درس چهارصد و هفتاد و ششم

استنجاء

مسألة 1: «لا يجوز الاستنجاء بالمحترمات ولا بالعظم والروث‌، ولو استنجى بها عصى لكن يطهر المحل على الأقوى ».[1]

ادامه بررسی صحت استنجاء با عظم و روث

كلام در اين فرمايش بود كه فرموده بودند روايت ليث[2] المرادى كه مى‏گويد لا يصلح اين عظم و روث استنجاء را اين ظهور اين نهى وضع است كما هو الحال در نهى در معاملات، و اگر كسى اين روايت را قبول نكرد و گفت من حيث السّند ضعيف است و مدرك حكم اجماع شد چونكه تسالم است عند الاصحاب الاّ مثل صاحب جواهر[3].

ديگران هم هست كه ملتزم به كراهت شده‏اند كما ذكرنا، كسى ادّعا كرد بر اينكه تسالم است بر اين حكم، منتهى آنهايى كه تسالم دارند بر حكم بعضى‏ها حكم تكليفى را مى‏گويند حكم وضعى را نفى مى‏كنند، مى‏گويند حرام است استنجاء مسح بالعظم و الروث، ولكن اگر مسح كرد طاهر مى‏شود موضع، بعضى‏ها حكم وضعى را مى‏گويند حكم تكليفى را نفى مى‏كنند، مى‏گويند اگر مسح كرد بالعظم و الروث پاك نمى‏شود ولكن كار حرام نكرده است. مجمعين مختلفَين هستند كه يك طايفه‏اى ملتزم شده‏اند به حكم تكليفى حكم وضعى را نفى كرده‏اند، و بعضى‏ها ملتزم شده‏اند به حكم وضعى حكم تكليفى را نفى كرده‏اند، كسى گفت اين اجماعى كه هست اين دليل ما است.

 اگر اين جور بوده باشد مقتضاى اين احتياط است. نمى‏شود با عظم و روث مسح كرد بايد احتياط كرد، و اگر كسى اين احتياط را نكرد تجرّى كه مستحق عقوبت است مرتكب شد، محل هم حكم به طهارت نمى‏شود. چرا؟ براى اين كه اگر اين اجماع مدركی بوده باشد. ما علم اجمالى پيدا مى‏كنيم كه در اين استنجاء بالعظم و الروث يا حرمت تكليفى هست يا منع وضعى هست يعنى طهارت حاصل نمى‏شود، يكى از اين دو حكم هست. مقتضاى تنجيز علم اجمالى اطرافش را هر دو حكم هر كدام در واقع باشد تنجيز مى‏كند. بدان جهت به مقتضاى اين علم اجمالى بايد احتياط كرد هم در حكم تكليفى و هم در حكم وضعى، اينجور فرموده‏اند كه اگر مدرك اجماع شد اينجور مى‏شود، البته بايد مرادشان اجماع تعبدى بشود، امّا اگر اجماع، اجماع مدركى شد لا قيمة له، يعنى احتمال داديم كه مجمعين اين اختلافشان سر آن روايت است که بعضى‏ها از آن روايت حكم تكليفى استفاده كرده‏اند كما ذكرنا ديروز، و بعضى‏ها گفته‏اند نه، لا يصلح معامله است و ظهور دارد در وضع كه طهارت حاصل نمى‏شود، اگر گفتيم اجماع، اجماع مدركى هست يعنى محتمل است اين اختلاف منشأش اختلاف در مضمون آن روايت باشد كه اين قيمتى ندارد اين اجماع، فرض فرمودند كه اجماع، اجماع تعبدى بوده باشد. يعنى قطع داريم كه مدركشان آن روايت نيست. چون كه آن روايت هم ضعيف است و هم يك چيزى در او مذكور است كه او قابل تصديق نيست. كه مسأله طعام الجن است كه هر طعام الجن را نجس كردن حرام بوده باشد. بله، اگر بنا بوده باشد كه اجماع تعبدى باشد اينجور مى‏شود.

عرض مى‏كنم بر اينكه در ما نحن فيه دو تا مطلب هست:

يك مطلب اين است كه فقيه در مثل اين مواردى كه اينجور اجماعى پيدا بشود اصحاب على قولين و على حكمينى هستند در مسئله که انسان ملتزم بشود به حكم ثالث چه جور است؟ اين بحثش در اصول بايد بحث بشود در بحث اجماع، ملخّصش كه اگر هضمش كسى بكند تصديق مى‏كند دليل با خودش است اين است. ما اينجور عرض كرده‏ايم آنجا، گفته‏ايم تارةً اين مجمعين كه على طائفتين هستند علماء كه على طائفتين هستند اين قول به عدم الفصل است ما بين اينها، يعنى آن كسى كه ملتزم شده است به حرمت تكليفى از مجمعين، از او بپرسيم كه اگر اين التزام تو درست نباشد فى علم الله، مصادف با واقع نباشد حرمت تكليفى نباشد. چه حكمى هست؟ مى‏گويد اگر اين حرمت نبوده باشد آن حكم ديگر كه عدم طهارت محل است بالمسح اوست، از او هم بپرسيم كه اگر آنى كه شما مى‏گوييد که طهارت حاصل نمى‏شود فى علم الله مطهّر بود مسح باعظم و الروث، شما چه مى‏گوييد؟ مى‏گويد اگر حرف ما باطل مى‏شود آن يكى است پس مسحش حرام است. اين قول به عدم الفصل است. يعنى در مسأله همه اتّفاق دارند كه حكم ثالثى نيست. در اين موارد بله همين جور است. علم اجمالى مى‏شود كه در واقع يا آن حكم است يا آن حكم، اين صحيح است.

و امّا يك جماعتى از اصحاب گفته‏اند كه ظاهر «انّه يحرم مسح العجان يا مسح الدّبر بالعظم و الرّوث»، يك جماعتى هم گفته‏اند كه «الظّاهر انّه لا يطهر المحل بالمسح بالعظم و الرّوث»، يك جماعتى هم گفته‏اند الظّاهر انّه لا يطهر المحل بالمسح بالعظم و الرّوث، امّا اينجور نيست و از كلمات فهميده نمى‏شود كه اگر اين ظاهر مصادف با واقع نشد حكم چيست، ربّما از او هم بپرسى كه خودش نوشته است مى‏گويد اگر اين نشد حكم ديگر، نه آن حكم آخر، نه، شايد حكم ثالث بشود، مثل تخته بشود كه هم جايز است و هم طهارت مى‏آورد، هم مثل خرقه بشود عظم و روثش، كه اين عدم القول بالفصل است. ايّها العلماء، اين عدم قول بالفصل است نه قول به عدم الفصل است. اين مدركى ندارد، اينجور اجماعى كه عدم القول به فصل شد نه او علم نمى‏شود، علم به احد الحكمين نمى‏شود، بدان جهت اين اعتبارى ندارد، در ما نحن فيه كسى زور بزند، اين عدم القول بالفصل در مى‏آيد در مسأله، امّا قول به عدم الفصل اين احراز نمى‏شود، اين نكته اولى.

بررسی صحت استنجاء به عظم و روث با علم به حرمت يا عدم صحت

نكته ثانيه اين است كه فرض كرديم كه نه، قول به عدم الفصل است. فرض كرديم كه علم اجمالى خودمان داريم، چون كه اجماعى كه هست اجماع که فى نفسه حجّت نيست. به جهت اين است كه موجب علم به قول معصوم و به حكم واقعى مى‏شود به جهت او است. ما علم وجدانى پيدا كرديم پيش معصوم سلام الله عليه و حكم در شريعت مقدّسه يا حرمة المسح بهما است يا عدم الحصول الطّهارة بهما است. يكى از اينها است. اين علم را پيدا كرديم، خوب مى‏شود علم اجمالى، علم اجمالى هميشه كه موجب احتياط نيست. بايد حساب كرد كه اين علم اجمالى منحل مى‏شود به انحلال حكمى يا منحل نمى‏شود. چون كه معلوم بالاجمال اگر انحلال حكمى پيدا كرد مثل انحلال حقيقى است. ديگر از تنجيز مى‏افتد، يكى از موارد انحلال حکمى كه هست قيام اماره على احد الاطراف است. يعنى احد المحتملین على احد الاطراف است. اگر علم داشتيم كه يا اين اناء شرقى نجس است يا اين اناء غربى بيّنه قائم شد كه اناء شرقى نجس است. آن علم اجمالى ما به نجاست احدهما اين دو جور متصوّر مى‏شود، يكى اين است كه مى‏دانيم كه يكى نجس است و آن ديگرى پاك است وقتى كه بيّنه قائم شد كه اناء شرقى نجس است اين بيّنه اماره مى‏شود بر اينكه اناء غربى پاك است. اماره بر طهارت مى‏شود، به دلالت التزاميه اماره بر طهارت مى‏شود، به دلال مطابقيه هم اماره بر نجاست اين يكى مى‏شود، كانّ امارتين مى‏شود، در بحث خودش كه مدلول التزامىِ اماره هم حجّت است. مدلول التزامى عند المخبر عليه ها، مخبر ولو ملتزم به اين ملازمه نشود، در بحث حجّيت خبر آنجا مذكور است. اين ملازمه اگر پيش سامع تمام شد كه آنى كه مى‏گويد آن نجس است پس اين يكى پاك است اين مدلول التزاميه اماره حجّت مى‏شود و امارة الاخرى مى‏شود ولو مخبر اين ملازمه را قبول نداشته باشد. كه عرض كردم، خوب در اين صورت علم اجمالى منحل مى‏شود، اماره قائم شده است بر ثبوت معلوم بالاجمال در آن طرف و عدم ثبوته فى هذا الطرف، و اگر نه، ما علم اجمالى اينجور نداريم، مى‏دانيم يكى نجس است. احتمال مى‏دهيم آن ديگرى هم نجس باشد. علم به طهارتش نداريم، در اين مواردى كه هست بيّنه قائم شد كه این اناء شرقى نجس است. در اين صورت نجاست او به اماره ثابت مى‏شود، يعنى علم پيدا مى‏كنيم به نجاست او به علم تعبدى، آن يكى مجراى اصل عملى مى‏شود، چون كه شك داريم آن يكى پاك است يا نجس كلّ شى‏ءٍ طاهر در آن يكى جارى مى‏شود، اصل بلامعارض مى‏شود، اماره علم است يا كالعلم است كه مجراى برائتى است ولكن آن يكى هست.

ما نحن فيه از قسم ثانى است. اگر اين اجماع را ما قبول داشتيم اين قول بعدم الفصل تمام شد، ما احتمال مى‏دهيم يكى از حكمين در شريعت هست در حكم واقعى، ممكن است هر دو تا باشد هم حرام باشد و هم طهارت نياورد، از اين قبيل است وقتى كه اماره قائم شد بر اينكه اين طهارت مى‏آورد، چون كه در آن بيّنه فرقى نمى‏كند، بيّنه اگر قائم شد اين اناء شرقى پاك است باز معلوم بالاجمال آن يكى مى‏شود، اين يكى را بيّنه مى‏گويد پاك است. اينجا هم در ما نحن فيه اماره داريم كه روث و عظم طهارت مى‏آورد اگر مسح كنيم، او چيست؟ اطلاق آن صحيحه عبد الله ابن مغيره است که يابن رسول الله، اينجور سؤال كرد عبد الله ابن مغيره، هل للاستنجاء حدٌّ؟ فرمود: لا، حدّى ندارد، حتّى ينقى ما ثمة، اطلاق اين اقتضاء مى‏كند اگر نقاء به واسطه عظم و روث حاصل شد پاك مى‏شود، مفروض اين است كه ما دليل نداريم كه عظم و روث پاك نمى‏كند، پاك نكردن اينها يك طرف علم اجمالى است. يا حرام است يا پاك نمى‏كند، اماره مى‏گويد پاك مى‏كند، آن وقت كه اماره گفت پاك مى‏كند يعنى تعيين مى‏كند كه پس حرام است. به دلالت التزاميه اثبات مى‏كند اين اطلاق مدلول التزامى پيدا مى‏كند، چون كه علم اجمالى داريم كه يكى از حكمين هست، آن علم اجمالى به حرمت طريق مى‏شود كه نه، حرام است. تعيين مى‏كند، علم اجمالى منحل مى‏شود، مثل آن مواردى كه علم اجمالى داريم كه دو تا اناء يكى نجس است و احتمال مى‏دهيم دوّمى هم منجس باشد. يا احتمال نمى‏دهيم فرق نمى‏كند، اماره قائم شد كه اين اناء شرقى پاك است. اين اثبات مى‏كند كه آن يكى نجس است. بدان جهت در ما نحن فيه كه هست، اين علم اجمالى منحل مى‏شود، بدان جهت فقط الاحوط اين مى‏شود كه ترك الاستنجاء بالعظم و الرّوث ولكن لو استنجی يطهر المحل، همانى كه عروه گفته است. آنى كه گفته است ولكن لو عصی و استنجاء به اينها كرد محل پاك مى‏شود نتيجه اين مى‏شود، اين هذا كلّه فى هذه المسأله.

حکم استنجاء به مسحات در صورت بقاء رطوبت

مسألة 2: « في الاستنجاء بالمسحات إذا بقيت الرطوبة في المحل يشكل الحكم بالطهارة ‌فليس حالها حال الأجزاء الصغار‌«.[4]

  بعد مرحوم سيّد يزدى قدس الله نفسه الشّريف يك مسأله ديگرى را بيان مى‏فرمايد، تارةً انسان آن كسانى كه لَان بطنه ربّما مثل اسهال مبتلا مى‏شوند فرض بفرماييد با سه حجر كه مسح كرد عجان را، به آينه هم نگاه بكند هيچ چيز از غائط باقى نمانده است و امّا اگر دستش را به مخرج بزند دستش تَر مى‏شود، مخرج رطوبت مسريه‏اش باقى است. يعنى رطوبت مسريه غائط باقى است. مرحوم سيّد قدس الله نفسه الشّريف مى‏فرمايد اگر مسح كرد به احجار و نحو الاحجار خود غائط رفت يعنى اجزائش رفت ولكن رطوبتش باقى بماند رطوبت مسريه باقى بماند، نه آن لزوجتى كه ديروز مى‏گفتم، او رفت، رطوبت مسريه‏اى بوده باشد در مخرج، آن طهارتش مشكل است. يعنى پاك شدنش مشكل است. يعنى بايد ملتزم بشويم كه هنوز پاك نشده است. بايد آن رطوبت مسريه هم برود، يك نكته را متوجّه بوده باشيد چه عرض كنم، اگر با سه حجر مسح كرد رطوبت مسريه باقى است ولكن يك خورده طول كشيد باد هم خيلى تند مى‏وزيد خشك كرد، بعد از يك دقيقه‏اى دست زد ديد كه نه، باد خشك كرده است. اين مخرج را بايد بشورد پاك نمى‏شود، بايد آن مخرج حتّى رطوبت مسريه‏اش قلع بشود به واسطه مسح، و اگر مسح نشد بلكه باد او را خشكاند نه او نجس است و محل بايد تطهير بشود، غير از تطهير چاره ديگرى ندارد، و الوجه فى ذلك عرفاً رطوبت مسريه غائط خود غائط است. مى‏گويد دستم تَر شد ديگر اين از كجا در آمده است. اين رطوبت مسريه غائط ولو از توابع غائط بوده باشد ولكن عرفاً غائط حساب مى‏شود، اين كه در روايت داشت بر اينكه هل للاستنجاء حدٌّ، فرمود حتّى ينقى ما ثمة اين رطوبت مسريه را هم مى‏گيرد، چونكه عرفاً همان غائط است. بدان جهت در ما نحن فيه اصل اگر اين رطوبت مسريه بماند بعد با باد خشك بشود اين استنجائى كه موجب نقاء است نشده است. چون كه نشده است بدان جهت در ما نحن فيه محل نجس است بايد شسته بشود، چون كه به غير شستن پاك نمى‏شود.

اگر اين حرف را تصديق كرديد كه اين رطوبت مسريه تابع غائط است كه عرفاً غائط حساب مى‏شود و بايد اين قلع بشود و زايل بشود، اگر اين را قبول كرديد خوب راه را آسان كرديد بر ما و بر خودتان، و اگر گفتيد نه من اين را قبول ندارم، اين رطوبت مسريه غائط نيست ولكن تابع غائط است. اما غائط نيست. اين اگر بماند استنجاء صدق نمى‏كند نقاء محل صدق نمى‏كند من اين را قبول ندارم كی گفته است كه صدق نمى‏كند، خوب مى‏گوييم لا اقل شك مى‏كنيم، لا اقل شك مى‏كنيم كه آيا استنجاء يعنى نقاء المحل بالمسح صدق مى‏كند يا نقاء المحل بالمسح صدق نمى‏كند اين را، لا محالة شك مى‏كنيم كه صدق مى‏كند يا نمى‏كند، وقتى كه صدق نمى‏كند نوبت مى‏رسد به آن اطلاقاتى كه سابقاً اشاره كرديم كه ما اطلاقى داشتيم، آن اطلاق دلالت مى‏كرد ثوب انسان هر قذرى به او اصابت بكند -جسد هم همين جور است كما اين كه شاهدش را ذكر كرديم-، نمى‏شود با آن ثوب و با آن جسد نماز خواند حتّى يغسل مگر اين كه شسته بشود، مقتضاى اين، اين است كه غير از غسل چيز ديگرى فايده ندارد، نه مسح الرّجل على الارض فايده دارد، نه مسح العجان بالاحجار فايده دارد، بايد شست، ما از اين اطلاق رفع ید كرديم به مثل صحيحه زراره و صحيحه عبد الله ابن مغيره، كه فرمود استنجاء مطهّر است. ديروز گفتيم مطهّر را، آن جايى كه صدق استنجاء محرز است او اطلاق را تقييد مى‏كند، آنجا ملتزم مى‏شويم مطهّر است مى‏شود نماز خواند، و امّا در مورد شكّ مخصّص و مقيّد وقتى كه محلِ شك شد صدقش محرز نشد به شبهه مفهوميه كه استنجاء صدق مى‏كند يا نمى‏كند، تمسّك مى‏كنم به آن مطلق و به آن عامى كه در خطاب منفصل هست، تمسّك به او مى‏كنم، تمسّك مى‏كنيم به آن اطلاق آنى كه مى‏گفت لا يصلّی حتّى يغسل حتّى اينكه شسته بشود، تمسّك به او مى‏كنيم.

و يك نكته‏اى را هم بگويم كه در ذهنتان بوده باشد. و آن نكته عبارت از اين است كه در ذيل قاعده طهارت هم ما گفتيم كلّ شى‏ءٍ طاهر حتّى يعلم انّه قذر استفاده مى‏شود كه چيزى كه معلوم مى‏شود نجاستش بايد احراز طهارت بشود، اگر استصحاب نجاست را كسى اشكال كرد كه شبهه حكميه است در ما نحن فيه، بعد از اين كه رطوبت مسريه را باد خشك كرد نمى‏دانيم مخرج پاك شده است يا نشده است. استصحاب مى‏كنيم بقاء نجاست را اينجور، كسانى كه مى‏گويند اين شبهه حكميه است استصحاب جارى نمى‏شود مثل ماها، به آن ذيل قاعده تمسّك مى‏كنند، آن ذيل قاعده نشد آنها که استصحاب را ملتزم شدند به استصحاب ملتزم مى‏شوند، ولكن نوبت به اينها نمى‏رسد، اطلاقات هست، اطلاقات اقتضاء مى‏كند.

یک چیزی هم بگویم، اينكه گفتيم اين مخرج اگر باد بخورد رطوبت مسريه‏اش خشك بشود فايده ندارد بايد شست، ممكن است در اين دغدغه بشود كه نه، باد بخورد خشك كه شد پاك مى‏شود، باد هم يكى از مطهّرات است. چرا؟ لاطلاق قوله علیه السلام حتىّ ينقى ما ثمة، هل للاستنجاء حدٌّ؟ آيا براى استنجاء حدّى هست؟ فرمود لا حتى ينقى ما ثمة، باد برد آن رطوبت مسريه را، على هذا الاساسى كه هست وقتى كه آن رطوبت خشك شد مى‏شود اين را گفت، ولكن التزام به اين مشكل است. گذشتيم اين را.

اشتراط عدم رطوبت مسريه در اجسام مورد استنجاء

مسألة3: « في الاسـتنجاء بالمسحات يعتبر أن لا يكون في ما يمسح به رطـوبة مسرية ‌فـلا يجـزي مثل الطين والوصلة المرطوبة . نعم ، لا تضر النداوة التي لا تسري‌«.[5]

ايشان قدس الله نفسه الشّريف در ما نحن فيه فرعى مى‏فرمايد و آن فرع عبارت از اين است شرط است با آن حجرى يا آن خرقه‏اى كه با او مسح عجان نمى‏شود بايد مرطوب نبوده باشد تَر نبوده باشد. يعنى رطوبت مسريه نداشته باشد. كه پارچه خيس با او مسح مى‏كند مخرجش را، اين ولو آن غائط را اثر را برد پاك نمى‏شود، چرا؟ لما ذكرنا ديروز آنجا اساسش گذاشتيم، گفتيم روايات استنجاء ناظر هستند به ازاله تنجّسى كه آن تنجّس براى مخرج حاصل شده است از خروج غائط يا آن تنجّسى كه لازمه مسح به احجار است. آنها را فقط مى‏گويند، و امّا ما بقى را ناظر نيست. پارچه اگر خيس شد وقتى كه به مجرّد اين كه به مخرج رسيد خوب خودش خيس است رطوبت مسريه دارد، پارچه نجس مى‏شود خودش و هكذا مخرج را به اين نجاست خودش نجس مى‏كند، و اين را ما دليل نداريم كه اخبار استنجاء اين نجاست را پاك مى‏كند، نجاست اگر بگوييد متعدد هم نيست. نه نترسيد، اولاً متعدد مى‏شود چون كه اثر دو تا است. اين نجاستى كه از پارچه مى‏آيد به غسل پاك مى‏شود، دو تا اثر دارد دو تا نجاست ملتزم مى‏شويم، دو تا نجاست هم نگفتيد ترسيديد و دلتان فتوا نداد دو تا نجاست را که المتنجسّ لا يتنجّس مخرج خودش نجس است ديگر دوباره نجس نمى‏شود، عيبى ندارد وحشت نكنيد، ملتزم نشويد به نجاست ثانى، ولكن پاك نمى‏كند، دليل نداريم به آن مخرجى كه متنجّس آخر خورده ولو متنجّس آخر نجس نكرده است ولكن به خود مخرج خورده است. ملاقات با خود مخرج كرده است. او به واسطه استنجاء بالاحجار پاك مى‏شود، دليل به اين نداريم، اخبار همه‏اش ناظر است به زوال نجاست از مخرج، آن نجاستى كه حاصل است بخروج الغائط يا آنى كه لازمه عادى مسح به احجار است كه حجر وقتى كه مرطوب شد به واسطه رطوبت غائط دوباره مى‏خورد به مخرج با آن رطوبت، آن لازمه عادى است كه ديروز گفتيم، على هذا الاساس اين حكم مسأله بعدى هم معلوم مى‏شود، اينكه مسأله اين است كه در آن ما يمسح به بايد رطوبت مسريه نباشد امّا نداوت عيبى ندارد ها، نداوت يعنى رطوبتى است كه سرايت نمى‏كند، چون كه او موجب تنجّس مخرج نمى‏شود، اگر مخرج هم پاك هم بود نجس نمى‏كرد، خوردن او با آن نداوت مثل نخوردنش است. مثل يابس است. چون كه كلّ يابسٍ ذكى آن نداوت را هم مى‏گيرد، بدان جهت در ما نحن فيه به مخرج نجس ديگرى نخورده است.

تعيّن استنجاء با آب در صورت اصابت نجاست ديگر به مخرج يا خروج آن با غائط

مسألة 4: « إذا خرج مع الغائط نجاسة اُخرى كالدم‌أو وصل إلى المحل نجاسة من خارج يتعيـَّن الماء ، ولو شكَّ في ذلك يبني على العدم فيتخيـَّر ».[6]

از اين بيان معلوم شد حكم مسأله ديگر، مسأله ديگر اين است كه ايشان مى‏فرمايد اگر با غائط آن وقتى كه انسان براى خلاء نشسته است با غائط يك نجاست ديگرى خارج بشود مثل آنهايى كه مبتلا به بواسير هستند خون خارج مى‏شود، يا قیح خارج مى‏شود، چرك خارج مى‏شود. قیح كه آلوده به خون است.آن قیح و آن دم اگر اصابت به مخرج كرد به واسطه مسح كردن به احجار مخرج پاك نمى‏شود، بايد غسل بشود، سرّش معلوم شد، اساسش همانی است كه گفتيم كه اخبار باب ناظر هستند تطهير مخرج را از اثر غائط، در صحيحه زراره اين جور فرمود، ديروز آن صحيحه زراره را كه خوانديم در صحيحه زراره اينجور فرمود كه جرّت السّنة فى اثر الغائط بثلاثة احجار ان يمسح العجان، عجان با او مسح بشود در اثر غائط، اين اثر آن غائط نيست. اين اثر آن بواسير است دم است و در اين روايات ناظر نيست. هذا كلّه شبهه‏اى در اينها نيست.

 و امّا كسى صاحب بواسير است. لازم نيست كه دم از باطن خارج بشود، يا نشسته است در آن اجاق مستراح بول كرده است. از قطره بول خورد به سنگ و دوباره برگشت خورد به مخرج غائط يك قطره‏اى از بول، ديگر آن مخرج پاك نمى‏شود، چون كه نجس ديگر اصابت كرده است.

هذا كلّه در صورتى كه محرز بشود نجس ديگر حكم واضح است و امّا كسى كه صاحب بواسير است. نشست شب بود تاريكی بود، نشست به خلاء بعد وقتى كه استنجاء به احجار مى‏كرد شك كرد، دمى از من خارج شده است و اصابت كرده است به اين اطراف مخرج كه به احجار نتوانم مسح بكنم يا دم خارج نشده است. در عروه مى‏فرمايد يبنی على العدم بنا مى‏گذارد كه دم خارج نشده است و اصابت نكرده است فيتخيّر، مخيّر مى‏شود ما بين غسل بالماء و ما بين مسح به احجار، اينجور فرموده‏اند مرحوم حكيم، اين فرمايش مرحوم حكيم است كه در ذيل اين مسأله فرموده است فيتخيرّ دليلش اين است وقتى كه اين شخص استنجاء به احجار كرد يقيناً آن نجاست تغوطى كه براى مخرج حاصل بود او زايل شد، او را مسح به احجار كرد، نمى‏داند آيا يك نجاست ديگرى هم مقارنا لحدوث آن نجاستى كه حادث شده بود براى مخرج یعنی نجاست تغوطى يك نجاست ديگرى موجود شده است يا نه، اصل اين است كه موجود نشده است. اين استصحاب قسم ثالث من الكلّى مى‏شود، اگر استصحاب نجاست را بكنيم، اگر بعد از مسح به احجار باز استصحاب نجاست مخرج را بكنيم، اين استصحاب قسم ثالث من الكلّى مى‏شود، چون كه يك فردى كه متيقن بود تنجس احجارى مرتفع شده است قطعاً به استنجاء بالاحجار، شك داريم فرد ديگرى موجود بود يا نبود، اصل اين است كه آن فرد ديگر موجود نبود، هذا كلّه فرمایش ایشان است. هذا کله در صورتى كه بگوييم المتنجّس يتنجّس ثانياً، متنجس ثانياً متنجس مى‏شود، يك نجاست رفته است و آن ديگرى هم شك داريم كه حادث شده است يا نه، و امّا اگر ملتزم شديم بر اينكه المتنجّس لا يتنجّس لازمه كلامشان اين است كه كلام عروه مشكل است. اين يبنی على العدم فيتخير لازمه كلام مرحوم حكيم اين است كه اين مشكل است. نگاه كنيد چه مى‏گويم، مثل اين كه مرحوم جرأت نكرده است تصريح به مشكل بكند ولكن چيزى گفته است كه لازمه‏اش اين است. فرموده است اين در صورتى بود كه قائل بشويم كه المتنجّس يتنجّس، و امّا اگر ملتزم شديم كه المتنجّس لا يتنجّس در ما نحن فيه دو صورت پيدا مى‏كند، آن صورتى كه انسان احتمال مى‏دهد اين نجاست آخر قبل از اين كه مخرج تنجس پيدا كند به غائط، به نجاست آخر نجس شده است. مثل صاحب بواسير که همینجور هستند كه اول دم خارج مى‏شود، يا نه، چون كه اول بول كرد احتمال مى‏دهد كه بول اول به آن چيز اصابت كرد و بعد آن تغوط را كرد، اگر اينجور گفتيم كه المتنجس لا يتنجّس ثانياً، در ما نحن فيه بعد از استنجاء بالاحجار استصحاب نجاست قسم اول كلّى است. آن نجاستى كه اول حادث شده بود، احتمال مى‏دهم بر اينكه همان نجاستى كه اول حاصل شده بود همان نجاست شخص او باقى بماند، چون كه نجاست دومى احتمال مى‏دهم نيامده است. نجاست اولى هم نجاست بولى بود كه به واسطه مسح به احجار از بين نمى‏رود، و امّا اگر نجاست اخرى را احتمال بدهيم كه با غائط خارج شده است و قبلاً نبوده است. اين كلّى قسم ثانى مى‏شود، مى‏دانيم مخرج نجس شد نمى‏دانيم به غائط نجس شد كه به مسح به احجار پاك مى‏شود، يا به غير غائط نجس شد آن وقت كه غسل مى‏خواهد به احجار فايده‏اى ندارد، كلّى قسم ثانى مى‏شود، اين جور فرموده‏اند.

عرض مى‏كنم براينكه آنى كه مرحوم سيّد فرموده است. حكم همان است و در ما نحن فيه استصحاب قسم ثالث من الكلّى نيست. چه بگوييم تنجّس تكرر پيدا مى‏كند چه تكرر پيدا نمى‏كند، اين جا كلّى قسم ثالث نيست. چرا؟ چون كه اساسش را ريختيم شما هم قبول كرديد، خود ايشان هم قبول دارند اين را، نمى‏دانم چه جور فرموده است. اگر مخرج تنجّس به غائط كرد بعد نجس ديگر خارج شد، اصل آن مخرج به مسح تنجس غائطى هم پاك نمى‏شود، آن وقتى ما دليل داريم تنجس غائطى به احجار پاك مى‏شود كه نجس آخر آلوده نكند مخرج را، و امّا اگر نجس آخر هم اصابت بكند اصلاً احجار مطهّر نجاست غائطى هم نيست. پس اين كه مى‏فرموديد بناءاً على تعدد النّجاسه نجاست غائطى رفته است نمى‏دانيم نجاست بولى بود يا نه، اين چه فرمايشى است. در ما نحن فيه قسم ثالث من الكلّى نيست. بدان جهت در ما نحن فيه استصحابى كه هست در ما نحن فيه استصحاب تنجّس اول است. آن تنجس اول شخص او بعد از مسح بالاحجار نمى‏دانم زايل شد يا نشد، چه اول غائط خارج بشود چه نجس آخر خارج بشود و چه معاً خارج بشوند، فرقى نمى‏كند، على كلّ تقديرٍ آن نجاست غائطى كه در مخرج هست نمى‏دانم آن اصابه غائط به مخرج به واسطه مسح به احجار پاك شد يا نشد، استصحاب مى‏گويد نشد، نجاست باز باقى است. چون كه احتمال مى‏دهم كه نجس آخر اصابت كرده است. معاً، قبلاً، بعداً، بدان جهت آن نجاست تغوطى را هم استصحاب مى‏كنند، استصحاب قسم اول است. همان نجاست تغوطى را يعنى اصابه تغوط را كه مخرج را بايد تطهير كرد، آن نجاست تغوطى زايل شد يا نه، استصحاب مى‏گويد نشد، اين استصحاب شخص است. استصحاب قسم ثالث نيست. شخص است. قسم اول هم هست، زور بزنيد بعضى‏ها قسم ثانى باشد عيبى ندارد، ولكن قسم ثالث در بين نيست.

ولكن مع ذلك ما ذكره فى العروه تمام است. فتوا صحيح است. چرا؟ لما ذكرنا فى بحث الاصول ان شاء الله همان را در بحث استبراء اعاده مى‏كنيم، چون كه همان مسأله كه در اصول گفتيم، اينكه مى‏گويند استصحاب كلّى جارى مى‏شود و استصحاب عدم حدوث فرد عدم كلّى را اثبات نمى‏كند، در بحث اصول گفتيم، كلام در آن جايى كه كلّى خودش امر اعتبارى بوده باشد. كلّى خودش امر اعتبارى است يعنى مجهول شرعى است. مثل حدث و نجاست و ساير الاحكام، و شارع براى آن كلّى رافعى تعيين كند، اگر اصلى وجود آن رافع را احراز كرد نوبت به استصحاب كلّى نمى‏رسد، چه قسم اوّل باشد. چه ثانى، چه ثالث، اگر كلّى، كلّى اعتبارى بوده باشد چون كه كلّى اعتبارى است رافعش هم اعتبارى مى‏شود، و شارع بر او رافع اعتبارى تعيين كرد در موارد استصحاب اقسام كلّى آن اصل وجود رافع را احراز كرد ديگر نوبت به استصحاب كلّى نمى‏رسد، چون كه اثبات مى‏شود كه كلّى مرتفع شده است رافعش احراز شده است. ما نحن فيه همين جور است. شارع به آن كسى كه مخرجش آلوده به غائط است يعنى غائط اصابت كرده و نجس ديگر اصابت نكرده است. رافع آن نجاست را چه چيز قرار داده است. مسح بالاحجار ديگر، چون كه نجس آخر باشد نمى‏شود، آن كسى كه مخرجش آلوده است به تغوط و نجس آخر اصابت نكرده است به مخرج رافع او را مسح به ثلاثة احجار قرار داده است که اذا مسح آن وقت پاك مى‏شود، كه ديروز گفتيم كه طهارت استفاده مى‏شود، در ما نحن فيه مخرج اين مؤمن خدا آلوده به غائط است بالوجدان و استصحاب مى‏گويد اصابت نكرده است نجس آخرى، دم باشد يا بول باشد یا هر چیزی، رافعش چه مى‏شود؟ موضوع رافع اثبات شد، كه شارع رافع اين نجاست را مسح بالاحجار يعنى تخيير قرار داده است. پس اين مسح به احجار رافع است. ترتّب شرعى است ها، و وقتى كه مسح به احجار كرد طهارت حاصل مى‏شود و الحمد الله ربّ العالمين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص174.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُبْدُوسٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ لَيْثٍ الْمُرَادِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اسْتِنْجَاءِ الرَّجُلِ بِالْعَظْمِ أَوِ الْبَعَرِ أَوِ الْعُودِ- قَالَ أَمَّا الْعَظْمُ وَ الرَّوْثُ فَطَعَامُ الْجِنِّ- وَ ذَلِكَ مِمَّا اشْتَرَطُوا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص- فَقَالَ لَا يَصْلُحُ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ ذَلِكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص357.

[3] و لا الروث و إن كان طاهرا و لا العظم كذلك بلا خلاف أجده، بل عليه في المعتبر و عن ظاهر الغنية و صريح المصابيح دعوى الإجماع، و نسبه في المنتهى إلى علمائنا، و عدم التعرض لهما في الوسيلة و المراسم على ما قيل و للأول في المبسوط مع عد الثاني مما لا يزيل عين النجاسة ليس خلافا، كما أن احتمال الكراهة في التذكرة و الحكم بها في الوسائل غير قادح في الإجماع، فلا ضير في الاستناد إليه مع الاستصحاب؛ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، (بيروت، دار إحياء التراث العربی، چ7، ت1404ق)، ج42، ص48.

[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص174.

[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص174.

[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص174.