مسألة3: « إذا شكَّ بعد التطهير وعلمه بالطهارة في أنـَّه هل أزال العين أم لا؟ أو أنه طهَّره على الوجه الشرعي أم لا؟ يبني على الطهارة إلّا أن يرى فيه عين النجاسة ، ولو رأى فيه نجاسة وشكَّ في أنـَّها هي السابقة أو اُخرى طارئة بنى على أنـَّها طارئة ».[1]
كلام در فروع احراز التّطهير است. شيئى كه سابقاً متنجّس بود اين فروع راجع است به احراز تطهير او.
صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف در اين مسأله اينجور مىفرمايد اگر متنجّسى حامل عين النّجاسة بود، مثل ثوبى كه متنجّس شده بود بالدم كه عين الدّم در ثوب موجود است و بعد مكلّف اين ثوب را شسته است به نحوى كه اعتقاد و جزم پيدا كرده است كه اين ثوبى كه هست پاك شد موضع متنجّس، بعد از اين حصول اعتقاد بعد از اين شك مىكند آيا عينى كه در اين ثوب بود شك مىكند من او را درست ازاله كردم يا هنوز عين در آن ثوب باقى است، در ثيابى كه متنجّس به منى بوده باشد و آن منى هم خشك شده باشد همين جور است. ربّما كثيراً اتّفاق پيدا مىكند كه انسان مشغول تطهير مىشود و اعتقاد پيدا مىكند كه ديگر اين رفت و لكن مع ذلك بعد از اين باز شك مىكند كه آيا اين عين ازاله شد از آن موضع ثوب و ثوب پاك شد يا العين بعدُ باقيةٌ، اين يك فرض.
فرض ديگر اين است كه صحبت عين نيست. شىء متنجّس بود و آن شىء را تطهير كرد و اعتقاد كرد بر اينكه تطهير كرده است. بعد از اين شك كرد در كيفيت تطهيرش که آيا من اين را كه با آب قليل تطهير مىكردم آب قليل را بر ثوب متنجّس ريختهام كه ورود الماء على المتنجّس بود كه بله اين ثوب پاك شده است. يا من آن كاسهاى كه پر از آب بود اين را در آن آب قليل بردم شستم كه متنجّس وارد بر ماء بود، و آن شستن اثرى ندارد. يا ثوب متنجّس بالبول بود نمىداند آيا اين را دو دفعه شست با آب قليل يا يك دفعه شست، قبلاً اعتقاد كرد كه اين ثوب پاك شده است بلند شده بود از آنجا. بعد اين شك را مىكند، اين هم فرض دوّمى، كه شك در ازالة العين فرض اوّل است عينى كه يقيناً او را يقين داشت. فرض دوم در كيفيّت تطهير است آن كيفيتى كه شرعاً معتبر است به آن كيفيت شسته است يا به غير آن كيفيت.
فرض ثالث اين است كه در اين ثوب فعلاً عين نجاستى را مىبيند، خون را مىبيند در ثوبی كه شسته بود. نمىداند آيا اين عين همان عين سابقى است كه درست شسته نشده بود و اين عين سابقى همان خون سابقى است كه باقى است، يا اينكه اين خون تازه طارئ شده است و تازه اصابت كرده است به ثوب، يعنى خون بعدى است آن خون نبود، به نحوى كه بعد از اينكه اين ثوب را تطهير كرد اين ثوب افتاد توى شير. اگر همان عين سابقى باشد آن شير هم نجس شده است، و امّا این دم، دم حادث بوده باشد آن شير پاك است، كه اين هم اثر عملى است. اين هم فرض ثالث است. رأی عيناً و شكّ انّها هى السابقة ام طارئة، اين فرض اخيرى، فرض دوّمى هم شكّ در كيفيّت تطهير و غسلش بود، فرض اوّلى هم شك در اين بود كه آن عينى كه بود ازيل يا ازاله نشده بود.
ايشان قدس الله نفسه الشّريف در فرضين اوّلين مىفرمايد كه بنا گذاشته مىشود كه ثوب فعلاً پاك است، يعنى عين سابقى و منى سابقى را ازاله كرده است، به شكّش اعتنا نمىكند، و در صورت ثانيه مىگويد نه صحيح شستهام، آب قليل را وارد كردهام بر اين ثوب متنجّس و ثوب متنجّس پاك است. و در صورت ثالثه بنا مىگذارد كه اين عين كه الان ديد عين طارئه است، و عين سابقه نيست.
وجه در فرمايشات ايشان جريان اصالة الصّحة يعنى قاعدة الفراغ است در آن تطهيرى كه سابقاً كرده بود، آن اصالة الصّحة اى كه انسان در فعل خودش جارى مىكند از او تعبير به قاعدهّ فراغ مىشود، و امّا آن اصالة الصّحة اى كه در فعل غير جارى مىكند، از او تعبير به اصالة الصّحة مىشود مطلقاً، كما اينكه شما اگر كسى را ببينيد ثوبى را كه به او منى اصابت كرده بود و عين منى خشك شده بود، آن ثوب را مىشورد بقصد التّطهير، به عنوان تطهير مىشورد، و بعد اگر شك كنيد كه آيا اين ازال العين او لم يزل عين منى را، آن ثوب را هم آورده است پيش شما، شما هم بپوشيد در صلاة عيب ندارد. يا ثوب مال خود شما بود يا ثوبى است كه عاريه آورده است، در اين صورت وقتى كه شما شك كرديد آن غَسلى را كه او موجود مىكند آن غَسل ازاله عين شد و غسل صحيح شد يا نه، بنا مىگذاريد كه نه، غَسل صحيح بود، اصالة الصّحة اى كه قبلاً خوانديم از امارات تطهير بود، كه اصالة الصّحة اى كه در فعل غير جارى است، كما اينكه شك بكنيد بر اينكه آب قليل را ريخت به اين ثوب متنجّس يا ثوب را برد توى آب قليل چه مىگوييد، كه مىدانيد كه به قصد تطهير مىخواست غسل كند، اصالة الصحّة جارى مىكنيد، كما اينكه اگر آن ثوب را آورد مدّتى پيش شما بود يا زمانى پيش شما بود بعد خونى ديديد در همان ثوب و نفهميديد كه اين خون همان خونى است كه اين شخص مىشست و خوب نشسته است، و يا اينكه نه، اين خون تازه اصابت كرده است به واسطه آن امرى كه مثلا دستش بريده بود به واسطه او اصابت کرده است از او، چه جور اصالة الصّحة در فعل غير جارى مىكنيد و حكم مىكنيد كه اين عين طارئه است. اگر اتّفاقاً اين ثوب را در كاسه شيرى كه دوشيده بودند باد انداخت توى او مىگوييد او پاك است قبل از اين، الكلام الكلام. وقتى كه در فعل خودش هم اگر شك كرد كه ازاله عين كردهام -فارغ شده است ها، چون كه يقين پيدا كرده است و اعتقاد پيدا كرده است كه ازاله عين كردهام و بلند شده است- اين اعتقاد به ازاله و طهارت فراغ از غسل است، بلند شد، كه در عبارت دارد كه اذا غسل الثّوب و يقين كرد كه پاك شده است و عين زايل شده است ثمّ شك در اينكه آيا اين تطهيرش ازاله عين شده بود يا نشده بود و يا شك كرد بر اينكه به نحو كيفيت معتبره شسته بود يا نشسته بود كه فرض ثانى است، يا نمىداند اين عين طارئه است يا همان عينى است كه ثوب را از او مىشست، در تمامى اينها اصالة الصّحة در فعل خودش كه قاعده فراغ است جارى است، اين حاصل فرمايشى است كه ايشان فرموده است.
ولكن مرحوم نائينى[2] در ما نحن فيه تفصيل داده است كه اصل مطلب از ايشان است. ايشان تفصيل دادهاند ما بين فروض ثلاثه. فرمودهاند: در فرض اوّل و سوّم جاى قاعده فراغ نيست و جاى اصالة الصّحة نيست، و امّا در فرض ثانى كه شك در كيفية التّطهير است آنجا جاى اصالة الصّحة و قاعده فراغ است. بیان ذلک: ايشان اين جور فرموده است. فرموده است بر اينكه اصالة الصّحة در فعل غير يا قاعده فراغ در فعل خود انسان آن وقتى جارى مىشود که آن عملى كه متعلّق تكليف است يا موضوع اثر و موضوع حكم است اصل وجود آن عمل و حصول آن عمل در خارج مفروغٌ عنه بوده باشد كه اصل عمل موجود شده است، و بعد شك مىكند انسان در صحّت و فسادش كه آيا آن عملى كه موجود شده است صحيحاً موجود شده است يا فاسداً موجود شده است، اگر عمل از غير باشد بنا مىگذارد به اصالة الصّحة، از خودش بوده باشد و بعد الفراغ شك كند بنا مىگذارد بر اينكه «كلّما فرغت من شيئ و شكکت منه و فشکک لیس بشىء»، نه اين تماماً موجود شده است.
اين معنا كه معناى قاعده فراغ و اصالة الصّحة است، به فرض ثانى منطبق است. غسل يقيناً موجود شده است. خود غسل از او فارغ شده است، نمىداند اين صحيحاً موجود شد يعنى آب وارد بر مغسول و متنجّس شد، يا فاسداً موجود شد كه مغسول وارد بر آب شد، بنا مىگذارد بر اصالة الصّحة، كلّما فرغت من شيئاً -از غسل فارغ شده است- و شكکت در صحّت و فساد آن غسل فشکک لیس بشىء، قاعده فراغ مىگيرد.
و امّا نسبت به فرض اوّل و ثالث جاى قاعده فراغ و اصالة الصّحة نيست، و الوجه فى ذلك اين است اگر عين در فرض اوّل در ثوب موجود بود، و در فرض ثالث هم موجود بود كه شك مىكند كه هی الطارئة او السّابقة، اين عينى كه در ثوب موجود بود، با وجود اين عين عنوان غسل الثّوب صدق نمىكند. مقوّم غسل عرفاً ازاله عين است. تا مادامى كه ازاله عين نشده است غسل صدق نمىكند. بدان جهت مىگويد مؤمن تو كه نشستى. همين منى همين جا چسبيده است باز، اين محقق عنوان غسل است، تا مادامى كه اين عين زايل نشود عنوان غسل صدق نمىكند. بدان جهت در ما نحن فيه در فرض اوّل و ثالث اين بود كه اين عين بود، اين كه احتمال مىدهد كه اين عين باقى باشد. يعنى احتمال مىدهد كه ثوب موضع عين شسته نشده باشد، چون كه اگر عين زايل نشود غسل صدق نمىكند. وقتى كه در ما نحن فيه شكّ در اصل غسل است كه غسل موجود شده است يا نه جاى اصالة الصّحة نيست، چه فعل غير باشد چه فعل نفسش باشد. در فعل غير هم اگر شك كند آن هم همين جور است. اصل غسل را اگر احراز نكند شك كند كه غسل كرده است يا نكرده است اين جارى نمىشود، توى ذهن شما ندود كه چه جور قاعده فراغ جارى مىشود در جايى كه انسان وضوء بگيرد و بعد از اينكه فارغ از وضوء شد مثلاً داخل در صلاة هم شده است و شروع كرد به اذان گفتن براى نمازش شك كرد من اين وضوء را كه گرفتم صورتم را همهاش را شستهام يا اصلاً پيشانىام را نشستم و آن پيشانى اصلاً شسته نشده است. شكّ در اصل الغسل است. ذهن شما ندود كه آنجا وظيفه قاعده فراغ است بلا شبهةٍ، آنجا چه جور با شك در وجود بنا مىگذاريد بر اينكه وضوء موجود شده است، اينجا هم همه جاى ثوب شسته شده است ديگر، شك مىكند بر اينكه آن موضع عین هم شسته شده است يا شسته نشده است. آنجا مثل الوضوء مىشود بنا مىگذارد كه شسته شده است، مثل آن پيشانى مىشود. اين به ذهن شما ندود، و الوجه فى ذلك اين است وقتى كه كل معظم اجزائش موجود شد اصل وجود كل محرز مىشود. شىء صدق مىكند به معظم اجزائش. آنجا معظم اجزاء وضوء موجود شده است و شك دارد بر اينكه تمام اجزائش موجود شد يا نه، يعنى صحيح شد يا نه. صدق مىكند «اذا فرغت من شىءٍ و شكکت فيه فشکک لیس بشىء»، ولكن در باب ثوب كه متنجّس است متعلّق امر ارشادى كه شرط است متعلّق امر شستن فقط موضع العين است. آن موضعى كه نجس شده او متعلّق امر است. و الاّ همه ثوب را مثلا فرض كنيد همه پيراهن را برده است و شسته است. او كه متعلّق امر نبود. آن جايى كه متنجّس است از پيراهن. آنى كه از موضع العين متنجّس بود. او متعلّق امر بود كه او را پاك كن، بقيه را بشورى يا نشورى نه به نماز مربوط است و نه به شارع، بدان جهت شما الان شك داريد كه آن موضع شسته شده است يا نه، نگوييد كه معظم الاجزاء همه پيراهن شسته شده است، آن معظم اجزاء نيست، متعلّق تكليف نيست آنها، مثل وضوء نيست كه من الاوّل من غسل الرّأس الى مسح القدمین متعلّق امر است، اين جا متعلّق امر ارشادى كه طهارت او شرط است و امر شده است به تطهير او، متعلّق او موضع العين است، موضع متنجّس است، و او را هم احتمال مىدهد كه اصلاً نشسته باشد. شك در اصل الوجود است، و در ما نحن فيه مورد قاعده فراغ يا مورد قاعده اصالة الصّحة نيست. در فعل الغير هم همين جور است. اگر غير شست ثوبى را كه فقط آن موضع عين متنجّس بود شك كرديد كه عين را ازاله كرده است يا نه، اگر خبر داد كه عين را ازاله كردهام. ثقه بود، ذواليد بود كه فرض اين است. قولش مسموع است، و الاّ اگر بنا شد كه به اصالة الصّحة درست كنيم اصالة الصحّة درست نمىكند. اصالة الصّحة آنجايى را درست مىكند كه اصل الغسل يعنى غسل آن متنجّس موضع النّجس محرز بشود. و شك كنيد كه صحيح شسته است يا فاسد، آنجا حمل بر اصالة الصّحة مىشود. اين قرار اصالة الصّحة در فعل الغير است. روى اين اساس ايشان قدس الله سرّه تفصيل داده است ما بين فرض اوّل و ثالث و ما بين فرض وسط كه در فرض وسط همين جور است به خلاف الفرضين.
سؤال...؟ در باب وضوء مجموع يك امر دارد، بدان جهت اگر مجموع آمد، آن امر امتثال شده است. نيامد امتثال نشده است. به خلاف باب الثّوب هر موضع نجس طهارتش براى صلاة شرطيت مستقله دارد، و من هنا گفتيم سابقاً در صلاة ثوب الطّاهر در شرطش، گفتيم انسان نمىتواند تمام ثوب را تطهير كند، امّا نصفش را اگر مىتواند بايد تطهير كند، چون كه نجاست كلّ موضعٍ مانعيت مستقله دارد. روى اين حساب آن جاهايى كه تَر بود و نجس بود آنها را مىدانيم. آنها امتثال شده است، امّا اين مانعيّتى كه در اين موضع ديگر بود مانعيت مستقله نمىدانم كه رافعش كه غسل است آمد يا نيامد، شك در اصل الوجود است.
سؤال...؟ اين يك وجوب غيرى است اگر وجوب غيرى باشد، امر ارشادى نباشد به شرطيت مجموع، و الاّ همه را كردى پاى چپتان را مسح نكردى در آن جايى كه معتبر است اين وضوء فايدهاى ندارد. اصل وضوء امرش امتثال نشده است، و من هنا در ما نحن فيه كه هست اصالة الصّحة در مقامى كه هست جارى نمىشود.
سؤال...؟ عرض مىكنم در باب صلاة گفته شده است كه معظم اجزاء ركعات نيست. آن ركوع و سجود و حمد آن معظم اجزائى كه هست آنها مسمّاى صلاة است نه معظم الرّكعات. بدان جهت شما يك وقتى كه يك ركعت را آورديد معظم اجزاء را آورديد، صلاة صدق مىكند. بدان جهت صلاة فطر هم صلاة است. اصل الصّلاة موجود شده است. شكّ در صحّت و فساد است. رجوع به قاعده فراغ مىشود. اين حرف به اين نحوى كه عرض كردم اين حرف كلّيتش را اين كبراى كلّى را نمىشود منكر شد، چون كه كبراى كلّى دليلش با خودش است. كبراى كلّى كه قاعده فراغ در جاهايى است كه اصل وجود عمل محرز بشود و شك در فساد و صحّت داشته باشيم و الاّ مورد قاعده فراغ نيست. اگر قاعده تجاوز كه آن هم در باب صلاة است مورد داشته باشد او جارى مىشود و الاّ فلا. شكّ در اصل الوجود نه مجراى قاعده فراغ است و نه مجراى اصالة الصّحة است. كبری اشكالى ندارد. انّما الكلام در صغرایش است، كه اگر يادتان بوده باشد سابقاً در تطهير كه گفتيم شرط اين است كه صاحب عروه هم گفت كه بايد ازاله عين بشود. گفتيم عين در متنجّس على قسمين است. تارةً آن عين نجس عينى است كه آب از او نفوذ نمىكند. آن موضع از ثوب أو بدن كه اين عين آنجا چسبيده است آب به آن موضع كه زير اين عين است نفوذ نمىكند و به آن زير جارى نمىشود. اين عين تارةً اين جور عين است. مثل آن قير يا بعضاً آن منى، همين جور است كه آن موضعى كه زيرش هست نمىگذارد آب نفوذ كند و جارى بر زير بشود، آن قير كه معلوم است، در اين موارد اگر شك پيدا كند بر اينكه آيا عين را ازاله كرده است يا اينكه عين همين جور چسبيده مانده است و آب هم زيرش نفوذ و جريان نكرده است. اين هم همين جور است شكّ در صدق غسل است، چون كه ثوب را شارع گفته است بشور. سابقاً گفتيم اگر مىگفت كه خود عذره را بشور از او انتزاع تنجّس نمىشد. شارع كه گفته است ثوب را بشور يعنى موضع العين را بشور. و من احتمال مىدهم كه موضع العين همان خشك باشد، چون كه آبى نرسيده است، يا رطوبتى رسيده است كه او غسل حساب نمىشود، و اخرى عين، عينى است كه من كه شستهام يقيناً مثل عذره يابسه است كه از جايش تكان خورده است و آب به زيرش هم رفته است و آب هم از زيرش جارى شده است. امّا مىگويم اين عذره كه چسبيده بود و كنده شده است از ثوب خارج نشده است در همان موضع هست و جاری نشده مثل همين جور می بینید صابون تُس كه مىبينيد بعضاً مىماند و شسته شده است ثوب اين هم همين جور ذرّاتش باقى مانده است، اين را گفتيم مقوّم غسل نيست، چون كه غسل متعلّق شده است به غسل الثّوب، غسل مقوّمش اين است كه آن ثوبى كه هست به آن موضع آب برسد و جارى بشود و نفوذ كند غسل صدق مىكند، بدان جهت اگر معلوم بوده باشد كه آن عذره هم از آنجا كنده شده است. پدر به دختر مىگويد كه اين را كه خوب نشستى تو. اين مىگويد خوب نشستى، نه اينكه نشستى. به خلاف فرض اوّل. اينجا كه آب نرفته است اين كه آب نرفته است زيرش، به خلاف فرض ثانى، در فرض ثانى مىگويد اين را كه خوب نشستى، اين زوال عين گفتيم شرط خارجى است. چرا؟ براى اينكه اين عين تا مادامى كه ردع نشده است و نيامده است از مغسول بيرون آن مغسول پاك نمىشود، چرا؟ براى اينكه آنى كه موجب بود تنجّس ثوب را كه اصابه اين عين بود به آن ثوب با رطوبت مسريه آن موجب التّنجس فعلاً هم باقى است، چون كه عين فعلاً هم با رطوبت مسريه در ثوب هست، بدان جهت پاك نمىشود، نه اينكه صدق غسل نمىكند، اينجا شك در اين است كه آيا اين شيئى كه غسل شده است عين زايل شده است يعنى شرط غسل موجود است، غسلی که اصلش موجود است، يا شرطش موجود نشده است، روى آن تفصيلى كه سابقاً ذكر كرديم و بيّنا كه صدق عرفى داير مدار همين است، عرفاً آن جاهايى كه آب نفوذ كند و به آن موضع جارى بشود مىگويند شسته شده است و لكن خوب شسته نشده است، و امّا جايى كه مثل قير چسبيده است و آب به زيرش نفوذ نكرده است، مىگويند زيرش اصلاً شسته نشده است، نه اينكه خوب شسته نشده است، اصلاً شسته نشده است زيرش، اين صدق عرفى است. روى همين صدق عرفى آن جاهايى كه شك كرد كه عين زايل شده است يا نه، كه غالباً هم در نجاساتى كه هست اعيان نجسه از قبيل ثانى است كه از جا كنده مىشود مثل دم بوده باشد يا فرض كنيد اين قدر شسته است كه از جايش كنده شده است. نمىداند عين زايل شد يا زائل نشد. اصالة الصحّة جارى مىشود.
یک کلمه ای هم جایش آمد بگویم، اينكه مىگوييم عرفاً صدق مىكند. نگوييد كه اين مربوط به فقيه نيست. چرا مربوط به فقيه نيست مؤمن خدا. اين كه مىگويند در موضوعات نظر فقيه متّبع نيست، يعنى نظر فقاهتى متّبع نيست. فقيه خودش يكى از اهل عرف است و بهتر از اهل عرف مىفهمد. چون كه اهل عرف آنى را كه مرتكزشان هست نمىتوانند به تفصيل بيان كنند. نمىخواهيد برويد امتحان كنيد و بپرسيد. بپرسيد اين ثوبى را كه قير چسبيده است و آن را شستهايم و زيرش آب نرفته است. آنى كه آب رفته عين حركت كرده است و زيرش آب رفته است اين فرقش چيست؟ برويد بپرسيد، اشخاص كمى پيدا مىشوند، فقيه است كه قدرت دارد آن مرتكز اجمالى را به صورت تفصيل در آورد به اين نحو بيان كند كه خدمت شما بيان كرديم. كما اينكه در فهم احكام هم فقيه به نظر عرفى احكام را مىفهمد كه معناى اين صيغه به حسب فهم عرفى اين است. معناى مادّه امر اين است. آنها را هم به نظر عرفى مىفهمد. معنايش اين است كه بخواهد به نظر فلسفى يا به نظر عرفانى ملاحظه كند آنها اعتبارى ندارد، و امّا فقيه خودش از اهل عرف است. وقتى كه از اهل عرف است و معناى عرفى را تشخيص داد و گفت حكم بر اين ثابت است عامى تقليد مىكند. وقتى كه گفت اصالة الصّحة جارى مىشود چون كه غسل در اينجا اصلش محرز است و شك در صحّت و فساد است، چون كه حكم و موضوع را بيان كرد او تقليد مىكند و تقليدش هم صحيح است، يك فرصتى بود كه يك چيزى را گفتيم.
سؤال...؟ عرض مىكنم بر اينكه وقتى كه شخصى گفت ارتكاز عرفى اين است و اين را بيان كرد. تارةً شخصى ارتكاز عرفى را خوب احاطه پيدا نمىكند به نحوى كه آن كسى كه خوب احاطه كرده است بيان بكند قبول مىكند، چون كه وجدان دارد ديگر، مىگويد بله همين جور است. آن اختلافى كه شما مىگوييد ارتكاز عرفى این است و آن يكى مىگويد اين است، آن يكى مىگويد نه اين او را قبول مىكند و نه او اين را قبول مىكند، آن هم مىشود، آنجور نيست، ولكن در آنجا هر كسى نظر خودش به خودش متّبع است و عامى هم از آن كسى كه تقليد مىكند نظر او متّبع است، چون كه حكم را به آن موضوع بيان كرده است، چون كه حكم را به آن موضوع بيان كرده است اخذ مىكند از آن حكم را كما ذكرنا، تا مادامى كه علم به خلاف ندارد، اگر علم به خلاف داشته باشد كه اشتباه كرده است و اينجور نيست ديگر فتواى اين طريق نمىشود و اماره نمىشود، گذشتيم اين را.
پس معلوم شد كه در فرض اوّل و ثالث هم اصالة الصّحة جارى است الاّ اذا كان احتمال بدهد عين طورى بود كه اصلاً زيرش آب جارى نشده است نفوذ نكرده است، كه لعلّ چون كه اين فرض نادر است به اين نحوى كه بيان كرده است تقييد نشده باشد.
مسألة 4: « إذا علم بنجاسة شيء وشكَّ في أنَّ لها عيناً أم لا ، له أن يبني على عدم العين فلا يلزم الغسل بمقدار يعلم بزوال العين على تقدير وجودها وإن كان أحوط«.[3]
بعد ايشان مسأله ديگرى را مىفرمايد و آن مسأله عبارت از اين است كه ثوبى متنجّس است و او را شك مىكند بر اينكه اين ثوب متنجّس عين هم دارد يا فقط صرف رطوبت نجسه در او هست، مثل اينكه نمىداند اين ثوب، اين پيراهن، يا اين زير شلوارى كه هست منى اصابت كرده است عين منى و عين منى در او هست يا اينكه نه، اصل عين منى نيست در او، عين منى اصابت نكرده است، فقط رطوبت منى رسيده است كه او را نجس كرده است، در اين صورت ايشان مىفرمايد بر اينكه يبنی على عدم العين، بنا مىگذارد بر عدم العين.
خوب اينجا مىدانيد كه از ما ذكرنا معلوم شد، اگر عين محتمله عينى است كه اگر او بوده باشد در ثوب به زيرش اصلاً آب نمىرسد، نفوذ نمىكند، به زيرش آب جريان پيدا نمىكند، اينجا شك دارد در خود وجود غسل، وقتى كه اين را شست به نحوى كه اگر قير بود زيرش آب نرفته است، يا منى خشك بود اصلاً زيرش آب نرفته است و جارى نشده است، اگر اينجور بوده باشد يُبنی عدم العين نيست، يبنی كه عين هست كه بايد يقين كند كه غسل شده است، و امّا اگر مىداند كه عين مثل آن عذره است كه مانع نيست از نفوذ آب به زيرش و جريان آب به زيرش، در اينجور عينى شك بكند يبنی على عدم العين، چرا؟ چون كه شارع حكم كرده است هر موضع متنجّسى از ثوب و بدن شسته بشود پاك مىشود، مگر اينكه موجب تنجّس باقى بماند، كه عين است ها، عين باقى بماند، اين ثوب متنجّس است و اين هم شسته شده است يقيناً، نمىدانم موجب تنجّسى موجود بود در اين، كه عين اصلاً بود يا نبود، موجب تنجس که تا مادامى كه هست موجب تنجّس بشود، استصحاب مىگويد كه موجود نبوده است، چون كه شرط خارجى است در غسل، در مواردى كه عين متنجّس است، شك مىكنم كه آن عين خارجى هست كه غير از غسل بايد ازاله او هم بشود يا نه اين امر خارجى موجود نيست.
و من هنا تبيّن اگر عين مىدانيد هست و از جايش هم كنده شده است و يقيناً غسل شده است موضعش، ولكن نمىدانيد از ثوب رد شده است يا نشده است. استصحاب مىگويد عين در ثوب باقى است، بدان جهت بايد آن قدر بشورد تا يقين كند كه عين ازاله شده است. چرا؟ براى اينكه غسل شده است و عين هم كه موجود بود كه موجب تنجّس است. الان نمىدانم آن عين موجود است باز يا نيست، استصحاب مىگويد موجود است، ثوب ملاقات با آن عين كرده است با رطوبت مسريه و حكم به تنجسّش مىشود، بدان جهت ملاقات با رطوبت مسريه وجدانى است و شارع هم مىگويد كه عين موجود است، ملاقات با اين عين سابقاً بود و الان هم استصحاب مىشود ملاقات با آن عين، كه ملاقات با عين كه سابقاً داشت، متّصل به عين بود، استصحاب مفاد كانه ناقصه شد، اين ثوب سابقاً ملاقات با اين عين بود داشت و الان هم ملاقات با اين عينش باقى است و رطوبت مسريه هم كه بالوجدان موجود است، رطوبت مسریه که بالوجدان موجود است و استصحاب بقاء ملاقات را مىكند، بدان جهت بايد آن قدر بشورد تا علم پيدا كند كه عين زايل شده است، و الحمد الله ربّ العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص152.
[2] لو شكّ في زوال العين لزمه تحصيل العلم بزوالها بالفحص أو تجديد غسله، نعم لو شكّ في كيفيّة التطهير و لم يكن ذاكراً لها يبني على الصحّة. (النائيني)؛ سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص287.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص153.