درس چهارصد و سی و هشتم

حکم اوانی

 

‌ مسألة 1: « لا يجوز استعمال الظروف المعمولة من جلد نجس العين أو الميتة ‌فيما يشترط فيه الطهارة من الأكل والشرب والوضوء والغسل ، بل الأحوط عدم استعمالها في غير ما يشترط فيه الطهارة أيضاً ، وكذا غير الظروف من جلدهما ، بل وكذا سائر‌ الانتفاعات غير الاستعمال فإنَّ الأحوط ترك جميع الانتفاعات منهما ، وأمَّا ميتة ما لا نفس له كالسمك ونحوه فحرمة استعمال جلده غير معلوم وإن كان أحوط ، وكذا لا يجوز استعمال الظروف المغصوبة مطلقاً والوضوء والغسل منها مع العلم باطل مع الانحصار بل مطلقاً.‌ ‌نعم ، لو صبَّ الماءُ منها في ظرف مباح فتوضَّأ أو اغتسل صح وإن كان عاصياً من جهة تصرّفه في المغصوب ».[1]

 

ادامه بحث استعمال ظرف مغصوب

كلام در توضأ و الاغتسال من الاناء الغصبى بود كه ماء مباح است و لكن اناء غصبى است و مكلّف از آن اناء وضوء مى‏گيرد يا غسل مى‏كند بالاغتراف، اينجا عرض كرديم بما اينكه تركيب ما بين المحرّم و ما بين متعلّق الوجوب تركيب انضمامى است. دو تا ايجاد و دو تا وجود است. احدهما بر ديگرى منطبق نمى‏شود. آنى كه محرّم است تصرّف در مال الغير است كه او اغتراف است، و امّا اين آبى كه مباح است بعد الاغتراف اين را صرف در چه بكند كه وضوء غسل الوجه و اليدين و مسح الرّأس و الرّجلين است وجود آخرى است و او متعلّق التّكليف است، در آن موارد كه ماء منحصر بوده باشد به اين انائى كه اناء مغصوب است، در اين موارد شارع مى‏تواند امر به وضوء بكند على نحو الترتب، بگويد اگر سه تا اغتراف كردى -نكن حرام است برو تيمم بگير-، و لكن اگر عصيان كردى نهى مرا و سه تصرّف در مال الغير را مى‏كنى ولو تدريجاً، بايد آن آب را صرف كنى در غسل الوجه و اليدين و مسح الرأس و الرّجلين، امر به وضوء بكند، گفتيم اشكالى ندارد، و در مواردى كه ماء منحصر نبوده باشد به آنى كه در اناء غصبى است، امر به وضوء و نهى از غصب هر دو مطلقاً ثابت است. منتهى امرى كه به وضوء كرده است چون كه وضوء مطلق است، لازمه اطلاق وضوء ترخيص در تطبيق است كه مولا ترخيص داده است که بر هر وضوئى مى‏توانى تطبيق بكنى متعلّق التّكليف را، و چون كه لازمه اطلاق ترخيص در تطبيق است ولو به وضوئى كه از اين آب مى‏گيرى، تطبيق بر اين است، اين ترخيص در تطبيق مطلق نمى‏تواند بشود، كه مى‏توانى متعلّق امر را كه وضوء گرفتن به آب است با اين آب بگيرى، ولكن ترتّباً مى‏تواند ترخيص در تطبيق بدهد، اگر سه اغتراف كردى و عصيان كردى مرا، به آن آبى كه به سه اغتراف به دست مى‏آيد مى‏توانى وضوء را به آن تطبيق بكنى به غسل به آن ماء، عيبى ندارد، بدان جهت در موارد انحصار امر به وضوء ترتّباً، و در موارد عدم انحصار الماء ترخيص در تطبيق ترتّباً موجود است، و از اين امر به وضوء مترتّباً يا ترخيص در تطبيق كشف مى‏شود ملاك متعلّق تكليف اينجا هم موجود است.

ديدگاه مرحوم نائينی

 اين ترتّب به اين نحوى كه خدمت شما عرض شد. در موارد تركيب انضمامى امرى است كه اركان او را مرحوم نائينى[2] تشريح كرده است و منقّح كرده است كما فی التّنقيح، انصافاً خوب بيان كرده است در باب ترتّب، ولكن مع ذلك كما ذكرنا خود ايشان در ما نحن فيه در اغتراف من الاناء المغصوب تدريجاً در اغتراف تدريجى فرموده است اينجا حكم مى‏شود به بطلان الوضوء و الغسل، و اينجا جاى ترتّب نيست. مع ذلك كه در موارد تركيب انضمامى قائل به ترتّب است ايشان و حكم مى‏كند كه مهم صحيح است عبادةً در فرض عصيان الاهم، اينجا ملتزم شده است كه وضوء و غسل باطل است و ترتّب اين جا مورد ندارد.

 درست توجّه كنيد در فهم كلام ايشان اختلاف شده است كه ايشان چرا مى‏گويد كه اينجا جاى ترتّب نيست، ما بيان مى‏كنيم آنى كه ما استفاده كرده‏ايم، ايشان مى‏فرمايد ترتّب ما بين التّكليفين كه يكى اهم است و يكى مهم، تكليف به مهم ترتّباً اين در جايى صحيح است كه مهم مشروط به قدرت شرعيه نبوده باشد، امر به مهم اگر مشروط به قدرت شرعيه شد آنجا جاى ترتّب نيست، آن وقتى مى‏شود شارع امر بكند به مهم مترتّباً كه قدرت معتبره در امر به مهم‏ قدرت عقليه بوده باشد، و امّا اگر قدرت قدرت شرعى شد آنجا جاى ترتّب نيست، اين مدّعاى ايشان است.

و در ما نحن فيه هم اين كبرى را تطبيق كرده است، ايشان فرموده است اين شارع كه امر به[3] وضوء كرده است. «اذا قمتم الی الصّلوة فاغسلوا وجوهكم» يا فرموده است پشت سرش كه «و ان كنتم جنباً فطّهروا» یعنی غسل كنيد، اين امر به وضوء و امر به غسل مشروط به قدرت شرعيه هستند. چرا؟ براى اينكه در ذيل آيه فرموده است فلم تجدوا ماءاً فتيمّموا اگر متمّكن نشديد از آب، لم تجدوا يعنى متمّكن نشديد، مراد از عدم تمكّن، عدم تمكّن عقلى نيست در ذيل آيه كه «فان لم تجدوا ماءاً فتيمّموا»، مراد از عدم تمكّن اعم از عدم تمكّن عقلى و شرعى يعنى عدم تمكّن شرعى است، چون كه اوسع است، چرا؟ به قرينه ذكر مرضى، شخصى كه مريض است عقلاً متمّكن است وضوء بگيرد ديگر، فقط وضوء به او ضرر مى‏رساند شرعاً متمّكن نيست، اين كه فرموده است و ان كنتم مرضى او علی سفر او جاء احد منکم من الغائط أو لامستم النساء فلم تجدوا ماءاً به قرينه ذكر مرضى مراد از عدم وجدان، عدم وجدان شرعى است، يعنى شرعاً نتوانيد كه وضوء بگيريد، شرعاً نتوانيد آب را استعمال كنيد يعنى وضوء و غسل بگيريد فتيمّموا آن وقت بايد تيمّم كنيد، به قرينه مقابله آن امر به غُسل و امر به وضوء مال واجد الماء مى‏شود، يعنى آنى كه شرعاً متمكّن است وضوء بگيرد يا شرعاً متمكّن است غسل كند، چون كه تقسیم قاطع شرکت است، وقتى كه غير متمّكن شرعى بنا شد بر اينكه تيمّم بكند آن وضوء و امر به وضوء و امر به غسل مال متمّكن شرعى مى‏شود، و در ما نحن فیه در موارد تركيب انضمامى كه خطاب لا تغصب كه اناء غصبى است، او أهم است، او جاى شك و شبهه نيست كه منحصر باشد وظيفه‏اش اين است كه تيمّم بكند، منحصر نبوده باشد هم از آب ديگر استعمال بكند، تقديم جانب نهى شده است، در ما نحن فيه نهى است از تصرّف در مال غير، او اهم است، و او مشروط به قدرت عقليه است ديگر، عقلاً هم قدرت دارد كه غصب نكند تصرّف در اناء نكند، هيچ اشكالى ندارد، پس امر به اهم كه مشروط به قدرت عقليه است و خودش هم موجود است بلااشكالٍ، وقتى كه امر به اهم موجود شد و ماء هم منحصر است در آن انائى كه غصبى است وقتى كه امر به اهم موجود شد امر به وضوء معدوم مى‏شود، چرا؟ چون كه به وضوء من قدرت شرعى ندارم، وضوء مشروط به قدرت شرعيه بود، خود وضوء یعنی فلم تجدوا معنايش اين مى‏شود كه اگر لم تجدوا نشد يعنى واجد الماء شديد، واجد الماء يعنى متمّكن شرعى شديد، من الان متمّكن نيستم شرعاً كه اين آب را استعمال كنم كه در ظرف غصبى است، چون كه نيستم من اصلاً امر به وضوء ندارم، ترتّب اينجا جايش نيست، چرا؟ ترتّب در جايى است كه امتثال امر به اهم موضوع امر به مهم را بردارد، وقتى كه انسان قدرتش را صرف در اهم كرد موضوع بر مهم نمى‏ماند، مثل اينكه فرض كنيد مسجد نجس است و من هم در اين ما نحن فيه بايد نماز بخوانم، در ما نحن فيه مى‏گوييم امر به ازاله اهم است مقدّم است، من اگر امر به ازاله را امتثال كردم در اوّل وقت نمى‏توانم نماز بخوانم، و الاّ اگر امر به ازاله عصيان شد در اوّل وقت قدرت دارم اتيان بكنم، چون كه در امر به صلاة قدرت شرعى مأخوذ نيست، قدرت، قدرت عقلى است، من در ظرف امتثال امر ازاله قدرت به اتيان صلاة در اوّل وقت عقلاً ندارم، هر جايى كه صرف قدرت در امتثال اهم موضوع امر به مهم را از بين برد، يعنى قدرت به مهم را از بين برد، آنجا جاى ترتّب است، مى‏گوييم اگر عصيان كردى چون كه قدرت دارى به مهم بايد اتيان بكنى، در فرض قدرت امر به مهم است، و امّا در جايى كه خود وجود امر به اهم موضوع امر به مهم را برمى‏دارد، مثل موارد قدرت شرعيه، وقتى كه شارع امر كرد بر اينكه تو بايد غصب نكنى و غصب را ترك بكن، من به استعمال اين ماء قدرت ندارم، -نه قدرت عقلى ها، قدرت عقلى دارم-، قدرت شرعى ندارم، مثل آن ان كنتم مرضى مى‏شود كه در آيه تيمّم بود، من قدرت شرعى ندارم، وقتى كه قدرت شرعى ندارم صرف ثبوت الامر به اهم موضوع امر به مهم را برمى‏دارد، يعنى قدرت شرعيه‏اى كه موضوع امر به وضوء و غسل بود از بين مى‏رود، صرف قدرت در امتثال اهم موضوع امر به مهم را نمى‏برد، خود ثبوت الامر به اهم موضوع امر به مهم را مى‏برد، اينجا جاى ترتّب نيست كه، اصلاً در ما نحن فيه چه آن غصب را امتثال بكنم و چه مخالفت بكنم و يك اغتراف بردارم، مخالفت به اين معنا كه نه اينكه نهى ساقط بشود كه تمام آب را بردارم، آنجا اين تمام آب واجد الماء مى‏شود، او ساقط مى‏شود، اين واجد الماء هستم، اغتراف كه يك مشت برداشته‏ام من در ما نحن فيه امرى به وضوء ندارم، ولو سه اغتراف هم بعد برمى‏دارم چون كه تمكّن شرعى ندارم، حرام است برداشتن، موضوع امر به وضوء و موضوع امر به غسل تمكّن شرعى است از استعمال الماء، و در ما نحن فيه من تمكّن شرعى ندارم، پس امر به وضوء و امر به غسل نيست، كشف ملاك هم نمى‏شود، كه اگر اين غرفه را بردارم، آن دوّمى را بردارم، سوّمى را بردارم وضوء بگيرم اين ملاك دارد، از كجا مى‏گوييم؟ اصلاً اين وضوء امر ندارد اين غسل امر ندارد، نه امر عرضى دارد نه امر ترتّبى دارد، كشف ملاك نمى‏شود، چون كه كشف ملاك هم نمى‏شود، نمى‏شود، عمل بايد يا امر داشته باشد و يا ملاك داشته باشد و يا هر دو تا را داشته باشد، هيچ كدام از اينها در مانحن فيه نيست، بدان جهت كلام ايشان اين است در ما نحن فيه آنى كه معتبر در امر به مهم است قدرت شرعى است نه قدرت عقلى، به قرينه مقابله با تيمّم، اگر آن لم تجدوا نشد يعنى متمّكن شديد، آن لم تجدوا لم تجدوى شرعى بود، اگر واجد الماء شرعاً شديد، به مجرّد ثبوت خطاب النّهى عن الغصب من تمكّن از وضوء ندارم، بدان جهت اين وضوء فايده‏اى ندارد، اين حاصل فرمايش ايشان است.

اشکال بر ديدگاه مرحوم نائينی

 خوب مى‏گوييم در ما نحن فيه كبرى درست است. آن جاى شك نيست در بحث تزاحم هم گفتيم، ولو خود مرحوم نائينى[4] در باب تزاحم در كلامش يك خلطى شده است، ولكن بيّنّا در بحث اصول بما لامزيد عليه اگر يكى از تكليفين مشروط به قدرت عقليه شد و ديگرى مشروط به قدرت شرعيۀ به اين معنا شد كه مكلّف ذمّه‏اش مشغول نشود به تكليف آخرى كه امتثال او با امتثال اين جمع نمى‏شود، چونكه اگر آن تكليف ثابت شد به مجرّد ثبوت موضوع اين مى‏پرد. اگر اينجور قدرت شرعيه در احد التّكليفين مأخوذ شد آنجا جاى تزاحم نيست، نه جاى اين است كه آنى كه قدرت عقليه دارد او در مقام تزاحم مقدّم مى‏شود، او نيست، اصل دوّمى تكليف نيست، موضوع ندارد به مجرّد ثبوت او، اين حرف كبرايش صحيح است، ولكن تطبيقش به ما نحن فيه دو تا اشكال دارد:

 اشكال اوّلى اين است كه يا مرحوم نائينى ما از كجا كشف مى‏كنيم از آيه تيمّم كه در تيمّم عدم تمكّن به اين معنايى كه شما مى‏گوييد مأخوذ است؟ آنى كه از آيه مباركه استفاده مى‏شود اين است كه انسان نتواند عقلاً آب استعمال بكند، يا شرعاً استعمال الماء حرام باشد مثل مرضى، مريض استعمال ماء برايش حرام است، چون كه ماء مضر است. اين را فقط استفاده كرديم كسى كه عقلاً متمكّن نيست بر استعمال ماء يا استعمال ماء برايش حرام است او بايد تيمّم بكند، خوب وضوء هم مقيّد مى‏شود به اين معنا، كسى كه قدرت عقليه دارد بر استعمال ماء و استعمال ماء خودش هم مباح است او بايد وضوء و غسل بگيرد، در ما نحن فيه استعمال ماء مباح است، اغتراف حرام است برداشتن آب از آن اناء حرام است، و امّا اصل استعمال ماء كه مباح است، بخورد وضوء بگيرد، اين مباح است، آب ملك غير نيست، پس اگر در ما نحن فيه از آيه تيمّم استفاده بشود كه قدرت شرعيه مأخوذ است، به آن گل و گشادى نيست قدرت شرعيه‏اى كه شما مى‏گوييد كه مكلّف ذمّه‏اش مشغول نباشد به تكليفى كه آن تكليف غير وجوب وضوء و غسل است، تكليف ديگرى نباشد كه با اينها جمع نشود، كه در عبارت مرحوم حكيم هم در مستمسك است، اينجور قدرت شرعيه ما نداريم در باب تيمّم، كه در وضوء آن وجدان به معناى قدرت شرعيه به آن معنا اخذ شده باشد، آنى كه از آيه تيمّم استفاده مى‏شود اين است كه انسان قادر نباشد به استعمال ماء يا استعمال ماء حرام نباشد، اگر قادر شد و استعمال ماء هم مباح شد اين مكلّفِ به وضوء و غسل است، على نحو الترتّب سه غرفه بردارد سه معصيت بكند پشت سر هم، اين تمكّن را دارد مكلّف، بدان جهت امر به وضوء و غسل صحيح است، اين جواب اوّل.

 اشکال دوم اين است كه يا مرحوم نائينى و يا غير مرحوم نائينى خير ترتّب را به قائلينش بخشيدیم، اصلا ملتزم شديم كه ترتّب اصلاً ممكن نيست، نه در جايى كه قدرت عقليه هست و نه در جايى كه قدرت شرعيه است، نه به آن معناى وسيع و نه به اين معناى ضیّق، اصل داستان ترتّب باطل است. خيلى خوب ملتزم شديم، يا ملتزم شديم كه قدرت شرعيه به آن گل و گشادى معتبر است، ما نحن فيه جاى ترتّب نيست كه همان عدم تمكّن يعنى انسان هم قدرت داشته باشد به استعمال ماء عقلاً و ذمّه‏اش به تكليف ديگرى مشغول نباشد كه با وضوء گرفتن و غسل كردن با هم جمع نمى‏شوند. قدرت شرعيه به اين معنا معتبر است كه خلاصه جاى ترتّب نشد، خوب مى‏گوييم يا مرحوم نائينى و يا آن كسى كه حرف شما را مى‏گويد! اين نسبت به تكليف وجوبى است، افرض اين تكليف وجوبى ندارد على فرض سه اغتراف نه عرضاً و نه ترتّباً تكليفى ندارد اصلاً، خيلى خوب قبول كردیم، امّا امر استحبابى وضوء و غسل كه مشروط به قدرت عقليه است، امر استحبابىِ خود وضوء كه انّ الله يحبّ المتطهّرين، الوضوء نور، كه خود ادلّه استحباب وضوء بود آن مقيّد به قدرت عقليه است، در او قدرت شرعيه به اين معنا نيست بلا كلام، خوب ما تمسّك مى‏كنيم كسى كه سه اغتراف كرد مى‏گوييم كه اين قدرت عقليه به وضوء دارد الوضوء نورٌ على نور، الوضوء نورٌ، انّ الله يحبّ المتطهّرين، خوب مستحب است اتيان كرديم، خوب طهارت شد يا نشد؟ خوب طهارت حاصل شد ديگر، تيمّم موضوعش پريد دیگر، لا صلاة الاّ بطهورٍ طهارت موجود است، چرا وضوء و غسل باطل باشد، غايت الامر امر وجوبى ندارد، نه عرضاً و نه ترتّباً، نداشته باشد، مثل اينكه سابقاً گفتيم يعنى در بحث اصول ذكر شد در موارد لا حرج و در موارد لا ضرر كه ضرر حرام نيست وضوء وجوب ندارد، امّا گرفت صحيح است چونكه مستحب است، ادلّه استحباب را ادلّه لا حرج و لا ضرر بر نمى‏دارد، اينجا هم همين جور است بعينه، الكلام الكلام، بدان جهت اين وضوء و غسل صحيح است، اين وجه را كه گفتيم اين يك وجهى است كه در ما نحن فيه صحّت وضوء و غسل مبتنى بر مسلك ترتّب نيست، ولو انسان منكر بشود مسلك ترتّب را چونكه وضوء و غسل امر استحبابى دارند و امر استحبابى هم فقط مقيّد به قدرت عقلى است، بدان جهت حكم مى‏شود به صحّة الوضوء و الغسل، چه آب منحصر بشود به آنى كه در اناء مغصوب است چه منحصر نبوده باشد، وضوء و غسل بلااشكال صحيح است و مبتنى بر ترتّب نيست.

ديدگاه مرحوم حکيم

يك مسلك ديگرى را هم مرحوم حكيم در مستمسك[5] فرموده است كه ما ملتزم مى‏شويم به صحّت وضوء و غسل قطع نظر از مسلك ترتّب، اصل اين وضوء و غسل صحيح است، ولو امر وجوبى ندارد نه ترتّباً و نه عرضاً. امر استحبابى هم ندارد. ايشان قطع نظر از اين جوابى كه ما گفتيم جواب گفته است، يعنى زبان حالش این است که امر استحبابى هم ندارد. ذكر نكرده است اين را. زبان حالش اين است كه اگر منكر شديم مسلك ترتّب را و حتّى منكر شديم اين امر استحبابى را -نمى‏شود منكر شد. من مى‏گويم زبان حال است، زبان قلم ايشان است- كه ما در ما نحن فيه وجه ديگرى داريم به صحّت وضوء و غسل قطع نظر از اين ترتب و امر استحبابى، آن چيست؟ ايشان اينجور مى‏فرمايد آنى كه گفته شده بود كه شارع گفته است. «فلم تجدوا ماءاً فتيمّموا» به قرينه مقابله امر به وضوء و غسل مقيّد مى‏شود به وجدان الماء، ايشان اوّلاً اين را منكر شده است كه نه تقييد او بر اينكه اگر انسان متمكّن نشد بر استعمال ماء تيمّم بكند اين دليل نمى‏شود بر اينكه امر به وضوء و غسل مقيّد به وجدان الماء است، اين اوّل كلامش است، بعد مى‏فرمايد كه اين وضوء و غسل ملاك دارد، وضوء و غسل ولو وجوب ندارد. امر ندارد نه عرضاً و نه ترتّباً، امرى ندارد اين وضوء و غسل بالاغتراف، ولكن ملاك وضوء صحيح و ملاك وضوء واجب را دارد، چرا اين ملاك را دارد؟ ايشان يك استشهادى از كلام فقهاء كرده است، فرموده است اين قدرت بر استعمال الماء اگر دخلش در اين وضوء و غسل دخالتش در اصل الملاك بود، يعنى كسى كه اصلاً قدرت بر استعمال الماء ندارد -عقلاً ها قدرت عقلی را می گوئیم-، کسی که قدرت ندارد عقلا بر استعمال ماء در وضوء و غسل اصلاً وضوء و غسل او ملاك ندارد كه قدرت قيد در ملاك بود، اگر اين جور بود، مثل اين مى‏شد بر اينكه شارع صلاة را واجب كرده است تماماً بر حاضر و قصر را واجب كرده است بر مسافر، شارع امر كرده است به صلاة تمام و بعد فرموده است الاّ المسافر. «و اذا ضربتم فى الارض يعنى الاّ المسافر كه او قصر بخواند، دخالت سفر در ملاك صلاة القصر و دخالت عدم السّفر كه حضر مى‏شود در وجوب صلاة التّمام آن دخالت درست است، چون كه دخالت دارد بدان جهت انسان اوّل وقتى كه حاضر است مى‏تواند نمازش را نخواند و بگذارد وقتى كه مسافر شد بخواند آخر وقت، نماز نخوانده است در حضر برود به سفر عيب ندارد چونكه مى‏داند در سفر اتيان مى‏كند، اگر قدرت هم اين جور دخل در ملاك داشت كه مكلّف ما دامى كه قادر بر استعمال الماء است، وضوء او ملاك دارد، و وقتى كه عاجز شد ملاك مال تيمّم است، اگر اينجور بود مثل سفر و حضر مى‏شد، انسان اوّل وقت آب دارد آبش را مى‏ريزد كه بعد من تيمّم مى‏كنم، آن آب ريختن مثل اتوموبیل سوار شدن و سفر رفتن است، فرقى نمى‏كند، و حال اينكه فقهاء گفته‏اند بر اينكه كسى كه در اوّل وقت واجد الماء است جايز نيست كه آن آب را بريزد و بايد آن آب را براى وضوء و غسل صرف كند، اين دليل بر اين است كه قدرت شرط استيفاء الملاك است، كما بيّنا فى بحث الاصول تارةً قدرت شرط بر اصل الملاك مى‏شود، كسى كه جانباز است و جبهه رفته است و دو پايش را از دست داده است اين عاجز است از كفش پوشيدن، ولكن اصلاً كفش پوشيدن ملاك ندارد به اين شخص همين جورى، قدرت ندارد بر پوشيدن كفش، ولكن اين كفش پوشيدن اصلاً ملاك ندارد. اين حصّه از قدرت در ملاك مدخلّيت دارد، امّا يك آدم گردن كلفت ولگردى است كه بيچاره روزگار از او رو گردانده است و پول ندارد كفش تهيه كند، و دو پاى نيم مترى هم دارد، اين نمى‏تواند كفش تهيه كند، ولكن اين قدرت شرط استيفاء است، الان كفش داشتن اين و پوشيدن اين ملاك دارد منتهى نمى‏تواند استيفاء كند، در فرض عدم قدرت هم ملاك هست و لكن استيفاء نمى‏تواند بكند، قدرت تارةً شرط استيفاء مى‏شود و اخرى در اصل در ملاك مدخليّت پيدا مى‏كند، ايشان مى‏گويد اين كه فقهاء گفته‏اند در اوّل وقت انسان متمكّن شد از استعمال الماء بايد آن آب را صرف در وضوء و غسل كند نمى‏تواند بريزد اين دليل بر اين است كه وجدان شرط استيفاء ملاك است در باب وضوء و غسل، اين قدرت، نه اينكه شرط در اصل الملاك است مثل آن سفر و حضر، آنها شرط در اصل الملاك است، اصلاً صلاة قصر از مسافر ملاك دارد، از مسافر صلاة التّمام ملاك ندارد، صلاة التّمام هم از حاضر ملاك دارد از مسافر ملاك ندارد، اين قيود در اصل ملاك دخل دارد، به خلاف اين قدرتى كه هست در باب وضوء و غسل، اين شرط استيفاء الملاك است، در خود ملاك مدخليّتى ندارد، بدان جهت فاقد الماء يعنى آن كسى كه آب ندارد وضوء و غسل كند ملاك از او فوت مى‏شود قدرت بر استيفاء ندارد، بدان جهت بتواند نگه دارد بايد نگه دارد، ايشان فرموده است اين شرط، شرط الاستيفاء است قدرت در اينجا.

 بعد ايشان يك قاعده كلّى بيان كرده است كه خدا رحمتش[6] كند در كلامش، گفته است هميشه ظاهر خطاب امر اضطرارى بعد الخطاب امر به اختيارى ظاهرش اين است كه در آن فرضى كه امر اضطرارى ثابت مى‏شود امر اختيارى را انسان عاجز است ظاهرش اين است كه آن امر اختيارى باز ملاك دارد، در ظرف امر به اضطرارى فرموده است كه اگر كسى به عبدش بگويد يا به رفيقش بگويد اذا جائك ضيفٌ فقدّم له تمرا، تمر را به او تقديم كن، فان لم تجد فماءا بارداً، اگر تمر پيدا نكردى اقلاً آب خنكى به او بده، خوب عرف همين جور مى‏فهمد از اين خطاب كه كسى كه نمى‏تواند تمر تقديم بكند پول ندارد تمر هم كه در خانه نيست، اين نه اينكه تقديم تمر ملاك ندارد، مثل آن كفش پوشيدن كسى است كه پا ندارد كه ملاك ندارد، اين ملاك را نمى‏تواند اين حسن التّقديم هست ولكن چون كه نمى‏تواند اين ملاك را استيفاء بكند امر به بدل مى‏كند كه اقلاً اين يكى را بكن كه مقدارى از ملاك استيفاء بشود، اين كه امر به بدل مى‏كند كه مقدارى از ملاك استيفاء بشود اين معنايش اين است كه اين در ظرف عجز آن فعل مأمور به اوّلى ملاك دارد در ظرف عجز، ولكن بدان جهت مكلّف بايد قصد بدلّيت بكند در باب وضوء، بگويد من تيمّم مى‏كنم بدل از وضوء، بدل از غسل، چون كه خطاب او هم مثل قدِّم تمراً و الاّ فماءا است، اذا قمتم الی الصلاة فا غسلوا وجوهكم و ایدیکم تا مى‏فرمايد فلم تجدوا ماءاً فتيمّموا، اين ظاهرش اين است كه اين همان ملاك را دارد، چون كه ملاك را دارد استيفا نمى‏توانى بكنى تيمّم بكن، اين ظاهرش اين است، بدان جهت قصد بدلّيت مى‏كند مكلّف كه من تيمّم بدل از وضوء مى‏گيرم، بدل از غسل مى‏گيرم، اگر ملاك نداشته باشد که قصد بدلّيت معنا ندارد، هيچ يادتان هست يك سفرى كرده‏ايد و در آن سفر قصر كرديد كه من بدل از تمام قصر مى‏خوانم، غسل بدلّيت كرديد؟ كلاّ و حاشا، قصد بدليّت نمى‏شود، چون كه اصلاً ملاك ندارد حضر، نمى‏شود گفت صلاتت تمام بدل از قصر است يا قصر بدل از تمام است، هر دو تا ابدال هستند، تخييرى، ولكن به خلاف ما نحن فيه، در ما نحن فيه تيمّم بدل از وضوء و غسل است، نمى‏شود گفت وضوء و غسل بدل از تيمّم است، بدان جهت مى‏گويد اگر به كسى گفتند بر اينكه صلّ قائماً فان لم تقدر فصلّ جالساً، ظهور اين كلام در بدليّت است، كه ملاك در صلاة قيامى است چون كه نمى‏توانى او را استيفاء بكنى اقلاً او را اتيان بكن، پس خود ظاهر اوامر اضطراريه بعد از فعل اختيارى ظاهرش بودن ملاك و اطلاق الملاك است در آن متعلّق امر اختيارى، چه قدرت انسان داشته باشد و چه نداشته باشد، وقتى كه اينجور شد خوب در صحّت عبادت ملاكاً اين در بحث امر به شئ نهی از ضد خاص مى‏شود آنجا مرحوم آخوند و ديگران هم گفته‏اند در صحّت فعل عبادةً لازم نيست امر فعلى داشته باشد، در صحّت فعل عبادةً وجود الملاك كافى است، بدان جهت در ما نحن فيه كسى وضوء بگيرد يا غسل بكند، ترتّب را منکر است، امر را هم منکر است طولى و عرضى، ولكن در ما نحن فيه چون كه ملاك موجود است و از آيه تيمّم بودن ملاك استفاده مى‏شود حكم مى‏شود به صحّت الوضوء، مى‏گويد ايشان كسى كه تتبّع بكند در ملاكات عرفى، اين همين جور است، اين فرمايش ايشان است.

ملاحظه بر کلام مرحوم حکيم

يك كلمه بگويم، دو كلمه‏اش بماند:

يك كلمه اوّل اين است كه ما از ايشان قبول داريم اين را، اين را منكر نيستيم ما که ظاهر اوامر اضطراريه اين است وقتى كه شارع امر اضطرارى كرد ظاهرش اين است كه آن مأمور به اختيارى ملاك دارد، امّا كى ملاك دارد، در ظرف الامر ملاك دارد. كسى از فقهاء نگفته است بر اينكه قبل از ظهر يعنى كسى نگفته است بر اینکه، کسی نگفته یعنی يك عدّه‏اى گفته‏اند کسی نگفته يعنى از آنهايى كه حساب بايد بشود اقوال آنها، قبل از ظهر انسان آب دارد مى‏داند كه اين آب را اگر بريزد بعد نمى‏تواند وضوء بگيرد براى صلاة ظهر و عصرش بايد تيمّم كند، مى‏گويند بریزد عيبى ندارد، چون كه تكليف نیست، ظاهر خطاب به فعلى وقتى كه شارع امر كرد به فعلى ظاهرش اين است اين امر در صورت قدرت است، در صورتى كه قدرت بر متعلّق دارد امر مى‏كند، يعنى اين تقييد را عقل مى‏كند، عقل مى‏گويد كه آن كسى كه قادر است به او مى‏گويد اين فعل را اتيان بكن، چرا؟ براى اينكه تكليف به جهت اين است كه بوصوله مكلّف را ممكن است منبعث الى العمل كند، در جايى كه شخص عاجز بوده باشد و متمكّن بر امتثال نباشد بدانم هم قابل انبعاث نيست، بدان جهت تكليف مشروط به قدرت است، ولكن قدرتى كه او شرط تكليف است قدرت بر صرف الوجود فعل است، صرف الوجود فعل بايد مقدور بشود، من يك صلاة ظهرى را يا عصرى را صرف الوجودش را با وضوء و غسل مى‏توانم اتيان بكنم، وقتى كه قيود موضوع موجود شد قيود شرعيه، یعنی زوال شمس شد و مكلّف بالغ و عاقل بود اين تكليف مى‏آيد. در اين صورت كسى كه متمكّن بر صرف الوجود است ملاك دارد در او، كسى كه بر صرف الوجود در مجموع الوقت متمكّن است بر وضوء و غسل به آن صرف الوجود كه هست ملاك دارد، چون كه امر دارد، امر كشف از ملاك مى‏كند، بدان جهت اگر آب را بعد بريزد تفویت ملاك مى‏شود، چرا؟ چون كه ظاهر امر اضطرارى اين است كه اگر در اين مجموع الوقت از صرف الوجود وضوء و غسل متمكّن نشدى تيمّم بكن، اين شخص را اصلاً نمى‏گيرد اين، چون كه نمى‏گيرد اين امر فعلى است و مى‏تواند او را امتثال بكند و مقدمه‏اش حفظ آن قدرت است، چون كه صرف الوجود قدرت را دارد، اين به خلاف مسأله حضر و سفر است، در سفر و حضر صرف وجود حضر مدخلّيت ندارد، و الاّ اگر در مجموع وقت صرف وجود صلاة در حضر را انسان متمكّن شد تكليفش تمام است، اگر اين بوده باشد صرف الوجود را بتواند اتيان بكند تماماً در حال حضر اصلاً تكليف به صلاة قصر ندارد، بايد اين جور بشود ديگر، و حال اينكه اين قطعاً مراد نيست، مراد اين است كه مادامى كه مسافر است قصر بخواند و مادامى كه حاضر است تمام بخواند، چون كه مادامى كه او است ديگر تحفظ لازم نيست که، آنجا صرف الوجود مأخوذ نشده است، در باب تيمّم آنى كه عقل تقييد مى‏كند فقط به تمكّن به صرف الوجود است كه تكليف اگر آن هم نباشد لغو مى‏شود، عقل مى‏گويد بايد اين تمكّن بر صرف الوجود را داشته باشى، وقتى كه تمكّن بر صرف الوجود دارم بايد حفظ كنم، چون كه تكليفم است، اصل امر اضطرارى یعنی آيه تيمّم مرا نگرفته است، آن وقت بگويى خوب اگر ريختم چه جور گرفت آن آيه، مى‏گوييم اين خصوصيات باب صلاة است، كه الصّلاة لا تسقط بحالٍ چون كه اين را مى‏دانيم مثل آن كسى است كه وضوء نگيرد و غسل نكند تا آخر وقت، كه اگر وضوء و غسل بكند شمس غروب مى‏كند، تيمّم بكند، اين از خارج استفاده شده است نه از آيه تيمّم، اين به جهت اين است كه صلاة ساقط نمى‏شود، و الاّ اينجور كه شد نمى‏شود مسأله قدرت عقلى را قياس كرد به قيد حضر و سفر كه آنجا تحفظ بر حضر لازم نيست انسان مى‏تواند سفر كند، نه اينجا تحفظ لازم است، اجماع هم هست، اين دخلى در اين نمى‏شود كه آن كسى كه قدرت بر صرف الوجود ندارد باز ملاك هست در حقّ او، ايشان اين را مى‏خواهد بگويد، اين دليل بر اين نمى‏شود، آن كسى كه صرف الوجود را قادر است ملاك دارد و تكليف دارد، امّا كسى كه صرف الوجود را هم قادر نيست در وقت و بعد الوقت، اینکه او مكلّف است ملاك دارد اين را كه گفته است؟ اين از اجماع كشف مى‏شود، از كجاى اجماع كشف مى‏شود؟ اين يك جهت، دو جهت ديگر را بعد عرض مى‏كنم.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص155.

[2] میرزا محمد حسين نائينی، کتاب الصلاة، تقرير: محمدعلی کاظمی، (دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسين قم، چ1، ت1411)، ج1، ص270.

[3] يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُءُوسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ مَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لٰكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ؛ سوره مائده(5)، آيه6.

[4] ر. ک: میرزا محمد حسين نائينی، کتاب الصلاة، تقرير: محمدعلی کاظمی، (دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسين قم، چ1، ت1411)، ج1، ص270.

[5] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص156-159.

[6] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص159.