مسألة 3: « القيح الخارج من مخرج البول أو الغائط ليس بناقض، وكذا الدم الخارج منهما إلّا إذا علم أنَّ بوله أو غائطه صار دماً ، وكذا المذي والوذي والودي ، والأول هو ما يخرج بعد الملاعبة ، والثاني ما يخرج بعد خروج المني ، والثالث ما يخرج بعد خروج البول ».[1]
کلام در این اخبارى بود که وارد شده بود فى ناقضیة المذى للوضوء و عدم ناقضیته. عرض کردیم در ما نحن فیه ولو روایات متعارض هستند یعنى طایفه اولى و ثانیه و ثالثه و رابعه اینها متعارضات هستند. الاّ انّه در بین صحیحه محمد ابن اسماعیل ابن بزیع[2] است. که طایفه خامسه تعبیر کردیم و این طایفه خامسه شاهد جمع یا حاکم بر روایات است. والوجه فى ذلک این است اگر ما توانستیم ملتزم بشویم در جایى که امر ظاهرش در تکلیف نبوده باشد ما بین فقهاء یک امرى مسلّم است و آن جاى هیچ دغدغه و شکى نیست و آن این است که به فعلى شارع امر کند تکلیفاً و ظاهر امر هم وجوب آن فعل و ایجاب آن فعل بوده باشد. در خطابى از خطابات شارع امرى آمده است بر فعلى که آن امر، امر تکلیفى است و ظاهرش ایجاب است. در خطاب دیگرى که خطاب مسلّماً خطاب شارع است. در خطاب دیگرى وارد شده است در ترخیص در ترک آن فعل که مکلّف مىتواند این فعل را ترک کند. لیس فى ترکه علیه شىءٌ. مقتضى الجمع عرفى ما بین خطاب الامر و خطاب التّرخیص بالتّرک التزام به استحباب است. این جمع عرفى است. خوب امر کرده است و امر وجوبى هم مىشود ندبى هم مىشود. آن ترخیصش دلیل مىشود که امر، امر ترغیبى است، امر تنزیهى است. به نحو ایجاب و الوجوب نیست. در جایى که دو روایتى وارد بشود. خطاب وجداناً نمىدانیم خطاب شارع است. در یک روایتى و در یک خبرى که من حیث السّند معتبر است امر وارد شده است به فعل.
و در روایت دیگر ترخیص در ترک وارد شده است. باز چون که دلیل اعتبار هر کدام از خبر را اعتبار کرده است خطاب شارع که قول شارع است. معناى حجّیت خبر این است که مىدانیم این خطاب شارع است. آن هم مىدانیم خطاب شارع است همان جمع عرفى مىشود. بدان جهت مشی فقها این است در روایات وقتى که امرى به فعلى وارد شد تکلیفاً و در روایت دیگر ترخیص وارد شد، حمل بر استحباب ملتزم مىشوند که فعل مستحب است. هذا کلّه در صورتى که امر، امر تکلیفى بوده باشد و امّا در مواردى که امر، امر ارشاد الى الوضع بوده باشد، مىدانیم که صورت تکلیف نیست این جا. مثل این که در یک روایتى از امام (ع) مىپرسد که «اذا اصاب ثوبی خمراً اصلّى فیه»؟ امام (ع) مىفرماید بر این که «لا تصلّ حتّى تغسله». تا مادامى که نشستهاى نمىتوانى. اغسله. امر به غسل مىکند ثوب را. یا مىفرماید اغسل ثوبک مما اصاب الخمر. خوب این اغسل تکلیف که نیست. یکى از واجبات نیست که انسان ثوبش را که به خمر نجس شده است بشورد. خوب نشست. گذاشت آن جا. این ارشاد به وضع است. یعنى تنجّس ثوب است. اذا اصاب ثوبک الخمر تغسله ارشاد بر این است که ثوب نجس شده است. و در روایت دیگر ترخیص در عدم الغسل وارد شد. گفت بر اینکه «اذا اصاب ثوبک الخمر فلا بأس ان لا تغسله». اینها اساس است. کلام در این است همان جمع عرفى که در امر تکلیفى بود با ترخیص در ترک آن جمع عرفى در این جا هم هست که امر به غسل را که گفت «اذا اصاب ثوبک خمر فاغسله» با این که «اذا اصاب ثوبک خمر فلیس علیک ان تغسله فلا بأس ان لا تغسله» باز همان جمع عرفى هست که مىگوییم غسل ثوب از اصابه خمر مستحب است. یا این که اینها متعارضین هستند. این جمع عرفى در احکام وضعیه نیست. این که مىگوید اذا اصاب ثوبک خمر یعنى خمر نجس است و منجّس. آن که مىگوید فلا بأس ان لا تغسله،
یعنى نجس نیست تا نجس بوده باشد خمر. اینها نجس است یا نیست دو تا حکم متعارضین هستند.
بعضىها در این روایاتى که آنها حکم وضعى را مىگویند در یک روایتى این جور وارد شده است در آن روایت دیگر ملتزم شدهاند که این جمع، جمع عرفى نیست. یعنى بگوییم اهل العرف هم این جا مىگویند بهتر این است ثوب را بشورى، نه این جور چیزى نیست. اینها متعارضین هستند. کما این که در روایات خمر هم ما معامله متعارضین کردیم. گفتیم اینها متعارضین هستند. این دو تا حرف است در جایى که امر حکم وضعى باشد کالامرى است که حکم تکلیفى بگوید جمع عرفى مىشود یا این که در ما نحن فیه تعارض است. این دو تا مسلک است. کدام یکى اینها صحیح است، انشاء الله موردش اصول است. این جا فعلاً تحقیق نمىکنیم که کدام یکى است. کلام طولانى است. ولکن این جور مىگوییم ما نحن فیه از صغریات قسم ثانى است. امر در ما نحن فیه که مىگوید بر این که اذا خرج منک المذى فتوضأ این حکم، حکم ارشادى است. حکم ارشادى است بر این که این مذى ناقض الوضوء است. چون که وضوء وجوب نفسى ندارد. این وجوبش وجوب شرطى است. یعنى قید صلاة است. وقتى که «اذا خرج منک الوذى فتوضأ» یا «الوذى ناقض الوضوء» حکم وضعى است. اگر روایتى وارد بشود بر این که «اذا خرج منک الوذى فلا بأس ان لا تغسله فتوضأ» اینها متعارضین مىشوند. بنا بر این که جمع عرفى نباشند. جمع عرفى اگر گفتیم نه. حتّى در حکم وضعى هم جمع عرفى هست کما این که خواهیم گفت در بعضى موارد هم این جور است خوب ملتزم مىشویم که وضوء مستحب است. خوب وقتى که این جور شد گفتیم صحیحه محمد ابن اسماعیل که در ذیلش پرسید از امام (ع) روحى له الفدا فان لم أتوضأ امام فرمود: لیس علیک شىء، مىگوییم این روایت یا مفسّر است یعنى یا حاکم است، یا شاهد جمع. اگر کسى گفت که در احکام وضعیه هم جمع عرفى این است که آن امر را حمل مىکنند بر استحباب، آن که ظاهر در حکم وضعى است حمل مىکنند بر این که نقض در یک مرتبه است. نه اصل طهارت منتقض است. که نتیجهاش استحباب وضوء مىشود. این جمع عرفى است. مىگوییم در این روایت این شاهد جمع است. با وجود این که امام (ع) امر کرد به محمد ابن اسماعیل بزیع عقیب المذى وضوء بگیر، بعد سؤال مىکند که مراد از این امر چیست؟ فان لم اتوضأ فما علىّ چه چیز بر من هست؟
خوب معلوم مىشود که امر لزومى است یا استحبابى است دیگر. امام فرمود، لیس علیک شىء. این ترخیص در ترک است. با فرض این که امر هست ترخیص در ترک مىدهد. خوب این شاهد جمع مىشود که امر در آن روایات دیگر یا بیان ناقضیت در روایات دیگر على نحو الاستحباب است. این خودش طرف معارضه نیست. چون که فرض شده است در خود این روایت بعد از این که امام (ع) امر کرده است و روایات ناقضه را بیان کرده است، مىگوید من اگر ترک کردم امام علیه السلام مىگوید لیس علیک. بنا بر آن مسلک جمع عرفى است، حمل بر استحباب مىشود. بنا بر این که نه این جمع عرفى نیست کما این که مورد هم یک خصوصیتى هست که گفتیم. این وجه این است که آن حاکم است. مفسّر است که روایات ناقضه صدر عن تقیةٍ. جهت صدور ندارد آن روایات. چرا؟ چون که این که مىگوید لیس علیک الشىء در این احتمال تقیه نیست. عامّه ملتزم به ناقضیت هستند. این که عدم ناقضیت موافق با عامّه نیست. در این احتمال تقیه نیست در این که لیس علیک شىء. از اصرارش هم که فان لم اتوضأ معلوم است. در این احتمال تقیه نیست. جمع عرفى که نیست. این معنایش این است که آن روایات دیگر جهت صدورش ضعیف است. جهت صدور ندارد. آنى که امر کردم آن جهت صدور ندارد. این مىشود مفسّر. جهت صدور را تفسیر مىکند. مىدانید چه مىگویم؟ مىگویم اگر ما نداشتیم که در روایات متعارضتین در روایتین متعارضتین آنى که مخالف عامّه است بگیر، موافق را ترک کن، اگر نداشتیم دلیل نداشتیم که موافقت عامّه و مخالفت عامّه از مرجّحات است در متعارضین. این جا ملتزم مىشدیم که روایات ناقضه مطروح است در این ما نحن فیه. چرا؟ چون که در خود این روایات بیان شده است که آن روایاتى که وارد شده است در ناقضیت آنها جهت صدور ندارد. احتمال تقیه در این نیست. امام (ع) که فرمود لیس علیک شىء، یعنى آنهایى که گفتیم، آنها ناقضیت ندارد. چون که استحباب هم که نمىشود. جمع عرفى نیست. یعنى جهت صدورشان، آن هم همین جور فهمید دیگر. محمد ابن اسماعیل بن بزيع هم همین جور فهمید. جهت صدور ندارد. این نظیر روایاتى مىشود که در خمر وارد است. روایتى در خمر این است که از امام (ع) مىپرسد، روایاتى است که اذا اصاب ثوبک خمر؟ بله فاغسله. لا تصلّى حتّى تغسله. روایاتى هم هست که اذا اصاب ثوبک خمر فلا بأس بالصّلاة فیه انّ الثّوب لا یذکر که خمر پاک است. روایت دیگرى است که در بحث خمر خواندیم. از امام (ع) مىپرسد یابن رسول الله زراره و غیر زراره نقل کردهاند از ابى عبد الله یا از ابى جعفرٍ (ع) بر این که اگر خمر اصابت به ثوب کرد، انّ الثّوب لا یذکر مىتوانى نماز بخوانى. شستن لازم نیست.
«رَوَى زُرَارَةُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع- فِي الْخَمْرِ يُصِيبُ ثَوْبَ الرَّجُلِ أَنَّهُمَا قَالا- لَا بَأْسَ بِأَنْ يُصَلِّيَ فِيهِ إِنَّمَا حَرُمَ شُرْبُهَا- وَ رُوِيَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ- إِذَا أَصَابَ ثَوْبَكَ خَمْرٌ أَوْ نَبِيذٌ يَعْنِي الْمُسْكِرَ- فَاغْسِلْهُ إِنْ عَرَفْتَ مَوْضِعَهُ- وَ إِنْ لَمْ تَعْرِفْ مَوْضِعَهُ فَاغْسِلْهُ كُلَّهُ- وَ إِنْ صَلَّيْتَ فِيهِ فَأَعِدْ صَلَاتَكَ فَأَعْلِمْنِي مَا آخُذُ بِهِ- فَوَقَّعَ ع بِخَطِّهِ وَ قَرَأْتُهُ خُذْ بِقَوْلِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع امام فرمود بر این که آنى که زراره یعنى زراره تنها از امام صادق ع نقل کرده است به او اخذ کن. خود این روایت ثالثه حاکم بین روایتین متعارضتین است. بدان جهت در ما نحن فیه هم صحیحه محمد ابن اسماعیل بزیع [3]خودش حاکم به امر به خروج المذى است که آنهایى که هست امرش امر ارشاد به ناقضیت نیست و ناقضیتى ندارد. اگر جمع عرفى شد شاهد جمع مىشود. جمع عرفى نشد بیان مىشود که جهت صدور در آنها تمام نیست. این اصل ما. پس خود این روایت از اطراف معارضه نیست. کما این که آن روایتى که در آن خمر وارد بود که مىگفت خذ بقول ابی عبدالله او از اطراف معارضه نیست. او حاکم بین المتعارضین است. یعنى حاکم به امر به وضوء و ناقضیت المذى است. به او اخذ مىشود. ثمّ اگر این حرف ما تمام نشد و کسى گفت من این حرفها را قبول ندارم، خیلى خوب ما خیلى اصرار نداریم که کسى قبول بکند. و باید قبول بکند. حرف، حرف درست و صحیح است.
سؤال...؟ عرض مىکنم امر مسلّمى است در باب تعارض الاخبار خواهد آمد. اختلاف الرّوایتین بالزّیادة و النّقیصه موجب قدح در روایت نمىشود. اختلاف روایتین در نقض اختلافش من حیث الزّیادة و النّقیصه قادح نمىشود. یؤخذ بالزّیادة. چون که در آن روایت نمىگوید که این جا تمام شد دیگر چیزى نگفتند. محمد ابن اسماعیل در آن روایتى که احمد ابن محمد ابن عیسى از او نقل مىکند، مىگوید از امام (ع) یک سنه دیگر هم پرسیدم این جور گفت. بعد چیز دیگر پرسیدم یا نپرسیدم که نفى نمىکند. این یکى مىگوید نه بعد از او هم پرسیدم که فان لم اتوضأ؟ فرمود لا بأس.
سؤال...؟ سه بُعد یا پنج بُعد. اختلاف روایتین یعنى از راوى واحد که مىگوید من خودم از امام سؤال کردم این جور فرمود، روایتین از او مختلف باشد بالزّیادة و النّقیصه این زیاده و نقیصهاى که حکم آخر است. نه این که حکم مثلاً عوض لا آن جا نعم ذکر کند. در همان روایت باشد. این جور نه. یا یک لفظ خمر زیاد داشته باشد. مثل روایات عصیر زبیبی که بحثش گذشت. آنى که اختلاف دارد بالزّیاده و نقیصه که زیادهاش حکم مستقلى را بیان مىکند این اختلاف به زیاده موجب تعارض در نقض نمىشود عند الکل. چون که راوى که روایت مىکند اقل را نفى چیز دیگر نمىکند که من چیز دیگر نپرسیدم نگفت. مىگوید اینها را پرسیدم این جور گفت. بعد در آن روایت دیگر مىگوید فلان چیز را هم پرسیدم این جور گفت که اگر وضوء نگیرم چه جور مىشود این جور. پس على هذا الاساس و این را هم بدانید که در این موارد ظاهر این است که محمد ابن اسماعیل ابن بزیع حکم را فهمید. شاید به این نکته حکومت متوجّه نبوده باشد. ما به حسن ظن مىگوییم فهمیدیم. چون که بعد پرسید و راحت شد. الاّ انّه حکم همین جور است. این کلام چون که فرض روایت معارضه شده است و با فرض او سؤال مىکند که اگر به او عمل نکردم چه مىشود، امام فرمود لیس علیک شىء. پس على هذا الاساسى که هست این روایات متعارضات نیستند. افرض کسى گفت من قبول ندارم اینها متعارضات هستند. خوب در این صورت وقتى که متعارضات شد یعنى چه جور متعارضات هستند؟ فرموده شده است بر این که طایفه اولى که مىگفت مذى على الاطلاق ناقض نیست چه مع الشهوة بوده باشد و چه عن غیر شهوةٍ باشد با طایفه ثانیه که مىگفت مذى ناقض است على الاطلاق چه عن شهوةٍ بوده باشد و چه عن غیر شهوةٍ آن طایفه اولى کما این که با طایفه ثانیه متعارض هستند، با طایفه رابعه هم که مىگفت مذى عن شهوةٍ ناقض است با او هم تعارض دارند. تعارض تباینى. طایفه اولى. ولو صورتاً طایفه اولى مطلق هستند که مذى ناقض نیست عن شهوةٍ باشد یا عن غیر شهوةٍ و طایفه رابعه این است که مذى عن شهوةٍ ناقض است. ولو صورتاً طایفه رابعه اخصّ از طایفه اولى است، ولکن این تباین حساب مىشود. چرا؟ چون که مذى عن غیر شهوةٍ امر نادرى هست. آنى که شایع در مذى است، خروج عند الشّهوة است. و من هنا در آن مرسله تفسیر کرد بر این که مذى آن است که بعد الشّهوه خارج مىشود در آن مرسله ابن رباط. و مذى همین جور است خارجاً.
پس اگر طایفه اولى را به طایفه رابعه تخصیص بزنیم فرضاً طایفه رابعه اگر معارض نداشت با طایفه ثالثه که مىگفت مذى عن شهوةٍ ناقض نیست. این طایفه رابعه این معارض را نداشت. خواستیم طایفه اولى را به این تخصیص بزنیم آن که مىگوید مذى ناقض نیست یعنى ما خرج من غیر شهوةٍ. آن جور مىشود دیگر. او ناقض نیست. و ما خرج عن شهوةٍ ناقض مىشود. آن لازم مىآید طایفه اولى حمل بر فرد نادر بشود. مطلق فرد نادر را مىگیرد. اکرم العلماء گفت فرد نادر را هم مىگیرد. الاّ انّه اگر فرض کنید بخواهیم مطلق را تخصیص بزنیم که فرد نادر مراد است، آنى که تمام علوم را مىداند او مراد است، این متعارف نمىشود. مطلق را تخصیص دادن به فرد نادر یعنى مختص کردن به فرد نادر ممکن نیست. جمع عرفى نیست. ولکن مطلق فرد نادر، غیر فرد نادر را بگیرد عیبى ندارد. پس طایفه اولى با طایفه ثانیه و رابعه متعارضات هستند. و خود طایفه ثالثه هم مبتلا به معارض است. معارضش این است که مذى عن شهوةٍ ناقض نیست. نتیجتاً این مىشود که تمام این روایات متعارض هستند. آن وقت گفته شده است که ترجیح با اخبار عدم النّقض است. یعنى آنى که مىگوید مذى ناقض نیست على الاطلاق، باید او را ترجیح بدهیم و آن اخبارى که مىگوید مذى ناقض است مطلقا، او عن شهوة باید آن اخبار طرح بشود. در مقام معارضه. چرا؟ لوجوهٍ. یکى از وجوه این است آن اخبارى که مىگوید مذى ناقض نیست موافق با کتاب است. آن آیه شریفه که «اذا قمتم الی الصّلاة فاغسلوا وجوهکم»[4] این آیه مبارکه اطلاقش آن اخبار عدم النّقض المذى که مذى ناقض نیست، آن اخبار با اطلاق آیه موافق است. چرا؟ چون که آیه شریفه مىگوید وقتى که پا شدید به نماز وضوء بگیرید. خوب کسى مىخواست نماز بخواند. به آن جاریهاش گفت که آب بیاور وضوء بگیرم. او هم آب را آورد. این شخص وضوء را گرفت. وقتى که آب را برمىداشت یک چیزى به جمالش نگاه کرد. جاریه خودش است. یک چیزى به ذهنش افتاد گفت پا شدیم دیگر. حلیله خودش است، امه خودش است. پا شد. نمازمان را بخوانیم. به شیطان لعنت. نماز اهم است. رفت به طرف نماز. در این اثناء رفتن مذى از او خارج شد. چون که عند الشّهوه بود دیگر. آیه شریفه مىگوید وقتى که به نماز مىخواهى پا شوى، پا شدى نه این که شروع کردى والاّ وضوء نمىشود گرفت. یعنى وقتى که خواستید شروع کنید وضوء بگیرید. اطلاق دارد اعم از این که بعد از او یک چنین حادثهاى بشود مذى خارج بشود از خودتان یا نشود. اطلاق دارد. پس وقتى که این آیه مبارکه گفت بر این که این مذى ناقض نیست اخبارى که مىگوید مذى ناقض نیست او مقدّم مىشود. این جور فرمودهاند. خوب عرض مىکنیم عکس مىکنیم. چه جور عکس مىکنیم؟ مىگوییم که کسى برای نماز قبلى وضوء گرفت. نماز قبلى را هم خواند. بعد هیچ چیز هم از او صادر نشده بود. نماز دومى را قصد داشت با همین وضوء بخواند. قبل از این که نماز دومى را بخواند آن جاریهاش عبور مىکرد. صدایش کرد و لمسى کرد و ردّش کرد که برو. همین بس است. کافى است. بعد وقت نماز رسید. اذان ظهر گفتند. پا شد نماز بخواند. خوب مىگوییم اطلاق آیه مىگوید «اذا قمتم من الصّلوة فاغسلوا وجوهکم» وضوء بگیر. که صلاة قبلى را وضوء داشت. به آن صلاة وضوء گرفته است. ولکن نومى، بولى، چیزى حادث نشده است. نه خروج ریحى. فقط آنى که قبل از ظهر، قبل از این که ظهر بشود شروع بشود به قیام لا صلاة الظّهر این کار اتّفاق افتاد. آیه شریفه مىگوید اذا قمتم الی الصّلوة فاغسلوا وجوهکم شما نفرمایید که این فرض لاحق است به فرض اول لعدم احتمال الفرق. چون که در فرض اول که ناقض نشد مذى در آن مثالى که آیه گرفت این هم دیگر ناقض نمىشود. ما عکس مىکنیم. وقتى که این فرض ناقض شد، در این فرض مذى ناقض شد، در آن فرض هم ناقض مىشود. وقتى که آیه اقتضا کرد که این ناقض بشود، آن یکى را هم اقتضاء مىکند.
بدان جهت این موافقت کتاب اگر مراد این بوده باشد که بیان شده است موافقت کتاب نمىشود. یعنى نمىشود گفت که او موافق کتاب است، این یکى نیست. یک حرفى هست در ذهن بود که این را بگویم براى شما. ممکن است کسى ادّعا کند این آیه مبارکه آیه وضوء و آیه تیمم که یک آیه است این آیه هم در مقام بیان شرطیت الوضوء است، هم شرطیت الغسل است. براى صلاة شرط است. هم براى شرطیت تیمم است عند فقد الماء و هم در بیان نواقض است. چون که در آیه شریفه است بعد از این که فرمود بر این که «اذا قمتم الی الصّلاة فاغسلوا و ان کنتم جنباً فاطّهروا» دارد که «و ان کنتم مرضى او على سفر او جا احد منکم من الغایت او لامستم النساء فلم تجدوا ماءً فتیمموا».[5] مقتضاى آیه شریفه این است که این در بحث تیمم زنده ماندیم خواهد آمد. این که مىگوید و ان کنتم مرضى نه این که مریض بودن موجب بطلان وضوء یا بطلان طهارت است. نه این جور نیست. چون که مریض و شخصى که در سفر است در سفرهاى قبلى این جور بود دیگر. آب پیدا نمىشد غالباً. اینها به جهت فلم تجدوا ماءً است که نتیجه گرفت آب پیدا نکردید. اذا جاء احدکم من الغایة او لامستم فلم تجدوا ماءً فتیمموا. این است معناى آیه. وقتى که این جور شد اطلاق آیه مىگوید که فقط موجب تیمم یکى تخلّى است. مذى من الغایت است که بولین است. یکى هم موجب التّیمم همان لمس من النّساء است که جنابت است. منتهى در صورتى که آب پیدا نشود موجب تیمم است. و امّا خروج المذى موجب تیمم است نه. کسى نه غایت رفته است، قبلاً وضوء داشت. نه ملامسه نساء کرده است آبش هم نیامده. آیه مىگوید که تیمم واجب نیست. تیمم مال کسى است که این جور بوده باشد. پس وقتى که خروج المذى موجب تیمم نشد، پس ناقض وضوء هم نمىشود. چون که موجب التّیمم همان موجب الوضوء است. در صورتى که آب نداشته باشد موجب تیمم مىشود او و در صورتى که آب داشته باشد موجب وضو. این آیه مبارکه مذى ناقض نیست این اخبار موافق کتاب است به این اعتبار. این توى ذهن ما بود و الان هم مىگوییم. این اگر بوده باشد مطلب صورت دارى است. صحیح است این مطلب. بدان جهت اخبارى که دلالت مىکند که خروج مذى ناقض نیست، موافق با کتاب است. یؤخذ بها اگر معارضش، امر دیگرى که در مقام ذکر شده است که او مرجّح است موافقت عامّه و مخالفت عامّه آن اخبارى که مىگوید ناقض هست آن مخالف عامّه است. و آن اخبارى که مىگوید ناقض هست مذى موافق با عامّه است. اخبار مخالف با عامّه را گرفت. خوب این هم عیبى ندارد.
ولکن این مرجّح ثانى در طول مرجّح اولى است. موافقت کتاب است. اگر مرجّح اولى بوده باشد نوبت به ثانى نمىرسد. بعد یک مرجّح دیگرى فرمودهاند. فرمودهاند بر این که آن اخبار عدم النّقض مشهور است. شهرت در آنها هست. و شهرت هم على ما قیل یکى از مرجّحات است. مردم این جور گفتهاند که شهرت از مرجّحات است. آن اخبار عدم النقض مشهور است. این را فرمودند. اگر شهرت، شهرت در روایت بوده باشد، کسى مىگوید اخبار النّقض هم مشهور است. یعنى اخبار نقض متعدد بودند. و روات هم متعدد این نقل کردهاند. در عصر ما هم که هر دو تا را نقل کردهاند صاحب کتب اربعه. اینها را هر دو اخبار را طایفه را نقل کردهاند. یکى مشهور، یکى غیر مشهور که نمىشود این را شهرت روایتى گفت. که یکى شاذ و نادر است. اگر مراد از شهرت، شهرت فتوایى باشد، او همین جور است. عند اصحابنا مشهور روایات در عمل روایات عدم النّقض است و مشهور از آنها اعراض کردهاند. ولکن در ما نحن فیه شهرت عملى یعنى اعراض مشهور از مرجّحات نیست. اعراض اگر تمام بشود که در ما نحن فیه تمام است از آن اخبار اعراض کردهاند اگر تمام بشود و اعراض، اعراضى بوده باشد که کشف کنیم آن اخبار که در یدشان بود عمل نکردهاند. وجهی در آنها پیدا کردهاند که او را ما نفهمیدیم. ما هم فهمیدهایم وجهش را. اگر نفهمیده بودیم شهرت به این معنا مرجّح متعارضین نیست. یاد داشته باشید این شهرت به این معنا خبر دیگر را از حجّیت خارج مىکند. نه ترجیحاً این حجّت مىشود او را طرح مىکنیم. نه. اصل خبرى که مشهور از او اعراض کردهاند معارض هم نداشته باشند حجّت نیست. یک خبرى بوده باشد که معارض ندارد از سایر روایات. ولکن مشهور به او عمل نکردهاند من المشهور بودهاند این روایت مع ذلک عمل نکردهاند. اعراض کردند. آن روایت حجّت نمىشود. چرا؟ چون که کشف مىکند وهنى در این روایت بود. آن جا که کشف مىکند نه احتمال. جایى که اطمینان پیدا کنیم وجه اعراض آنها این است که در این روایت وهن بود آن روایت اصلاً حجّیتى ندارد. بدان جهت مىگویند روایتى که اعرض عنها المشهور لا اعتبار بها. معارض داشته باشد یا نداشته باشد. این از مرجّحات نیست. شهرت روایتى غیر از مرجّحات است. او را نمىشود ادّعا کرد. اخبار عدم نقض کثیر هستند. کثرت که شهرت نمىآورد. آن اخبار هم فى نفسه متعدد هستند و نقل کردهاند روات آنها را. آنى که مرجّح است شهرت است نه اشهریت در روایت. شهرت در روایت است که آن یکى شاذ نادر باشد. به حسب نقل آنها شاذ نادر نیستند. امّا شهرت بحسب العمل آن همین جور است. روایات عدم النّقل مشهور هستند عملاً. ولکن این از مرجّحات نیست. این اگر روایت دیگر را از اعتبار مىاندازد.
سؤال...؟ شیخنا آن جا است تعارض خبرین. مسلّم است پیش اینها که شهرت روایت نیست. و در شاذ نادر یعنى روایت در حیث روایت شاذ بوده باشد. بدان جهت هم فرض شده است اجماع در هر دو تا. و الاّ شهرت عملى باشد ممکن نیست این معنا در هر دو تا فرض بشود. على هذا الاساسى که هست در ما نحن فیه شهرت باید شهرت عملى بوده باشد که آن مرجّح فقط آن دیگرى را از حجّیت مىاندازد. شاید مراد قارى هم این بوده باشد که بفرماید. به هر حال حجّت نیست.
دیگرى گفتهاند ما روایاتى داریم که حصر مىکند نواقض را. آن روایات را خواندیم دیگر. آن روایاتى که نواقض را حصر مىکند، همه آنها ناقضیت مذى را دفع مىکند. منع مىکنند اطلاقشان. مىگویند مذى ناقض نیست. و آن روایات حاصله بعضىها قول المعصوم است یقیناً. متواتر اجمالى هستند آنها. نمىشود گفت همه اینها احتمال کذب در اینها است و صادر نشده است از معصومین. بعضى از آنها مطابق قول معصوم است یقیناً هر کس شک بکند او منشأئش مرض در فهم است. و الاّ کسى که طریقه نقل روایات را و ملاحظه روات را و کیفیت النّقل را بداند مىداند که اگر عمده آنها از امام صادر نشده باشد بعضش قطعاً صادر است. پس روایات عدم النّقض موافق با اطلاق سنّت است. و اطلاق سنّت هم از مرجّحات است. همین جور است. ولکن این که اطلاق سنّت موافقتش از مرجّحات است این دلیل باید پیدا بشود. این دلیل ندارد. موافقت کتاب فقط دلیل دارد که موافقتش مرجح است. خود قائل هم ملتزم نیستند که موافقت سنّت یکى از مرجّحات است در خبرین متعارضین. و الحاصل این جور مىشود در ما نحن فیه و کیف ما کان حکم عدم النّقض است. هذا کلّه نسبت به مذى. در مذى یک روایتى هست. روایت عمر ابن یزید است در باب 13 :
و باسناد الشّیخ عن الحسن ابن محبوب و کتاب مشیخه کتاب حسن ابن محبوب است. از کتاب مشیخه حسن ابن محبوب نقل مىکند که سندش هم به آن کتاب صحیح است. عن عمر ابن یزید. روایت 13 است در باب 12، از نواقض الوضو. روایت 13 است.
«و باسناده عن الحسن ابن محبوب فى کتاب المشیخه عن عمر ابن یزید: قال اغْتَسَلْتُ يَوْمَ الْجُمُعَةِ بِالْمَدِينَةِ.»[6]. در مدینه غسل کردم. و لبست ثبایی. لباسهایم را هم که پوشیدم. مستحب است که لباس نظیف بپوشد روز جمعه. غسل جمعه را کردهام «- وَ لَبِسْتُ أَثْوَابِي وَ تَطَيَّبْتُ» عطر زدن هم مستحب است کردم اینها را. از قضا« فَمَرَّتْ بِي وَصِيفَةٌ». یک جاریهاى داشتم. او از پیش من گذشت «فَفَخَّذْتُ لَهَا- فَأَمْذَيْتُ أَنَا وَ أَمْنَتْ هِيَ» دیگر دیدم که فرصت نیست خروج مذى شد از من آن هم که خیلى خراب کارى کرد « فَدَخَلَنِي مِنْ ذَلِكَ ضِيقٌ» از این مطلب ضیقى بر من وارد شد که غسل کرده بودم زحمت کشیده بودم این کار شد. «فَسَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ ذَلِكَ» از امام صادق ع در اين ارتباط در مدینه منوّره پرسيدم « فَقَالَ لَيْسَ عَلَيْكَ وُضُوءٌ وَ لَا عَلَيْهَا غُسْلٌ» حضرت فرمود: خروج مذی ناقض وضونيست. این از اخبار عدم النقّض است. بعد بر آن جاریه هم غسل نیست. با وجود این که مذی شده است. فرض کرده است زن هم امناء شدهاست این انشاء الله خواهد آمد. قضیه امناء زن که این زن از او احتلام پیدا مىکند، منى خارج مىشود بغیر المواقعه این امرى است مسلّم. بدان جهت اگر این امناء شد غسل بر او واجب است. اشکالى ندارد. ولکن یک حکمى هست که این مثلاً استثناء است. تعلیمش بر نساء واجب نیست. و لازم نیست این مسأله را به نساء تعلیم کند انسان. روى این اساسى که هست روى محذوری که خوب در نظر شارع هست این معنا. روى این اساس امام (ع) هم فرمود و لا علیها غسلٌ. غسل ندارد. چون که خود زن که نپرسید حکمش را. این عمر ابن یزید پرسید و امام گفت که چیزى بر او نیست. چون که او چیزى نشنیده و نفهمیده است. روى این اساس است. و تفسیرش انشاء الله خواهد آمد. این همین روایت است. مىماند آن که در عروه ذکر مىفرماید. مىفرماید بر این که و امّا الوذى و الودی اینها هم ناقض نیستند. یعنى مذى را گفته بود و الوذى و الودى. این دو تاى دیگر را مىگوید. بعد تفسیر مىکند. امّا المذى آن است که خارج مىشود عند الشّهوه. و امّا الوذى آن است که خارج مىشود عقیب المنى. بعد از این که از انسان منى خارج شد وذى خارج مىشود. و امّا الودى آن هم خارج بعد البول مىشود. مىگویند مایع سفید رنگى است که همین جور هم هست که بعد البول خارج مىشود، قطرهاى است که ودى مىگویند. مىگوید اینها ناقض نیست. و امّا المذى فقد تقدم الکلام فیه ناقض نیست. و امّا الوذى وذى ناقض نیست، جلوتر از او ودى را بحث کنیم. چون که وذى که هست مسأله وذى خودش محل کلام است که وذى هست یا نیست. این که ایشان فرموده است وذى آن است که مثلاً منى خارج مىشود این را ما دلیلى ندیدیم این معنا را که وذى این است که بعد المنى خارج مىشود. این را جماعتى گفتهاند و اخبار حاصله هم مىگوید که وذى ناقض نیست. اگر بوده باشد.
انّما الکلام در ودى است. در ودى دو تا روایت است که هر دو تا من حیث السّند صحیح است.
یکى از آن روایات صحیحه عبد الله ابن سنان[7] است. که در باب 12روایت چهاردهمى است:
و باسناده و عنه یعنى باسناد الشّیخ عن الحسن ابن محبوب فى کتاب المشیخه عن ابن سنان از ابن سنان یک کلمه یادتان باشد. هر ابن سنانى که از امام صادق سلام الله علیه نقل مىکند او عبد الله ابن سنان است. محمد ابن سنان نیست. او عبد الله ابن سنان است که از امام صادق روایاتى دارد براى محمد ابن سنان یک روایتى از امام صادق پیدا نشده است. فقط از امام رضا روایاتى دارد محمد ابن سنان. بدان جهت در هر جا گفتند ابن سنان عن ابى عبد الله (ع) عبد الله ابن سنان است. بدان جهت صاحب وسائل تفسیر مىکند. عن ابن سنان یعنى عبد الله ابن سنان. عن ابى عبد الله (ع) قال: «ثَلَاثٌ يَخْرُجْنَ مِنَ الْإِحْلِيلِ» سه چیز از احلیل خارج مىشود «وَ هُنَّ الْمَنِيُّ» یکى منى است «وَ فِيهِ الْغُسْلُ». در او غسل است.« وَ الْوَدْيُ فَمِنْهُ الْوُضُوءُ» یکى هم ودى است که از او وضوء است. «لِأَنَّهُ يَخْرُجُ مِنْ دَرِيرَةِ»این از آن دریره بول خارج مىشود. آن قطره کوچک از بول. از او خارج مىشود. یا از دریرة معناى دیگرى داشته باشد نمىدانم من فعلاً. «قَالَ وَ الْمَذْيُ لَيْسَ فِيهِ وُضُوءٌ إِنَّمَا هُوَ بِمَنْزِلَةِ مَا يَخْرُجُ مِنَ الْأَنْفِ». این روایت صحیحه مىگوید که ودى ناقض است و منه وضو.
در مقابل این مصححه زراره است که دیروز خواندیم. روایت دومى است در باب 12،[8] آن جا داشت:
«قَالَ: إِنْ سَالَ مِنْ ذَكَرِكَ شَيْءٌ مِنْ مَذْيٍ- أَوْ وَدْيٍ وَ أَنْتَ فِي الصَّلَاةِ- فَلَا تَغْسِلْهُ وَ لَا تَقْطَعْ لَهُ الصَّلَاةَ» نماز را هم قطع نکن. ناقض نیست. شیخ قدس الله نفسه الشّریف این روایت ناقضه را که روایت عبد الله ابن سنان است حمل کرده است به آن جایى که انسان بعد البول استبراء نکند. آنى که خارج مىشود آن مایع بول است. یعنى قطره بول است که خارج شده است به نظر این حمل، حمل درستى در نمىآید. چون که کلام در ودى است. آن بلل مشتبه در جایى که نمىدانیم بول است یا غیر بول.
ولکن در روایت فرض شده است که والودى کلام این است که محرز است این ودى است و منه الوضوء در او وضوء هست. این حکم ودى را مىگوید. نه حکم بلل مشتبه را. که مىدانیم ودى است. مایع سفیدى است بعد البول خارج شده است مىگوید این وضوء دارد. این را نمىشود به بلل مشتبه حمل کرد. بدان جهت بعضىها حمل بر استحباب کردهاند این روایت را که مستحب است وضو. چون که این امر به وضوء مىکند. صحیحه زراره که مردم حسنه تعبیر مىکنند مىگوید وضوء ندارد. حمل بر استحباب مىشود. خوب این هم درست نیست. چرا؟ براى این که پشت سر این دارد که لانّه یخرج من دریرة البول و المذى لیس فیه الوضو. یعنى اگر مراد استحباب بوده باشد که در ودى مستحب است در مذى هم مستحب است. خواهد آمد مسأله. این دو تا تفکیک ندارد. اگر مراد وضوء استحبابى بود هر دو تا،
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص184-185.
[2] وَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَذْيِ فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ- ثُمَّ أَعَدْتُ عَلَيْهِ سَنَةً أُخْرَى فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ- وَ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع أَمَرَ الْمِقْدَادَ- أَنْ يَسْأَلَ رَسُولَ اللَّهِ ص وَ اسْتَحْيَا أَنْ يَسْأَلَهُ- فَقَالَ فِيهِ الْوُضُوءُ- قُلْتُ وَ إِنْ لَمْ أَتَوَضَّأْ قَالَ لَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص279.
[3] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص279.
[4] سوره مائده(5)، آيه 6.
[5] سوره مائده(5)، آيه 6.
[6] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ فِي كِتَابِ الْمَشِيخَةِ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ قَالَ: اغْتَسَلْتُ يَوْمَ الْجُمُعَةِ بِالْمَدِينَةِ- وَ لَبِسْتُ أَثْوَابِي وَ تَطَيَّبْتُ- فَمَرَّتْ بِي وَصِيفَةٌ فَفَخَّذْتُ لَهَا- فَأَمْذَيْتُ أَنَا وَ أَمْنَتْ هِيَ- فَدَخَلَنِي مِنْ ذَلِكَ ضِيقٌ- فَسَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ ذَلِكَ- فَقَالَ لَيْسَ عَلَيْكَ وُضُوءٌ وَ لَا عَلَيْهَا غُسْلٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص280.
[7] وَ عَنْهُ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ يَعْنِي عَبْدَ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ثَلَاثٌ يَخْرُجْنَ مِنَ الْإِحْلِيلِ- وَ هُنَّ الْمَنِيُّ وَ فِيهِ الْغُسْلُ- وَ الْوَدْيُ فَمِنْهُ الْوُضُوءُ- لِأَنَّهُ يَخْرُجُ مِنْ دَرِيرَةِ الْبَوْلِ- قَالَ وَ الْمَذْيُ لَيْسَ فِيهِ وُضُوءٌ إِنَّمَا هُوَ بِمَنْزِلَةِ مَا يَخْرُجُ مِنَ الْأَنْفِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص280.
[8] وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنْ سَالَ مِنْ ذَكَرِكَ شَيْءٌ مِنْ مَذْيٍ- أَوْ وَدْيٍ وَ أَنْتَ فِي الصَّلَاةِ- فَلَا تَغْسِلْهُ وَ لَا تَقْطَعْ لَهُ الصَّلَاةَ- وَ لَا تَنْقُضْ لَهُ الْوُضُوءَ وَ إِنْ بَلَغَ عَقِبَيْكَ- فَإِنَّمَا ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ النُّخَامَةِ- وَ كُلُّ شَيْءٍ خَرَجَ مِنْكَ بَعْدَ الْوُضُوءِ- فَإِنَّهُ مِنَ الْحَبَائِلِ أَوْ مِنَ الْبَوَاسِيرِ- وَ لَيْسَ بِشَيْءٍ فَلَا تَغْسِلْهُ مِنْ ثَوْبِكَ إِلَّا أَنْ تَقْذَرَهُ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص276.