درس چهارصد و سی و سوم‏

طرق ثبوت نجاست

مسأله 1: « إذا تعارض البيِّـنتان أو إخبار صاحبي اليد في التطهير وعدمه تساقطا ، ويحكم ببقاء النجاسة ، وإذا تعارض البيِّـنة مع أحد الطرق المتقدِّمة‌ ما عدا العلم الوجداني تُقدَّم البيـِّنة».[1]

تعارض طرق ثبوت نجاست

سيد يزدى قدس الله سره در عروه بعد از اينكه بيان كرد اماراتى را كه قائم مى‏شود به طهارت شيئى كه سابقا متنجس بود. علم وجدانى را ذكر فرمود. بينه را فرمود. اخبار ذواليد را فرمود. بعد از اخبار ذواليد. اخبار غيبة المسلم را فرمود. بعد اخبار الوكيل را فرمود. و بعد حمل به صحت غسل را فرمود و خبر عدل واحد را هم منكر شد اماريتش را. بعد متعرض مى‏شود به صورت تعارض اين امارات.

صور متصور تعارض طرق و امارات ثبوت نجاست

 اين امارات تعارضش سه صورت دارد، (البته علم اجمالى به كنار است كه تعارض در آنجا متصور نمى‏شود. يعنى علم تفصيلى و علم اجمالىبه  كنار بوده باشد):

تارة تعارض هر كدام از اين طريقى كه گفتيم تعارضش به مثل خودش است. اين در بينه و در خبر ذواليد متصور مى‏شود، و هكذا در اخبار وكيل هم متصور مى‏شود، بينه‏اى شهادت مى‏دهد كه اين شيئى كه سابقا نجس بود اين تطهير شده است. غُسِل فطهُرَ. بينه اخرى و عدلين ديگر شهادت مى‏دهند اين شى‏ء على ما كان است. يعنى لم یغسل. اين تعارض بينه بالبينه اخرى است. يا در شيئى دو نفر ذواليد بودند، مثل اينكه ثيابى كه فرض كنيد در خانه هست مال شوهر، هم عيالش ذواليد است نسبت به آن ثياب، در اختيارش است، و هم صبيه بزرگى دارد آن هم ذواليد است. مادر مى‏گويد اين ثوب شسته شده است و پاك است. آن دختر مى‏گويد كه نه شسته نشده است اين را ما نشسته‏ايم. اخبار ذواليدى كه هست معارض با مثلش است. اين يك صورت است.

صورت ثانيه ای كه متعرض مى‏شود در عروه ايشان قدس الله نفسه الشريف، اين است كه بينه با ساير امارات معارضه كند، مثل اينكه فرض بفرماييد ذواليد مى‏گويد اين ثوب تطهير شده است ولكن بينه مى‏گويد لم يغسل، بينه با خبر ذواليد معارضه مى‏كند، يا شخصى را مى‏ديديم به قصد تطهير غسل مى‏كرد ثوب متنجس را، حمل به صحت كرديم، ولكن بينه مى‏گويد كه اين دو دفعه شسته نشده است، كه بينه معارضه مى‏كند با حمل صحت، يا غيبة المسلم، به آن غيبتى كه سابقا گفتيم غيبت المسلم از مطهرات است بينه مى‏گويد كه نگاه نكن به اين مسلمى كه اين را استعمال مى‏كند در طهارت، اين شى‏ء نجس است. اين استكانى كه چايى آورده است نجس است.

پس اين صورت که بينه با بينه معارضه كند، خبر ذواليد با خبر ذواليد معارضه كند اين صورت اولى است. صورت ثانيه اين است كه بينه با امارات ديگر كه غير از علم است، چونكه با وجود علم بينه اعتبارى ندارد. موافق علم بشود يا مخالف علم بشود. و اگر بينه با غير العلم معارضه كرد اين را متعرض مى‏شود. اين دو صورت.

صورت سومى را ايشان در عروه متعرض نشده است. صورت سوم اين است كه غير البينة كه ساير الامارات است و غير العلم بعضى‏ها با بعضى ديگر معارضه كنند، که غير العلم و غير البينة ساير اماراتى كه هست بعضى‏ها با بعضى ديگر معارضه كنند، مثل اينكه فرض بفرماييد بر اينكه ذواليدى كه هست ذواليد خبر مى‏دهد بر اينكه اين شى‏ء پاك است، ولكن خبر ثقه كه اماره ديگر بود مى‏گويد نه اين تطهير نشده است، يا فرض بفرماييد شخصى ثوبى را به قصد تطهير مى‏شست حمل به صحت بايد بشود، ولكن آن كسى كه فعلا ذواليد بر ثوب است مى‏گويد نه اين دو دفعه شسته نشده است، يا فرض بفرماييد بر اينكه مسلمان غیبتی در او اتفاق افتاد. نسبت به اشيائى كه از او نجس بود حكم مى‏كرديم به طهارت به واسطه غيابش، ولكن فرض‏ كنيد خبر ثقه قائم است كه نه اين تطهير نشده است، كه بعض ديگر يعنى غير البينة از ساير الامارات بعضش با بعض ديگر معارضه كنند. آنجا حكم چيست؟ اين را متعرض نشده است. چرا متعرض نشده است؟ سرّش را هم مى‏گوييم كه چرا متعرض نشده است.

صورت نخست: تعارض دو بينه باهم يا دو اخبار ذو اليد با هم

اما الصورة الاولى كه بينه با بينه معارضه كند. خبر ذواليد با خبر ذواليد معارضه كند، اين در بحث خودش كه بحث تعارض امارات است در اصول ثابت شده است اصل اولى در تعارض امارتين چه آن امارتين از قبيل بينه باشد، چه خبر ثقه باشد، چه خبر ذواليد بوده باشد. در تعارض اين امارات اصل اولى تساقط است. يعنى هر دو از اعتبار مى‏افتند. روى همان اصل در ما نحن فيه دو بينه از اعتبار مى‏افتند دو خبر ذواليد از اعتبار مى‏افتند رجوع مى‏شود به استصحاب بقاء نجاست سابقى، يك وقتى اين ثوب شسته نشده بود مطهر بر او واقع نشده بود الان شك دارم مطهر واقع شده است يا نه، استصحاب مى‏كنم عدم وقوع مطهر را، شيئى ملاقات كرده است با نجس و مطهر به او واقع نشده است يعنى غسل مطهر نشده است، و شارع هم گفته است بر اينكه هر شيئى كه نجس است آن شى‏ء يبقى على نجاسته حتى اينكه مطهر واقع بشود، كه اين مفاد روايات بود كه لا تصل فيه حتى تغسله ثوبى كه مفروض بود اصابه نجس كرده بود غسل مطهر است. استصحاب عدم غسل و عدم وقوع مطهر که شد اثر شرعى‏اش اين است كه فعلا نجس است.

 عرض مى‏كنم امارات دو قسم هستند. يك قسم از امارات از قبيل إخبار است مثل البينة و خبر العدل یا إخبار الوكيل يا خبر الثقه، در اين إخبار معتبر عند العقلاء كما اينكه مدلول التزامى خبر ثقه معتبر است و مدلول، يعنى مدلول مطابقى بينه معتبر است يا خبر ثقه معتبر است مدلول التزامى اينها هم معتبر است عند العقلاء و عند الشرع، بدان جهت كه مى‏گويند مثبتات امارات معتبر است. يعنى آنى كه خبر یا بينه بالدلالة الالتزاميه به او دلالت مى‏كند در او هم اخذ به او مى‏شود، كه همين جور سابقا هم گفتيم كه دلالت التزامى هم تبعيد به مدلول مطابقى دارد. مدلول مطابقى از حجيت افتاد مدول التزامى هم از حجيت مى‏افتد. روى اين اساس چونكه اماراتى كه آنها از سنخ إخبار هستند و مدلول التزامى‏اشان مثل مدلول مطابقى عند العقلاء اعتبار دارد. بدان جهت اگر ذواليدى الان ثوبى در يدش هست. اين ثوبى كه هست مى‏گويد اين ثوب را من تطهير كرده‏ام دو دفعه شسته‏ام، ما هم اصلا نمى‏دانيم كه اين ثوب ملاقات با نجس كرده است يا نه؟ اثبات مى‏شود به اين خبر ذواليد كه اين سابقا نجس بود، به خود اخبار ذواليد نجاست ثابت مى‏شود. اين در موضوعات و اما در احكام اگر يادتان بوده باشد گفتيم در موثقه عمار امام عليه السلام كه مى‏فرمايد: «و يغسل كل ما اصابه ذلك الماء» مدلول مطابقى بيان مطهر است، بيان اين است كه اين آب نجس به هر چيزى اصابت كرد مطهر او شستن است، بالدلالة الالتزاميه دلالت مى‏كند بر اين ثوب نجس شده است و ماء قليل نجس مى‏شود. اينها مدلول التزامى‏اش بود. دأب عقلاء اين است چونكه اعتبار الخبر به سيرة العقلاء است -و حتى اعتبار البينه منتهى شارع اعتبار تعدد و عدل كرده است در خبر-، چون به سيرة العقلاء است و عقلاء فرقى نمى‏گذارند در موارد اخبار ما بين اينكه شيئى مدلول مطابقى خبر ثقه يا خبر العدل يا بينه باشد يا مدلول التزامی باشد. هر دو را معتبر مى‏دانند. اين را كه معلوم شد براى شما، مى‏دانيد بر اينكه اصل اولى در تعارض اماراتى كه از قبيل إخبار هست و لوازمش را اثبات مى‏كند و معتبر است اصل اولى تساقط است، حتى در جايى كه منشاء تعارضى كه هست منشاء تعارض فقط علم اجمالى باشد، اجتماع مدلول خبرين ممتنع نيست. مثل اينكه يك روايتى مى‏گويد روز جمعه صلاة الجمعة واجب است تعيينا. روايت ديگر مى‏گويد كه صلاة الظهر واجب است تعيينا. اين دو تا روايت مى‏گوييم متعارضين هستند. اجتماع مدلول اينها فى انفسها محال نيست. در روز جمعه هم ظهر واجب باشد هم جمعه واجب باشد. دو تا مدلول مطابقى، ولكن اينها يك مدلول التزامى دارند كه آن تنافى از مدلول التزامى پيدا مى‏شود، چونكه علم اجمالى داريم در شبانه روز براى مكلف بيشتر از پنج نماز واجب نيست. اينكه مى‏گويد روز جمعه صلاة الجمعة واجب است يعنى ظهر واجب‏ نيست. إخبار مى‏دهد از عدم وجوب ظهر. آنى كه مى‏گويد ظهر واجب است مى‏گويد صلاة الجمعه واجب نيست. مى‏بينيد مدلول مطابقى هر كدام را مدلول التزامى خبر ديگر نفى مى‏كند، بدان جهت شارع نمى‏تواند اين دو تا خبر هر دو تا را حجت بكند، که هر دو حجت بشوند که مشمول و داخل خبر اعتبار دليل بشوند. چرا؟ چونكه تعبد به متناقضين لازم مى‏آيد. هم صلاة ظهر واجب بوده باشد هم واجب نبوده باشد. چونكه اين خبر مى‏گويد واجب است آن ديگرى مى‏گويد واجب نيست. تعبد به اينكه اين هم واجب است هم واجب نيست تعبد به متناقضين است. اين نمى‏شود. بلا فرق اینکه شما در اعتبار اماره بگوييد معناى اعتبار اماره جعل مدلول است. هم وجوب جعل كند به فعل هم وجوب را نفى كند جعل نكند اين نمى‏شود، و چه بگوييد مدلول دليل الاعتبارى كه هست جعل منجزيت و معذريت است براى اماره كه مرحوم آخوند مى‏گويد. اين خبر هم منجز وجوب باشد هم نباشد، چونكه وجوب هم جعل شده است هم نفى شده است. اين نمى‏شود، و هكذا اگر گفتيد معناى اعتبار خبر تنزيله منزلة العلم است شارع بگويد هم وجوب را مى‏دانى هم وجوب را نمى‏دانى، اين نمى‏شود. اين تعبد به متناقضين است. بدان جهت اصل اولى در تعارض امارتين كه آن امارتين از قبيل إخبار هست كه لوازمش را اثبات مى‏كند اصل اولى تساقط است. چه منشاء تعارض ما بين آنها اين باشد كه از اول مدلولشان متناقض است. مثل اينكه يك روايتى مى‏گويد بر اينكه خمر نجس است، يك روايت ديگر مى‏گويد كه خمر نجس نيست، يك روايت مى‏گويد عصير عنبى بعد الغليان حرام است آن ديگرى مى‏گويد حرام نيست. چه مدلول مطابقى آنها متناقضين بشود چه تناقض در مدلولشان به ضميمه علم اجمالى خارجى باشد كه مثل اينكه مى‏دانيم دو تا حكم ثابت نيست دو نماز در يك روز واجب نيست هم صلاة ظهر هم صلاة الجمعة، بيشتر از پنج نماز واجب نيست، تناقض روى اين مدلول مى‏افتد.

 بدان جهت دليل اعتبار براى خبر و بينه و مثل این از اماره هر چه بوده باشد صورت تعارض را نمى‏گيرد كه هر دو تا حجت بكند. خوب وقتى كه هر دو تا حجت نكرد هيچ كدام حجت نمى‏شود. اين مثل اين مى‏ماند كسى هم مادرى را هم دخترى را به عقد واحد تزويج كرده است. يك زنى بود يك دخترى هم داشت، مردى گفت بر اينكه زوجتكما من نفسى على المهر المعلوم لكل منكما. آنها هم یک دفعه گفتند قبلنا. اين نكاح باطل است، چونكه دو تا نمى‏تواند صحيح بشود که انسان هم مادر را بگيرد هم دختر را اين نمى‏شود. يكى صحيح بشود دون ديگرى مرجح ندارد چونكه عقد بر هر دو جارى شده است. بدان جهت هر دو باطل مى‏شود. بنا بر اينكه در اين مثال مرجح و معين نباشد، فيه كلام مذكور فى باب النكاح. در ما نحن فيه هم همين جور است دليل اعتبار البينة. افرض خطاب لفظى هم بود، چونكه خطاب لفظى هم كه البينة حجة هم اين را مى‏گيرد هم آن را مى‏گيرد. خوب دو تا كه نمى‏تواند بگيرد. بگوييم او را بگيرد دون اين ديگرى ترجيح بلا مرجح است. معين ندارد. آن هم بينه است اين هم بينه است. بدان جهت در اينجور موارد چونكه مرجح نيست هيچ كدام را نمى‏گيرد و مدلول دليل الاعتبار هم حجيت آنى است که عنوان بينه به او منطبق است، كه او هر كدام از اينها است، بدان جهت در تعارض اينجور امارتين اگر شما بخواهيد بگوييد يكى معين حجت است. مثل اينكه يكى مرجح داشته باشد. يا بگوييد كه مكلف مخير است كه هر كدام را براى خودش حجت اخذ كند كه معناى تخیير اين است كه هر كدام را مكلف اختيار كرد للعمل حجت مى‏شود. اين احتياج به دليل خارجى دارد. بدان جهت دليل ترجيح و دليل تخیير در اينجور امارات احتياج به دليل خارجى دارد. دليل خارجى آمد ملتزم مى‏شويم. چونكه دليل خارجى دو تایش را حجت نكرده است، يا يكى را على كل تقدير حجت كرده است يا يكى را على تقدير الأخذ كه اگر عمل كردى به او و مستنِد به او شدى و او را مستندت قرار دادى او مى‏شود معذر و منجز براى تو. اين مى‏شود ديگر تا آخر اينجور مى‏شود. اين عيبى ندارد اين ممكن است و احتياج به دليل ديگر دارد، و مفروض اين است كه در ما نحن فيه اينجور دليلى نه در بينه وارد است. ترجیح يا تخیير به اين معنا، نه در خبر ذواليد وارد است. بدان جهت وقتى كه دو ذواليد خبرش متعارض شد اين يكى مى‏گفت آب كشيديم پاك است. آن ديگرى مى‏گويد كى آب كشيديم اين لباس پيش من بود تا حال آب كشيده نشده است و هيچ کس آب نكشيده است، وقتى كه اينها تعارض كردند هر دو از اعتبار مى‏افتد و با آن بيانى كه گفتيم، چه هر كدام گفتۀ ديگرى را نفى بكند مثل فرض يا اينكه مدلول التزامى باشد كما ذكرنا، اين مقتضاى قاعده اين است دليل مرجحى هم ندارد.

ولكن يك نکته را بايد از ياد نبريد. يك وقت اين است كه اين دو تا بینه كه شهادت مى‏دهند يا دو تا مخبر خبر مى‏دهند مستندشان فرق مى‏كند، آن كسى كه مى‏گويد اين پاك است مى‏گويد يعنى اين را شسته‏ام من دو دفعه، اين ثوب پاك است، و آن ديگرى كه مى‏گويد بر اينكه اين نجس است. فعلا هم اين ثوب نجس است او نمى‏گويد بر اينكه تو دروغ مى‏گويى اين شسته نشده است، مى‏گويد من نمى‏دانم شسته شده است يا نشده است، ولكن مقتضاى اصل اين است كه فعلا نجس است، اين پيش من فعلا نجس است، پس در ما نحن فيه يك ذواليد كه مى‏گويد اين نجس است مستندش اين است كه نه من شستنش را نمى‏دانم بدان جهت وظيفه من همان عمل كردن بر نجاست سابقى است. استصحاب نجاست است. آن ديگرى مى‏گويد نه شسته شده است كه پاك است، كه مستند يكى اصل است و مستند ديگرى حس است. اصل عملى نيست چونكه به اصل عملى مى‏شود خبر داد. على ما هو المقرر فى بحث الإخبار عن الموضوعات به اصل عملى در موضوعات مى‏شود خبر داد حتى به قاعده يد مى‏شود خبر از ملكيت داد، ولكن در جايى كه معلوم شد كه مستند اين اصل است، آن بينه‏اى كه مستندش اصل است از اعتبار مى‏افتد. آن بينه و آن خبر ذواليدى كه مستندش اصل است او از اعتبار مى‏افتد، چرا؟ چونكه موضوع نمى‏ماند براى او، بعد از اينكه اين بينه ديگر كه شهادت مى‏دهد دو دفعه شسته شده است و علم پيدا كرديم تعبدا به شسته شدن اين ثوب فعلا، شك در طهارت نداريم و در بقاء نجاست، چونكه هر شى‏ء متنجسى هر ثوب متنجس به بولى كه دو دفعه شسته شد با آب قليل يا در ماء كر پاك مى‏شود، طهارت ثابت مى‏شود شرعا، وقتى كه آن بينه ديگر مستندش اصل بود ديگر او موضوع ندارد آن اصل، اين كه گفتيم بينتين، یا دو تا خبر ثقه يا دو تا خبر ذواليد تعارض كردند تساقط مى‏كنند در جايى است كه مستند هر دو تا حس بوده باشد، يعنى او مى‏گويد ثوب شب و روز پيش من بود كسى به اين دست نزده است، از جايش برداشته نشده است او مى‏گويد كه شسته شده است، اين مى‏گويد كه شسته نشده است، شسته نشده است بالحس، چونكه محسوس است بر عدم وقوع غسل بر او، چونكه عدم هم محسوس مى‏شود، اگر وجود محسوس شد وقتى كه حس وجود نشد و آن شى‏ء در سيطره نظر در حس انسان بوده باشد مى‏گويد نه شسته نشده است، من مى‏دانم، مى‏دانم حسى كما ذكرنا، آنجا تساقط است و در مواردى كه مستند اصل بوده باشد آنى كه مستند به اصل است از بين مى‏رود.

 خوب شما بگوييد من نمى‏دانم، اين الان مى‏گويد پاك است مى‏گويد شسته شده است، او مي گويد نه نجس است، نمى‏دانم مستندشان چيست؟ خودشان هم گفته‏اند و رفته‏اند، اصلا نمى‏دانم مستندشان چه بود.

نه اعتبارى ندارد اینها تساقط مى‏كنند. چرا؟ چونكه ظهور كلام مخبر وقتى كه از امر حسى خبر مى‏دهد وجودا أو عدما حس است. اين كه يك جا مستندش اصل است اين احتياج به قرينه خاصه دارد، و تا مادامى كه اين قرينه خاصه قائم نشود ظهور كلام حجت است، بدان جهت شما اگر آمديد صبحى از كسى هم نگران بوديد كه رفته است به سفرى خيلى وقت است خبرش نيامده است. صبح زود آمده‏ايد پيش رفيقتان كه او را هم علاقه داشت به او يا پيش آشنايان خبر داديد كه نه ايشان زنده است. هيچ اشكالى ندارد. نگران هم نباشيد. چرا؟ براى اينكه من ديشب استصحاب حيات او را كردم، اين نيست. اين ظهور كلام همين است كه اخبار از امر حسى مى‏دهد، وقتى كه اخبار از امر حسى مى‏دهد كه خبرى رسيده است از سلامتى، بدان جهت مى‏پرسد كه آمده بود كه خبر داده بود به شما؟ مى‏پرسند، اين ظهور كلام است.

پس‏ على هذا تعارض البينتين و تعارض الخبرين يا تعارض ثقتين اين حكمش واضح شد بر اينكه در اين موارد اصل اولى تساقط است.

صورت دوم: تعارض بينه با امارات ديگر غير از علم وجدانی

و اما امر دومى در كلام ايشان در جايى كه بينه معارضه بكند با غير العلم از امارات ديگر كه فرمود بينه مقدم است. او اشكالى ندارد. او را ما هم ملتزميم شما هم بايد ملتزم بشويد كه بينه مقدم است حتى بر خبر ثقه، حتى بر خبر ذواليد، اگر بينه قائم بوده باشد بر طهارت هيچ كدام از اين اماراتى كه غير العلم گفته شد هيچ كدام از اينها معتبر نيست، اين نه به جهت اين است كه در مقام تعارض بينه را مقدم مى‏كنيم كه بينه مرجح دارد كلاّ و حاشا، اصل آن امارات ديگر با بود بينه اعتبارى ندارند، بدان جهت در باب القضاء وقتى كه عينى در يد شخصى هست خودش هم مدعى است كه ملك من است، شخص آخر مى‏گويد كه بابا اين خانه مال من است این بيخود گرفته در آن نشسته است، به دستش گرفته است اين خانه مال من است، مال پدرم بود ارث به من مى‏رسد، ولد پدر هم من هستم اين كيست، پدرم به اين اجاره داده بود، حاكم چه مى‏گويد؟ حاكم مى‏گويد هات البينة بينه را بياور، وقتى كه بينه را آورد شهادت داد كه خانه مال پدر اين بود پدرش نفروخت تا از دنيا رفت اين هم كه وارثش است، حاكم از دست او مى‏گيرد از دست ذواليد، حكم مى‏كند حكمتُ بهذه الدار ملك لهذا المدعى، خبر ذواليد، يا خبر ثقه يك شخصى پيش يك حاكم گفت كه، ثقه هم بود يا حاكم اين خانه مثلا مال ذواليد است هم خبر ثقه هم خبر ذواليد، ولكن بينه قائم شد حاكم شرع خانه را از يدش مى‏گيرد، بينه مقدم است، و عمده دليل هم بر اعتبار بينه همان روايات باب قضاء است كه «انما اقضى بينكم بالبينات»[2] يعنى آنى كه قطع نظر از قضاء من بينه است. آنى كه قطع نظر از قضاء من بينه للواقع است به او حكم مى‏كنم. معلوم مى‏شود با بود بينه نه اصالة الصحة نه قاعده يد، نه اخبار ذواليد، نه خبر ثقه، هيچ كدام اعتبارى ندارد، و من هنا بينه مقدم مى‏شود.

بله يك مطلب ديگرى هست كه اگر در باب دعاوى خودش ذواليد اعتراف و اقرار بر عليه بكند او مقدم بر بينه است، او يك مطلب ديگرى است، ولكن در ساير مواردى كه ساير الامارات است نه در آنجا بينه مقدم مى‏شود، اين هم جهت ثانيه‏اى كه گفتيم.

صورت سوم: تعارض ساير طرق نجاست غير از بينه و علم با هم ديگر

و اما جهت ثالثه، جهت ثالثه اين است كه غير البينة و غير العلم من ساير الامارات، بعضى‏ها با بعضى ديگر معارضه كرده‏اند، خبر ذواليد با خبر ثقه مثلا معارضه مى‏كند، ذواليد مى‏گويد پاك شده است او مى‏گويد در نجاستش باقى است، يا ثقه خبر مى‏دهد كه اين در نجاست باقى است ولكن مى‏ديديم كه به قصد تطهير گفت مى‏برم اين را تطهير مى‏كنم، ديديم هم نشست براى شستن كه اصالة الصحة است، اينجا بعيد نيست كه با خبر ذواليد يا با خبر ثقه، نه غيبة المسلم اماره بوده باشد و نه هم حمل به صحت مورد داشته باشد، چونكه دليل آنها سيره بود، سيره در مواردى كه ثقه خبر مى‏دهد كه نه اين شى‏ء شسته نشده است، يا آن را كه نشست شست نه دو دفعه نشست، حمل به صحت بكنند در ما نحن فيه يا غيبت را دليل بگيرند اصالظ الصحة جارى بكنند اينجور سيره‏اى نيست، اينها مقدم مى‏شود.

 ولكن اين مهم نيست، چه بگوييم اينها معارضه مى‏كنند با آنها، يا بگوييم آنها اعتبار اصلا ندارند، على كل التقدير بايد حكم بشود به نجاست، چونكه اصالة الصحظ مى‏گويد كه پاك شده است، غيبت المسلم مى‏گويد پاك شده است، خبر ثقه مى‏گويد كه نجس است، چه اين خبر را مقدم بكنيم چه بگوييم معارضه مى‏كنند نتيجةً بايد حكم به نجاست بشود فعلا، لاستصحاب النجاسة، چونكه مورد استصحاب است، چونكه در ما نحن فيه معارض بر نجاست است و آنها دليل بر طهارت هستند چه بگوييم اينها معارضه مى‏كنند با آنها چه بگوييم آن اماره طهارت اصلا اعتبار ندارد، على كل تقدير بايد با اين شى‏ء معامله نجاست بشود، و چونكه اثر عملى ندارد و لعلّ لذلك ترك الماتن قدس الله نفسه الشريف، اين صورت تعارض اينها را ذكر نكرد چونكه اثر عملى و نتيجه عملى در مقام ندارد به آن بيانى كه عرض كردم.

علم به نجاست دو چيز و قيام بينه به تطهير يکی از آن دو بدون تعيين

مسألة 2: « إذا علم بنجاسة شيئين فقامت البيِّـنة على تطهير أحدهما الغير المعين أو المعين واشتبه عنده ، أو طهَّر هو أحدهما ثمَّ اشتبه عليه حكم عليهما بالنجاسة عملاً بالاستصحاب ، بل يحكم بنجاسة ملاقي كلٍّ منهما ، لكن إذا كانا ثوبين وكرر الصلاة فيهما صحت ».[3]

 بعد ايشان سيد قدس الله نفسه الشريف شروع مى‏كند بيان مسئله ديگر را، اين مسئله خصوصيتى دارد كه آن خصوصيت در اصول هم متعرض نشده‏اند آن خصوصيت را، و آن خصوصيت را اينجا بايد متعرض بشويم. آن‏ خصوصيت اين است كه دو تا شى‏ء نجس بود، هم اين عباى من نجس بود هم آن عباى ديگرم نجس بود، هر دو تا نجس بودند، من يكى از اينها را تطهير كردم. خودم هم تطهير كردم. خوب وقتى كه تطهير مى‏كنم مى‏دانم كدام يكى از عباها را تطهير كرده‏ام، يا بينه قائم شد بر تطهير يكى از اينها معينا. بعد از اينكه بينه قائم شد به تطهير یکی از اينها، بعد آن ثوبى كه خودم تطهير كرده بودم يا بينه قائم شده بود مشتبه شد. يادم رفت كه اين كدام يكى از اين عباها بود. يادم رفت كه بينه كدام يكى از ثوبين را گفت. موقع شهادت بينه بر معين شهادت داد. آن معين را آن وقت مى‏دانستم. بعد يادم رفت و ثوبين مشتبه شدند. ايشان مى‏فرمايد در ما نحن فيه اين بينه‏اى كه قائم شد بر شى‏ء معين ولی مشتبه شد و كذا خود انسان تطهير کرد بعد مشتبه شد، بايد از ثوبين از هر دو تا اجتناب بكند. بلكه در عبارت اينجور مى‏فرمايد بر اينكه هر كدام از ثوبين را شيئى ملاقات كرد مع الرطوبة حكم به نجاست او مى‏شود.

تفاوت ديدگاه شيخ(ره) و آخوند (ره) در علم اجمالی

 يك مسلكى هست ما بين مرحوم شيخ[4] و ما بين مرحوم آخوند[5]، در موارد علم اجمالى به تكليف كه مى‏دانم يكى از ثوب‏ها نجس است يا علم اجمالى به موضوع التكليف، اصول نافيه در اطراف جارى نمى‏شود، دو ثوبى پاك بود يكى نجس شد، بعد از علم به نجاست يكى استصحاب طهارت در اين ثوب جارى نمى‏شود، هم پيش مرحوم شيخ و هم پيش مرحوم آخوند، هم پيش همه، كه اين اصول نافيه در اطراف علم اجمالى بالتكليف جارى نمى‏شوند. اين متسالم عليه است، انما الكلام فى اصول المثبته است، كه اصول در اطراف با آن علم اجمالى بالتكليف موافق باشند در عمل، مثل اين مثال كه دو ثوب هر دو نجس بود بعد يكى از اينها پاك شده است يكى ديگر نجس است، اين اصل در اطراف استصحاب بقاء نجاست است كه با علم اجمالى بنجاسة أحدهما در عمل مساوى است، چونكه علم اجمالى به نجاست احدهما موجب اجتناب از اطراف است، استصحاب هم مى‏گويد از اطراف اجتناب بكن، كلام در اين است، كه آيا اين اصول مثبته تكاليف در اطراف علم اجمالى بالتكليف جارى مى‏شوند که مرحوم آخوند مى‏گويد، جارى مى‏شوند كه شيخ مى‏گويد جارى نمى‏شود.

 در ما نحن فيه بنا بر مسلك شيخ استصحاب نجاست جارى نيست در اطراف، بنا بر مسلك مرحوم آخوند جارى است، ثمره بين القولين كجا ظاهر مى‏شود؟ چونكه بايد از هر دو اجتناب بكنم، چونكه مى‏دانم يكى نجس است، چه بگوييم استصحاب نجاست جارى مى‏شود، چه بگوييم استصحاب نجاست جارى نمى‏شود، بايد از هر دو اجتناب بكند يكى نجس است، ثمره كجا جارى مى‏شود؟ ثمره در جايى ظاهر مى‏شود كه شى‏ء طاهر كه مثل دست من كه مرطوب است با يكى از اين عباها ملاقات كند با رطوبت مسريه، اگر گفتيم استصحاب نجاست در اين ثوب و استصحاب نجاست در ثوب ديگر جارى است، حكم مى‏شود دستم نجس است، چونكه دست با رطوبت مسريه ملاقات كرده است با ثوبى كه شارع مى‏گويد نجس است، شارع مى‏گويد نجس است، معناى تنجيس متنجس اين بود ديگر، شارع حكم كرده بود به متنجس كل طاهر كه با رطوبت مسريه اصابت به نجس بكند به متنجس بكند، موضوع تمام شد و اما بنا بر مسلك مرحوم شيخ كه استصحاب نجاست جارى نيست حكم مى‏شود به طهارت يد، چرا؟ چونكه من كه نمى‏دانم اين عبا نجس است، استصحاب نجاست جارى نيست، جارى بود مى‏گفت اين نجس است، استصحاب از كار افتاده است، نمى‏دانم اين ملاقات را نجس كرد يا نه؟ استصحاب مى‏كنم عدم ملاقاتش را با نجس پاك مى‏شود، اين كه در عروه مى‏گويد ثم اشتبه آنى كه بينه مى‏گفت يا آنى كه تطهير كرده بودم اشتبه يجب الاجتناب، يعنى علم اجمالى به نجاست احدهما تنجيز مى‏آورد بايد از هر دو اجتناب بشود، بل يحكم بنجاسة ملاقیه معنايش اين است كه استصحاب نجاست هم كه اصل مثبت تكليف است در اطراف جارى است و اثرش اين است كه ملاقى هر كدام نجس مى‏شود، اين هم اثر او است، این دو تا حرف را ایشان می فرماید تأمل بفرمایئد ان شاء الله تا بعد.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص151.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ (عَنْ سَعْدٍ يَعْنِي ابْنَ أَبِي خَلَفٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ)عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَ الْأَيْمَانِ- وَ بَعْضُكُمْ أَلْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ- فَأَيُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أَخِيهِ شَيْئاً- فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّارِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج27، ص232.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص152.

[4] ر. ک: شيخ مرتضی انصاری، فرائد الاصول (قم دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چ5، ت1416ق) ج1، ص27

[5] ر. ک: محمد کاظم خراسانی، کفاية الاصول،(قم، مؤسسه آل البيت(ع)،چ1، 1409ق)، ص272.