درس چهارصد و پنجاهم

حکم اوانی

مسألة 16: « إذا توضّأ أو اغتسل من إناء الذهب أو الفضة‌مع الجهل بالحكم أو الموضوع صحَّ ».[1]

وضو گرفتن و يا غسل کردن از ظرف طلا يا نقره با جهل به يا موضوع

صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف مى‏فرمايد: لو توضأ او اغتسل از اناء الذّهب و الفضّة، در صورتى كه جهل به موضوع داشته باشد نمى‏دانست که اين اناء، اناء ذهب است. يا جهل به حكم داشت نمى‏دانست اناء ذهب و فضّه استعمالش در وضوء و غسل حرام است. مى‏فرمايد لو توضّأ او اغتسل از اناء ذهب و الفضّة مع الجهل بالموضوع او الحكم صحّ يعنى آن وضوء و غسلى كه كرده است صحيح است. معلوم است كه مراد از جهل به حكم كه مى‏گويد جهل قصورى مرادش است. بيان مى‏شود و واضح مى‏شود. يعنى آن جایى كه شخص جاهل به حرمت بود قصوراً، مثل اينكه اوّل اجتهادش و تقليدش اين بود كه آنى كه حرام است در باب اناء و الذّهب و الفضّة آنى كه حرام است فقط اكل و شرب است. ساير الاستعمالات حرمتى ندارد. فقط اكل و شرب حرام است. روى اين اساس مجتهد يا مقلّدينش مدّتى آن مقّلدينى كه اهل ثروت و غنی بودند با اناء الذهب او الفضّة وضوء مى‏گرفتند. براى مجتهد هم هديه آورده بودند و او هم وضوء مى‏گرفت. بعد از مدّتى از اجتهادش برگشت و ديد كه نه به مقتضى الادلّه غير از اكل هم حرام است ساير استعمالات، آن وضوء و غسلى كه كرده است سابقاً مع الجهل بالحرمة يعنى جهل قصورى آنها مى‏فرمايد محكوم به صحّت است. اين فتوايى كه ايشان دارد در مقام فرقى نمى‏كند انسان در حال جهل به موضوع كه جهل به موضوع خودش عذر است ادلّه حلّيت و برائت شبهات موضوعيه را مى‏گيرد من غير لزوم الفحص كما سنذكر، و در شبهات حكميه‏اى كه جهل به حرمت داشت قصوراً، ظاهر عبارتش اين است عبارت صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف وضوء و غسل حكم به صحّت مى‏شود، بلافرقٍ كه وضوء و اغتسال به نحو ارتماس بوده باشد يا به نحو اغتراف بوده باشد يا به نحو الصّب بوده باشد. در تمام فروض اين وضوء و غسل محكوم به صحّت است.

 و اين صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف مسلك مشهور را دارد. مشهور در باب اجتماع الامر و النّهى اينجور ملتزم هستند. مى‏گويند آن عبادتى كه از تحت خطاب امر خارج شده بود به جهت اينكه اجتماع امر و نهى ممكن نيست مثل وضوء با آب غصبى، وقتى كه انسان وضوء را با آب غصبى مى‏گيرد، چون كه نمى‏شود اين وضوء هم متعلّق وجوب يا داخل متعلّق وجوب بشود كه ترخيص در تطبيق داشته باشد. و هم حرام بشود. چون كه آب مال مردم است حرام است تصرّف در ملك مردم بدون رضا، مشهور ملتزم هستند كه اين وضوء با ماء غصبى كه مورد اجتماع امر و نهى است از تحت امر خارج مى‏شود. آنهايى كه امتناعى هستند در باب اجتماع امر و نهى بگويند كه اين وضوء فقط حرام است. منتهى مى‏گويند از تحت خطاب امر خارج شده است خروجاً حكمياً لا خروجاً ملاكياً يعنى آن ملاكى كه در وضوء به آب مباح است آن ملاك در وضوء به آب غصبى هم هست. آن ملاك از بين نرفته است ولكن آن حكمى كه در وضوء به آب مباح است آن حكم در اين وضوء به آب غصبى نيست. چون كه جانب نهى را تقديم كرديم. اين از تحت خطاب امر خارج شده است وضوء به ماء غصبى اين وضوء مأمور به نيست و داخل وضوء مأمور به نيست. ولكن ملاك را دارد. روى اين حساب مى‏گويند اگر مكلّف بداند كه اين آب، آب غصبى است و عذرى نداشته باشد در اين غصب و بداند كه غصبى است. اگر به آب غصبى وضوء بگيرد باطل است. چون كه فعل مبغوضاً على العبد من قبل المولا صادر مى‏شود، غصب است. مال مردم است. مى‏داند مال مردم است. بما اين كه اين فعل مبغوضاً للمولا على العبد صادر مى‏شود اين نمى‏تواند صحيح بشود يعنى عبادت بشود و مقرّب بشود، ولو ملاك وضوء را دارد، ولكن چون كه نمى‏تواند مقرّب واقع بشود، و وضوء عبادت است و بايد به نحو تقرّب واقع بشود. بدان جهت اين وضوء محكوم به بطلان است چون كه به قصد قربت صادر نشده است. بدان جهت بايد وضوء ديگر بگيرد، اين وضوء باطل است.

و من هنا مى‏گويند كه اگر واجب توصّلى بود در مورد اجتماع امر و نهى اگر مجمع را آورد امر ساقط است. نهى را هم مخالفت كرده است ولكن معصيت كرده است ديگر. معصيت كرده است كه متعلّق نهى را اتيان كرده است و با متعلّق نهى هم چون كه ملاك مأمور به توصّلى است و در اين مجمع هست ملاك حاصل شده است. بعد از حصول ملاك ديگر تكليف وجوبى نمى‏ماند بقائش بلاملاك مى‏شود. در باب اجتماع الامر و النّهى مى‏گويند آن كسانى كه ممتنع مى‏شمارند اجتماع امر و نهى را يعنى مشهور ملتزم بوده‏اند كه مجمع ملاك را دارد، مجمع از خطاب امر ملاكاً خارج نشده است خطاباً خارج شده است و آن خطاب شامل نمى‏شود اين مجمع را، ولكن ملاكش را دارد. نتيجه اين مى‏شود كه اگر مكلّف از ناحيه حرمت معذور بشود. چرا؟ مثل اين كه نمى‏داند ماء، ماء غير است مالك دارد. مالكش راضى نيست. نه، اين را نمى‏داند. بدان جهت كلّ شى‏ءٍ لك حلال، يا احتمال هم نمى‏داد كه مال، مال غير بوده باشد. وضوء گرفت با اين آب غصبى و تمام كرد. بعد كه تمام كرد صاحب مال جيغ كشيد پدر فلان فلان شده چرا آب مرا تصرّف كردى؟ يك نفرين هم به پدر و مادرش كرد سبّ هم كرد. اين وضوء صحيح است. چرا؟ براى اين كه اين شخص شرعى داشت معذور بود از ناحيه حرمت، فعل مبغوضاً عليه من قبل المولا صادر نشده است. حرمت را نمى‏دانست. شارع خودش ترخيص داده بود كلّ شى‏ءٍ حلال حتّى تعرف انّه حرام. پس ملاك واجب را آورده است به خاطر رضاى خدا. به جهت خدا وضوء گرفته است ديگر. اگر حساب خدا نبود كه وضوء نمى‏گرفت، قصد قربت هم ناشى مى‏شود، چون كه فعل مبغوضاً عليه من قبل المولا صادر نمى‏شود بدان جهت فعل هم مى‏شود فعل صحيح، عبادت صحيحه مى‏شود. بدان جهت آن شخص مى‏گويد جيغ و داد نكش من نمى‏دانستم، وضويم صحيح است و الان هم نماز مى‏خوانم، منتهى پول آبت را اگر قيمت دارد آب که فقط ملكيّت ندارد ماليّت هم دارد پول آب را ضامن مى‏شوم. اگر ماليّت هم ندارد و فقط ملك است مثل يك كاسه گچ كه ماليّت ندارد، بفروشند كسى نمى‏خرد، ولكن ملك است. اگر اين آب هم همين جور ملك است هيچ چيز، وضويش صحيح است. مى‏گويد جيغ نزن و خودت را خسته نكن. آخرتت را هم از بين مى‏برى به واسطه فحش گفتن. وضوء من صحيح است و نماز مى‏خوانم. اگر ماليّت داشته باشد آن قيمتش را مى‏دهد، چون كه مال غير را طلب كرده است. ضمان مى‏ماند من اتلف مال الغير، ولكن وضويش صحيح است. بدان جهت است كه مشهور در باب اجتماع امر و نهى ملتزم هستند بناءاً على الامتناع و تقديم جانب النّهى در حال عذر و جهل انسان مجمع را اتيان كند چون كه ملاك مأمور به هست و مجمع مبغوضاً على العبد للمولا صادر نمى‏شود و این هم براى خدا اين وضوء را گرفته است قصد قربت متمشی مى‏شود و صحيح مى‏شود. بدان جهت است كه جهل به حكم بايد قصورى باشد. مثل آن اجتهاد و تقليدى كه مى‏گفتم، و الاّ اگر جهل به حكم تقصيرى باشد آن فعل مبغوضاً على العبد للمولا صادر مى‏شود، چون كه جهل عذر نيست. ياد نگرفته است كه استعمال اوانى ذهب و الفضّة حرام است. اجتهاد و تقليد نكرده است. مثل بعض عوام النّاسى كه بى اعتنا هستند به احكام شرع، آن جهل دارد نمى‏داند حرام است بپرسي كه اين حرام است مى‏گويد نه، الاّ انّه اين جهلش جهل عن تقصيرٍ است و فعل را از مبغوضيت ساقط نمى‏كند، فعل مبغوضاً للمولا على العبد صادر مى‏شود و بدان جهت آن مجمع عبادت نمى‏شود. اين مسلك مشهور است. روى اين مسلك مشهور كه مرحوم سيّد يزدى هم از همان مسلك است مى‏گويد لو توضأ او اغتسل من الاناء الغصبى ولو بالارتماس كه اتّحاد وجودى مى‏شود مثل توضؤ به آب غصب، يا فرض بفرماييد يا بالاغتراف كه آنجا تركيب، تركيب انضمامى مى‏شود. اين داستان‏ها را اين قدماء قبول نداشتند كه نمى‏دانم تركيب انضمامى و اتحادى است. همه را به يك چوب مى‏راندند. مى‏گفتند در مواردى كه مجمع بوده باشد كه انسان مجمع را در حال عذر و جهل به حرمت اتيان بكند آن عبادت هم صحيح مى‏شود، اين فتوايش هم مبتنى بر او است.

ولكن اين حرف مشهور را ما قبول نداريم، ولو مشهور فرموده‏اند پيش ما بطلانش ثابت است. چرا؟

 اولاً اساس و پايه اين حرف مبتنى هست بر اينكه خروج وضوء به ماء غصبى از خطاب امر حتّى در صورتى كه انسان غصب را مى‏داند كه اين آب غصبى است اين وضوء خروجش از خطاب امر به وضوء ملاكاً نيست. فقط حكماً است. حكم وضوء را ندارد كه وجوب است. يا ترخيص در تطبيق ندارد، امّا ملاك وضوء به آب مباح در همين وضوء به آب غصبى هم هست. مشهور اين را ملتزم هستند ديگر، بدان جهت مرحوم آخوند در كفايه اگر يادتان بوده باشد مى‏گويد بر اينكه خطاب الامر با خطاب النّهى كه هست ولو بنائاً على مسلك الامتناع متزاحمين هستند نه متعارضين، متعارضين نيستند. متعارضين اين است كه يكى از حكمين ملاك دارند، نه، متزاحمين هستند، هر دو ملاك دارند، منتهى مع ذلك چون كه اجتماع امر و نهى محال است. در ما نحن فيه در مجمع كه نهى را مقدّم كرده‏ايم ملاك وجوب هست ولكن مجمع حكم وجوبى ندارد، يا ترخيص در تطبيق ندارد. ترخيص در تطبيق را ما مى‏گوييم در عبارات ايشان نيست. او مى‏گويد وجوب را ندارد. مأمور به شامل او نمى‏شود بما هو مأمور به، يعنى خطاب امر شامل نمى‏شود اين وضوء را، حرف اوّلی اين است كه شما از كجا مى‏گوييد اين مجمع ملاك دارد؟ بعد از اينكه شما امتناعى شديد و خطاب نهى را مقدّم كرديد و گفتيد شارع كه گفته است اذا قمتم الى الصّلاة فاغسلوا وجوهكم يعنى بغير هذا الماء بغير هذا الغصب. اين جور است ديگر، معناى امتناعى اين است و تقديم خطاب النّهى، شارع اراده كرده است توضّأ به غير اين آب غصبى را، خوب توضأ به آب غصبى ملاك توضأ به آب مباح را دارد اين را كه گفته است به ما؟ جبرئيل كه به ما وحى نمى‏آورد. ما هستيم و خطابات. خطاب اگر شامل شد خطاب امر موردى را كشف مى‏كنيم كه مصلحت ملزمه است. چون كه شارع حكيم است ايجاب نمى‏كند الاّ اينكه در او مصلحت ملزمه باشد. خطاب نهى شامل شد، كشف مى‏كنيم به ضميمه اين كه مولاى ما حكيم است بیخودی نهى نمى‏كند مفسده ملزمه دارد. بعد از اين كه خطاب امر شامل نشد اين مجمع را و وضوء به آب غصبى را نگرفت. از كجا بگوييم وضوء به آب غصبى همان ملاك وضوء به آب مباح را دارد. منتهى چون كه ملاك نهى اقوی است او مقدّم شده است. اين را از كجا مى‏گوييم؟ احتمال مى‏دهيم كه نه، اصل ملاك امر ملاك وضوء با ملاك حرمت غصب جمع نشود. يكى كه آمد آن ديگرى آب بشود. مثل ساير مواردى كه در خارج هست كه دو تا ملاك در فعل واحد جمع نمى‏شود. يكى كه آمد آن ديگرى مى‏رود. عرض مى‏كنم على هذا الاساس كاشف از ملاك امر شارع است. اطلاق خطاب شارع است. ترخيص در تطبيق است وقتى كه اين امر شامل نشد عقول ما ملاكات را درك نمى‏كند، ما عقولمان قاصر است از اينكه ملاكات احكام را خصوصاً تمام ملاك را بفهمد. ربّما انسان مى‏فهمد كه اين شى‏ء مدخليت دارد در ملاك، امّا تمام الملاك او است نه عقول ما خارج است از اين، وظيفه عقول ما نيست. قصور است در عقول ما، اين را نمى‏شود انّ دين الله لا يصاب بالعقول. على هذا الاساس اين ملاك هست اين را ما نمى‏دانيم. وقتى كه ملاك نشد خوب انسان جاهل شد، چون كه خطاب امر آن ماء غصبى واقعى را كه ماء، ماء غصبى واقعى است چون كه در جاهايى كه من جهل به غصب دارم و در واقع اين ماء ملك غير است و راضى نيست. و من هم يك احتمال مى‏دهم كه مال غير باشد ولكن كلّ شى‏ءٍ لك حلال مى‏گفت به تو حلال است. آن غصب واقعى كه شارع، يعنى غصب يعنى تصرّف در مال الغير بلا رضا صاحبه كه شارع تحريم كرده است. آن تحريم خطاب امر را قيد زده است به غير اين وضوء، چه آن تحريم بر من منجّز بشود كه بدانم غصب است و چه معذور بشوم فرقى نمى‏كند. آن خطاب النّهى كه هست. آن خطاب امر را قيد زده است. پس اين وضوء در حال جهل به حرمت هم ولو قصوراً ملاك دارد من اين را نمى‏توانم كشف كنم. چون كه نمى‏توانم كشف بكنم اتيان هم بكنم حكم به صحّت نمى‏شود، چون كه نمى‏دانم كه وضوئى كه شرط صلاة است اتيان كرده‏ام يا نه،

 سؤال...؟ احكام واقعيه كه مقيّد به علم و جهل نمى‏شوند. حرمت تصرّف در مال الغير بلا طيب نفس مالك[2]ه آن هم همين جور است. حكم واقعى است. «اذا قمتم الی الصّلاة فاغسلوا» آن هم اين است كه غسل به ماء واجب است. چون كه آن مائى كه حرمت جعل شده است بر استعمال او، او با اين امر ترخيص در تطبيق جمع نمى‏شود. قيد مى‏كند که وضوء بگير به آبى كه غصبى نباشد. بدان جهت آن آب غصبى كه هست ملاك دارد وضوء به او اصلاً نمى‏دانم حتّى در حال جهل. بله! اگر من غافل بوده باشم از غصب. اصل احتمال اينكه اين ماء ملك الغير است صاحبش راضى است اصل احتمالش را نمى‏دادم. غفلت است. انسان وضوء بگيرد با آن آب وضويش صحيح است. چرا؟ چون كه در اين صورت اصلاً وضوء و تصرّف در اين آب حرمت واقعى ندارد. غافل از موضوع قابل تكليف نيست. تكليف به جهت بعث و زجر است. كسى كه غافل است از مال غير بودن ماء بالمرّة احتمال نمى‏دهد كه جاى احتياط باشد و تكليف واقعى جا داشته باشد به جهت حسن الاحتياط. آن جايى كه غافل بالمرّة است يا ناسى بالمرّة است كه قابل تكليف نيست و ناسى موضوع است. در آن وقت عيبى ندارد وضوء صحيح است. چون كه در آن صورت اصلاً خطاب امر قيد نخورده است. خطاب امرى كه خطاب اذا قمتم الی الصّلاة فاغسلوا [3]قيد نخورده است. چون كه نهى نيست. خطاب نهى تقييد مى‏كند او را در صورت غفلت به موضوع اصل نهى اين شارع اعتبار نكرده است تا خطاب امر را قيد بزند، بدان جهت در موارد اجتماع امر و نهى مى‏گوييم كه مع النّسيان و الغفلة عن الموضوع انسان مجمع را بياورد صحيح است. اخذاً به اطلاق خطاب الامر، چون كه خطاب نهى هم تقييد نمى‏كند، و امّا در صورتى كه جهل داشته باشد. جهل يعنى احتمال، احتمال مى‏دهد حرام باشد ولكن نمى‏داند در اين موارد وضوء بگيرد يا غسل بكند فرقى نمى‏كند عملش باطل است. چون كه ملاك را نمى‏دانيم ما، تمام تصحيح‏ها مبتنى به يك مطلب بودن ملاك بود كه اصلى اين را از اصول مسلّمه گرفته‏اند، و اين بود ملاكى كه هست منكَر است پيش ما و نمى‏شود اين را ملتزم شد. بدان جهت حكم مى‏كنيم بر اينكه عمل باطل است چون كه وضوئى كه شارع امر كرده است اين نيست.

 على هذا الاساس كه هست آن مسلك مشهور پيش ما باطل است ولكن اين حرف را در موارد تركيب اتّحادى مى‏گوييم، در مواردى كه تركيب ما بين عنوان محرّم و عنوان واجب اتّحادى باشد مثل وضوء با آب غصبى يا وضوء گرفتن در اناء غصبى بالارتماس يا در اناء ذهب و فضّه بالارتماس، در آن جاها مى‏گوييم، و امّا در مواردى كه تركيب ما بين مأمور به و منهىٌ عنه تركيب، تركيب انضمامى است. مثل اينكه آب مباح است از اناء ذهب اغتراف مى‏كند يا از اناء غصبى اغتراف مى‏كند كه فرض كلام است. آنجا وضوء و غسلش صحيح است. چه بداند كه اين اناء غصبى است و چه بداند اين اناء آنية الذّهب و الفضّة است چه جهل داشته باشد. على كلّ تقديرٍ وضوء و غسلش صحيح است. چرا؟ چون كه وضوء و غسل امر دارد. امر دارد ولو ترتّباً يا ترخيص در تطبيق دارد ولو مترتّباً، كه شارع مى‏گويد معصيت نكن، اغتراف نكن امّا اگر سه تا اغتراف كردى بايد وضوء بگيرى. سه تا اغتراف كردى به شرط متأخّر بايد وضوء را بگيرى، غسل را بكنى، هيچ با همديگر تنافى ندارد، بدان جهت در موارد تركيب انضمامى كه ما مى‏گوييم عبادت صحيح است حتّى مع العلم، چون كه امتناعى نيستيم. در موارد تركيب انضمامى امر و نهى با هم تنافى ندارند. منتهى على نحو التّرتّب، خطاب امر قيد مى‏خورد. قيد ترتّبى مى‏خورد، و بدان جهت قيد ترتّبى موجب مى‏شود كه عمل صحيح بوده باشد. و عمل صحيح موجب مى‏شود كه عمل درست بشود.

بله اگر كسى ترتّب را منكر شد و گفت اصلاً ترتّب درست نيست. شما خيال مى‏كنيد ترتّب را، ترتّب يك چيزى است كه نمى‏شود باور كرد. كسى اين ترتّب را منكر شد. روى اين اساس حكم بايد بكند كه اين وضوء باطل است. چرا وضوء باطل است؟ براى اينكه فرقى نمى‏كند. چون كه ملاك را نمى‏داند. چون كه امر ندارد. اين نه ترخيص است. چون كه ترخيص و امر لازمه ترتّب بود. از ترتّب اثبات مى‏كرديم كه اين وضوء و غسل امر دارد منتهى ترتّباً، ترخيص در تطبيق دارد ولو ترتّباً، كسى اين ترتّب را منكر شد، و امر ديگر هم كه مى‏گفتيم كه استحباب و اينها، اينها را هم منكر شد و گفت كه اين وضوء هيچ امرى ندارد، نه ترتّباً و نه غير ترتّباً، نه امر الزامى و نه غير الزامى، هيچ كدام را ندارد، خوب بايد ملتزم بشويم كه وضوء و غسل باطل است. چرا؟ چون كه ملاك را نمى‏دانیم كه، ولو تركيب انضمامى است. چون كه ترتّب را منكر شديد ديگر ملاك محرز نيست. امر را نمى‏شود ملتزم شد، بدان جهت بايد ملتزم بشويم به بطلان.

بعضى‏ها فرموده‏اند اگر ما در موارد تركيب انضمامى ترتّب را منكر شديم و گفتيم عمل باطل است يعنى وضوء و غسل باطل است چون كه ترتّب ممكن نيست. ولو بالاغتراف وضوء گرفته است يا غسل كرده است از اناء ذهب و فضّه، يا از اناء غصبى، وضوء و غسلش چون كه امر ندارد و ملاك كشف نشده است. محكوم به بطلان است. اگر ترتّب را منكر شد، در صورتى كه مكلّف معذور بوده باشد در ارتكاب آن حرام، نمى‏داند اناء ذهب و فضّه است. يا اجتهاد و تقليدش اين بود كه اين اغتراف عيبى ندارد فقط استعمالات اكلى حرام است. در موارد جهل عن عذرٍ اگر اغتراف بكند و وضوء بگيرد مع ذلك كه در صورت علم به غصب و حرمت آنجا حكم به بطلان مى‏كرديم چون كه ترتّب را منكر بوديم، مع ذلك در صورت جهل حكم به صحّت مى‏شود. در موارد تركيب انضمامى كه وضوء بگيرد و غسل بكند بالاغتراف از اناء الذّهب صحيح است. چرا؟ اينجور فرموده‏اند در وجهش، گفته‏اند بر اينكه اين كه اين وضوء و غسل امرى نداشت چون كه مقدّمه‏اش حرام بود. اين وضوء امر و ترخيص در تطبيق نداشت. چون كه مقدّمه‏اش حرام بود. مقدّمه‏اش اغتراف ماء از ذهب و فضّه است. اين حرام بود در صورت علم. اين حرمت، حرمت بود و مقدّمه حرام بود و حرمت مقدّمه منجّز بود. بدان جهت ذى المقدّمه امرى نداشت كه آن وضوء اصلاً امرى نداشت ولو ترتّباً، چون كه ترتّب را منكر شديم. ترتّب هم نداشت چون كه مقدّمه حرام است ديگر ذى‏المقدّمه امر ندارد. ترخيص در تطبيق ندارد، و امّا در صورتى كه شارع ترخيص داد در ارتكاب مقدّمه. مقدّمه‏اى كه در واقع حرام است شارع ترخيص در ارتكاب داد، چون كه نمى‏داند اين اناء ذهب و فضّه است. نمى‏داند اين اناء مال غصبى است. كلّ شى‏ءٍ لك حلال گفته است عيبى ندارد. استعمال بكن، هر استعمالى مى‏خواهى بكنى اين اناء را، آب بردار، آش بخور، هر چه مى‏خواهى بكن. وقتى كه شارع گفت مرخّص هستى در تصرّف در اين اناء يعنى مرخّص هستى حتّى در اغتراف در اين اذن داد، ديگر مى‏تواند امر به ذى المقدّمه بكند. مى‏تواند بگويد كه صورتت را هم بايد بشورى، امر به ذى المقدّمه در صورتى كه مقدّمه اش حرام بشود نمى‏شود، امّا در صورتى نمى‏شود كه حرمت مقدّمه منجّز بشود، و امّا در صورتى كه حرمت مقدّمه منجّز نيست و حرمت را انسان معذور است. شارع به ذى المقدّمه چرا نمى‏تواند امر بكند؟ يعنى خطاب امر به وضوء و غسل اين وضوء و غسل را گرفته است. نه ترتّباً ، ترتّب ممكن نيست. بناء گذاشتيم ترتّب باطل است. اصل در اين صورت خطاب امر به وضوء و غسل به اين آبى كه از كاسه ذهب و فضّه برداشته‏اند منجّزاً گرفته‏ است. چرا؟ چون كه اغتراف ترخيص دارد، چون كه شارع خودش ترخيص داده است. مقدّمه حرمتش منجّز نيست. خطاب امر شامل مى‏شود اين وضوء و غسل را و حكم به صحّت مى‏شود، اين فرمايشى است كه فرموده‏اند.

ولكن سابقاً هم گفتيم، لاحقاً هم مى‏گوييم، الان هم مى‏گوييم، اين حرف پيش ما تمام نيست. چرا؟ چون كه حرمت واقعيه اين تصرّف خطاب امر را تقييد زده بود، آن حرمت واقعيه اين تصرّف اغتراف خطاب امر به وضوء را تقييد زده بود، آنی كه مقيِّد هست حرمت واقعيه است. آن حرمت واقعيه از جايش تكان نخورده است و هست، و غرضش هم اين است از حرمت واقعيه كه مكلّف در ما نحن فيه كه ولو جاهل است احتياط كند، منتهى اين لزوم ندارد، مى‏تواند احتياط را ترك بكند، ولكن غرض از آن حرمت اين است كه مكلّف او را رعايت بكند، او را موافقت بكند ولو به عنوان احتياط ولو ترخيص در ارتكاب دارد، ولكن آن حرمت را كه نگه داشته است غرضش اين است كه با آن حرمتى كه هست مكلّف احتياط بكند، آن احتياط كه غرض از حرمت واقعى است با امر به وضوء جمع نمى‏شود، آن احتياط واقعى از اغتراف اين اناء با امر به وضوئى كه از اين جا برداشته مى‏شود ترتّب را منكر هستيم ها، بنا بر انكار ترتّب با همديگر جمع نمى‏شوند.

 سؤال...؟ لغو مى‏شود نگه داشتن حرمت واقعى، بايد حرمت واقعى را الغاء كند. اينجا اثرى ندارد حرمت واقعى، حرمت واقعى را نگه داشتن در موارد جهل به جهت احتياط است ولو احتياط، احتياط لازم نيست. ولكن به جهت احتياط است. روى اين غرض است. بدان جهت در غافل مى‏گوييم كه جعل تكليف محال است. چون كه احتياط ممكن نيست. در غافل احتمال خطا نمى‏دهد، احتمال تكليف واقعى نمى‏دهد غافل.

بدان جهت اين جاهلى كه حرمت واقعى در حق او عدّه نگه داشته شده است. آن حرمت واقعى با وجوب اين وضوء يا ترخيص در تطبيق جمع نمى‏شود، چون كه غرض از نگه داشتن آن حرمت واقعيه احتياط در آن حرمت است. بدان جهت با اين وجوب وضوء واقعاً كه وجوب واقعى داشته باشد اغتسال وجوب واقعى داشته باشد جمع نمى‏شود، خطاب آن چيز قيد خورده است. روى اين اساسى كه هست امر ظاهرى عيبى ندارد، وقتى كه در او ترخيص داد ظاهراً هم وضوء بر من واجب مى‏شود، غسل هم بر من واجب مى‏شود، ولكن اين حكم ظاهرى است. بعد اگر كشف خلاف شد معلوم مى‏شود كه وضوء واقعى و غسل واقعى نبود، مثل آن جايى كه انسان احتمال مى‏داد كه آب غصبى است ‏گفت انشاء الله كه غصبى نيست وضوء گرفت و بعد معلوم شد كه غصبى است. مى‏گوييم وضوء باطل است آخه، فقط در موارد غفلت ما ملتزم شديم به صحّت، در موارد جهل ملتزم به بطلان شديم، چون كه آنجا هم امر، امر ظاهرى بود، اينجا هم در ما نحن فيه امر، امر ظاهرى مى‏شود.

و اين كلام طويل الذّيل است و احتياج به تحقيق بیشتر دارد، و اينجا جايش نيست. جايش در باب اجتماع امر و نهى من الاصول است و آنجا ما بيان كرديم كه فرقى نمى‏كند اگر ترتّب را كسى منكر شد و گفت ترتّب ممكن نيست. فرقى نمى‏كند ما بين موارد تركيب اتّحادى و تركيب انضمامى، چه جور در موارد تركيب اتّحادى مع الجهل كه معذور است باز عبادت باطل مى‏شود چون كه مجمع خارج از متعلّق امر است. در موارد تركيب انضمامى هم بنا بر انكار ترتّب، آن مورد اجتماعى كه هست مورد تزاحم خارج از خطاب امر است و در ما نحن فيه كه هست بنا بر انكار ترتّب است همه اينها، عمل مأمور به ظاهرى است. غسل كردن امر ظاهرى دارد امر واقعى ندارد، چون كه آن حرمت واقعيه با وجوب واقعى جمع نمى‏شود، اين متحصّل الكلام، اذا توضأ او اغتسل از اناء الذّهب و الفضّة مع الجهل ان كان الجهل به معناى غفلت باشد بله در تمام فروض صحيح است كما ذكرنا، چون كه اصل حرمت ندارد، اگر جهل غفلت بوده باشد. و امّا اگر جهل به معناى شكّ احتمال بوده باشد كه محكوم به حلّيت بود در موارد ارتماس محكوم به بطلان است چون كه تركيب اتّحادى است يا مثل تركيب اتّحادى است و امّا اگر به نحو اغتراف بوده باشد وضوء و غسل صحيح است كما اينكه اگر علم به غصب داشت و به نحو الاغتراف وضوء و غسل مى‏كرد باز صحيح بود، هذا تمام كلامنا فى هذه المسأله.

حکم اوانی گران قيمتی که غير از طلا و نقر باشد

مسألة 17: « الأواني من غير الجنسين لا مانع منها ‌وإن كانت أعلى وأغلى حتى إذا كانت من الجواهر الغالية كالياقوت والفيروزج ».‌[4]

بعد ايشان قدس الله نفسه الشّريف در ما نحن فيه مسأله ديگر را مى‏گويد كه با آن مسأله ديگر ختم كلام مى‏شود ان شاء الله، مختصر و مفيد، ايشان مى‏فرمايد آنى كه موضوع حرمت است استعمال آنية الذّهب و الفضّة است و امّا ملاك حكم چيست ملاك اين حرمت چيست، او در دست ما نيست. كه همان ملاكاتى كه مى‏گفتند ملاكات، يعنى تمام الملاك چيست آن تمام الملاك دست ما نيست. بدان جهت اگر آنيه‏اى را اگر درست كردند از شيئى، از جواهرى كه اغلی من الذّهب است بكثير، فرض كنيد از ياقوتى قورى يا كاسه درست كرده‏اند يا از فيروزه اى فنجان درست كرده‏اند که چایی می خورد سلطان کذا از او، اينها دليل بر حرمتش ما نداريم، ولو اغلی بوده باشد از ذهب و از فضّه به مرات چون كه ما كه دليل نداريم، و عنوان اسراف هم نگوييد. چون كه اسراف در صورتى است كه غرض عقلایی نبوده باشد. خود اینجور انسان دستگاه داشتن غرض عقلایی است. اگر مباح باشد عيبى ندارد. اگر از كسب حرام و آتش جهنّم جمع نشده باشد عيبى ندارد، مثل آن حضرت سليمان مى‏شود كه ملك دنيا و آخرت را خدا به او داده بود، نعمت است ولكن اين ملاك شارع چرا حرام كرده است استعمال ذهب و الفضّة را اوانى ذهب و الفضّة را. اینکه دل فقراء نشكند تمام ملاك اين است ما نمى‏دانيم اين را. اين هم دخالت دارد. امّا تمام دخل به اين است. خبر ثقه حجّت است چون كه كاشف از واقع است. امّا تمام الدّخلش كاشفيّت از واقع است به نحوى كه اين كشف اگر در غير خبر عادل هم شد آن هم هر ظنّى حجّت بشود كه مثل خبر عادل كشف از واقع مى‏كند ما اين را نمى‏توانيم بگوييم، آن مقدارى كه موضوع حكم در خطاب شرعى است و ملاك را ما تماماً نفهميده‏ايم تعدّى نمى‏كنيم، بله يكجا عرف بفهمد كه نه اين خصوصيتى ندارد، عرف بفهمد كه آبى بشود از اينكه حكم مختص به او بشود، آنها عيبى ندارد. بدان جهت در آن موارد ما هم ملتزم به تعدّى هستيم، و امّا جايى كه اطمينان نداريم به تمام الملاك آنجاها تعدّى نمى‏شود، بدان جهت ايشان در عبارتشان اينجور فرموده است الاوانى من غير الجنسين لا مانع منها، اوانى كه از غير طلا و نقره است مانع از آنها نيست. و ان كان اعلی و اغلی ولو اعلی از ذهب و فضّه بشود آن درجه‏اش بالاتر بشود و اغلی گران‏تر هم بشود حتّى اذا كانت من الجواهر الغاليه كالياقوت و الفيروزج، حتّى اينكه اگر اين اناء از جواهرى بشود كه گران‏بها هستند مثل ياقوت و فيروزج، و الحمد الله ربّ العالمين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص162.

[2]  مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ مَنْ كَانَتْ عِنْدَهُ أَمَانَةٌ- فَلْيُؤَدِّهَا إِلَى مَنِ ائْتَمَنَهُ عَلَيْهَا- فَإِنَّهُ لَا يَحِلُّ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ- وَ لَا مَالُهُ إِلَّا بِطِيبَةِ نَفْسِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج5، ص120.

[3] سوره مائده(5)، آيه 6.

[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص162.