« فصل في موجبات الوضوء و نواقضه و هي اُمور ، الأول والثاني : البول والغائط من الموضع الأصلي ولو غير معتاد أو من غيره مع انسداده أو بدونه بشرط الاعتياد أو الخروج على حسب المتعارف ففي غير الأصلي مع عدم الاعتياد ومع عدم كون الخروج على حسب المتعارف إشكال والأحوط النقض مطلقاً خصوصاً إذا كان دون المعدة ، ولا فرق فيهما بين القليل والكثير حتى مثل القطرة ومثل تلوث رأس شيشة الاحتقان بالعذرة . نعم ، الرطوبات الاُخر غير البول والغائط الخارجة من المخرجين ليست ناقضة ، وكذا الدود أو نوى التمر ونحوهما إذا لم يكن متلطخاً بالعذرة .الثالث : الريح الخارج من مخرج الغائط إذا کان من المعدة صاحب صوتاً أو لا ، دون ما خرج من القبل أو لم يکن من المعدة کنفخ الشيطان أو إذا دخل من الخارج ثم خرج . الرابع : النوم مطلقاً وإن کان في حال المشي إذا غلب علي القلب والسمع والبصر ، فلا تنقض الخفقه إذا لم تصل الحدّ المذکور . الخامس : کلّ ما أزال العقل مثل الإغماء والسکر والجنون دون مثل البهت . السادس : الاستحاضة القليلة ، بل الکثيرة والتوسطة وإن أوجبتا الغسل أيضاً ، وأمّا الجنابة فهي تنقض الوضوء لکن توجب الغسل فقط ».[1]
خلاصه کلام در این مقام این شد در طایفه اولی از اخبار نوم به اطلاقه از نواقض ذکر شده است ولکن در طایفه ثانیه و ثالثه مقید شده است که آن نومی ناقض است که ذاهب العقل بوده باشد والا ناقض نیست که مفهوم غایت است و النوم حتی یذهب العقل نومی که ذاهب العقل بوده باشد او ناقض است والا ناقض نیست و در طایفه ثالثه آن کسی که طعم نوم را چشیده است که همان ذهاب العقل است او را چشیده است ولو آنا ما وضویش باطل می شود به این طایفه ثانیه و ثالثه رفع ید می کنیم از اطلاق طایفه اولی می گوییم آن نومی ناقض است که ذاهب العقل بشود افرض اگر کسی گفت من وجد طعم النوم می گیرد در صورتی که انسان خفقه و خفقتین داشته باشد این طایفه ثالثه هم اطلاق دارد مثل آن منّامه است یعنی مثل طایفه اولی است فرقی ندارد طایفه ثانیه که و النوم حتی یذهب العقل یا اذا ذهب النوم العقل فقد انتقض الوضوء که مفهومش این است که اگر نباشد ناقض نیست بدان جهت اگر فرض کردیم کسی ادعا کرد که طایفه ثالثه هم اذا وجد طعم النوم مطلق است حتی آن چرت زدن را هم می گیرد طایفه ثانیه کما اینکه طایفه اولی را مقید کرد طایفه ثالثه را هم مقید می کند محصل این است از این روایات که نومی که ذاهب است که دیگر نمی شنود کما اینکه گفتیم آن نمی شنود به جهت استیلاء خواب نه به جهت حواسپرتی به جهت استیلاء نوم بر حواس دیگر نمی شنود که نوم قلب محقق می شود با او در آن زمان وضوء منتقض می شود والا فلا انتقاض علی الوضوء این به حسب طوایف الثلاث بود ولکن عرض کردیم در مقام روایاتی هست که آن روایات دلالت می کند بر اینکه نوم ناقض نیست یا نوم عن جلوس یا نوم عن قلیل ولو مستولی بر حواس هم بشود نوم قلب هم حاصل بشود نه ناقض نیست این روایات گفتیم یکی اش را خواندیم اگر معارضه ایشان با آن روایاتی که دلالت می کند نوم که ذاهب العقل است در آنها در بعضی ها تصریح به اطلاق دارد قاعدا أو قائما و آن تصریح به اطلاق در یک روایت نیست که فقط آن صحیحه عبدالرحمن بن عبدالحجاج است [2]کسی بگوید که آن روایت محتمل است همان روایت زید شحام[3] باشد که آنجا تصریح به اطلاق نیست نمی خواهیم آن روایت را. روایت دیگری هم هست که من حیث السند هم معتبر است روایت سومی [4]است در باب سومی:
و عن الشیخ عن المفید «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ وَ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عِمْرَانَ بْنِ مُوسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ الْحَمِيدِ بْنِ عَوَّاضٍ» این روایت در سندش فقط عمران بن موسی دارد که عمران بن موسی از معاریف است کثیر الروایات است سعد بن عبدالله از او نقل کرده است محمد بن احمد بن یحیی نقل کرده است احمد بن محمد بن عیسی نقل کرده است دیگران نقل کرده اند روایات کثیره ای دارند برای متتبع قدحی هم درباره اش وارد نیست بدان جهت از معاریف است آنجا دارد بر اینکه عبدالحمید بن عواض همان عبدالحمیدی که امام صادق به او فرمود ان کان القیّم به مثلک و مثل عبدالحمید یعنی به رفیقش فرمود و مثل عبدالحمید فلا بأس[5] این عبدالحمید است شخص ثقه است. «قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ مَنْ نَامَ وَ هُوَ رَاكِعٌ أَوْ سَاجِدٌ- أَوْ مَاشٍ عَلَى أَيِّ الْحَالاتِ فَعَلَيْهِ الْوُضُوءُ» که تصریح به اطلاق است که فرقی مابین مشی و غیر مشی جلوس و عدم جلوس ندارد اگر آن روایاتی که وارد شده است نوم عن قعود یا نوم القلیل ناقض نیست و معارضه با این روایات کرد گفتیم که این روایات که طایفه ثانیه و طایفه اولی و ثالثه است که دلالت می کند بر ناقضیت نوم این روایات مقدم است منتهی اطلاقش به طایفه ثانیه مقید می شود مقدم است در مقام معارضه. چرا؟ چون که روایات ناقضیت نوم علی الاطلاق مخالف با عامه است این روایاتی که لیس بناقض قاعدا یا نوم الیسیر روایاتش اگر تمام بشود که خواهیم گفت یکی را خواندیم موافق با عامه است در مقام مقدم می شود بلکه روایات ناقضیت النوم علی الاطلاق موافق با کتاب المجید است اذا قمتم الی الصلاة فاغسلوا وجوهکم ولو قیامتان از نوم بشود تفسیر هم نمی خواهد اذا قمتم الی الصلاة قیام از هر چیز بوده باشد خبرین المتعارضین یک بحث مهمی خواهم کرد انشاءالله اگر دقت بکنید به این بحث مهم که قاعده کلیه ای است در تعارض الخبرین ملتفت بشوید می بینید که ثمراتش چیست این دوتا طایفه که گفتیم معارضه کردند یعنی طایفه ای را به این سه طایفه معارضه کرد چون که این سه طایفه که ناقضیت نوم است حتی یذهب العقل اینها موافق با کتاب المجید است و موافقت با کتاب المجید مرجح اول است بدان جهت این روایات مقدم می شود کسی بگوید مخالف عامه که می شود تمام عامه بگویند اینجا هم عامه در تفاصیل اختلاف دارد کدام نوم ناقض است کدام یکی ناقض نیست اگر این حرف را ادعا کرد گفت این طور است نه این روایات موافق با عامه است ناقضیت النوم و این روایات مقدم می شود این حرف ما بود بعضی ها درست توجه بفرمایید خواسته اند بگویند بر اینکه این آیه مبارکه ای که در مقام هست: «اذا قمتم الی الصلاة فاغسلوا وجوهکم» فی نفسها و بنفسها دلالت می کند بر ناقضیت النوم یعنی یکی از ادله است یکی از ادله در مقام است یعنی به این معنا اگر روایات ناقضیت النوم ثابت نشد و ما ناقضیت النوم را از ناحیه روایات نتوانستیم ثابت بکنیم مثل اینکه کسی گفت در تعارض خبرین توجه کردید خبرین تساقط می کند ترجیحی هم لزوم ندارد مرجح هم ثابت نیست خبرین متعارضین تساقط می کند أفرض اگر کسی این حرف را هم زد و ناقضیت النوم از ناحیه روایات ثابت نشد خود آیه مبارکه فی نفسها و بنفسها دلیل است بر ناقضیت النوم للوضوء این را به چه بیان فرموده اند؟ فرموده اند بر اینکه این آیه مبارکه می گوید کسی که قیام الی الصلاة می کند یعنی صلاة را که می خواهد اتیان بکند باید وضوء بگیرد ما بودیم و تنها این روایت قرینه خارجیه نبود می گفتیم کسی فرض کنید قبل از یک ساعت از قیام الی الصلاة وضوء گرفته وضویش هم قطعا باقی است هیچ چیزی از او صادر نشده است نه آنکه عامه می گویند نه آنکه خاصه می گویند هیچ چیز صادر نشده است باز می گفتیم که این باید دوباره وضوء بگیرد. چرا؟ چون آیه می گوید: «اذا قمتم الی الصلاة فاغسلوا وجوهکم»[6] که باید عند القیام الی الصلاة وضوء باید حادث بشود این در ذهن بعضی عوام هم همين طور است بعد از مرور زمان می گوید که با وضوی سابقی انسان کاری نکرده می شود نماز بعدی را نماز برای ظهر وضوء گرفته بود می شود مغرب و عشاء را خواند ما بودیم و این آیه مبارکه این بود وقتی که انسان قیام الی الصلاة می کند باید وضوء بگیرد یعنی وضوء را احداث بکند موجود بکند حادث بشود ولو قبلا وضوء داشته باشد و هیچ کاری هم نکرده باشد غایة الأمر ما از این اطلاق آیه چه آن کسی که قبلا وضوء گرفته است دیگر نمی خواهد وضوء بگیرد به اتمام و ضرورت توجه کردید رفع ید کردیم در حق کسی که سابقا وضوء گرفته و هیچ چیزی حتی النوم از او صادر نشده است نومی که محل کلام است هیچ چیزی آنکه قیل من النواقص عند اصحابنا مراد پیش اصحاب ماست آنکه عند اصحابنا از نواقض نیست مسلما کسی هم ملتزم به ناقضیت او نشده است که یقینا آنها نواقض نیستند اجماع و ضرورت است کسی که سابقا وضوء گرفته باشد و هیچ کدام از اینها صادر نشده باشد تجدید وضوء به او لازم نیست و عند القیام الی الصلاة لازم نیست که وضوء را تجدید کند با همان وضوء می تواند نماز بخواند و اما نسبت به آن کسی که سابقا وضوء گرفته است پشت سرش خوابیده یک ساعت هم خرخر کرده است یا کم خوابیده است فرقی نمی کند نوم مستوجب الأمر موجود شده است این نسبت به این شخصی که سابقا وضوء گرفته بود بعد این کار را کرد قیام به صلاة دارد می کند مقتضای اطلاق این است که «اذا قمتم الی الصلاة فاغسلوا وجوهکم» علم نداریم که این خارج است دلیل نداریم که این شخص خارج از آیه مبارکه است مفروض این است که دلیل را تمام نکردیم و الناقضیت اگر دلیل بر ناقضیت تمام بود که این شخص داخل آیه شریفه است قطعا یعنی به حکم دلیل آن روایات اگر تمام نشد شک داریم از تحت این آیه خارج است یا خارج نیست تمسک می کنیم اطلاق آیه اذا قمتم می گیرد آن کسانی را که وضوء گرفتند بعد خوابیدند الان بلند می شوند نماز بخوانند هذا معنا ناقضیت النوم غیر از این ناقضیت معنای دیگری ندارد معنایش این است که این فعل که موجود شد با او نمی شود نماز خواند باید وضوء گرفت ناقضیت معنایش این است
س...؟ به دلیل اجتهادی که با دلیل اجتهادی نمی شود به استصحاب تمسک کرد شک در تخصیص زاید است شک در این است که آیا این شخصی که هست این شخص هم از آیه شریفه خارج شده است شخصی که وضوء گرفته است بعد خوابیده این خارج شده است از تحت آیه شریفه یا نه شک داریم تمسک می کنیم به اطلاقش و لا معنا للناقضیة الا هذا این معنای ناقضیت است اینکه صاحب حدائق[7] گفته است در آن مسئله ای که فرموده در آن مسئله که غایط از غیر از مخرج طبیعی خارج بشود مثل اینکه شیلنگی گذاشته اند از آنجا که غایط می کند یا بول می کند یا چاقو زده است توجه کردید تمسک کرده است به اطلاق که امام در صحیحه زراره فرموده که ایاک أن تتوضّأ الا اینکه باشد او مالش را شبهه موضوعیت است در شبهه موضوعیه مفروض این است که طریق ندارد که اثبات بکند نوم محقق شده یا نه فان حرک فی جنبه شیءٌ و هو لا یعلم آن شبهه موضوعیه است اما در مقام شبهه شبهه حکمیه است مفروض این است که دلیل بر ناقضیة النوم تمام نشده تمسک به این اطلاق آیه می شود اینطور فرموده است ولکن این فرمایش تمام نیست طول نمی دهم این تمسک به آیه شریفه آنوقتی تمام می شد علی فرض کلام یک کلامی هم دارد او را نمی خواهم بحث کنم انشاءالله در مسائل الوضوء که متعرض می شویم آنجا عرض می کنم اگر از روایات دلیل بر ناقضیت نوم پیدا نکردیم و دلیل بر عدم ناقضیت هم پیدا نکردیم آنوقت نوبت می رسد به تمسک به آیه که به مجرد اینکه از روایات دلیل بر ناقضیت تمام نشد ما به آیه تمسک کنیم و آیه را دلیل قرار بدهیم بر ناقضیت ممکن نیست باید از روایات دلیل بر عدم ناقضیت هم پیدا نشود آنوقتی که دلیل بر ناقضیت و عدم ناقضیت پیدا نشد آنوقت تمسک به آیه می شود چون که اجماع و ضرورت است که آن شخص وضوء گرفته و وضویش نقض نشده است او تجدید وضوء نمی خواهد عند الصلاة اگر از روایات دلیل بر ناقضیت و عدم ناقضیت پیدا نکردیم در نوم آنوقت تمسک به آیه می کنیم می گوییم که وضوء بگیرد چون اطلاق آیه اقتضا می کند و اما در ما نحن فیه اگر این طایفه ای که سه طایفه بود با طایفه رابعه معارضه کرده اند تساقط کرده اند و ما شک کردیم که نوم ناقض است یا نه در روایات اطلاقات داریم که اثبات می کند ناقض نیست گوش کنید شیخنا همین قاعده را که گفتم باید استفاده کرد می آیم اینطور نیست اشتباه است این اگر دلیل بر ناقضیت نوم تمام نشود از روایات کسی بگوید این طوایف الثلاث با طایفه رابعه متعارضین هستند تساقط می کنند ترجیح هم ثابت نشده است در تعارض خبر من قبول ندارم صاحب شرایع قبول ندارد ترجیح را منتهی او تخیر می گوید کسی بگوید ترجیح نیست تساقط است اگر روایات داله بر ناقضیت بالمعارضه ساقط شدند یا از این روایات ناقضه چیزی نبود ما شک داشتیم که نوم ناقض است یا نه آنوقت نوبت می رسید تمسک به اطلاق آیه بشود که دلیل بر عدم ناقضیت نداشته باشیم ما در ما نحن فیه در روایاتی که خواندیم غیر از این روایات روایاتی داریم که دلالت می کند غیر از ما خرج من طرفین غیر از ما خرج من طرفین الأسفلین چیز دیگری ناقض نیست مثل موثقه سماعه ای که هست منتهی روایات نوم اگر تمام می شد این روایات مطلقه را تمام می کرد لا ینقض الوضوء الا ما خرج من طرفیک الأسفلین و النوم اگر این روایات نوم تمام بود مقید می کرد کما اینکه در بعضی از روایات خودش مقید داشت و اما وقتی که این قید مبتلا به معارض شد و ناقضیت نوم ثابت نشد به واسطه روایات معارضه خوب تمسک می کنیم به این اطلاقاتی که می گوید مثل روایت دوازدهمی است در باب سوم از ابواب النواقض بله و بإسناده عن سماعة بن مهران یکی از آنها روایت ادیم بن حر است روایت دیگری را اول بخوانم روایت ششمی است [8]در باب دوم از ابواب النواقض:
«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَهْلٍ» بن الیسع الاشعری است که گفتیم معتبر است «عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ»آنجا امام فرمود: «قَالَ: سَأَلْتُ الرِّضَا ع عَنِ النَّاسُورِ أَ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ- قَالَ إِنَّمَا يَنْقُضُ الْوُضُوءَ ثَلَاثٌ- الْبَوْلُ وَ الْغَائِطُ وَ الرِّيحُ» یعنی غیر از اینها واضح نیست.
در آن روایت ادیم بن الحر که روایت سومی است در باب دومی[9] آنجا امام فرمود امام علیه السلام بله روایت معتبره یعنی موثقه شیخ نقل می کند عن الحسین بن سعید عن فضالة بن ایوب عن عثمان بن عیسی عن ادیم بن الحر أنه سَمِعَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ لَيْسَ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ إِلَّا مَا خَرَجَ مِنْ طَرَفَيْكَ الْأَسْفَلَيْنِ مگر آنکه از دو طرف اسفل تو خارج بشود و هکذا اینطور یعنی غیر از اینها ناقض نیست غیر از اینها یکی اش هم نوم است یعنی نوم ناقض نیست بدان جهت دیگر به اطلاق آیه نمی شود تمسک کرد این روایت مقید می کند اطلاق آیه را کسی که سابقا وضوء گرفته و از طرفین أسفلینش چیزی خارج نشده است با او می تواند نماز بخواند چون که وضوء باقی است وضوء نقض نشده است با او می تواند نماز بخواند نوبت توجه کردید به تمسک به آیه نمی رسد این فرق است مابین مرجعیة الآیة و مرجحیة الآیه اینکه فحول بحث می کنند در موارد درست توجه کنید همان مطلبی است که می گویم آنکه بعض الفحول بحث می کنند در تعارض خبرین که موافق کتاب گرفته می شود این از باب مرجحیت است یا از باب مرجعیت است که اینها تعارض می کنند نوبت به آیه می رسد ثمره اش اینجا ظاهر می شود درست توجه کنید اگر مرجعیت باشد همیشه به آیه نوبت نمی رسد چون اگر از آیه مقیدی برای آیه مقید اوسع که از متعارضین اوسع است با بود مقید نوبت به مطلق نمی رسد طرفین الأسفلین آن نوم تغییر می کند اگر آن مقید تمام نشد در بین مطلقی بود که أخص از آیه است ولکن نسبت به متعارضین مطلق است توجه کردید حکم متعارضین را بیان می کند این مطلق لولا التقید که نوم ناقض نیست اگر در باب تعارض آیه مرجع باشد در مثل این موارد نوبت به آیه نمی رسد و اما از باب مرجحیت باشد نه هر خبری متعارض که موافق با کتاب است حجت است چون موافقت با خبر مرجح نیست ولو در بین خبر مطلقی باشد که یکی از متعارضین با او موافق است اگر کسی قائل بشود مرجح با سند مرجح است موافقت با سند یعنی قول قطعی امام علیه السلام که صدورش قطعی است اینها روایات آحاد هستند بدان جهت اگر رجوع به کتاب از باب مرجحیة احد المتعارضین شد درست توجه کنید چه می گویم اینها را باید شما در مسائل فقهی استعمال کنید اینها مدرک فتوای فقیه است اگر ملاحظه کرد فقیه دید بر اینکه اگر این روایت متعارض نباشد یک روایت دیگری هست که مطلق است حکم مورد تعارض را بیان می کند و آن روایت دیگر که مطلق است از آیه أخص است با آیه جمع عرفی دارد اینجا اگر آیه مرجعیت باشد نوبت به آیه نمی رسد و اما اگر مرجحیت بوده باشد لأحد المتعارضین یعنی خود آن خبری که موافق با کتاب است خبر حجت است موافقت با کتاب خبر را حجت می کند آنوقت آن خبر حجت می شود و آیه را تخصیص می زند بدان جهت حتی این مطلق را که خبر مطلق است او را هم مقید می کند یعنی لیس آن خیر خارج از طرفین ناقض نیست این را هم تقید می کند روایاتی که نوم و ناقض است موافقت با کتاب مرجح شد این کار را می کند خوب شما بگویید که ما فهمیدیم که موافقت با کتاب کجا مرجح است کجا مرجع معلوم شد که در مسئلتنا به آیه نمی شود تمسک کرد مرجعیت ندارد آیه آیه را نمی شود دلیل مستقلی قرار داد برای اینکه اگر این طوایف متعارضه هم نبوده باشد نوبت به تمسک به آیه نمی رسد روایت مطلقه است خوب شما بگوییم بدانیم که آنکه مسلک صحیح است که در تعارض خبرین موافقت کتاب مرجعیت است تا اینکه ما اینطور حساب بکنیم که روایت دیگری که اخص از قرآن است نباشد در آن مورد آنوقت تمسک به آیه بکنیم یا مرجحیت است که روایت دیگر را ملاحظه نکنیم باشد یا نباشد کدام یکی است می گوییم نه مرجحیت مرجعیت نیست مرجحیت است چرا؟ چون که دلیل ما بر اینکه آن موافقت کتاب را بگیر که عمده اش همان صحیح است که در خبرین متعارضین است امام علیه السلام علی الاطلاق فرمود خبرین وقتی که متعارضین شد آنکه موافق به آن کتاب است بگیریم مقید نفرمود در صورتی که مطلق دیگری که اوسع از آنها نبوده باشد و از ما نرسیده باشد آهان هباءً منثورا نگو
س...؟ مرجح هست ظهور مرجح است معنایش عبارت از این است که مثل موافقت با عامه مخالفت با عامه مخالفت با عامه یکی از ادله نیست ولکن معذلک مرجح است در ما نحن فیه بلکه ما در بحث تعارض خبرین گفتیم اگر مناسبت با کتاب هم داشته باشد که اصل کتاب دلالتی ندارد ولکن مناسبت با حکم مذکور در کتاب دارد آن را هم می گیرد آن موافقت را هم می گیرد الان کلام در او می رسیم اینجا جایش نیست غرض این است که در ما نحن فیه چطوری که فرض بفرمایید سایر المرجحات است موافقت کتاب مرجح است یعنی آن خبر را حجت می کند آن خبر که حجت شد هم چیزی که هست کتاب را مقید می کند هم آن خبر مطلقی که اخص از کتاب است و با کتاب توجه کردید اگر اینها نبود نوبت به او می رسید و نه به کتاب او را مقید می کند و مسلک صحیح در تعارض خبرین مرجعیت کتاب نیست مرجحیت کتاب است چون که امام علیه السلام در آن صحیحه فرمود دو خبری که بر شما رسید عرض بر کتاب بکنید آنکه موافق با کتاب است او را بگیرید آن اطلاق دارد چه از ما یک خبری که عام است یا مطلق است نسبت به آنها خبرین متعارضین مطلق است رسیده باشد یا نرسیده باشد علی الاطلاق فرمود که موافقت با کتاب را درست گفت چه گفته آنکه موافق با کتاب است او را بگیرید نتیجه او مرجحیت است نتیجه اطلاق و بدان جهت ما ملتزم به مرجحیت هستیم کسی که در تعارض خبرین ملتزم می شود به مرجحیت نمی تواند در مقام آیه را دلیل قرار بدهد چون که در مقام لولا این اخبار متعارضه نبود نوبت به آیه نمی رسید آیه دلیل نمی شد چون که روایاتی داریم که ناقضیت را نفی می کند این کلام بعد رسیدیم به بقیه روایاتی که در بقیه روایات ذکر شده است بر اینکه نوم ناقض نیست با یک خصوصیاتی ناقض نیست این روایات را که دلالت می کند بر اینکه نوم ناقض نیست این روایات را چکار بکنیم یکی از این روایات بله که دیروز خواندیم.
دیگری آن روایتی است که صدوق علیه الرحمه در کتاب علل[10] از فضل بن شاذان از رضا علیه السلام به سندش از فضل بن شاذان که سندش هم سند بدی نیست از فضل بن شاذان نقل کرده است. در علل امام رضا فرموده است:
«قَالَ: إِنَّمَا وَجَبَ الْوُضُوءُ مِمَّا خَرَجَ مِنَ الطَّرَفَيْنِ خَاصَّةً- وَ مِنَ النَّوْمِ دُونَ سَائِرِ الْأَشْيَاءِ» در آن علل را بیان کرده دیگر در کتاب علل مرحوم صدوق روایاتی که در آنها علل احکام ذکر شده است امام علیه السلام می فرماید که این تضرر نیست واجب شد وضوء از بول و غایط و منی و امثال ذلک دون سایر الاشیاء و از نوم واجب شد دون سایر الاشیاء علتش را امام می فرماید «لِأَنَّ الطَّرَفَيْنِ هُمَا طَرِيقُ النَّجَاسَةِ» آن حدیث دنباله دارد آنها محل کلام ما نیست کلام در نوم است و أما النومی که هست چرا در نوم اینطور شد ناقض شد نوم وقتی که نوم بر او غلبه کرد یفتح کلّ شیء منه هر شیئی که هست یا یفتح کلّ شیء منه آن سوراخی که دارد آن باز می شود و استرخی سست می شود فکان اغلب الاشیاء کله فیما یخرج منه الریح ریح غالبا خارج می شود می شود تغوط بکند به رختخوابش ولکن آنها نادر است یا بول بکند غالب نمی شود ریح خارج می شود خوب این گفته شده است بر اینکه این علت است یعنی ممکن است کسی بگوید این علة الحکم است و علة الحکم هم در حقیقت موضوع الحکم است پس نوم خودش موضوعیتی ندارد این همان فتوای جماعتی از عامه می شود بما اینکه نوم اماره غالبیه است در خروج الریح اگر نوم کثیر اماره است اگر او نباشد ناقضیتی نیست بدان جهت در آن روایت دیروزی هم هست که اگر یقین نداشته باشد که حدث نکرده است برایش وضوء واجب نیست این روایت را هم که نمی شود بر مقام تقیه حمل کرد این قابل حمل بر تقیه نیست برای اینکه امام علیه السلام علت را بیان بکند توجه کردید خودش هم موافق با مذاهب عامه بیاید این علت را بیان کردن بر امام علیه السلام که لازم نیست بدان جهت در این روایتی که خواندیم از اینها علت بیان نشده است این یک تفضیلی است از امام رضا سلام الله علیه که این علت را در بعضی از موارد بیان فرموده است و صدوق هم نقل کرده است این قابل حمل بر تقیه نیست این روایت بدان جهت این روایت علل یک خصوصیتی دارد که در سایر روایات نیست این روایت قابل حمل بر تقیه نیست به این جهتی که گفتم این علت بیان کردن لازم نیست کما اینکه در سایر احکام بیان نکرده ناقضیت و عدم ناقضیت این مورد تقیه است اما الجواب درست توجه کنید قاعده کلیه را قاعده کلیه این است که عللی که امام علیه السلام فرموده است این علل بمعنا اللغوی است یعنی حکم و مصالح حکمت و مصالح در جعل می دانید که این غیر از علت مصطلح است علت مصطلحی که هست که در حقیقت موضوع حکم است مثل اسکار خمر که امام [11]علیه السلام فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يُحَرِّمِ الْخَمْرَ لِاسْمِهَا وَ لَكِنْ حَرَّمَهَا لِعَاقِبَتِهَا فَمَا فَعَلَ فِعْلَ الْخَمْرِ فَهُوَ خَمْرٌ»
که همان اسکار است آن حکم خمر را دارد آنطور تعلیل نیست اینکه در روایات علل ذکر شده این به معنای حکم است بگیرید که از کجا می گویید اینها حکم هستند اینها نوعا قراینی دارند اولا در روایات احکام ذکر نشده است بعد یک روایت مستقله ای است بیان کرده است به خلاف تعلیلی که حرّم الخمر لإسکاره او در خطاب ذکر می کند تعلیل علاوه بر این کسی که تتبع بکند روایات علل را می بیند اینها احتمال علیت در اینها نیست یکی هم از اینها خود این روایت است خود یکی از روایاتی که آن شاهد قطعی است مذکور در آنها حکمت است علت نیست یکی خود روایت است خوب امام علیه السلام تعلیل می فرماید چرا وضوء از خروج بول و غایط واجب است چون که اینها طریق نجاست هستند خوب اینها طریق نجاست هستند خودشان را بشور دیگر چرا وضوء بگیری که علت می شود بر وضوء بر غسل این مناسبت است که این چون که قضیه از این خارج شده است مناسبت دارد که خودش را به خداوند که می کند خودش را بشوید و چون که مثلا فرض کنید آن معنی اعظم است همه بدن را بشوید اینها حکمت هستند خود این روایت شاهد است که حکمت است ما ابایی نداریم که حکمت در جعل وضوء در نوم حکمت جعل این است که غالبا چون که احداث ریح می شود خروج ریح می شود ما منکرش نیستیم ما منکر این هستیم که موضوع نوم نباشد خروج ریح باشد ما این را منکریم می گوییم نومی که ذاهب عقل است خودش موضوع است حکمتش او باشد حکمت اینکه شارع این را ناقض قرار داده است او باشد قبول می کنیم این روایت منافات با موضوعیت ندارد چون که بیان حکمت است در علت بدان جهت این هم دلیل نمی شود می ماند در ما نحن فیه سه روایت دیگری یکی از این روایاتی که در ما نحن فیه هست که دلالت می کند بر عدم ناقضیت نوم یکی از اینها روایت عمران بن حمران است که روایت چهاردهمی است [12]در باب سوم از نواقض:
«محمد بن الحسن بإسناده عن محمد بن احمد بن یحیی الاشعری» که صاحب کتاب نوادر الحکمه است «عن العباس» یعنی عباس بن معروف «عن ابی شعیب» به یاد داشته باشید این ابی شعیبی که هست این ابی شعیب خودش از اجلاء است ابی شعیب محاملی صالح بن خالد ابو شعیب المحاملی که نقل می کند از او عباس بن معروف راوی از او عباس بن معروف است بدان جهت این را گفتم «عن محمد بن احمد بن یحیی عن العباس» یعنی عباس بن معروف عن ابی شعیب عن عمران بن حمران این عمران توثیقی ندارد و از معاریف هم نیست بدان جهت روایت من حیث السند ضعیف است انّه سمع عبدا صالحا این عمران بن حمران از امام موسی بن جعفر سلام الله علیه از او فقط نقل می کند روایت را این روایت هم از امام موسی بن جعفر است: «أَنَّهُ سَمِعَ عَبْداً صَالِحاً ع يَقُولُ مَنْ نَامَ وَ هُوَ جَالِسٌ- لَا يَتَعَمَّدُ النَّوْمَ فَلَا وُضُوءَ عَلَيْهِ» در روایت از موسی بن جعفر سلام الله علیه العبد الصالح تعبیر می شود که در زیارت نامه اش هم یقول من نام و هو جالسٌ لا یتعمد النوم فلا وضوء علیه این خیلی رفته بالا کأنما در نوم قصد می خواهد انسان حتما خوابش گرفته بعضی ها همين طور هستند دیگر خصوصا در قشر جوان توجه کردید خسته شده است همین طور نشسته بود خوابش گرفت یا در پیرمردان هم می شود غالبا نشسته بود یک وقت حرف می زد خوابش گرفت آن تعمد نوم را داشته باشد این ناقض نیست این نباید آن کسی که تعمد نوم نداشته باشد کم می خوابد دیگر همین یک چرتی یک نومی می کند
س...؟ بله می فرماید بر اینکه سمع عبدا صالحا یقول من نام و هو جالسٌ علی کلّ تقدیر دلالت می کند بر اینکه نوم ناقض نیست دلالت می کند که نوم ناقض نیست نوم ولو غیر متعمد باشد که نوم قصیر بوده باشد کنایه از اوست ناقض نیست یک روایتی دیگر هم در ما نحن فیه هست آن هم روایت بکر بن ابی بکر حضرمی است این دوتا بماند برای فردا ضایع نشود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص183.
[2] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ ذَكَرَ مِثْلَهُ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ مَنْ وَجَدَ طَعْمَ النَّوْمِ قَائِماً أَوْ قَاعِداً- فَقَدْ وَجَبَ عَلَيْهِ الْوُضُوءُ؛ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص254.
[3] وَ عَنْهُ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ حُسَيْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْخَفْقَةِ وَ الْخَفْقَتَيْنِ- فَقَالَ مَا أَدْرِي مَا الْخَفْقَةِ وَ الْخَفْقَتَيْنِ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ بَلِ الْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ - إِنَّ عَلِيّاً ع كَانَ يَقُولُ- مَنْ وَجَدَ طَعْمَ النَّوْمِ فَإِنَّمَا أُوجِبَ عَلَيْهِ الْوُضُوءُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص254.
[4] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ وَ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عِمْرَانَ بْنِ مُوسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ الْحَمِيدِ بْنِ عَوَّاضٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ مَنْ نَامَ وَ هُوَ رَاكِعٌ أَوْ سَاجِدٌ- أَوْ مَاشٍ عَلَى أَيِّ الْحَالاتِ فَعَلَيْهِ الْوُضُوءُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص253.
[5] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بَزِيعٍ قَالَ: مَاتَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا وَ لَمْ يُوصِ- فَرُفِعَ أَمْرُهُ إِلَى قَاضِي الْكُوفَةِ- فَصَيَّرَ عَبْدَ الْحَمِيدِ الْقَيِّمَ بِمَالِهِ- وَ كَانَ الرَّجُلُ خَلَّفَ وَرَثَةً صِغَاراً وَ مَتَاعاً وَ جَوَارِيَ- فَبَاعَ عَبْدُ الْحَمِيدِ الْمَتَاعَ- فَلَمَّا أَرَادَ بَيْعَ الْجَوَارِي ضَعُفَ قَلْبُهُ عَنْ بَيْعِهِنَّ- إِذْ لَمْ يَكُنِ الْمَيِّتُ صَيَّرَ إِلَيْهِ وَصِيَّتَهُ- وَ كَانَ قِيَامُهُ فِيهَا بِأَمْرِ الْقَاضِي لِأَنَّهُنَّ فُرُوجٌ- قَالَ فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع وَ قُلْتُ لَهُ- يَمُوتُ الرَّجُلُ مِنْ أَصْحَابِنَا وَ لَا يُوصِي إِلَى أَحَدٍ- وَ يُخَلِّفُ جَوَارِيَ فَيُقِيمُ الْقَاضِي رَجُلًا مِنَّا فَيَبِيعُهُنَّ- أَوْ قَالَ يَقُومُ بِذَلِكَ رَجُلٌ مِنَّا- فَيَضْعُفُ قَلْبُهُ لِأَنَّهُنَّ فُرُوجٌ فَمَا تَرَى فِي ذَلِكَ قَالَ فَقَالَ- إِذَا كَانَ الْقَيِّمُ بِهِ مِثْلَكَ وَ مِثْلَ عَبْدِ الْحَمِيدِ فَلَا بَأْسَ؛ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ ذَكَرَ مِثْلَهُ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ مَنْ وَجَدَ طَعْمَ النَّوْمِ قَائِماً أَوْ قَاعِداً- فَقَدْ وَجَبَ عَلَيْهِ الْوُضُوءُ؛ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص363.
[6] سوره مائده(5)، آيه 6.
[7] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج2، ص86.
[8] وَ [محمد بن يعقوب] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَهْلٍ عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ قَالَ: سَأَلْتُ الرِّضَا ع عَنِ النَّاسُورِ أَ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ- قَالَ إِنَّمَا يَنْقُضُ الْوُضُوءَ ثَلَاثٌ- الْبَوْلُ وَ الْغَائِطُ وَ الرِّيحُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 250.
[9] وَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ عُثْمَانَ يَعْنِي ابْنَ عِيسَى عَنْ أُدَيْمِ بْنِ الْحُرِّ أَنَّهُ سَمِعَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ لَيْسَ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ إِلَّا مَا خَرَجَ مِنْ طَرَفَيْكَ الْأَسْفَلَيْنِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 249
[10] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ وَ عُيُونِ الْأَخْبَارِ بِإِسْنَادِهِ الْآتِي عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ الرِّضَا ع قَالَ: إِنَّمَا وَجَبَ الْوُضُوءُ مِمَّا خَرَجَ مِنَ الطَّرَفَيْنِ خَاصَّةً- وَ مِنَ النَّوْمِ دُونَ سَائِرِ الْأَشْيَاءِ لِأَنَّ الطَّرَفَيْنِ هُمَا طَرِيقُ النَّجَاسَةِ- وَ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ طَرِيقٌ تُصِيبُهُ النَّجَاسَةُ مِنْ نَفْسِهِ إِلَّا مِنْهُمَا- فَأُمِرُوا بِالطَّهَارَةِ عِنْدَ مَا تُصِيبُهُمْ- تِلْكَ النَّجَاسَةُ مِنْ أَنْفُسِهِم؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 251.
[11] عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَقْطِينٍ عَنْ أَخِيهِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ عَنْ أَبِي إِبْرَاهِيمَ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يُحَرِّمِ الْخَمْرَ لِاسْمِهَا وَ لَكِنْ حَرَّمَهَا لِعَاقِبَتِهَا فَمَا فَعَلَ فِعْلَ الْخَمْرِ فَهُوَ خَمْرٌ؛ محمد بن يعقوب کلينی، کافی، (تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت1407ق)، ج6، ص412.
[12] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَبَّاسِ عَنْ أَبِي شُعَيْبٍ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُمْرَانَ أَنَّهُ سَمِعَ عَبْداً صَالِحاً ع يَقُولُ مَنْ نَامَ وَ هُوَ جَالِسٌ- لَا يَتَعَمَّدُ النَّوْمَ فَلَا وُضُوءَ عَلَيْهِ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 256.