مسألة 5: « لا يجب ستر الفخذين ولا الأليتين ولا الشعر النابت أطراف العورة ، نعم ، يستحب ستر ما بين السرَّة إلى الركبة ، بل إلى نصف الساق ».[1]
صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف مطلبى را كه گذشته است به عنوان مسئلهاى عنوان مىكند، مىفرمايد آنى كه عورت است او عبارت از قبل و دبر است و در رجل انثيین كه سترش واجب است. اما الفخذ و الاليتين اينها عورت نيستند و ستر اينها براى مكلف از مماثلش واجب نيست. بعد ايشان مىفرمايد ولكن مستحب است ستر كردن ما بين السرة و الركبة، كه انسان ما بين سره و ركبهاش را ستر كند.
عرض كرديم سابقا اگر معناى ظاهر از عورت آنى كه طبع بشرى اقتضاء مىكند او را حتى از مماثلش ستر كند. ظاهر عورت خود قبل و دبر و انثيين نباشد. مؤيد هم آورديم رواياتى كه در صلاة عورات بود كه مىگفت دستش را به فرجش مىگذارد. فردى عارى كه دستش مىپوشاند همان قضيب و انثيين است ولكن اليتين و هكذا فخذين آنها را كه نمىپوشاند. علاوه بر اينكه مؤيد ذكر كرديم در آن صلاة العراة را كه مراد از عورت آن قبل و هكذا آن دبر است يعنى مخرج الغائط، علاوه بر اين گفتيم اگر كسى شك هم بكند مقتضاى اصل وجوب ستر همينها است. چونكه اينها قدر متيقن از عورت است و ستر اينها واجب است. در ما بقى رجوع به اصالة البرائة يا استصحاب عدم جعل وجوب الستر بر غير اينها می شود، که بر غیر ستر جعل نشده است. اگر ستر اينها واجب مستقل بشود كه همان اصالة البرائة و استصحاب، و اگر كسى بگويد نه، مجموع متعلق يك وجوب است. -اين جور نيست. هر كدام اينها سترش وجوب مستقلى دارد. بدان جهت كسى اگر بتواند بعض اينها را ستر كند متمكن بوده باشد بايد آن بعض را ستر كند- اگر كسى گفت اين معنا را كه ستر در ما نحن فيه يك وجوب متعلق او است. مجموع قبل و دبر و هكذا انثيين ستر اينها متعلق يك وجوب است. اگر كسى اين را هم ادعا كند دوران امر الواجب بين الاقل و الاكثر مىشود، كه نمىدانيم متعلق آن يك وجوب است اقل است يعنى ستر همينها است يا متعلق آن وجوب اكثر است که ستر فخذين يا اليتين هم در آن هست، يا ستر آن عجانه چيزى كه هست آن هم هست. مقتضاى اصل برائت در اقل و اكثر ارتباطى هم عدم وجوب الاكثر است و كيف ما كان چه وجوب ستر در ما نحن فيه نسبت به آن اجزاء عورت وجوب استقلالى بوده باشد كما هو الصحيح يا وجوبش وجوب ارتباطى بوده باشد كما هو غير الصحيح، على كل تقدير در ما نحن فيه آنى كه متيقن است ملتزم مىشويم به وجوب او در زايد بر او رجوع به اصالت البرائة مىشود.
پس على هذا الاساس خود ستر عورت واجب نفسى است. آن مقدارى كه انسان ستر قضيب يا ستر انثیين ستر مخرج الغائط است آنها واجب است. مقدمهاى هم ندارند آنها. آنهاى ديگر سترش متعلق وجوب نيست. و اگر احتمال وجوب داده شد به اصل دفع مىشود. مضافا بر اينكه رواياتى داشتيم كه عورت را بيان مىكرد. مىگفت بر اينكه آن دبر مستور بالاليتين است. «فاذا سترت القضيب و الانثيين فقد سترت العورة، روايتى داشتيم كه ان الفخذ ليس من العورة»، آن روايات من حيث السند ضعيف بود بدان جهت آنها را مؤيد شمرديم. و العمدة ما ذكرنا كه اگر عورت ظهور در ما ذكر نداشته باشد لااقل قدر متيقن از عورت ما ذكر است و در ما بقى رجوع به برائت مىشود، ستر عورت وجوبش نسبت به آن اجزاء عورت استقلالى باشد يا نه، وجوب ارتباطى باشد. فرقى نمىكند، على كلا التقديرين روجوع به برائت مىشود.
انما الكلام در فرمايشى است كه ايشان در ما نحن فيه فرمود كه ستر ما بين السرة الى الركبة مستحب است. اين را ايشان فرموده است. اين دليل ايشان بر اين استحباب چيست؟ حضرات فرمودهاند دليلشان خبر بشير النبال است كه آن خبر بشير نبال كه سابقا خوانديم او دلالت مىكند بر اينكه ستر ما بين اينها مستحب است. خبر بشير نبال را در باب پنج از ابواب آداب الحمام صاحب وسايل نقل كرده است كه سابقا ما از خود كافى تمامش را نقل كرديم. چونكه قطعهاى از اين حديث را صاحب وسايل نقل كرده است همان قضيهاى كه بشير نبال مىگويد امام باقر سلام الله عليه فرمود كه تريد الحمام كه همان قضيهاى كه با امام عليه السلام امر كرد كان باسخان الماء و وارد شد آن مقدارى كه خارج از ازار بود به آن شخص داد نوره گذاشت، بعد او را بيرون كرد تحت الازار را خودش نوره گذاشت بعد در ذيل فرمود هكذا فافعل، كه از آن معلوم مىشود خودش مابقى را نوره گذاشت و به آن كارگر گفت برو پى كارت اين ستر ما بين السرة الى الركبه اين معنا مستحب است از غير، گفتهاند از اين خبر بشير نبال[2] اين معنا استفاده مىشود. خوب اين خبر هم كه ضعيف بود استحباب را اثبات نمىكند، ادله تسامح در سنن استحباب را اثبات نمی کند. ثواب دارد كسى اين عمل را اتيان بكند به رجاء مطلوبيت، استحباب عمل ثابت نمىشود، ولكن اين خبر كه من حيث السند ضعيف است اين فتواى صاحب عروه نمىتوند مستندش اين خبر بشود. اين را صاحب عروه از كجا مىگويد بايد پى خبر ديگر گشت. اين خبر دليل نمىشود، چرا؟ اولا در اين خبر هست كه فاتزر بازرار فغطی رکبته و سرته، سرهاش را و ركبهاش را هم تغطيه كرد امام در اين روايت، ايشان مىگويد بين السرة و الركبة اينها تغطيه بشود. بدان جهت در ما نحن فيه مدلول اين روايت غير از آنى كه عروه فرموده است. خوب كسى بگويد نه الى دارد، داخل است. غايت داخل آن حكم مغیی است. يعنى سره و ركبه را هم تغطيه كرد. معناى اين روايت اين است. اين نيست ، فرضا گفتيم اين است. باز فتواى صاحب عروه نمىتواند مستندش اين خبر بشود. چرا؟ براى اينكه صاحب عروه اگر نگاه كنيد در عروه فرموده است مستحب است ستر ما بين السرة و الركبة يعنى سره و ركبه را هم ستر كند. اينجور تسامح كرديم، ولكن بعد دارد بل الى نصف الساق، مستحب است الی نصف الساق ستر بشود، خوب در بشير نبال كه اینجور نيست. اين نصف الساق كه ديگر از اين خبر درنمىآيد. بدان جهت اينهايى كه فرمودهاند فتواى صاحب عروه مستندش خبر بشير النبال است نمىتواند آن فتوا مستندش اين خبر بشود. مضمون اين خبر با فتواى ايشان خيلى فرق دارد. الى نصف الساق صريح است كه او نيست.
در ذهن ما اين است شما ملاحظه بفرماييد هيچ دليلى ندارد الاّ آنى كه در كفن ميت وارد است. كفن ميت كه يك جزئش ازار است آن ازار در او حد وارد شده است كه ساقها را هم يا الى نصف الساق، درست فعلا توی ذهنم نیست، مضمونش اين است كه آنجا ساقها است كه مستور مىشود. لعل غير از او يك تحديدى وارد بشود كه الى نصف الساق از او استفاده بشود ما او را نمىدانيم. غير از آنى كه در باب ازار ميت وارد است كه ميت ازارش اين نحو مىشود كه مستور مىكند سره را هم مستور مىكند. آنجا تا ثدیین هم هست كه نزديك به سره مىشود. پس اين فرمايش ايشان لا يمكن المساعدة عليه. اگر او هم باشد او ربطى به اينجا ندارد. او مال ميت است ازار ميت مثل قميص ميت است يك خصوصيتى دارد كه بايد قميص نشود مخيط نشود كذا نشود، ازار ميت هم در ما نحن فيه كه ستر العورة واجب است و ازار حى است ربطى به همديگر ندارند.
مسألة 6: « لا فرق بين أفراد الساتر فيجوز بكل ما يستر ولو بيده أو يد زوجته أو مملوكته».[3]
مسألة 7: « لا يجب الستر في الظلمة المانعة عن الرؤيةأو مع عدم حضور شخص أو كون الحاضر أعمى أو العلم بعدم نظره«.[4]
بعد ايشان قدس الله نفسه الشريف، درست توجه کنید مسائلی می آید که هم فی نفسها مفید هستند و هم محل ابتلاء هستند. يكى از مسائلى كه ايشان مىفرمايد در ما نحن فيه اين را بدانيد اين سترى كه براى مكلف واجب است. اين ستر يك وجوب نفسى دارد كما فى المقام كه بايد انسان عورتش را ستر كند. يك وجوب، وجوب شرطى دارد در باب طواف و در باب صلاة مصلى ولو مرد بوده باشد بايد ساتر عورت بشود. آن وجوب، وجوب شرطى است. يعنى اگر نباشد نماز محكوم به بطلان است. طواف محكوم به بطلان است. در طواف به نظر ما جاى تأمل نيست كه در طواف بايد ستر به ثوب بشود، والاّ خودش را گل ماليده است پشت و جلوش را محكم با آن گل مخفى كرده است اين كافى نيست. براى اينكه در روايات طواف دارد كه لا يطوف لهذا البيت عريان. لسان، لسان شرطيت است مشروع نيست طوافى كه در آنجا آن كسى كه طائف است عريان است. شرط طواف طائف اين است كه عريان نباشد. بلا اشكال كسى اگر گل هم ماليده باشد صدق مىكند انه عريان، بما انه عريان صدق مىكند و عريان يعنى آن كسى كه ثوبى ندارد، بدان جهت در ما نحن فيه در طواف لا ينبغى بر اينكه آن سترى كه شرطيت دارد ستر بايد به ثوب بشود والاّ گل بمالد و طواف بكند او فايدهاى ندارد.
اما در باب صلاة، در باب صلاة هم بعضى رواياتى است كه از آنها استفاده مىشود حكمش مثل حكم طواف است كه بايد مصلى عريان نشود. منتهى عند التمكن، نه اينكه از بحر درآمده است هيچ لخت و عور است صلاة العراة، نه در حال الاختيار مكلف بايد ساتر بوده باشد به ثوب يا به ازار یا به سراویل یا به قمیص بايد خودش را ستر كند، ظاهر ادله بعضى روايات در باب صلاة اين انحصار الستر به ثوب است بالازاره و السراويل و القميص و نحو ذلك آنى كه يطلق عليه الثوب كه شخص به واسطه او عريان نمىشود تمام بدنش، در آن عورتين ثوب دارد مستور بالثوب است. بايد اين نحو بشود، او جاى كلام نيست. يعنى جاى كلام نيست كه ظاهر روايات اين است. ظهورش محل كلام نيست والاّ بعضىها گفتهاند كه آنجا هم گل بمالد و نماز بخواند عيبى ندارد صحيح است. آن مسئله اختلافى است در باب صلاة نظرها مختلف است. ظاهر بعضى روايات در باب صلاة اين است كه آن هم مثل الطواف است.
و اما ستر الواجب النفسى كه در ما نحن فيه ستر عورت واجب نفسى است. شرطى نيست. اين ستر معنايش اين است كه انسان كارى بكند كه نظر غير به عورت نيفتد، به آن عورتى كه هست به عورتش نظر واقع نشود، مراد از عورت هم كه گفتيم همانها هستند. خوب اين به واسطه گل هم حاصل مىشود، ديگر وقتى كه گل مفصلى زد كه نظر بر حائل واقع مىشود و نفس بشرهاى كه گفتيم به آن معنا سابقا نظر واقع نمىشود، بدان جهت در ما نحن فيه اگر بنشيند شخصى در حال اختيار هم بوده باشد. نشسته است آن مخرج الغائط كه به واسطه نشستن مستور مىشود، آن قبلش را هم به دستش ستر كرده است. كما يتفق بعضا در حمامات، كه شخص همين جور ستر مىكند، اين كافى است. همان واجب را امتثال كرده است. معتبر نيست در ساتر مثل باب الصلاة و باب الطوائف به ساتر خاصى، بلكه هر چيزى كه مانع بشود از وقوع النظر علی العوره او افى است ولو به دست خودش بوده باشد. يا در بعضى موارد اتفاق مىافتد كه يد زوجهاش يا مملوكهاش مىشود، مثل اينكه خودش آدم ضعيفى است. ناخوش است. خوابيده است. دستهايش را خودش نمىتواند حركت بدهد، آن زوجهاش كه در رخت خواب تطهير مىكند وقتى كه لحاف به آن ور مىپرد پيدا مىشود دستش را مىگذارد روى آن چيز يا مملوكهاش، ستر واجب حاصل شده است. آن مقدارى كه ستر واجب است او حاصل شده است. از اينجا معلوم مىشود اصل اين ستر واجب وقتى كه شب بود، برقها رفته تاريك تاريك است ستر ديگر لازم نيست. چرا؟ براى اينكه در آن خبر سديرى كه هست اگر يادتان بوده باشد امام عليه السلام ستر را، -اين حرف را كه مىگويم به جهت اينكه نگوييد در ما نحن فيه هم روايات گفت كه «من كان يؤمن بالله و اليوم الآخر فلا يدخل الحمام الا بمئزر»، اينجا هم ثوب گفت، چرا شما اینجا از ظهور ثوب رفع ید مىكنيد؟ اين را مىگويم متوجه باشيد، عرض مىكنم امام عليه السلام اين اتزار در حمام را تعليل فرمود به اينكه عورة المؤمن على المؤمن حرام، چونكه نگاه كردن مومن به عورة المؤمن حرام است بدان جهت فرمود ازار را برداريد، خوب وقتى كه نظر اصلا واقع نمىشود مثل اینکه دست گذاشته است. ديگر آنجا مقتضاى تعليل اين است. چونكه مقتضاى تعليل اين است كه ثوب و ازار مدخليتى ندارد، مهم این است که نظر واقع نشود بدان جهت گفتيم دست هم كافى است از ظهور ثوب و ازار رفع ید كرديم، بدان جهت هم مي گوييم به همان مقتضاى تعليل هوا تاريك بوده باشد به نحوى كه چشم چشم را نمىبينيد. هيچ كس هيچ را كس نمىبيند، شخص فرصت را غنيمت شمرد مثلا يك خارشى بود خيال كرد يك حيوانى هست رفته است. درآورد او را، عورت پيدا نمىشود لظلمة، اين عيبى ندارد، چونكه غرض از ستر اين است كه ان لا يقع النظر الی العورة و نظر مفروض این است که به عورت واقع نمىشود، يا شخصى اصلا نيست در اينجا مكان خالى است. اين ستر صلاتى نيست كه شرطيت داشته باشد. در مكان خالى هم نماز بخواند بايد ستر داشته باشد. اين ستر واجب نفسى است به جهت اينكه غير نتواند نظر كند، غيرى نيست. ديگر ستر لازم نيست در آنجا، بدان جهت فرض بفرماييد يا غير هست حاضر است ولكن اعمی است نمىبيند نظر واقع نمي شود به عورت، ستر وجوبى ندارد، يا اينكه نه شخص هست خيلى چشم درشت هم دارد اما شخصى است كه به عورت نگاه نمىكند، پشتش به اين طرف است رويش هم به طرف ديگر است. اين نگاه نمىكند احتمال نگاه کردن نیست، باز غرض حاصل است ستر لازم نيست. غرض كه تحفظ از غير است كه غير نتواند به او نظر بكند آن معنا محفوظ است در ما نحن فيه، اينها را ايشان در ما نحن فيه مىفرمايد كه متوجه باشيد ستر در مقام غير ستر لازم در باب الطواف يا ستر لازم در باب صلاة است. اينها با همديگر فرق دارند.
مسألة 8: « لا يجوز النظر إلى عورة الغير من وراء الشيشة، بل ولا في المرآة أو الماء الصافي».[5]
بعد ايشان مسئله ديگرى را مىگويد كه همان كه مي گفتم محل ابتلاء است. يعنى به محل ابتلاء مىكشد، نه ابتدائش محل ابتلاء است. ايشان مىفرمايد كه نگاه كردن به عورة الغير من وراء الزجاج من وراء شيشه اين هم حرام است. مثلا كسى مكشوف العورة است خوابيده است يا ايستاده است. شخص از پشت شيشه پنجره نگاه مىكند مؤمنی به عورت آن مؤمن، اين هم حرام است. فرقى نمىكند، بر او ستر واجب است بر او هم نگاه كردن حرام است. چرا؟ براى اينكه در ما نحن فيه لسان روايات اين بود كه لا ينظر المؤمن الى عورة اخیه. مؤمن به عورت برادرش نگاه نمىكند، يعنى حرام است بلا اشكال. فرقى نمىكند در نظر الى عورة الغير كه انسان از پشت شيشه نگاه كند يا شيشهاى نباشد. هيچ فرقى نمىكند. چه کسی احتمال مىدهد آن كسى كه عينك دارد نگاه كردنش حلال است. چونكه واسطه است عينك و اما آنى كه عينك ندارد آن حرام است. اين كسى اصلا به ذهنش خطور نمىكند. چرا؟ چونكه عنوان النظر الى العورة و نظر الى الشىء صدق مىكند. چه من وراء الزجاج بشود چه من وراء الزجاج نباشد. چونكه زجاج حائل نمىشود. چونكه حائل نمىشود بدان جهت نگاه كردن بلا اشكال حرام است و محل كلام هم نيست.
اما دو حرف ديگر مىگويد و مىفرمايد و كذا نگاه كردن به عورة الغير در مرآة. شخصى مثلا در مقابل آيينه است. فرض كنيد لخت است. عورتش پيدا است در آيينه، انسان نگاه به آن آيينه مىكند. يا نه، ايستاده است لخت و عور در مقابل آبى كه زلال است همه چيز را نشان مىدهد، حتى اين شخصى كه هست عورت اين را هم نشان مىدهد، اين خارج الماء است داخل الماء بشود كه آن به خود عورت نگاه كرده است. آن مثل شيشه مىشود. وقتي كه آب زلال زلال بشود كه مانع از رؤيت نبوده باشد. اين فرض در جايى است كه صورت را در ماء ببيند، والاّ خود شخص در آب بوده باشد. و آب زلال بشود به نحوى كه تمام بدنش در آب پيدا است او مثل نگاه كردن من وراء شيشه است. فرقى نمىكند، به خود اين عين عورت نگاه مىكند به حسب صدق عرفى، و اما در جايى كه مثل آيينه است آب، صورت افتاده است در آب او را نگاه مىكند. ايشان مىفرمايد آن هم حرام است. اين نگاه كردن فى المرآة يا نگاه كردن در آب كه مراد اين است. يعنى در آب صورت را ببيند نه عين را. اين را فرمودهاند بعضىها كه قائل شدن به حرمت اين مبتنى است بر احد الامرين، كه انسان احد الامرين را ملتزم بشود، ملتزم بشود بر اينكه رؤية الشىء عرفا بلكه حقيقةً رؤية الشىء كه انسان ينظر الشىء و يرى الشىء عبارت از اين است آن شعاعى كه از عيونش خارج مىشود آن شعاع خارج از عيون به خود آن عينى كه مرئى از او تعبير مىشود به او بيافتد، ملتزم بشود بر اينكه رؤيت همين است حقيقتاً، و بعد ملتزم بشود بر اينكه اين شخصى كه در آيينه نگاه مىكند شعاعى كه از چشمش خارج مىشود واقع مىشود به آيينه، وقتى كه اين شعاع واقع شد به آيينه چونكه آيينه شفاف است آن شعاع منكسر مىشود و از آيينه مىافتد به خود آن عورت، عين عورت مىافتد، متنهى شعاع مستقيم نيست منكسر مىشود، تارة رؤيت به اين مىشود كه شعاع مستقيم بيافتد از عين به شيئى، از عين شخص از چشم شخص، یا فرض بفرماييد شعاعى كه خارج از چشم مىشود بيفتد به شيئى و منكسر بشود به آن شيئى كه مرئى مىشود، خوب اگر ملتزم شديم كه رؤيت كه حقيقتش آن است که شعاع بيفتد از عين به مرئى معناى رؤيت اين است و از آيينه شعاع منكسر مىشود و مىافتد به همان عين، خوب رؤيت حقيقتاً محقق شده است. عين عورت را و ذى الصورة را كه عين عورت است او را ديده است. معناى رؤيت همين است. در ماء صافى هم همين جور، اين يك امر.
اگر كسى اين را قبول نكرد، گفت كى منكسر مي شود شعاع از آيينه، دوباره آن شعاع مىرود به آن عين، اين حرف خيال محض است. چه فرض بفرماييد آيينه باشد چه ماء صافى باشد يا شىء ديگر باشد. انكسار معنا ندارد. اگر كسى اين امر اول را منكر شد و گفت نه انكسار نيست بلكه آنى كه در آيينه هست صورت العورة است. چونكه آن ذى الصورة در حذاء و مقابل آيينه است صورتش به آيينه افتاده است و شعاع چشم به خود آن صورت مىافتد نه به خود ذى الصورة كه عورت است. انكسارى در بين نيست. و هكذا آن صورتى كه در ماء هست شعاع عین به خود آن صورت مىافتد، به آن صورتى كه منطبع است در آيينه از آن عورت، يا منطبع است در ماء از آن عورت، یعنی آن عورت خارجيه عينيه. شعاع فقط به او مىافتد. اگر كسى اين را ملتزم شد بايد اين ادعا را بكند كه وقتى كه شارع از نظر به شىء نهى كرد عرفا فرقى نمىگذارد، فرق نمىفهمد ما بين اينكه شعاع از چشم به خود آن عين بيفتد، مثل اينكه نگاه مىكند به خود عين عورت، يا اينكه نگاه بكند به آن صورتى كه از آن عين منطبع است در مثل آيينه يا در مثل ماء صافى، اهل العرف فرق نمىگذارد، بپرسند چيز فلانى را ديدى، مىگويد ديدم، در مقابل آيينه بود من هم نگاه كردم ديدم، اين صدق مىكند، اهل عرف فرقى نمىگذارند، وقتى كه شارع نهى كرد از نظر به شيئى از نظر به عورت يا نحو العورة، اهل العرف فرق نمىفهند ما بين اينكه آنجور رؤيت بشود يا رويت صورتى بشود كه آن صورت، مرآة خارج است. اين همين جور.
خوب اينها اگر اينجور گفتيم خوب اين منحصر به آيينه و اينها نمىشود. آن وقت در آن عكسهايى كه فعلا معمول است. مثلا فرض كنيد از زنى عكس گرفتهاند، عكسش است ديگر، همان تصویر معروف فى زماننا كه عكس مىگويند، در اين عكاسىها عكس مىگيرند، يا فيلم برمىدارند كه فعلا رائج است ديگر، آنها چه جور مىشود؟ آنها همان صورت منطبعه هستند دیگر، همان صورت منطبعى كه در مرآة است اگر يك چيزى بزنيد كه آن صورت همانجا بماند ولو بعد از مردن ذى الصورة اين مىشود همان صورت منطبعه اولى، از اين معنايى كه عرض كردم معلوم شد مراد عدم فرق است در فهم عرفى، ما بين اينكه شارع نهى كرد از رؤيت شيئى و از نظر الى الشى، این ولو حقيقةً و بالدقة العقلية نظر الى الشىء نمىكند. مىگويد بابا من رويم اين طرف است طرف آيينه است. من كى به تو نگاه كردم؟ ولكن اهل العرف فرق نمىگذارند، مىفهمند شارع كه از او نهى كرده است از اين هم نهى كرده است. اين هم يك طورى، كان نگاه كردن است. كانّ در حكم، يعنى آن حكمى را كه شارع كرده است او همين را دارد، و من هنا در اينجور موارد تا آن موردى كه احتمال فرق نيست و اهل العرف الغاء مىكنند فرق را تا آن مقدار تعدى مىكنيم، اما وقتى كه آن مقدار را گذشت مىگوييم اشكال ندارد اين حرمتى ندارد به عنوان نگاه كردن، مثل اينكه فرض كنيد انسان نگاه مىكند به صورت منطبعه در آن كاغذ، صورت منطبعه ها، نه منقوشه او را نمىگويم، او که مطلب ديگرى است. نظر به او صدق نمىكند، آن عكسى را و آن تصويرى را كه برمىدارند صورت منطبعه است در كاغذ يا در فيلم يك وقت اين است كه آن ذى الصورة متميز است عينا پيش ناظر، مثل آن كسى كه در مقابل آيينه ايستاده بود، وقتى كه به عورت او به صورتش در آيينه نگاه مىكند ذى الصورة متعين است متميز است عينا، كه مىگويد آن عورت آنى است كه رو به روى آيينه ايستاده است. يك خرده آن ور، كه اين متميز است. آنجا اهل العرف فرق نمىگذارد، بدان جهت در اين فيلمها و عكسها هم همين جور است. خود آن عين را متميز است. ذى الصورة متميز است پيش ناظر عينا، يعنى عينش متميز است عین خارجی اش، همان زنى كه مىرود اين مال صورت او است. اين نحو اگر متميز بوده باشد كه تميز عينى دارد آن اشكالى ندارد، مثل نظر الى المرآة است فرقی نمی کند، ولو در آن فيلم بوده باشد عكس بوده باشد فرقى نمىكند، تميز عينى داشته باشد نه تميز اسمى، فلان خانم مىگويند اين صورت او است ولكن تميز عينى ندارد، او را نمىگويند، آنى كه تميز عينى دارد، و اما آنى كه هيچ تميز ندارد اصلا نمىداند يك صورتى است نگاه مىكند، كلام ما در نظر ما بلا شهوة و بلا التذاذ است. كلام در آن نظر است که نظر الى العورة حرام بود و نظر الى النساء حرام بود، آن نظر را مىگويم ولو التذاذى نباشد به غير وجه و كفين حرام بود، آن را مىگويم، اگر نگاه بكند به صورت كه هيچ ذى الصورة متميز عنده نيست. نمىداند يك عكسى است. مثل آن كسانى كه از مردهها يك عكسى پيدا كند كه اصلا نمىداند كيست، او نه، تفاهم عرفى آنجا نيست. بدان جهت مىگويند صاحب عكس را نشناسد عيبى ندارد، اين معنايش همين است ديگر، چونكه آن فهم عرفى نيست. اما در جايى كه حد وسط است. عينا نمىشناسد زن را و هيچ هم نشناسد متميز هم باشد نيست. ولكن تمير بالعنوان و نحوه هست كه مثلا زن فلانى است. خانم فلانى است. آيا فهم عرفى آنجا هم هست يا فهم عرفى نيست احتياطش همين است كه آن هم ترك بشود، جزم نمىكنيم كه در فهم عرفى فرقى نيست. جزم نيست ولكن مورد مورد احتياط است. در آنجاهايى كه متميز نشود و نظر نظر التذاذى نشود به اين فيلمها و امثال اينها كه اصلا متميز نيستند نمىشناسند ولو بالاسم و العنوان نمىشناسند آن عيبى ندارد، آنجايى كه عينا مىشناسد به نحوى كه مىگويد ديدم او را، انسان مىدانيد بعد از اينكه از دار دنيا رفت ديگر تميز عينى نيست. يك عكسى از زنى گرفتهاند كه قبل از شصت سال بود، شصت سال است مرحوم شده است الان به صورتش نگاه مىكنند اين تميز فعلى عند الرؤية نيست. آن عند الرؤية تميز عينى داشته باشد آنى كه به ظاهر آيينه ايستاده است. درست دقت کنید به نکات عرضم، آنى كه فرض بفرماييد يا در آن خانه است صورت او است. تميز عينى داشته باشد او همين جور است حرام است. فهم عرفى فرق نمىكند، آنجايى كه تميز، تميز عينى نيست و غير تميز عينى هم نيست آن اگر بلا التذاذ بوده باشد اشكالى ندارد، قطع نظر از عنوان ديگر، اينکه ترويج فحشاء مىشود ترغيب الى الفحشاء مىشود شارع به اين راضى نيست او خارج از بحث ما است. بحث ما از حيث نظر بما هو نظر است كه بلا التذاذ است. او حرمتى ندارد، اما اگر اين نحو بود براى اينكه تميز دارد ولكن تميز عينى نيست. تميز عنوانى است وصفى است اسمى است و امثال ذلك است. آن هم محل اشكال بود كه مورد احتياط ذكر كرديم، اين مطلبى بود كه در اين مسئله عرض كردم.
مسألة 9: « لا يجوز الوقوف في مكان يعلم بوقوع نظره على عورة الغير، بل يجب عليه التعدِّي عنه أو غضُّ النظر ، وأما مع الشكِّ أو الظنِّ في وقوع نظره فلا بأس ، ولكن الأحوط أيضاً عدم الوقوف أو غضُّ النظر».[6]
يك مسئله ديگر هم ايشان مىفرمايد اين را چونكه مختصر است بگويم چونكه يك محذورى دارد فكر كنيد، ايشان مىفرمايد بر اينكه انسان در جايى مىايستد، چشمهايش هم باز است ولكن مىداند كه با اين ايستادن در اينجا و باز گذاشتن دو تا چشمش نظرش قهرا به عورت خواهد افتاد، به عورة الغير خواهد افتاد، مثلا جايى ايستاده است چشمهايش هم باز است مىداند بر اينكه لا محالة واقع مىشود نظرش بر عورت، ايشان مىگويد اين وقوف جايز نيست. يا بايد از اينجا رد بشود يا در اينجا اگر مىايستد چشمهايش را بايد ببندد، با علم بر اينكه نظرش واقع مىشود به عورت اين وقوف جايز نيست. يا بايد تعدى كند يا چشمهايش را ببندد، اما اگر ظن دارد نمىداند، ظن دارد كه چشمش خواهد افتاد به عورت يا شك دارد، اين عيبى ندارد فتوا مىدهد بالجواز، ولو مىفرمايد احوط عيبى ندارد، اين فتوا را ايشان از كجا آورده است كه وقوف جايز نيست؟ در ما نحن فيه يك مطلبى هست، ظاهرا ايشان ما نحن فيه را از صغريات آن مطلب و كبرى قرار داده است و آن اين است كه انسان اگر بداند مبغوض شارع، مبغوض شارع مىدانيد هميشه آن اختياريش حرام است. آنى كه انسان ملتفت است و مختار است در اتيان او، او حرام است والاّ امر قهرى يك جايى رفت انسان را خواباندند به زمين يك قاشق يا نصف استكان خمر ريختند به گلويش رفت كه اصلا در اختيارش نبود، اين معنا حرمتى ندارد براى او، رزقٌ رزق الله است. آن حرمتى ندارد براى او. فعل اختيارى متعلق حرمت مىشود. بدان جهت نظر اختيارى متعلق حرمت است. آنى كه انسان نظرش نظر اختيارى است الى عورة المؤمن او حرام است. منتهى در نظر اختيارى يك حرفى هست اين نظر اختيارى حرام است چونكه غير اين قابل تكليف نيست. نظر غير اختيارى قابل تكليف نيست. بدان جهت گفتهاند و صحيح هم گفتهاند مطلب اين است. اگر فعل خودش فى نفسه غير اختيار بشود ولكن در اتيان مقدمه او شخص مختار بشود و مىداند كه به اتيان اين مقدمه آن ذى المقدمه مترتب مىشود، انسان مىداند كه برود به فلان مجلس مىداند علم دارد به اين معنا يا اطمينان دارد برود به فلان مجلس دست و پايش را خواهند گرفت و عرق و شراب را به گلويش خواهند ريخت، اين شرب خمر حرام است. اين مثل آن كسى كه برداشته است آن ليوان را مىگويد به اسم فلان مىخورد به اختيار، او چه جور حرام مىكند، اين شخص هم شربش حرام است ولو به گلويش ريختهاند. چرا؟ چونكه این ترك شرب الخمر اين قابل تكليف است. شارع مىتواند تكليف كند كه ترك كند شرب خمر را حتى اين را، تكليف به ما لا يطاق و اينها لازم نمىآيد، بدان جهت در اين موردى كه فعل فى نفسه غير اختيارى است ولكن مقدمه اختيارى است و مىداند شخص كه اين غير اختيارى بر اين مقدمه مترتب خواهد شد آن هم حرام است فرقى نمىكند، و من هنا گفتهاند كسى بداند كه در ماه رمضان برود به فلان مجلس خواهند خوابانيد آب را به گلويش خواهند ريخت صومش باطل می شود. اگر بداند كه برود اينجور است و اما اگر رفت آنجا هيچ در ذهنش نبود اتفاقا آنجا يك آدم شرورى بود اين كار را كرد، نه روزهاش باطل نمىشود، اين سرّش اين است كه آنى كه متعلق التكليف است اين فعل قابل تكليف است. بدان جهت انسان يك وقت در حمام را باز مىكند برود حمام، حمام عمومى است باز كرد ديد يك كسى خوابيده است لخت و عريان، چشمش افتاد، تا برگرداند چشمش افتاده است ديگر، آن حرام نيست. آن نظر اختيارى نيست. ولكن اگر بداند اينجا مىايستد و دو چشمش را باز بگذارد نظر به عورت خواهد افتاد، اين چه مىشود؟ مىشود نظر اختيارى، اين داخل آن كبرى است. در ما نحن فيه يا بايد تعدى كند يا بايد چشمش را ببندد، يعنى در ما نحن فيه اين نظر، نظر محرم است. براى اينكه اين نظر محرم ولو اتفاقى است چونكه مىدانست اين بايد يا بگذرد يا دو چشمش را ببندد، اين حرف.
اين يك محذورى دارد، اين را كه گفتم به جهت لازمه اين حرف عبارت از اين است فكر كنيد، لازمهاش اين است اين حمامات عمومى كه روز جمعه شلوغ مىشود خصوصا در بلاد زيارتى كه هر جور آدم آمده است که ساتر عورت بكند يا نكند خيلى مهم نيست پيشش، که انسان مىداند برود به اين حمام شلوغ روز جمعه يا در اين یوم زیارتی لا محالة چشمش به يك نامباركى خواهد افتاد، لازمه اين فتوا اين است كه اين رفتن جايز نيست. يا بايد نرود به حمام يا چشم هايش را ببندد، اين فكرش را بكنيد تا ببينيم كجا مىشود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص165.
[2] عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ يَسَارٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ السَّدُوسِيِّ عَنْ بَشِيرٍ النَّبَّالِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْحَمَّامِ فَقَالَ تُرِيدُ الْحَمَّامَ فَقُلْتُ نَعَمْ قَالَ فَأَمَرَ بِإِسْخَانِ الْحَمَّامِ ثُمَّ دَخَلَ فَاتَّزَرَ بِإِزَارٍ وَ غَطَّى رُكْبَتَيْهِ وَ سُرَّتَهُ ثُمَّ أَمَرَ صَاحِبَ الْحَمَّامِ فَطَلَى مَا كَانَ خَارِجاً مِنَ الْإِزَارِ ثُمَّ قَالَ اخْرُجْ عَنِّي ثُمَّ طَلَى هُوَ مَا تَحْتَهُ بِيَدِهِ ثُمَّ قَالَ هَكَذَا فَافْعَلْ؛ محمد بن يعقوب کلينی، کافی، (تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت1407ق)، ج6، ص501.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص165.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص165.
[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص165.
[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص165.