درس چهارصد و سی و چهارم

طرق ثبوت نجاست

مسألة 2: « إذا علم بنجاسة شيئين فقامت البيِّـنة على تطهير أحدهما الغير المعين أو المعين واشتبه عنده ، أو طهَّر هو أحدهما ثمَّ اشتبه عليه حكم عليهما بالنجاسة عملاً بالاستصحاب ، بل يحكم بنجاسة ملاقي كلٍّ منهما ، لكن إذا كانا ثوبين وكرر الصلاة فيهما صحت ».[1]

ادامه بحث گذشته

فرض مسأله اين بود كه دو تا شى‏ء هر دو متنجّس بودند سابقاً، بعد بيّنه قائم شد بر اين كه يكى از اينها تطهير شده است. يكى معيّن، و تعيين كرد اين ثوبى كه در طرف شرق است اين تطهير شده است يا اينكه خود مكلّف اين ثوبى را كه در طرف شرق بود اين را تطهير كرد. بعد آن را كه در طرف شرقى بود بيّنه گفته بود تطهير شده است يا خود مكلّف او را تطهير كرده است. آن مشتبه به ثوب آخر شد، قاطى شد اين دو تا ثوبین، الان مكلّف هر دو تا ثوب را دارد و مى‏داند بر اينكه يكى‏اش را تطهير كرده است يا بيّنه قائم شده است بر طهارتش، ولكن فعلاً تعيينش را نمى‏داند. صاحب عروة فرمود در اين دو صورت استصحاب نجاست فى كلّ منهما جارى است هم در اين ثوب و هم در آن ثوب ديگر، علاوه بر اينكه به استصحاب النّجاسة به هيچ كدام از اينها نمى‏شود نماز خواند چون كه با ثوب نجس نمى‏شود نماز خواند. بلكه اگر شى‏ء طاهرى با يكى از اينها ملاقات بكند مع الرّطوبة حكم مى‏شود به نجاستش، يعنى يكى از اين ثوب‏ها افتاد در آب قليل يا افتاد توى انائى كه در آن لبن بود. آن لبن و آن ماء قليل هم حكم مى‏شود به نجاستش.

عرض مى‏كنم اين كه ايشان فرمود استصحاب نجاست هم در اين ثوب جارى مى‏شود و هم در ثوب ديگر جارى مى‏شود، اين مبتنى است بر آن مسلك صاحب الكفايه[2] كه ملتزم شده است در اطراف علم اجمالى اصولى كه مثبت تكليف هستند آنها جارى مى‏شوند، اين دو تا ثوبى كه يكى از اينها را مى‏دانيم واقعاً نجس است آن يكى تطهير شده است مقتضاى اين علم اجمالى اين است كه از هر دو تا بايد اجتناب بكنيم، نه در اين نماز بخوانيم و نه در آن ديگرى، مقتضاى خود علم اجمالى اجتناب از اطراف است. اینجا در اطراف اصول مثبت للتكليف است. آنى كه ما اطراف را لولا الاصل احتياطاً لازم بود ترك كنيم. استصحاب مى‏گويد اين اطراف مورد تكليف است هر كدام، مى‏گويد اين هم نجس است و آن يكى هم نجس است. اين اصل مثبت در اطراف آيا با اين علم اجمالى به خلاف كه يكى پاك شده است يا بيّنه گفته است يكى پاك شده است جارى مى‏شود يا جارى نمى‏شود؟ ايشان ملتزم شده است به جريان، مرحوم شيخ انصارى[3] منكر شده است جريان را، گفته است در اطراف علم اجمالى چه اصل مثبت تكليف بشود مثل اين مثال، چه نافى تكليف بشود مثل اين كه دو تا اناء هر دو پاك بودند، علم دارم كه يكى از اينها نجس شده است، حالت سابقه طهارت است، استصحاب طهارت و عدم تنجّس در اين اناء و استصحاب عدم تنجّس در آن اناء كه نافى تكليف هستند آنها جارى نمى‏شوند، چه جورى كه در آنها جارى نمى‏شوند در اطراف اگر اصل مثبت تكليف شد باز جارى نمى‏شود، عرض كردم ثمره ما بين القولين در ملاقى احد الاطراف ظاهر مى‏شود، مثل اينكه يكى از ثوبينى كه بيّنه گفته بود پاك شده است يا من خودم يكى را تطهير كرده‏ام بعد مشتبه شده‏اند. يكى از اين ثوبين در آب قليل افتاد يا در آن كاسه شير افتاد، بنا بر استصحاب نجاست آن كاسه شير نجس مى‏شود، چون كه ثوب ملاقات كرده است با مايع و شارع مى‏گويد اين ثوب نجس است، سابقاً گفتيم كه شى‏ء متنجّس مايعى را ملاقات كرد نجس مى‏كند، خود شارع گفته است، آن مايعى كه، آن سمنى كه، آن زيتى كه، آن ماء قليلى كه به او متنجّس يا عين نجس افتاد او نجس مى‏شود، ثوب افتاده است بالوجدان و شارع هم مى‏گويد ثوب متنجّس است، و امّا به خلاف مسلك مرحوم شيخ، بنا بر مسلك مرحوم شيخ از ثوبين اجتناب مى‏شود، يعنى در هيچ كدام نمى‏شود نماز خواند، ولكن اگر يكى افتاد توى شير مى‏گوييم آن شير پاك است. چرا؟ چون كه نمى‏دانيم ملاقات با نجس كرده است يا نه، چون كه استصحاب نجاست در ثوب جارى نيست. نمى‏دانيم اين شير ملاقات با نجس كرده است يا نه. نجسى متنجّسى در شير افتاده است يا نه. استصحاب مى‏گويد كه نه نيفتاده است متنجّس، يا كلّ شى‏ءٍ طاهر شير پاك است كه عبارت بهتر قريب به فهم‏ها است، اصالة الطّهارة جارى مى‏شود.

علت عدم جريان استصحاب در فرض ياد شده از ديدگاه مرحوم شيخ

مرحوم شيخ چرا گفته است اين استصحاب‏ها جارى نيست؟

 ايشان فرموده است اگر بنا بشود «لا تنقض اليقين بالشّك» بگويد آن ثوب هم در نجاستش باقى است. «و لا تنقض اليقين بالشّک» بگويد اين ثوب ديگر هم در نجاستش باقى است، نهى از نقض هم شامل بشود آن ثوب را و هم ثوب دوّمى را كه الان مشتبه هستند. این با ذيل ادلّه استصحاب كه ولكن انقضه بيقينٍ آخر تناقض پيدا مى‏كند، چون كه ذيلش مى‏گويد آنى را كه سابقاً يقين داشتى به او به يقين به خلاف نقض كن، يكى از اين دو انائين را كه من يقين داشتم سابقاً نجس بود يقيناً پاك شده است آن يكى، آن را انقضه يقينٍ آخر مى‏گويد نقض كن. آن سالبه كلّيه صدر روايت شامل بشود هر دو اناء را و بگويد نقض يقين به شك نكن. اين سالبه كلّيه هر دو تا طرف را بگيرد. و ذيل موجبه جزئيه است كه ولكن انقضه بيقينٍ آخر كه در بعضى که يكى است من يقين داشتم به يقين نقض شده است حالت سابقه، در او امر بشود به نقض يقين سابقى. با همديگر جمع نمى‏شوند، چون كه سالبه كلّيه با موجبه جزئيه متناقضين هستند، در هيچ كدام نقض نكن ولكن در آن يكى نقض كن این نمى‏شود، بدان جهت تناقض مى‏آيد ما بين الصّدر و الذّيل، اگر ادلّه استصحاب اطراف علم اجمالى را بگيرد ولو آن استصحاب در اطراف علم اجمالى مثبت للتّكليف بشود، تناقض كه شارع نمى‏گويد، پس معلوم مى‏شود كه اين ادلّه‏اى كه هست شامل اطراف علم اجمالى نمى‏شود، اين وجه را فرموده است.

خوب شما اگر توجه بفرماييد اين فرمايش ايشان مختص مى‏شود به استصحاب كه استصحاب در اطراف علم اجمالى جارى نمى‏شود، مثبتةً كانت او نافيةً، چون كه از جريان استصحاب در اطراف علم اجمالى لازم مى‏آيد تناقض در ادلّه استصحاب بين الصّدر و الذّيل، بدان جهت اين موارد علم اجمالى را ادلّه اعتبار استصحاب نمى‏گيرد، اين فقط مورد استصحاب را مى‏گوید، امّا ساير اصول اطراف علم اجمالى جارى نمى‏شوند ديگر به او نفياً و اثباتاً دلالتى ندارد اين استدلال ايشان، اين را كه الان گفتم که ايشان اينجا گفتند در ما نحن فيه اين معنا را، اين به جهت يك مقدّمه ديگرى است، كه ايشان مى‏گويند چون كه ادلّه استصحاب اطراف علم اجمالى را نمى‏گيرد للزوم المناقضة فى الادلّة، بدان جهت فرقى ندارد، اصل مثبت بشود يا نافى بشود.

دو پاسخ به ديدگاه مرحوم شيخ نسبت به عدم جريان استصحاب

از اين فرمايش شيخ دو تا جواب گفته شده است كه هر دو جواب، جواب متينى هست:

جواب اوّلى كه تقرير صحيح جواب اوّلى اين است در بحث علم معلوم است كه علم قابل تصرّف شارع نيست. شارع نمى‏تواند در علم تصّرف كند نفياً أو اثباتاً، مثلاً بگويد اگر يقين پيدا كردى اين مايع خمر است و شربش حرام است واجب است اطاعت كنى. اين قابل تكليف نيست، بدان جهت علم نسبت وقتى كه متعلّق شد به حكم يا به موضوع الحكم. آن علم منجّز مى‏شود عقلاً، و شارع هم اگر امر بكند كه فيتّبع بما علمت من التّكليف اين ارشادى مى‏شود. حكم مولوى نيست. بدان جهت در ذيل اين اخبار استصحاب كه دارد ولكن انقضه بيقينٍ آخر به يقين آخرت نقض بكن و به يقين آخرت عمل بكن، اين حكم تكليفى نيست. اين ارشاد به اين است كه به يقين آخر موضوع استصحاب تمام مى‏شود. اين كه من نهى كردم از نقض اليقين بالشّك وقتى كه يقين به خلاف آمد ديگر لا موضوع للاستصحاب، معنايش اين است، خوب وقتى كه اين شد اين مال علم تفصيلى مى‏شود، چون كه در موارد علم اجمالى كه من مى‏گويم اين ثوب يك زمانى يقيناً نجس بود الان شك دارم آن نجاست سابقى باقى است يا نه. آن نجاست سابقى اين ثوب را من يقين ندارم به انتقاض كه موضوع استصحاب تمام بشود. چون كه ارشاد به انتفای موضوع استصحاب است كه به يقين آخر موضوع استصحاب منتفى مى‏شود اين قهراً علم تفصيلى مى‏شود، وقتى كه من علم داشتم تفصيلاً اين ثوب نجس است الان شك مى‏كنم كه آيا آن نجاست سابقى باقى است. اين ثوب بخصوصه شسته شده است يا شسته نشده است. يقين به خلاف ندارم، چون كه يقين به خلاف ندارم موضوع استصحاب محفوظ است. ذيل كه مى‏گويد ولكن انقضه بيقين آخر يعنى مى‏گويد اگر يقين آخر آمد لا موضوع للاستصحاب. خوب آن معنايش يقين تفصيلى مى‏شود. چون كه تا مادامى كه يقين تفصيلى نيامده است تفصيلاً ندانستم اين ثوب بعينه پاك شده است موضوع استصحاب باقى است. بدان جهت هم موضوع استصحاب در اين باقى است و هم در آن ثوب ديگر باقى است. هر كدام را دست بزنيد يقين به نجاست سابقى داشتيد الان شك مى‏كنيد بر اينكه آن نجاست سابقى باقى مانده است يا نه، بله، علم اجمالى داريد كه يكى از اينها باقى نمانده است. خوب يك علم اجمالى بعد جريان الاصلین اثرى ندارد. چون كه مخالفت عمليه لازم نمى‏آيد، فقط مخالفت التزاميه لازم مى‏آيد، يعنى من بنا گذاشته‏ام بر دو تا حكمى كه مى‏دانم يكى از اينها در واقع نيست، فقط بناءاً مخالفت كرده‏ام حكم واقعى را. در بحث خودش ثابت شده است كه مخالفت التزاميه محذورى ندارد. آنى كه محذور هست در مخالفت عمليه تكليف است. و بما اينكه در جريان اصلين مخالفت عمليه نيست هر دو اصل جارى مى‏شوند، اين يك جواب.

 جواب دوّمى عبارت از اين است كه يا شيخ فرضنا انقضه بيقينٍ آخر تكليف است. يكى از تكاليف الهى است، و خودش هم اعم است از علم تفصيل به علم اجمالى. اگر علم پيدا كردى به خلاف حالت سابقه ولو آن علمت تفصيلى نباشد اجمالى باشد. بايد نقض كنى يقين به حالت سابقه را. خیلی خوب، غايت الامر اين رواياتى كه اين ذيل را دارد نمى‏تواند موارد علم اجمالى را شامل بشود. چرا؟ چون كه صدر اگر شامل بشود ذيل بايد شامل نشود. ذيل شامل بشود بايد صدر شامل نشود. دو تا كه نمى‏تواند شامل بشود. افرض اين اخبار كه مذيّل هستند لا تنقض اليقين بالشّك ولكن انقضه بيقينٍ آخر اينها موارد علم اجمالى را نمى‏گيرد، ولكن يك اخبارى مطلقه داريم كه آن اخبار مطلقه‏اى كه هست که لا تنقض اليقين بالشّك هيچ ذيل ندارد، اين اخبار اين موارد علم اجمالى را مى‏گيرد. اين جواب را يك خورده توضيح مى‏دهم تا اين شبهه در ذهن شما نپرد که خوب اين مطلقات فايده ندارد. ذيل در اين روايات كما اينكه اين صدر در اين روایات را مقيّد كرده است. اطلاق در ساير روايات را هم تقييد مى‏كند. اين شبهه در ذهن شما نيايد، و به جهت اينكه شبهه به ذهن شما نيايد شيخ نفرمود در استدلالش بر اينكه ذيل در اخبار مقيّد عموم هستند مخصّص عموم صدر هستند. لا تنقض اليقين بالشّك عموم است. ولكن انقضه بقينٍ آخر مخصّص آن عمومات است. شيخ اين را نگفت تا لازمه‏اش اين باشد كه ساير عموماتى كه اين ذيل ندارد آنها را هم تخصيص بزنم. شيخ اين جور نگفت. گفت كه روايات مذيّله مجمل هستند. چرا؟ چون كه موارد علم اجمالى به انتقاض يا بايد از صدر خارج بشود كه لا تنقض آن موارد را نگيرد فقط ذيل انقضه بقينٍ آخر بگيرد، كه نتيجه‏اش اين است كه استصحاب جارى نيست در هر دو تا، يا بايد آن اخبار به عمومشان اخذ بشود ذيل را تقييد كنيم به علم تفصيلى، بگوييم كه ذيل موارد علم اجمالى را نمى‏گيرد. چون كه مرادش موارد علم تفصيلى است. چون كه فرمود هم صدر را عمومش را بگيریم هم اطلاق ذيل را بگيريم كه موجبه جزئيه است با همديگر سازگار نيست تناقض لازم مى‏آيد، آن روايات مجمل مى‏شود. من حيث شمولش به موارد علم اجمالى به انتقاض و عدم شمولش مجمل مى‏شود. حرف شيخ اين بود. بدان جهت مرحوم آخوند اين اشكال را كرده است که خوب افرض آن روايت مجمل شد، اجمال يك خطاب كه سرايت به خطاب ديگر نمى‏كند. آن رواياتى كه مطلق هستند لا تنقض اليقين بالشّك كه ذيل ندارند به آنها تمسّك مى‏كنيم صدر آنها مى‏گيرد موارد علم اجمالى را. بدان جهت اين استدلال شيخ مردود است، و در اطراف علم اجمالى وقتى كه اصل مثبت تكليف شد نه اشكالى ندارد استصحاب جارى است.

وجه عدم جريان استصحاب از ديدگاه مرحوم نائينی

ولكن مرحوم نائينى[4] قدس الله نفسه الشّريف وجه آخرى گفته است در عدم جريان استصحاب در اطراف علم اجمالى، آن استصحاب مثبت تكليف بشود يا نافی تكليف بشود فرقى نمى‏كند، و اين وجهى كه ايشان فرموده است مختصّ به استصحاب نيست، بلكه در تمام اصول اگر اين وجهى كه در استصحاب گفته است جارى بشود آن اصول هم جارى نمى‏شود در اطراف علم اجمالى. ايشان چه فرموده است؟

اصول عمليه را ايشان تقسيم كرده است به دو قسم. فرموده است يك اصول عمليه اصول محرزه هستند. يك اصول علميه‏اى هست كه آنها غير محرزه هستند. اصول محرزه را ايشان به اين نحو بيان كرده است كه مفاد دليل اعتبار آن اصل تعدد به علم است به مكلّف مى‏گويد تو عالم هستى. مثل خطاب استصحاب، لا تنقض اليقين بالشّك نقض يقين به شك نكن يعنى آن يقينى كه به حدوث الشّى‏ء داشتى آن يقين به بقاء هم هست. چون كه الان ترتيب اثر ندهى آن يقين را نقض كرده‏اى، يقينت را نقض نكن. يعنى آن يقين باقى است. وجداناً آن يقين به بقاء متعلّق نشده است بلکه آن يقين متعلّق به حدوث است. شارع تعبّد مى‏كند كه آن يقين به حدوث يقين به بقاء است. تعبّد به علم است. از قبيل استصحاب است مثل قاعده فراغ و تجاوز، انّما الشكّ فى شى‏ءٍ لم تجزه يعنى وقتى كه شيئى را گذشتى و فارغ شدى شك ندارى. آن اصولى كه مفادشان تعبّد به علم است، آنها در اطراف علم اجمالى جارى نمى‏شود. چرا؟ چون كه اگر بنا بشود آن اصول در اطراف علم اجمالى به انتقاض جارى بشود، دو تا ثوب هر دو نجس بود يكى را شستيم نمى‏دانيم كدام يكى است، اگر شارع بگويد آن ثوب را هم مى‏دانى فعلاً نجس است و اين ثوب را هم مى‏دانى فعلاً نجس است. اين تعبّد به خلاف وجدان است. من كى مى‏دانم هر دو نجس است. قطعاً قسم حضرت عبّاسى مى‏خورم كه دوتايش نجس نيست. شارع تعبّد كرده است مرا به خلاف الوجدان، چون كه تعبّد كرده است به خلاف الوجدان به اين جهت اصل جارى نمى‏شود، ولكن به خلاف اصولى كه آنها غير محرزه هستند كه تعبّد به علم نيست، مثل اين كه شارع مى‏گويد بر اينكه فرض بفرماييد علم دارم يا آن اناء نجس شده است يا اين اناء هر دو هم در سابق پاك بودند، شارع تعبّد، لا تنقض اليقين بالشّك مى‏دانى پاك هستند نمى‏تواند بكند، بر خلاف وجدان است. قطع نظر از لزوم مخالفت عمليه، امّا اگر امر به احتياط بكند كه هم در او احتياط كن و هم در اين احتياط بكن، حكم ظاهرى وجوب الاحتياط است، اين عيبى ندارد، اين فرمايشى است كه ايشان فرموده است روى اين اساس اگر اين مطلب تمام بشود لازمه‏اش اين است كه آن اصولى كه در مفاد آنها تعبّد به علم است دليل اعتبار آنها، استصحاب جارى نشود.

اشکال بر ديدگاه مرحوم نائينی

 اوّل اشكالى كه به اين مرحوم نائينى شده است اين است كه اين حرف شما مبتنى بر اين نيست كه استصحاب مفادش اعتبار علم بشود كه تو مى‏دانى اين نجس است و مى‏دانى كه آن يكى هم نجس است، نه، اگر گفتيم دليل استصحاب مفادش جعل نجاست است در زمان ثانى كه مسلك مرحوم صاحب كفايه[5] است. لا تنقض اليقين بالشّك يعنى شارع كه مى‏گويد نقض نكن يقين سابقى را به شك يعنى مثل آن متيقّن سابقى فعلاً من حكم جعل كرده‏ام، نجاست جعل كرده‏ام، منتهى نجاست سابقى نجاست نفسى بود، نجاستى كه فعلاً جعل كرده است حكم ظاهرى طريقى است كه او را منجّز كند، و آن يكى هم نجس است، اگر بگوييم مفاد استصحاب اين است كه جعل نجاست مى‏كنند باز اين اصل درست نيست. چرا؟ چون كه بر خلاف وجدان مى‏شود، شارع بگويد هم او نجس است هم او نجس است. من مى‏دانم وجداناً كه دو تا نجس نيست. آن امر به احتياط عيب ندارد چون امر به احتياط نمى‏گويد كه نجس است مى‏گويد احتياط كن. امّا اگر بخواهد نجاست جعل كند آن هم بر خلاف وجدان لازم مى‏آيد. كلّ شى‏ءٍ طاهر بگويد، دو تا اناء هست كه مى‏دانم يكى نجس شده است. كلّ شى‏ءٍ طاهر هم او را بگيرد و هم اين را بگيرد. گفتيم مخالفت عمليه قطعيه عيب ندارد. چون كه علم اجمالى است. اين تعبّد ممكن نيست. هم آن پاك است و هم اين پاك است. چرا؟ چون كه مى‏دانم يكى از اينها نجس است در واقع، تعبّد بر خلاف واقع است. پس اگر بنا بوده باشد دليل اينكه اصول محرزه در اطراف علم اجمالى جارى نيست چون كه تعبّد بر خلاف وجدان مى‏شود. اين مختصّ به استصحاب نمى‏شود، و آن اصل محرزى كه ایشان می گوید دليل اعتبارش تعبّد به علم است. مختصّ به او نمى‏شود. هر اصلى كه مفادش تعبّد به علم است يا جعل حكمى است كه مى‏دانم آن دو تا حكم مجعول يكى وجدانا مطابق با واقع نيست و در واقع نيست. اين تعبّد بر خلاف وجدان است. همان محذور لازم مى‏آيد. بدان جهت مرحوم آغا ضیاء گفته‏اند مراد از اصول محرزه آن اصلى است كه مفادش تعبّد به واقع بشود، ولو خودش واقع نيست حقيقتاً حكم واقعى نيست، كلّ شى‏ءٍ طاهر يعنى هر شى‏ء طاهر واقعى است تعبّد به او است، ولكن اين طهارتى كه هست حقيقتش تعبّد است، ولكن متعبّد به طهارت واقعى است، كلّ شى‏ءٍ حلال متعبّد به حلّيت واقعيه است، اينها اصول محرزه هستند، اگر ملاك اصول محرزه اين بوده باشد كه آنجا انسان تعبّد به هر دو تا که مى‏شود خلاف وجدان لازم بیايد بله در آن اصول ديگر هم جارى مى‏شود، در غير امر به احتياط، در اصول ديگر هم كه مى‏دانيم مفاد آنها وجداناً در واقع نيست هر دو تا، آن تعبّد به خلاف وجدان است.

ولكن حلّ اين مطلب اين است كه در اطراف علم اجمالى اصول جارى مى‏شوند اگر مثبت تكليف بشوند، چه اصول محرزه بشوند به آن معنايى كه مرحوم نائينى مى‏فرمايد و چه آن اصول محرزه بشود به آن معنايى كه مرحوم صاحب كفايه مى‏گويد، فرقى ندارد، اصول جارى مى‏شود، و الوجه فى ذلك اين است كه هر طرف يك اصل دارد، اين خطاب لا تنقض انحلالى است. اين طرف كه اين ثوب است اين خودش يك مورد از استصحاب است كه يقين داشتم اين ثوب نجس است، شك دارم در طهارتش، آن ثوب ديگر استصحاب ديگر است. لا تنقض انحلالى است. در او هم يقين به نجاست سابقه داشتم الان هم شك دارم. در هر كدام از اينها شارع در اين بگويد كه تو علم دارى خوب اين تعبّد بر خلاف وجدان نيست، چون كه احتمال مى‏دهم در واقع هم نجس بوده باشد نجاست سابقى باشد، به اين يكى هم كه نگاه مى‏كنم در اين هم احتمال مى‏دهم كه نجس واقعى باشد شارع مى‏گويد كه علم دارى، شارع به هر دو نجاست جعل بكند هر دو ممكن است، چون كه احتمال مى‏دهم اين نجاست واقعى داشته باشد يا احتمال مى‏دهم كه نه، اين يكى داشته باشد، هر دو تا هست، منتهى من مى‏دانم مجموع نيست. مجموع مى‏شود مخالفت التزاميه. اين مخالفت التزاميه محذورى ندارد.

یک چیزی بگویم یادتان بمان که اين شمشير برّنده‏اى است كه هم حرف شيخ را دو تكّه مى‏كند و هم حرف مرحوم نائينى را. آن چيست؟ اين دو تا بزرگوار هر دو ملتزم هستند، دو تا انائى بوده باشد كه در سابق يكى نجس بود آن اناء شرقى كه آن ور گوشه است او در سابق نجس بود، آن انائى كه در طرف غرب است آن هم بعينه طاهر بود. من بعد علم اجمالى پيدا كردم يا آن انائى كه در طرف غرب بود و پاك بود او نجس شده است ديشب كه اهلاً دو اناء هر دو نجس است، يا آن انائى كه در طرف شرق بود او پاك شده است كه الان هر دو پاك هستند، الان علم دارم يا هر دو پاك هستند و يا هر دو نجس هستند، اين را علم دارم. حكم اين چيست؟ يك دفعه ديگر مى‏گويم، يك انائى در طرف شرق بود كه يقيناً نجس و این اناء دیگر در طرف غرب يقيناً پاك، بعد علم پيدا كردم يا آن پاك نجس شده است و يا آن نجس پاك شده است، يعنى قهراً يا هر دو پاك هستند فعلاً يا هر دو نجس هستند، هم شيخ و هم مرحوم نائينى مى‏گويند اين علم اجمالى منجّز نيست، در ما نحن فيه استصحاب طهارت در آن اناء غربى جارى مى‏شود و استصحاب نجاست هم در آن اناء شرقى جارى مى‏شود، مسلك هر دو تا همين است. هم شيخ در رسائل دارد و هم در تقریراتشان ايشان دارد در بحث علم اجمالى كه شرايط تنجيز است. خوب در ما نحن فيه مى‏گوييم يا مرحوم نائينى چه شده است؟ استصحاب نجاست او و استصحاب طهارت او اين تعبّد به خلاف وجدان است، من مى‏دانم كه دو تا يا پاك هستند و يا دو تا نجس هستند. يكى پاك و يكى نجس نيست، مى‏دانم اين را، اين چه شد؟ چه جور ملتزم شديد؟ شيخ هم همين جور است. چه جور آنجا تناقض ما بين صدر و ذيل لازم نيامد يا شيخ؟ اگر مى‏آمد كه همه جا لازم مى‏آمد، بدان جهت در ما نحن فيه اين حرف درست نيست و استصحاب جارى است. تعبّد به علم كه مى‏دانى اين نجس است. اين تعبّد به علم، علم حقيقى نيست تعبّد به علم است. يعنى اگر نجاست واقعى داشته باشد منجّز است. اين معنايش اين است. به تو منجّز است، به جهت ترتّب آن اثر است. آن اثر هم مترّتب مى‏شود، بدان جهت مى‏گويند مفاد دليل اعتبار استصحاب تعبّد به علم عملى است، يعنى من حيث العملى كه هست، يعنى چه جور علم داشتى به نجاست واقعيه آن علم منجّز بود، شارع كه تعبّد به علم مى‏كند تا آن اثر مترتّب بشود، و الاّ علم، علم حقيقى نيست، و اين هم ممكن است مترتّب بشود، اين هذا كلّ قطع نظر از مسأله ما.

 در اين مسأله ما يك خصوصيت ديگرى هست كه ابتداءاً گفتم در اصول بحث نشده است و آن خصوصيت اين است كه ايشان در عروه فرض كرد يكى از انائين را بيّنه قائم شد كه من تطهير كردم اناء معيّن را، يا آن اناء معيّن را من خودم تطهير كردم ثوب معيّن را من خودم شسته ام، در ما نحن فيه گفته شده است اگر استصحاب در اطراف علم اجمالى به تكليف مثبت بشود استصحاب جارى بشود در اين مثل اين مثال جارى نمى‏شود. چرا؟ چون آن ثوبى را كه من طشت گذاشته بودم كنار حوض و هِى يك ساعت زحمت كشيدم او را شستم علم تفصيلى پيدا كردم که او پاک شد، آن ثوب كه يقيناً نجس بود علم تفصيلى پيدا كردم كه او پاك شد، يا آن بيّنه قائم شد كه آن ثوب پاك است كه مثل همان علم تفصيلى است، پس وقتى كه بعد مشتبه شد آنى كه من علم تفصيلى پيدا كرده‏ام به انتقاض حالت سابقه او مورد استصحاب نيست، چون كه آنجا موضوع استصحاب تمام شده است. گفتيم ارشاد است. لا تنقض اليقين بالشّك و لكن انقضه بقين آخر يعنى آخر آمد موضوع استصحاب تمام مى‏شود. آنى را كه من كنار حوض مى‏شستم آن ثوب معيّن در او موضوع استصحاب تمام شده است. آن يكى لا تنقض اليقين بالشّك ندارد، ولكن آن يكى ثوب اگر احتمال مى‏دهم كه به او مطهّر واقع شده است عيبى ندارد در آن يكى استصحاب نجاست، اگر احتمال مى‏دهم كه آن يكى شسته نشده است و در نجاستش باقى است آن هم موضوع استصحاب نيست، چون كه آن يكى را علم به بقاء دارم نه شك، نسبت به اين ديگرى هم موضوع استصحاب تمام شده است، اين شبهه اين شده است كه فرق است ما بين اينكه دو تا ثوب نجس بشود و بعد من علم اجمالى پيدا كنم كه يكى پاك شده است، یا بینه گفت یکی پاک شده است، آقاى بيّنه كدام يكى بود، نمى‏دانيم كدام يكى بود امّا يكى پاك شده است، آن حرف مرحوم شيخ درست نيست، مرحوم نائينى درست نيست، استصحاب‏ها جارى است، ولكن در اين مثل اين مثالى كه هست آن صحبت نيست، من علم تفصيلى داشتم و بيّنه به آن تفصيل شهادت داده است، بدان جهت در ما نحن فيه استصحاب نمى‏ماند. تمسّك به استصحاب در ما نحن فيه تمسّك به عام است در شبهه مصداقيه. اگر من در اين اناء استصحاب نجاست بكنم اين احتمال مى‏دهم همان مصداقى باشد كه از استصحاب خارج است و موضوع استصحاب در او تمام شده است، تمسّك به استصحاب در اين اناء كه فعلاً نمى‏دانم كدام يكى بود، و تمسّك به استصحاب در آن اناء تمسّك به عام است در شبهه مصداقيه‏اش، چون كه يكى از اينها خارج شده است، اين اشكال مختص به مقام است.

يك جواب دندان شكن كه يادتان بوده باشد، كه ما قبول داريم وقتى كه علم تفصيلى آمد ديگر موضوع استصحاب نيست، ولكن علم تفصيلى مادامى كه باقى است موضوع استصحاب نيست، و امّا اگر علم تفصيلى مبدّل به علم اجمالى شد كما هو الفرض که الان علم تفصيلى ندارد نه در اين اناء و نه در آن اناء، در يكى از اينها علم تفصيلى سابقاً داشت ولكن الان ندارد، الان يقين دارد اين ثوب نجس بود احتمال مى‏دهد همان نجاست سابقه در اين ثوب باقى بماند، مورد استصحاب است ديگر، اين يكى هم همين جور است، سابقاً نجس بود احتمال مى‏دهد عين نجاست سابقى در اين باقى بشود، مورد استصحاب است، موضوع استصحاب ما در ما نحن فيه علم و شك است نه امر واقعى است مثل خمر و خل كه دائر مدائر واقع بشود، اين علم و شك است، كه تا مادامى كه علم باقى است به انتقاض بله استصحاب جارى نمى‏شود، چون كه موضوع استصحاب نيست كه، و امّا اگر علم زايل شد يعنى مبدّل به علم اجمالى شد كه شك در اطراف توليد شد موضوع استصحاب زنده مى‏شود و استصحاب جارى مى‏شود و هيچ محذورى ندارد، اين جا تمسّك به عام در شبهه مصداقيه نيست، چون كه وقتى كه علم تفصيلى مبدّل به علم اجمالى شد علم تفصيلى نداريم كه استصحاب او را نگيرد، علم تفصيلى نيست تا بگوييم كه موضوع استصحاب تمام شده است، علم، علم اجمالى است، علم اجمالى باشد كه در اطراف جمع مى‏شود و استصحاب جارى مى‏شود و نتيجه‏اش هم حكم به نجاست ملاقى است، و الله سبحانه هو العالم.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص152.

[2]  ر. ک: محمد کاظم خراسانی، کفاية الاصول،(قم، مؤسسه آل البيت(ع)،چ1، 1409ق)، ص272.

[3] شيخ مرتضی انصاری، فرائد الاصول (قم دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چ5، ت1416ق) ج1، ص27

[4] ميرزا محمد حسين نائينی، فوائد الاصول، تقرير: محمد علی کاظمی، (قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامه مدرسين حوزه علميه قم، چ1، ت....)، ج3، ص78.

[5]  ر. ک: محمد کاظم خراسانی، کفاية الاصول،(قم، مؤسسه آل البيت(ع)،چ1، 1409ق)، ص389.