درس چهارصد و چهل و هشتم

حکم اوانی

مسألة11: « لا فرق في حرمة الأكل والشرب من آنية الذهب والفضة بين مباشرتهما لفمه أو أخذ اللقمة منها‌ ووضعها في الفم ، بل وكذا إذا وضع ظرف الطعام في الصيني من أحدهما وكذا إذا وضع الفنجان في النعلبكي من أحدهما وكذا لو فرغ ما في الإناء من أحدهما في ظرف آخر لأجل الأكل والشرب لا لأجل نفس التفريغ فإنَّ الظاهر حرمة الأكل‌ ‌والشرب لأنَّ هذا يعدُّ أيضاً استعمالاً لهما فيهما ، بل لا يبعد حرمة شرب الشاي في مورد يكون السماور من أحدهما وإن كان جميع الأدوات ما عداه من غيرهما ، والحاصل أنَّ في المذكورات كما أنَّ الاستعمال حرام كذلك الأكل والشرب أيضاَّ حرام . نعم ، المأكول والمشروب لا يصير حراماً فلو كان في نهار رمضان لا يصدق أنـَّه أفطر على حرام وإن صدق أنَّ فعل الإفطار حرام وكذلك الكلام في الأكل والشرب من الظرف الغصبي »[1].

ادامه مباحث گذشته

در اين افطار على الحرام نكته‏اى باقى مانده است، او را متذكر مى‏شوم. اگر كسى ملتزم بشود كه افطار على الحرام موجب كفّارة الجمع است و اين را ملتزم بشود كما التزم به المشهور اين در صورتى است كه آنى كه به او عنوان مفطّر يا مفطر اطلاق مى‏شود كه مفطر صوم است قطع نظر از عنوان افطار بايد محرّم بشود. وقتى كه خود او قطع نظر از عنوان الافطار محرم شد، آن وقت افطار، افطار على الحرام مى‏شود، و امّا در جايى كه عنوان حرام به خود آنى كه عنوان مفطّر منطبق مى‏شود خود حرام به او منطبق نيست، ولكن حرام با او موجود مى‏شود. چيزى كه عنوان مفطّر به او منطبق است حرام با او موجود مى‏شود كه عنوان مفطّر به خود آنى كه مفطّر است لا ينطبق، عنوان حرام قطع نظر از عنوان افطار، ولكن قطع نظر از عنوان افطار حرام ديگرى با اين مفطّر موجود مى‏شود، مثال ذلك كه مثال واضح بشود. در تابستان طرف صبح شخص رفته است پشت بام و هوا هم خيلى گرم است تابستان است، اين آب تانكر هم در پشت بام است و پر از آب است. مى‏گويد من يك ارتماسى در اين آب بكنم در ماه رمضان كه ارتماس فى الماء مبطل صوم است مفطّر است، مى‏گويد اينجور ارتماس قضاء ندارد امّا صوم قضاء دارد. ما بخواهيم ارتماسى بكنيم، و اين تانكرى كه پر از آب است لبه پشت بام است. اين اگر برود روى تانكر ارتماس كند آبش سرازير مى‏شود و مى‏ريزد به خانه همسايه‏اش، آن همسايه هم شخصى است كه اصلاً راضى نيست يك قطره‏اى از آن آب به خانه‏اش بريزد، از آن كسانى است كه خيلى دنيا را دوست دارد، خودش هم قبلا گفته است، اين شخص رفت و ارتماس كرد در ماه رمضان آب هم سرازير شد و جيغ آن زنکه هم بلند شد که خانه‏ام را خراب كردى، بر اين شخص كفاره جمع واجب نيست، و ذلك براى اينكه آنى كه عنوان مفطّر به او منطبق است او ارتماس است، ارتماس حرمتى ندارد، عنوان افطار فقط حرام است، به ارتماس فى الماء حرام نيست، آنى كه قطع نظر از عنوان افطار حرام است صبّ الماء فى ملك الغير تصرّف در ملك الغير است. آن صبّ الماء عنوان مفطّر به او منطبق نيست، ولو او موجود مى‏شود صبّ الماء با عنوان مفطّر كه ارتماس فى الماء است، ولكن خود ارتماس ماء خودش محرّم نيست. محرّم آن صب است كه با اين ارتماس آن صب ايجاد مى‏شود، اين سبب او است، اين سبب حرمتى ندارد. آنى كه محرّم است مسبّب است. على ذلك بر اين شخص فقط يك كفاره واجب است، كفاره جمع واجب نيست. اين مثالى كه گفتم اين واضح واضح بود، امّا در بعضى مثال‏ها فقيه بايد دقّت كند، مثل چه؟ مثل اينكه شخصى قسم به خداوند خورده بود كه من بعد از اين پنير نخواهم خورد. قسمش منعقد مى‏شود، چون كه مكروه است خوردنش، خصوصاً با اين شورى كه دارد فعلاً خودش مكروه است با اين شورى كه خودش هم مضر است. حلفش منعقد مى‏شود، در ماه رمضان ديد خيلى گرسنه‏اش است. روزه است و خيلى گرسنه است ديد كه بابا خدا كريم است بگذار اين روز را بخوريم. گفت بچّه پنير و نان را بياور ببينم. پنير و نان را خواست و با او افطار كرد كه قسم خورده بود پنير نخورد، و با او افطار كرد، با آنى كه قسم خورده بود آن را هيچ وقت تناول نكند با او افطار كرد، در ما نحن فيه آنى كه واجب است بر اين شخص يك كفاره بيشتر نيست، كفاره جمع واجب نيست، چرا؟ براى اينكه اين افطر على الحرام نيست، اكل پنير ولو مشروع نيست، اما اكل‏ پنير حرام نيست، اكل پنير ترك واجب است. چون كه حلف كرده است وفاء به حلف مثل وفاء به نذر واجب است، بايد به حلفش وفاء كند، آنى كه واجب است وفاء بالحلف است، اين وفاء به حلف را كه هست ترك كرده است، و امر به شى‏ء نهی از ضد عام نمى‏كند، خصوصاً كه نهیش نهى مولوى بوده باشد، آنهايى هم كه گفته‏اند نهى مى‏كند، نهى، نهى غيرى است، نه نهى حرمت نفسى، اين كه دارد بر اينكه من افطر على حرامٍ، معنايش اين است كه آنى كه خداوند او را حرام كرده است يعنى به حرمت نفسيه، او را حرام كرده است و از محرّمات قرار داده است به او افطار كند، كه عنوان افطار به فعلى بوده باشد كه آن فعل لولا الافطار حرام است، اين اكل پنیر لولا الافطار حرام نيست، ترك واجب است چون كه بايد به حلفش وفاء كند، يك چيزى هم بگويم كه متوجّه باشيد، اگر ما ملتزم شديم كه اضرار بالنّفس على الاطلاق حرام است، فرقى نمى‏كند اضرار بالنّفسى بوده باشد كه جنايت بر نفس حساب بشود مثل انگشتش را بريدن، چشمش را كور كردن، گوشش را كر كردن، يا جنايت بر نفس حساب نشود او، مثل اينكه مثلاً كارى مى‏كند كه يك روز سر درد مى‏گيرد، او هم اضرار بالنّفس است، اگر گفتيم اين هم حرام است، مكلّف كه مكلّف به صوم است و صائم است در ماه مبارك طعامى خورده است كه آن طعام اضرار بالنّفس است، يعنى با او اضرار بالنّفس مى‏شود، چه اضرار بالنّفس به نحو جنايت كه حرام است قطعاً، يا اگر گفتيم مطلق اضرار بالنّفس حرام است اضرار بالنّفس است. طعام اينجورى را خورد، در ماه مبارك طعامى را كه مضر به نفس است او را خورد، خوب اين چه كفاره‏اى بر او واجب است؟ مرحوم سيّد يزدى در باب صوم فتوا داده است كه كفاره جمع بايد بدهد، ولكن نه، كفاره جمع واجب نيست. چرا؟ چون كه آنى كه عنوان مفطّر به او منطبق است اكل است، اكل مفطّر است، چه مضر باشد و چه غير مضر بوده باشد، اكل خودش عنوان مفطّر است، با اين اكل اضرار بالنّفس موجود مى‏شود، خود اين اكل اضرار بالنّفس نيست، اضرار بالنّفس با اين اكل موجود مى‏شود، اكل سبب او است، چرا؟ چون كه ضرر نقص است در نفس يا در عرض يا در مال كه آن عرض و مال فعلاً محلّ كلام ما نيست، اين ضرر نقص است. اضرارى كه هست ايجاد نقص است. فرق ما بين ضرر و اضرار فرق ما بين ايجاد و وجود است. چه جور ايجاد و وجود يك شى‏ء هستند در خارج، و لكن فرقشان اعتبارى است. اسناد هستى را به شيى بدهيم مى‏شود وجود و موجود، و اگر اسناد آن وجود را به فاعل بدهيم مى‏شود ايجاد، ايجاد و وجود يكى است، اين ديگر از مسلّمات است، عرفاً هم همين جور است، نه اينكه فقط عقلا همين است بلکه عرفاً اينها يكى هستند تفاوتشان بالاعتبار است، پس اين تناول كه مى‏كند اين طعام را، اين اكل است، ازدراد طعام و ارسال به معده است، اين يك وجودى دارد، اضرار با اين اكل موجود مى‏شود كه همان ايجاد ضرر است كه آن وجود ضرر با ايجاد ضرر يكى هستند، تفاوتشان فرعى است، پس بدان جهت آنى كه عنوان مفطّر به او منطبق است كه اكل است او حرمتى ندارد، آنى كه حرام است كه اضرار بالنّف‏س اس، فعل توليدى است، چون كه در تكليف كافى است قدرت بر شى‏ء مع الواسطه، اين اضرار بالنّفس او محرّم است، اضرار بالنّفس از مفطّرات نيست، آنى كه شارع او را حرام كرده است او اضرار بالنّفس است او مفطّر نيست، آنى كه عنوان مفطّر به او منطبق است او اكل است، او خودش حرمت ندارد، فقط مقدّمه است، يعنى مقدّمه سببى، و در بحث خودش هم گفته شده است كه حرمت وقتى كه رفت روى آن مسبّب كه آن مسبّب مبغوض شد اين سببش حرام آخر نيست، اگر كسى گفت مقدّمه حرام هم حرام است او حرمت غيرى مى‏گويد، كه ما هم ملتزم نيستيم، و الاّ حرمت نفسى ندارد، حرمت نفسى مال مسبّب است.

 سؤال...؟ در افعال توليدى همان اسباب و مسبّبات است ديگر، مسبّب، مبغوض شارع آن زهوق روح ازهاق روح از بدن است خود را كشتن است، آنى كه از پشت بام خودش راپرت مى‏كند او سبب است بر ازهاق الرّوح، آن مبغوض قتل نفس و ازهاق است، بدان جهت اگر اتّفاقاً افتاد و نمرد، افتاد روى يك گونى پنبه، او حرمتى را مرتكب نشده‏ است، تجرّى بوده است فقط، آنى كه مبغوض است مسبّب است و مسبّب عنوان مفطّر را ندارد فاحفظوا، سؤال؟ آقا صاحب معالم گفته است قدرت مع الواسطه كافى است در تكليف، سؤال؟ نه، حرمت روى همانى كه مقدور مع الواسطه است روى او مى‏ماند كه مسبّب است، تكليف به غير مقدور جايز نيست روى لغويّت است، اگر مسبّب مقدور است ولو بالسبّب تكليف به او لغو نيست.

 على هذا الاساس اینی که می گویم درست حفظ کنید. آنى كه عنوان مفطّر به او منطبق است كه عنوان اكل است او حرام نيست. حرمت به او نرفته است قطع نظر از عنوان افطار. آنى كه حرمت به او رفته است او اضرار النّفس است كه اضرار النّفس عنوان مفطّر ندارد. بدان جهت اين كفاره جمع ندارد، بله، اگر كسى از روايات استفاده كرد كه اصل تناول ما يضرّ الجسم كه در روايتى كه كلينى قدس الله نفسه الشّريف در قاعده لا ضرر بيان كرديم، كلينى قدس الله نفسه الشّريف ذكر كرده است كه در آن روايتى كه خداوند ميته را حرام كرده است دم را حرام كرده است به جهت اين كه اينها ضارٌّ بالجسم هستند، كسى از آن روايات استفاده بكند -كه نمى‏شود ها در قاعده لا ضرر گفتيم- كسى از آن روايت استفاده بكند كه اصل تناول ما يضرّ بالجسم و البدن خودش يكى از محرّمات شرعيه است. خودش حرام نفسى است. خود تناول چه جور تناول الميتة حرام است و تناول دم حرام است. تناول ما يضرّه الجسم خودش از محرّمات است. محرّمات نفسيه است. اضرار بالنفس و اينها را بگذار كنار، خود تناول المضر حرام است. كسى اگر اين را ملتزم شد بايد كفاره جمع بدهد، كسى كه مضر به جسم را تناول كرده است چون كه حرام را مرتكب شده است، و امّا كسى اين را قبول نكرد كما اينكه قبول نكرديم و گفت اضرار بالنّفس حرام است و آن اضرار بالنّفس را هم از قاعده لا ضرر و لا ضرار، -ضرار يعنى اضرار جايز نيست حتّى به نفس- يا از او استفاده كرد و يا ملتزم شد كه اضرار به نفسى كه جنايت است او حرام است، عرض مى‏كنم بر اينكه على هذا الاساس اين را بايد حساب كرد، و لعلّ صاحب العروه قدس الله نفسه الشّريف در باب صوم فتوا داده است تناول الطعام المضر موجب كفّارة الجمع است، لعلّ مسلكش اين است كه تناول المضر به جسم خودش يكى از محرمات است در شرع، اين هذا كلّه نكته دقيقى است، اين را نگوييد كه عرف فرقى نمى‏گذارد ما بين اینکه تناول المضر حرام باشد يا اضرار بالنّفس حرام باشد، عرض كردم آنى كه عرف او را حالى نمى‏شود در او دقّت اعتبار ندارد، و امّا آن تسامحى كه به عرف بگويى، مى‏گويد بله همين جور است كه شما مى‏گوييد آن دقّت بايد بشود، مگر در جاهايى كه دليل خاص داريم يا قرينه عامّه داريم بر خلاف، كه آن موارد را هم امروز ان شاء الله مقدارش را ذكر مى‏كنم در آن فروعات بعدى، به عرف بگوييم كه ضرر معنايش چيست؟ از عرف گرفته مى‏شود ضرر به معنی النّقص، مى‏گوييم اضرار چيست؟ اضرار یعنی این را ايجاد كردن، ايجاد با وجود فرقش چيست یا عرف؟ يك خورده فكر مى‏كند و مى‏گويد ايجاد و وجود يكى است ديگر، شى‏ء را كه فاعل ايجاد مى‏كند هم آن شى‏ء موجود است و هم ايجاد است، پس آنی كه اكل است او ايجاد ضرر نيست او ايجاد سبب است، ايجاد سببى است كه آن سبب هم ضرر را موجود مى‏كند كه اضرار مى‏شود، بدان جهت در ما نحن فيه روى اين حساب مى‏شود، آنى كه در تنقيح دارد او هم حرفش همين است كه خدمت شما گفتيم، آن عبارت، عبارت درستى نيست، آنى كه مرادش است همين است كه خدمت شما عرض كرديم، على هذا الاساسى كه هست اين مسأله تمام شد.

عاصی بودن آمر به ريختن چای از ظرف طلا و نقره و مجری و شارب

مسألة12: « ذكر بعض‌ ‌العلماء أنـَّه إذا أمر شخص خادمه فصبَّ الشاي من القوري من الذهب أو الفضة في الفنجان الفرفوري وأعطاه شخصاً آخر فشرب فكما أنَّ الخادم والآمر عاصيان كذلك الشارب لا يبعد أن يكون عاصياً ويعد هذا منه استعمالاً لهما ».‌[2]

 مسأله ديگر اين است كه مى‏فرمايد بعض العلماء اينجور ذكر كرده‏اند. اگر شخصى خادمش را امر كند آن چايى كه در قورى است آن قورى از ذهب است يا از فضّه است چايى را در قورى ذهب و فضّه دم كرده‏اند. خادمش را امر مى‏كند كه از آن قورى چاى بريز فلان كس تناول بفرمايد. آن كس هم نشسته است و مى‏بيند نه اينكه جاهل به اين است كه اين چه جور است. نه مى‏بيند قورى طلا را و يا قورى نقره را. آن خادم هم چايى را از قورى طلا يا نقره صب مى‏كند در فنجانى كه از فرفورى است يعنى از چينى است. آن فنجان چينى را مى‏گذارد جلوى مهمان، مهمان هم برمى‏دارد مى‏گويد نه، عجب چاى خوبى است، عطرش مشام ما را مى‏گيرد قبل از خوردن، خورد، مى‏فرمايد ذكر بعض العلماء كما اينكه آمر كه چايى بريز به خادمش امر كرده است و آن خادم كه خودش مباشر چايى بوده است تا ريخته است كما اينكه هر دو تا اينها عاصى هستند. آن كسى كه شارب چايى است آن هم عاصى است. مرحوم سيّد مى‏فرمايد ولا يبعد، بعيد نيست كه او هم عاصى باشد. چرا؟ براى اينكه آن هم اناء ذهب و الفضّة را استعمال كرده است. آن كسى كه چاى را مى‏خورد اناء ذهب و الفضّة را استعمال كرده است، اين جور مى‏فرمايد.

يا ليت اين جور نمى‏فرمود، براى اينكه معلوم است آن كسى كه چايى مى‏خورد مى‏گويد كه فنجان فرفورى است و چاى هم كه چاى هند است، دم كرده‏اند و من مى‏خورم‏ فرفورى با طلا و نقره جمع نمى‏شود، من استعمال مى‏كنم انائى را كه فرض كنيد آن اناء از فرفورى است، كه همان فنجان است، يا ليت مرحوم سيّد اين جور مى‏فرمود، لانّه اكل من اناء ذهب و الفضّة، چون كه ديروز اين جور فرمود، فرمود اگر اناء ذهب و الفضّة در طريق اكل و شرب واقع بشود اكل و شرب در تمام آن موارد حرام است. ديروز گفت ديگر که بيان كرديم، بدان جهت فرقى نمى‏كند به مناسبت حكم و موضوع وقتى كه دليل داشتيم كه اكل و الشّرب در جايى كه اناء الذهب و الفضّة اگر اينجور روايتى داشتيم الاكل و الشّرب فيما اذا كان اناء الذّهب و الفضّة فى طريق ذلك الشّرب او الاكل محرّمٌ الاكل و الشّرب. اگر اينجور خطابى داشتيم كه ملتزم شد ايشان فتوا داد با آن عظمت به اين كبراى كلّى. اگر اين را گفت ديگر فرقى نمى‏كند اكل و شرب حرام است. چه به آن كسى كه آن طعام و شراب را خودش بخورد و يا كسى ديگر بخورد، آن اكل و شرب حرام است. چون كه به حسب فهم عرفى فرقى نمى‏كند. وقتى كه در سماور جوشاند چايى را دم كرد و در آن قورىِ كذا، اين اكل و شربش حرام است. فرقى نمى‏كند كه آن كسى كه خودش درست كرده است خودش بخورد يا كس ديگری كه مى‏داند اين اكل بر او حرام است، يا ليت تعليل مى‏فرمود كه لانّه اكل و شرب از چيزى كه مشروبى كه آن مشروب در طريق او اناء الذّهب و الفضّة بود، بايد اين جور بگويد، نه اين كه استعمال كرده است، استعمال نكرده است، خورده است چيزى را كه اناء الذّهب و الفضّة در طريق او است.

خوب ما كه گفتيم كه ما اين جور دليلى نداريم. اصلاً اكل و شرب حرام نيست. حتّى در جايى كه در كاسه ذهب و فضّه ترید را بخورد و دست بردارد. اكل حرام نيست. استعمال حرام است. اكل بما هو استعمالٌ حرام است. روى على هذا آن كسى كه شارب چاى است او عاصى نيست، چون كه او استعمال نكرده است، او حرمتى ندارد، انّما الكلام در آن آمر و خادم است، بلا اشكال خادم عاصى است، چرا؟ چون كه استعمال كرده است اناء الذّهب و الفضّة را در اكل خود يا اكل ديگرى فرقى نمى‏كند، او معصيت كرده است، آمر چرا حرام كرده است، مى‏گويند آمر تسبيب است، فعلش فعل تسبيبى است، انسان ببينيد خطاباتى كه ما در محرّمات داريم مثلاً انّما الخمر و المیسر و الا نصاب و الازلام رجسٌ من عمل الشّيطان فاجتنوا اهل العرف مى‏فهمد كه خمر خوردن وقتى كه حرام شد و از خمر اجتناب لازم شد فرقى نمى‏كند در حرمت كه انسان خمر را خودش بخورد يا به ديگرى بخوراند، شخص خودش خمر را نمى‏خورد، و حال آن كه كسى در خواب است مى‏رود و دهان او را باز مى‏كند و يك قاشق خمر مى‏ريزد به گلوى او، او هم كه خر خر كه مى‏كند مى‏برد به معده‏اش، اين چه جور است؟ مى‏گويند كه اين حرام است، بيدار هم باشد فرقى نمى‏كند همين جور است، اين تسبيب است، تسبيب حرام است، فرقى نمى‏كند ما بين خوردن و خوراندن، منتهى در تسبيب كه خوراندن حرام است در صورتى است كه آن شخصى كه او را مى‏خوراند او مكلّف بوده باشد، تكليف واقعى او را هم گرفته باشد، آن وقت اين تسبيب حرام مى‏شود، در ما نحن فيه آمرى كه هست آمر در ما نحن فيه تسبيب به حرام كرده است، چون كه استعمال اناء الذّهب حرام است، اين كه امر كرده است اين امر تسبيب است، و الاّ انسان آب نجس را بدهد بچّه بخورد، طعام نجس را بدهد بچّه بخورد عيبى ندارد، چون كه بچّه تكليف ندارد، گذشت سابقاً، بايد مكلّف بوده باشد او، نه مكلّف يعنى تكليفش منجّز بشود ها، اين نيست، او جاهل است او نمى‏داند، ولكن تكليفى داشته باشد به نحوى كه مثل آن بچّه نبوده باشد، بدان جهت اگر كسى مى‏داند كه اين طعام نجس است. خودش ديد موقع پختن كه بچّه بول كرد و دستش هم بولى بود و زد توى آن آش، من هم اين آش را گذاشتم جلوى آن مهمان، خودش مى‏داند نجس است، مى‏گويد نه گذاشتن طعام حرام نيست او تسبيب نيست، چرا؟ چون كه خودش مى‏داند، چون كه خودش مى‏داند اين اكل مستند به او است، من نخورانده‏ام، خودش خورده است، چون كه مى‏دانست نجس است حرام را، تسبيب در جايى است كه جهل داشته باشد، شما در ذهنتان نيايد كه اين جا كه اين آمر امر مى‏كند چايى را بريز به آن شخص، خوب او مى‏داند كه استعمال اناء الذّهب و الفضّة است ديگر حرام است، اين چه جور تسبيب موجود شد؟ تسبيب چند قسم است، همه‏اش حرام است:

 يك تسبيبى است كه ناشى از جهل مى‏شود، چون كه طرف جاهل است چون كه نمى‏داند طعام نجس است، خيال مى‏كند من مسلمان هستم و اين طعام انشاء الله پاك است ولكن من مى‏دانم كه نجس است و مى‏گذارم جلوى مهمان، اين تسبيب است، تسبيب ناشى شده است از جهل آن طرف، آن جاهايى كه تسبيب ناشى از جهل بشود، با وجود علم ديگر تسبيب نيست و از باب تسبيب حرام نمى‏شود، مثل آن جايى كه نجاست تام را بگويد، و امّا ربّما تسبيب ناشى از اكراه و اجبار مى‏شود، او خادم من است، اگر نكند يك سيلى محكم تا بيست و چهار ساعت گوشش درد مى‏كند، اين خوف من الضّرر چون كه امر من واجب الاتباع است بر او خوف ضرر دارد، اين امر خودش اكراه است، اينجا اكراه ناشى نشده است از جهل طرف، اينجا اكراه ناشى شده است از اينكه خوف ضرر بر مخالفت دارد، چون كه مكره است خادم است، بدان جهت در اين مواردى كه هست، چون كه راه فرار دارد. ممکن است بگوید من خادمى نمى‏كنم، خداحافظ، من رفتم، يا خادم هستم، ولكن شارع اين را حرام كرده است من استعمال نمى‏كنم. در اين صورت كما اينكه اين آمر او را اكراه مى‏كند حرام است و او راه فرار دارد و بر او حرام است، يكى هم تسبيب يكى هم مباشرة، استعمال مى‏كند آمر اناء را به تسبيب و آن يكى استعمال مى‏كند بالمباشره، بر هر دو حرام مى‏شود، بدان جهت اذا امر خادمه بصبّ الچاى و آن خادم راه فرار داشته باشد كه كما هو الفرض او كما اينكه عاصى است، اين شخص آمر هم عاصى است، چون كه تسبيب كرده است، و امّا آن كسى كه چاى را مى‏خورد او عاصى نيست.

ريختن مأکول و مشروب از ظرف طلا و نقره در ظرف ديگر برای تخلص از حرام

مسألة 13: « إذا كان المأكول أو المشروب في آنية من أحدهما ففرَّغه في ظـرف آخر بقصـد التخلّـُص من الحرام لا بأس بـه‌ولا يحرم الشرب أو الأكل بعد هذا».[3]

بعد ايشان يك مسأله ديگرى را كه مختصر است و مفيد او را متعرّض مى‏شوند. ايشان مى‏فرمايند بر اينكه فرض بفرماييد بر اينكه طعام يا شراب در اناء ذهب و فضّه بود. اين مى‏گويد كه آخوند نشسته بود در مجلس و گفت اين حرام است و آتش دارد. گفت بابا چرا استعمال مى‏كنيم اين اناء ذهب و فضّه را؟ آن آش را از آن اناء بريز و بياور بخوريم. به خادمش گفت. يا هر چه چايى توى اين قورى است بريز توى استكان بخوريم و اين قورى را بردار ببر، اين تفريغى كه هست، تفريغ كرده است طعام و شراب را از اناء الذّهب و الفضّة به قصد الاعراض عن اناء الذّهب و الفضّة، صاحب العروه در عبارتش مى‏فرمايد، بر اينكه اگر اين تفريغ به قصد الاعراض و به قصد ترك الاستعمال بوده باشد اين عيبى ندارد، اين استعمال اذا كان المأكول و المشروب فى آنية من احدهما أى الذهب و الفضّة ففرّغه فى ظرفٍ آخر در ظرف آخر تفريغ بكند به قصد تخلّص عن الحرام لا بأس به، تفريغ عيبى ندارد، و لا يحرم الاكل و شرب بعد هذا، بعد از اينكه طعام و شراب را مى‏خورد ديگر حرام نيست.

در اين اطلاق فرمايش ايشان اشكال است. يك وقتى مثل اين مثال است كه مى‏گويم قورى ذهب و فضّه چايى داشت و آنجا هم آخوندى آمده بود به مجلس كه اينها را ترساند از روز قيامت بابا اين چه كارى است كه مى‏كنيد، اين متاع الّذين لا يوقنون است آتش دارد، اين هم گفت كه بابا هر چه چاى هست بريز توى استكان‏ها و زود بخوريم و خلاص بشويم، اين ريختن به استكان‏ها هم حرام است. استعمال است. منتهى‏ مى‏گويند بعد از اين استعمال ديگر استعمال نخواهيم كرد، بريز بخوريم ديگر، قصد كه از استعمال خارج نمى‏كند اين ريختن را، قصد اينكه بعد از اين استعمال نخواهيم كرد بريز تمام بشود قورى چايى‏اش، اين درست نيست، و امّا بگويد كه باب برو يك قورى ديگر بياور اين چايى را بريز به قورى ديگر اين قورى را بيانداز، كه ريختنى است كه بر طريق استعمال نيست، يعنى استعمال متعارف اين اناء اين طريق ريختن نيست، استعمال متعارف اناء ريختن به استكان است از قورى، اما اينكه قورى را بريزند به قورى ديگر، آب سماور را بريزند به سماور ديگر كه بابا اين سماور را بردار اين ترك الاستعمال است، بدان جهت قيد بايد زد در جايى كه افراغ بر خلاف متعارف استعمال در اكل و شرب شد مثل ريختن آب سماور به سماور ديگر، قورى ديگر بياور اين قورى را بردار، بريز در آن قورى اين قورى را بردار و امثال ذلك شد همين جور است، اين ريختن‏ها استعمال نمى‏شود، آنية الذهب و الفضّة در اكل و شرب قطع مى‏شود، اما اگر استعمال، استعمال متعارفى بوده باشد كه زود بريز بخوريم تمام كنيم اين از استعمال محرم خارج نمى‏كند، قصد التخلص به تنهايى بمجرده كافى نيست در قطع الاستعمال، بايد استعمال بر خلاف متعارف بشود، و الحمد الله رب العالمين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص158.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص160.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص160.