درس پانصد و دوم

موجبات و نواقض وضوء

مسألة 3: « القيح الخارج من مخرج البول أو الغائط ليس بناقض‌، وكذا الدم الخارج منهما إلّا إذا علم أنَّ بوله أو غائطه صار دماً ، وكذا المذي والوذي والودي ، والأول هو ما يخرج بعد الملاعبة ، والثاني ما يخرج بعد ‌خروج المني ، والثالث ما يخرج بعد خروج البول ».[1]

عدم ناقضيت غير از نواقض ياد شده از چيزهایی که از سبيلين خارج می شوند

صاحب عروه قدس الله نفسه الشریف مى‏فرماید اگر از سبیلین قیحى خارج شد آن قیحى که خارج مى‏شود ناقض الوضوء نیست. عرض کردیم در صحیحه زراره[2] امام (ع) ما یخرج من الطّرفین تفسیر فرموده بود به بول و غائط و منى و ریح. پس آنى که غیر این چهار عنوان بوده باشد عنوان بول و غائط یا ریح و منى بر او صادق نشود خروجش از سبیلین و ناقض وضوء نیست. علاوه بر این خودش هم در روایات هست که ناسورى که خارج مى‏شود از شخصى که مبتلا است به بواسیر، مبطل نیست. امام علیه السلام در آن روایت فرمود که این مبطل و ناقض نیست. ناقض بول و غائط و ریح است. بعد ایشان در عروه متعرّض مى‏شوند به این که از سبیلین دم خارج بشود. این جا هم مى‏فرماید بر این که ناقض وضوء نیست این دمى که خارج مى‏شود از سبیلین. باز همان صحیحه زراره که تفسیر کرده بود ما خرج من السّبیلین را به آن چهار تا یا سه تا نفى مى‏کند که دم که خارج شد از دبر یا قبل او ناقض وضوء نیست. ولکن در این خروج دم از مجری البول او الغائط یک تفصیلى مى‏دهد در عروه. مى‏فرماید الاّ اذا صدق یعنى احراز بشود این معنا کانّ آن بولش و غائطش صار دماً آن بول خودش برگشته است و دم شده است. غائط خودش برگشته است و دم شده است ولو در باطن. وقتى که این معنا صدق کرد مثل این که در عرف مى‏گویند بر اینکه تغوطش همه‏اش خون بود، بولش همه‏اش خون بود. این که صدق بکند که بول صار دماً یا غائط صار دماً، در این صورت این ناقض وضوء است. عرض مى‏کنم این دو تا صورت و دو تا فرض دارد. یک فرض که فرض واقع است در آنهایى که مرض کلّیوى دارند یا زخم امعا دارند یا فرض کنید لا سمح الله سرطان معده‏اى، یا روده‏اى دارند، زخم معده دارند. ربّما دم کثیر مى‏شود و آن دم قاطى مى‏شود به بول آن که مرض کلّیه دارد. یا فرض کنید به آنى که زخم دارد در امعاء و معده و امثال ذلک این دم مخلوط به غائطش مى‏شود و دم، دم کثیر مى‏شود. وقتى که این تغوط کرد یا بول کرد مى‏گوید بول خون کردم واى بر من. کارم تمام شده است یا فرض کنید تغوط اسم خودش را بگویید واضح‏تر مى‏شود دیگر خون مثلاً تغوط کردم که در ما نحن فیه غائط هست، بول هست، ولکن خون مستولى شده است لونش بر غائط بر لون الغائط یا بر لون البول. این متعارف است در آنهایى که مبتلا هستند لا سمح الله. بله آنهایى که ابتلاء دارند این جورى و خون شان شدید است این معنا محقق است. این اگر باشد این ناقض است. براى این که آنى که خارج مى‏شود بول است. منتهى مستور است بلون الدّم. دم هم خارج شده است. ولکن دم ناقض نیست. خود آن بول و غائط ناقض است. این اشکالى ندارد. این که مى‏گوید همه‏اش خون کردم یا همه‏اش خون بول کردم، این مسامحه است. مثل این کسى که وارد مى‏شود به این مجلس مى‏گوید همه‏اش ریش سفید بود. نه سیاه هم هست. ولکن غلبه چون که با او است این جور اطلاق مى‏کنند. در ما نحن فیه هم همین جور است. بول خارج شده است و غائط خارج شده است منتهى مستولى است بر او و غالب است بر او دم و این لا اشکال بر این که ناقض است. و آنى هم که در خارج اتّفاق مى‏افتد این است. یک فرض دیگرى دارد که من نمى‏دانم روى حسابى که حساب کردیم این فرض فقط مجرّد الفرض است که تمام بول قبل از خروج الى الخارج بول استحاله به خون بشود یا فرض بفرمایید تمام غائط استحاله بشود فرض بفرمایید به دم‏ قبل از خروج که ظاهر عبارت با این هم مى‏سازد. ظاهر عبارت عروه. « إلا إذا علم أن بوله أو غائطه صار دما».[3] بول و غائطش صار دماً است. این اگر در خارج فرض واقعى بوده باشد و اتّفاقى بیفتد اشکال این است که این چرا ناقض باشد. بنا شد که آنى که در خارج بول است یعنى بولى که خارج مى‏شود یعنى خارج مى‏شود بولاً. آنى که خارج مى‏شود غائطاً او ناقض است. این که بول خارج نشده است و غائط خارج نشده است. این جا که عرفاً مى‏گویند بر اینکه لو فرض اگر فرض واقع بشود مى‏گویند تبولّ دماً تغوط دماً این موجب نمى‏شود که ما ملتزم بشویم به ناقض بودن. این اطلاق، اطلاق تسامحى است که خودش قرینه دارد. این مثل این است که آن غائطى که در امعا است، در جوف است، مبدّل به کرم بشود. مى‏گویند تغوط دوداً باید ناقض بشود دیگر. آنى که در خارج آمد و او را تغوّط کرد همه‏اش دود است. همه‏اش کرم است. خودتان گفتید که دود اگر خارج شد و متلوث به غائط نبود ناقض نیست. خوب اگر استحاله که شد عنوان بولیت مى‏رود و عنوان غائطیت مى‏رود و ظاهر ادلّه این است که خارج باید خرج بولاً باشد، خرج غائطاً باشد، این خرج غائطاً که نیست. خرج بولاً که نیست. این مثل خرج دوداً است. تغوط دوداً. نگویید عرف مى‏گوید تبولّ دماً یا تغوط دماً. عرف مى‏گوید تغوط دوداً. اگر این استحاله‏اى بشود در دود هم واقع است. چون که ربّما مى‏شود. به واسطه ماندن در امعا مبدّل به او مى‏شود.

 بدان جهت در ما نحن فیه باید تفصیل داد که اگر مراد صاحب عروه فرض اوّل است، آن عیبى ندارد. ما هم قبول داریم. چون که بول خارج شده است. منتهى دم هم هست. دم هم مستولى است. خصوصاً على مسلکنا در باب استهلاک گفتیم اگر شى‏ء قلیل بشود و در کثیر مستهلک بشود، در باب استهلاک ملتزم شدیم که استهلاک انعدام شى‏ء نیست حتّى عرفاً. اگر سابقاً یادتان بوده باشد بیان کردیم و اقامه دلیل کردیم دلیلى که نمى‏شود در او خدشه کرد که استهلاک انعدام شى‏ء نیست ولو عرفاً. منتهى استهلاک گفتیم تبعیّت حکمى است. هر جا دلیل داشته باشد که شارع آنى را که مستهلک است شارع حکم مستهلک فیه را جارى کرده است بر او. مثل اخبار کُرّ. در اخبار کر دارد که تبول فیه الدّواب تلغ فیه الکلاب توى آن میته است، توى آن دم است، امام (ع) فرمود: اذا غلب الماء لون الدّم یا آن بول[4] را و امثال ذلک را، آن معتصم است. فتوضّأ منه واشرب در بعضى روایات هم داشت. این تبعیّت حکمى است. در هر جایى که دلیل قائم بشود. شارع حکم مستهلک را الغاء کرده است. حکم مستهلک فیه را جارى کرده است. دلیل جارى بشود، دلیل چه دلیل لفظى باشد مثل اخبار کر و چه دلیل، سیره متشرّعه بوده باشد. اکل التّراب حرام است. همین جور است دیگر. انسان گندمى را که فرض کنید جمع مى‏کنند لا محال توى آن از خاک است. بدان جهت اگر بیایند الک بکنند و امثال ذلک بکنند یک مقدارى تراب در مى‏آید. ولکن همین جور جمع کرده‏اند. مى‏دهند به آسیاب، آرد مى‏کنند و نان مى‏پزند و مى‏خورند. اکل التّراب حرام است. ولکن این جا چون که تراب مستهلک است، سیره بر این جارى است که این جور نان را مى‏خورند و ائمه منعى نکرده‏اند که تراب خوردنش جایز نیست، نه عیبى ندارد. امّا کسى گندم تمیزى داشت. نانوا بود. دید که حکومت این دفعه آردى داده است تمیز. گندمش را هم داده است. آردش هم هیچ خاکی نیست. گفت من خودم ده کیلو خاک نرم بریزم دیگر. مثل سابق بشود. بپزم بدهم یا خودم بخورم. گفتیم این حرام است. اکلش جایز نیست. چرا؟ چون که این استهلاک دلیل ندارد بر تجویزش. این اکل تراب است. انعدام موضوع نیست عرفاً و دلیل اقامه کردیم بر این معنا. برنمى‏گردم به آن بحث. بناءً على مسلکنا وقتى که بول خارج شد ولکن دم به او مستولى است بول خارج شده است و دلیل هم نداریم که ناقض نیست بول وقتى که مستهلکاً خارج شد فى الدّم. بدان جهت حکم بول را دارد و حکم غائط را دارد. وضوء نقض مى‏شود.

 و امّا در فرض ثانى که عرض مى‏کنم شاید مجرّد فرض باشد که غائط به تمامه مبدّل به دم شده است و استحاله به دم پیدا کرده است، بول به تنهایى استحاله پیدا کرده است به دم، آن وقت نمى‏گویند که این بول است. مى‏گویند دم این است. مثل استحاله شدن است. یادتان بماند. مثل استحاله شدن غائط است به دود، به کرم. چه جورى که آن جا ملتزم شدید که او ناقض نیست، این هم ناقض نیست. تارةً چیزى وقتى که مبدّل به خون شد، یعنى به صورت خون شد این ربّما عنوان آخر به او صدق مى‏کند. مثل این که انشاء الله در باب جنابت خواهد آمد که صاحب عروه هم قدس الله نفسه الشّریف فرموده است که اگر منى به صورت خون خارج شد او موجب جنابت است و باید غسل بکند. ولکن به صورت دم خارج شد یعنى خواص منى را دارد. مثل این که از روی شهوت است، سستى مى‏آورد ولکن در صورت خون است. این عیبى ندارد. این منى است خودش. منتهى منى زودرس است. منى است که نرسیده است. چون که منى استحاله از خون مى‏شود. آن کسى که شب عروسى خیلى عجله دارد و مى‏خواهد مواقعه کند ربّما دیگر نوبت نمى‏رسد که در اندرون آن تبدّلات بشود. به صورت خونى خارج مى‏شود. بله آن ناقض وضوء است. او صدق منى مى‏کند. او ربطى به این جا ندارد. على هذا الاساسى که هست این مسأله‏اى که گفتیم. امّا بعد ایشان متعرّض مى‏شود به مسأله مذى و ودى که مى‏فرماید اینها هم ناقض نیست.

کلام شيخ (قدس) و ابن جنيد (ره) در ارتباط با ناقضيت مذی برای وضوء

 و امّا این که مذى ناقض نیست. این را بدانید عند اصحابنا الامامیه مذى را از نواقض وضوء نمى‏دانند و مخالفى هم قدیماً و حدیثاً نقل نشده است الاّ از دو بزرگوار. یکى ابن الجنید[5] است که ایشان تفصیل داده است. فرموده است مذى اگر عن شهوةٍ خارج بشود که غالباً هم همین جور است، او ناقض الوضوء است. این جور تقیید کرده است. مذى که خارج مى‏شود مع شهوةٍ یعنى عند الشّهوة خارج مى‏شود. دیگر همه محلّ ابتلایشان بوده است یا هست. ولکن آن جور ندارد که جستنى بوده باشد یا سستى بیاورد. ولکن قطراتى خارج مى‏شود فتوراً عند شهوه. گفته است او ناقض است. یکى ابن الجنید است و دیگرى هم شیخ الطّائفه است. از شیخ الطّائفه هم نقل کرده‏اند که مذى اگر عن شهوةٍ بوده باشد و یک قید دیگر هم علاوه کرده است شیخ قدس الله نفسه الشریف که خودش هم خیلى باشد. بابرکت باشد. یک قطره و دو قطره نه. خیلى بوده باشد که خارج از متعارف است، او ناقض وضوء است. شیخ این را کجا فرموده است؟ شیخ این را در کتب فتاوایش نقل نکرده است. در تهذیب [6]وقتى که رسیده است به روایاتى که آن روایات مضمونش این است که مذى ناقض است، در ذیل او یک سطرى بیان کرده است. فرموده است لو صح ذلک. لو صح را معنا خواهیم کرد یعنى چه. «ثُمَّ لَوْ صَحَّ ذَلِكَ كَانَ مَحْمُولًا عَلَى الْمَذْيِ الَّذِي يَخْرُجُ عَنْ شَهْوَةٍ وَ يَخْرُجُ عَنِ الْمَعْهُودِ الْمُعْتَادِ مِنْ كَثْرَتِه»ِ. اگر این صحیح بوده باشد که معنا خواهیم کرد یعنى چه، این روایات حمل مى‏شود به آن جایى که مذى عن شهوةٍ بوده باشد و خارج از معتاد بوده باشد لکثرته. ما فقط از قدماء اینها را مى‏دانیم. که اینها ابن الجنید است. این کلام شیخ است و خواهیم گفت که این کلام شیخ فتوا نیست. این در جمع ما بین الاخبار که مى‏فرماید لو صحت که معنایش مى‏آید به آن تقدیر حمل به این معنا مى‏شود و کیف کان ولو اصحاب ما این جور هستند. مشهور این را ملتزم هستند که ناقض نیست على الاطلاق و بلکه من ما لا خلاف فیه است الاّ از ابن جنید که تصریح کرده است بشهوةٍ باشد ناقض است و خیلى هم که به مخالفت ابن جنید فقهاء اعتنا نمى‏کنند. چون که نمى‏دانم این چه بود یک مسلک عامّه در ذهنش بود. در بعضى مسائل همین جور بود. قیاس مى‏کرد. اینها را بود. بدان جهت اصحاب ما فتاواى او را طرح کرده‏اند. آن فتاواى او را که مخالف باشد قادح نمى‏دانند. موافق هم بوده باشد که خیلى اهمیت نمى‏دهند که مخالف است یا موافق. ولکن شیخ الطّائفه قدس الله نفسه الشّریف اگر فتوا داده باشد، یک راهى باز مى‏شود. چون که روایاتى که در مقام بحث خواهیم کرد.

طوائف اخبار در ارتباط با ناقضيت مذی برای وضوء

روایات على طوائفى هستند. آن روایات را ما ملاحظه مى‏کنیم. مى‏گوییم اگر ما بودیم و این روایات و قرینه خاریه نبود نتیجه این روایات چیست؟

طائفه نخست: روايات دال بر عدم ناقضيت مذی برای وضوء

یک طایفه از روایات که فى نفسها هم روایات کثیره هستند دلالت مى‏کنند بر اینکه مذى ناقض نیست. چه آن مذى عن شهوةٍ بوده باشد، چه عن غیر شهوةٍ بوده باشد. مذى على الاطلاق ناقض نیست. بلکه مذى مثل آب دهان و مثل آب بینى است نسبت به وضو. چه جورى که آب دهان خارج بشود یا آب بینى خارج بشود مخاطة مى‏گویند عرب‏ها که مخاط است و خارج مى‏شود ناقض نیست، این هم همین جور است. این هم ناقض نیست.

 این روایات، روایاتى است که صاحب وسائل قدس الله سرّه یک بابى عنوان کرده است که باب 12 در نواقض الوضوء است. در آن روایاتى که هست این جور است.

صحيحه بريد بن معاويه

یکى از آن روایات صحیحه برید ابن معاویه است. روایت اوّلى[7] است. «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ». این را صحیحه گفتیم به اعتبار این که پدر على ابن ابراهیم پیش ما از ثقات است. یعنى ثقه است. پیش مردم مى‏گویند توثیق خاص ندارد. ما مى‏گوییم توثیق خاص نمى‏خواهد. توثیق عام باشد هم صحیحه مى‏شود. «قَالَ: سَأَلْتُ أَحَدَهُمَا ع عَنِ الْمَذْيِ» از معاریف است که در حقّش مدح وارد شده است. کلینى روایاتى را که از على ابن ابراهیم نقل مى‏کند لعلّ روایات على ابن ابراهیم در کافى از اکثر روایات است، اغلب آن روایات از پدرش است و على ابن ابراهیم از محمد ابن عیسى ابن عبید و اینها هم نقل کرده است ولکن خیلى کم است. اکثر روایات على ابن ابراهیم صاحب التفسیر از پدرش است. این را هر کس تتبع کند مى‏داند که این جور است. آن جا دارد بر این که «فَقَالَ لَا يَنْقُضُ الْوُضُوءَ وَ لَا يُغْسَلُ مِنْهُ ثَوْبٌ- وَ لَا جَسَدٌ إِنَّمَا هُوَ بِمَنْزِلَةِ الْمُخَاطِ وَ الْبُصَاقِ» وضوء را نقض نمى‏کند «و لا یغسل منه ثوبٌ و لا جسد». نه جسد شسته مى‏شود و نه ثوب. یعنى پاک است و خودش هم نقض وضوء را نمى‏کند. انّما هو بمنزلة المخاطه و البصاق. این به منزله بصاق دهان و مخاط بینى است. روایت دیگر باز صحیحه زراره است.[8] این دلالتش بر این که فرقى نمى‏کند عن شهوةٍ یا عن غیر شهوةٍ یا فرق نمى‏کند قلیل و کثیر بوده باشد، فرقى ما بین اینها ندارد:

«إِنْ سَالَ مِنْ ذَكَرِكَ شَيْ‌ءٌ مِنْ مَذْيٍ- أَوْ وَدْيٍ وَ أَنْتَ فِي الصَّلَاةِ- فَلَا تَغْسِلْهُ وَ لَا تَقْطَعْ لَهُ الصَّلَاةَ- وَ لَا تَنْقُضْ لَهُ الْوُضُوءَ وَ إِنْ بَلَغَ عَقِبَيْكَ- فَإِنَّمَا ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ النُّخَامَةِ- وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ خَرَجَ مِنْكَ بَعْدَ الْوُضُوءِ- فَإِنَّهُ مِنَ الْحَبَائِلِ». نمازت را قطع نکن. وضویت را اعاده نکن و ان بلغ عقیلک ولو خیلى زیاد بوده باشد که آن جاهاى عقب را خیس کرد و انّما ذلک بمنزلة النّخامة. این و انّما ذلک بمنزلة النّخامة، این تعلیل اقتضاء مى‏کند که این حکم مختص به حال صلاة نیست. جاى این حرف نیست که این مال جایى است که در اثناء صلاة خارج شده است. تعلیل اقتضا مى‏کند و انّما ذلک بمنزلة النّخامة فرقى نیست. قبل از صلاة باشد یا بعد از صلاة باشد. چون که نخامه‏اى که هست قبل از صلاة، بعد از صلاة فرقى نمى‏کند. باز روایات دیگر که یکى هم صحیحه محمد ابن مسلم است که در صحیحه محمد ابن مسلم هم همین معنا هست و روایات دیگرى که روایات انصافاً روایات متعدده‏اى هستند که من حیث السّند تمام و من حیث الدّلاله هم تمام. این یک طایفه است.

طائفه دوم: روايات دال بر ناقضيت مذی برای وضوء به طور مطلق

 طایفه دیگر از روایات طایفه‏اى است که دلالت مى‏کند مذى على الاطلاق ناقض است. چه عن شهوةٍ بوده باشد یا عن غیر شهوةٍ بوده باشد. مذى وقتى که خارج شد وضوء هم تشریف مى‏برد. مثل خروج البول است. این روایت دلالت مى‏کند بر این که از نواقض یکى مذی است و معارضه مى‏کند با آن طایفه‏اى که سابقاً طایفه اولى[9] اسمش را بردیم.

صحيحه يعقوب بن يقطين

 این روایت صحیحه یعقوب ابن یقطین است که در همین باب 12 روایت 16 است و باسناد الشّیخ عن الحسین ابن سعید عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَقْطِينٍ که ثقه است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع» سؤال کردم از موسى ابن جعفر سلام الله علیه «عَنِ الرَّجُلِ- يُمْذِيمردى هست که مذى از او خارج مى‏شود. مثل یمنى منى خارج مى‏شد یمذى یعنى از او مذى خارج مى‏شود وهو فى الصّلاة. در حال صلاة هم هست. «وَ هُوَ فِي الصَّلَاةِ مِنْ شَهْوَةٍ- أَوْ مِنْ غَيْرِ شَهْوَةٍ» سائل مى‏گوید که یک وقت شهوت دارد و یک وقت غیر شهوت دارد. مذى خارج مى‏شود. «قَالَ الْمَذْيُ مِنْهُ الْوُضُوءُ» مذى که آمد باید وضوء گرفته بشود. یعنى ناقض است. فرق نمى‏کند. او سؤال کرد که این که عن شهوةٍ و عن غیر شهوةٍ مذى خارج شد امام (ع) على الاطلاق فرمود که فرق نمى‏کند. مذى وقتى که آمد باید وضوء گرفت. این هم یک طایفه. باز روایت دیگرى به این مضمون پیدا مى‏شود. روى این اساس دلالت مى‏کند مذى ناقض است على الاطلاق.

طائفه سوم: روايات دال بر ناقضيت مذی برای وضوء در فرض خروج آن از روی شهوت

بعضى روایات تفصیل در آنها ذکر شده است که طایفه ثالثه مى‏شود. آن این است که مذى اگر عن شهوةٍ بوده باشد، او ناقض است. مذى عن شهوةٍ ناقض است که طایفه ثالثه است.

صحيحه علی بن يقطين

 یکى از این روایات صحیحه على ابن یقطین است. در باب 12، حدیث 11[10] است:

 و عن الصّفار شیخ قدس الله نفسه الشرّیف به سندش از کتاب محمد ابن حسن صفّار قدس الله سرّه نقل مى‏کند. این محمد ابن حسن صفّار که از اجلاّ است دیگر. شیخ سعد ابن عبد الله و امثال ذلک است. جلالتش هم واضح است. سند شیخ هم به کتاب او صحیح است. صفّار نقل مى‏کند عن احمد ابن محمد ابن عیسى عن الحسن ابن على ابن یقطین این پسر على ابن یقطین معروف است. پسر جلیل القدر است. این غالباً این پسر که حسن است از پدرش بلاواسطه نقل نمى‏کند. از برادرش نقل مى‏کند که برادرش هم مثل خودش جلیل القدر است عن اخیه الحسین ابن على ابن یقطین عن ابیه على ابن یقطین. این جور روایات است که خصوص پیدا مى‏شود که در بعضى روایات هست که احمد ابن محمد عن الحسن، عن الحسین آن روایات معلوم مى‏شود به واسطه آن کسى که طبقات مى‏خواهد بفهمد، به این روایت معلوم مى‏شود که احمد ابن محمد عن الحسن، عن الحسین عن على ابن یقطین یعنى احمد ابن محمد عن حسن ابن على ابن یقطین عن اخیه حسین ابن على ابن یقطین از پدرشان که على ابن یقطین است. «سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الْمَذْيِ أَ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ- قَالَ إِنْ كَانَ مِنْ شَهْوَةٍ نَقَضَ»؟ وضوء را نقض مى‏کند؟ قال ان کان من شهوةٍ نقض. اگر از روى شهوت شد وضوء را نقض مى‏کند. از این روایات ما ذکر مى‏کنیم روایاتى را که در آن جا ناقضیت مذى مطلق ذکر شده است.

صحيحه اسماعيل بن بزيع

ولکن در آن جا قضیه على ابن ابى طالب نقل شده است. یک روایتش را مى‏خوانم که ملتفت باشید. روایت 17 در همین باب[11] است:

 «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ» در آن جا دارد بر اینکه «قَالَ: سَأَلْتُ الرِّضَا ع عَنِ الْمَذْيِ» محمد ابن اسماعیل ابن بزيع که از اصحاب امام رضا و جلیل القدر به آن جلالت است مى‏گوید از امام رضا (ع) پرسیدم عن المذى مذى چه حکمى دارد؟ باید شما متوجّه باشید که این قدر در روایات از مذى سؤال شده است. این سرّش چیست؟ چرا این جور سؤالات شده است؟ حتّى راوى مى‏گوید یک سال پرسیدم. سال دیگر هم آمدم پرسیدم، همان جواب را گفت. الان مى‏خوانیم روایتش را. «فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ» منه امر کرد که از خروج المذى وضوء بگیر. «ثُمَّ أَعَدْتُ عَلَيْهِ فِي سَنَةٍ»در سال دیگر هم همین را سؤال کردم. «فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ» امر کرد که وضوء بگر وقتى که مذى خارج شد. «وَ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع أَمَرَ الْمِقْدَادَ بْنَ الْأَسْوَدِ أَنْ يَسْأَلَ النَّبِيَّ ص وَ اسْتَحْيَا أَنْ يَسْأَلَهُ فَقَالَ فِيهِ الْوُضُوءُ» امر کرد مقداد ابن اسود را ان یسئل النّبى (ص) على (ع) به مقداد ابن اسود گفت که از رسول الله بپرس ببین مذى ناقض است یا نه. در این روایت دارد که و استحیا یا اسئل. خودش خجالت کشید بپرسد. در بعضى از روایات که روایات صحیحه است و استحیا ان یسأله لمکان فاطمه. آن وقت کانّ رسول الله فرموده است فیه الوضوء وضوء دارد. این جور روایات را مردم نقل مى‏کنند که دلالت مى‏کند مذى خروجش على الاطلاق ناقض است. ولکن این مَذى به شهوةٍ را مى‏گوید. به قرینه استحیا على. اگر مراد از مذى آبى بوده باشد که خارج مى‏شود ودى بوده باشد یعنى ودى را بپرسند که او استحیا ندارد دیگر. خودش مى‏پرسد ودى ناقض است یا ناقض نیست. آنى که مکان استحیا است به مکان فاطمه که داماد رسول خدا خجالت مى‏کشد آن مذى عن شهوةٍ را استحیا داشت. بدان جهت این جور روایات را ما از روایات خاصّه مى‏دانیم. چون که مقترن به قرینه است. استشهاد که مى‏کند این مذى، مذى عن شهوةٍ مى‏شود. اینها دلالت مى‏کنند که مذى عن شهوةٍ که هست، این مذى عن شهوةٍ ناقض است.

طائفه چهارم: رواياتی که صراحت بر عدم ناقضيت مذی با فرض از روی شهوت بودن آن دارند.

یک روایات دیگر دارد که روایات طایفه رابعه مى‏شود. آن این است که مذى عن شهوةٍ باشد ناقض نیست. مذى اگر عن شهوةٍ بوده باشد ناقض نیست. مثل چه چیز؟

صحيحه محمد بن ابی عمير

 مثل صحیحه محمد ابن ابى عمیر در باب 9 از نواقض الوضوء روایت 2[12] است:

 و باسناد الشّیخ عن الحسین بن سعید عن ابن ابى عمیر عن غیر واحدٍ من اصحابنا عن ابى عبد الله (ع) غیر واحدٍ من اصحابنا یعنى جماعت کثیره دیگر. جماعت کثیره مشایخ ابن ابى عمیر را گفتند همه‏اش ثقات است. فضلاً از این که تویشان اصلاً ثقه پیدا نشود. غیر واحد یعنى جماعت کثیره. روایت صحیحه است عن ابى عبد الله (ع) فرمود: «لَيْسَ فِي الْمَذْيِ مِنَ الشَّهْوَةِ وَ لَا مِنَ الْإِنْعَاظِ  وَ لَا مِنَ الْقُبْلَة»ِ از انعاظی که مى‏دانید چیست از تقبیل هم یعنى دیده بوسى کردن «وَ لَا مِنْ مَسِّ الْفَرْجِ- وَ لَا مِنَ الْمُضَاجَعَةِ وُضُوءٌ- وَ لَا يُغْسَلُ مِنْهُ الثَّوْبُ وَ لَا الْجَسَد » هم خوابگى با عیال خودش در اینها لیس وضوءٌ اینها وضوء نیست و لا یغسل منه الثوبٌ و لا الجسد که تصریح فرمود لیس فی المذى من شهوةٍ در این وضوء نیست و لا یغسل. حتی خودش هم پاک است. باز روایت دیگر دارد که همان قضیه رسول الله (ص) را نقل کرده است. که قضیه مقداد را نقل کرده‏اند که على ابن ابیطالب (ع) خودش خجالت مى‏کشید. مقداد را گفت که سؤال بکن که آن روایت، روایت اسحاق ابن عمّار است. یعنى موثّقه اسحاق ابن عمّار است. روایت هفتمى[13] است:

موثقه اسحاق بن عمار

 «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَذْيِ فَقَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع كَانَ رَجُلًا مَذَّاءً- فَاسْتَحْيَا أَنْ يَسْأَلَ رَسُولَ اللَّهِ ص لِمَكَانِ فَاطِمَةَ ع- فَأَمَرَ الْمِقْدَادَ أَنْ يَسْأَلَهُ وَ هُوَ جَالِسٌ فَسَأَلَهُ- فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص لَيْسَ بِشَيْ‌ءٍ».

. نبى فرمود که نه مذى شیئی نیست. یعنى مذى من شهوةٍ شیئى نیست که عکس آن روایت که در آن باب بود. اینها روایات باب است. مى‏دانید که طایفه اولى که مذى ناقض نیست على الاطلاق، با طایفه ثانیه که مذى ناقض است على الاطلاق متعارضین هستند. چون که در ما نحن فیه ظاهر ناقضیت یعنى وضوء رفته است. لیس بناقضٍ یعنى وضوء باقى است. این دو تا متعارضین هستند.

 طایفه ثالثه با طایفه رابعه متعارضین هستند. آن مى‏گوید مذى عن شهوةٍ ناقض است. این طایفه رابعه مى‏گوید ناقض نیست مذى عن شهوةٍ. بلکه طایفه رابعه‏اى که هست، طایفه رابعه که مى‏گوید مذى عن شهوةٍ ناقض نیست، نمى‏شود طایفه ثانیه را که گفته است مذى ناقض است او را تخصیص بزنیم. بگوییم طایفه ثانیه که مى‏گوید مذى ناقض است یعنى آن جایى که عن شهوةٍ نباشد. او ناقض است. نمى‏شود. وقتى که مذى عن شهوةٍ ناقض نشد، مذى عن لا شهوةٍ بطریق اولى ناقض نمى‏شود. بدان جهت در ما نحن فیه این چهار طایفه متعارضین هستند. ولکن مطلب پیش ما حل است. چرا این که در بین یک طایفه خامسه‏اى داریم. آن طایفه خامسه این تعارض را از بین مى‏برد. آن طایفه خامسه کدام است؟ آن طایفه خامسه صحیحه محمد ابن اسماعیل است. صحیحه محمد ابن اسماعیل که صحیحه دیگرى است. در صحیحه دیگرى که هست این جور سؤال کرده است.

این صحیحه را از محمد ابن اسماعیل ابن بزيع [14]نقل مى‏کند شیخ قدس الله نفسه الشّریف به واسطه حسین ابن سعید. روایت 9 است در باب 12:

 «و باسناده عن الحسین ابن سعید عن محمد ابن اسماعیل عن اب الحسن (ع) قال سألته عن المذى» سؤال کردم از مذى «فامرنى بالوضوء منه». ثمّ اعدت سنةٍ اخرى». سال دیگر سؤال کردم. « فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ- وَ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع أَمَرَ الْمِقْدَادَ- أَنْ يَسْأَلَ رَسُولَ اللَّهِ ص وَ اسْتَحْيَا أَنْ يَسْأَلَهُ- فَقَالَ فِيهِ الْوُضُوءُ- قُلْتُ وَ إِنْ لَمْ أَتَوَضَّأْ قَالَ لَا بَأْسَ» این معنایش این است که این محمد بن اسماعیل بن بزیع باور نکرده است که این جواب امام (ع) به داعى جد است که مى‏گوید وضوء بگیر. در ذهنش این بود که اینها را که به من مى‏گویید. پارسال هم گفت و امسال هم فرمود این را به احتمال تقیه مى‏گوید. بدان جهت سؤال را برگرداند گفت ان لم اتوضّأ خوب اگر بعد از مذى من وضوء نگرفتم. چه مى‏شود؟ نماز خواندم. قال لا بأس، بأسی نیست. این لا بأس صریح در این معنا است که این ناقض نیست. روایاتى که مى‏گوید ینقض الوضوء یا فامر بالوضوء غائط الامر این است که اینها امر به استحباب مى‏شود. خود فرد شایع مذى هم آن جایى است که عن شهوةٍ باشد. این را نمى‏شود به غیر شهوت حمل کرد. اصلاً فرد شایع هم محل ابتلایشان بوده است دیگر. عن شهوةٍ مى‏شود مذى. بدان جهت در یک روایتى اصلاً تفسیر کرده است مذى را به آنى که خرج عند الشّهوه که علائم منى را ندارد. آن هم همان مرسله ابن رباط است که روایت 6 است[15] در این باب.

مرسله ابن رباط

« قَالَ: يَخْرُجُ مِنَ الْإِحْلِيلِ الْمَنِيُّ وَ الْمَذْيُ- وَ الْوَذْيُ وَ الْوَدْيُ فَأَمَّا الْمَنِيُّ فَهُوَ الَّذِي يَسْتَرْخِي لَهُ الْعِظَامُ- وَ يَفْتُرُ مِنْهُ الْجَسَدُ وَ فِيهِ الْغُسْلُ- وَ أَمَّا الْمَذْيُ يَخْرُجُ مِنْ شَهْوَةٍ وَ لَا شَيْ‌ءَ فِيهِ- وَ أَمَّا الْوَدْيُ فَهُوَ الَّذِي يَخْرُجُ بَعْدَ الْبَوْلِ- وَ أَمَّا الْوَذْيُ فَهُوَ الَّذِي يَخْرُجُ مِنَ الْأَدْوَاءِ وَ لَا شَيْ‌ءَ فِيهِ». پس على هذا الاساسى که هست امام (ع) فرمود که اگر وضوء نگیرى هیچ چیز نمى‏شود. نفرمود که نمازت باطل مى‏شود. فرمود نه. شیئى نمى‏شود. خوب این دلیل مى‏شود که آن روایاتى را که امر مى‏کند عند الخروج المذى بالتوضأ حمل بر استحباب بشود. چون که صریح در این است که ناقض نیست اذن ترک آمد. آنها حمل بر استحباب مى‏شود.

بدان جهت جماعتى از فقهاء فتوا داده‏اند که عند خروج المذى مستحب است وضوء گرفتن ولکن از این حمل التزام به استحباب فى نفسنا شى‏ءٌ که ملتزم استحباب نمى‏شود این جا شد. این روایات متعین است حمل به تقیه بشود. نه این که اینها متعارضین هستند. بدان جهت حمل بر تقیه مى‏شود آن روایات، نه، تا کسى بگوید که جمع عرفى که شد نوبت به تقیه نمى‏رسد. باید به جمع عرفى ملتزم شد. تقیه را مرجّح قرار دادن مخالفت عامّه را و موافقت عامّه را درست توجّه کنید آن جایى است که روایات متعارض بشود. طایفه خامسه تعارض را برد. تعارض را از روایات برود گفت لا شى‏ء علیک چیزى نمى‏شود. ان لم أتوضأ بعد الامر که امر کرد گفت اگر این امر را امتثال گفت لا شیءً. این از آن روایاتى نیست که طرف معارضه بشود که مذى ناقض نیست یکى هم از این روایات. نه این حاکم است. بعد از این که فرض کرد امام امر فرمود که باید وضوء بگیرى. گفت اگر نکنم این را. گفت چیزى نیست. این حاکم است بر این که این امر، امر استحبابى است. بدان جهت جمع عرفى هست. امرها همه‏اش حمل مى‏شود بر استحباب. این روایات را یکى از اطراف معارضه قرار دادن اشتباه است. چون که در این روایت فرض امر شده است بعد از فرض امر گفته اگر این امر را امتثال نکردم. یعنى امر شما مسلّم. دو سال است که امر مى‏فرمایى. هم سال گذشته و هم امسال.

 امّا اگر این را امتثال نکردم نمازم چه مى‏شود؟ نمازت هیچ چیز نمى‏شود. صحیح است. حمل به تقیه کردن مرجح عند التکافؤ است در تعارض. آن جایى که متعارضین متکافعین شدند جمع عرفى نداشت آن جا حمل به تقیه مى‏شود. مرجّح دومى هم از اول موافقت کتاب است. این مرجّح دومى است. ولکن در ما نحن فیه جمع عرفى است به این بیانى که گفتند. طایفه خامسه حاکم است و بیان مى‏کند که امر، امر وجوب نیست. ولکن در التزام به استحباب شیئى در نفس ما است. او را مى‏گفتند. اگر یادتان بوده باشد چند روز قبل گفتم. حمل به تقیه روایت را در دو مورد مى‏کند. یکى متکافتین و متعارضین بشود. موافق عامّه را طرح مى‏کنند و مخالف را مى‏گیرند. این یکى. این مرجّح مى‏ماند. در ما نحن فیه نیست. چون که جمع عرفى است.

 و امّا در ما نحن فیه امر ثانى را گفتیم که قرینه داخلیه‏اى بوده باشد در خود روایات که این ولو با هم تعارض و تکافؤی ندارند، ولکن این روایت تقیةً صادر شده است. عرض مى‏کنم این روایت از آن قبیل است. این روایت چون که عامّه اینها را ناقض مى‏دانست جمله عامّه مذى را ناقض مى‏دانند ولو مع شهوةٍ یا مطلقا ناقض مى‏دانند و ائمه هم که فرموده‏اند مختلف فرموده‏اند. در بعضى روایت که رسول الله فرمود لیس بشى‏ءٍ. این جور فرمود. روایت، روایت معتبره است. عکسش هم رسیده است. بدان جهت مثل محمد ابن اسماعیل با آن جلالتش که سلم محض بود در مقابل کلام امام رضا سلام الله علیه مولاى خودش این باور نکرد. بالاخره هم مطلب را در آورد. آنى که در قلب امام (ع) بود که حکم واقعى ناقض نیست او را در آورد و این قرائن داخله و کثرت سؤالى که شده است از این مذى این معلوم مى‏شود که این روایاتى که در ناقضیت است لرعایت التّقیه است امرنى در این سنه و در سنه دیگر. اینها حکم تقیه‏اى است. بدان جهت در استحباب مذى بعد خروج المذى آن هم اشکال دارد. احتمال اسحباب عیبى ندارد. کسى بگوید احتمال اسحباب مى‏دهم. ولکن استحباب جزمى نمى‏شود فتوا داد. و الحمد الله ربّ العالمین.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص184-185.

[2] وَ عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا يَنْقُضُ الْوُضُوءَ- فَقَالا مَا يَخْرُجُ مِنْ طَرَفَيْكَ الْأَسْفَلَيْنِ- مِنَ الذَّكَرِ وَ الدُّبُرِ مِنَ الْغَائِطِ وَ الْبَوْلِ- أَوْ مَنِيٍّ أَوْ رِيحٍ وَ النَّوْمُ حَتَّى يُذْهِبَ الْعَقْلَ- وَ كُلُّ النَّوْمِ يُكْرَهُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ تَسْمَعُ الصَّوْتَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص249.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص184، م3.

[4] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ الْفُضَيْلِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْحِيَاضِ يُبَالُ فِيهَا- قَالَ لَا بَأْسَ إِذَا غَلَبَ لَوْنُ الْمَاءِ لَوْنَ الْبَوْلِ؛ محمد بن الحسن طوسی، الاستبصار، ( تهران، دار الکتب الاسلامیة، چ1، 1390ق)ج1، ص22 و محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج1 ص415 و شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص139.

[5] اتفق أكثر علمائنا على أنّ المذي لا ينقض الوضوء‌و لا أعلم فيه مخالفا منّا إلّا ابن الجنيد فإنه قال: إن خرج عقيب شهوة ففيه الوضوء؛ علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص261.

[6] ثُمَّ لَوْ صَحَّ ذَلِكَ كَانَ مَحْمُولًا عَلَى الْمَذْيِ الَّذِي يَخْرُجُ عَنْ شَهْوَةٍ وَ يَخْرُجُ عَنِ الْمَعْهُودِ الْمُعْتَادِ مِنْ كَثْرَتِهِ وَ الَّذِي يَدُلُّ عَلَى هَذَا التَّأْوِيلِ؛ محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج1 ص18.

[7] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَحَدَهُمَا ع عَنِ الْمَذْيِ - فَقَالَ لَا يَنْقُضُ الْوُضُوءَ وَ لَا يُغْسَلُ مِنْهُ ثَوْبٌ- وَ لَا جَسَدٌ إِنَّمَا هُوَ بِمَنْزِلَةِ الْمُخَاطِ وَ الْبُصَاقِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص276.

[8] وَ (محمد بن يعقوب) عَنْهُ (علی بن ابراهيم) عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنْ سَالَ مِنْ ذَكَرِكَ شَيْ‌ءٌ مِنْ مَذْيٍ- أَوْ وَدْيٍ وَ أَنْتَ فِي الصَّلَاةِ- فَلَا تَغْسِلْهُ وَ لَا تَقْطَعْ لَهُ الصَّلَاةَ- وَ لَا تَنْقُضْ لَهُ الْوُضُوءَ وَ إِنْ بَلَغَ عَقِبَيْكَ- فَإِنَّمَا ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ النُّخَامَةِ- وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ خَرَجَ مِنْكَ بَعْدَ الْوُضُوءِ- فَإِنَّهُ مِنَ الْحَبَائِلِ أَوْ مِنَ الْبَوَاسِيرِ- وَ لَيْسَ بِشَيْ‌ءٍ فَلَا تَغْسِلْهُ مِنْ ثَوْبِكَ إِلَّا أَنْ تَقْذَرَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص276.

[9] وَ عَنْهُ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَقْطِينٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الرَّجُلِ- يُمْذِي وَ هُوَ فِي الصَّلَاةِ مِنْ شَهْوَةٍ- أَوْ مِنْ غَيْرِ شَهْوَةٍ قَالَ الْمَذْيُ مِنْهُ الْوُضُوءُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص281ز

[10] وَ عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ عَنْ أَخِيهِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الْمَذْيِ أَ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ- قَالَ إِنْ كَانَ مِنْ شَهْوَةٍ نَقَضَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص279.

[11] وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ قَالَ: سَأَلْتُ الرِّضَا ع عَنِ الْمَذْيِ فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ ثُمَّ أَعَدْتُ عَلَيْهِ فِي سَنَةٍ أُخْرَى فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ وَ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع أَمَرَ الْمِقْدَادَ بْنَ الْأَسْوَدِ أَنْ يَسْأَلَ النَّبِيَّ ص وَ اسْتَحْيَا أَنْ يَسْأَلَهُ فَقَالَ فِيهِ الْوُضُوءُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص281.

[12] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَيْسَ فِي الْمَذْيِ مِنَ الشَّهْوَةِ وَ لَا مِنَ الْإِنْعَاظِ  وَ لَا مِنَ الْقُبْلَةِ وَ لَا مِنْ مَسِّ الْفَرْجِ- وَ لَا مِنَ الْمُضَاجَعَةِ وُضُوءٌ- وَ لَا يُغْسَلُ مِنْهُ الثَّوْبُ وَ لَا الْجَسَد؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص270.

[13] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص278.

[14] وَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَذْيِ فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ- ثُمَّ أَعَدْتُ عَلَيْهِ سَنَةً أُخْرَى فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ- وَ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع أَمَرَ الْمِقْدَادَ- أَنْ يَسْأَلَ رَسُولَ اللَّهِ ص وَ اسْتَحْيَا أَنْ يَسْأَلَهُ- فَقَالَ فِيهِ الْوُضُوءُ- قُلْتُ وَ إِنْ لَمْ أَتَوَضَّأْ قَالَ لَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص279.

[15] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْهَيْثَمِ بْنِ أَبِي مَسْرُوقٍ النَّهْدِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ الطَّاطَرِيِّ عَنِ ابْنِ رِبَاطٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: يَخْرُجُ مِنَ الْإِحْلِيلِ الْمَنِيُّ وَ الْمَذْيُ- وَ الْوَذْيُ وَ الْوَدْيُ فَأَمَّا الْمَنِيُّ فَهُوَ الَّذِي يَسْتَرْخِي لَهُ الْعِظَامُ- وَ يَفْتُرُ مِنْهُ الْجَسَدُ وَ فِيهِ الْغُسْلُ- وَ أَمَّا الْمَذْيُ يَخْرُجُ مِنْ شَهْوَةٍ وَ لَا شَيْ‌ءَ فِيهِ- وَ أَمَّا الْوَدْيُ فَهُوَ الَّذِي يَخْرُجُ بَعْدَ الْبَوْلِ- وَ أَمَّا الْوَذْيُ فَهُوَ الَّذِي يَخْرُجُ مِنَ الْأَدْوَاءِ وَ لَا شَيْ‌ءَ فِيهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص278.