درس چهارصد و چهل و نهم‏

حکم اوانی

مسألة 14: « إذا انحصر ماء الوضوء أو الغسل في إحدى الآنيتين‌فإن أمكن تفريغه في ظرف آخر وجب ، وإلا سقط وجوب الوضوء أو الغسل ووجب التيمم ، وإن توضَّأ أو اغتسل منهما بطل ، سواء أخذ الماء منهما بيده أو صبَّ على محلِّ‌ الوضوء بهما أو ارتمس فيهما ، وإن كان له ماء آخر أو أمكن التفريغ في ظرف آخر ومع ذلك توضّأ أو اغتسل منهما فالأقوى أيضاً البطلان ؛ لأنـَّه وإن لم يكن مأموراً بالتيمم إلّا أنَّ الوضوء أو الغسل حينئذ يعدُّ استعمالاً لهما عرفاً فيكون منهيّاً عنه ، بل الأمر كذلك لو جعلهما محلاً لغسالة الوضوء ؛ لما ذكر من أنَّ توضّيه حينئذ يحسب في العرف استعمالاً لهما . نعم ، لو لم يقصد جعلهما مصبّاً للغسالة لكن استلزم توضّيه ذلك أمكن أن يقال إنـَّه لا‌ ‌يعدُّ الوضوء استعمالاً لهما ، بل لا يبعد أن يقال إنَّ هذا الصبُّ أيضاً لا يعدُّ استعمالاً فضلاً عن كون الوضوء كذلك‌ ».[1]

حکم انحصار آب غسل يا وضو در ظرف طلا يا نقره

سيّد قدّس الله سرّه در عروه متعرّض مى‏شود لحكم الوضوء او الغسل من آنية الذّهب و الفضّة، مى‏فرمايد اگر ماء المكلّف منحصر بوده باشد به آبى كه در اناء الذّهب و الفضّة است، ماء، ماء مباح است و لكن فى آنية الذّهب و الفضّة، و منحصر است طهور مكلّف به آن آب، مى‏فرمايد اين دو صورت دارد:

 تارةً مكلّف متمكّن است آن آبى كه در اناء الذّهب و الفضّة است افراغ كند در ظرف آخر آن افراغى كه گفتيم قطع الاستعمال است، مثل اينكه فرض كنيد در كاسه ذهب يا در كاسه فضّه اناء هست، مى‏گويد بر اينكه اين آب را بريزم به كاسه ديگر برداشته بشود. قطع بشود احراز الماء در آنية الذّهب و الفضّة كه ايشان فرمود در صورتى كه افراغ بشود به قصد قطع الاستعمال و ترك الاستعمال و عرض كرديم افراغ بشود در انائى كه متعارف نيست افراغ در آن اناء، در جايى كه استعمال مى‏شود در اكل و شرب كما فى هذا المثال، مى‏فرمايد در اين صورت بر مكلّف اين افراغ متعيّن است، و روى اين اصل مكلّف مى‏شود به وضوء و غسل، چونكه متمكّن است از استعمال الماء، مفروض اين است كه ماء در آن انائى كه به او ريخته است، ماء است كافى به وضوء و غسل، حرامى را هم مرتكب نشده است، نه با وضوء و غسل و نه با مقدّمه وضوء و غسل، قطع كرده است حرام سابقى و استعمال محرّم سابقى را.

 و امّا اگر اين افراغ اينجورى ممكن نشد ظرف ديگرى نيست و نمى‏تواند افراغ كند به ظرف آخر به قطع الاستعمال، اگر بخواهد وضوء بگيرد يا غسل كند بايد از اين آبى كه توى اناء الذهب او الفضّة است از آن ماء اغتراف كند يا عضو را ادخال كند در اناء ارتماساً بشورد يا اناء را بردارد و صب كند به عضو آب را با آن اناء، اگر اينجور بوده باشد ايشان مى‏فرمايد در اين صورت اگر ماء منحصر بوده باشد وضوء و غسل باطل مى‏شود به اين نحو، چه به نحو الارتماس بشود ارتماس العضو فى الاناء، چه به صب الماء من الاناء بوده باشد و چه اغتراف باليد بوده باشد، وضوء و غسل در تمام اين سه صور باطل است و وظيفه‏اش تيمم است بايد تيمم كند، بعد مى‏فرمايد اگر ماء منحصر نشد به اين آبى كه در اناء ذهب و فضّه است كه افراغش هم به اناء ديگر ممكن نيست، ماء منحصر نيست، ماء ديگرى دارد، مى‏فرمايد در اين صورت ولو مكلّف به تيمم نيست بايد وضوء و غسل كند، ولكن وضوء و غسل را از ماء ديگر بايد بكند، و امّا از خود اين اناء وضوء و غسل گرفت چه جور در صورت انحصار وضوء و غسل باطل بود ارتماساً كان او صبّاً او اغترافاً باز وضوء و غسلش باطل است، بايد وضوء و غسل ديگر بكند از آن آب ديگر، تا اينجا مى‏فرمايد.

 بعد تعليل هم در عبارت ذكر مى‏كند، مى‏فرمايد به جهت اينكه در ما نحن فيه اين وضوء و غسل چه به نحو الارتماس بشود، چه به نحو الاغتراف بشود، چه به نحو الصّب، استعمال آنية الذّهب و الفضّة است و اين استعمال حرام است، يعنى وضوء استعمال است و اين وضوء حرام است، اين را اينجور مى‏فرمايد.

بعد منتقل مى‏شود به مسأله مصب كه فرض بفرماييد بر اينكه مرسوم است ديگر لگن از ذهب و فضّه است. وضوء مى‏گيرد روى فرش با آفتابه ولكن لگنى مى‏گذارند كه غساله ريخته بشود توى آن اناء، انائى كه مصبّ غساله وضوء يا غساله غسل به او ريخته مى‏شود او آنية الذّهب و الفضّة است، مى‏فرمايد آنجا هم مثل آن جايى است كه آب در آنيه ذهب و فضّه بشود فرقى نمى‏كند، اگر مصب طورى بوده باشد كه آنيه ذهب و فضّه بوده باشد در آن صورت نفس الوضوء استعمال آنية الذّهب و الفضّة است، باز وضوء باطل مى‏شود، مى‏فرمايد بله، اگر مثل اين لگن گذاشتن نبوده باشد، جايى وضوء مى‏گيرد كه قهراً آنجا سرازيرى است، آب مى‏رود به آن ظرف طلا يا نقره ريخته مى‏شود قهراً، اين شخص مصبّش قرار نداده است مثل آن لگن ولكن طورى است كه وضوء گرفتن مستلزم او است، اينجا مى‏فرمايد بعيد نيست كه بگوييم كه اين وضويش اشكالى ندارد، وضوء استعمال آنية الذّهب و آنية الفضّة نيست، وضوء كه مى‏گيرد آب قهراً مى‏رود مى‏ريزد توى آن اناء الذّهب و الفضّة، مى‏فرمايد بلكه خود صب هم در اين صورت حرام نيست، آن جايى كه وضوء كه حرام نيست وضوء استعمال نيست، خود اين صبّ الماء هم به اين زمين كه مى‏ريزد به اناء الذّهب و الفضّة قهراً خود صب هم استعمال آنية الذّهب و الفضّة نيست، اين فرمايشى است كه در اين مسأله مى‏فرمايد.

 عرض مى‏كنم بر اينكه تارةً كسى بنا مى‏گذارد چه جورى كه اكل از آنيه ذهب و اكل از آنيه فضّه حرام بود، مشهور اينجور مى‏گفتند ديگر، ما بوديم كه خدشه كرديم كه اكل حرام نيست، ولكن حضرات همه ملتزم بودند كه اكل از آنيه ذهب و شرب از آنيه ذهب و فضّه كه همان لقمه را برمى‏دارد و مى‏گذارد توى دهانش يا كاسه را به فمش مى‏گذارد خود اين اكل حرام است، يعنى ازدراد الطّعام حرام است، ازدراد الشّراب حرام است، كسى اگر بگويد چه جور اكل و شرب حرام بود از آنيه ذهب و فضّه، توضؤ و الاغتسال هم من آنية الذّهب و الفضّة آنجور حرام است، يعنى شستن دست و صورت و بدن از آنيه ذهب و فضّه اين هم يكى از محرّمات است، مثل آن اكل است، فرقى نمى‏كند، آن شستن وجه و يدين و جسد از آبى كه در آنيه ذهب و فضّه است اين شستن حرام است، فرقى نمى‏كند كه خودش را بيندازد توى اناء ذهب و فضّه كه اناء بزرگى است، حب است كه سابقاً مى‏گفت وجد فى انائه فأرةً متسلّخة و قد توضأ و اغتسل منه مراراً و غسل الثّياب ارتماس كرده است يا فرض كنيد بر اينكه اغتراف كرده است، خود اين وضوء و غسل حرام است، اگر كسى اين را ملتزم مى‏شد، يعنى وضوء و غسل -يعنى غَسل ها، نيّت دخل ندارد، خود اين غسل الوجه حرام است- كسى اگر اين را ملتزم بشود بايد ملتزم بشود در صورتى فرقى نمى‏كند اناء منحصر بشود ماء به آن انائى كه ذهب و فضّه است، به آن منحصر بشود، يا آب ديگر هم داشته باشد، على كلّ تقديرٍ وضوء و غسل باطل است، چرا؟ براى اينكه در باب امتناع اجتماع و امر و نهى اينجور ذكر كرده‏اند، مطلب صحيح هم همين است، وقتى كه خطاب امر كه صرف الوجود را مطالبه مى‏كند مثل امر به صلاة، امر به وضوء، امر به اغتسال، صرف الوجود را مطالبه مى‏كند، در مقابل اين خطابى بوده باشد كه آن خطاب، خطاب نهى بوده باشد كه او تمام وجودات طبيعه را نهى مى‏كند به نحو الانحلال، مثل نهى از غصب، نهى از تصرّف در مال الغير، نهى از استعمال آنية الذّهب و الفضّة، هر استعمالش حرام است، که وجود استغراقى مبغوض است، مثل نهى از شرب الخمر، اين جور نيست كه شما يك خمرى خورديد ديگر مبغوض تمام شد، بلکه وجود ثانى آن هم مبغوض است، وجود ثالث آن هم مبغوض است، و هكذا و هكذا، اين نهى، نهى انحلالى است. در اين مورد كه در بعضى وجوداتى كه مصاديقى كه صرف وجود مأمور به با او موجود مى‏شود، به آن صرف الوجودى كه مأمور به به او موجود مى‏شود، آنى كه يتحقق به صرف الوجود به او آن متعلّق نهى هم موجود بشود كه اجتماع اتّحادى داشته باشند، آنى كه بعينه صرف وجود مأمور به هست، او بعينه متعلّق النّهى است، مثل اينكه انسان وضوء مى‏گيرد با آب غصبى، اين غسل الوجه و اليدين که عين التّصرف در مال الغير است، كه به این غسل الوجه و الیدین که به او مى‏خواهم صرف الوجود وضوء را موجود كنم عين التّصرف در مال الغير است بدون طيب نفس مالكش، مى‏بينيد آنى كه صرف الوجود با او موجود مى‏شود او متعلّق نهى است در خطاب نهى، چون كه انحلالى است، آنهايى كه اجتماع امر و نهى را در موارد تركيب اتّحادى محال مى‏دانند و مى‏گويند امرى كه‏ متعلّق مى‏شود به صرف الوجود يعنى امر اضافه داده مى‏شود به صرف الوجود، مولا طلبش ر اضافه مى‏دهد به صرف الوجود به جهت اينكه مكلّف اين صرف الوجود را موجود كند، منتهى مولا فرض مى‏كند صرف الوجود را، چون كه صرف الوجود فعلاً در خارج نيست، فرض مى‏كند صرف الوجود را و طلبش را اضافه به او مى‏دهد كه مكلّف آن صرف الوجود را موجود كند، كما اينكه در موارد النّهى تمام وجودات طبيعت را لحاظ مى‏كند مولا ولو به لحاظ اجمالى و از هر كدام از آنها منع مى‏كند، هيچ كدام را نمى‏تواني موجود كني، هر كدام منع مستقلى دارد، اين منع‏ها را به خطاب لا تشرب الخمر، يا لا يحلّ مال امرء مسلمٍ الا بطيبة نفسه و آن خطاب امر هم كه امر به وضوء و غسل و امر به صلاة است، يك وجود مى‏گويند، - در باب اجتماع امر و نهى است، ما الان اثبات نمى‏كنيم، آنجا اثبات شده است-، وجود واحد هم مضافٌ عليه طلب مولا بشود و هم متعلّق منع مولا بشود اين غير ممكن است براى خود مولا، نه اينكه عبد محذور دارد، عبد ربّما محذورى ندارد، چون كه فرض بفرماييد يك وجودى هست كه مولا به او طلب استحبابى اضافه داده است و هم مولا بخواهد به آن وجود منع كند منع تحريمى، اين جا عبد محذورى ندارد، چون كه عبد آن فعل را ترك مى‏كند، حرام بود ترك كرد، مستحب بود تركش جايز بود ترك كرد، مخالفتى نكرده است، در باب اجتماع امر و نهى بر مولا ممتنع است که شى‏ء واحدى هم مضاف اليه طلبش بوده باشد و هم از او منع كرده باشد، چون كه منع احتياج دارد به مفسده غالبه، اضافه طلب احتياج دارد به مصلحت غالبه، اصلاً امر و نهى در ملاك جمع نمى‏شوند، استحباب و حرمت هم در ملاك جمع نمى‏شوند، حرمت احتياج دارد به مفسده غالبه، استحباب موقوف است به مصلحت راجحه، اينها با همديگر جمع نمى‏شوند ملاك‏ها، چون كه در ملاكات قابل جمع نيست بدان جهت مى‏گويند محذور باب اجتماع الامر و النّهى محذور التّكليف المحال است نه محذور التّكليف بالمحال كه عبد قادر نباشد، بدان جهت در مولا ممكن نيست، آنهايى كه امتناع مى‏گويند اين را مى‏گويند كه مسلك صاحب العروه هم همين است، خوب اينها چه مى‏گويند؟ مى‏گويند كه خوب خطاب اينكه «لا يحلّ مال امرء مسلم»[2] گرفته است آن غسل به ماء غصبى را هم كه به عنوان وضوء غَسل صورت مى‏كند، «اذا قمتم الی الصّلاة فاغسلوا»[3] وجوهكم آن هم اين وضوء را گرفته است، چه مى‏گويند آنها؟ آنها مى‏گويند كه خطاب نهى مقدّم است، خطاب امر قيد مى‏خورد، اين كه اذا قمتم الی الصّلوة فاغسلوا وجوهكم يعنى به غير آن غسلى كه آن غسل تصرّف در مال الغير است، قيد بر مى‏دارد، چرا؟ چون كه، يك وجهش است نه همه وجه، يك وجهش اين است كه لا يحلّ مال امرء مسلمي انطباقش بر آن غسل الوجهى كه هست انطباقش به عنوان ثانوى است، خود غسل الوجه بما هو غسل الوجه تصرّف در مال الغير نيست، چون كه اين آب مال غير است و مالكش راضى نيست به اين عنوان حرام است، و امّا آن خطاب وضوء كه غسل الوجه است آن عنوان اوّلى است. هميشه وقتی عنوان اوّلى با عنوان ثانوى تنافى پيدا كردند فهم عرفى و جمع عرفى اين است كه آنى كه عنوان ثانوى است او را قرينه مى‏گيرند كه وضوء واجب است لولا انطباق عنوان الغصب و تصرّف در مال الغير بلا اذنٍ بر او، اين از تحت وجوب خارج مى‏شود، اين فقط مى‏شود حرام، وقتى كه اين حرام شد اين غسل الوجه ولو من قصد وضوء بكنم اين حرام است مبغوض مولا است، چون كه اجتماع امر و نهى ممكن نيست، بدان جهت اين باطل است ديگر. مبغوض كه عبادت نمى‏شود. اين فقط مبغوض است، حتّى اين وضوء ملاك دارد اين را هم نمى‏توانيم كشف كنيم، چون كه كشف ملاك از ناحيه تعلّق الامر و ترخيص در تطبيق بود، وقتى كه شارع امر ندارد به اين و ترخيص در تطبيق صرف الوجود به او ندارد بلكه منع كرده است اصلاً ملاك وضوء هم هست كشف نمى‏شود، بدان جهت ذكرنا در باب اجتماع امر و النّهى، خطاب الامر با خطاب النّهى در مورد اجتماعى كه آن اجتماع، اجتماع اتّحادى است. خطاب امر و نهى متعارضين هستند، و بما اينكه خطاب النّهى عنوان ثانوى است بر خطاب امر مقدّم مى‏شود، آن مى‏شود محرّم، مبغوض كه نمى‏تواند عبادت بشود، بدان جهت انسان در صورت انحصار الماء به اين اناء فرض كرديم كه خود وضوء گرفتن از اناء ذهب را شارع حرام كرده است. بنا بر اين مسلك است، يعنى غسل الوجه را از اين اناء الذّهب و الفضّة اين را حرام كرده است، اين مى‏شود محرّم، محرّم مى‏شود باطل، چه منحصر بوده باشد آب به اين اناء و چه منحصر نبوده باشد، مثل اينكه انسان ماء مباح را گذاشت و با آب غصبى وضوء گرفت، وضويش باطل است، چون كه آن محرّم است، محرّم مصداق مأمور به نمى‏شود، نه صرف الوجود به او منطبق مى‏شود، چون كه از تحت خطاب امر خارج شده است اين، داخل خطاب نهى شده است، بدان جهت محرّم است و مى‏شود فاسد، پس اين مسلك ايشان اگر بنا شد كه خود غسل الوجه و اليدين مثل اكل الطّعام حرام بوده باشد از آنيه ذهب و فضّه فتوايش درست نيست.

 و امّا اگر گفتيم كه بابا اگر حرمت هم بگوييم اين در اكل و شرب بود كه لا تأكل فى آنية الذّهب و الفضّة، و امّا در غير اكل و الشّرب متعلّق حرمت استعمال آنيه ذهب و فضّه است، اينجا بايد فرق بگذاريم. بگوييم كه اگر آب را از آنيه ذهب و فضّه برمى‏دارد كه اغتراف است. اين اغتراف استعمال آنيه ذهب و فضّه است. بعد از اين كه اين آب را از اين اناء ذهب برداشت به سرش بريزد يا به سر ديگرى بريزد يا فرض كنيد به زمين بپاشد. اينها دخلى در استعمال ندارد، بدان جهت وقتى كه اغتراف كرد اين حرام را مرتكب شد. اگر اين شخص با يك مقدار از اغتراف صورتش را شست، با يك اغتراف صورتش را شست، آبِ ديگر موجود است. آب مباح ديگرى موجود است. صورت را شسته است. مى‏تواند قصد امر بكند. بعد از اينكه اين اغتراف كرد شارع مى‏تواند بگويد صورتت را بشور. قبل از اينكه اغتراف هم بكند شارع مى‏گويد صورتت را بشور، چون كه آبِ ديگر است، بدان جهت اين صورت را شستن حرام نمى‏شود. بعد چون كه آب ديگر دارد مى‏گويد دست راستت را بشور، چون كه متمكّن است از صرف الوجود. آب ديگر هست. از اين آب برمى‏دارد. بعد از برداشتن با اين مى‏شورد. شستن كه حرام نيست. برداشتنش حرام بود. اين خودش سه تا معصيت كرده است. سه تا اغتراف هر كدام يك استعمال است و با او وضوء را گرفته است. اينجا مى‏گويند تركيب ما بين المحرّم و ما بين منهى عنه انضمامى است. اتّحادى نيست، يعنى عنوان محرّم منطبق مى‏شود بر اغتراف كه اغتراف وضوء نيست. اغتراف الماء مقدّمه وضوء است. امّا نفس الوضوء كه غسل الوجه و اليدين است اين وجود آخر است، جايى كه آب منحصر نبوده باشد اغترافش عيبى ندارد اشكالى ندارد، حرام كرده است ولكن وضويش صحيح است. اگر فرض كرديم آب ديگر ندارد باز ترتّب را كه گفتيم عيبى ندارد در موارد تركيب انضمامى، شارع مى‏گويد اگر سه معصيت كردى، به نحو شرط متأخّر اگر سه معصيت كردى به سه اغتراف بايد وضوء بگيرى عيبى ندارد، امر ترتّبى با آن نهى فعلى مى‏گويد اغتراف نكن تيمم بكن، آب منحصر است، ولكن اگر معصيت كردى به اختيار خودت و اغتراف کردی به صورت ديگرى نپاش زمين نپاش، صورتت را بايد بشورى، اين هيچ اشكالى ندارد.

بدان جهت بناءً على مسلكنا و مسلك الصّحيح كه همه هم يعنى معظم ملتزم هستند كه وضوء و غسل خودش مثل اكل و شرب حرام نيست، آنى كه محرّم است استعمال آنية الذّهب و الفضّة است، در اين صورت اگر ماء منحصر نباشد به اغتراف وضوء بگيرد يا غسل كند صحيح است، و امّا اگر ماء منحصر بشود و قائل به ترتّب شديد باز مى‏گويید صحيح است، كما اينكه التزمنا به ترتّب كه ترتّب صحيح است.

امّا اگر اغتراف نشد، ارتماس شد، نه وضوء و غسل باطل است با ارتماس، چرا؟ چون كه خود ارتماس در آن اناء استعمال اناء است، خودش بما هو استعمال الاناء حرام است، تركيب اينجا اتّحادى مى‏شود، اگر بنا بشود اين وضوء و غسل به نحو الارتماس صورت بگيرد اين تركيب، تركيب اتّحادى مى‏شود، چون كه تركيب اتّحادى مى‏شود آن وقت محرّم مى‏شود و صحيح نمى‏شود.

 سؤال...؟ آن را ما سابقاً عرض كرديم، ولكن در ما نحن فيه آن ترتّب هم نمى‏آيد، تركيب انضمامى هم باشد ترتّب اينجا نمى‏آيد، سرّش را سابقاً گفتيم، بدان جهت وضوء محكوم به بطلان است، چه بگوييم تركيب، تركيب اتّحادى است كما اينكه حضرات مى‏گويند در صورت ارتماس چه انضمامى هم بگوييم چون كه ترتّب ممكن نيست محكوم به بطلان‏ است.

ماند صبّ به اناء الذّهب و الفضّة، سابقاً اين صب را نگفته بوديم نگه داشته بوديم براى روز مبادا كه آن روز مبادا امروز است، بعد از اينكه تركيب انضمامى با تركيب اتّحادى بر شما واضح شد حكم صب معلوم است، اگر با صب غَسل وضویی موجود نمى‏شود، مثل اينكه آب را برداشت ريخت بالاتر از مرفق هم كه فرض مى‏كنم، بالاتر از مرفق كه عضو وضوء نيست، ريخت آنجا و بعد به قصد وضوء آن آب را آورد تا پايين، اين تركيب مى‏شود انضمامى. چرا؟ چون كه خود آن ايصال الماء الى عضو الوضوء خودش استعمال آنية الذّهب و الفضّة نيست. استعمال آنيه ريختن به آن ما فوق مرفق بود. اين مافوق مرفق را گفتم، به جهت اينكه روشن‏تر بشود، والاّ به خود عضو هم بريزد ولكن قصد وضوء ندارد. آب را كه مى‏ريزد موقع ريختن قصد وضوء ندارد، بعد كه با دستش آب را اجراء مى‏كند قصد غَسل مى‏كند. تركيب، تركيب انضمامى مى‏شود، و امّا اگر مثل بعضى‏ها كه دست را مى‏گردانند زير شير ديگر به همان برگرداندن قصد وضوء مى‏گيرد كه آب را مى‏رسانم به تمامش، اين هم با اين دستش با آن آفتابه طلا يا كاسه طلا آب را مى‏رساند به عضوى كه خود اين صب خودش ايصال الماء است. اگر اين باشد اين مثل ارتماس مى‏شود فرقى نمى‏كند. تركيب آنجا چه جور اتّحادى بود، بدان جهت اگر كسى از شما پرسيد اناء الذّهب و الفضّة توضؤ با او به نحو الصب ملحق به اغتراف است يا ملحق به ارتماس است، يعنى تركيب اتّحادى است و يا تركيب انضمامى است. اين ديگر خفاء ندارد. اگر وضوئش با همان صب كه قسم ثانى بود، تركيبش تركيب اتّحادى است، و امّا صب مقدّمه بود توضأ بعد بود اجراء ما به یدش که او توضأ و به قصد توضأ بود تركيب مى‏شود تركيب انضمامى و حكم آن اغتراف بر او جارى مى‏شود. اين هذا على ما ذكرنا، اين هذا نسبت به، سرتان را درد نياورم، توضأ و اغتسال از اناء ذهب و فضّه مثل توضأ و اغتسال است از اناء غصبى كما اينكه سابقاً هم مرحوم سيّد فرمود. حكم او را دارد، چه جور آنجا در اناء غصبى گفتيم به نحو الاغتراف بوده باشد وضوء و غسل صحيح است تركيب انضمامى است و اگر به نحو ارتماس باشد باطل است تركيب اتّحادى است يا ملحق به تركيب اتّحادى است، اينجا هم همين حرف را مى‏گوييم، فقط صبّمان مانده كه صب دو قسم شد، يك قسمش لاحق به ارتماس است، يك قسمش لاحق به اغتراف است كما ذكرنا.

 سؤال...؟ خود ايصال الماء است ديگر، همانطور که ايصال الماء به واسطه دست مى‏شود، حالا ايصال الماء با خود كاسه شده است دست نزده است، چه جور آنجا گفتيم كه تركيب اتّحادى است يا انضمامى است كه ترتّب ممكن نيست، اين هم همين جور است فرقى نمى‏كند، پس على هذا الاساسى كه هست در ما نحن فيه اين صور غسل.

و امّا مصب اگر اناء الذّهب و الفضّة بوده باشد، توى ذهن ما عبارت از اين است كه هيچ كدام در صور، يعنى در صورت صبّ و اغتراف مى‏شود ديگر مصب، چه صب به اناء ذهب نشده است صب با آفتابه است ولكن لگن ذهب آنجا پايين است، اين غسل و وضوء در هيچ صورت باطل نمى‏شود، در ما نحن فيه كه هست مثل صلاة مع النّظر الى الاجنبية است كه انسان نماز مى‏خواند موقع نماز نظر الى الاجنبية مى‏كند، آن صحّت نماز را مى‏گويم ها، نه اينكه اين نماز فضيلت ندارد ملائكه مى‏گويند سرت بخورد اين نمازى كه مى‏خوانى، آن يك مطلبى است مقام اجر و اينها، كلام در صحّت به معنا سقوط التكليف است كه معاقب نيست به ترك صلاة، مثل صلاة است و النظر الى الاجنبية، چه جور كه او محرّم آخرى است او را به اختيار موجود مى‏كند، اين هم همين جور است، وضوء گرفتن غسل الوجه و اليدين است، به اختيارش اين كاسه را گذاشته است آنجا، بكشد آنجا و بريزد روى فرش، به اختيارش اين فعل را موجود مى‏كند، صبّ اين غساله به او استعمال اناء الذّهب و الفضّة است، استعمال اناء الذّهب و الفضّة گفتيم حرام است بله مصب قرار دادن حرام است، ولكن مثل النظر الى الاجنبية است، خودش به اختيار اين حرام را موجود مى‏كند، ربطى به وضوء ندارد، وضوء غسل الوجه و اليدين و مسح الرّأس و الرّجلين است، به اختيارش اين كاسه را گذاشته است اينجا، خوب بكشد آنجا بريزد زمين، اين حرام ديگرى است كه موجود مى‏كند و آن حرام ديگر ربطى به غسل الوجه و اليدين ندارد، خصوصاً در صورتى كه مى‏تواند وضوء هم بگيرد به نحوى كه اصلاً آب نريزد به آن كاسه، آب را كم بردارد كم بريزد، چون كه در باب وضوء مثل غسل ثياب نيست كه خواهيم گفت، غَسل در باب وضوء غسل الوجه به نحو تدهین هم كافى است كه انسان آب را آن قدرى اجراء كند كه اصلاً يكى دو قطره بريزد زمين مثل تدهین، خواهيم گفت كه اين عيبى ندارد در باب وضوء، ولكن در ما نحن فيه خودش آب را زياد برداشته و زياد ريخته است اين ربطى به باب وضوء ندارد.

والحاصل انّ المصب اگر از طلا و نقره بوده باشد ولو حرام است او را مصب قرار دادن، ولو استعمال آنية الذّهب و الفضّة است كه روايت دارد به قول ايشان، روایتش در آن استعمال آنية الذّهب و الفضّة است، امّا اين وضوء گرفتن كه غسل الوجه و اليدين است اين استعمال آنية الذّهب و الفضّة نيست، اين روايت ندارد، بدان جهت اين در خطابات آن امر به وضوء و غسل مى‏ماند و داخل روايت نهى از استعمال نمى‏شود، هذا كلامنا در اين مقام.

بررسی تفاوت عدم تفاوت در ظروف طلا و نقره ميان انواع آن در حرمت

مسألة 15: « لا فرق في الذهب والفضة بين الجيِّد منهما والرديء ‌والمعدني والمصنوعي والمغشوش والخالص إذا لم يكن الغشُّ إلى حدٍّ يخرجهما عن صدق الاسم وإن لم يصدق الخلوص ، وما ذكره بعض العلماء من أنَّه يعتبر الخلوص وأنَّ المغشوش ليس محرماً وإن لم ينافِ صدق الاسم كما في الحرير المحرم على الرجال حيث يتوقَّف حرمته على كونه خالصاً لا وجه له ، والفرق بين الحرير والمقام أنَّ الحرمة هناك معلَّقة في الأخبار على الحرير المحض ، بخلاف المقام فإنـَّها معلَّقة على صدق الاسم».‌[4]

 بعد ايشان قدس الله نفسه الشّريف صاحب العروه فرع ديگرى را مى‏فرمايد و آن فرع ديگر اين است كه مى‏فرمايد فرقى نيست ما بين آنية الذّهب و الفضّة ما بين اين كه آن ذهب و فضّه، ذهب و فضّه‏اى بوده باشد جید يا اينكه نه، ذهب و فضّه ردئ بوده باشد، فرقى ندارد، كما اينكه فرقى نمى‏كند در آنية الذّهب و الفضّة آن آنيه از ذهب و فضّه معدنى بوده باشد، ذهبش ذهب معدنى است، يا ذهب، ذهب مصنوعى است، فرقى نمى‏كند.

 امّا نسبت به ردئ و جید اگر سابقاً يادتان بوده باشد گفتيم آنى كه متعارف است در صنع اناء از ذهب عن الفضّة از ذهب خالص صد در صد اناء درست نمى‏كنند، اصل ذهب خالص درصد مى‏گويند قابل استعمال نيست، انجماد پيدا نمى‏كند، آنى كه او را استعمال مى‏كنم آنيةً يا غير آنيةً آنى كه متعارف است با ذهب فلز آخر را خلط مى‏كنند، خلط اگر قليل شد به نحوى كه صدق شد آنيه، آنيه ذهب است اين داخل عنوان نهى است، چون كه شارع از آنيه ذهب و فضّه معروف و معمولى نهى مى‏كند، يعنى آنى كه متعارف است، آن متعارف، هم مى‏گيرد آن جايى را كه ردئ بوده باشد خلطش بسيار بوده باشد ولكن صدق مى‏كند كه اناء ذهب است و اناء فضّه است يا اينكه نه قليل بوده باشد جيّد باشد كه خلطش كم باشد، همه را صدق مى‏كند.

 امّا ذهب و فضّه، ذهب تارةً ذهب معدنى مى‏شود كه همين جور است از معدن در مى‏آورند و با خاك تصفيه مى‏كنند و چه كار مى‏كنند و چه كار مى‏كنند كه خوشا به حال آن مملكتى كه پيدا كند اين را و از فقر خلاص بشود، پيدا كردنى كه مؤونه‏اش بيشتر از حاصلش نباشد، مؤونه استخراج و تصفيه كه بيرزد، اين مى‏شود ذهب معدنى، يك ذهب مصنوعى هم هست كه درست مى‏كنند، آنهايى كه مى‏گويند كيميا درست است و مى‏شود و معتقد هستند، آن ذهب اگر درست بشود اينجور است، فرض كنيد اگر بشود جيوه را منجمدش كرد مى‏شود فضّه، اگر آن مايع را كه اسمش را مى‏گويند نمى‏دانم خيال است ظاهراً خيال است يا واقعيت دارد كه بزنند مى‏شود ذهب، فرق ندارد اين آنية الذّهب و الفضّة، مثل آب است، آب را چه جور آب طبيعى مى‏شود كه از آسمان آب آمده است يا آب مصنوعى باشد ذكرنا در احكام ماء، فرق نمى‏كند، آب مصنوعى هم به حد كر رسيد لا ينجّسه شى‏ء، آب مصنوعى كه همان دو جزء ماء را كه با همديگر مخلوط كردند ماء شد، عيبى ندارد ماء صدق مى‏كند، اذا كان الماء كرّاً لا ينجّس الشّى‏ء، اين هم صدق مى‏كند، آن دو تا مادّه الف اش را باش را با هم قاطى كردند شدند آب، اين ذهب هم همين جور است، فضّه هم همين جور است، اينها فرقى ندارد حكم جارى مى‏شود، هم در جايى كه جيّد بوده باشد و هم در جايى كه ردئ بوده باشد، لا فرق فى الذّهب و الفضّة بين الجيّد منها و الرّدئ و المعدنى و المصنوعى و المغشوش و الخالص اذا لم يكن الغش الى حدٍّ يخرجهما عن صدق الاسم، يك وقت آنقدر قاطى دارد كه ديگر صدق نمى‏كند اناء الذّهب و اناء الفضّة، صدق ندارد خارج از متعارف است آن عيب ندارد، الى حدٍّ يخرجهما عن صدق الاسم و ان لم يصدق الخلوص، لا فرق بين الذّهب و الفضّة ولو ذهب و فضّه خالص صدق نكند، خلوص معتبر نيست.

 بعضى‏ها در ما نحن فيه گفته‏اند ذهب و فضّه اگر قاطى پيدا كرد عيب ندارد استعمالش ولو اناء هم بوده باشد، چرا؟ اين را قياس كرده‏اند به باب حرير، گفته‏اند چه جورى كه بر رجال لبس الحرير حرام است ولكن حرير اگر ممتزج شد ولو امتزاجش هم كم شد که لباس حرير صدق مى‏كند، ولكن ممتزج است مخلوط است بأسى ندارد، چه جورى كه لباس حرير با ممتزج عيبى ندارد، آنجا هم متعارف اين است ديگر، لباس حرير صددرصد كه حرير نمى‏شود، چه جور آنجا متعارف است، متعارف بودن اناء ذهب و فضّه هم مثل آن متعارف است فرقى نمى‏كند، چه جور آن اگر متعارف بودند مى‏گوييد خلوص هست، در ما نحن فيه هم همان با متعارف بودن خلوص معتبر است.

ايشان اين حرف را رد مى‏كند و مى‏گويد بله، در حرير هم متعارف اين است كه مخلوط دارد، اين جاى شك نيست، اگر در حرير هم نهى شده بود از لبس الرّجال حرير را يعنى لباس الحرير را، اگر فقط اين بود مثل آنيه ذهب و فضّه بود مى‏گفتيم مخلوطش هم عيبى ندارد، ولكن در خود آن روايات تقييد شده است كه اگر حرير امتزاج داشته باشد خليط داشته باشد فلا بأس، خود آن روايات دارد، بدان جهت ايشان اشاره به اين مى‏كند که و ما ذكره بعض العلماء من انّه يعتبر الخلوص در آنيه ذهب و فضّه و انّ المغشوش ليس محرّماً و ان لم ينافى صدق الاسم ولو غش منافات با صدق اناء ذهب و فضّه نكند، مثل صدق لباس حرير و ذهب، ولكن حرمت ندارد، و ان لم ينافى عدم الخلوص با صدق الاسم كما فى الحرير المحرّم على الرّجال حيث يتوقّف حرمته على كونه خالصاً حرير بايد خالص بشود، لا وجه برای اين قول بعض العلماء، و الفرق بين الحرير و المقام انّ الحرمة هناك معلّقةٌ فى الاخبار على الحرير المحض، حرير محض لبسش حرام است، خود روايات دارد كه خلط داشته باشد فلا بأس، چون كه اين تقييد در ما نحن فيه نيست، اناء الذّهب و الفضّة با او فرق پيدا مى‏كند، الحمد الله ربّ العالمين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص160.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ مَنْ كَانَتْ عِنْدَهُ أَمَانَةٌ- فَلْيُؤَدِّهَا إِلَى مَنِ ائْتَمَنَهُ عَلَيْهَا- فَإِنَّهُ لَا يَحِلُّ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ- وَ لَا مَالُهُ إِلَّا بِطِيبَةِ نَفْسِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج5، ص120.

[3] سوره مائده(5)، آيه 6.

[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص162.