درس چهارصد و هفتاد و دوم

فصل في الاستنجاء

« يجب غسل مخرج البول بالماء مرَّتين ، والأفضل ثلاث بما يسمَّى غسلاً ، ولا يجزي غير الماء ، ولا فرق بين الذكر والاُنثى والخنثى ، كما لا فرق بين المخرج الطبيعي وغيره معتاداً أو غير معتاد ، وفي مخرج الغائط مخيَّر بين الماء والمسح بالأحجار أو الخرق إن لم يتعدَّ عن المخرج على وجه لا يصدق عليه الاستنجاء ،‌وإلّا تعيـَّن الماء ، وإذا تعدَّى على وجه الانفصال كما إذا وقع نقطة من الغائط على فخذه من غير اتِّصال بالمخرج يتخيـَّر في المخرج بين الأمرين ، ويتعيـَّن الماء فيما وقع على الفخذ ، والغسل أفضل من المسح بالأحجار والجمع بينهما أكمل ، ولا يعتبر في الغسل تعدُّد ، بل الحد النقاء ، وإن حصل بغسلة ، وفي المسح لا بُدَّ من ثلاث ، وإن حصل‌ ‌النقاء بالأقل ، وأن لم يحصل بالثلاث فإلى النقاء ، فالواجب في المسح أكثر الأمرين من النقاء والعدد ، ويجزي ذو الجهات الثلاث من الحجر ، وبثلاثة أجزاء من الخرقة الواحدة ، وإن كان الأحوط ثلاثة منفصلات ، ويكفي كلُّ قالع ولو من الأصابع ، ويعتبر فيه الطهارة ، ولا يشترط البكارة ، فلا يجزي النجس ، ويجزي المتنجِّس بعد غسله ، ولو مسح بالنجس أو المتنجِّس لم يطهر بعد ذلك إلّا بالماء إلّا إذا لم يكن لاقى البشرة ، بل لاقى عين النجاسة ، ويجب في الغسل بالماء إزالة العين والأثر بمعنى الأجزاء الصغار التي لا ترى لا بمعنى اللون والرائحة ، وفي المسح يكفي إزالة العين ولا يضر بقاء الأثر بالمعنى ‌الأول أيضاً‌«.[1]

ادامه بحث گذشته

كلام در اين جهت بود آيا در مقابل صحيحه زراره [2]و غير صحيحه زراره كه دلالت مى‏كرد استنجاء به احجار ثلاثه بشود ما در ما نحن فيه دليلى داريم كه آن دليل دلالت كند سه تا بودن در حجر معتبر نيست. بلكه اگر نقاء حاصل بشود به اقل من ثلاث كما اذا حصل النقاء بحجر واحد أو بحجرين ديگر او كافى است. حد استنجاء بالاحجار و غير الاحجار نقاء المحل است. چه جورى كه اگر به ثلاثة احجار نقاء حاصل نشد بايد به حجر رابع يا خامس منتهى بشود تا نقاء حاصل بشود، در ناحيه اقل هم همين جور است. اگر به حجر واحد يا به حجرين نقاء حاصل شد فلا حاجة الى الثالث.

عرض كرديم ظاهر صحيحه زراره كه «لا صلاة الا بطهور و يجزيك من الاستنجاء ثلاثة احجار بذلك جرت السنة...»، ظاهر اين صحيحه و آنى كه با اين صحيحه هم مفاد است ظاهرش اين است كه بايد سه حجر بوده باشد. على هذا الاساس آیا داريم يك روايتى كه از اين ظهور رفع ید كنيم و بگوييم سه تا خصوصيت ندارد يا نداريم؟ يك روايت بود، روايت يونس ابن يعقوب كه آن روايت را ديروز تكلم كرديم و گفتيم او نه نمى‏تواند موجب بشود ما رفع ید كنيم از اين صحيحه زراره.

صحيحه عبدالله بن مغيره

در ما نحن فيه يك صحيحه ديگرى هست. گفته‏اند اين صحيحه ديگر مقتضايش اين است كه اگر نقاء حاصل شد بالاقل كافى است. آن صحيحه، صحيحه عبد الله ابن مغيره است در جلد يك باب سى و پنج از ابواب احكام الخلوة [3]است:

«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع» ، اين روايات را در باب سيزده از ابواب الخلوه هم ذكر كرده است. «قَالَ: قُلْتُ لَهُ» عليه السلام عرض كردم «[هل] لِلِاسْتِنْجَاءِ حَدٌّ» ؟ براى استنجاء حدى هست؟ «َالَ لَا يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ» ، حدى نيست. «قُلْتُ فَإِنَّهُ يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ وَ يَبْقَى الرِّيحُ- قَالَ الرِّيحُ لَا يُنْظَرُ إِلَيْهَا» ، آنى كه عينى كه در آنجا هست او از بين برود نقاء حاصل بشود تميز بشود. آنى كه مثلا مخرج و ما حول مخرج است او از آن نجاست نقاء حاصل بشود نجاستش برداشته بشود تميز بشود، مى‏گويد چه با يك حجر باشد. چه با دو حجر باشد. چه با سه حجر باشد ملاك اين است كه نقاء حاصل بشود. پس كما اينكه در ناحيه‏اى كه سه حجر نقاء حاصل نمى‏شد اين صحيحه دلالت مى‏كند بايد نقاء حاصل بشود به حجر چهارمى يا پنجمى، كذلك اين صحيحه دلالت دارد اگر به يك حجر نقاء حاصل شد او كافى است و اين روايت حاكم است بر ادله استنجاء، آن ادله‏اى كه در استنجاء مخرج وارد است مى‏گويد آن استنجاء محدود است به حد النقاء، نقاء بايد حاصل بشود، هر وقت حاصل شد استنجاء تمام شده است والاّ نقاء حاصل نشد نه استنجاء تمام نشده است. اين حاصل استدلال به اين صحيحه است.

از اين صحيحه دو تا جواب فرموده‏اند. يك جواب فرموده‏اند كه در اين صحيحه‏ قرينه‏اى هست كه مراد از اين استنجاء، استنجاء به غسل موضع است که موضع غائط را انسان به آب بشوید. اصل جايى كه به حجر يا به غير الحجر استنجاء مى‏شود آنجا چه جور است اين صحيحه ناظر به او نيست. صحيحه ناظر به آنجايى است كه استنجائی که حاصل مى‏شود به غسل المخرج است. مخرج غائط، آن قرينه كدام است؟ آن قرينه در ذيل اين صحيحه است. در اينجا نيست در آن نقل قبلى، آنجا يك تكه‏اش را نقل كرده است. اينكه در آخر مي گويد الحديث يعنى حديث دنباله دارد. در ذيل اين حديث، صاحب وسايل هميشه بگويد فى حديث معنايش‏ عبارت از اين است كه اين از اول حديث انداخته است. فى حديث بگويد. اگر حديث را بگويد آخرش بگويد الحديث، معنايش اين است كه آخرش را انداخته است. روى اين حساب اين يك آخرى دارد، الحديث مى‏گويد. آن آخرش اين است كه عبد الله ابن مغيره برگشت سؤال كرد يابن رسول الله «ينقى ما ثمة» آن عين نجاست از آنجا مى‏رود «و يبقى الريح» بوى آن مى‏ماند. «قال الريح لا ينظر اليها»، ريح به او نگاه نمى‏شود اعتناء به او نمى‏شود بگذار باشد بماند آن ريح، گفته شده است كه انسان چه جور مى‏فهمد كه آنجا ريح باقى است؟ اين به اين است كه خوب دستش را بو كند بفهمد بر اينكه هنوز بو دارد، و اين دست آن وقتى ملامست مى‏كند با آنجا كه غسل به ماء بشود، به آب كه مى‏شويد يك خرده كه شست باز دستش را بو كرد ديد كه باز بو مى‏آيد، بدان جهت چونكه اين غسل بالماء اگر شد يد مزاولت مى‏كند، والاّ اگر استنجاء به خرق بشود به حجر بشود چه جور مى‏فهمد كه بو مانده است آنجا؟ از كجا مى‏فهمد، اين حرفى است كه شيخ با آن جلالتش فرموده است. شيخ انصارى قدس الله سره.[4]

بررسی کلام مرحوم شيخ انصاری

خوب اين معلوم است كه اين حرف قابل نيست دیگر، ايشان فرموده‏اند ما هم متعرض مى‏شويم به جهت جلالت ايشان، اولا بر اينكه وقتى كه استنجاء به حجر مى‏كند، وقتى كه سه حجر را تمام كرد يا دو حجر را تمام كرد. ديد ديگر آن حجر سومى هيچ چيز، نه تَرى چسبيده به او نه چيزى چسبيده است. معلوم مى‏شود هر چه بود رفته ديگر، در آن دفعه اول و دومى، ولكن حجر سومى را بو مى‏كند مى‏گويد اَه عجب بوى بد مى‏دهد، اين ينقى ما ثمة و يبقى الريح، يا نه دستش را مى‏زند، دستش را بو مى‏كند ينقى ما ثمة و يذهب الريح، شيخنا چه جور اين دليل مى‏شود. خدا به تو رحمت واسعه بكند، حقت است. بر گردن همه حق دارى، الاّ انّه اين چه دليلی مى‏شود بر اينكه با آب شسته است. اگر با آب شسته باشد بو دادن دست هيچ دليل نمى‏شود، چونكه اگر شست بعد دستش را بو كرد شايد اين اول که كثافت خيلى بود اين بو كه در دستش مانده است از آن كثافت اولى مانده است. بعد از اين اگر آن دست را فعلا بزند نه، بو ندارد، اينكه مى‏گويد ينقى ما ثمة عين مى‏رود و يبقى الريح معنايش عبارت از اين است كه فعلا دستى يا فرض كنيد حجرى را كه به او مى‏زند چيزى نمى‏چسبد حتى الرطوبة، ولكن حجر را بو مى‏كند بو مى‏دهد، ايشان فرموده است بر اينكه حجر چهارمى را هم اگر اين كار را بكند باز بو مى‏دهد، مى‏گويد نه آن اشكالى ندارد، اما الريح فلا ينظر اليه وقتى كه عين رفت آن وقت پاك مى‏شود، پس اين وجه اول درست نيست. اين روايت معنايش اين است كه حد نقاء است.

يك فرمايش ديگرى فرموده‏اند كه اين روايت مختص است به آن صورتى كه استنجاء بالماء بشود، يعنى مخرج غائط به آب شسته بشود، چرا؟ براى اينكه اگر استنجاء به احجار بشود جایی برای سؤال از بقاء الريح نمى‏ماند، والوجه فى ذلك اين است که انسان اگر با آب بشويد عين به كلى زايل مى‏شود، حتى اجزاء صغار عين هم، -اجزاء صغار عرفى ها-، اجزاء صغار عرفى زايل مى‏شود، بدان جهت اگر دستش را هم كه خشك كند دوباره به آن مخرج بزند بو بكند غالبا و عادتا بو مى‏آيد، آن يبقى الريح آن در آن صورتى است كه عين مى‏رود حتى اجزاء صغار كه عرفا اجزاء صغار هستند آنها مى‏رود، و اما به خلاف مسح بالاحجار، در مسح بالاحجار اجزاء صغار عرفى نمى‏رود زايل نمى‏شود، آنى كه اجزاء صغار غائط است او از بين نمى‏رود او زايل نمى‏شود، شاهد مى‏خواهيد؟ شاهد اين است كه دستتان را فرض بفرماييد به گل آلوده كنيد يا به چيز ديگرى آلوده كنيد بعد اين دستتان را مسح كنيد به حجرى به خشبى به كهنه‏اى، كهنه كه بهترين چيزها است. مسح كنيد مى‏بينيد كه اجزاء ترابيه مانده است. اجزاء طين مانده است. اين آب مى‏خواهد كه ببرد از بين، آن اجزاء مى‏بينيد مانده است دیگر، رنگ دست مى‏بينيد كه فرق پيدا كرده است. اين تراب نشسته است. گل رفته است اما آن اجزائش همان اجزاء صغار از خاك مانده است. بدان جهت اين شخص سائل اگر استنجاء باحجار را نظر داشت سؤال مى‏كرد يابن رسول الله ينقى ما ثمة ولكن يبقى اجزائها الصغار، بايد سؤال بكند از بقاء اجزاء صغار نه از ريح، وقتى كه اجزاء صغارى كه هست باقى ماند بدان جهت بايد از او سؤال كند، امام بفرمايد كه نه مثلا او عيبى ندارد، و اما الاجزاء الصغار فلا ينظر اليه، اين كه سؤال از او نكرده است بلکه سؤال از بقاء ريح كرده است معلوم مى‏شود كه استنجاء بالماء بوده است. بدان جهت سؤال از بقاء ريح کرده است.

اين فرمايش نسبت به فرمايش اولى خيلى فرق دارد، ولكن در يك جهت شريك هستند كه وقتى كه سؤال مى‏كند از اجزاء صغار، مى‏گويد كه بو مانده است. خوب بو ماندن به چه صورت مى‏شود؟ يكى اين است كه مخرج نوعا چونكه مخرج است بو دارد، يكى اين است كه نه خودش ممكن است بو داشته باشد. ممكن است نه اجزاء صغار غائط نرفته است بو دارد، حتى اطرافش هم بو دارد، حجرى را كه زده است به اطراف بو مى‏كند باز بو دارد، اين سؤال كردن از اجزاء الصغار با اينكه يبقى الريح مى‏شود، يبقى الريح هر دو تا را مى‏گيرد، هم آن صورتى را كه اجزاء الصغار بماند و هم آن صورتى كه اجزاء صغار رفته ولكن باز بو دارد، هر دو تا را پرسيده است. امام عليه السلام كه جواب مى‏دهد به هر دو تا جواب مى‏دهد و اما الريح فلا ينظر اليه، وقتى كه گفته شد عرفا غائط رفت به نحوى كه سنگى كه مى‏زند ديگر آلوده نيست آن سنگ، حتى بالرطوبة آلوده نيست مى‏گويند كه خوب ، ينقى ما ثمة و يبقى الريح، بقاء الريح به جهت اجزاء صغار باشد يا اينكه خودش جاى گند است. اطرافش به جهت او بو دارد، اين هر دو تا را مى‏گيرد.

 بدان جهت اين روايت را گفته‏اند كه اطلاق ندارد مختص به جايى است كه استنجاء بالماء بشود اين را، بلكه گفتيم كه اينى كه سؤال مى‏كند ينقى ما ثمة و يبقى الريح در غسل جاى سؤال نيست. مخرج، مخرجى است كه هميشه از آنجا غائط مى‏آيد، او بو دارد ديگر، با صابون هم بشوييد ممكن است چند دفعه صابون بزنيد بو ندهد، ولی اگر يكى دو دفعه شد الكلام، الكلام، بو بكند، همان مال بچه را مادرش بو بكند يا پدرش بو بكند مى‏بيند بو مى‏آيد، اين ولو شسته است اين را، اين بو آمدن كه اين جاى سؤال نيست كه اين سائل از او سؤال كند، عبد الله ابن مغيره كه يكى از فقهاء است. از فقهاء سته است كه همان اجمعت العصابة على تصيح ما یصح عنهم و انقادوا لهم بالفقه، عبد الله ابن مغيره از اين سؤال بكند كه بو مى‏آيد از آنجا، خوب بو مى‏آيد ديگر، اين كه سؤال مى‏كند اين يبقى الريح اين معنايش اين است كه درست معلوم نيست كه نقاء حاصل شده است. نيست ولكن اين بو مى‏آيد، يعنى به نحوى كه اگر با آب مى‏شستى اينجور نبود، اين نظرش اين است و من هنا گفتيم بر اينكه سابقا ذيل قرينه است كه اين روايت خصوص استنجاء بغير الماء است. استنجاء بالماء كه جاى سؤال نيست. اين است اين روايت سائل سؤالش در استنجاء بغير الماء است كه ريح مى‏ماند ولكن عين مى‏رود، همين كافى است. امام هم فرمود اين كافى است. بدان جهت بخواهيم جواب دهيم مى‏گوييم كه اين روايت مطلق است. اين كه مى‏گويد كه هل للاستنجاء حدٌّ، قال لا حتى ينقى ما ثمة، این مطلق است. استنجاء به خرق بشود به عود بشود به حجر بشود، مطلق است. حجرش استثناء شده است. در حجر تحديد وارد شده است كه فى الاستنجاء بثلاثة احجار و بذلك جرت السنة، نه اگر استنجاء به حجر است او ثلاثة احجار مى‏خواهد، اما اگر به غير الحجر است نه تحديد ندارد، حدش فقط نقاءش است و اين را ملتزم هستيم، اينى كه صاحب عروه و غير صاحب عروه و فقهاء فرموده‏اند در خرق هم بايد سه قطعه بشود ما اين را قبول نداريم، چونكه در خرق هيچ تحديدى نيست. تحديد فقط در احجار است. در خرق ما تمسك به اطلاق همين روايت و اين صحيحه مى‏كنيم و بدان جهت به اطلاق اين تمسك مى‏كنيم و مى‏گوييم بر اينكه نه، همين مقدار كافى است. بدان جهت در ما نحن فيه اين روايت دليل نمى‏شود.

من هر چه مى‏خواهم اين مسئله اطرافش را جمع كنم نمى‏شود، چونكه مسئله، حرفهاى ديگرى دارد و انشاء الله تبارك و تعالى اينها را مى‏گذاريم براى بعد از ماه رمضان، خداوند متعال همه را موفق بكند به صيام شهر رمضان و به درك فضائلى كه اين شهر رمضان هست، هست آن خطبه معروفه كه رسول الله (صلی الله علیه و آله) آن خطبه معروفه[5] را خواند و على ابن ابيطالب سؤال كرد، سؤال ايشان به‏ جهت تفهيم ديگران بود والاّ ايشان كه مثل نفس النبى (صلی الله علیه و آله) است به شهادت قرآن مجيد، سؤال كرد يا رسول الله افضل اعمال در اين شهر چه بوده باشد؟ رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرموده باشد كه افضل الاعمال اجتناب از محارم الله است. اين خيلى مطلب مهمى است. اتيان به واجبات كه انسان واجباتش را اتيان بكند آنها هم مهم است. الاّ انّه اجتناب از اين محرمات، چونكه نفس اماره و آن شهواتى كه در انسان هست و آنها هميشه تحريك مى‏كنند انسان را به اتيان اينها، گذشتن از ثروت، گذشتن از مال، گذشتن از جاه، گذشتن از مقام، حتى انسان يك مسئله‏اى مى‏پرسند نمى‏داند از خودش جواب مى‏گويد، عارش مى‏آيد بگويد نمى‏دانم، بله افتراء على الله است مرتكب مى‏شود، خصوصا در ماه مبارك، در روزهاى مبارك مفطر صوم هم هست، آنى كه ماها هستيم يكى اصلاح خودمان را مكلف هستيم مثل ساير مردم، اجتناب عن محارم الله است. اين الحمد الله هر كسى به اندازه خودش اگر براى خودش ذاكر قرار بدهد موتش را و هر روزى نگذرد بر او مگر اينكه تذكر به موتش بوده باشد اين تذكر و اين توفيق و اين موعظه نفسانى در نفس انسان موجود بشود انسان را از خيلى محرمات از خيلى لغزش‏ها و ارتكاب محرمات نگه مى‏دارد، كجا مى‏روى كه فردا بايد حساب بدهى؟ چكار مى‏كنى كه فردا بايد حساب بدهى؟ مى‏ايستد، بدان جهت اين معنا كه انسان يك حالى داشته باشد كه ذاكر بر موتش بشود و اين موت از يادش نرود اين سكرات موتى كه هست و اين حسابهايى كه از انسان خواهند گرفت که چكار كردى، كه تفصيلش هست و مى‏دانيد فقط اشاره است. اينها نسبت به انسان اگر اين تذكر به موت پيدا بشود خوب اصلاح مى‏كند انشاء الله با توفقات خداوند.

 يك مطلب مهمى هست براى ما اهل علم، آن اين است كه بايد ما مردم را هم دعوت به دين خدا بكنيم، چونكه اين لباسى كه پوشيديم و اين كيفيتى كه فعلا هست مردم دعوت به دين خدا بشوند به واسطه ماها است. ما واسطه هستيم كه مردم را به طرف حزب الله و زير علم اسلام جمع مى‏كنيم، ماها هستيم، اين جمع كردن دو جور مى‏شود، يكى به لسان است كه انسان به لسانش بگويد، اما به لسانى بگويد كه موعظه به ديگران موعظه به خودش هم هست. چه جورى كه در ديگران تأثير مى‏كند و ديگران را راغب به دين خدا مى‏كند در خود گوينده هم همان تأثير را دارد، كه مى‏گويد وقتى كه خارج از قلب شد دخل فى القلب. آن موعظه‏اى است آن تبليغى است آن ارشادى است كه از ته دل است. جانش سوخته است به اسلام و مى‏خواهد بر اينكه مردم را جلب به او بكند، اين شيطانى كه هست همه جا راه دارد به انسان، از همه راهها، يك پيرمرد كذايى كه به او نمى‏آيد بگويد تو بیا زنا بكن، از اين را كه نمى‏آيد خودش هم فرض كنيد عمرى را صرف كرده است. به او هم از يك راه ديگر مى‏آيد، مى‏گويد مى‏بينى چه جور جمع مى‏شوند به مجلس تو، يك خرده هم فلان كار را كن، فلان كس را تعريف كن كه رضاى خدا در او نيست. يك وقت اين است كه يك چيزى هم بگو ولو اصل نداشته باشد. يك چيزى بگو قاطى بكن به اين حديث در معنا كردن از خودت كه مردم بهتر بگويند ببين تازه شنيديم اين حرف را كسى نگفته بود، به به، اين آقا چه محقق است. اينها نه، اينها وقتى كه انسان دلش به دين خداوندى سوخت كه مظلوم است اسلام غريب است كمك مى‏خواهد، كسى اگر به اين معنا متذكر بشود و نظرش در خدا بوده باشد و غرضش از موعظه اصلاح خودش و اصلاح ديگران و دعوت ديگران بوده باشد. او اينها را ملاحظه نمى‏كند، مى‏گويد آن خدايى كه هست تمام اين كارها سر نخش دست كس ديگرى است. در روايت هم هست تعجب است از كسى كه پى وسايل مى‏دود و حال اينكه غافل است از اينكه اين سر نخ دست كس ديگر است. خدا است كه انسان را اگر بزرگ مى‏كند بزرگ مى‏شود، ولو در دنيا مظلوم بشود مثل سيد الشهد سلام الله عليه، ولو به حسى ظاهر دستگاه را بسته بودند، ديگر تمام كرده بودند بعد از واقعه كربلا، ولكن حسين چه كرد؟ اين حسينى كه به واسطه او به بركت او الى يومنا هذا مذهب شيعه جعفرى اصولش باقى مانده است و حجت قاطعه شده است واقعه كربلا بر مخالفين در اصول عقايد، يعنى اصول عقايدى كه عرض مى‏كنم نسبت به‏ مذهب ما هست، نه براى اسلام.

 على كل تقدير يك اين موعظه، موعظه لسانى است كه جهد بشود اينجور بشود، موقع موعظه كردن و تبليغ كردن غرضش چه جورى كه مى‏خواهد ديگران را دعوت به دين بكند، چه جورى كه در ديگران تأثير مى‏كند در نفس خودش هم آن اثر را داشته باشد. همان انسان واعظ نفس است دیگر، واعظ نفس هم هست و واعظ غير هم است و آن احكامى كه مردم مبتلا به آنها هستند و زحمت كشيده است آن احكام را منقح كرده است آنها را برساند، هم عقايد مردم هم اعمال مردم آنها درست بشود.

 اين علاوه بر اينكه تبليغ بايد همين جور بشود اين تبليغ اگر اينجور شد تبليغ عملى هم موجود مى‏شود، چونكه مردم به عمل آن كسى كه رفته مردم را دعوت مى‏كند به عمل او بيشتر نگاه مى‏كنند تا به حرفهايش، شاهد مى‏خواهند از عمل خودش كه خودش به آن گفته‏هايش عمل مى‏كند كه ما هم همين جور بشويم يا فقط گفتن است. اگر ديدند عملش شاهد گفتنش است. اين خودش يك عالمى در يك شهرى مى‏افتد اين خصوصيت را دارد اهل شهر را منقلب مى‏كند، اولا اين يكى دو روزه نمى‏شود اين، بايد يك مدتى بشد، همين جور نيست و الاّ اگر اين كار آسانى بود اينجور تبليغ كردن واينجور شدن كه همه مى‏شد ديگر، ولكن زحمت دارد محروميت دارد، وقتى كه غرض خدا شد اينجور شد بعد از مدتى مى‏بينيد كه همان شجره طبيه رشد كرد و ثمرش چقدر باعث شد بر اينكه مردم راغب شدند به دين، راغب شدند اصل پيش مردم حجت بر حقانيت دين شد، اين است كه اينجور انسان قصدى داشته باشد آن اهل علمى كه آمده است تحصيل مى‏كند اينقدر در فضايل او روايات است. در تحصيل علم ثوابش روايات است اين را مى‏دانيد كه ثواب در صورتى است که قصد قربت باشد. قصد قربت در اهل العلم همين‏ها است كه تحصيلش اين است كه من در آخر اينجور بشوم، يك خدمتى يك اثرى بگذارم، در دين خداوند كه مظلوم‏ترين مظلوم‏ها است از يك طرف كمك بكند، اينها هم منافات ندارد در ضمن مردم را بيدار بكنيد به امور سياست هم، مردم هشيار بشوند، مؤمن بايد زكى بشود، توطئه‏ها را بفهمد، اين اجانب اين سوء نيت‏هايى كه بر مسلمين يعنى بر شيعه دارند چونكه از شيعه‏اى كه هست از آنها مى‏ترسند يا آنهايى كه مثل شيعه شده‏اند و از شيعه ياد گرفته‏اند ولو ياد گرفته‏اند كه انسان بايد چه جور مسلمان بشود، ولو سنى هم باشد با آنها هم مخالف هستند، فرق نمى‏كند، اين توطئه‏ها را هم بر مردم گوشزد بكند، مؤمن زكى مى‏شود هم نسبت به دنيايش هم نسبت به آخرتش، همين شخص بايد اينجور بوده باشد و مردم را هم در موقع لازم تذكر بدهد، منتهى هر شیئی افراط دارد، يك وقت مى‏بينى ماه مبارك يك شبانه روز منقضى شد اصل همه‏اش راجع به اين حرفها بود، اين افراط است مردم را هم خسته مى‏كند، در وسط يك چيزى بگويئ تحليل شده حرف حسابى بگويى او بهتر از اين است كه سه روز يك هفته حرف بزنى درباره او، يك حرف همين جورى بگويی، آن خصوصيت در احكام اسلامى است كه آن سخنان ائمه هدى است قرآن مجيد است كه هر قدر گفته بشود باز مردم تشنه هستند، چونكه مطالبى كه هست، دارد در روايت امام صادق سلام الله عليه فرمود بگوييد مطالب ما را احاديث ما را به شيعيان، وقتى كه حديث ما به آنها رسيد آنها قبول مى‏كنند، اين سخنانى كه هست در اينها نفَس صادقين و نفس امام باقر و امام صادق امام رضا موسى ابن جعفر و ساير ائمه منتهى در بعضى‏ها كم است روايت نفس آنها دميده شده است. زحمتها كشيده شده است در حفظ اين احاديث كه به مردم برسد، جل تبليغ بايد به اين جهت صرف بشود، تبليغ احكام بشود آن وقت يك وقت مى‏بينيد كه پيرمردى شديد، يك مدت اينجور عمر كرديد چشم ببنديد جايتان بهشت است. براى اينكه خودشان فرموده‏اند اينجور شخصى كه من جاهد فينا[6] بوده باشد مهاجر الى الله و الى رسول الله بوده باشد همين می شود، در اين زمان فعلا اين است. بدان جهت اين است كه اين نعمت عقبى را دارد، در دنيا هم‏ عزيز مى‏شود، چند روز ممكن است در زحمت بيفتد اعتنا نشود، بالاخره مورد احترام واقع مى‏شود، ان الله لا يضيع اجر المحسنين،[7] بدان جهت در ما نحن فيه همّ ما و غمّ ما اهل علم اگر اين شد مردم درست مى‏شوند، وقتى كه مردم اعمال ما را ديدند و ديدند چه جور ما معاشرت مى‏كنيم چه جور رفتار مى‏كنيم، چه جور كارهایمان چيست و همّمان چيست، مردم راغب مى‏شوند قلوب جمع مى‏شوند، بدان جهت مردم را هم دلدارى بدهيد كه صبر كنيد، عجله نكنيد، اين فشارها از ناحيه ديگران وارد مى‏شود، مى‏خواهند نگذارند اين مذهب شيعه يك رونقى بگيرد، الگو بشود براى ديگران، شيعه يا غير شيعه، مى‏خواهند هميشه يك كارى بكنند كه هميشه اين مبتلا باشد كه بگويند بابا شيعه يعنى اين، هميشه دعوا، هميشه جنگ، هميشه فقر و فلاكت، اين كه يكى هم روى آن مى‏گذارند و نقل مى‏كنند غرضشان اين است. مردم را بيدار كنيد، اين صبر كردن در اين زمان به اين شدائد به جهت حساب دين است. به حساب دين شما مى‏كنيد، ولو كسى فرض كنيد هر چه غرضى داشته باشد ولكن شما به حساب دين مى‏كنيد، اين اجر دارد اين تحمل، زحمت بكشيد كه اين مشكلات حل بشود، نه اينكه مشكلات را شما هى بازگو كنيد، اين كه معلوم است كه مشكلات هست ديگر، اين به نحوى كه هم رضاى خدا بوده باشد هم مردم هم فرض كنيد صبرشان بيشتر بشود، صبر انسان خودش هم بيشتر بشود، اينجور بگويد كه خودش هم صبرش بيشتر بشود، اما من عجله كنم شما صبر كنيد اينجور نشود، عملش هم با قولش مطابق بوده باشد. مردم ببينند كه تصديق مى‏كند عملش قولش را، آن وقت بله سعادت دنيوى و اخروى هست، انشاء الله بر اسلام و مذهب شيعه در آخر عزت پيدا مى‏شود، بانى‏ها شماها بوديد، همين مردم بودند، كما اينكه بانى آن حقانيت و شيوع حقانيت در كربلا آن چند نفر بودند، سيد الشهداء با آن ياران قليلش آنها بودند بانى، شما هم در زمان راه او را ادامه مى‏دهيد رونق مى‏دهيد، آن مذهب تشيع را كه اينقدر خدمت شده است. خداوند متعال ما را و شما را، به آن جهاتى كه رضايش در او است هدايت بفرمايد (الهى آمين)، دشمنان دين را محو و ذليل بفرمايد(الهى آمين)، خودش به عنايت خودش توجهات امام زمان سلام الله عليه را بر ما مستدام بفرمايد (الهى آمين)، كه كارى را بكنيم كه اماممان از ما، امام زمان سلام الله عليه از ما دلگير نشود (الهى آمين)، كه شما ارتزاق به مال من مى‏كرديد بعد چه مى‏كرديد، اينجور نبوده باشيم انشاء الله، و الحمد الله رب العالمين، التماس دعا.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص173.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: لَا صَلَاةَ إِلَّا بِطَهُورٍ- وَ يُجْزِيكَ مِنَ الِاسْتِنْجَاءِ ثَلَاثَةُ أَحْجَارٍ- بِذَلِكَ جَرَتِ السُّنَّةُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص- وَ أَمَّا الْبَوْلُ فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ غَسْلِهِ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص315.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ لِلِاسْتِنْجَاءِ حَدٌّ- قَالَ لَا يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ- قُلْتُ فَإِنَّهُ يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ وَ يَبْقَى الرِّيحُ- قَالَ الرِّيحُ لَا يُنْظَرُ إِلَيْهَا؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص322

[4] شيخ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج1، ص499.

[5] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج10، ص313.

[6] سوره عنکبوت(29)، آيه 69.

[7] سوره توبه(9)، آيه120.