درس چهارصد و سی و نهم

حکم اوانی

‌ مسألة 1: « لا يجوز استعمال الظروف المعمولة من جلد نجس العين أو الميتة ‌فيما يشترط فيه الطهارة من الأكل والشرب والوضوء والغسل ، بل الأحوط عدم استعمالها في غير ما يشترط فيه الطهارة أيضاً ، وكذا غير الظروف من جلدهما ، بل وكذا سائر‌ الانتفاعات غير الاستعمال فإنَّ الأحوط ترك جميع الانتفاعات منهما ، وأمَّا ميتة ما لا نفس له كالسمك ونحوه فحرمة استعمال جلده غير معلوم وإن كان أحوط ، وكذا لا يجوز استعمال الظروف المغصوبة مطلقاً والوضوء والغسل منها مع العلم باطل مع الانحصار بل مطلقاً.‌ ‌نعم ، لو صبَّ الماءُ منها في ظرف مباح فتوضَّأ أو اغتسل صح وإن كان عاصياً من جهة تصرّفه في المغصوب ».[1]

ادامه بحث در ارتباط با ديدگاه مرحوم حکيم

كلام ما در فرمايشات مرحوم سيّد الحكيم[2]  بود كه ايشان ادّعا فرموده بود در مواردى كه شارع امر كند به فعلى و بعد براى او بدل اضطرارى جعل كند و بگويد اگر متمكّن نشدى از اين فعل، آن فعل آخر را اتيان بكن، در اين موارد استفاده مى‏شود از خطاب جعل البدل كه آن فعل اوّل قدرت در او قدرت شرط در استيفاء الملاك است، نه شرط در خود ملاك بوده باشد. يك وقت فعل ملاك دارد حتّى از آن كسى كه عاجز است. از آن شخص عاجز هم فعل ملاك دارد. مثل آن مثالى كه مولا مى‏گويد: اذا جائك ضيفٌ يا جائك فلانٌ فقدم له تمراً و الاّ فماءً باردا، در اين موارد اگر شخص قدرت نداشته باشد بر تقديم التمر للضيف اين تقديم التمر للضيف باز ملاك دارد. يعنى فرض محال كه محال نيست. اگر فرض كنيد شخص عاجز اين تقديم تمر را كرد، شخص عاجز لو فرض اگر اين فعل موجود شد همان ملاك را دارد از آن شخصى كه قادر است آن ملاك حاصل مى‏شود، ملاك موجود است، منتهى چون كه شخص بدون تمكّن نمى‏تواند فعل را اتيان بكند قهراً استيفاء آن ملاك نمى‏شود و ملاك از او فوت مى‏شود، بدان جهت جعل بدل مى‏كند. مى‏گويد آن ملاك از دستت رفت، اقلاً تقدّم له ماءاً بارداً آب باردى كه مثلاً تأمين بعض الملاك بشود او را تقديم بكن، آن فعل ديگر را موجود بكن، ايشان ادّعا فرمود در تمام مواردى كه شارع و مولا امر مى‏كند به فعلى ثمّ براى او بدل اضطرارى جعل مى‏كند و مى‏گويد متمكّن نشدى فعل آخر را اتيان بكن، ظاهر اين است كه اين قدرت در فعل اوّلى شرط الاستيفاء است، فعل اوّلى اگر قدرت نباشد باز ملاك دارد، منتهى ملاك فوت مى‏شود.

اين را عرض كرديم خدمتتان که بعضى وقتها قدرت در خود ملاك مدخليّت دارد. شرط استيفاء نيست. شرط خود ملاك است. شرط خود وجود الملاك است كه اگر آن قدرت نبوده باشد كه فعل كه موجود نمى‏شود ملاكى هم از عاجز فوت نمى‏شود. چون كه فعل اگر در حال عجز فرضاً موجود بشود ولو به فرض محال آن كسى كه دو پا ندارد با حفظ دو پا فرضاً پوشيدن كفش از او موجود بشود ملاك ندارد، مى‏خواهد چه كار كند؟ راه كه نخواهد رفت، اين قدرت بر لبس اين خفّين دو جفت كفش در اين صورت اين قدرت در اصل الملاك مدخليّت دارد. اين را هم بدانيد كه ممكن است قدرت از يك جهتى شرط استيفاء بشود. قدرت از جهت ديگر شرط اصل الملاك بشود، حتّى در مثالى كه خداوند رحمتش بفرمايد مثال زده است، آن هم همين جور است. ان جائك ضيفٌ فقدّم له تمراً و الاّ فماءً بارداً، تقديم تمر ناشى باشد قدرت از ناحيه قوّه شرائيه كه انسان تمر را بخرد و تحصيل كند. اين شرط، شرط الاستيفاء است اين قدرت، و امّا اينكه قدرت از ناحيه عدم الظّلم على الآخر، چون كه انسان قادر مى‏شود بر تقديم الطّعام به جهت اينكه ظلم نمى‏كند به ديگرى، ديگرى خودش آورده است اين تمر را هديه و اين هم پيش مهمان مى‏گذارد. ظلمى نكرده است. اين قدرت از ناحيه عدم الظّلم به ديگرى شرط اصل الملاك است، و الاّ اگر رفت خانه كسى درش را شكاند و تمرش را در آورد و آورد به مهمان داد. اين ملاك ندارد. آن قدرت از ناحيه عدم ظلم او شرط خود اصل الملاك است. بدان جهت قدرت ربّما شرط استيفاء الملاك مى‏شود و اخرى شرط خود بودن ملاك در فعل مى‏شود كه به نحوى كه عاجز فعل هم از او موجود بشود ملاكى ندارد، مثل آن كسى كه قدرت بر جهاد ندارد. قدرت بر دفاع ندارد. رفته است در خطّ مقدّم هم ايستاده است و اصلاً بلد نيست مسلسل انداختن را. تفنگ انداختن را، تفنگ هم دستش گرفته است. اصل اين فرض بفرماييد بودنش در خطّ مقدّم هيچ مصلحتى ندارد. چرا؟ چون كه اين قدرتى كه هست قدرت بر جهاد ندارد. آن كسى كه قدرت بر جهاد دارد ايستادن او ملاك دارد. اين بيخود خودش را هم در معرض خطر انداخته است و بر ديگران هم درد سر درست كرده است كه غذا نخورد. پس على هذا ربّما قدرت شرط استيفاء ملاك مى‏شود و اخرى بدون قدرت اصلاً فعل ملاك ندارد. ايشان ادّعايشان اين است در موارد بدل الاضطرارى آنى كه فهميده مى‏شود از خطاب و جعل بدل اين است كه قدرت در فعل اوّل شرط الاستيفاء است نه اينكه شرط اصل خود ملاك است. بدان جهت عاجز هم در زمان عجز فعلش ملاك دارد. ايشان ادّعايش اين بود، و اين را تطبیق به ما نحن فيه كرد.

قبل از اينكه تطبیقش را شروع كنم يك جمله‏اى هم بگويم. فرق ما بين مواردى كه قدرت شرط الاستيفاء ملاك است و آنجا که قدرت شرط اصل الملاك است، فرقش اين است در مواردى كه قدرت شرط استيفاء الملاك بوده باشد آن جاها مكلّف اگر احتمال بدهد قدرت بر فعل دارد بايد اقدام كند، به مجرّد اينكه احتمال داد قدرت بر فعل دارد بايد اقدام بكند كه فعل را اگر قدرت دارد موجود كند. نمى‏تواند تمسّك به اصالة البرائه بكند كه رفع عن امّتی ما لا يعلمون، من نمى‏دانم. چون كه تكليف را نمى‏دانم که نمى‏دانم قدرت دارم يا نه، قدرت شرط تكليف است. براى اينكه عند العقلاء حتّى فى الشّرع علم به ملاك ملزم مثل ملاك علم به تكليف است فرقى نمى‏كند، چون كه اين شخص ملاك ملزم را مى‏داند علم به ملاك ملزم مثل علم به تكليف است، بدان جهت بايد اقدام بكند تا احراز كند بر اينكه فوت ملاك مستند به اين نيست، نمى‏تواند و قدرت ندارد استيفاء كند و به اختيار این نيست، به خلاف مواردى كه قدرت در آنجا شرط در اصل الملاك است كه اصلاً نمى‏دانيم در فعل در صورت عجز اصل ملاك دارد يا ندارد. آنجا موارد، موارد شكّ در تكليف و شكّ در ملاك است. رجوع به ادلّه برائت مى‏شود. اينكه مى‏گويند در موارد شكّ در قدرت بايد احتياط كرد و در اين جور موارد بايد تحفّظ بر قدرت كرد آن جاهايى است كه قدرت شرط الاستيفاء ملاك است، و امّا در ساير موارد رجوع به برائت مى‏شود، شكّ در ملاك مثل مواردى كه احتمال مى‏دهيم اصلاً چه جور تكليف نيست ملاك هم نيست، اين نكته‏اى بود كه عرض كردم.

ايشان اين كبرى را به ما نحن فيه تطبيق كرده است. گفت است در باب وضوء و غسل كه شارع امر كرده است فلم تجدوا ماءاً فتيمّموا امر اوّلاً به غسل و وضوء ثمّ فان لم تجدوا مائاً فتيمّموا اين ظاهرش عبارت از اين است كه آن وضوء و غسل از عاجز هم آن كسى كه متمكّن نيست ملاك دارد، چون كه ظاهر امر اضطرارى و جعل البدل اين است، اين يك مطلبش بود كه تطبيق كرد.

بررسی دو شاهد مرحوم حکيم بر شرط استيفا بودن قدرت در وضوء

 بعد دو تا شاهد در كلامش ذكر كرده است بر اينكه قدرت در باب وضوء و اغتسالى كه هست شرط الاستيفاء است، شرط اصل الملاك نيست:

بررسی شاهد اول

 شاهد اوّلى اين است كه فرموده است علماء فتوا داده‏اند اجماعى است كه مكلّف در اوّل الوقت واجد الماء بشود نمى‏تواند اراقه كند و خودش را تعجیز كند، اگر اين قدرت در ما نحن فيه مثل قيد حضر و سفر دخل در ملاك داشت چه جورى كه مسافر لازم نيست در اوّل وقت حاضر است قيد حضرش را حفظ كند و سفر نرود تا نمازش را بخواند، اينكه لازم نيست، چه جور آنجا لازم نيست تحفظ به قيد حضر چون كه دخل در اصل ملاك صلاة التّمام دارد، اگر قدرت هم دخيل در اصل الملاك بود تحفظش لازم نبود، نه اين قدرت را از خودش كنار مى‏كند كه تيمّم بكند، مثل اينكه حضر را از خودش كنار مى‏كند كه برود در سفر قصر بخواند.

اين شاهد اوّلى را ديروز خراب كرديم، گفتيم شهادت ندارد اين و لسانش لال است، چرا؟ براى اينكه گفتيم در مواردى كه شارع بدل اضطرارى جعل مى‏كند بر واجب اختيارى كه موسّع است آن واجب اختيارى صرف الوجودش مطلوب شارع است، شارع صرف الوجود صلاة ظهر و صرف الوجود صلاة عصر را با وضوء و غسل مى‏خواهد از مكلّف، انسان اگر بر اين صرف الوجود قدرت داشته باشد در مجموع الوقت و بين الحدّين ولو در اول وقت، آخر وقت، وسط الوقت او مكلّف است به مأمور به اختيارى، چون كه به صرف الوجود قدرت دارد وبما اينكه مكلف در اول وقت به صرف الوجود قدرت دارد چون كه واجد الماء است، مى‏تواند صرف وجود صلاة را با وضوء و غسل اتيان بكند، بدان جهت مكلف است بر اينكه با وضوء و غسل نماز بخواند چون كه متمكّن بر صرف الوجود است، و مأمور به اضطرارى هم اين است كه كسى كه به آن صرف الوجود اختيارى بين الحدّين متمكّن نشد او تيمّم بكند، اصل اين شخص را نمى‏گيرد امر به تيمّم، اين مكلف است صلاة را بايد با وضوء و غسل بخواند، بدان جهت اگر آب را ريخت تكليف را مخالفت كرده است تكليف فعلى ملاك هم داشت، چون كه تكليف فعلى بود كشف از ملاك فعلى مى‏كرد، تكليف را مخالفت كرده است و عصيان كرده است، چون كه گفتيم اصل دليل تيمّم ما بوديم از خطاب اولى نمى‏گرفت اين را، چون كه اين متمكن بود بر صرف الوجود، او مال غير متمكن بر صرف الوجود است، ولكن چون كه صلاة مى‏دانيم كه ساقط از مكلف نمى‏شود و شارع رفع ید از صلاة نمى‏كند، حتّى اگر آب هم داشته باشد نريزد هم نماز نخواند تا آخر وقت كم وقت بماند كه غسل كند ديگر فوت مى‏شود صلاة، تيمم بكند نمازش را بخواند، چون كه شارع از نماز رفع ید نمى‏كند، اين به جهت اين است، در موضوع بدل اضطرارى عدم التمكن على صرف الوجود مأمور به اختيارى اخذ شده است و اين شخص را نمى‏گرفت، بايد تكليف اولى را امتثال مى‏كرد، به خلاف باب حضر و سفر، دليل نداريم كه كسى كه مى‏تواند ما بين الحدّين يعنى ما بين اوّل وقت و انتهاى وقت صرف وجود صلاة را حضراً اتيان بكند بايد حضراً اتيان بكند و او ديگر در حقش قصر نيست، اينجور دليل نداريم، آنجا اينجور است كه مادامى كه مسافر نيست يتيمم و اذا سافر قصّر، بدان جهت مى‏گوييم كه مادامى كه مسافرت نكرده است تكليفش صلاة به تمام است و چونكه شارع در شبانه روز بيشتر از پنج نماز از مكلف نخوانده است، نخواند در حال حضر سفر كرد بايد قصر بخواند همان نماز را، اين فرق اين مسأله قصر و تمام با مسأله وضوء و تيمم كه در انسان حاضر باشد مى‏تواند سفر كند در بعد الوقت اول الوقت بدون اتيان نماز امّا نمى‏تواند آب را بريزد، سرّش از اين است كه موضوع در بدل اضطرارى عدم تمكّن از صلاة اختيارى است بر صرف الوجودش بين الحدّين، بدان جهت اين شخص تكليفش اين است كه صلاة را بايد با طهارت مائيه اتيان بكند، اين شاهد اوّل.

 و امّا اصل كبرايى كه ايشان فرمود، اصل كبرايى كه ايشان فرمود بر اينكه در جايى كه بدل اضطرارى جعل بشود ظاهرش اين است كه آن مبدل كه فعل واجب اولى است ملاك در او تام است، قدرت شرط استيفاء است، عاجز بشود ملاك از دستش رفته است، ظاهرش اين است.

مى‏گوييم يا سيدنا خدا درجاتت عالى است متعالى‏ كند اين را از كجا مى‏فرماييد؟ يكى از ادلّه اين است كه شارع مى‏گويد بر اينكه كتب عليكم الصّيام شهر رمضان صوم واجب است بر مكلفين در رمضان، بعد مى‏فرمايد و من عجز عن الصّوم فليتصدّق بمدّ، كسى كه نمى‏تواند روزه بگيرد فليتصدّق بمدّ، ما از كجا كشف مى‏كنيم كه صوم عاجز ملاك دارد. عاجزى كه اصلاً نمى‏تواند که هلاك نفس مى‏آورد صوم، آن صوم اصلاً محرم است، چه ملاكى دارد آن صوم؟ لو فرض از اين شخص موجود بشود صوم، آن صوم چه مطلوبيتى دارد، چه ملاكى دارد؟ اين جعل بدل اضطرارى لازم نيست براى اينكه ملاك مى‏خواهد يك خورده‏اش استيفاء بشود، نه، ربّما شارع كه جعل بدل مى‏كند چونكه آن كسى كه متمكن است بر آن فعل اختيارى او امتثال مى‏كند و ثواب گيرش مى‏آيد. اين كسى كه عاجز است خوب آن تكليف را كه ندارد، ولكن ثواب هم ندارد، چون كه اين چيزى را امتثال نكرده است، شارع به جهت اين كه لطف و مرحمتى بكند ربّما فعل ديگری که مصلحت دارد كم يا بيشتر يا مساوى ولو در ظرفى كه آن فعل مصلحت ندارد اين مصلحت را دارد. امر به تصدّق مى‏كند به طعام كه اين هم ثواب گيرش بيايد. اين بدل جعل كردن لازمه‏اش اين نيست كه ملاك مبدل مطلق است. و چون كه از اين شخص به فوت مى‏رود شارع مى‏خواهد يك مقدارش استيفاء بشود. اين نه آيه دارد و نه روايت، اين در امثله عرفى مى‏شود ولكن در احكام‏ شرعيه اينجور نيست. ربّما شارع جعل البدل مى‏كند به ثواب اينكه ثواب گير عاجز هم برسد، چون كه آن شخص عاجز اصل فعل را اتيان نكرد و مكلّف نشد ثوابى گيرش نمى‏آيد، شارع به جهت ثواب گير آمدن اين يك تكليف بدل را مى‏كند كه او را نتوانست اين را اتيان بكن، البته آن فعل ديگر هم بايد ملاك داشته باشد، امّا با بود آن ملاك فعل اول هم بر اين عاجز ملاك دارد كه ايشان ادعا مى‏كند كلّا و حاشا اينجور نيست، ظهور خطاب اينجور نيست، در آن خطابات عرفيه قرينه خارجيه است كه صحبت ثواب و اينها آنجا نيست، صحبت ملاكات است، بدان جهت امر مى‏كند.

بررسی شاهد دوم

و امّا شاهد دومى كه در كلامش مرحوم حكيم ذكر كرده است. ايشان فرموده است اگر ملاك در آن وضوء و غسل تام نشود كه حتى عند عدم التمكن هم ملاك دارد پس چرا مكلّف به تيمم قصد بدليت مى‏كند؟ قصد مى‏كند بر اينكه من تيمم را بدل از وضوء اتيان مى‏كنم، اگر وضوء ملاك ندارد محبوبيتى از اين شخص ندارد، چون كه ايشان ملتزم است بر اينكه امر به تكليف غير مقدور عيبى ندارد در صورتى كه شارع بر او بدل جعل كند، امر به فعل غير مقدور مانعيتى ندارد محذورى در او نيست در صورتى كه امتثالش ممكن باشد، امتثالش چيست؟ به جهت اينكه شارع جعل بدل كرده است، مثل موارد حديث لا تعاد، چه جور مى‏گفتيم كه امر صلاتى هست آنى كه انسان اتيان كرده است ناقصاً اين بدل از متعلق تكليف است، خود متعلق تكليف نيست، چون كه نسيان و اينها نمى‏تواند در موضوع تكليف و در متعلق تكليف اخذ بشود، جزئى را كه ناسياً ترك مى‏كند نمى‏تواند نسيان و ذُكر را بگوييم جزء، جزء اختيارى است، جزء نمى‏تواند جزئيتش مقيّد به اختيار و عدم النسيان بشود يا به نسيان بشود، تكليف مال مطلق الصّلاة است از همه یکسان است ناسى باشد يا ذاكر باشد، صلاة تام را مى‏خواهد، اين صلاة تامى كه هست، همه را به او تكليف كرده است حتّى اين شخصى را كه در نمازش عصيان كرده است، آن صلاة تام را خواسته است، و اين قابل امتثال است. چرا؟ چون كه جعل بدل كرده است شارع، چون كه جعل بدل كرده است آن فاقد بدل است اين عيبى ندارد، بدان جهت ايشان مى‏گويد ايشان كه در ما نحن فيه فرموده اذا قمتم الی الصّلاة اين تكليف مال همه است مطلق است، عاجز باشد يا قادر، همه بايد غسل كنند. همه بايد وضوء بگيرند. عاجز باشد يا قادر، منتهى عاجز را چه جور اين اطلاق مى‏گيرد؟ مى‏گويد چون كه مقيد ندارد اطلاق دارد، خوب اين اطلاق را چه جور مى‏شود حفظ كرد، تكليف به ما لايطاق لازم مى‏آيد؟ مى‏گويد نه بدل جعل شده است، چون كه بدل جعل شده است در ما نحن فيه اطلاق به او حفظ مى‏شود مثل آن موارد.

اين فرمايشى كه ايشان فرموده است معنايش دو تا شد:

 يكى اينكه اگر جعل بدل بشود، تحفظ به اطلاق عيبى ندارد، ممكن است در صورت عجز آن مأمور به اولى و متعلق تكليف اولى اطلاقش حفظ بشود چون كه جعل بدل شده است، دوّمى اين است كه مكلف كه قصد بدليت مى‏كند اين قصد بدليت لازمه اطلاق الملاك است، اگر اطلاق تكليف هم لازمه‏اش نباشد لازمه‏اش اطلاق ملاك است.

امّا حرف اوّلى اگر ما آن حرف را قبول كرديم كه اطلاق را شارع مى‏تواند تحفظ بكند در جايى كه جعل بدل مى‏كند براى آن مأمور به، اگر اين را قبول كرديم اين در جايى است كه بدل قابل امر نباشد، مثل باب ناسى همين جور است كه ناسى را نمى‏شود به بدل امر كرد. بحث‏ها بايد در اصول فصل بشود. آنجا آن بدلى كه قابل تكليف نيست فقط شارع آنجا مسقط تكليف قرار داده است. آن جاها عيبى ندارد تكليف اطلاقاش مى‏ماند. چون كه اتيان به بدل خودش امتثال آن تكليف است، مفروض اين است كه شارع جعل بدل كرده است بر متعلق التكليف، و امّا در جايى كه بدل خودش قابل امر است و امر هم دارد اينجا اطلاق معقول نيست، چون كه امر كرده است به آن كسى كه مكلّف است وضوء و غسل بگيرد آن كسى كه عاجز است امر به تيمم كرده است فتيمموا صعیدا طیبا، امر به تيمم كرده است، امر كرده است به صلاة مع التيمم، با امر به صلاة مع التيمم براى فاقد. امر به صلاة مع الوضوء و غسل معنا ندارد. بدان جهت است كه مرحوم نائينى[3] مى‏گويد در ذيل كه گفت «فان لم تجدوا ماءاً و تيمموا» اين قرينه است كه آن امر اولى مقيد است به آن كسى كه‏ فاقد الماء نباشد، يعنى واجد الماء باشد متمكن بوده باشد، پس اگر ما قبول هم كرده باشيم كه در ساير موارد جعل البدل مى‏تواند مولا به اطلاق تكليف تحفظ كند چون كه جعل بدل كرده است، اين در مواردى است كه بدل قابل امر نباشد، مثل مسأله حديث لاتعاد با آنی كه انسان در حال نسيان اتيان مى‏كند، و امّا در آن مواردى كه بدل خودش قابل امر است و امر هم كرده است به او، آنجا تحفظ به اطلاق به اطلاق آن مأمور به اولى معنا ندارد، پس اين حرفش كه تحفظ به اطلاق امر مى‏شود امر به تيمم براى عاجز آن اطلاق امر به وضوء و غسل را تقييد نمى‏كند، اين حرف درست نيست، اين جا جايش نيست، آن قاعده‏اى كه جعل بدل موجب مى‏شود تحفظ به اطلاق امر بشود آن جايى است كه جعل البدل قابل امر نباشد، فقط جعل مسقطيت است او، آنجا اطلاق امر اولى مى‏ماند، حديث لا تعاد و مواردش را يادتان باشد، آن موارد است، مثل ناسى و اينها، که فعل ناسى نمى‏تواند متعلق امر بشود جعل بدل مى‏شود، آنجا امر به صلاة در اطلاقش مى‏ماند، و امّا در مثل المقام فلا.

امّا اين قصد بدليت كه ايشان فرمود، خيلى عجيب است از ايشان. مى‏گوييم يا مرحوم حكيم مگر در مواردى كه شارع به بدل امر مى‏كند -كه اسمش را ما بدل مى‏گوييم و الاّ در لسان ادله كه بدل نيست-، قصد بدليت مگر معتبر است، يك مثال را خودش فرموده است اصلاً، شارع گفته است اذا كنت فى حالٍ لا تقدر على القيام فى صلاتك فصل جالسا، همين است ديگر، صلاة جالساً بدل است از صلاة قائماً در صورتى كه انسان قدرت بر صلاة قياماً ندارد، مگر صلاة جالس بايد قصد كند كه من عوض آن قيام جلوس كردم و عوض صلاة قائماً اين صلاة را مى‏آورم؟ نه قصد مى‏كند بر اينكه صلاتى را كه واجب است بر من اتيان مى‏كنم، اصل توى ذهنش هم نيست كه قادر بودم بايد قيام كنم، حواسش پرت است، همين را اتيان مى‏كند، چون كه دو تا پاهايش هر دو شلل شده است نشسته است و فكر خودش را مى‏كند، مگر قصد بدليت معتبر است؟ در باب تيمم كه بعضى‏ها قصد بدليت گفته‏اند، اين منشأش حرف ديگر است، جماعتى ملتزم شده‏اند كه تيمم بدل از وضوء با تيمم بدل از غسل دو تا تيمم است، دو طبيعت است، مثل صلاة الصّبح و نافله صلاة الصّبح، شما كه قبل از صلاة صبح قصد مى‏كنيد من نافله صبح را اتيان مى‏كنم، نافله صبح با صلاة صبح هيچ فرقى ندارد هر دو دو ركعت است هيچ فرقى ندارند، مع ذلك مى‏گوييم اينها دو تا طبيعت هستند، يعنى به قصد نافلة الصّبح يك طبيعت مى‏شود و به قصد صلاة الصّبح و فريضة الفجر طبيعت ديگر مى‏شود، عنوان قصدى مى‏گويند، كه اين دو طبيعت است به عنوان قصدى، اين را از كجا فهميده‏ايم؟ از رواياتى فهميده‏ايم كه من قدّم فريضة الفجر على نافلته كسى كه فريضه فجر را مقدّم بر نافله كند، اگر فريضه فجر با نافله فجر دو تا طبيعت نباشند تقديمش ممكن نيست، چون كه هر دو ركعتی را كه اول خوانده است آن مى‏شود نافلة الفجر، هر كدام را بعد خوانديم مى‏شود فريضة الفجر، چون كه نافله قبل فریضة الفجر است، اين كه شارع مى‏گويد من قدّم فريضة الفجر على نافلته معلوم مى‏شود كه صلاة صبح خودش يك عنوانى است. فعل را فعل آخر مى‏كند. اين را مى‏گويند عنوان قصدى. جماعتى ملتزم شده‏اند تيمم بدل از وضوء با تيمم بدل از غسل دو تا طبيعت هستند. خوب دو تا طبيعت هستند هر جا كه دو تا طبيعت شد من اگر بخواهم يكى را موجود بكنم كه عنوان قصدى هستند هر دو، چون كه به قصد دو تا شده‏اند، من اگر بخواهم قصد كنم يكى را موجود كنم بايد چه كار كنم؟ بخواهم اگر نافله صبح را اتيان بكنم بايد چه كار بكنم، بايد قصد كنم ديگر، چون كه به قصد دو تا طبيعت مى‏شود، اين به جهت اين است يا مرحوم حكيم كه آنجا گفتم بايد قصد بدليت بشود، ، بنا بر اين قول كه دو طبيعت هستند اگر گفتيم بر فاقد الماء اصل وضوء و غسل ملاك ندارد بايد قصد بدليت بكند، چون كه دو طبيعت هستند اينها، هر كدام را اتيان مى‏كند باید قصد كند او را، بدان جهت در صلاة جلوساً و صلاة قياماً قصد لازم نيست، و كيف ما كان در ما نحن فيه چون كه غير واجد الماء امر به وضوء و غسل ندارد. امر مقيد شده است به واجد الماء، و بما اينكه در ما نحن فيه اين شخص واجد الماء نيست يعنى متمكن نيست‏ از استعمالش، چون كه حرام است تصرف در اناء غصبى متمكن از وضوء و غسل نيست، بدان جهت امر وجوبى ساقط است، امر وجوبى نمى‏تواند على الاطلاق باشد، ترتّباً قائل به ترتّب مى‏گويد، اگر كسى قائل به ترتّب هم نشد چون كه راهى بر ملاك نداريم چون كه امر ندارد، امر مال واجد الملاك است، ما ملاك را از امر كشف مى‏كنيم، فاقد الماء يعنى غير متمكن ملاك دارد اين اگر امر ترتّبى ممكن شد، از امر ترتبى كشف مى‏شود، امر ترتّبى هم ممكن نشد از آن ادله استحبابى كه ديروز گفتم آنها موضوعشان تمكن عقلى است استحباب وضوء و غسل بر محدث از آنها كشف مى‏شود، و امّا اينها نباشد خود كشف ملاك يك راه ديگرى داشته باشد كه ايشان پيموده‏اند، ظاهراً آن راه بن بست است و جايى نمى‏رساند انسان را، هذا كلّه در صورتى كه وضوء بالاغتراف بوده باشد از اناء مغصوب.

 و امّا اگر بالارتماس شد، كسى ديد كه ديگ بزرگى است، مال غصبى است، پر از آب كرده‏اند چون كه گفته بودند لوله‏ها قطع مى‏شود گفتنند عيب ندارد راضى نيست عيبى ندارد، بياور ما آب مى‏ريزيم، آب ريخت و ديگ هم ديگ بزرگى است و يك خورده هم سرش خالى است، بعد مى‏خواهد اين شخص وضوء بگيرد از آن آبى كه آب ملك خودش است و لكن اناء غصبى است، مرحوم حكيم اينجور فرموده است، فرموده است تارة اناء كبير مى‏شود و طورى مى‏شود كه انسان وقتى كه صورتش را مى‏برد به قصد غسل الوجه به آن آب مى‏زند آب اصلاً موج نمى‏خورد، چون كه اناء بزرگ است، ديگ بزرگى است هيچ تكان نمى‏خورد، ايشان اينجا فرموده است كه در ما نحن فيه بعيد نيست كه بگوييم بر اينكه وضويش صحيح است، چرا؟ چون كه در ما نحن فيه وضوء وجودى دارد كه با اين وضوء محرم موجود نشده است، چون كه محرم تصرف در اناء است نه تصرف در ماء، و مفروض اين است كه اين شخص تصرف در اناء نكرده است، بله سابقاً كه به زن و بچّه‏اش گفت كه اين ديگ را پر كنيد پر كرد و نگه داشت آن تصرّف است، وضويش تصرف در اناء نيست، چون كه وضويش ولو به ارتماس هم بوده باشد تصرف در اناء نيست، وضويش صحيح مى‏شود، از وضوء متمكن است، چون كه وضوء را مى‏تواند بگيرد بدون اينكه خلاف شرعى را مرتكب بشود، ايشان اينجور فرموده است.

عرض مى‏كنم بر اينكه مى‏بينيد بر اينكه اين حرف درست در نمى‏آيد، بدان جهت آن همسايه مى‏پرسد كه به سر آن ديگ چه مى‏آورى فلانى؟ مى‏گويد كه وضوء مى‏گيرم سرش بلا در نمى‏آورم، اين تصرف در ديگ است عرفاً، اين استعمال در ديگ است، وضوء گرفتن بالارتماس در آن ديگ استعمال ديگ است، اين اشكالى ندارد، انّما الكلام اين است كه تركيب اتّحادى است يا انضمامى، ظاهر كلمات اين است كه اگر ارتماساً وضوء بگيرد تركيب ما بين وضوء و ما بين تصرف ملك الغير اتّحادى مى‏شود، خود اين فرو بردن صورت به آن آب كه در ديگ است تصرف در ديگ است و خودش هم غسل الوجه و اليدين است، چون كه تركيب اتّحادى هست بدان جهت اين وضوء محكوم به بطلان است، مى‏دانيد اگر وضوء محكوم به بطلان بشود تركيب اتّحادى باشد، ديگر فرقى ما بين العلم و الجهل نمى‏كند، چه بداند ديگ مال مغصوب است و چه نه، بيچاره همسايه بود وارد شد و خيال كرد كه اين ديگ مال خود صاحب خانه است. وضوء گرفت ارتماساً بعد معلوم شد كه ديگ مال مردم بود، اگر تركيب تركيب اتّحادى بوده باشد بايد وضوء و غسل محكوم به بطلان بشود، ولكن ما با اين نظريه مخالف هستيم، مى‏گوييم بر اينكه تركيب تركيب اتّحادى نيست، ولو ارتماساً وضوء بگيرند تركيب اتّحادى نيست، چرا؟ براى اينكه وضوء حقيقتش وصول الماء به اعضاء است به وجه و يدين، اين وصول الماء حقيقتش وضوء است، امّا اينكه به آلتٍ انسان اين ماء را ايصال مى‏كند او خارج از وضوء است او مقدّمه وضوء است، آنى كه خود وضوء هست او عبارت از وصول الماء است به همان اعضائى كه هست، اسمش را تعبير مى‏كنيم وضوء به معناى مصدرى، او شرط صلاة است، وضوء اين است، غسل هم معناى مصدرى همين است كه شسته شدن من القرن الی القدم، اين است كه وصول الماء است، وصول الماء حرام نيست، آب مال خودش است، اين تصرّف در اناء كه به ادخال كردن وجه است در آبى كه تصرّف‏ در اناء حساب مى‏شود اين ادخال، اين ادخال و اخراج، اينها تصرف هستند، بدان جهت در ما نحن فيه تركيب انضمامى است و لكن تركيب انضمامى صحّت را فايده نمى‏دهد، باز وضوء و غسل محكوم به بطلان است، چرا؟ چون كه در تركيب انضمامى در علم اصول گفتيم ترتّب در جايى است كه فرض عصيان اهم حصول مهم نبوده باشد، يك وقت فرض عصيان الاهم كه شد مهم خودش در آن ظرف حاصل است، ديگر آن مهم قابل امر نيست، اينجا هم همين جور است، شارع مى‏گويد اگر بر اينكه تصرف كردى در اناء، تصرف ادخال العضو امساك العضو اخراج العضو، همه‏اش تصرف در مال الغير است در اناء است، حرام است اينها، اگر اين تصرفات را كردى وضوء بگير، خوب اگر اين تصرفات را كرده باشد وضوء موجود مى‏شود قهراً، چون كه آب مى‏رسد ديگر، چونکه ديگ پر از آب است، بما اينكه اگر اين اهم عصيان شد يعنى تصرف در اناء موجود شد به اين تصرفى كه تصرف در اناء است، هر تصرفى حرام است ديگر، اين تصرف این عصيان است ديگر اين موجود شد، فرض وجود این فرض وضوء است، بعد اگر بخواهد امر به وضوء بكند اين امر به تحصيل حاصل است، فقط نيّت وضوء مانده است، چون كه انسان دستش را بكند آب مى‏ رسد فقط نيت وضوء مانده است، خطاب امر به وضوء امر به ايجاد الغسل است نه اين نيت در غسل، بما انّه در مواردى كه تركيب انضمامى است و فرض عصيان الاهم ملازمه دارد با حصول المهم، به آن مهم امر كردن تحصيل حاصل مى‏شود، پس اين وضوء و غسل امر ندارد و بدان جهت حكم به بطلان او مى‏شود، و الحمد الله ربّ العالمين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص155.

[2] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص159.

[3] ر. ک: میرزا محمد حسين نائينی، کتاب الصلاة، تقرير: محمدعلی کاظمی، (دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسين قم، چ1، ت1411)، ج1، ص270.