درس چهارصد و پنجاه و دوم

حکم اوانی

مسألة 20: « إذا دار الأمر في حال الضرورة بين استعمالهما أو استعمال الغصبي قدمهما ».[1]

دوران امر بين استعمال ظرف طلا يا نقره و ظرف غصبی در حال اضطرار

فرض مسأله در جايى است مكلّف اضطرار دارد به استعمال احد المحرّمين، يا بايد استعمال بكند اناء غصبى را، يا استعمال بكند انائى را كه از ذهب او الفضّة است. اين اضطرار دارد به احد هما، اين را مى‏دانيد اگر فعل حرام به او اضطرار طریان كند، آن فعل حرام به طروّ اضطرار حلال مى‏شود، ما من محرم الاّ و قد احلّه الاضطرار لمن اضطرّ اليه. در حديث رفع هم هست كه رفع عن امّتی ما اضطرّوا اليه، فعلى كه حرام است لو الاضطرار به اضطرار حلال مى‏شود، ولكن در ما نحن فيه اين دو تا فعلى كه هست به خصوص احدهما مضطر نيست. حرمت متعلق شده است به خصوص كلّ منهما. يك اناء مال الغير است و راضى نيست مالكش در تصرف در او، و اناء ديگر اناء الذهب و الفضّة است و استعمالش حرام است. هر كدام از اين فعلين بخصوصه حرام و متعلق حرمت است و مكلّف به خصوص كلّ منهما اضطرارى ندارد، اضطرار دارد به ارتكاب احدهما، در اين صورت آن حرام كه عبارت از تصّرف در اين مال الغير و اناء الغير است به او متمكن است امتثال كند او را. قدرت دارد، و اضطرار به ارتكاب ندارد در او مى‏تواند ترك كند. استعمال اناء الذّهب و الفضّة حساب بشود به او اضطرار ندارد و مى‏تواند او را ترك كند. جمع بينهما را در موافقت که دو تكليف را در موافقت جمع بكند در امتثال. او را قادر نيست. بدان جهت ما نحن فيه داخل عنوان متزاحمين مى‏شوند. تكليفين متزاحمين در مقام امتثال دو تكليفى هست كه اتّفاق افتاده است مكلّف به جمع بينهما فى الامتثال قادر نيست. ولكن كلّ منهما منفرقاً حساب بشود به او قدرت دارد. مثل اينكه مى‏گفتيم وارد مسجد شده است كه مى‏بيند مسجد نجس است و آبى دارد كه با او وضوء بايد بگيرد، آن آب كم است. در تطهير مسجد استعمال كند براى صلاة نمى‏تواند وضوء بگيرد. اگر وضوء بگيرد للصّلاة تطهير مسجد را نمى‏تواند. صلاة مع الوضوء با آن تطهير مسجد تكليفين هستند كه مكلّف قدرت جمع بينهما فى الامتثال را ندارد. اين را مى‏گويند باب تزاحم، تزاحم بين التّكليفين، كه از احكام تزاحم بين التكليفين اين است که اگر محرز بشود يا محتمل بشود اهميت در يكى، يا محرز بشود اهميتش يا محتمل بشود به حيثی كه در آن ديگرى احتمال اهميت نيست. آن ديگرى يا مساوى است يا مرجوح است من حيث آن اهميت، بدان جهت در موارد احراز اهميت و محتمل الاهمية آن تكليفى كه در او اهميت محرز يا محتمل است مقدم مى‏شود، و سرّش هم اين است خطاب آن ديگرى قيد بر مى‏دارد، چون كه با اتيان كردن محتمل الاهمية ديگر قدرت بر آن ديگرى ندارد، و آن خطاب مقيد است بر اينكه صرف قدرت در اين اهم يا محتمل الاهمية نشود، و امّا اين تقييد در خطاب اهم يا محتمل الاهمية محرز نيست. تمسّك به اطلاق و خطاب مى‏شود. اين بحثش باب تزاحم است. در باب تزاحم مقرّر است كه محرز الاهمية يا محتمل الاهمية مقدم مى‏شود. مرجّح ديگرى هم در باب تزاحم هست كه فعلاً او محلّ ابتلاء ما نيست.

 در ما نحن فيه آن استعمال اناء الذّهب و الفضّة كه جايز نيست و لازم است مكلّف آن استعمال را ترك كند. اين يك تكليف است و تكليف ديگر هم حرمة التّصرف فى مال الغير است. كدام يكى از اينها اهميت دارند؟ گفته شده است بر اينكه آنى كه اهميت دارد و محرز الاهمية است حرمة التّصرف فى مال الغير است بلا اذن صاحبه، چرا؟

 براى اين كه حرمة التّصرف در ملك الغير از قبيل حقوق النّاس است. بدان جهت غير اگر راضى بشود حرمت برداشته مى‏شود، آن حرمة التّصرف در ملك الغير از حقوق النّاس است مى‏تواند از حقّش بگذرد و بگويد راضى هستم تصرّف كن، حرمت مى‏رود، به خلاف حرمة التّصرف فى آنية الذّهب و الفضّة اين حرمت از حقوق الله است و هر وقت تزاحمى شد ما بين تكليفى كه از قبيل حقوق النّاس است و ما بين تكليف آخرى كه از قبيل حقوق الله است حقّ النّاس مقدم مى‏شود.

اين كه حرمت تصرف در مال الغير از حقوق الناس است به اين معنا كه اگر راضى بشود حرمت مرتفع مى‏شود ولكن حرمت استعمال آنية الذّهب و الفضّة از حقوق الله است اين كلامى در او نيست. امّا آيه و روايتى كه دلالت كند هر وقت حقوق النّاس با حقوق الله تزاحم پيدا كرد حقوق النّاس مقدم مى‏شود بالرعایة اين آيه و روايتش را ما پيدا نكرديم، عقل هم حكومتى ندارد.

بله، يك مسأله ديگرى هست. يك وقت در مقام تزاحم جورى مى‏شود كه احد التّكليفين ديگر قابل امتثال نيست. درست توجه کنید عرض کنم. مثل اينكه شخصى مرحوم شده است استقرّ عليه الحج بود. حج بر گردنش ثابت بود مستقر بود. كه بايد از تركه‏اش حج قضاء بشود. تكليف است دين است حج مثل ساير الدّيون، از اصل التّركة خارج مى‏شود، ولكن اين شخصى كه بايد حج قضاء بشود از او ديونى هم به مردم دارد، ولكن اين ديونى كه به مردم دارد اين ما تركش تركه‏اش وافى به ديون النّاس و حج نيست. تركه‏اش كم است. اگر در ديون النّاس گفتیم ديگر نمى‏شود حج را اتيان كرد، حج را اگر اتيان كرديم، ديون النّاس مى‏ماند تركه وافى نيست. كلّش يا بعضش مى‏ماند فرقى نمى‏كند، در اين صورت ملتزم هستيم كه حج ساقط است بايد ديون النّاس داده بشود.

 سؤال...؟ اشتباه مى‏كنى مؤمن خدا.

عرض مى‏كنم بله در ما نحن فيه كه تركه كم است و وافى نيست به ديون النّاس و به حج وافى نيست به همه وافى نيست. مقتضى الرّوايات كه وارد است كه حج دين است. حج از ديون حساب مى‏شود. البتّه شارع اين را دين قرار داده است دين مالى كه از اصل ما ترك خارج مى‏شود، و مقتضى الرّوايات اين است كه حج دين است و مقتضى الرّوايات و هكذا مفتی به به اين است وقتى كه مال مديون وافى نشود به جميع ديونش حصص مى‏شود. آن تقسيم مى‏شود به آن ارباب الديون‏ بالحصص كه همان تقسیط است که در مفلّس مى‏گويند كه تحصيص مى‏شود حصّه حصّه مى‏شود، به هر مقدار دين به حسب حصّه‏اى كه از تركه مى‏رسد مى‏دهند. بدان جهت حج قابل تحصيص نيست. چون كه به حج اگر حصّه قرار بدهند مثل ساير الدّيون حج نمى‏شود اتيان كرد. وافى به حج نيست. چون كه آن حجّى كه از تركه خارج مى‏شود حج عن الميقات است. او از تركه استثناء مى‏شود. اگر تقسیط بكنند تركه را بر ديون بما اينكه حصّه حج وافى نمى‏شود به حج تكليف حجّى ساقط مى‏شود. بدان جهت دين ما ترك صرف در ساير الدّيون مى‏شود، و امّا بر اينكه اين از باب تقديم حقّ النّاس بر حقّ الله نيست. بدان جهت است كه حقّ الله قابل امتثال نيست قابل استيفاء نيست ممكن نيست. بدان جهت او ساقط مى‏شود و به آن ديگرى صرف مى‏شود، و امّا اگر عكسش شد، شخصى فرض بفرماييد ما ترك دارد و ديونى دارد از آن ديون قسمتش ديون النّاس است ديون آدمى است. قسمت ديگر خمس و زكات در ذمّه است كه دين است. خمس و زكاتى است كه دين شده است. بدان جهت در ما نحن فيه ما ترك هم وافى به همه‏اش نيست. چون كه ما ترك وافى نيست بايد حصص بشود، وقتى كه حصص شد هم به خمس تحصيص مى‏شود هم به زكات و هم به ساير الدّيون، بدان جهت يكى حقّ الله است يكى حقّ النّاس، موجب ترجيح نمى‏شود اين معنا، اين حج يك خصوصيتى دارد، چون كه تقسیط بر او ممكن نيست حج ساقط مى‏شود.

بله در يك موردى نص است كه ايشان يك چيزى شنيده است و خودش هم سوراخ دعا را گم كرده است. آن آنجايى است كه شخصى بميرد هم در ذمّه‏اش خمس يا زكات است و هم حج را مديون است استقرّ عليه الحج است. در اين صورت اين تركه‏اش وافى به تمام اينها نيست. اگر بخواهد بر اينكه خمس و زكاتش را بدهيم ديگر حج نمى‏شود، حج كنيم خمس و زكات نمى‏شود، همه‏اش يا اصلاً نمى‏شود، اينجا صحيحه معاوية ابن عمّار است كه مرحوم سيّد يزدى در عروه در باب حج هم نقل كرده است. نگاه بكنيد، آنجا در صحيحه معاوية ابن عمّار[2] است كه حج مقدّم مى‏شود، خمس و زكات تأخير انداخته مى‏شود يعنى داده نمى‏شود، يا تمامش يا بعضش، فقط حج اتيان مى‏شود، اين يك تعبّدى است در باب الحج ثابت است که در باب الحجى كه ثابت است در جايى است كه وجوب قضاء الحج مزاحمت بكند با وجوب اعطاء زكات در ذمّه، يا وجوب اداء الخمس، با او تزاحم بكند حج مقدّم مى‏شود، اين حكمى است بر خلاف قاعده که در باب حج ثابت شده است. آنى كه دين الله أحقّ ان يقضى اينجا نيست. سوراخ دعا را گم كرده. اين صحيحه معاوية ابن عمّار اين را ندارد، اين است كه يحج تقديم مى‏شود حج، آن در باب صلاة است. مورد ديگرى است كه صلاة عن الميّت قضاء مى‏شود مثل الدّيون لانّ دين الله احقّ ان يقضى، بدان جهت در ما نحن فيه على هذا الاساس آيه‏اى داشته باشيم يا روايتى داشته باشيم كه دلالت بكند ما را كه حقّ النّاس مقدّم مى‏شود عند التّزاحم بر حقّ الله، نه آيه است و نه روايت است. اين را بله بعضى‏ها در باب حج هم گفته‏اند كه اصلاً آن ديون النّاس مقدّم مى‏شود براى اينكه ديون النّاس حقّ النّاس است ولكن آن دليلى ندارد، آنجا هم ذكر شده است. آن مسأله حج را اگر ملاحظه بفرماييد كه خلاصه مطلب چكيده‏اش را خدمت شما عرض كردم معلوم مى‏شود كه حال چه منوال است.

بدان جهت مجرّد اينكه اين تصرّف در اناء الذّهب و الفضّة يعنى استعمالش حق الله است. تصرّف در اناء الغير حقّ النّاس است. اين موجب ترجيح نمى‏شود، بله، اين تصرّف در اناء الغير يا اهم است از حرمت تصرّف در اناء ذهب و فضّه يا اين كه لااقل محتمل الاهمية است. احتمال اينكه اناء الذّهب و الفضّة استعمال او اهم بوده باشد از تصرّف در مال الغير اين احتمال نيست. چرا اين احتمال نيست؟ سرّش اين است در دليل حرمت تصرّف در مال الغير يك تعبيرى هست از آن تعبير معلوم مى‏شود ملاك اين قوى است. دارد بر اينكه در آن موثّقه‏اى كه سابقاً خدمت شما عرض كردم، در آن موثّقه اينجور دارد كه امام علیه السلام مى‏فرمايد، موثّقه ابى بصير[3] است كه آنجا داشت سابقاً خوانديم قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) سباب المؤمن فسوقٌ و قتاله كفرٌ و اكل لحمه يعنى غيبتش معصيت است و حرمة ماله كحرمة دمه. حرمت مالش مثل حرمت دم است. معلوم است كه حرمت دم مسلم اهميت دارد. هر چيزى با او مزاحمت كرد آن حرمت نفس مراعات مى‏شود، اين دلالت مى‏كند بر اينكه حرمت مال هم من حيث الاهمية مثل او است. منتهى عين او نمى‏تواند اهميت آنجورى داشته باشد. يعنى قريب به او است. بدان جهت امر داير بشود بر اين كه انسان مال مسلمانى را اتلاف كند يا در او تصرّف بكند مثل اين است كه امر داير است ما بين قتل مؤمن و ما بين حرام ديگرى، اين مثل او مى‏شود، منتهى اين مثل است نه تشبيه در تمام جهات است اهميت، به حيثٌ كه امر داير شد ما بين زنا يا تصرّف در مال الغير زنا مثلاً مرتكب بشود، نه اينجور نيست. آن هم عرض المؤمن است و عرض المؤمنه است. آن هم همين جور است مثل نفس است. بدان جهت در ما نحن فيه از اين تعبير استفاده مى‏شود اين مربوط به قوّت دلالت نيست. اين لسان دليل، لسانى است كه كشف از قوّت ملاك مى‏كند، مثل اينكه تعبير از وجوب الصّلاة به عماد الدّين شده است. اين تمسّك به قوّة الدّلالة نيست تا اشكال بشود كه در باب تزاحم تمسّك به قوّة الدّلالة نمى‏شود بايد ملاك قوى بشود، نه، اين تمسّك به قوّت الملاك است. منتهى چون كه ما راهى به ملاك نداريم اين را از خطاب شرع كشف مى‏كنيم، چه جور شارع تعبير فرموده است به عماد الدّين و از او اهميت صلاة محرز شده است. در ما نحن فيه هم تعبير شده است از حرمت مال مسلم كحرمة دمه، از اين كشف مى‏شود كه اهميت دارد احترام مال مسلم.

بررسی سخن مرحوم حکيم در مستمسک

 بله، مرحوم سيّد حكيم در مستمسك[4] يك عبارتى فرموده است كه آن عبارت مناسبتى ندارد، ايشان فرموده است حرمت تصرّف در مال الغير اهميت دارد، چون كه در او تنزيل شده است مال مسلم به منزله دم مسلم كما ذكرنا، ولكن در روايات تحريم آنية الذّهب و الفضّة تعبير به ينبغى شده است. ينبغى يعنى ضعف الدّلالة.

اين اشكال به ایشان وارد است كه خوب تعبير به ينبغى بشود. ينبغى بعد از اينكه اثبات كرديم كه مراد حرمت است مى‏شود حرام، اين ضعف دلالت است. يعنى دليل مثل دليل او قوّت ندارد، مثل آن دليل حرمة الغصب، اين دلالتش دلالت ضعيف است. به لفظ ينبغى است يكره است ولكن بعد از اينكه ملتزم شديم حرام است ملاكش قوى است يا ملاكش ضعيف است او ربطى به قوّة الدّلالة و ضعف الدّلالة ندارد. بدان جهت فرض بفرماييد اگر گفته بشود كه ينبغى ان لا يقتل مؤمناً متعمداً اين ينبغى بگويد و از آن طرف بگويد بر اينكه يحرم التّصرف فى مال الغير بغير اذنه. امر داير است ما بين قتل نفس مؤمن يا تصرف در مالش، ما بين وجوب الاحياء نفس مؤمن يا تصرف در مالش. مؤمن در كشتى سوار شده است و كشتى هم مال خودش است. امر داير است ما بين اينكه خودش كشته بشود و اموالش نجات داده بشود در كشتى چون كه كشتى اينجور بماند غرق مى‏شود، يا اموال را بريزند توى دريا تلف بكنند و خود مؤمن زنده بماند، كشتى غرق نشود. بلا اشكال در اين صورت بايد احياء بشود نفس مؤمن، ولو در دليل احياء ينبغى گفته بشود و من احيی كه مفاد ينبغى است و من احيی نفساً و كانّ ما احيی النّاس جميعا، كانّ دلالتش به وجوب هم اشكال مى‏كند، ولكن از خارج مى‏دانيم كه احياء واجب است. تحفّظ بر نفس مؤمن از تلف واجب است. على هذا الاساس بدان جهت در باب تزاحم به قوّة الدّلالة و به ضعف الدّلالة نگاه نمى‏شود، يا حكيم يا خدا رحمت الله عليه تعبير به ينبغى كردن اين كشف از هيچ چيز نمى‏كند بعد از اينكه ملتزم شديم كه حرام است استعمال آنية الذّهب و الفضّة، بله، اين تعبير بايد اينجور بشود كه تعبيرى كه در ناحيه حرمة التّصرف فى اناء الغير شده است كه از او كشف شدّت ملاك شده است آن معنا در اين طرف نيست. بدان جهت آن طرف يا اهميت دارد محرز الاهمية است يا محتمل الاهمية، بدان جهت مقدم مى‏شود.

 سؤال...؟ عرض مى‏كنم، اين را از خارج مى‏دانيم كه دم مسلم با ساير محرمات الهیه اگر تزاحم كند بايد آن دم مراعات بشود. امر داير است كه انسان دروغ بگويد يا قتل نفس محترم را نجات بدهد. او قتل را بايد نجات بدهد، هكذا محرّم ديگرى. محرّم الهى بوده باشد. روى اين حساب است. اين هم كه تنزيل شده است منزلت او، معلوم مى‏شود كه حرمة التّصرف اگر با تكليف ديگرى تزاحم كرد او مقدم مى‏شود، مثل قتل النّفس است.

 سؤال...؟ دو حق كى گفتيم؟ گفتيم قابل اسقاط است. مى‏فرمايند ولی ما كه عرض نكرديم، حقّ النّاس معنايش اين شد كه تكليف اختيارش به يد آن ناس است. اگر گفت راضى هستم تكليف ساقط مى‏شود. مراد از حق النّاس اين است. روى اين حسابى كه هست بدان جهت معلوم مى‏شود که حرمت قتل النّفس از حقوق الله است حق النّاس نيست. حرمت تصرف در مال الغير از حق النّاس است. حرمت قتل نفس مؤمن حق الله است. بدان جهت مؤمن اگر بگويد راضى هستم بكش مرا نمى‏شود كشت.

بدان جهت در ما نحن فيه از اين روايت استفاده شد كه آن حرمت تصرّف در مال الغير اهم است. اهم هم نباشد لا اقل محتمل الاهميه است. او مقدم مى‏شود.

حکم استعمال ظروف طلا يا نقره با شک در طلا يا نقره بودنشان

مسألة 23: « إذا شكَّ في آنية أنـَّها من أحدهما أم لا، ‌أو شكَّ في كون ‌شي‌ء ممّا يصدق عليه الآنية أم لا ، لا مانع من استعمالها ».[5]

بعد مرحوم سيّد قدس الله نفسه الشّريف مسأله‏اى را مى‏گويد كه باب اوانى به آن مسأله تمام مى‏شود، و آن مسأله جايى است كه بعد از فراغ بر اينكه استعمال آنية الذّهب و الفضّة حرام است. كلام در موارد شك است كه مى‏شود ربّما كه مثلاً انسان مهمانى رفته است. جلويش يك انائى مى‏آورند و شك مى‏كند كه آيا اين ذهب است يا فضّه است يا فلز آخر است كه شبيه به فضّه است يا شبيه به ذهب است كه استعمالش حرام نبوده باشد فلز آخر، تارةً شك من حيث المادّه مى‏شود كما فى هذا المثال، كاسه بودنش كاسه است. فنجان بودنش فنجان است. قورى بودنش قورى است ولكن نمى‏داند از فضّه است يا از غير الفضّة، در مادّه شك دارد، شبهه هم شبهه خارجى است. ذهب را مى‏داند كه چيست. فضّه را مى‏داند چيست و فلزّات آخرى هم كه هست حكم آنها را مى‏داند، نمى‏داند اين در خارج از فلز آخر است يا ذهب است و فضّه است. فرض بفرماييد خودش هم مى‏تواند امتحان بكند ربّما، تيزاب دارد بزند ببيند اين مى‏رود معلوم مى‏شود كه ذهب نيست فلز آخر است. يا فرض كنيد متمكن از تصرّف نيست. ولكن بايد طول بكشد تا تصرّف كند بايد ببرد نشان بدهد، در شبهات موضوعيه كه فحص لازم نيست. فحص ممكن بشود يا ممكن نشود اين ارتكابش يعنى استعمالش عيبى ندارد. شرب از او اكل از او عيبى ندارد، چرا عيبى ندارد؟ اولاً استصحاب معيّن موضوع است. براى اينكه اين اناء خارجى در جايى كه مردد است بين الذّهب و غير ذهب يك وقت اين اناء خارجى ذهب نبود همان استصحاب عدم ازلى به حمل الشّايع اناء ذهب نبود همين اناء، قطعاً همين جور است. به حمل شايع نه به حمل اوّلى، به حمل الشّايع اناء الذّهب نبود. موضوع حكم هم اكل و شرب در اناء ذهب به حمل الشّايع اناء الذّهب است. او است. به حمل الشّايع اناء الذّهب و الفضّة نبود، الان كما كان، خوب موضوع حرمت مرتفع شد. لازم نيست اثبات بكنيم كه اناءِ غير ذهب و فضّه است. آنها موضوع حكم نيستند، هر انائى تصرّف در او، هر شيئى اناء هم خصوصيت ندارد. هر شيئى استعمال و تصرّف او حرام است الاّ آنية الذّهب و الفضّة. در ما نحن فيه استصحاب گفت اين آنيه ذهب و فضّه نيست از تحت موضوع حرمت خارجش كرد. بدان جهت مى‏شود حلال. اگر كسى در اين استصحاب اشكال بكند كه نه، من استصحاب را در عدم ازلى حجّت نمى‏دانم. آن وقت نوبت مى‏رسد به اصل حكمى، اصل حكمى اصالة الحلّية است. نمى‏داند استعمال اين اكل در اين حلال است يا حرام كلّ شى‏ءٍ حلال، اگر استصحاب جارى بود شكّ در حرمت نداشتيم مى‏دانستيم كه حلال است. مى‏دانستيمِ تعبدى، با اعتبار شارع علم داشتيم كه آنيه ذهب و فضّه نيست. آن اصل موضوعى بود، اگر از او صرف نظر كرديم و گفتيم استصحاب در عدم ازلى جارى نيست نوبت به اصل حكمى مى‏رسد.

 و امّا در جايى كه شيئى را آورده‏اند پيش انسان كه نمى‏داند اين اناء اصلاً صدق مى‏كند شكّ در هيأت است به اين هيأت عنوان اناء صدق مى‏كند چون كه موضوع تحريم اناء الذّهب و الفضّة بود، به اين معنا اصلاً عنوان اناء الذّهب يا آنية الفضّة صدق مى‏كند يا نه، مثل پايه استكان‏ها كه سابقاً معمول بود از نقره بود، ولكن آن پايه، پايه‏اى بود كه خيط خيط بود، مثل اين فنجان نبود كه توى آن آب مستقر بشود. شك مى‏كند آيا به اين پايه استكان اناء الذّهب و الفضّة صدق مى‏كند يا اناء الذّهب و الفضّة صدق نمى‏كند، كه نوعاً شبهه مفهومى مى‏شود، مفهوم اناء را نمى‏داند كه مفهوم چه جور است. اينجا عامى نمى‏تواند از خودش اصل جارى كند. اينجا بايد رجوع كند به فتواى مجتهدش. اگر مجتهدش از ادلّه فهميده است آنى را كه شارع حرام كرده است حتّى اين را هم شامل مى‏شود. حتّى اين را هم شامل مى‏شود آنى كه شارع نهى از او كرده است. نهى النّبى (صلی الله علیه و آله) عن آنية الذّهب و الفضّة به اين هم آنيه گفته مى‏شود و فتواى به حرمتش داده بشود. آن عامى كه شك دارد بايد به اين فتوا عمل كند، چون كه حجّت دارد فتواى او حجّت است. علم به خلاف كه ندارد، خود عامى كه نمى‏داند، احتمال مى‏دهد كه بله اين هم حرام باشد و اناء الذّهب باشد مجتهدش گفته است كه استعمالش حرام است و اناء است. بدان جهت در ما نحن فيه ولو منشأ شك، شكّ در موضوع است ولكن كما بيّنا سابقاً در موارد شبهات مفهوميه اگر آن مفهوم سعه يا ضيقش را خود مجتهد چون كه خودش هم از اهل عرف است تشخيص داد بر طبق او فتوا داد مقلّد اگر علم به خلاف نداشته باشد فتواى او حجّت است. بدان جهت فتواى او حجّت است و من هنا ذكر آن سيّد حكيم رحمة الله عليه كه عامى اينجا نمى‏تواند خودش رجوع بكند، بايد به فتواى مجتهدش رجوع كند در موارد شبهات مفهوميه. اگر مجتهدش فتوا داد بر اين كه او حرام است او حجّت بر عامى است كه علم به خلاف ندارد و بايد به او اخذ بكند، و امّا اگر فرض كنيد كه او فتواى به حلّيت داد عيبى ندارد. يا او احتياط کرد مى‏تواند رجوع بكند به مجتهدى كه حكم به حلّيت مى‏دهد. خود مجتهد در اين موارد شبهات مفهوميه نمى‏تواند قبل الفحص تمسّك به اصل كند، كه احتمال مى‏دهد كه حكم اين مسأله كلّى آن پايه استكانى كه اين نحو است و در او استكان گذاشتن و چايى خوردن چه جور است. حكم كلّى است. مجتهد نمى‏تواند رجوع به برائت بكند ابتداءً، بايد فحص بكند از ادلّه‏اى كه تحريم كرده بود اناء الذّهب و الفضّة را و از عنوان اناء فحص بكند. اگر فحص كرد و فهميد كه اين هم مورد حرمت است فتوا داد فهو. اگر نرسيد به دليل حرمت بعد از فحص هم نياورد دليل كه اين اناء بوده باشد. آن وقت مجتهد بعد الفحص رجوع مى‏كند به كلّ شى‏ءٍ حلال، جاى استصحاب هم نيست اينجا، چرا؟ چون كه شبهه مفهوميه جاى استصحاب نيست. در خارج شك ندارد كه پايه استكان است و خودش هم پايه‏اش همين جور است كه نقره است. ذهب است. اين نحو است. امّا به اين عنوان اناء صدق مى‏كند يا نمى‏كند شك در اين است. بيّنا سابقاً استصحاب معناى لفظ را تعيين نمى‏كند. استصحاب در موارد شكّ در وجود خارجى كه خارجيت شى‏ء مشكوك است در او جارى مى‏كند. اينجا در خارجيت شک نيست. شكّ در عنوان خارج است كه به آن كه در خارج معلوم است كه چيست، چه لفظى گفته مى‏شود اسمش چيست. استصحاب در اين صورت حجّيتى ندارد. مجتهد رجوع مى‏كند به رفع عن امتی ما لا يعلمون يا كلّ شى‏ء لك حلال فتوا مى‏دهد.

بله، اگر در موارد شكّ در هيأت شبهه مصداقيه فرض شد مثل اين كه شب انسان از خواب پا شده است و آب خواسته است و هوا هم تاريك است. يك چيزى آورده‏اند كه توى آن آب است و مى‏داند بر اين كه اين از ذهب است يا از نقره است. اين را مى‏داند. امّا نمى‏داند اناء صدق مى‏كند به اين یا صدق نمى‏كند. ته آفتابه است فرض کنید. اناء صدق نمى‏كند. اينجا اگر در ما نحن فيه شبهه، شبهه مصداقيه بود لظلمةٍ نتوانست تشخيص بدهد كه اناء هست يا نيست. بله، شبهه موضوعيه حقّ مقلّد است. خودش رجوع مى‏كند. چون كه در شبهات موضوعيه خود مقلد اصالة الحلّية را جارى مى‏كند خود عامى، چون كه شك در موضوع دارد موضوع يعنى مصداق موضوع دارد، شبهه شبهه مصداقى است. حكمش را مى‏داند و رجوع مى‏كند، حكمش را هم از خود مجتهد مى‏داند كه هر چيزى كه حلال است يا حرام است ندانستى بگو حلال است. بدان جهت رجوع به برائت مى‏كند، هذا كلّ فى هذه المسألة، يقع الكلام ان شاء الله تبارك و تعالى فى احكام التخلّى.



[1]  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص163.

[2] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: قُلْتُ لَهُ رَجُلٌ يَمُوتُ وَ عَلَيْهِ خَمْسُ مِائَةِ دِرْهَمٍ مِنَ الزَّكَاةِ- وَ عَلَيْهِ حَجَّةُ الْإِسْلَامِ وَ تَرَكَ ثَلَاثَمِائَةِ دِرْهَمٍ- وَ أَوْصَى بِحَجَّةِ الْإِسْلَامِ- وَ أَنْ يُقْضَى عَنْهُ دَيْنُ الزَّكَاةِ- قَالَ يُحَجُّ عَنْهُ مِنْ أَقْرَبِ مَا يَكُونُ- وَ تُخْرَجُ الْبَقِيَّةُ فِي الزَّكَاةِ؛  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج9، ص255.

[3] وَ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ‌ ‌أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص سِبَابُ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ وَ قِتَالُهُ كُفْرٌ- وَ أَكْلُ لَحْمِهِ مَعْصِيَةٌ لِلَّهِ وَ حُرْمَةُ مَالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج12، ص282.

[4] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص183.

[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص163.