درس چهارصد و هفتاد و چهارم

فصل في الاستنجاء

   « يجب غسل مخرج البول بالماء مرَّتين ، والأفضل ثلاث بما يسمَّى غسلاً ، ولا يجزي غير الماء ، ولا فرق بين الذكر والاُنثى والخنثى ، كما لا فرق بين المخرج الطبيعي وغيره معتاداً أو غير معتاد ، وفي مخرج الغائط مخيَّر بين الماء والمسح بالأحجار أو الخرق إن لم يتعدَّ عن المخرج على وجه لا يصدق عليه الاستنجاء ،‌وإلّا تعيـَّن الماء ، وإذا تعدَّى على وجه الانفصال كما إذا وقع نقطة من الغائط على فخذه من غير اتِّصال بالمخرج يتخيـَّر في المخرج بين الأمرين ، ويتعيـَّن الماء فيما وقع على الفخذ ، والغسل أفضل من المسح بالأحجار والجمع بينهما أكمل ، ولا يعتبر في الغسل تعدُّد ، بل الحد النقاء ، وإن حصل بغسلة ، وفي المسح لا بُدَّ من ثلاث ، وإن حصل‌ ‌النقاء بالأقل ، وأن لم يحصل بالثلاث فإلى النقاء ، فالواجب في المسح أكثر الأمرين من النقاء والعدد ، ويجزي ذو الجهات الثلاث من الحجر ، وبثلاثة أجزاء من الخرقة الواحدة ، وإن كان الأحوط ثلاثة منفصلات ، ويكفي كلُّ قالع ولو من الأصابع ، ويعتبر فيه الطهارة ، ولا يشترط البكارة ، فلا يجزي النجس ، ويجزي المتنجِّس بعد غسله ، ولو مسح بالنجس أو المتنجِّس لم يطهر بعد ذلك إلّا بالماء إلّا إذا لم يكن لاقى البشرة ، بل لاقى عين النجاسة ، ويجب في الغسل بالماء إزالة العين والأثر بمعنى الأجزاء الصغار التي لا ترى لا بمعنى اللون والرائحة ، وفي المسح يكفي إزالة العين ولا يضر بقاء الأثر بالمعنى ‌الأول أيضاً‌«.[1]

 

ادامه و بررسی بحث گذشته

صاحب عروه فرمود بعد از اينكه معتبر است در استنجاء بالاحجار که احجار ثلاثه بوده باشد. مع ذلك فرمود بر اين كه و يكفى ذو الجهات الثلاث، سنگى كه سه طرف دارد به هر طرف مى‏شود يك دفعه مسح كرد مخرج الغائط را با آن سه طرفش اگر با هر كدام مسح بشود و نقاء حاصل بشود طهارت بر محل حاصل مى‏شود.

تارةً حجرى كه ذو الجهات الثلاث است حقيقتاً سه حجر است؛ منتهى به همديگر متّصل هستند كه در تكّه‏هاى كلوخ امر متعارفى است. عمارتى را كه خراب كرده‏اند تكّه‏هاى كلوخ وقتى كه يك تكه را برمى‏دارد سه تكّه كلوخ است منتهى به هم چسبيده‏اند، اگر اين مراد بوده باشد حجر همین جور بوده باشد اين اشكالى ندارد. چون كه سه حجر است و با سه حجر صدق مى‏شود بر اين كه مسح كرده است. انّما الكلام در جايى است كه اينجور نيست. حجر، حجر واحد است. كلوخ، كلوخ واحد است ولكن جهاتى دارد، با هر جهتش مسح مى‏كند با سه جهتش، ايشان فرمود اين كافى است وجهش را عرض كرديم که آنى كه در ما نحن فيه مى‏شود ادّعا كرد اين است كه اين كلوخ بزرگ را اگر سه تكّه بكنيم و با هر تكّه با يك طرفش مسح كنيم حاصل مى‏شود نقاء و طهارت المخرج لا محالة، الان هم با همان سه جهت منتهى تكّه نكرديم، خورد نكرديم، مسح مى‏كنيم. احتمال اين كه خورد كردنش و انفصال اين معتبر بوده باشد در حصول طهارت، اين احتمالش كانّ داده نمى‏شود، و شارع هم كه سه حجر فرموده است به جهت اين است كه دست آلوده نشود كما ذكرنا، و فرموده‏اند كه مرحوم حكيم هم در مستمسك[2] دارد که متفاهم عرفى در اين موارد وقتى كه گفتند فلانى را پنجاه شلّاق بزن اضربه خمسين صوتاً، متفاهم عرفى اين است كه با يك شلّاق پنجاه دفعه او را مكرر كند ضرب را حاصل مى‏شود، اين جا هم با يك سنگ مسح را سه دفعه مكرر كند حاصل مى‏شود، منتهى چون كه در مسح در ما نحن فيه آن جهتى كه مسح مى‏شود آلوده مى‏شود، به جهت متفاهم عرفى متقضايش آن جهت ديگر است وقتى كه به جهت ديگر هم مسح شد كافى مى‏شود، اينها وجوهى است كه گفته شده است. يعنى مى‏شود گفت، بعضى‏ها را هم كه آن اتّصال مدخليتى ندارد اين را ما نظرمان رسيد كه كسى اين را بگويد.

ولكن اين را مى‏دانيد كه ما در ادلّه نداريم كه تمام ملاك اعتبار مطهريت سه دفعه مسح كردن است. دفعات مسح بايد سه تا بشود. آن سه تكّه بودن مدخليتى ندارد، سه تكه، چه متصل بشود سه تكه مثل مثال اولى، يا نه، سه تكّه‏اى كه منفصل از هم بوده باشد مدخليتى ندارد، ما اين را علم نداريم، و اين كه شارع چرا اعتبار كرده است كه دست آلوده نشود اين در يك روايتى در خطاب شرعى وارد نشده است. نمى‏دانيم اين را، اينها حدس و تخمين است. بدان جهت آنى كه ظاهر روايت اين است ظاهر روايت صحيحه زراه و آن ديگرى و امسحه و جرت السّنّة فى الغائط الاستنجاء بثلاثة احجار بايد سه حجر صدق كند، ما چه مى‏دانيم كه ملاك چيست، شارع اينجور اعتبار كرده است. مثل آن مثالى كه در تعدد غسل در ماء گفتيم ديروز.

و امّا اين كه متفاهم عرفى اين است وقتى كه گفتند اضربه خمسين صوتاً، اينجا يك نكته مشتبه شده است و آن نكته اين است كه ما كلاممان در جايى است كه آلت متعدداً ذكر بشود، آلة الفعل، عدد در ناحيه آلة الفعل ذكر بشود، مثل امسحه بثلاثة احجار، اضربه بثلاثة اخشاب، كه آلت عدد ذكر بشود، در آنجا است كه ما مى‏گوييم كه ظاهرش اين است كه در آلت بايد آن عدد ملاحظه بشود، امّا مسأله اضربه خمسين صوتاً آنجا صوت آلت نيست. بدان جهت با داخل نشده است. آن صوت يك معناى مصدرى دارد شلّاق زدن، صوت معنايش اين است. اضربه خمسين صوتاً صوت در اينجا اين مفعول مطلق است. اگر مى‏گفت اضربه بخمسين صوتٍ، با باء زايد نشود بلکه با باء آلت بشود، اضربه بآلة الصوت بخمسين صوتٍ اگر اينجور بوده باشد آنجا هم مى‏گفتم كه همين جور است. آنجا يك قرينه عرفيه است که آلت متعدد بودن مدخليتى ندارد اصلا، در شلّاق زدن آن زدن بايد متعدد بشود، بدان جهت آنجا اگر اضربه بخمسين صوتا مى‏گفتيم، مى‏گفتيم ظاهر اين است كه باء زايد است الصاق است و امّا به خلاف جايى كه در ما نحن فیه تعدد آلت احتمال مدخليتش هست، برای اینكه با يك شلاّق پنجاه دفعه بزنى يا اين كه با پنجاه شلاّق با هر يكى يك دفعه بزنى، هيچ فرقى ندارد، روى اين حساب كه اضربه بخمسين صوتا هم بگويد اين صوت چون كه در معناى آلت هم استعمال مى‏شود، اگر در معناى آلت هم استعمال بشود، يعنى باء داخل بشود، ظاهرش اين است كه باء الصاق است مدخليتى ندارد، و امّا به خلاف جايى كه بگويد آنهايى كه معدّ به آلت هستند اكتبه بخمسين مداداً با پنجاه قلم بنويس اين را كه پنجاه خط بشود، اينها در ما نحن فيه ظاهرش اين است كه تعدد در ناحيه آلت مأخوذ است.

و من هنا اين كه در عروه دارد بعد از اين فرمايش و يكفى ذو الجهات الثّلاث و ان كان احوط رعايت الثّلاثة است که سه سنگ بوده باشد. اين احوط لا يترك است. چون كه در ما نحن فيه خصوصيتى هست و آن خصوصيت احتمال دخلش را مى‏دهيم مثل آن تعدد غسل، بدان جهت ثلاثة احجار اگر لا يكفى‏اش اظهر نبوده باشد در جايى كه يك حجر است لااقل احتياط اين است كه با سه حجر بوده باشد. هذا كلّه نسبت به آن حجر.

بررسی کفايت سه بار مسح به وسيله يک خرقه يا قالع ديگر در استنجاء مخرج غائط

و امّا در خرق عيبى ندارد. يك تكّه خرقه‏اى هست كه با سه گوشه‏اش مسح مى‏كند، عيبى ندارد، چون كه ما ملتزم شديم كه عدد در ناحيه غير الاحجار مدخليتى ندارد، در ناحيه احجار ثلاثه معتبر بود، اما در ناحيه غير الاحجار حد نقاء است. با سه گوشه دستمال يا دو گوشه دستمال بخواهد خودش را پاك بكند نقاء حاصل بشود صحيحه عبد الله ابن مغيره[3] كه ديروز مى‏گفتيم مى‏گيرد او را.

پشت سر اين فرمايش در عروه مى‏فرمايد و يكفى كلّ قالعٍ يعنى هر جسم قالعى كه مراد از جسم قالع يابس است چون كه بعد مى‏آيد قيدش كه بايد مرطوب نباشد رطوبت مسريه نداشته باشد. و هر جسم كفايت مى‏كند در استنجاء از غائط كه انسان استنجاء بكند به هر جسمى كه قلع مى‏كند نجاست را، نجاست را مى‏كند، تخته بوده باشد. تكّه كهنه بوده باشد. كاغذ بوده باشد. هر چه بوده باشد. برگ درخت بوده باشد اوراق الاشجار كه قالع است عيب ندارد، اينها كفايت مى‏كنند، مى‏فرمايد حتّى اصابع اليد، كه انسان با اصابه يدش بنا بر اين كه تعدد معتبر است با يك انگشتش يك دفعه مسح كرد، با دومى دفعه دوم، سومى دفعه سوم ديگر نقاء حاصل شد پاك مى‏شود، بدان جهت مى‏فرمايد و يكفى كلّ قالعٍ حتّى الاصابع كه اصابع يد بوده باشد.

دو مقام در بحث

بدان جهت در ما نحن فيه در دو مسأله بايد بحث كنيم، مسأله اولى اين است كه آيا آنى كه يستنجی به همان امورى است كه در روايات ذكر شده است. در روايت يك حجر وارد است. يك كرسف وارد است. يك خرق وارد است. يكى هم مدر، اينها در روايات وارد شده است. عود هم خواهد آمد كه بعضى‏ها گفته‏اند اين هم در روايات هست، در روايات معتبره همان است. حجر است و كرسف است و مدر است اينها وارد هستند، آيا اغتسال فقط به اين حجر و مدر و خرق و كرسف مى‏شود، كرسف همان تكّه پنبه را مى‏گويند، او معتبر است. يا اينكه هر جسم قالعى بوده باشد كافى است ولو ورق شجر بوده باشد كاغذ بوده باشد. هر چه بوده باشد. تخته بوده باشد؟ اين مقام اول.

 مقام ثانى اين است كه آيا اين جسم قالعى كه گفتيم اعضاء خود انسان را هم شامل مى‏شود يا اعضاء بدن مثل اصابع اليد با اصابع بدن مخرج پاك نمى‏شود؟ اين هم مقام ثانى است.

مقام نخست: مستندات ملاک بودن قالعيت در استنجاء به وسيله اجسام

امّا الكلام فى المقام الاول، در مقام اول به چند وجه در ما نحن فيه آن وجوهى كه مى‏شود آنها را حساب كرد.

تسالم اصحاب

يكى مسأله تسالم الاصحاب است. اگر كلمات اصحاب را ملاحظه بفرماييد مى‏بينيد كه آنها اين حجر را و نحو الحجر ممّا هو قالعٌ را ذكر كرده‏اند، ملاك را قالع نجاست قرار داده‏اند، كلمات مشهور اين است. تسالم المشهور، اين مى‏شود اجماع ديگر، مشهور يك خورده پف كرد مى‏شود اجماع، اين بوده باشد كه اين فايده‏اى ندارد، چرا؟ چون كه اجماع اگر بوده باشد مشهور هم نشود، بلکه بالاتر اجماع بشود و خودمان هم به دست بياوريم قيمتى ندارد، چون كه اين محتمل المدركية است که مدرك مجمعين همان است كه در يد ما هست ساير وجوه كه خواهد آمد، آنها روى همان وجوه ملتزم شده‏اند به اين حكم، آن وجوه اگر در نظر ما تمام شد ولو بعضى‏ها خوب ما هم ملتزم مى‏شويم كما سيظهر، تمام نشد جدا مى‏شويم، مثل نجاست ماء بئر مى‏شود، كه مشهور ملتزم بودند به نجاست ماء البئر، هر جور باشد ولو اكرار هم باشد چيزى كه افتاد نجس مى‏شود، ولكن نه، ديگران طرح كرده‏اند متأخرين طرح كرده‏اند يعنى متأخرينِ متأخرين، پس على هذا الاساسى كه هست، اين وجه اول فايده‏اى ندارد.

روايات

امّا الوجه الثّانى، وجه ثانى بعضى روايات است كه اين بعضى رواياتى كه در آنها ذكر شده است اين كرسف، حجر، مدر، خرق، گفته‏اند در اين روايات اينها كه ذكر شده است من باب المثال است. چون كه اجسام قالعى كه هست، مثال است اين ما ذكره. يعنى مثالى است كه در دسترس عام است. عموم مردم در دسترشان است. مثل كلوخ، مدر، مثل حجر، مثل خرق و امثال ذلك اينها من باب مثال ذكر شده است. ظاهر مى‏شود من باب المثال بودن اينها از آن روايت ابى بصير ليث المرادى قدس الله سرّه، [4]از روايت او ظاهر مى‏شود. در آن روايت نهى شده است از استنجاء بالعظم و الرّوث كما سيأتى، به نهى شده است كه به عظم و روث استنجاء نشود. چرا؟ در آنجا ذكرى شده است. ذكر شده است بر اينكه روث يعنى بعر و هكذا اين عظم طعام الجن است و چون كه طعام الجن است بدان جهت در ما نحن فيه به آنها استنجاء نشود. اينجور استدلال كرده‏اند، استدلال کرده اند یعنی اين استدلال را اینجور ذکر نكرده‏اند ها من نديده‏ام كسى، غايت تقريب استدلال اين است که استدلالى كه يك صورتى داشته باشد صورت حسابى داشته باشد آن همین است كه خدمت شما عرض مى‏كنم، اين را بدانيد شيئى اگر در خارج معدوم بشود آن وقتى تعليل مى‏كنند عدمش را به وجود المانع كه متقضى‏اش موجود بوده باشد. مثلاً جايى كه نار هست ولكن در ما نحن فيه اين دستمال خيس نمى‏سوزد، مى‏گويند چون كه خيس است نمی سوزد، عباى من نمى‏سوزد نار هست افتاده است روى آن با وجود اين نمى‏سوزد چون كه خيسِ خيس است. بدان جهت مى‏گويند چون كه مانع هست خيس هست نمى‏سوزد، و امّا اگر آتش نيست تعليل نمى‏كنند، عبايم هم خيس باشد نسوزد نمى‏گويند كه نمى‏سوزد چون كه خيس است. مى‏گويند آتشى نيست كه بسوزانند كه، آن وقتى تعليل مى‏كنند شى‏ء را به وجود المانع كه مقتضى در آن شى‏ء موجود بوده باشد. اين كه در اين روايت دارد كه استنجاء نمى‏شود به آن روث و هكذا به عظم، چرا روث نمى‏شود صالح نيست كه استنجاء به آنها بشود؟ چون كه اينها طعام الجن است. يعنى طعام الجن است بايد لا يستهان بشود استهانه نشود. اين تعليل بالمانع است. مانع از استنجاء است. با اينها نمى‏شود استنجاء كرد چون كه حرمت طعام آنها مانع است از استنجاء كردن به اينها، خوب اگر مقتضى مفقود بوده باشد يعنى استنجاء مختص بشود به اشياء خاصّه آنجا امام علیه السلام مثلاً على تقدير صدورها عنه علیه السلام بايد تعليل بفرمايد كه استنجاء به روث و عظم نمى‏شود، چون كه حجر نيست. اينها حجر نيستند كرسف نيستند، بايد تعليل به عدم المقتضى بشود، اين كه تعليل به عدم المانع شده است معلوم مى‏شود كه در اينها هم مقتضى استنجاء هست، اين آن وقتى مى‏شود كه كلّ جسم قالع استنجاء به او موجب طهارت بشود، كه در اينها نهى شده است كه نكنيد چون كه طعام الجن است. اين غايت وجهى است كه در ما نحن فيه از جهت اين روايت ذكر مى‏شود.

عرض مى‏كنم اين وجه هم وجه درستى نيست. چرا؟ چون كه اولاً اين روايتى كه هست اين روايت را شيخ قدس الله نفسه الشّريف از كتاب محمد ابن على ابن محبوب[5] نقل مى‏كند:

 سند شيخ به كتاب على ابن محبوب صحيح است. محمد ابن على ابن محبوب هم از اجلاّء است. محمد ابن على ابن محبوب نقل مى‏كند از على ابن خالد، على ابن خالد هم نقل مى‏كند از احمد ابن عبدوس خلنجی، احمد ابن عبدوس نقل مى‏كند از حسن ابن على ابن فضّال، حسن ابن على ابن فضّال نقل مى‏كند از مفضّل ابن صالح، مفضّل ابن صالح نقل مى‏كند از ليث المرادى كه ابى بصير است. در سند اين روايت سه تا شخص است. مفضّل ابن صالح ضعيف است. لا يعتمد علیه، دو تا مفضل داريم، مفضل ابن عمر و محمد ابن صالح، اينها معاصر بودند، هر دو هم روايت دارند، در يك طبقه هم هستند، ولكن هر دو ضعيف هستند، مفضل ابن صالح كه مسلّم، آن يكى هم ضعيف است ولكن يك حرفى هست در او، اين مفضل ابن صالح ضعيف، احمد ابن عبدوس خلنجی كه على ابن خالد از او نقل مى‏كند، على ابن خالد از معاصرين احمد ابن محمد ابن عيسى است. احمد ابن محمد ابن عبد الله است كه محمد ابن على ابن محبوب و سعد ابن عبد الله و على ابن حسن فضال از او نقل مى‏كند، رواياتش كم است. اين على ابن خالد و احمد ابن عبدوس نه راوى نه مروىٌ عنه كه احمد ابن عبدوس است هيچ كدام توثيقى ندارند، از مشاهير هم نيستند رواياتشان قليل است که بگوييم مشاهير است و ذمّى به آنها وارد نيست. از مشاهير هم نيستند، روايت من حيث السّند ضعيف است. هذا كلّه من حيث سند روايت، در باب 35[6] از ابواب احكام الخلوة روايت اولى است.

روايت ليث مرادی

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُبْدُوسٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ لَيْثٍ الْمُرَادِيِّ» روايت من حيث السّند ضعيف است. امّا متنش فرض كرديم صحيح است. فرض كرديم اين روايت من حيث السّند صحيح است. فرض كرديم، خوب ببينيم مدلولش چيست، مدلولش يك چيزى است كه ما درست نمى‏فهميم، شما هم نمى‏دانم على الله ببينيد چه مى‏فرماييد. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اسْتِنْجَاءِ الرَّجُلِ بِالْعَظْمِ أَوِ الْبَعَرِ أَوِ الْعُودِ» مرد استنجاء كند موضع نجوش را پاك كند به استخوان يا به روث، بعر كه همان روث است. او العود يا تخته كه تخته عود در اين روايت است. «قَالَ أَمَّا الْعَظْمُ وَ الرَّوْثُ فَطَعَامُ الْجِنِّ» امّا عظم و روث اينها طعام الجن هستند. خوب مراد از جن چيست؟ اگر مراد از جن همان جنى است كه در سوره جن است. اينها آمده‏اند با رسول الله و ايمان آورده‏اند آنها هست، نمى‏دانم آنها طعام دارند يا ندارند مثل اين كه ندارند. اين چه جور مى‏شود طعام الجن است. اگر مراد از جن به معناى ديگرى است كه به معناى مستتر است. اين بوده باشد خوب طعام آنها را انسان نجس كردن چه مى‏شود؟ خوب نجس بكنى اين استهانه بشود به طعام جن به معناى آخر، چه مى‏شود؟ اين تعليل چه مى‏گويد؟ و الله العالم كانّ اين باعث شده است كه صاحب الوسائل قدس الله نفسه الشّريف ديده است كه اين تعليم يك خورده اينجور است ملتزم به كراهت شده است. كراهت الاستنجاء بالعظم و الرّوث، ملتزم به كراهت شده است.

ولكن اين درست نيست. نه ملتزم به كراهت مى‏شود شد، نه مى‏شود ملتزم شد كه جن در اينجا به معناى آخر است. جن در ما نحن فيه همان جنى كه در سوره جن ذكر مى‏شود همان مراد است که مخلوقى است در مقابل بشر و در مقابل ملائكه، چرا؟ چون كه در روايت قرينه است كه مراد اين است. « سَأَلْتُهُ عَنِ اسْتِنْجَاءِ الرَّجُلِ بِالْعَظْمِ أَوِ الْبَعَرِ أَوِ الْعُودِ- قَالَ أَمَّا الْعَظْمُ وَ الرَّوْثُ فَطَعَامُ الْجِنِّ- وَ ذَلِكَ مِمَّا اشْتَرَطُوا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص- فَقَالَ لَا يَصْلُحُ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ ذَلِكَ» چون كه جن كه ايمان آوردند پيش رسول الله (صلی الله علیه و آله) شرطهايى كردند با رسول الله، يكى از شرطهايش همين بود، اين مال جن آن سوره جن است. جن به معناى آخر نيست. اين را هم به معناى كراهت نمى‏شود حمل كرد، چون كه مخالفت شرط رسول الله (صلی الله علیه و آله) مى‏شود، شرط به آنها شده است مخالفت التزام رسول الله(صلی الله علیه و آله) اين جايز نيست. با كراهت مناسبتى ندارد، بدان جهت اين روايت نه به جن به آن معنا مناسبت دارد، نه با آن كراهت مناسبت دارد، منتهی فطعام الجن ديگر حلّش با شما مى‏ماند، بدان جهت در ما نحن فيه اين روايت من حيث السّند ضعيف و من حيث المضمون اين شبهه را هم دارد كه خدمت شما عرض كرديم، پس اين وجه را رها كنيد.

برسيم به آن وجه آخرى كه وجه معتبر است. كلّ جسم قالع که تمسّك مى‏شود در اينجا به دو تا روايت كه يكى موثقه يونس ابن يعقوب است كه يغسل ذكره و يذهب الغائط، غائط را ببرد آن وقت و يتوضأ مرّتين مرتین، يذهب الغائط تمسّك شده است بر اين كه غائط را ببرد به هر جسمى كه مى‏برد ديگر، قابل بردن است.

اين جوابش واضح شد كه اين روايت در مقام بيان نيست. چه جور يغسل ذكره در مقام بيان او نيست كه ذكر را چه جور بشورد با چه بشورد، اين جا هم با چه چيز ازهاق غائط بكند، در مقام بيان او نيست. روايت در مقام بيان حكم آخر است. اين را گذاشتيم كنار.

صحيحه عبدالله بن مغيره

 مى‏ماند آن كه تعبير مى‏كرديم از او به صحيحه عبد الله ابن مغيره،[7] سألته هل للاستنجاء حدٌّ؟ آيا براى استنجاء حدّى هست يا حدّى براى استنجاء نيست؟ فرمود لا، ينقى ما ثمّة، امام فرمود روحى الى الفداه که حدّى ندارد، حدّش اين است كه آنى كه در آنجا هست برود از بين، خوب به هر چه برود، حد ندارد ديگر، يعنى به هر چيزى مى‏شود او را از بين برد.

اينجا است كه همان اشكال را كه ديروز گفتم فردا مى‏آيد اشكال دوّمى در اين روايت گفته‏اند كه اين روايت لا حتّى ينقى ما ثمّة اولاً اطلاق ندارد، چرا؟ چون كه به قرينه ذيل كه ينقى و لكن يذهب الرّيح قرينه گرفته‏اند كه مراد يعنى شسته شده بود به آب، اصلاً ساير اجسام را نمى‏گيرد غير غسل را. جوابش را گفتيم نه، این يبقى الرّيح قرينه نمى‏شود.

 اشكال دوّمى كرده‏اند بر اين كه اين روايت در مقام نفى حدّ از استنجاء است نه نفى حدّ از ما يستنجی به، ما كلاممان در ما يستنجی به است. حدّى دارد كه حجر بشود يا فرض كنيد كرسف بشود يا فرض بفرماييد خرق بشود، يا حدّى ندارد، هر حدّى بشود عيبى ندارد، در ما نحن فيه گفته مى‏شود بر اينكه حدّى ندارد يعنى نقاء و استنجاء حدّى ندارد، نه ما يستنجی به، اين كلام كلام عجيبى است. چون كه حدّ استنجاء همان قيود مستنجی به است. يا قيودى است كه بر استنجاء مترتّب است. استنجاء حدّش همين است ديگر، حد داشته باشد اينجور مى‏شود ديگر، مثل اين كه غسل حد دارد اين است كه بايد به آب مطلق بشود، حدّ الغسل اين است ديگر، بايد به آب بشود، اگر در روايتى از امام علیه السلام بپرسد بر اينكه يابن رسول الله ما حدّ الغسل؟ امام علیه السلام بفرمايد در مقام جواب ان يكون بالماء و ان يصبّ عليه، هر دو حد است. هيچ فرقى ندارد به حسب متفاهم عرفى، قيد است براى غسل، غسل به ماء بشود قيد است. به ماء مطلق بشود قيد است و هكذا به ماء مباح بشود قيد است و و و، على هذا در ما نحن فيه اين روايت مباركه كه هل للاستنجاء حدٌّ مى‏گويد امام علیه السلام لا، اين روايت تمام است.

بله روايت يذهب الغائط نمى‏شود به او تمسّك كرد، جوابش اين است كه او اطلاق ندارد در مقام بيان نيست. افرض كسى گفت نه، در مقام بيان است. اين وَضوءى را كه خداوند واجب كرده است او را مى‏گويند، در مقام بيان است. باز مى‏گوييم به او نمى‏شود تمسّك كرد، چرا؟ يعنى نمى‏شود تمسّك كرد در مقام اول مى‏شود تمسك كرد و يذهب الغائط يعنى بكلّ جسمٍ، در مقام ثانى كه به اجزاء بدن هم مى‏شود يا نه، نمى‏شود تمسّك كرد، چرا؟ چون كه آنجا سؤال از وضوء واجب است. آن كه مى‏گويد و يذهب الغائط يعنى به غير اجزاء بدن بايد اذهاب غائط بكند، چون كه آنها را بايد بشورد اگر با دستش چيز بشود، او را بايد بشورد، واجب است طهارت او، چه جور مخرج تطهيرش واجب است. يد هم تطهيرش واجب است. كلام از آن وضوء و طهارتى است كه در صلاة معتبر است براى مكلف واجب است. او نمى‏گيرد، ولكن اين دومى مقام ثانى را هم مى‏گيرد كه با اصابع اليد هم مى‏شود، هل للاستنجاء حدٌّ آيا يابن رسول الله براى استنجاء حدّى هست؟ لا حتّى ينقى ما ثمّة، با دستش يك دفعه با كف دستش يك دفعه هم با پشت دستش كشيد رفت، هيچ چيز ديگر آن دوباره با انگشتش مسح كرد ديد كه چيزى پيدا نيست. نه رطوبتى نه چيزى، ينقى ما ثمة، تمام شد آنجا پاك شد، منتهى بيا دستت را آب بكش ديگر، آن يك مسأله اخرايى است. بدان جهت ما موافق فتواى عروه هستيم، مى‏گوييم كه و يكفى كلّ قالعٍ حتّى به اجزاء البدن كه اصابع بوده باشد. و حدّش نقاء است حاصل بشود حاصل مى‏شود، هذا كلّه در اين مسأله.

 بعد ايشان صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف برمى‏گردد ذكر مى‏فرمايد در ما نحن فيه آن چيزهايى را كه معتبر است در احجار استنجاء يا چيزى كه جسم قالعى كه با او استنجاء مى‏شود. دو شرط را متعرض مى‏شود. يكى را اثبات مى‏كند و ديگرى را نفى مى‏كند. مى‏فرمايد و يشترط فيه أى فى القالع، اين جسم قالعى كه گفتيم با او استنجاء جايز است يشترط فيه الطّهارة بايد خودش طاهر بوده باشد. يعنى قطع نظر از اين استنجاء متنجّس نبوده باشد. يعنى نجس العين نبوده باشد، يا مثلاً كلبى را خشك شده است پيدا كرده است و با او مى‏خواهد استنجاء كند، نه، او پاك نمى‏كند، كلّ جسم قالعى كه شرطش اين است كه بايد پاك بشود، يعنى نجس العين يا متنجّس نبوده باشد. اين را اثبات مى‏كند، و مى‏فرمايد و لا يشترط فيه البكاره، بكارت شرط نيست. حجرى بود سابقاً با او استنجاء كرده بود شسته و تطهير كرده و خشك هم هست الان، برمى‏دارد دوباره با او استنجاء مى‏كند، عيبى ندارد، بكارت شرط نيست. آن بكارتى كه مثلا د رمی جمار در حصیات معتبر است بايد به حصی ای بزند جمره را كه سابقاً زده نشده است با او، نه آن بكارت در ما نحن فيه معتبر نيست. ظاهر بكارت اين است.

امّا طهارت چرا معتبر است؟ اينجور گفته‏اند درست توجه بفرمائید آن نجسى كه با او مى‏خواهد استنجاء بكند تارةً به واسطه استنجاء كردن با آن متنجّس يا نجس رطوبت مسريه‏اى پيدا مى‏كند آن جسم متنجّس يا نجس كه آن رطوبت مسريه‏اى كه در او پيدا شده است به واسطه مسح مى‏خورد دوباره به موضع، اين جور كه مسح مى‏كند رطوبت مسريه‏اى را كه از يك جاى مخرج برداشته است به جاى ديگرش مى‏خورد موقع مسح كردن، تارةً جسم كه نجس و متنجّس است مسح كه مى‏شود در اثناء رطوبت مسريه‏اى برمى‏دارد كه آن رطوبت مسريه به جاى ديگرى به مخرج اصابت مى‏كند، اين بلااشكال كافى نيست. اين پاك نمى‏کند، بلكه بعد از اين اصلاً نمى‏شود اينجا را تطهير كرد به غير آب، بايد مخرج را با آب تطهير كند، چرا؟ چون كه رواياتى كه وارد شده است در حجر و غير الحجر كه اينها استنجاء مى‏آورد براى مخرج على ما سنبیّن كه معنايش اين است. اين در صورتى است كه مخرج به خروج الغائط آلوده بشود، يعنى فقط به مخرج آن غائطى كه خارج شده است اصابت كرده است. ناظر به او است ولكن در ما نحن فيه اين جسم متنجس يا نجس العين رطوبت مسريه پيدا كرد اين رطوبت مسريه خورد دوباره به آن مخرج، از این خوردن جسم متنجّس با رطوبت مسريه به مخرج پاك مى‏كند حجر و غير الحجر مثل كرسف دليلى ندارد، مقتضاى اطلاقات در غسل كه متنجّس را نشورى پاك نمى‏شود و مطهّر منحصر است به ماء مقتضاى او اين است كه بايد شسته بشود، آنى كه به مخرج مى‏خورد قائل بشويم كه مخرج را به آن رطوبت مسريه نجس مى‏كند چونكه اثر خاص دارد، سابقاً گفتيم، شى‏ء متنجس بشود و شى‏ء آخر دوباره ملاقات با نجس بكند اگر ملاقات ديگر اثر خاص داشته باشد باز نجس مى‏كند او را، شيئى با آب متنجّس نجس بود بعد بول اصابت كرد، اين اصابت بول هم باز نجس مى‏كند، چون كه اثر خاص دارد دو دفعه شستن لازم است. چون كه تعدد نجاست و تعدد تنجّس اثر مى‏خواهد تا لغو نشود، اثرش اين است كه بايد دو دفعه شست، اينجا هم حجر وقتى كه رطوبت مسريه برداشت، حجر متنجّس يا عين متنجّسه رطوبت مسريه پيدا كرد به مخرج خورد با آن رطوبت مسريه يك تنجّس خارجى پيدا مى‏كند، چون كه اثر خاص دارد، تنجّس جديد هم نباشد بگوييد كه المتنجّس لا يتنجّس اين به واسطه استنجاء بالاحجار پاك نمى‏شود، ادلّه‏اى كه وارد شده است در استنجاء بالاحجار آن جايى است كه به مخرج نجسى غير از غائط اصابت نكند، غائطى كه خارج مى‏شود، نه آن غائط و اجزاء و رطوبات غائطى كه در سنگ متنجس يا آن عين متنجّسش اصابت كرده است. آنها را نمى‏گيرد.

بدان جهت در ما نحن فيه صاحب عروه دارد اگر مسح كند مخرج را به شى‏ء متنجّسى يا نجسى، آن مخرج با احجار ديگر پاك نمى‏شود، بايد به غسل به ماء بشود، اين در صورتى كه آن متنجّس بخورد به مخرج اشكالى ندارد، و امّا اگر نخورد مثلاً حجر را كه مسح مى‏كند از آن بيخ كه گذاشته است همين جور مسح مى‏كند كه هر مقدارى كه مسح مى‏كند ديگر اصابت نمى‏كند، ولكن حجر خودش متنجّس است خشك است با اين حجر خشك همين جور مسح مى‏كند، كه اين حجر كه تَر نمى‏شود، تَر هم بشود اصابت نمى‏كند دوباره، اینکه چرا در اين صورت مخرج پاك نمى‏شود، اين را دو تا دليل گفته‏اند، يك دليلش اين است كه فاقد الشّى‏ء لا يعطى الشّى‏ء ارتكاز عرفى اين است كه چيزى كه پاك مى‏كند بايد خودش پاك باشد. فاقد شى‏ء معطى شى‏ء نمى‏شود.

اگر سابقاً يادتان بوده باشد گفتيم اين فاقد شى‏ء معطى شى‏ء نمى‏شود اين آيه و روايت نيست در احكام فرعيه تا به او تمسك كنيم، در ما نحن فيه فاقد الشّى‏ء معطى شى‏ء مى‏تواند بشود، گفتيم ترابى كه با او تعفير مى‏شود متنجس بشود عيبى ندارد، بله، ارتكاز متشرعه ناشى از خطابات شرعيه است آب نجس متنجّس نمى‏شود، يا چيزى كه رطوبت مسريه متنجسه دارد او شى‏ء متنجّس را پاك نمى‏كند، اين ارتكاز در آنها هست، و امّا در جايى كه صحبت آب و رطوبت مسريه نشد كما فى الفرض در ما نحن فيه، نه در ما نحن فيه همچنین ارتكازى نيست. آن وقت مى‏ماند فقط صحيحه زراره[8] كه تمسك به او شده است كه لا صلاة الا بطهور و يجزيك من الاستنجاء ثلاثة احجار كه انشاء الله فردا.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص173.

[2] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص217.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ لِلِاسْتِنْجَاءِ حَدٌّ- قَالَ لَا يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ- قُلْتُ فَإِنَّهُ يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ وَ يَبْقَى الرِّيحُ- قَالَ الرِّيحُ لَا يُنْظَرُ إِلَيْهَا؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص322

[4] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص357.

[5] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُبْدُوسٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ لَيْثٍ الْمُرَادِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اسْتِنْجَاءِ الرَّجُلِ بِالْعَظْمِ أَوِ الْبَعَرِ أَوِ الْعُودِ- قَالَ أَمَّا الْعَظْمُ وَ الرَّوْثُ فَطَعَامُ الْجِنِّ- وَ ذَلِكَ مِمَّا اشْتَرَطُوا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص- فَقَالَ لَا يَصْلُحُ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص357.

[6] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص357.

[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ لِلِاسْتِنْجَاءِ حَدٌّ- قَالَ لَا يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ- قُلْتُ فَإِنَّهُ يُنَقَّى مَا ثَمَّةَ وَ يَبْقَى الرِّيحُ- قَالَ الرِّيحُ لَا يُنْظَرُ إِلَيْهَا؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص322

[8] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص315.