنْجَسَ مِنَ الْكَلْبِ- وَ إِنَّ النَّاصِبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَأَنْجَسُ مِنْهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص220.

[4] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ عَنْ أَبِي‌ عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: خُذْ مَالَ النَّاصِبِ حَيْثُمَا وَجَدْتَهُ وَ ادْفَعْ إِلَيْنَا الْخُمُسَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج9، ص488.

[5] وَ عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ عَنْ عَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَعْمَرٍ عَنْ خَالِدٍ الْقَلَانِسِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَلْقَى الذِّمِّيَّ فَيُصَافِحُنِي- قَالَ امْسَحْهَا بِالتُّرَابِ وَ بِالْحَائِطِ- قُلْتُ فَالنَّاصِبَ قَالَ اغْسِلْهَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص420.

[6] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ صَافَحَ مَجُوسِيّاً- قَالَ يَغْسِلُ يَدَهُ وَ لَا يَتَوَضَّأُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص275.

[7] وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (حسين بن سيعد) عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنِ الْفَضْلِ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا أَصَابَ ثَوْبَكَ مِنَ الْكَلْبِ رُطُوبَةٌ فَاغْسِلْهُ- وَ إِنْ مَسَّهُ جَافّاً فَاصْبُبْ عَلَيْهِ الْمَاءَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص441.

[8] وَ عَنْهُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَمَّنْ أَخْبَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا مَسَّ ثَوْبَكَ كَلْبٌ فَإِنْ كَانَ يَابِساً فَانْضِحْهُ- وَ إِنْ كَانَ رَطْباً فَاغْسِلْهُ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص441.

[9] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ خِنْزِيرٍ أَصَابَ ثَوْباً وَ هُوَ جَافٌّ- هَلْ تَصْلُحُ الصَّلَاةُ فِيهِ قَبْلَ أَنْ يَغْسِلَهُ- قَالَ نَعَمْ يَنْضِحُهُ بِالْمَاءِ ثُمَّ يُصَلِّي فِيهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص442.

[10] در حاشيه نسخه خطی تهذيب آمده به جای علی بن محمد علی بن جعفر آمده است.

[11] وَ عَنْهُ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الصَّلَاةِ فِي ثَوْبِ الْمَجُوسِيِّ- فَقَالَ يُرَشُّ بِالْمَاءِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص519.

[12] وَ عَنْهُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ شُعَيْبٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْقَمِيصِ يَعْرَقُ فِيهِ الرَّجُلُ- وَ هُوَ جُنُبٌ حَتَّى يَبْتَلَّ الْقَمِيصُ فَقَالَ لَا بَأْسَ- وَ إِنْ أَحَبَّ أَنَّ يَرُشَّهُ بِالْمَاءِ فَلْيَفْعَلْ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص446.

[13] وَ عَنْهُ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ ع عَنْ رَجُلٍ يَبُولُ بِاللَّيْلِ- فَيَحْسَبُ أَنَّ الْبَوْلَ أَصَابَهُ فَلَا يَسْتَيْقِنُ- فَهَلْ يُجْزِيهِ أَنْ يَصُبَّ عَلَى ذَكَرِهِ إِذَا بَالَ وَ لَا يَتَنَشَّفَ- قَالَ يَغْسِلُ مَا اسْتَبَانَ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَهُ- وَ يَنْضِحُ مَا يَشُكُّ فِيهِ مِنْ جَسَدِهِ وَ ثِيَابِهِ- وَ يَتَنَشَّفُ قَبْلَ أَنْ يَتَوَضَّأَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص466.