درس چهارصد و شصت و دوم

احکام تخلّی

مسألة 14: « يحرم في حال التخلِّي استقبال القبلة واستدبارها بمقاديم بدنه‌وإن أمال عورته إلى غيرهما ، والأحوط ترك الاستقبال والاستدبار بعورته فقط ، وإن لم يكن مقاديم بدنه إليهما ، ولا فرق في الحرمة بين الأبنية‌ ‌والصحاري والقول بعدم الحرمة في الأول ضعيف ، والقبلة المنسوخة كبيت المقدس لا يلحقها الحكم ، والأقوى عدم حرمتهما في حال الاستبراء و الاستنجاء ، وإن كان الترك أحوط ، ولو اضطر إلى أحد الأمرين تخيـَّر ، وإن كان الأحوط الاستدبار ، ولو دار أمره بين أحدهما وترك الستر مع وجود الناظر وجب الستر ، ولو اشتبهت القبلة لا يبعد العمل بالظن ، ولو ترددت بين جهتين متقابلتين اختار الاُخريين ، ولو تردد بين المتصلتين فكالترديد بين الأربع التكليف ساقط فيتخير بين الجهات »[1].

عدم حرمت استقبال و استدبار در حالت استنجاء و استبراء

سيّد قدس الله نفسه الشّريف مى‏فرمايد اين استقبال القبلة و استدبار القبلة در حال استنجاء و در حال استبراء حرمتى ندارد. شخص در حال استنجاء كه موضع عورت را تطهير مى‏كند رو به قبله بوده باشد و يا پشت به قبله بوده باشد حرامى را مرتكب نشده است و كذا در حال استبراء بالخرطات مستقبل قبله بوده باشد عيبى ندارد، ولكن مى‏فرمايد: الاحوط التّرك، احوط اين است كه در حال استبراء و استنجاء باز مستقبل و مستدبر قبله نبوده باشد. البتّه احتياط، احتياط استحبابى مى‏شود. چون كه مسبوق به فتوا است. فتواى جواز داده است.

عرض مى‏كنم بعضى‏ها نقل شده است از بعضى كه آنها ملتزم شده‏اند در حال استبراء و در حال استنجاء باز استقبال القبلة و استدبار القبلة جايز نيست. مثل حال تخلّى است. چه جور در حال تخلّى جايز نبود. در حال استبراء و استنجاء هم جايز نيست. ولكن لعلّ مشهور اين است كه عيبى ندارد.

بررسی حرمت و عدم حرمت حالت استقبال و استدبار در استنجاء

 استنجاء يعنى موضع نجو را يا موضع بول را تطهير كردن مثل تطهير بدن از ساير نجاسات است. چه جورى كه ساير مواضع بدن از ساير نجاسات يا حتّى من اصابة البول و الغائط جايز است تطهير در حالى كه انسان مستقبل به قبله و مستدبر القبلة است انجام بگيرد. استنجاء هم كه تطهير موضع نجو است مثل تطهير ساير مواضع بدن است و هكذا آن ديگرى كه عبارت از استبراء بوده باشد در آن هم استقبال قبله و استدبار حرمتى ندارد.

در مقابل اين فتوی المنتسب الى المشهور عرض كرديم بعضى هستند كه گفته‏اند جايز نيست و اينها استدلال كرده‏اند كه در حال استنجاء و در حال تطهير البدن رو به قبله يا پشت به قبله نشستن جايز نيست. استدلال كرده‏اند به دو تا روايت:

 آن روايت‏ها را صاحب وسائل در باب 37 از ابواب احكام الخلوة نقل كرده است.

مرسله صدوق(ره)

 يكى از آنها مرسله صدوق، روايت اوّلى[2] است:

«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: سُئِلَ الصَّادِقُ علیه السلام» از اين مرسلات كما اينكه و لعلّه مراراً ذكر كرديم به مقطوعات تعبير مى‏كنيم، يعنى صدوق نمى‏گويد روی، نسبتش را به امام مى‏دهد. اين نسبت، نسبت جزمی است. بدان جهت جماعتى پيدا شده‏اند و گفته‏اند اين مرسلات صدوق كه به صورت جزم القاء مى‏شود به صورت روايت صحيحه عمل مى‏شود. چرا؟ چون كه اين كه مثل صدوق يك منبرى كم سواد نمى‏تواند مطلبى را كه ثابت نيست از امام به امام علیه السلام نسبت بدهد فكيف مثل الصّدوق، اين جور مطالب را كه نسبت به امام مى‏دهد معلوم مى‏شود كه اين انتساب قطعى بوده است. جزمی بوده است. بدان جهت مثل روايت صحيحه مى‏شود، كه در جاى خودش گفتيم كه خوب به نظر صدوق اين را امام فرموده بود ولو به واسطه قرائن آن قرائنى كه پيش ما همه‏اش معتبر نيست. بدان جهت اين اعتبارى ندارد. ولكن اين مرسلات با آن مرسلات ديگر روی فرق دارد. «محمد بن على ابن الحسين قال سئل الصّادق علیه السلام» سؤال از امام صادق شده است عَنِ‌ «‌الرَّجُلِ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَسْتَنْجِيَ- كَيْفَ يَقْعُدُ» مرد آن وقتى كه مى‏خواهد استنجاء كند يعنى تطهير كند عورتش را بعد التّخلّى كيف يقعد، چه جور مى‏نشيند؟ قال علیه السلام كه نسبت مى‏دهد به امام علیه السلام «قَالَ كَمَا يَقْعُدُ لِلْغَائِطِ» ، يعنى آن جورى كه در غائط مى‏نشيند كه بايد مستقبل الى القبلة و مستدبر نباشد آنجور مى‏نشيند استنجاء مى‏كند، استنجاء هم بايد به آن نحو از قعود باشد. يعنى مستقبل قبله و مستدبر نبوده باشد.

روايت عمار

 ديگرى روايت عمّار است. روايت دوّمى[3] است. «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ يَعْنِي الصَّفَّارَ» اين يعنى صفّار از خود صاحب وسائل است. كلينى در اين جور موارد مى‏گويد محمد ابن يعقوب عن محمد ابن الحسن كه شيخ كلينى است. در اين موارد چون كه مراد محمد ابن حسن صفّار است. ايشان می گوید يعنى صفّار، محمد ابن حسن صفّار نقل مى‏كند «عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ» از سهل ابن زياد آدمى «عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ عَمْرِو» كه موسى ابن قاسم بجلى است رضوان الله عليه كه از اجلّاء است که معظم روايات الحج يعنى يك قسمت معظمش، قسمت معظمش را ايشان به ما رسانده است كه خدا رحمتش كند. كتابى در باب الحج داشت كه پر است از روايات موسى ابن قاسم البجلى، موسى ابن قاسم نقل مى‏كند «بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» در سند اين روايت سهل ابن زياد است. بدان جهت روايت مى‏شود. «قَالَ: قُلْتُ لَهُ الرَّجُلُ يُرِيدُ أَنْ يَسْتَنْجِيَ كَيْفَ يَقْعُدُ- قَالَ كَمَا يَقْعُدُ لِلْغَائِطِ» مرد اراده مى‏كند كه استنجاء كند كيف يقعد چه جور مى‏نشيند؟ «قال كما يعقد للغائط»، موقع تغوّط چه جور مى‏نشست بايد آنجور بنشيند، در ذيلش، این یک کلمه را داشته باشید، در ذیلش دارد «وَ قَالَ إِنَّمَا عَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ مَا ظَهَرَ مِنْهُ- وَ لَيْسَ عَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ بَاطِنَهُ» ، دست ببرد سوراخ و آنجا باطنش را هم تطهير كند نه اين لازم نيست. آن مقدارى كه ظاهر است على الشّرج او را مى‏شورد.

معلوم است اين روايات دليل بر اين مسأله نمى‏شود، اوّلاً اين روايات سندش كه گفتيم تكرار نمى‏كنيم، ولكن صحيح هم بودند دلالت نمى‏كردند. چرا؟ چون كه سؤال در اين روايت و هكذا در آن روايت اوّلى از كيفيت قعود سؤال شده است. چونكه عامّه ملتزم بودند انسان وقتى كه مى‏خواهد به استنجاء بنشيند، بايد فخذینش را باز كند گشادتر كند. يك خورده هم آن محل را سست نگه بدارد. وقتى كه اگر اين جور فخذین را باز كرد ارباب خبره مى‏دانند خودش را سست كرد مخرج يك خورده ظاهر مى‏شود. بدان جهت بهتر شسته مى‏شود. اين مورد سؤال شده است از ائمّه عليهم السّلام که بعضى عامّه اين را مستحب مى‏دانند. و بعضى‏ها هم اين را واجب مى‏دانند كه بايد اين جور بنشيند. اين مورد سؤال از ائمه شده است كه اگر روايات سندش تمام بود و ما اسناد جزمی مى‏داديم، امام علیه السلام مى‏فرمايد نه، آن خودش را گشاد بكند يا سست بكند اينها نيست. انّما عليه ان يغسل ما ظهر منه. آنى كه برايش واجب است بشویر همان ظاهر را. اگر انّما عليه قرينه‏اى نبوده باشد بر اين معنا. لا اقل محتمل است كه مراد همين است به ملاحظه فتواى عامّه. بدان جهت اين كه مستقبل الى القبلة باشد يا نباشد نه سؤال ربط به او دارد و نه جواب ربط به او دارد، بدان جهت اين روايت گرفته مى‏شود از دست.

بررسی حرمت و عدم حرمت استقبال يا استدبار قبله در حال استبراء

آن وقت مى‏ماند مسأله استبراء، در مسأله استبراء بعضى‏ها حتّى مرحوم حكيم[4] قدس الله سرّه فرموده است الاحوط وجوباً، اگر اقوی نباشد احوط وجوباً اين است كه در استبراء رو به قبله نباشد. پشت به قبله نباشد. چرا؟ چون كه در استبراء قطره يا قطرتين بول مى‏پرد خارج مى‏شود. استبراء به جهت اخراج ما بقى فى المخرج است. خود آن خروج البول بول است و ادّله‏اى كه دلالت مى‏كرد بول الى القبلة يا بول مستدبراً الى القبلة از او تحريم مى‏كرد، مقتضايش اين است كه استبراء هم نمى‏شود، چون كه اين هم بول كردن است ولو به خروج قطره و قطرتين.

اين فرمايش هم كه ايشان فرموده‏اند رضوان الله عليه لا يمكننا المساعدة عليه. اولاً كسى كه استبراء مى‏كند علم ندارد كه قطره و قطرتين خارج خواهد شد. بلكه كما اينكه مشاهد است ديگر. اينها يك چيز واضحات است استبراء مى‏كند و چيزى هم خارج نمى‏شود. چون كه مكث خيلى كرده بود و هر چه بود خارج شده بود، یا اه اهش گرفته بود پیرمرد هر چه بود پرت کرده بود از مخرج، بدان جهت استبراء كه مى‏كند چيزى اصلاً خارج نمى‏شود. لوفرض اگر بداند هم خارج مى‏شود عيبى ندارد. چرا؟ چون كه موضوع نهى در روايات خروج بول نبود که در حال خروج بول تو مستقبل على القبلة يا مستدبر نباش، موضوع روايات اين بود كه اذا دخلت المخرج فلا تستقبل القبلة، آن ديگرى اين بوده كه ما حدّ الغائط، اينها كه نمى‏گيرد. فقط يك روايتى بود كه آن قضيه ابو حنيفه،[5] سؤال ابو حنيفه بود آنجا بود كه «و لا تستقبل القبلة بغائط و لا بول»، كه گفتيم‏ كه او هم قرينه است كه مراد اين است كه موقع تغوط و موقع بول كردن، موضوع و حكم لا تستقبل القبلة اذا بلت وقتى كه بول مى‏كنى. نهى از استقبال عند بول كردن غير از نهى از استقبال عند خروج البول است. آن احكامى كه بر خروج البول مترتّب مى‏شود بله او به خروج قطره هم مترتّب مى‏شود، مثل انتقاض وضوء، انسان وضوء گرفته بود منتهى استبراء نكرده بود. بعد از اينكه وضوء گرفت يك قطره خارج شد. خوب مى‏گوييم وضويش باطل است. چون كه از روايات استبراء فهميده‏ايم كه خروج بول ولو قطرةً ناقض وضوء است. از اين روايات و روايات ديگر كه موضوع خروج البول است. بدان جهت فرقى نمى‏كند. بول خارج بشود يا چون كه استبراء نكرده است بول از او خارج شده است و امّا در جاهايى كه موضوع حكم اذا بال است اين خروج بول را نمى‏گيرد. بدان جهت فرض كنيد كسى را عمليه مى‏كردند خدا به هيچ كس قسمت نكند به حقّ محمد و آل محمد يك قطره بول از او خارج شد آن جاها عمليه مى‏كردند. بله وضوء داشت منتقض شده است. امّا ديگر مستقبل القبلة مستدبر القبلة حرام است اين حرف‏ها نيست آنجا. بدان جهت در ما نحن فيه فقيه بايد تشخيص بدهد موضوع حكم خروج الشّى‏ء است يعنى خروج البول او الغائط است يا موضوع الحكم تغوط و بالَ است. در ما نحن فيه موضوع الحكم اذا بالَ است و اين به خروج بول قطرتاً او قطرةً در مثل استبراء صدق نمى‏كند كما ذكرنا، بدان جهت مى‏گويد نتوانستم، رفته بود آن پرستات آن مرض خبیث خدا قسمت نكند مبتلا مى‏شوند، مى‏رود و مى‏نشيند مى‏گويند نتوانستم بول بكنم، يك قطره در آمد، اين بالً صدق نمى‏كند، خروج بول شده است بدان جهت در ما نحن فيه وضوء داشت منتقض مى‏شود، ولكن آن حكم جارى نمى‏شود، حكم اذا بالَ مستقبلاً الى القبلة لا تستقبل و لا تستدبر القبلة، گذشت اين مسأله را.

حکم حالت اضطرار به استقبال يا استدبار قبله در حال تخلّی

 بعد رسيديم به يك مسأله‏اى كه اگر شما توجّه بفرماييد مى‏بينيد كه چه خواهد شد در اين مسأله. ايشان مى‏فرمايد بر اينكه اگر شخصى مضطر شد من استقبال القبلة او استدبارها عند التّخلّى يعنى موقعى كه بول مى‏كند يا موقعى كه تغوط مى‏كند مضطر شد به استقبال القبلة او استدبارها، يعنى به طرف ديگر نمى‏تواند بنشيند و به طرف ديگرى كه مشرق باشد يا مغرب يعنى غير القبلة باشد. غير دبر قبله يا غير استقبال القبلة مضطر شد كه بايد عند التّخلّى يكى از اينها را بكند. آن وقت ايشان مى‏فرمايد كه تخيّر، مى‏خواهد مستقبل القبلة بول كند يا تغوط كند يا مستدبر القبلة، بعد يك احتياط استحبابى مى‏كند، و الاحوط ترك الاستقبال. احوط اين است كه استقبال قبله را ترك كند و استدبار القبلة را اختيار كند. اين فتوايى است كه ايشان در عروه فرموده است.

در تقرير اين فتوا اينجور فرموده‏اند. فرموده‏اند اگر ما ملتزم بشويم كه دليل بر حرمت استقبال القبلة و استدبار القبلة روايات است همان روايات را معتبر دانستيم و گفتيم كه مثلاً قرينه بر صحّت داشتند. روایت را مشهور عمل كرده‏اند و ما هم بايد عمل كنيم، معتبر است. اگر به اين روايات عمل بكنيم فرموده‏اند ما نحن فيه داخل مى‏شود در باب تزاحم بين التّكليفين. يك تكليف اين است كه عند التّخلّى استقبال القبلة حرام است. يك تكليف هم اين است كه عند التّخلّى استدبار القبلة حرام است و بين اين دو تا تكليف مكلّف نمى‏تواند جمع بكند بين التّكليفين. مضطر است به يكى. خوب باب تزاحم جارى مى‏شود. باب تزاحم اين است اگر در يكى اهميت محرز شد يا محتمل الاهمية شد او را بايد رعايت بكند، و در ما نحن فيه چون كه استقبال القبلة عند التّخلّى منافى با تجليل و تعظيم قبله است. مثل آن استدبار نيست كه، آن هم همين جور است ولكن مثل اين نيست. اجلال بما اينكه در ترك الاستقبال اقوی است. بدان جهت احتمال اهميت در اين داده مى‏شود در حرمت استقبال القبلة. ولكن حرمت استدبار القبلة نه اين اهميت محتمل نيست در او. يا متساويين هستند يا حرمة الاستقبال اهم است. خوب محتمل الاهمية مقدّم مى‏شود. بدان جهت فرموده‏اند اگر بنا بوده باشد به روايات الباب عمل بكنيم احتياط بايد احتياط وجوبى بشود. چون كه اهميت در ترك الاستقبال محتمل است و چون كه محتمل است متعين مى‏شود، بايد او را رعايت بكنيم.

بله اگر كسى گفت بر اينكه اين روايات ضعيف بودند ما فقط به اين تسالم كه ما به ارتكاز متشرّعه تعبير مى‏كرديم به آن تسالم و اجماع عمل مى‏كنيم. او مدرك الحكم است. نه اين روايات اگر اينجور شد تسالم و اجماع شد در ما نحن فيه اصل در اين صورت كلّ من الاستقبال و الاستدبار كه مكلّف مضطر به احدهما است هر دو تا حرام است. هيچ اجماعى نيست. تسالمى هم نيست.

 بدان جهت امر در ما نحن فيه داير مى‏شود بر اينكه يا استقبال بخصوصه حرام بشود. چون كه اهميت دارد شارع اين را حرام كرده است. احتمالش را مى‏دهيم. و احتمال مى‏دهيم كه نه، شارع حرام كرده است اينها را على سبيل التّخير، هر كدام را مى‏خواهى، اين احتمال خارجى است فقط، از آن دليل اجماع و تسالم چيزى فهميده نمى‏شود، از خارج مى‏دانيم يا از يك جايى مى‏دانيم از هر كجا بوده باشد که يا استقبال را حرام كرده است يا يكى از اينها را على سبيل التّخيير. اين كلمه‏اى كه گفتم معنا داشت ها، اگر تسالم اينها را شامل نباشد هيچ كدام دليل بر حرمتش نداريم هر دو مى‏شوند مباح، اين به جهت اين بود كه گفتم، اگر از خارج به دست آورديم كه يكى از اينها حرام است يا بخصوصه يا تخيير، مى‏شود دوران الامر بين التّعيين و التّخيير، نمى‏دانيم حرمت تعيينى است يعنى خصوص استقبال القبلة حرام است. يا تخييرى است يكى از اين فعلينى كه هست على سبيل التّخيير حرام است. اين مى‏شود دوران الامر بين التّعيين و التّخيير و مقتضای آنى كه در اصول مقرّر شده است در بحث اقل و اكثر ارتباطى اصل عملى مقتضايش نفى التّعيين است. چون كه تعيين در او ضيق است بر مكلّف و شارع «رفع عن امّتی ما لا يعلمون»[6] تعيين را نفى مى‏كند.

 و امّا آن جامع، در جامع ثقلى نيست. چون كه تكليف معلوم است. جامع باشد توسعه است. تعيين باشد ضيق است. «رفع عن امتی ما لا يعلمون» چون كه امتنانى است فقط تعيين را نفى مى‏كند، آن وقت نتيجه اين مى‏شود كه مخيّر است ولكن احتياط استحبابى اين است ديگر. همان احتياط در باب اقل و اكثر. احتياط اين مى‏شود كه ترك كند. اين هم فرمايشى است كه در تقرير كلام سيّد يزدى فرموده‏اند.

عرض مى‏كنم بر اينكه ما فعلاً فرض مى‏كنيم كه مدرك حكم روايات است. به روايات عمل كرديم على كلّ تقديرٍ، عرض مى‏كنيم كه مكلّف دو جور است. يك وقت اين است كه متمكن نيست عقلاً که هم ترك استقبال بكند و هم ترك استدبار بكند. متمكن نيست عقلاً جمع بينهما را. مثل آن آدمى كه مبتلا به اسهال دارد خوب ديگر متمكن نيست كه خودش را حفظ كند اين غائط مى‏ريزد. اين تمكن عقلى ندارد اين شخصى كه مبتلا به اسهال است. بايد يا استقبال كند يا استدبار قبله. اين اگر بوده باشد بله مطلب تمام است. باب، باب تزاحم است. ترك استقبال را متمكن است و ترك استدبار را هم فى نفسه متمكن است. جمع بينهما را متمكن نيست. اين حكم باب تزاحم جارى مى‏شود كما ذكرنا. چون كه همان دو تا تكليف است لكلّ منهما قدرت دارد بر امتثال جمع بينهما را نمى‏تواند. اين باب، باب تزاحم است.

 و امّا يك وقت اين است كه كما اين كه مرحوم سيّد هم نظرش همين است كه اضطرار تعبير كرده است. مثل اين است كه فرض بفرماييد كسى كه آن وقتش رسيده است كه بايد به تطهير برود ولكن الان در اين موضع تطهير نكند تا برسد به يك موضعى كه آنجا نه استقبال قبله كند نه استدبار عقلاً ممكن است مى‏تواند، ولكن اين برايش حرجى است شكمش درد مى‏گيرد، يا موجب ضرر است برايش. موجب مرض است ولو نه مرضى كه بكشد. ولكن موجب مرض مى‏شود. اينجور مى‏گويند كه امساك به بول موجب مرض پروستات مى‏شود. اين هم پيرمرد است مى‏ترسد كه اينجور بشود، كه در ما نحن فيه جمع بين التّكليفين عقلاً ممكن است ولكن جمع بين التّكليفين را اين شخص بكند برايش ضرر دارد برايش حرجى است جمع بين التكليفين. روى اين اساس مضطر است بر اينكه يكى از استقبال و استدبار را بكند. اين باب تزاحم نيست. چرا؟ براى اينكه مفروض اين است كه ما از روايات فهميده ايم كه استقبال القبلة كه قدرت دارى ترك كنى عند التّخلى حرام است. استدبار قبله هم بر كسى كه قادر بر ترك باشد حرام است ولكن در ما نحن فيه يك دليل لا ضرر و لا حرج و رفع عن امتی ما اضطرّوا عليه داريم كه دليل رافع است خطابات رافعه. در ما نحن فيه هر كدام از اين فعلين حرام است. یعنی فرض ما اينجور شد كه مكلّف جورى است كه اگر استقبال قبله را ترك بكند و استقبال قبله را نكند. استدبار قبله حرمتش برايش حرجى است. ضررى است. يعنى مضطر است به آن استدبار قبله. در آن صورت دفعاً لضّرر يا دفعاً للحرج مضطر است استدبار بكند. كذلك در فرض ترك استدبار القبلة به استقبال القبلة مضطر است كه استقبال قبله را بايد بكند. چون كه حرمت استقبال قبله ضررى است يا حرجى است هر كدام از اين محرّمين در فرض ترك ديگرى حرجى است حرمتش. ضررى است حرمتش. خوب در اين صورت حديث لا ضرر چه كار مى‏كند؟ حرمت هر كدام را در فرض ترك ديگرى بر مى‏دارد، چون كه فرقى ندارد كه اضطرار به حرام على كلّ تقديرٍ بشود يا اضطرار به حرام در تقديرى بشود. وقتى كه ترك هر كدام از اينها. ترك استقبال القبلة عند ترك الاستدبار ضررى شد، حرجى شد، ما اضطرٌ اليه شد رفع مى‏كند حرمتش را، عند ترك آن ديگرى. استقبال قبله هم عند ترك الاستدبار حرجى است حرمتش و ضررى است رفع مى‏كند. نتيجه اين مى‏شود كه مكلّف مخيّر است. مى‏خواهد استقبال كند مى‏خواهد استدبار. يكى را مى‏تواند بكند، احتياط، احتياط مستحبى مى‏شود. احتياط اين است كه شارع در واقع حرمت را از آن استدبار برداشته است. چون كه استقبال يك خصوصيتى دارد اهميتى دارد ملاك معظمى دارد. به حسب ميزان فقاهتى حكم به تخيير مى‏شود، ولو ادلّه، ادلّه‏اى بوده باشد كه خطابات لفظيه باشد.

مى‏دانيد چه عرض كردم؟ عرض مى‏كنم بر اينكه مخالفةً بر فحول عصرنا ما در موارد اضطرار و ضرر باب تزاحم را جدا كرديم، و گفتيم در مقابل باب تزاحم يك بابى هست او را اسمش را گذاشتيم باب تجامع التّكليفين يعنی خطابی التكليفين، باب تجتمع خطابی التکلیفین با يكى از خطابات ادلّه رافعه تكاليف كه دو خطاب تكليف در يك موردى جمع بشود با يكى از عناوين رافعة للتّكليف. اين يك بابى است غير از باب تزاحم، اينها چه فرقى دارند با باب تزاحم؟ اگر فرقش را دقّت كنيد معلوم مى‏شود كه اين دو باب است. در باب تزاحم احتمال اهميت مرجّح است. هم احراز اهميت مرجّح است هم احتمال اهميت مرجّح است و امّا اين بابى كه ما مى‏گوييم احتمال اهميت مرجّح نيست. احراز اهميت كرديم چرا او مرجّح است. يعنى او معيّن و قرينه است و امّا احتمال مرجّحيت نه، هيچ اثرى ندارد. سرّش اين است كه در باب تزاحم چون كه قدرت عقلى بر جمع بين التّكليفين نيست حاكم بر تقييد عقل است. عقل خطاب تكليفين را تقييد مى‏كند، چون كه دو تكليف هر كدام مقدور است و جمع بينهما قدرت عقلى نيست عقل تقييد مى‏كند. در صورتى كه در يكى از تكليفین احتمال اهميت داده شد. عقل مى‏گويد من غلط مى‏كنم اطلاق او را تقييد مى‏كنم، او را بايد اتيان بكنى اگر واجب است. حرام است بايد ترك بكنى، قدرت دارى به او، من نه من تقييد نمى‏كنم، امّا آنى كه اهميت ندارد بله او را تقييد مى‏كنم كه اگر اهم را مخالفت كردى در اين صورت مهم واجب است. اگر امتثال كردى نه، تمام شده است. روح مطلب را توجه کنید، چون كه حاكم به تقييد در باب تزاحم عقل است. عقل در مواردى كه در احد التّكليفين احتمال اهميت داده شد دون ديگرى خطاب او را تقييد نمى‏كند. مى‏گويد قدرت دارى اتيان بكن، من هم نمى‏گويم و تقييد ندارد. اين يكى را تقييد مى‏كند كه بله، اگر آن اهم را ترك كردى، اين مهم را بياور.

ولكن به خلاف باب تجامع التّكليفين با عنوان رافع، مقيّد اينجا خود شارع است. خود شارع تقييد مى‏كند، و موضوع دليل رافع نسبت به تكليفين على حدٍ سواء است. شارع گفته است تكليف ضررى را من جعل نكرده‏ام. تكليف حرجى را جعل نكرده‏ام. شارع ما اينجور گفته است ديگر، گفته است فعلى كه لولا الاضطرار حرام بود حرمتش را برداشتم. ما من محرم الاّ و قد احلّه الاضطرار. اين عنوان به كلٍّ من الفعلین صادق است. من مضطر هستم به استقبال قبله عند ترك استدبار القبلة، و استقبال قبله هم عند ترك الاستدبار ضررى است حرجى است. شكم درد مى‏گيرد آن شخص ديگر. عكسش هم همين جور است. استقبال حرام بود. استدبار هم همين جور است. استدبار قبله ترکش عند ترك الاستقبال حرجى است ضررى است. مضطرٌّ اليه است. دليل لا ضرر، دليل لا حرج، و دليل رفع عن امتی ما اضطرّوا اليه نسبت به هر دو تا على حدٍ سواء است. بدان جهت وقتى كه اگر از خارج اهميت را فهميديم او علم خارجى است. علم داريم كه شارع اين را رفع كرده است. آنی که اهم است رفع ید نكرده است و امّا در صورتى كه اين علم را نداريم ظاهر خطاب رافع بر ما حجّت است. ظاهر خطاب رافع اين است كه عند ترك اين، آن يكى تكليفش مرفوع است چون كه ضررى است حرجى است و هكذا عند ترك آن ديگرى اين مرفوع است. نتيجه مى‏شود تخيير، فرق ما بين باب تزاحم بين التّكليفين و بابى را كه گشوديم چون كه آن معاصرین ما فحول ما اساتید ما با اينها معامله تزاحم مى‏كردند. بابى را كه ما گشوديم در مقابل باب تزاحم بين التّكليفين آنی را كه اينها از مصاديق آن باب مى‏دانستند از آن باب كشيديم بيرون. گفتيم آن ملاكى كه در آنجا هست كه اهميت احتمالش مرجّح است و معيّن است او در اينجا نمى‏آيد. اينجا باب، باب تزاحم نيست. باب تجامع خطابی التّكليفين است كه دو تا خطاب است هر كدام يك تكليف را اثبات مى‏كند. در موردى اينها معاً جمع شده‏اند با عنوان رافع تكليف، چون كه عنوان رافع تكليف فى كلٍّ منهما مستقلّاً منطبق نمى‏شود، ولكن عند ترك هر كدام يعنى عند موافقة هر كدام از تكليفين و آن ديگرى به تكليف ديگرى منطبق مى‏شود، ضررى مى‏شود، حرجى مى‏شود، متعلّقش مضطرٌّ اليه مى‏شود. ادلّه رافعه على حدٍّ سواء است رفع مى‏كند. ما قرينه‏اى نداريم، چون که قرینه ای نداریم على حدٍّ سواء است رفع مى‏كند. علم خارجى به اهميت داشته باشيم آن قرينه خارجى است كه شارع اينجا اين حرمت را از اينجا رفع كرده است. يا حرمت را اينجا نگه داشته است. اول كلام است. مع العلم به مقام الثّبوت لا اعتبار بمقام الاثبات. و امّا در مواردى كه مقام ثبوت بر ما محرز نيست كه بايد به ظهور مقام اثبات تمسّك بكنيم اين است. اين اساس و شالوده اين مطلب را در مسأله نظر به عورت ما ريختيم. اگر يادتان باشد كه شخص كه مضطر بود كه عورتش را به طبيب نشان بدهد آنجا گفتيم بر اينكه دو تا تكليف هست. يك تكليف اين است كه مكلّف نمى‏تواند به عين عورة الغير نگاه بكند، چه مرد باشد چه زن، يك تكليف هم اين بود بر اين كه به صورت آن عورت به او نمى‏تواند نگاه بكند. هر دو تكليف مستقل داشت. بدان جهت يكى هم به عين نگاه كرد و هم در آينه به صورتش نگاه كرد دو حرام را مرتكب شده است. در اين صورت گفتيم بر اينكه طبيبى كه هست در ما نحن فيه، طبيب مضطر است يا دليل نفى الضّرر را گفتيم بنا بر اينكه دليل داشته باشيم كه حتّى در اين حال هم نظر كردن به عورت در مرآة براى طبيب حرام است. اگر اطلاق داشتيم در اين صورت مى‏گفتيم كه حرمة النّظر ضررى است بر آن منظورٌ اليه، اين هم ضررى است آن هم ضررى است. دليل لا ضرر يكى از اينها را بر مى‏دارد، يعنى هر كدام را عند ترك ديگرى، اينجور بود. حكم مى‏شود تخيير، ولكن آنجا يك ادّعا مى‏شد كه ادّعا كرد اصل آن حرمت نظر به عين العورة آن ملاكش اقوی است. انسان اطمينان دارد، ولی اين يكى آنجور نيست. آن وقت آن متعيّن مى‏شد. اگر كسى قبول نمى‏كرد احتياط مى‏كرد، آنجور بود. يك مطلبى هم بگويم، در آن مسأله معالجه خودش يك نصّى هم هست. صحيحه هم هست، ولو در آن مسأله به درد نمى‏خورد. در آن جاهايى كه طبيب بايد عين عورت را ببيند. در اين موارد عيبى ندارد. اضطرار يعنى اگر حاجتى بوده باشد همان حاجت عرفى كه عرض كردم، اين عيبى ندارد.

صحيحه ابی حمزه ثمالی

اين صحيحه به اين معنا دلالت مى‏كند حتّى عورت زن، اضطرار بوده باشد ها يعنى حاجتى بوده باشد. در وسائل، باب 130 از ابواب مقدّمات النّكاح و آداب النّكاح است. روايت اوّلى[7] است:

 «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ» روايت من حيث السّند صحيحه است. «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ يُصِيبُهَا الْبَلَاءُ فِي جَسَدِهَا» به او بلائى اصابت مى‏كند فى جسدها در بدنش «إِمَّا كَسْرٌ وَ إِمَّا جُرْحٌ فِي مَكَانٍ لَا يَصْلُحُ النَّظَرُ إِلَيْهِ»، در مكانى كه ديگر نمى‏شود آنجا نگاه كرد، يعنى حتّى محارمش هم نمى‏توانند شايد نگاه بكنند آنجا را، عورتش را هم مى‏گيرد. «يَكُونُ الرَّجُلُ أَرْفَقَ بِعِلَاجِهِ مِنَ النِّسَاءِ» زن‏ها هم مى‏توانند علاج بكنند ولكن مرد بهتر است خبرويّتش بیشتر است كه محلّ ابتلاء فى عصرنا هذا است. «أَ يَصْلُحُ لَهُ النَّظَرُ إِلَيْهَا» ؟ جايز است براى مرد طبيب كه نگاه بكند به آن زن؟ «قَالَ إِذَا اضْطُرَّتْ إِلَيْهِ»، اگر او مضطر بشود يعنى منحصر بوده باشد يا مثلاً ارفق بوده باشد كه بهتر از اين نيست من بايد پيش او بروم. اضطرار صدق كند. اذا اضطرت الیه زن اگر مضطر شد به نگاه كردن «فَلْيُعَالِجْهَا إِنْ شَاءَتْ» طبيب او را معالجه كند ان شائت اگر بخواهد تكليف نيست. يعنى مى‏تواند حرمت ندارد، اگر زن بخواهد این مى‏تواند او را معالجه بكند. ان شائت زن. اين مال آن صورت نيست. آن صورتى كه فرض كرده بوديم دفع ضرورت به نظر كردن در مرآة هم از بين مى‏رود، فرض ما اين بود، در آن صورت بود، در اين روايت آن صورت را نمى‏گيرد، و امّا در آن صورتى كه هست مقتضی هم ين است مقتضای این معنا كه چون كه اهميتش محرز است كه همان اكتفاء به آن نظر به صورت در مرآة بكند.

 هذا كلّ الكلام در اين مسأله‏اى كه عرض كرديم.

از اينجا معلوم مى‏شود حكم در مسأله آتيه، اين را هم عنوان كنم، فكر كردنش با شما، عين اين مسأله است. همين مسأله را كه پياده كرديم اين جا و باب تزاحم را جدا كرديم آنجا هم معلوم مى‏شود. آن آنجايى است كه انسان در بيابان است و بايد قضاء حاجت بكند، مضطر است به تخلّى ولكن اگر درختى است برود پشت آن درخت بنشيند كه مردم نبينند مستقبل القبلة مى‏شود، جلو آن درخت يا اين ور و آن ورش بنشيند مردم مى‏بينند ولكن مستقبل القبلة و مستدبر القبلة نمى‏شود، مضطر است باز، باب تزاحم بين التّكليفين است. ملاحظه بفرماييد.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص168.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: سُئِلَ الصَّادِقُ ع عَنِ‌ ‌الرَّجُلِ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَسْتَنْجِيَ- كَيْفَ يَقْعُدُ قَالَ كَمَا يَقْعُدُ لِلْغَائِطِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص360.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ يَعْنِي الصَّفَّارَ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ الرَّجُلُ يُرِيدُ أَنْ يَسْتَنْجِيَ كَيْفَ يَقْعُدُ- قَالَ كَمَا يَقْعُدُ لِلْغَائِطِ- وَ قَالَ إِنَّمَا عَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ مَا ظَهَرَ مِنْهُ- وَ لَيْسَ عَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ بَاطِنَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص360.

[4] در عروه محشی، مستمسک و منهاج الصالحين چنين فتوای از وی وجود ندارد(س. م. ی. م. س)؛ ر. ک: سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج2، ص311و312؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص197و سيد محسن حکيم، منهاج الصالحين( المحشّٰى)، لبنان، دار التعارف، چ1، ت1410ق)، ج1، ص27.

[5] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ رَفَعَهُ قَالَ: خَرَجَ أَبُو حَنِيفَةَ مِنْ عِنْدِ أَبِي‌ عَبْدِ اللَّهِ ع- وَ أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى ع قَائِمٌ وَ هُوَ غُلَامٌ- فَقَالَ لَهُ أَبُو حَنِيفَةَ يَا غُلَامُ- أَيْنَ يَضَعُ الْغَرِيبُ بِبَلَدِكُمْ- فَقَالَ اجْتَنِبْ أَفْنِيَةَ الْمَسَاجِدِ- وَ شُطُوطَ الْأَنْهَارِ وَ مَسَاقِطَ الثِّمَارِ- وَ مَنَازِلَ النُّزَّالِ وَ لَا تَسْتَقْبِلِ الْقِبْلَةَ بِغَائِطٍ وَ لَا بَوْلٍ- وَ ارْفَعْ ثَوْبَكَ وَ ضَعْ حَيْثُ شِئْتَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص324-325.

[6] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي التَّوْحِيدِ وَ الْخِصَالِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي تِسْعَةُ أَشْيَاءَ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ- وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ- وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ- وَ الْحَسَدُ وَ الطِّيَرَةُ- وَ التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْوَةِ  مَا لَمْ يَنْطِقُوا بِشَفَةٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج15، ص369.

[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ يُصِيبُهَا الْبَلَاءُ فِي جَسَدِهَا- إِمَّا كَسْرٌ وَ إِمَّا جُرْحٌ فِي مَكَانٍ لَا يَصْلُحُ النَّظَرُ إِلَيْهِ- يَكُونُ الرَّجُلُ أَرْفَقَ بِعِلَاجِهِ مِنَ النِّسَاءِ- أَ يَصْلُحُ لَهُ النَّظَرُ إِلَيْهَا- قَالَ إِذَا اضْطُرَّتْ إِلَيْهِ فَلْيُعَالِجْهَا إِنْ شَاءَتْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج20، ص233.