« والأولى في كيفياته أن يصبر حتى تنقطع دريرة البول ثمَّ يبدأ بمخرج الغائط فيطهره ، ثمَّ يضع إصبعه الوسطى من اليد اليسرى على مخرج الغائط ويمسح إلى أصل الذكر ثلاث مرَّات ، ثمَّ يضع سبّابته فوق الذكر وإبهامه تحته ويمسح بقوة إلى رأسه ثلاث مرَّات ، ثمَّ يعصر رأسه ثلاث مرَّات ، ويكفي سائر الكيفيات مع مراعاة ثلاث مرَّات ، وفائدته الحكم بطهارة الرطوبة المشتبهة وعدم ناقضيتها ، ويلحق به في الفائدة المذكورة طول المدة على وجه يقطع بعدم بقاء شيء في المجرى بأن احتمل أنَّ الخارج نزل من الأعلى ، ولا يكفي الظنُّ بعدم البقاء ومع الاستبراء لا يضر احتماله وليس على المرأة استبراء . نعم ،الأولى أن تصبر قليلاً وتتنحنح وتعصر فرجها عرضا وعلى أي حال الرطوبة الخارجة منها محكومة بالطهارة وعدم الناقضية ما لم تعلم كونها بولا ».[1]
صاحب عروه قدس الله سره مىفرمايد. فايدة الاستبراء اين است، كه اگر مكلف بعد البول و بعد الاستبراء بللى ببيند كه احتمال بدهد اين بللى كه هست بول بوده باشد و احتمال بدهد مايع پاكى بوده باشد كه از مجرا خارج شده است. مثل رطوباتى كه در خود مجرا متكون مىشوند ترشحات خود مجرا است در اين صورت اين شخص وضوء اگر گرفته باشد وضويش باقى است و اين مايع پاك است. فايدة الاستبراء اين است. رطوبت خارجيه نه ناقضيت دارد نه نجاست دارد اين فايده استبراء است.
عرض مىكنم اگر اين رواياتى كه در استبراء نبود و در استبراء وارد شده است نبود. مقتضى القاعده در اين بللى كه مكلف او را بعد از انقطاع دريرة البول مىبيند مقتضى القاعده در جايى كه احتمال بدهد اين بول نباشد بلكه مايع طاهرى بوده باشد كه متكون است در خود مجرا. رطوبات خود مجرا است كه از او تعبير مىشود به حبائل در روايات. اگر اين روايات نبود، مقتضى القاعده اين بود كه اگر وضوء گرفته است. وضويش باقى است و اين بلل هم و اين رطوبت هم به جسدش يا به ثوبش اصابة بكند پاك است. مقتضى القاعده اين بود. چرا؟ براى اينكه مكلف اگر وضوء گرفته باشد، وقتى كه اين بلل از او خارج شد خروج البول از او ناقض است وضوء را. ولو به عنوان تبول نباشد، بول كردن نباشد. خود خروج البولى كه هست يا مثل خروج المنى، چه جور خروج المنى موجب مىشود جنابت را، خروج البول هم موجب مىشود نقض الوضوء را. لا ينقض الوضوء الاّ البول، ولو يك قطره خارج بشود.
شك مىكنيم اين قطره و رطوبتى كه خارج شده است بول است يا نه؟ خوب مىگوييم، اگر استصحاب عدم ازلى معتبر باشد آن فعل راحت است. مىگوييم اين قطرهاى كه خارج شده است مىگوييم يك وقتى بول نبود. اين قطره خارجه، رطوبت خارجه، ولو آن وقتى كه نبود. الان نمىدانيم بر اينكه اين بول هست يا بول نيست؟ خوب بنا بر اينكه استصحاب عدم ازلى معتبر باشد پر واضح است كه اصل اين است كه اين بول نيست. اثبات مىشود كه نه نجس است و نه هم ناقض است. چونكه ناقضيت و نجاست از آثار بول است. وقتى كه بول نيست، نه ناقض است نه نجس. اگر كسى گفت كه استصحاب عدم ازلى را من قبول نتوانستم بكنم دلم قبول نكرد خوب مىگوييم خوب استصحاب عدم البول كه اشكال ندارد. خروج البول ناقض الوضوء است. اين شخص نمىداند بعد از وضوء گرفتن بولى از او ولو يك قطره، نصفى از او خارج شده است يا نه؟ استصحاب مىگويد كه خارج نشده است. چه جور از صحيحه زراره استفاده شد انسان اگر وضوء بگيرد مادامى كه احراز نكند نوم را وضويش باقى است. نوم خصوصيتى نداشت، كبرى است آنجا، قطعا غير نوم را هم مىگيرد. اگر يك كبراى عامى در جميع موارد يقين و شك نباشد باب وضوء قدر متيقن است، ديگر آنجا جاى شك نيست. آنجا صحيحه دلالت كرده است كسى كه وضوء گرفت مادامى كه احراز بول نكرده است وضويش باقى است. در ما نحن فيه وضوء باقى است. يك وقتى بول نشده بود استصحاب عدم ازلى نيست. آن وقتى كه دريره بول قطع شد و مخرج را قطع كرد رفت وضوء گرفت آنجا بول خارج نشده بود. الان نمىداند خارج شده است يا نه؟ استصحاب مىگويد خارج نشده است. ولا اقل، اگر كسى استصحاب عدم ازلى را قبول نكرد، ولا اقل من استصحاب عدم خروج البول و اصالة الطهارة فى نفس البلل. نمىدانيم اين بلل پاك است يا نجس؟ مثبت اينكه بول است نداريم. نافى اينكه بول نيست، نداريم. چونكه استصحاب عدم ازلى را از كار انداختيم. گفتيم جارى نيست. خوب نوبت مىرسد به اصالة الطهارة. «كل شىء طاهر حتى تعلم انه قذر». خواهيم گفت اگر شيئى كه احتمال دارد پاك است و نجس اصالة الطهارة در او جارى شد، سابقا هم گفتهايم، اثرش اين است كه آن شىء نه منجس است. نه چيزى را نجس مىكند. نه مانعيت للصلاة و اينها را دارد. پس مقتضى القاعده اين بود.
شارع در ما نحن فيه حكم كرده است آن بللى كه خارج مىشود بعد البول و قبل الاستبراء شارع حكم كرده است به بوليت او. شارع كه حكم كرده است به بوليت او اين از مواردى است كه شارع غلبه را بر اصل عملى تقديم كرده است. اعتبار داده است به غلبه در اين مورد و اصل عملى را تخصيص زده است. از اعتبار انداخته است اصالة الطهارة يا استصحاب را. چه جور غلبه را بر اين اصل تقديم كرده است؟ اين را مىدانيد، مرد وقتى كه بول مىكند بما اينكه، بول از مجرای عبور مىكند كه نسبتا طولانى است. آن وقتى كه دريرة البول قطع شد چيزى از اين قطره او قطرتين در طول اين مجرا مىماند. اين امر، امر عادى است. مثل جريان الماء فى النهر. وقتى كه آب قطع شد چيزى مىماند يا در لوله قطع شد يك چند چيزى مىماند در اين لوله آب ولو سرازير هم بوده باشد. با فشار هم آمده باشد آب. روى اين حسابى كه هست بعد از اينكه انسان تبول حاصل شد استبراء نكرد ولو بعد از مدتى كه وضوء گرفته است. مدت، مدت قصيره است وضوء گرفته است. تطهير كرده است. شروع به نماز كرد ديد يك چيزى خارج شد از مخرج. اين بما اينكه غالبا قطره و قطرتين در مجرا مىماند بعد بواسطه حركت شخص از مجرا پرت بيرون مىشود، چونكه مايع است و مجرا و راه صاف است. روى اين اساس شارع اين غلبه را مقدم كرده است و اعتبار داده است ولو احتمال دارد از حبائل بوده باشد. مع ذلك شارع چونكه غالبا مىماند در مجراء شيئى او را اعتبار كرده است بدان جهت حكم كرده است كه بول است ناقض است و نجس. و اگر استبراء بكند اين معرضيت و اين غلبه از بين مىرود. آن استبراء بكند و بول را سه دفعه جذب به خارج بكند به آن نحوى كه ذكر شد. ديگر آن غلبه از بين مىرود. اين روى اين اساس است. وقتى كه روى اين اساس شد، نكتهاى بر شما معلوم شد و آن نكته اين است كه اگر شخصى استبراء نكند، حكم مىشود كه بللش بول است و ناقض در صورتى كه احراز كند، بلل از مجرا خارج شده است. يعنى از مجراى بولى كه هست اين بلل از آنجا خارج شده است. اما آنى كه محل ابتلاء است در آن كسانى كه استبراء نمىكنند اكثر اين بچهها و اين جوانها استبراء نمىكنند. فقط بول كرد، دريرة البول قطع شد همين آب مىريزد و خودش را تطهير مىكند، مىآيد بيرون. بعد يك رطوبتى مىبيند در ثوبش، نمىداند بر اينكه اين همان بول است، از مجرا خارج شد و افتاد اينجا يا اينكه آب تطهير است كه تطهير كرد، آب تطهير است اينجا افتاده است آن قطرهاى كه افتاد آب تطهير بود نه از مجرا بود كثيرا مّاء اتفاق مىافتد.
در اين موارد نه حكم نمىكنيم به ناقضيت نجاست. نه باز، آن رطوبت پاك است و هكذا وضويش هم باقى است. شارع حكم به ناقضيت را در رطوبتى كرده است كه محرز بشود. اين بلل از مجرا خارج شده است. مورد روايات اين است كه از مجرا خارج شده است. اينجا تقديما للغلبة على الاصل حكم فرموده است كه ناقض است. و اما در بللى كه مكلف احراز نكند از مجرا خارج است آنجا نه تقديم كرده است، تقديمى ندارد. اصل عملى سر جايش محفوظ است و آن اصل عملى كه هست، اصل عملى جارى است. اصالة الطهارة و عدم خروج البول. اگر كسى در اين هم دغدغه كرد كه اين را از كجا مىگويى؟ روايت هم نبود همين را مىگفتيم. سابقا گفتيم اين معنا را كه مفاد صحيحه حنان ابن سدير همين است.
روايت هفتمى بود در باب سيزده از ابواب نواقض الوضو.[2] شيخ قدس الله نفسه الشريف عن الحسين ابن سعيد، باسنادش از حسين ابن سعيد عن محمد ابن ابى عمير عن حنان ابن سدير. «قَالَ: سَمِعْتُ رَجُلًا سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع- فَقَالَ إِنِّي رُبَّمَا بُلْتُ فَلَا أَقْدِرُ عَلَى الْمَاءِ» بسا اوقات بول مىكنم، فلا اقدر على الماء. بر آب دسترسى ندارم «وَ يَشْتَدُّ ذَلِكَ عَلَيَّ» اين بر من خيلى زحمت مىشود كه بول مىكنم آب ندارم خيلى زحمت مىشود. چرا؟ گفتيم سابقا گفتيم كه بعد كه بللى در ثوبش ببيند مىگويد كه خوب اين از مجرا خارج شده است كه آب كه نزدهام كه شايد آب باشد. گفتيم در موارد دوران الامر ما بين تردد، ما بين اينكه آب است و آب استنجاء است يا از مجرا بول خارج شده است ولو استنجاء نكرده است، گفتيم مقتضى القاعده طهارت و عدم ناقضيت است.
«فَقَالَ إِذَا بُلْتَ وَ تَمَسَّحْتَ- فَامْسَحْ ذَكَرَكَ» سابقا اينجور معنا كرديم كه اگر بول كردى يعنى آنجا را مسح كردى كه خشك كردى. سر آن ذكر را كه رأس الحشفه خشك كردى در اين صورت «فَامْسَحْ ذكرك بِرِيقِكَ»آب دهان بيانداز، آن طرف پاكش، اين معالجه تنجس است. «فَإِنْ وَجَدْتَ شَيْئاً فَقُلْ هَذَا مِنْ ذَاكَ» بعد از اين در ثوبت بللى ديدى فقل هذا من ذاك. اين از مخرج خارج نشده است كه محكوم بشود به بوليت كه ثوب را هم نجس كرده است. بول است ديگر، از مخرج هم خارج بشود ولو بول هم نباشد. رطوبت هم باشد چونكه استنجاء نكرده است ثوب را نجس مىكند. نه بگو كه نه از مخرج خارج نشده است. سابقا تمسحة را به همين جور معنا كرديم كه ظاهرش همين جور بود. آن وقت كه گفتيم الان هم مىگوييم همين است. ولكن محتمل است تمسحة اعم بوده باشد. از مسح عذره به آن مسحى كه در استبراء معتبر بود. و بما اينكه در ما نحن فيهى كه هست استبراء و عدم استبراء مدخليتى ندارد در تنجس. در ما نحن فيه چونكه آب ندارد كه، موضع را پاك نكرده است. استبراء بكند يا نكند، اثرى ندارد. استبراء هم بكند از مخرج خارج شد، نجس مىكند. چونكه مخرج خودش نجس است. آن مخرج نجس مىكند رطوبت را. بول هم باشد كه نجس است. در وضوء اثر دارد ولكن در تنجس اثرى ندارد. ظاهر اين است كه راوى هم از تنجس مىپرسد. بدان جهت مىگويد بر اينكه چه استبراء بكنى يا نكنى، اين مسح، خشك كردى يك چيزى آنجا بزن، اگر بلل پيدا كردى، احتمال دادى كه همان رطوبت بوده باشد محكوم به اصالة الطهارة مىشود. اين را شاهد بر اين معنا ذكر كرديم. يعنى احتياج به شاهد ديگر نداشت. شاهد داشتيم كه خود روايات در صورتى است كه بلل مفروض قبل الاستبراء از مخرج خارج بشود. او محكوم است به بوليت و نجاست. آن احتياج به شاهد دومى نبود، ولكن اين روايت را هم شاهد دومى ذكر كرديم خوب مسئله تا اينجا صاف است.
ولكن در ما نحن فيه در اين بلل گفتيم پاك است و اگر استبراء بكند، فايده استبراء اين است. يعنى فايده استبراء اين است كه همان اصل عملى كه شارع او را از بين برده بود و غلبه را اعتبار داده بود آن اصل عملى زنده مىشود باز. بعد از استبراء احتمال بدهد كه بول باقى مانده بود، خيلى همهاش خارج نشده است به استبراء اين اعتنا نمىكند. وقتى كه اينجور شد، اصلى عملى مىماند اين دو تا حكم داشت اين استبراء. يكى اينكه بلل پاك است ديگرى اين است كه ناقض وضوء نيست. و اما استبراء نكند هم ناقض است هم نجس. در اين بعضىها اينجور ذكر كردهاند كه در ناقضيت بلل قبل الاستبراء و بعد الاستبراء روايات متعارض هستند. براى اينكه يك روايتى داريم كه صحيحه محمد ابن مسلم است. در باب سيزده از نواقض الوضوء روايت پنجمى است[3].
و باسناده يعنى به اسناد شيخ قدس الله نفسه الشريف، عن حسين ابن سعيد عن حماد، عن حريز. حماد ابن عيسى از حريز نقل مىكند. «حريز ابن عبد الله عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع مَنِ اغْتَسَلَ وَ هُوَ جُنُبٌ قَبْلَ أَنْ يَبُولَ» كسى كه غسل كرد در حالى كه جنب بود. يعنى غسل جنابت كرد. قبل ان يبول. قبل از اينكه استبراء بكند. چونكه در باب جنابت به خروج المنى هم استبرائش به بول است. - «ثُمَّ يَجِدُ بَلَلًا فَقَدِ انْتَقَضَ غُسْلُهُ» بعد از اين غسل كرد بللى ديد از مجرا خارج شد آن غسلش باطل شد. يعنى محكوم است آن بلل به منيت «وَ إِنْ كَانَ بَالَ ثُمَّ اغْتَسَلَ» آن جنب اگر بول كرده باشد كه استبرائش به بول است. بعد از بول غسل كند، - ثُمَّ وَجَدَ بَلَلًا فَلَيْسَ يَنْقُضُ غُسْلَهُ- وَ لَكِنْ عَلَيْهِ الْوُضُوءُ» اين بلل غسلش را نقض نمىكند. «لِأَنَّ الْبَوْلَ لَمْ يَدَعْ شَيْئاً» ولكن بايد وضوء بگيرد. تفصیل نداد كه استبراء از بول كرده باشد يا نكرده باشد. مطلق است كه بايد وضوء بگيرد. بعد هم كه مىگويد «لِأَنَّ الْبَوْلَ لَمْ يَدَعْ شَيْئاً»، تعليل بر اين است كه غسلش چرا باطل نمىشود. چونكه بول آمد ديگر منى نماند در مجرا. بدان جهت در باب، يك نكتهاى هست الان بگويم يادتان باشد بعد به درد مىخورد، فرق است ما بين استبراء به بول و استبراء به منى. در استبراء انسان وقتى كه جنب شد به خروج المنى، بعد بول كرد استبراء به بول آنجا استبراء قطعى است. يعنى مجرا را يقينا از منى پاك مىكند. ديگر احتمال اينكه منى در مجرا باقى مانده است نيست. ولكن به خلاف استبراء در بول. در باب استبراء البول آن مسحات مجرا را، نگاه يقينى بر مجرا نمىآورد. شايد سه دفعه كشيد يك قطرهاى ماند اصلا نيامد آنجا.
كسى كه استبراء بكند، سابقا هم گفتيم، اوه، اوه هم بكند، مىبيند كه نه يك چيزى هم باز درآمد. بدان جهت استبراء قطعى در آن استبراء به خرطات نيست به خلاف استبراء به بول. اين فرق ما بينهما است. خوب روى اينكه با همديگر فرق دارند اين روايت مقتضاى اين است كه ولكن عليه الوضوء بايد وضوء بگيرد. چه استبراء بكند، چه نكند. اينكه مىگويد لانّ البول لم يدع شیئاً اين مال استبراء تعليل براى عدم انتقاض غسل است. كه گفتيم استبراء آنجا قطعى است. اين يك روايت است.
در مقابل اين روايت ديگرى هم هست، و آن روايت ديگر اين است كه صحيحه عبد الله ابن ابى يعفور روايت اولى است در همين باب.[4] «محمد بن يعقوب عن عدة من اصحابنا»، از عدهاى از اصحاب ما نقل مىكند «عن احمد ابن محمد»، احمد ابن محمد ابن عيسى يا خالد باشد «و عن ابى داود جميعا». ابى داود همان منشد است. سليمان ابن سفيان است همان شاعر معروف است ثقه است از اجلاء است. جميعا نقل مىكنند «عن حسين بن سعيد عن صفوان بن يحيى عن العلاء عن ابن ابى يعفور»، اين هم نباشد احمد ابن محمد تنها كافى است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ بَالَ ثُمَّ تَوَضَّأَ»-.بعد وضوء گرفت، «ثُمَّ قَامَ إِلَى الصَّلَاةِ» بعد بلند شد به نماز. «ثُمَّ وَجَدَ بَلَلًا» بعد از اين كه از نماز بلند شد بللى را پيدا كرد. «قَالَ لَا يَتَوَضَّأُ» وضويش را اعاده نكند. به نمازش اعتنا نكند. وضويش نقض نشده است. «إِنَّمَا ذَلِكَ مِنَ الْحَبَائِلِ». اين از حبائل است. حبائل همان ترشحاتى كه در مجرا مىشود، اعتنا نكند. اين صحيحه با آن صحيحه متعارضين هستند. چونكه آن صحيحه مىگويد كه وضوء نقض مىشود، بلا فرق بين الاستبراء و عدم الاستبراء. اين صحيحه مىگويد كه نه نقض نمىشود. بلا فرق بين الاستبراء وغیره.
رواياتى را كه ما خوانديم[5] آن روز كه «فِي الرَّجُلِ يَبُولُ قَالَ يَنْتُرُهُ ثَلَاثاً- ثُمَّ إِنْ سَالَ حَتَّى يَبْلُغَ السُّوقَ فَلَا يُبَالِي» كه در همين باب بود، آن روايات شاهد جمع مىشود ما بين صحيحتين. آن صحيحه اولى كه گفت بايد وضوء بگيرد حمل مىشود به صورت عدم الاستبراء اين شاهد جمع است. انقلاب نسبت نيست، شاهد جمع است. خود روايات دو تا لسان داشتند. اگر يادتان بوده باشد ما بين انقلاب نسبت و شاهد الجمع اين است، دو تا روايتى كه با همديگر متعارضين هستند، طايفه ثالثه دو تا لسان داشته باشد. يكى به طرف آن روايت، يكى به طرف آن روايت. با يك لسان آن روايت را قيد بزند، با يك لسان هم اين روايت را قيد بزند. اين را مىگويند شاهد الجمع. رواياتى كه در مقام بود گفت اگر بر اينكه اين بول كرد بعد استبراء كرد، بعد چيزى خارج شد فلا يبال. منطوقش اين بود كه اگر استبراء كرد بعد بللى خارج بشود نه وضويش باطل است، نه نجس است. پس آن روايتى كه مىگويد، صحيحه محمد ابن مسلم وضويش باطل است، مىگويد اگر استبراء بكند نه وضويش باطل نيست. آن روايتى هم كه مىگويد اگر بول كرد بعد چيزى خارج شد فهو من الحبائل، مفهومش اين است كه نه، اگر استبراء نكرد و خارج شد بول است. ناقض است. هم او را تقيید مىكند به يك لسان هم آن يكى را. اين را مىگويند شاهد جمع. اما مسئله انقلاب نسبت اين است كه خبر طايفه سوم ، فقط يك لسان دارد. دو تا لسان ندارد. يك لسانش را از اول كندهاند. يك لسان بيشتر ندارد. مثل اينكه روايتى وارد بشود بر اينكه اكرم العلماء، يا اكرم العالم. روايت ديگر وارد بشود بر اينكه، لا تكرم العلماء، لا تكرم العالم. اينها متعارضين هستند، با همديگر تعارض دارند. تعارضش هم تباينى است واضح است. عموم خصوص من وجه هم بشود باز همين جور است.
بعد يك روايتى وارد بشود بر اينكه بگويد لا تكرم العام الفاسق. عالم فاسق را اكرام نكن. آنكه گفته بود اين كارى با او ندارد. مىگويد همه را اكرام نكن، اين هم مىگويد اين را اكرام نكن. چونكه حكم، حكم انحلالى است، عيبى ندارد. جاى حمل مطلق بر مقيد نيست. يكى مىگويد بر اينكه علماء را اكرام نكن، ديگرى مىگويد علماى فاسق را اكرام نكن، با هم تنافى ندارد. فقط لا تكرم العلماء با آن اكرم العلما تعارض و تباين داشت ولكن لا تكرم العالم الفاسق تعارضش به او تباين نيست. اطلاق و تقييد است. عام و خاص است. آن گفت اكرم العلماء يا اكرم العالم، هر عالمى باشد. اين مىگويد عالم فاسق را اكرام نكن. اين او را تقييد مىكند. اين طايفه ثالثه او را تقييد مىكند. مدلول او مىشود كه اكرم العالم غير الفاسق. او نسبت به لا تكرم العلماء اخص مىشود. انقلاب نسبت معنايش اين است. آنى كه اول تعارضش بالتباين بود، بواسطه اين طايفه ثالثه كه يك لسان داشت، يكى را كنده بودند، او را تقييد زد، او را اخص كرد. بعد از تقييد اخص از آن معارضش شد معارضش را تقييد مىكند. مىشود اكرم العالمى كه فاسق نيست. او اين مىشود. لا تكرم العلما نيست به او، لا تكرم العلما، اكرم العالمى كه فاسق نيست اخص شد ديگر. او را تقييد مىكنند. اسم اين را مىگويند انقلاب النسبه. در ما نحن فيه، روايات ما بين اين دو طايفه شاهد جمع بود. چونكه دو تا لسان داشت. قضيه شرطيه بود. اگر استبراء بكند بعد خارج بشود فلا يبالى، مفهومش اين است كه نه اگر استبراء نكند اين حكم نيست. يبالى بايد اعتنا كند. بدان جهت آن روايت كه صحيحه مىگويد اعتنا نكند او الاّ ان لم يستبرء، او را مگر استبراء نكند، او را تقييد مىكند. اين روايت صحيحه محمد ابن مسلم كه مىگويد دوباره وضوء بگيرد، منطوق او را تقييد مىكند. منطوق روايت ثانيه. الاّ ان يستبرء، استبراء بكند. آن وقت تنافى از بين مىرود.
بعضىها گفتهاند توهم اين معنا را كردهاند. اين مقدمه است بر صاحب الحدائق.[6] بعضىها [7]در ذهنشان آمده است كه اين صحيحه محمد ابن مسلم و هكذا صحيحه عبد الله ابى يعفور راجع به نقض وضوء و نقض عدم وضوء است. ولكن رواياتى كه طايفه ثالثه هست و او را شاهد جمع گفتيم آنها نه، مطلق هستند. لا يبالى، مبالات نكند نسبت به وضو؟ يا نسبت به نجاست؟ اطلاقش مىگفت نسبت به هيچ كدام مبالات نكند. نه نسبت به ناقضيت و نه نسبت به نجاست. گفتهاند شاهد جمع آن وقتى مىشود كه آن فقط وضوء را مىگفتند. يعنى خصوص وضوء را مىگفت شاهد جمع. شاهد جمع خودش اطلاق دارد. اطلاق دارد هم وضوء را مىگويد هم طهارت را. خوب مىگوييم تفصيل در اين شاهد جمع استبراء و عدم استبراء نسبت به طهارت بلل است. و اما نسبت به ناقضيتش به وضوء نه. مطلقا ناقض است، يا مطلقا ناقض نيست. اين بالاطلاق شاهد جمع ناقضيت را مىگرفت. اين حرف، اين توهم، شاهد جمع ناقضيت را خصوص نمىگويند، هم طهارت را مىگويند هم ناقضيت را ولكن بالاطلاق، اين توهم درست نيست. و الوجه فى ذلك اين است كه به ارتكاز عرفى تبعض ما بين ناقضيت و مابين حكم به نجاست نميشود. اگر شارع در اين شاهد جمع در روايات گفت بلل نجس است بعد از بول، مخرج را تطهير كرده به بعد بللى خارج بكند او بول است يا نجس است معنايش اين است كه ناقض وضوء هم هست، چون بول ناقض وضوء است. كما اينكه اگر بگويد ناقض است معنايش اين است كه نجس هم هست. آن صحيحه محمد ابن مسلم كه گفتيم اگر بعد بلل خارج شد وضويش نقض ميشود معنايش اين است كه نجس هم هست. متفاهم عرفى اين است. در مقام تفكيك ممكن نيست مابين نجاست و مابين ناقضيت. شاهد جمع هر دو تا را كه گفت به هر دو تا اخذ ميشود. ناقضيت را هم گفته است و رفع تنافى ميشود. و من هنا معلوم ميشود كه محمد ابن عيسى ابن عبید يك مكاتبهاى دارد. او مىگويد اگر استبراء هم بكنى بعد بلل خارج بشود بايد وضويت را اعاده كنى. اين روايت نهمى است در همين باب.[8] «و باسناد الشيخ قدس الله نفسه عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بن عبيد قَالَ: كَتَبَ إِلَيْهِ»، اين محمد ابن حسن صفار از محمد ابن عيسى ابن عبيد رواياتى دارد بعنوان مكاتبه. دو تايش را كه فعلا توى ذهنم هست. آن مكاتبهاى كه هست دو تايش كه توى ذهنم است يكى همين است، مضمره است، كتب اليه، ولكن در بعضىها تعيين شده است. امام عليه السلام تعيين شده است بدان جهت ديگران هم كه مثل نجاشى نقل كرده است محمد ابن عيسى ابن عبيد ينقل عن معصوم عليه السلام مشافها و مكاتبا، نجاشى فرموده است در حقش، بدان جهت احتمال اينكه ضمیر غير امام باشد اين احتمال نيست. بدان جهت اين روايت كتب اليه از معصوم سلام الله عليه است. كتب اليه رجل، رجلى به امام عليه السلام نوشت كه، ظاهرش اين است كه محمد ابن عيسى خودش هم كتب است. ظاهرش اين است كه ديگرى مىنوشت، روايات ديگرى دارد از همين قبيل كه ديگرى مىنوشته، مشفاهتا ديده اين را. «کتب اليه رَجُلٌ- هَلْ يَجِبُ الْوُضُوءُ مِمَّا خَرَجَ مِنَ الذَّكَرِ- بَعْدَ الِاسْتِبْرَاءِ فَكَتَبَ نَعَمْ». امام عليه السلام فرمود بله واجب مي شود. خوب اين روايت را چكار بكنيم؟ اين روايت اگر اينجور باشد شاهد جمع را مىكشد ديگر. عرض مىكنم بر اينكه اين با شاهد جمعها، جمع عرفى دارد. ياد بگيريد فقاهت را. اين با شاهد الجمعى كه هست، جمع عرفى دارد. آن روايات شاهد جمعها مىگفت كه اگر بللى خارج شد نمىداند بول است يا غير البول، وضوء واجب نيست. اگر استبراء كرده وضوء واجب نيست. يعنى وضوء نقض نمىشود، وضويش باقيست. اين وجوب در لغت به معناى ثبوت است. اين منافات ندارد كه مستحب باشد شرعا، مكروه باشد وضوء گرفتن، چونكه جمع عرفى است. اين مىگويد يجب، ظهور در وجوب اصطلاحى دارد، يعنى يثبت الوضوء. وضوء ثابت ميشود. او مىگويد كه ولكن ترك بكند بعثى نيست، چونكه محكوم است وضويش به بقاء طهارت. اين جمع، درست توجه كرديد؟ تعارض و تباين نشد. اين جمع جمع عرفى است حالا كه جمع عرفى شد مسئله اين جهتش صاف ميشود، اين جهتش اشكال ندارد.
على هذا الاساس فايده استبراء اين مي شود كه، ولكن استبراء وجوب شرطى ندارد، سابقا هم گفتيم، وجوب الاستبراء وجوب شرطى ندارد براى استنجاء، اگر استبراء نكنى استنجاء درست نيست. يا اينكه وجوب تكليفى داشته باشد كه به جوانها امر بشود كه بايد استبراء بكنى، نه، تكليف ندارد. حتى اگر كسى بخواهد بگويد كه استبراء كردن استحباب شرعى نفسى دارد خودش، مثل رؤيت هلال رمضان كه خود استهلال هلال رمضان مستحب نفسى است، بگويد استبراء كردن خودش مستحب نفسى است، وجوب ندارد، نه، دليل نداريم. چونكه لسان رواياتى كه خوانديم لسان روايات اين بود كه اگر استبراء كرد اين مرد بعد چيزى خارج شد اعتنا نكند. مفهومش اين بود كه اگر استبراء نكرد چيزى خارج شد بول است. اين فقط همين اثرش همين است و فايدة الاستبراء. و اما اينكه فرض كنيد استبراء وجوب تكليفى داشته باشد يا وجوب شرطى به استنجاء داشته باشد يا استحباب نفسى داشته باشد، اينها استفاده نمي شود. همه اينها را غير از استحباب، وجوب را و وجوب شرطى را هر دو تا را نفى مىكند. علاوه بر اينكه دليل ندارد عدم وجوب و عدم شرطيت مقتضى الاصل است. علاوه بر اين دليل اجتهادى هم داريم. صحيحه جميل است در باب 31 از احكام الخلوه بود.
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا انْقَطَعَتْ دِرَّةُ الْبَوْلِ فَصُبَّ الْمَاءَ»[9]. وقتى كه همان بريره قطع شد، آب را بريز، يعنى مقتضايش اين است كه استبراء وجوب شرطى ندارد. وجوب نفسى هم ندارد. و اما استحباب، استحباب گفتيم دليل ندارد. اين روايت افرض استحباب و منافات با استحباب نداشته باشد. اين معنايش اين است كه وجوب نيست. ولكن در ما نحن فيه دليل بر استحباب نداريم بدان جهت آنهم تمام ميشود. بعد صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف مىفرمايد بر اينكه لاحق ميشود بر اين استبراء كه استبراء بالخرطات كه گفتيم، طول المده، از روايات معلوم شد كه استبراء كرده بود، غسل كرده بود، بعد از غسل كردن، جنب شده بود، بعد بول كرده بود، بعد غسل كرده بود، كه غسل كردن يك مدتى مىخواهد، بعد آمد بعد از غسل كردن بللى خارج شد در صحيحه محمد ابن مسلم. اين طول مدت اينجورى را نمىگوئيم. اين طول مدت اينجورى فايدهاى ندارد. اگر طول مدت طورى شد، طرف صبح مثلا بول كرده است، الان ظهر است يك رطوبتى خارج شد كه انسان اطمينان دارد، ولو در عبارت دارد ايشان قطع داشته باشد، قطع مدخليتى ندارد، اطمينان هم حجت است، اختصاص به قطع ندارد. انسان اطمينان دارد كه اين بول متخلف نيست، اينقدر دويدم، هيچ چيز خارج نشده، رفتم آمدم الان خارج شد. از آن بول صبحى كه استبراء نكرده بود اينجور نيست. بدان جهت يا رطوبت متشبهه در خود مجرى است يا بول اگر بوده باشد از مثانه خارج شده. اينكه در عروه دارد آن بولى كه نزل من الاعلى، يعنى از مثانه خارج شده، توى راه نبوده، آن وقتى كه بول كردم آنوقت توى راه مانده بود در مجرى مانده بود، نه، مكلف مىداند كه اينجور نيست. وقتى كه مكلف مىداند اينجور نيست اين مثل استبراء است. اگر مدت طول بكشد به نحوى كه بداند اطمينان داشته باشد يعنى در مجرى چيزى باقى نمانده بعد بللى خارج شد الكلام و الكلام. چونكه من باب تقديم الغلبه بود بر اصل عملى. در جايى كه طول اينجور بكشد اطمينان پيدا بكند كه مجرى پاك است يقين پيدا كند مجرى پاك است، يقين پيدا كند كه احتمال نزول البول من مثانه است. او را روايات نمىگفتند. مىگفتند استبراء آن غلبهاى كه توى راه مانده، او را منع مىكند. بدان جهت در صورتى كه طول مدت بشود به نحوى كه انسان بداند مجرى تنقيه شده است، او هم لاحق به استبراء است. هذا كله فى الرجال و اما النساء.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص176.
[2] . وَ [محمد بن الحسن باسناده] عَنْهُ (حسين بن سعيد) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَجُلًا سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع- فَقَالَ إِنِّي رُبَّمَا بُلْتُ فَلَا أَقْدِرُ عَلَى الْمَاءِ- وَ يَشْتَدُّ ذَلِكَ عَلَيَّ- فَقَالَ إِذَا بُلْتَ وَ تَمَسَّحْتَ- فَامْسَحْ ذَكَرَكَ بِرِيقِكَ- فَإِنْ وَجَدْتَ شَيْئاً فَقُلْ هَذَا مِنْ ذَاكَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 284.
[3] وَ[محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع مَنِ اغْتَسَلَ وَ هُوَ جُنُبٌ قَبْلَ أَنْ يَبُولَ- ثُمَّ يَجِدُ بَلَلًا فَقَدِ انْتَقَضَ غُسْلُهُ- وَ إِنْ كَانَ بَالَ ثُمَّ اغْتَسَلَ- ثُمَّ وَجَدَ بَلَلًا فَلَيْسَ يَنْقُضُ غُسْلَهُ- وَ لَكِنْ عَلَيْهِ الْوُضُوءُ- لِأَنَّ الْبَوْلَ لَمْ يَدَعْ شَيْئاً؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 283.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَنْ أَبِي دَاوُدَ جَمِيعاً عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَلَاءِ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ بَالَ ثُمَّ تَوَضَّأَ- ثُمَّ قَامَ إِلَى الصَّلَاةِ ثُمَّ وَجَدَ بَلَلًا- قَالَ لَا يَتَوَضَّأُ إِنَّمَا ذَلِكَ مِنَ الْحَبَائِلِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 282.
[5] وَ (محمد بن الحسن) عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْبَرْقِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الرَّجُلِ يَبُولُ قَالَ يَنْتُرُهُ ثَلَاثاً- ثُمَّ إِنْ سَالَ حَتَّى يَبْلُغَ السُّوقَ فَلَا يُبَالِي؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 283.
[6] و قد يعارض بإطلاق ما دل من الاخبار على عدم النقض بالخارج بعد البول مطلقا:كصحيحة عبد اللّه بن أبي يعفور؛ شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج2، ص59.
[7] سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره، چ1، 1418ق)ج4، ص395.
[8] وَ (محمد بن الحسن) بِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى قَالَ: كَتَبَ إِلَيْهِ رَجُلٌ- هَلْ يَجِبُ الْوُضُوءُ مِمَّا خَرَجَ مِنَ الذَّكَرِ- بَعْدَ الِاسْتِبْرَاءِ فَكَتَبَ نَعَمْ؛ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 285.
[9] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 349.