« والأولى في كيفياته أن يصبر حتى تنقطع دريرة البول ثمَّ يبدأ بمخرج الغائط فيطهره ، ثمَّ يضع إصبعه الوسطى من اليد اليسرى على مخرج الغائط ويمسح إلى أصل الذكر ثلاث مرَّات ، ثمَّ يضع سبّابته فوق الذكر وإبهامه تحته ويمسح بقوة إلى رأسه ثلاث مرَّات ، ثمَّ يعصر رأسه ثلاث مرَّات ، ويكفي سائر الكيفيات مع مراعاة ثلاث مرَّات ، وفائدته الحكم بطهارة الرطوبة المشتبهة وعدم ناقضيتها ، ويلحق به في الفائدة المذكورة طول المدة على وجه يقطع بعدم بقاء شيء في المجرى بأن احتمل أنَّ الخارج نزل من الأعلى ، ولا يكفي الظنُّ بعدم البقاء ومع الاستبراء لا يضر احتماله وليس على المرأة استبراء . نعم ،الأولى أن تصبر قليلاً وتتنحنح وتعصر فرجها عرضا وعلى أي حال الرطوبة الخارجة منها محكومة بالطهارة وعدم الناقضية ما لم تعلم كونها بولا ».[1]
كلام در فرمايش صاحب عروة بود، فرمود و الاولى فى كيفية الاستبراء ان تصبر حتى تنقطع دريرة البول. ثم تطهير كند مخرج غائط را. معلوم می شود كه استبراء بايد بعد از انقطاع البول بشود. يعنى متعين است كه استبراء بعد انقطاع البول باشد والاّ استبراء حال البول اثرى ندارد. آنى كه از روايات استفاده مىشود اگر استبراء شد كه روايات را خواهيم خواند، بعد از انقطاع البول و تمام التبول استبراء بكند او اثر دارد. خود معناى استبراء هم مقتضى اين است. استبراء يعنى طلب برائت المجری. چونكه در مجرا ممكن است قطرهاى يا قطرتينى از بول باقى بماند و تخلف در مجرا بكند، راه دور است.
روى اين حسابى كه هست استبراء يعنى طلب برائت مجرا كه از آن قطرات پاك بشود. آن قطرات بيايد بيرون. خود معناى استبرائى كه هست مناسبت به اين معنا دارد. بدان جهت ايشان كه در عبارت مىگويد و الاولى ان تصبر اين اولويت به اين صبر برنمىگردد. اين صبر متعين است. اولويت را به كيفيت الاستبراء برمى گرداند. اولويت را در كيفيت الاستبراء مىگويد. كه آن كيفيتى كه خواهد گفت، يك قسمتش را گفتيم.
بدان جهت اين صبر كردن حتى ينقطع دريرة البول اين داخل اولويت نيست. بلکه اين تعيّن دارد. بعد از اينكه اين دريرة البول قطع شد كه محل استبراء شد آن كيفيتى كه در محل الاستبراء هست آن كيفيت مستحبه و اولى اين است كه اول مخرج را بشويد و تطهير كند اگر تغوط كرده است. بعد آن اسبع وسطى را بگذارد به مخرج، مسح كند از مخرج تا اصل القضيب. بعد ايشان مىفرمايد بعد اسبع ابهامش را بگذارد از تحت قضيب و آن اسبع مسبحه را هم بگذارد از فوقش. اصل القضيب را مسح كند. ثلاث مرات، اصل الذكر را الى الرأس. ثم يعصر رأسه كه آن رأس الذكر است ثلاث مرات. آن مسح قضيب ثلاث مرات و مسح ما بين المقعدة و اصل القضيب ثلاث مرات كه شش مره مىشود. اصل آن رأس الذكر، رأس الحشفه آنها ثلاث مرات نه مرته مىشود. ما كه ديروز گفتيم اين را نسبت به مشهور دادهاند اين كيفيت را نسبت به مشهور ندادهاند. اين عدد را كه بايد عدد نُه بشود مىشود مسحات تسعه، كه سه دفعه سه تا اول است. آن سه تايش هم بعد است سه تاى اخيرى، اين نه را مشهور گفتهاند. و اما اين كه اسبعش را، ابهامش را بگذارد تحت قضيب، مسبحهاش را بگذارد فوق الذكر تا رأس الحشفه سه دفعه مسح كند. اين كيفيت نه در روايات، ولو در يك روايت ضعيفه وارد شده است، نه هم در كلام اصحاب گفته شده است. اين را كسى نگفته است كه ابهامش را از تحت بگذارد. مسبحش را از فوق، مسح كند. بلكه آنى كه در كلام مفيد و بعضى ديگر هست عكس اين است كه ابهام را روى قضيب مىگذارد و آن انگشتش را زير قضيب و عادت هم همين است. آنى كه اعتيادش استبراء مىكنند، آن جور كه در عروه مىگويد آن يك چيزى سختى است. آن موجب تأثر آن محل مىشود. آنى كه معتاد است عند المتشرعه هم كه استبراء مىكنند ابهام را از بالا مىگذارند مسبحه يا ساير انگشتها را، يا تمام انگشتها را، چهار انگشت را، از پايين مىگذارند مسح مىكنند. آنى كه هست اين است. معتاد همين است. بدان جهت آنى كه در عروه ذكر كرده است، بدان جهت نسبت دادهاند جماعتى كه اين سهو القلم است، اشتباه است از عروه. اين نيست. عكسش صحيح است. كه آن ابهام را از فوق بگذارد مسبحه را از تحت. آن مسبحه را هم كه من نمىدانم، در روايات نيست. كه روايات را خواهيم خواند. يك انگشت، با انگشت ديگر بگذارد يا سه تا انگشت بگذارد يا همهاش را بگذارد، با هم مسح كند همهاش مىشود. اينها خصوصيتى ندارد. اين نه دفعه بودن احد الاقوال فى المسئله است.
بعضىها جماعتى ملتزم شدهاند كه مسحات در استبراء كه از آنها تعبير به خرطات هم مىشود. اين تعبير هم از لسان روايت مأخوذ است كه بيان خواهيم كرد انشاء الله شش تا است. سه دفعه مسح مىكند از مخرج الغايط الى اصل القضيب. سه مرتبه مسح كند. كه آن سه مرتبه اولى بعد هم ينتر[2] القضيب ثلاث. قضيب را مسح مىكند به نحوى كه بول را بيرون بياندازد. خواهيم گفت كه نفع جذب البول است به خارج. مسح آن جورى مىكند مىشود شش. بعضىها هم جماعتى اينجور گفتهاند. در بعضى كلماتى كه هست، آنى كه ذكر شده است در بعض الكلمات اين است كه عدد الخرطات و عدد اين نترات و مسحات سه تا است. آن سه تا كه از مخرج غايط الى اصل القضيب او نه، دخل در استبراء ندارد. استبراء همين است كه اصل الذكر مسح بشود سه دفعه به نحوى كه... [کشش با قوت و فشار به سوی خارج][3] بوده باشد. جذب المنى به خارج بوده باشد. بله، اين را معتبر دانستهاند. كه نسبت داده شده است اين معنا به سيد مرتضى قدس الله نفسه الشريف [4]و هكذا ابن الجنيد[5] و مفيد قدس الله نفسه الشريف هم از او نقل كردهاند از مفيد (ره)[6]. ايشان اينجور فرموده است كه عددهاى استبراء، مسحات اولش اين است كه مسح مىكند از مخرج الغايط الى اصل القضيب. يك دفعه يا دو دفعه يا سه دفعه. به نحو تأخير. ثم اصل القضيب را مسح مىكند، يك دفعه يا دو دفعه يا سه دفعه. خوب اين را مىدانيد كه تأخير بين الاقل و الاكثر غير معقول است. آنى كه معتبر است. آن معنايش اين است كه يكى است. آن ديگرىها سه مرتبه باشد. يا اينكه حمل مىشود كلامش به آنجايى كه انسان به يك دفعه مسح كردن وصول اطمينان پيدا نكند كه در مجرا چيزى باقى مانده است. چونكه اطمينان پيدا نكرد، دومى را. باز اطمينان پيدا نكرد تا سومى. بعد از سومى ديگر اطمينان لازم نيست. خود سومى كافى است. بعضىها [7]هم كلام مفيد را به اين حمل كردهاند.
اينجور اختلاف در فتاواى اصحاب كه اگر ببينيد اين فتاواى اصحاب را مشاهده اختلاف مىكنيد. اقلا در تعبير در غير از تعبير در مفاد هم اختلاف است، كما بينا. منشاء اين اختلاف روايات است. بدان جهت ما روايات را متعرض مىشويم و حساب مىكنيم اگر مستفاد از اينها يكى از اينها شد، ملتزم به آن يكى مىشويم. اگر مستفاد نحو آخر شد، چيز آخر شد كه غير از اينها است باز ملتزم به او مىشويم كه مستفاد از روايات است. على ما هو دعونا. بدان جهت تكلم در روايات مىكنيم فعلا. عمده در ما نحن فيه چهار تا روايت است.
يكى از اين روايتهايى كه هست همان روايت معتبره عبد الملك ابن عمرو است كه آنروز خوانديم. در باب سيزده از ابواب نواقض الوضوء[8] آنجا ذكر كرده است. دارد آنجا بر اينكه محمد ابن الحسن باسناده عن محمد ابن احمد ابن يحيى اشعرى است كه صاحب نوادر الحكمه قدس الله سره، سند شيخ به او صحيح است. عن يعقوب ابن يزيد كه از اجلاء است. از ابن ابى عمير، عن جميل ابن صالح كه ثقه است و از ثقات است عن عبد الملك ابن عمر. عبد الملك ابن عمر توثيق ندارد ولكن چونكه معاريف است، تضعيفى نيست بلكه مدحى دربارهاش وارد است بدان جهت در توثيق ما به اين مقدار اكتفا مىكنيم. على ما هو الدعونا. چونكه شخص جليل معروفى كه مشارع بالبنان است، اگر در او قدحى بوده باشد، بالاخره مردم او را درمىآورند. اين معلوم مىشود از اينكه چيزى دربارهاش نقل نشده است و غير از مدح معلوم مىشود كه حُسن ظاهر داشت. حُسن ظاهر هم طريق عدالت است.
آنجا دارد بر اينكه «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الرَّجُلِ يَبُولُ» ، مردى بول مىكند «ثُمَّ يَسْتَنْجِي» - از آن استنجاء مىكند. «ثُمَّ يَجِدُ بَعْدَ ذَلِكَ بَلَلًا». بعد از او بللى را مىبيند. «قَالَ إِذَا بَالَ فَخَرَطَ مَا بَيْنَ الْمَقْعَدَةِ وَ الْأُنْثَيَيْنِ- ثَلَاثَ مَرَّاتٍ». خرط همان مسح است. كه طرف بيرون مسح كردن است. مراد او است. بدان جهت به استبراء خرطات مىگويند. در اين روايت تعبير از مسح تعبير به خرط شده است. «وَ غَمَزَ مَا بَيْنَهُمَا ثُمَّ اسْتَنْجَى- فَإِنْ سَالَ حَتَّى يَبْلُغَ السُّوقَ فَلَا يُبَالِيبعد». ما بين اين مقعد و ما بين انثيين را غمز كند. صاحب جواهر قدس الله نفسه الشريف اينجور معنا كرده است روايت را. كه آنجايى كه مسح كرده بود آنجا را غمز كند. يعنى يك فشارى هم بدهد به آنجا. آنجا را اينجور فشار بدهد. بدان جهت گفته است اين روايت مطروحه است. بياندازيد دور. اين را كسى ملتزم نشده است. در زن هست كه فرجش را يك خرده فشار بدهد ولكن در مرد كسى اين حرف را نگفته است. خواهد آمد در مثال. فى الرجل يبول ثم يجد بللا قال ان بال فخرط ما بين المقعدة و الانثيين ثلاث مرات و غمز ما بينهما. غمز كرد آنجا را، همين جور فشار داد. آنها را به دستش گرفت كه اينجور فشار داد ثم استنجى. بعد از آن استنجاء كرد... بعد از او اگر چيزى بيايد به ساقش هم برسد اشكالى ندارد، پاك است. ديگر اصل قضيب را فشار دادن يا رأسش را چه كردن اينها ديگر در اين روايت نيست. ولكن ظاهرا اين خلاف انصاف است از مثل صاحب جواهر.[9] و غمز ما بينهما يعنى فشار بدهد آنى كه بين الانثيين است. اين كنايه از ذكر است. كنايه از خود ذكر است. به جهت عفت الكلام امام عليه السلام تعبير به ما بينهما كرده است يعنى ما بين الانثيين كه در روايت است. فخرط بين المقعدة انثيين ثلاث مرات و غمز ما بين الانثيين. عفت كلام اينجور تعبير كرده است. كما اينكه كسى از شما مىپرسد همين مسئله استبراء را، مىگوييد چيزى كه هست، همان را مثلا فوق الانثيين. او را این كار بكن. سه دفعه فشار بده. اين رعايت عفت الكلام است. و غمز بينهما، غمز كرد ما بينهما را. يعنى اصل القضيب را هم غمز كرد، يعنى فشار داد. فشار دادنى كه مشتمل... باشد كه منى را به بيرون بياندازد. آنجور عصر كرد، آنجور فشار داد ثم الاستنجى بعد از او استنجاء كرد فان سال حتى يبلغ السوء آن عيبى ندارد. فقط اشكال اين روايت عبارت از اين است كه، يعنى آنى كه اين روايت نقص دارد نقصش عبارت از اين است كه اين غمز ما بينهما ديگر ثلاث مرات ندارد. اذا بال فخرت بين المقعدة و الانسيين ثلاث مرات و غمز بينهما ثلاث مرات ندارد. محتمل است عطف به آن بال به خرت بشود. فخرت ثلاث مرات و اثر ثلاث مرات بينهما يعنى اصل القضيب را. ولكن اين خلاف ظاهر است يا لااقل فهميده نمىشود از عبارت.
بدان جهت اين عددى كه عصر مىشود، اصل القضيب سه تا بوده باشد اين روايت به اين معنا دلالت ندارد. اين را بدانيد اين كه مىگويد و غمز ما بينهما يعنى تمام ذكر را غمز كند. مسح كند به قوه يعنى فشار بدهد. ولو به چيزى كه هست به مشتش بگيرد و فشار بدهد. به نحوى كه جذب كند منى را به خارج، حتى رأس الحشفه را هم. ظاهرش اين است كه ما بينهما همين است ديگر. اصل القضيب است. اين كانّ آن رأس الحشفه هم فشار داده مىشود. مىبينيد ما بين اينكه غمز بشود قضيب و رأس الحشفه هم فشار داده بشود اصلا ترتيبى در اين روايت ذكر نشده است. حتى ما بين مسح مقعده و الانسيين هم كه ثلاث مرات دارد ما بين او و ما بين غمز القضيب ترتيب ذكر نشده است. ممكن است يك دفعه آنجا مسح كند يك دفعه هم اين را فشار بدهد. دفعه دوم او را مسح كند، دفعه دوم اين را فشار بدهد. صدق مىكند مفهوم روايت. ترتيب ندارد در اين روايت كه او كامل بشود ثم غمز كند آن ما بينهما را ثلاث مرات. اين روايت فقط احتياج به يك مقيد دارد كه غمز بايد سه دفعه بشود. غير از اين نقص ديگرى ندارد. ببينيم اين مقيد در ساير روايات هست، تقييدش مىكنيم، نيست به اطلاقش تمسك مىكنيم. ببينيم مقيد دارد يا ندارد؟
سؤال...؟ ذكر اول دلالت بر ترتيب نمىكند. بله، اين يك نكتهاى ايشان گفت و در ذهنم آمد. نگوييد كه اول غمز مىكند قضيب را بعد آن ما بين المقعدة و هكذا اصل القضيب را مسح مىكند. شروع از غمز مىكند. ترتيب كه نيست در روايات. نه اين را نگوييد. آن مسح او بايد اول بشود. منتهى پشت سر آن مسح يك غمزى بكند يكى از غمزات را در قضيب عيبى ندارد. اين سرّش اين است، مناسبت در حكم موضوع است. استبراء به جهت اين است كه آن در مجراى بول، آنى كه متخلف شده است از قطرات او بيايد بيرون. تخلف قطرات در آن مجرايى كه بين المخرج و بين اصل القضيب هست تخلف او، تخلف قطرات بول در او بيشتر از تخلف در قضيب مىشود. و تجربهاش هم همين جور است. ديگر شما وقتى كه شروع به استبراء مىكنيد مىبينيد در مسح آنجا اگر قطراتى بيايد و متعدد باشد بيشتر است، از آن طرف بيشتر مىآيد. روى اين حساب است كه او بايد مسح بشود كه او قطره را بياندازد جلو وقتى كه خود اصل قضيب را مسح مىكند، آن مسح هم قطره را بياندازد بيرون. اين همين جور است. و اما ثلاث مسحات در آن جا تمام بشود ثم ثلاث غمزات اين شروع بشود نه اين از روايات استفاده نمىشود. بدان جهت مىماند روايت دومى.
روايت دومى هم مصححه حفص ابن بخترى است. روايت سومى است.[10] در اين باب كه شيخ نقل مىكند از استادش مفيد، مفيد قدس الله نفسه الشريف نقل مىكند عن احمد ابن محمد عن ابيه، عن سعد ابن عبد الله. احمد ابن محمد ابن حسن ابن وليد است نقل مىكند از پدرش محمد ابن حسن ابن وليد، عن سعد ابن عبد الله. روايت صحيحه است. چونكه احمد ابن محمد ابن حسن وليد اگر كسى در او خدشه كرد، ما خدشه نمىكنيم. از معاريف است. نمیشود خدشه كرد و گفت كه توثيق ندارد اين روايت را از سعد ابن عبد الله نقل مىكند شيخ قدس الله نفسه الشريف. احمد ابن محمد عن ابيه، عن سعد ابن عبد الله. به روايات سعد ابن عبد الله شيخ طرق ديگر دارد. به جميع روايات كتب سعد ابن عبد الله طرق ديگر دارد كه آن طرقش صحيح است على ما ذكر فى الفهرست.[11] در فهرستش ذكر كرده است. بدان جهت روايت صحيحه است. تبديل سند دارد. عن احمد ابن محمد، عن احمد ابن محمد ابن عيسى، عن حسين ابن سعيد. حسين ابن سعيد با محمد ابن خالد البرقى. هم طبقه هستند، محمد ابن خالد برقى كه پدر احمد ابن ابى عبد الله برقى است، كه محمد ابن خالد برقى اين با حسين ابن سعيد هم طبقه هستند. عن محمد ابن عمير عن حفص ابن بخترى. حفص ابن بخترى توثيق شده است، نجاشى ديگران، توثيق كردهاند. ولكن نقل كردهاند كه جماعتى غمز مىكردند و به او عيب مىگرفتند كه اين آدم درستى نيست. شطرنج بازى مىكند و آن هم معلوم است كه اين اسنادى كه دادهاند روى عداوتى كه با اين داشتهاند. بدان جهت آن تضعيف نمىشود بدان جهت توثيق شده است و آن تضعيف به درد نمىخورد، بدان جهت در ما نحن فيه روايت مصححه مىشود.
«فِي الرَّجُلِ يَبُولُ»، مرد بول مىكند. «فِي الرَّجُلِ يَبُولُ قَالَ يَنْتُرُهُ ثَلَاثاً ثُمَّ إِنْ سَالَ حَتَّى يَبْلُغَ السُّوقَ فَلَا يُبَالِي» سه دفعه او را نتر مىكند. نتر همان مسح به نحو الجذب الى الخارج است. برگردانده است بعضىها ضمير را به قضيب. يعنى قضيب را نتر مىكند سه دفعه آن وقت، وقتى كه سه دفعه نتر كرد آن استبراء حاصل مىشود. اين همان است كه سيد علم الهدى و بعضى ديگر ملتزم شدهاند كه عدد خرطات در استبراء سه تا است[12] اين از اين روايت، از اين مصححه استفاده كردهاند. ولكن شما مىدانيد كه اينجا ضمير برنمىگردد به آن قضيب. فى الرجل يبول، قال ينتره، بول را نتر مىكند. يعنى بول را سه دفعه جذب به خارج مىكند. ضمير برمىگردد به بول. ينتره يعنى بول را جذب مىكند. نتر به معنا جذب الشىء است. منتهى چونكه اگر اسنادش را به قضيب دادهاند كه اگر قضيب را نتر كن او معنايش اين مىشود كه مسح كن. چونكه جذب در او بواسطه مسح مىشود. بدان جهت فى الرجل يبول قال ينتره ثلاث. بول را سه دفعه بيرون بكشد. اين به چه مىشود؟ اين به همين مىشود كه سه دفعه آن مخرج را مسح كند. بعد سه دفعه هم اصل قضيب را من بيخه الى رأسه حتى رأسه مسح كند كه داخل حشفه هم هست. به نحوى مسح كند كه بياندازد بيرون. اين همان عدد تسعه مىشود. مرات تسع مىشود. بدان جهت گفته شده است، ولو قطع نظر از كلامى كه در آخر خواهيم گفت، بعيد نيست انسان ملتزم بشود بر اينكه ظاهر روايت اين است كه بيان كرديم و روى اين اساس آن معتبره عبد الملك ابن عمر كه غمز در او عدد نداشت، نه او هم بايد غمز بشود تا جذب المنى ثلاث صدق كند. سه دفعه جذب البول الى الخارج ثلاث صدق كند. چونكه او را يك دفعه غمز بكند قضيب را ثلاث صدق نمىكند. اين مقيد او هم مىشود. اين هم روايت دومى
است كه روايت دومى هيچ اشكالى ندارد و قابل تقييد است روايت اولى.
سؤال...؟ معنايش همين است. در لغت هم همين است. نتر به معنا جذب است. اينجا به مناسبت الموضوع حكم جذب آن قطره بول است الى الخارج. ينتره ثلاث يعنى آن قطرات كه بول محتمل است آنها را ثلاث جذب الى الخارج مىكند. منتهى اگر اسناد نتر به ذكر داده مىشد كه ينتر الذكر يعنى يمسح. چونكه او نطرش بواسطه مسح مىشود. غمز مىشود.
مىماند يك روايت ديگر كه آن روايت ديگر، روايت صحيحه محمد ابن مسلم است. در باب يازده از ابواب احكام الخلوه.[13]
محمد ابن يعقوب عن على ابن ابراهيم روايت دومى است، عن على ابن ابراهيم عن ابيه ما پدرش را ثقه مىدانيم بدان جهت صحيحه تعبير مىكنيم. «عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ بَالَ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ مَاءٌ»، آب هم نداشت. «قَالَ يَعْصِرُ أَصْلَ ذَكَرِهِ إِلَى طَرَفِهِ ثَلَاثَ عَصَرَاتٍ» عصر مىكند، اصل الذكر را الى طرف الذكر يعنى آن رأس ذكر را سه دفعه آنجا را عصر مىكند. عصر به نحوى كه اخراج بول بشود. «وَ يَنْتُرُ طَرَفَهُ» بعد هم حشفه را نتر مىكند. يعنى جزم مىكند، آنى كه بول در حشفه است به خارج كه همان مسح است ديگر. به نحوى كه به خارج بيايد. در اين روايت مىبينيد كه از مخرج الغايط تا اصل القضيب گفتهاند ذكر نشده است. در اين روايت فقط يعصر اصل ذكره الى طرفه، اصل الذكر همان چيز است كه از انثيين شروع مىشود الى طرف الاخر. ولكن نه اينجور نيست. اصل در لغت به معناى ريشه است. ريشه ذكر همان است كه ما بين المخرج و المقعده است. اصل الشىء مثل ما يقوم عليه الشىء است، ريشه شىء است. ريشهها آنجا است. بدان جهت اصل الذكر را تا طرفش سه دفعه عصر مىكند. اين مىشود سته ديگر. بعد هم ينتر طرفه، آن طرف را نتر مىكند. ديگر ينتر طرفه ثلاثا ندارد. ما آن حرفى كه مىگفتيم اين است كه ممكن است ملتزم بشويم يعنى بعيد نيست اين معنا در آن رأس الحشفه عصر يا نتر ثلاث مرات معتبر نيست. آنى كه معتبر است ثلاث مرات در مسح ما بين المخرج و القضيب است و در مسح القضيب الى رأس الحشفة است كه هر كدام بايد سه مرتبه بوده باشد. و اما رأس الحشفه در او يك مرتبه كافى است كه در آخر گذاشت. در آخر او را هم يك دفعه همين جور به جلو كشيد كه اگر آنجا جمع شدهاند بيايند بيرون آن كافى است. سه دفعه لازم نيست و الوجه فى ذلك اين است. ما نسبت به رأس الحشفه مقيد نداريم. آن معتبره عبد الملك ابن عمرو او را اين صحيحه محمد ابن مسلم تقييد مىكند كه در آن روايت عبد الملك ابن عمرو گفته نشده بود كه عصر ذكر سه دفعه ذكر بشود. اين روايت دارد كه و يغمز آن ذكر را ثلاث مرات. من اصل الذكر الى اين رأس الذكر ثلاث مرات. اين كه بايد اصل القضيب يعنى خود قضيب هم، خود قضيب هم بايد سه مرتبه مسح بشود در اين روايت دلالت مىكند اطلاق آن روايت عبد الملك ابن عمرو را تقييد مىكند. و اما آن چيزى كه هست، آن مصححه حفص ابن بخترى كه داشت ينتره ثلاث، ضمير را به بول برگردانديم، بول را سه دفعه بيرون بكشد او دلالت نمىكند كه رأس الحشفه هم بايد سه دفعه مسح بشود. چرا؟ چونكه اگر بول سه دفعه مسح كرد از مخرج تا آن اصل القضیب. و از اصل القضيب هم الى رأس الحشفه سه دفعه كرد، اگر بولى در مجرا باقى مانده باشد على رأس الحشفه جمع مىشود آن قطرات. ممكن است تخلف پيدا كند. يعنى عادتا اينجور مىشود به حسب چيز. آن وقتى كه [عصر] مىكند آنها هم مىآيند بيرون. سه دفعه جذب كردن صدق مىكند. رأس الحشفه را اگر يك دفعه فشار بدهد آنها سه دفعه باشد، جذب سه دفعه صدق مىكند. آن هم بود ينتر البول ثلاث مرات. بدان جهت اگر اينجور بود آن طرف رأس الحشفه در او معتبر مىشود. اگر كسى خدشه كرد گفت بر اينكه نه اين جذب ثلاث صدق نمىكند مگر اينكه از اول تا حتى الحشفه سه دفعه مسح بشود. اين بشود، همانى مىشود كه تسع خرطات مىشود كه در عروه ذكر كرده است. بدان جهت امر داير است ما بين اينكه خرطات بله، سبعه باشد بنا بر ما ذكرنا سبعه مىشود بنا بر آنى كه در عبارت ذكر كرده است تسعه مىشود. عرض كردم اينى كه ما ذكرنا اگر ظاهر نبوده باشد لااقل احتمالش قوى است. بدان جهت در ما نحن فيهى كه هست ما ذكره كه اصل آن ما ذكر باطن كه عصر الحشفه ثلاث مرات بشود رعاية العدد حتى در رأس الحشفه احوط مىشود.
بعضىها فرمودهاند كه اصلا تقييد ما بين روايات چرا اطلاقش را با ديگرى تقييد بكنيم؟ مرحوم آقاى حكيم [14]بعد از اينكه كلام صاحب جواهر را نقل كرده است كه در اين روايات چيزى ذكر شده است كه نمىشود به او ملتزم شد كه همان روايت عبد الملك ابن عمر است كه يغمز ما بينهما، يعنى ما بين المخرج و ما بين الانثيين را، آنها را در دستش بياورد، يك فشارى بدهد كه يعصر فرمود صاحب جواهر خلاف اجماع است[15]، كسى نگفته است. بدان جهت در آن روايت خدشه كرد، ايشان فرموده است مرحوم آقاى حكيم، داعى نيست اينجا روايات مطلقش را به مقيدش حمل كنيم. خصوصا در اين روايات قيدى هست كه به او نمىشود ملتزم شد. قيد همان يعصر است كه صاحب جواهر مىگويد. نمىشود ملتزم شد. اين را ايشان فرموده است. خوب مىگوييم بر اينكه نه فرض بفرماييد اطلاق روايات را، هر كدام روايت است، هر چه گفت عمل مىكنيم. به هر كدام روايت به اطلاقش عمل مىكنيم. مىگوييم آن كدام روايت؟ اما صحيحه محمد ابن مسلم او كه گفت بر اينكه ينتره ثلاث، بول را جذب مىكنى به خارج ثلاث. او همان مىشود. اما اين صحيحه محمد ابن مسلم كه در آخر خوانديم او هم ستة خرطات را گفت. آخر را هم كه ينتر آن طرف را، او يا هفتمى مىشود يا نهمى مىشود. اينها يكى است. و اما روايت عبد الملكى كه هست، او محتمل است بر اينكه، آنجا كه فرمود بر اينكه، در آن روايت اذا بال فخرت ما بين المقعدة انثيين ثلاث مرات و غمز ما بينهما محتمل است بر اينكه آن هم عطف بر او بشود ثلاث مرات بشود. كه غمز هم ثلاث مرات بشود. همانى كه در صحيحه محمد ابن مسلم ذكر شده است. و اگر فرض بفرماييد اين خلاف ظاهر شد گفتيم غمز مطلق شد، تقييد كرده است غمز بايد ثلاث مرات بشود. خود او را در صحيحه محمد ابن مسلم تقييد كرده است. خود آن غمزهاى كه هست تقييد كرده است سه مرتبه بايد بشود. نمىشود كه، يا بايد بگوييم سه مرتبه حمل به استحباب مىشود چونكه تخیير بين اقل و الاكثر وجوب ممكن نيست. يا بايد بگوييم بر اينكه سه تا مستحب است يكى واجب است. اين خلاف قانون اطلاق و تقييد است.
اين كه بعد در بعضى كلمات فرمودهاند ما نحن فيه از مواردى كه اطلاق حمل بر تقييد مىشود و آنجا از اطلاق رفعيت مىشود ما نحن فيه از آنجا موارد كم نيست هيچ فرقى ندارد، حرف متينى است. سرّش اين است كه مىماند دو تا روايت، آن روايت، آن يكى عبد الملك ابن عمر است كه او چيزى كه هست مىگويد بر اينكه غمز بكن، ديگر نمىگويد چند دفعه، مطلق است. اين ديگری مىگويد كه بايد سه دفعه غمز بكنى. قانون اطلاق و تقييد همين است ديگر. بيشتر از اين كه ما نداريم. بدان جهت در ما نحن فيه غمز ثلاث مرات مىشود. يك روايتى هم داريم كه روايت رابعه است، آن هم تعبير مىكند از استبراء به اين عنوانى كه مىگويم.
سؤال...؟ عصر يعنى غمز است. در ما نحن فيه مناسبت حكم و موضوع عصر جورى است كه طرف بيرون بيايد. اين معنايش همين است كه همان مسح به قوت مىشود. مؤيدش هم اين است. يعنى مؤيدش هم اين است، تعبير شده است از استبرائى كه هست به همان تمسح. درست توجه كنيد. روايت چهارمى است.
صحيحه حنان ابن سدير.[16] شيخ قدس الله نفسه الشريف به سندش از حسين ابن سعيد نقل مىكند، عن محمد ابن ابى عمير، محمد ابن ابى عمير هم از حنان ابن سدير نقل مىكند، «قَالَ: سَمِعْتُ رَجُلًا سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع- فَقَالَ إِنِّي رُبَّمَا بُلْتُ» مِنْ ذَاكَ، بول مىكنم. «فَلَا أَقْدِرُ عَلَى الْمَاءِ»، به ماء قدرت ندارم. «وَ يَشْتَدُّ ذَلِكَ عَلَيَّ» اين بر من مشكل مىشود. چونكه بعد يك قطرهاى خارج مىشود، آن نجس است ديگر. چونكه آب نداشتم تطهير كنم. نجس مىكند مرا. «فَقَالَ إِذَا بُلْتَ وَ تَمَسَّحْتَ» همان استبراء است. «فَامْسَحْ ذَكَرَكَ بِرِيقِكَ» به آن ذكر به يك جايش آب دهان بگذار. سابقا معنا كرديم.
نه آنجايى كه نجس است. جاى پاكش. بعد يك بللى ديديد بگوييد كه همان ريقى است. چيزى خارج نشده است كه لباسم را نجس كند. همان ريق است كه خورده به لباسم و نجس شده است. اين تحيل است از اينكه تنجس ثوب حاصل نشود. علم به نجاست ثوب. تمسح تعبير شده است كه استبراء همان تمسح است، مسح كردن است. مسحات است به اين بيانى كه گفتيم. اين را بدانيد، اين استبراء شرط استنجاء نيست. اين كه اگر اين را نكرد، استنجاء كرد پاك مىشود. اين شرط نيست. نه براى صلاة، نه براى استنجاء من البول هيچ شرطيتى ندارد. چرا؟ اولا در روايات شرطيت نيست. اين به جهت اينكه بعد بولش حكم نشود باَنّه بول است. علاوه بر اينكه همين جور است، در آن صحيحه امام عليه السلام اينجور فرمود كه صحيحه جميل است[17]. در آن صحيحه اينجور فرمود كه «إِذَا انْقَطَعَتْ دِرَّةُ الْبَوْلِ فَصُبَّ الْمَاءَ». ماء را بريز، آب را بريز. آن مىگفتيم سابقا نفى اشتراط استبراء را مىكند كه در استنجاء استبراء به بول شرط نيست، و احدى هم نمىتواند يعنى نگفته است نمىتواند دليل ندارد كه اشتراط را بگوييم. بدان جهت كلام واقع مىشود فى فايدة هذا الاستبراء، انشاء الله تعالى.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص176.
[2] قال: الاسْتِنْتارُ اسْتِفْعالٌ من النَّتْرِ، يريد الحِرْصَ عليه و الاهتمامَ به، و هو بَعْثٌ على التَّطَهُّرِ بالاستبراءِ من البول. و نَتَرَ الثوبَ نَتْراً: شَقَّهُ بأَصابعه أَو أَضراسه؛ ؛ محمد بن مكرم ابن منظور ، لسان العرب، (بيروت، دار الفكر للطباعة و النشر و التوزيع - دار صادر، چ3، 1414 ق) ج5، ص 190.
[3] عبارت افتادگی داشت داخل قلاب برای تکميل عبارت توسط محقق افزوده شد؛ (س. م. ی. م)
[4] و قال علم الهدى (ره): يستحب عند البول نتر الذكر من أصله إلى طرفه ثلاث مرات؛ جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر(قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام، چ1، ت1407)، ج1، ص134.
[5] و عن علم الهدى و ابن الجنيد أن المسحات المعتبرة في الاستبراء ثلاث، و هو بأن ينتر الذكر من أصله إلى طرفه ثلاثاً؛ سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره، چ1، 1418ق)ج4، ص391.
[6] فإذا فرغ من حاجته و أراد الاستبراء فليمسح بإصبعه الوسطى تحت أنثييه إلى أصل القضيب مرتين أو ثلاثا ثم يضع مسبحته تحت القضيب و إبهامه فوقه و يمرهما عليه باعتماد قوي من أصله إلى رأس الحشفة مرتين أو ثلاثا ليخرج ما فيه من بقية البول؛ محمد بن محمد بن نعمان مفيد، المقنعة، (کنگره جهانی هزاره شيخ مفيد (ره)، چ1، ت1413ق)، ص40.
[7] و عن المفيد (قدس سره) في المقنعة أنه يمسح بإصبعه الوسطى تحت أنثييه إلى أصل القضيب مرة أو مرتين أو ثلاثاً، ثم يضع مسبحته تحت القضيب و إبهامه فوقه، و يمرهما عليه باعتماد قوي من أصله إلى رأس الحشفة مرة أو مرتين أو ثلاثاً ليخرج ما فيه من بقية البول و ظاهر هذا الكلام عدم اعتبار العدد في الاستبراء و المدار فيه على الوثوق بالنقاء؛ سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره، چ1، 1418ق)ج4، ص391.
[8] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الرَّجُلِ يَبُولُ ثُمَّ يَسْتَنْجِي- ثُمَّ يَجِدُ بَعْدَ ذَلِكَ بَلَلًا- قَالَ إِذَا بَالَ فَخَرَطَ مَا بَيْنَ الْمَقْعَدَةِ وَ الْأُنْثَيَيْنِ- ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ غَمَزَ مَا بَيْنَهُمَا ثُمَّ اسْتَنْجَى- فَإِنْ سَالَ حَتَّى يَبْلُغَ السُّوقَ فَلَا يُبَالِي؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص282
[9] على ان يكون ضمير بينهما راجعا إلى الأنثيين للقرب و نحوه. و أما احتمال رجوعه إليهما مع المقعدة- على إرادة غمز ما انتهى اليه خرط المقعدة فإن ذلك بينهما حقيقة و لغمزة زيادة مدخلية في إخراج المتخلف كما هو مشاهد- يبعده انه لم يقل أحد بوجوبه ؛ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، (بيروت، دار إحياء التراث العربی، چ7، ت1404ق)، ج3، ص114.
[10] وَ عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْبَرْقِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الرَّجُلِ يَبُولُ قَالَ يَنْتُرُهُ ثَلَاثاً- ثُمَّ إِنْ سَالَ حَتَّى يَبْلُغَ السُّوقَ فَلَا يُبَالِي؛ شيخ حر عاملی ، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص283.
[11] سعد بن عبد الله القمي، يكنى أبا القاسم جليل القدر، واسع الأخبار، كثير التصانيف، ثقة، فمن كتبه كتاب الرحمة، و هو يشتمل على كتب جماعة، منها كتاب الطهارة، و كتاب الصلاة، و كتاب الزكاة، و كتاب الصوم، و كتاب الحج، و كتاب جوامع الحج، و كتاب الضياء في الإمامة، و كتاب مقالات الإمامية، و كتاب مناقب رواة الحديث، و كتاب مثالب رواة الحديث، و كتاب في فضل قم و الكوفة و كتاب في فضل عبد الله و عبد المطلب و أبي طالب عليهم السلام، و كتاب بصائر الدرجات أربعة أجزاء، و كتاب المنتخبات نحو ألف ورقة، و له فهرست كتاب ما رواه، أخبرنا بجميع كتبه و رواياته عدة من أصحابنا عن محمد بن علي بن الحسين بن بابويه عن أبيه، و محمد بن الحسن عن سعد بن عبد الله عن رجاله، قال ابن بابويه إلا كتاب المنتخبات فإني لم أروها عن محمد بن الحسن إلا أجزاء قرأتها عليه و أعلمت على الأحاديث التي رواها محمد بن موسى الهمداني، و قد رويت عنه كلما في كتاب المنتخبات مما أعرف طريقه من الرجال الثقات، و أخبرنا الحسين بن عبيد الله و ابن أبي جيد عن أحمد بن محمد بن يحيى عن أبيه عن سعد بن عبد الله؛ محمد بن الحسن طوسی، الفهرست، (نجف اشرف، مکتبة الرضوية، چ1، ت......)، ص76، ش306.
[12] . و عن علم الهدى و ابن الجنيد أن المسحات المعتبرة في الاستبراء ثلاث، و هو بأن ينتر الذكر من أصله إلى طرفه ثلاثاً؛ سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره، چ1، 1418ق)ج4، ص391.
[13] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ بَالَ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ مَاءٌ- قَالَ يَعْصِرُ أَصْلَ ذَكَرِهِ إِلَى طَرَفِهِ «5» ثَلَاثَ عَصَرَاتٍ- وَ يَنْتُرُ طَرَفَهُ فَإِنْ خَرَجَ بَعْدَ ذَلِكَ شَيْءٌ- فَلَيْسَ مِنَ الْبَوْلِ وَ لَكِنَّهُ مِنَ الْحَبَائِلِ؛ ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص320.
[14] مع أن لازمه اعتبار الغمز المذكور في مصحح عبد الملك مضافاً الى التسع، و لم أعرف من نسب اليه ذلك، و في الجواهر: «لم يقل أحد بوجوبه»- بعيد جداً. إلا أن يكون من جهة قرينة مناسبةالمقام من تنقية المحل من بقايا البول. فتأمل جيداً؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص228.
[15] على ان يكون ضمير بينهما راجعا إلى الأنثيين للقرب و نحوه. و أما احتمال رجوعه إليهما مع المقعدة- على إرادة غمز ما انتهى اليه خرط المقعدة فإن ذلك بينهما حقيقة و لغمزة زيادة مدخلية في إخراج المتخلف كما هو مشاهد- يبعده انه لم يقل أحد بوجوبه؛ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، (بيروت، دار إحياء التراث العربی، چ7، ت1404ق)، ج3، ص114.
[16] وَ (محمد بن الحسن، عَنْهُ (حسين بن سعيد) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَجُلًا سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع- فَقَالَ إِنِّي رُبَّمَا بُلْتُ فَلَا أَقْدِرُ عَلَى الْمَاءِ- وَ يَشْتَدُّ ذَلِكَ عَلَيَّ- فَقَالَ إِذَا بُلْتَ وَ تَمَسَّحْتَ- فَامْسَحْ ذَكَرَكَ بِرِيقِكَ- فَإِنْ وَجَدْتَ شَيْئاً فَقُلْ هَذَا مِنْ ذَاكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص284.
[17] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا انْقَطَعَتْ دِرَّةُ الْبَوْلِ فَصُبَّ الْمَاءَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص349.