مسألة 4: « ذكر جماعة من العلماء استحباب الوضوء عقيب المذي والودي والكذب والظلم والإكثار من الشعر الباطل والقيء والرعاف والتقبيل بشهوة ومس الكلب ومس الفرج ولو فرج نفسه ومس باطن الدبر والإحليل ونسيان الاستنجاء قبل الوضوء والضحك في الصلاة والتخليل إذا أدمى ، لكن الاستحباب في هذه الموارد غير معلوم ، والأولى أن يتوضّأ برجاء المطلوبية ، ولو تبيـَّن بعد هذا الوضوء كونه محدثاً بأحد النواقض المعلومة كفى ، ولا يجب عليه ثانياً كما أنـَّه لو توضّأ احتياطاً لاحتمال حدوث الحدث ثمَّ تبيـَّن كونه محدثاً كفى ولا يجب ثانياً ».[1]
فرمود جماعتى از علماء ذکر کردند استحباب وضوء را در مواردى و آن موارد را در عروه ذکر فرمود. عرض کردیم این موارد تقسیم مىشود به سه قسم.
قسم اول جایى است که روایت وارد شده است امر فلانى ناقض الوضوء است. یعنى روایت ظاهرش این است که این امر فلانى ناقض الوضوء است. ولکن نه عامه و نه خاصه ملتزم به ناقضیت او نشدهاند. مثل کسى که شعر باطل مىخواند. یا مسّ کلب مىکند یا ظلم به رفیقش مىکند. در این موارد ما که پیدا نکردیم عامه ملتزم به ناقضیت است و در خاصه هم کسى پیدا نکردیم ملتزم بشود که اینها ناقض الوضوء است. در این اخبار که حمل شده است به ناقضیت، قطع داریم که ناقضیت اصل الوضوء مطابق با واقع نیست، در این اخبار. ولکن احتمال مىدهیم مراد ناقضیت کمال بوده باشد. یا امر استحبابى بوده باشد که «من مسّ الکلب فالیتوضّأ». امر استحبابى است. در این طایفه اولى در این قسم اول ملتزم شدن به استحباب الوضوء عند هذه الامر، گفتیم لا بأس به. حیث اینکه وضوئى هست که عمدى هست که کمال وضوء را نقض مىکند على ما سیأتى و وضوء کاملتر مىشود. ملتزم مىشویم اینجا هم همین جور است. استحباب وضوء به جهت این است که شخص طاهر است ولکن به جهت کمالى در وضوئش نیست این امر هست که کمال پیدا کند طهرش.
قسم ثانى در جایى بود، یعنى در امورى بود که احدى از اصحاب ما که یعتنی بقوله، مثل ابن جنید فایده ندارد. او اقوالش معروف است. آنى که یعتنی بقوله من اصحابنا کسى از آنها ملتزم نشده است به ناقضیت. ولکن این امور پیش عامه ناقض الوضوء هستند. مثل خروج مذى. بشهوة و هکذا تقبیل الرجل امرأته و غیر ذلک. مسّ الرجله عورته او عورت امرأته یا فرج غیره.
این روایاتى که در اینها وارد شده است احدى از اصحاب ما که یعتنی بقوله ملتزم نشدهاند به ناقضیت. ولکن عامه ملتزم هستند. تقبیل موجب انتقاض وضوء مىشود. قهقهه موجب مىشود، فرض کنید على ما سیأتی انتقاض وضوء را. خوب در این صورت ما ملتزم به استحباب نمىتوانیم بشویم. چونکه این اخبار ناقضه که وارد هستند در مقابلشان اخبارى وارد است که نفى مىکند ناقضیت این امور را، متعارض هستند این اخبار و ترجیح با آن اخبارى است که نفى نقض را مىکند. نفى نقض مخالف با عامه است بلکه ذکرنا موافق با کتاب مجید است على ما ذکرنا که در آیه مبارکه از نواقض دو تا امر ذکر شده است. بلکه در این قسم ثانى اگر معارض هم نبود، فقط روایتى بود که ظاهر در انتقاض است، چونکه اصحاب ما اعراض کردهاند آن روایت حجیتى نداشت، ولو معارض هم نداشت. معلوم مىشود که در این روایت قدح دیدهاند و آن قدح را هم بیان خواهیم کرد که این روایت تقیةً صادر شده است. چونکه موافق با مذهب عامه است. ولو اصحاب ما تصریح هم نکنند که تقیةً صادر شده است، ولکن مىفهمیم که این روایت را که معارض هم ندارد، مع ذلک عمل نکردهاند، فهمیدهاند که این تقیة صادر شده است. پس در قسم ثانى آن روایتى که وارد شده است در ناقضیة الامر لا یعمل به؛ و در این قسم هم استحباب ملتزم نمىشویم. یعنى مشکل است ملتزم شدن. چرا؟ چونکه این خبرى که ناقضیت را مىگوید حمل بر تقیه شده است. اینجا گفتیم، یک جهت، یک کلامى هست که در آخر ذکر مىکنیم.
اما القسم ثالث. قسم ثالث این است که ، در عامه ناقضیت را قائل هستند ولکن از من یعتنی به در خاصه آن را هم قائل است. و اخبار هم در ما نحن فیه که به ناقضیت وارد شده است، هم عامه قائل به ناقضیت هستند، هم خاصه. اینجا گفتیم اگر این خبرى که دال بر ناقضیت است، معارض داشته باشد یؤخذ آنى که نفى نقض را مىکند. مىگوید ناقض نیست، معارض داشته باشد. و اما در صورتى که، چونکه موافق با کتاب است و اینها موافق را با جماعتى از عامه است، اینها ناقضیت، ترجیحا. و اما اگر معارض نداشته باشد ممکن است کسى بگوید بر اینکه این خبر که معارض ندارد. متعارضین نیستند که ترجیح با مخالف با عامه بشود. در این صورت در قسم ثانى ملتزم به استحباب مىشویم. منتهى چونکه مشهور ملتزم به وجوب نشدهاند ما ملتزم به استحباب مىشویم. اگر ملتزم به ناقضیت نشدیم مثل صدوق که گفتیم. این حرف ما بود. این را سه قسم تقسیم کردیم. قسم اول التزام به استحباب اشکالى ندارد. در قسم دوم ممکن نیست، یعنى به حسب آنى که خواهیم گفت التزام به استحباب. ترجیح با آن اخبارى است که مىگوید ناقض نیست. خبر معارض هم نداشته باشد، معارض، این که مىگوید این ناقض است نمىشود اخذ کرد، چونکه معرض عنه اصحاب است. التزام به استحبابش را هم خواهیم گفت که چرا ممکن نیست. چونکه بعد از اینکه معلوم شد این خبر تقیةً صادر شده است دیگر قیمتى ندارد.
و اما در قسم ثالث ممکن است کسى بگوید که اگر معارض داشت، یک خبرى گفت ناقض است، مسّ باطن الفرج، دیگرى گفت معارض نیست، کما ذکرنا این متعارضین مىشوند ترجیح با آنى مىشود که مىگویند ناقض نیست. چونکه او مخالف با عامه است و موافق با کتاب است. و اما اگر معارض نداشته باشد، ما هم مثل صدوق ملتزم مىشویم، چه اشکال دارد؟ اصلا به ناقضیت ملتزم مىشویم. خوب اگر معرض عنه المشهور شد که ناقضیت ندارد، مسلم. حمل به استحباب ممکن است کسى بکند. قطع نظر از آن حرفى که باز در قسم ثانى که خواهیم گفت در قسم ثالث هم خواهیم گفت آن حرف را. این حرف ما بود. این موارد را بگوییم. آن مسّ الکلب،[2] کذب على الله و رسوله و الائمه،[3] نشید شعر باطلا، [4]شعر باطل این از قسم اول. ما بقى امورى که هست همهاش از قسم ثانى است که از اصحاب ما ملتزم نشدهاند. عامه ملتزم شدهاند فقط قسم ثالث را آن مسئله مس باطن الفرج گفتیم که آن را صدوق ملتزم شده است در من لا یحضر الفقیه [5]که ملتزم شده است در اول صفحهاش که نقل نکند الا ما کان حجة بینه و بین ربه. بعد از یکى دو صفحه این را گفته است. چه چیز را گفته است؟ این مضمون [6]موثقه عمار را گفته است. هر کسى که باطن دُبرش را مس بکند، انتقض وضوئه. وضوئش منتقض مىشود. کسى که باطن ذکرش را مس بکند وضوئش منتقض مىشود. این را ذکر کرده است و این را فتوا داده است. موثقه عمار ابن موسى[7] بود. روایت دهمى بود در باب نهم از نواقض:
«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى» اینجا دارد که «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ يَتَوَضَّأُ ثُمَّ يَمَسُّ بَاطِنَ دُبُرِهِ» باطن دبرش را مس مىکند. مراد از باطن دبر عرض کردم آن حلقه است. آن حلقهاى که هست او را مس مىکند. در روایاتى وارد شده است، در روایات استنجاء که آنى که واجب است بر مکلف غسل ظاهر دبر است، دون باطنه. و آن باطن عبارت از همان درون حلقه است. آن اولش است که آن روایاتى که در استنجاء وارد شده است، در کیفیت الاستنجاء، آن روایات یکى را مىخوانم. در باب سى و نه از ابواب احکام الخلوه هست، [8]روایت دومى:
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقٍ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: إِنَّمَا عَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا- يَعْنِي الْمَقْعَدَةَ وَ لَيْسَ عَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ بَاطِنَهَا» در آن روایت هم دارد که و لا یدخل فیه الانملة.[9] انملهاش را داخل نکند و هکذا روایات دیگر. مراد از باطن دبر او است. صدوق علیه الرحمه در آن من لا یحضر الفقیه سه تا حرف را نقل کرده است. یمسّ باطن الدبر، یمسّ باطن الاحلیل بعد هم دارد و من فتح احلیله. مسّ باطن نکند ولکن فقط باز کرده است آن سرش را. این هم همین جور است انتقض وضوئه. او هم در همین موثقه دارد. این موثقهاى که خدمت شما عرض کردم در ذیل موثقه عمار است که آنجا فرمود بر اینکه، «سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ يَتَوَضَّأُ ثُمَّ يَمَسُّ بَاطِنَ دُبُرِهِ- قَالَ نَقَضَ وُضُوءَهُ وَ إِنْ مَسَّ بَاطِنَ إِحْلِيلِهِ- فَعَلَيْهِ أَنْ يُعِيدَ الْوُضُوءَ- وَ إِنْ كَانَ فِي الصَّلَاةِ قَطَعَ الصَّلَاةَ وَ يَتَوَضَّأُ وَ يُعِيدُ الصَّلَاةَ- وَ إِنْ فَتَحَ إِحْلِيلَهُ أَعَادَ الْوُضُوءَ وَ أَعَادَ الصَّلَاةَ».[10] مسّ باطن نکرده است ولکن فقط باز کرده است، اعاد الوضوء و اعاد الصلاة. چونکه مس فرج کرده است على کل تقدیر. این روایت است، این صدوق ملتزم شده است. ولکن چونکه معارض دارد کما ذکرنا آن مرجح با آن معارض است. آن معارضش امام علیه السلام فرمود نقض نمىشود. چرا نقض نمىشود؟ لانّه من جسد، جسد خودش را مس کرده است، کما ذکرنا.
پس على هذا الاساس در قسم اول حمل به استحباب اشکالى ندارد. و اما در قسم ثانى و ثالث حمل به استحباب که ملتزم بشویم یا نه، صاحب عروه فرموده است، ناقضیت را که نمىشود ملتزم بشویم. این اخبار را حمل کردیم، اخبار ناقضیت را به تقیه. به استحباب مىشود ملتزم شد یا نمىشود ملتزم شد، ایشان دارد که ملتزم شدن به استحباب وضوء در این موارد مشکل است، منتهى ایشان هر سه قسم را مىگوید. و الاحوط ان یؤتی برجاء المطلوبیه. احوط این است که به رجاء المطلوبیه اتیان بشود.
بعضىها فرمودهاند مثل مرحوم آقاى حکیم در مستمسک [11]فرموده است. فرموده است که در این موارد التزام به استحباب اشکالى ندارد. ملتزم مىشویم به استحباب. و الوجه فى ذلک این است در آن جایى خبر حمل بر تقیه مىشود و موافق با عامه طرح مىشود و مخالف با عامه گرفته مىشود، ترجیح داده مىشود و آن طرف موافق با عامه طرح و الغاء مىشود که جمع عرفى ما بین متعارضین نبوده باشد. اگر جمع عرفى ما بین المتعارضین نشد آنجاست که مخالف با عامه را اخذ مىکنند، موافق را طرح مىکنند و اما در جایى که ما بین متعارضین جمع عرفى شد یعنى تعارض بدوى بود، آنجا اصالة الجهة الغاء نمىشود. یعنى حمل بر تقیه نمىشود جهت صدور که او را الغاء بکنیم. بلکه در آن موارد جمع دلالى مىشود. یعنى دلالت یکى که اظهر است یا صریح است قرینه مىشود در تصرف آن دیگرى. فرموده است در این موارد که اخبارى وارد شده است در ناقضیت این امور، ولو اینها موافق با عامه هستند ولکن ما بین اخبار عدم النقض و اخبار ناقضیت جمع عرفى است. آنها که مىگویند ناقض است، یعنى ناقض کمال. چونکه ناقضیت در اصل، در این ظهور دارد. ولکن اینکه وضوء مشروعیت دارد، در این صریح هستند که بعد از وضوء این امور مشروع است. منتهى ظاهرشان این است که وضوء را هم باطل مىکنند. آن اخبار دیگر مىگویند وضوء را باطل نمىکنند، وضوء نقض نمىشود. اما آن اخبار نمىگویند که وضوء اصلا مشروعیت ندارد بعد از این امور. بدان جهت این اخبار که اصل مشروعیت را مىگویند ملتزم مىشویم که نه، وضوء مشروع است. یعنى واجب نیست، نقض نمىشود ولکن مشروعش، معنایش این است که مستحب است. این جمع عرفى است و با وجود جمع عرفى ما بین الطایفتین، کما ذکرنا، نوبت به این نمىرسد که اینجا حمل بر تقیه بشود. این استحباب جمع عرفى است.
اشکال شده است[12] به این فرمایش، بر اینکه جمع عرفى در دو تا حکم وضعى نمىشود. اگر دو تا حکم تکلیفى بود، یکى امر مىکرد به فعلى وجوبا نفسیا که ظاهرش وجوب نفسى است. دیگرى مىگفت ترک آن فعل لا بأس به، جمع ما بین امر تکلیفى و لا بأس به التزام به استحباب است، جمع عرفى است. اینجا دیگر جهت صدور ملاحظه نمىشود. متعارضین نیستند که یکى حمل بر تقیه بشود، جمع عرفى است. و اما در جایى که روایتین متضمن بیان حکمى بشود، مثل ناقضیت و عدم ناقضیت که در ما نحن فیه اخبارى که مىگوید مذى نقض مىکند وضوء را، ناقضیت را مىگوید. امر هم بکند ظهور در امر ارشاد به ناقضیت است. مثل اذا بلت فتوضأ. ارشاد به ناقضیت است. آن اخبارى که مىگویند
ناقض نیست، شاخ به شاخ مىشوند. اینجا جاى جمع عرفى نیست. بله در موارد جمع عرفى حمل بر تقیه نمىشود. جمع مىشود ما بینهما. ولکن در ما نحن فیه چونکه حکم وضعى است، جمع عرفى نیست.
این فرمایش را فرمودهاند، ولکن وضوء در جایى که انسان متطهر است دوباره مستحب بوده باشد، مثل وضوء تجدیدى که خواهیم گفت ممکن است اخذ شدن در حکم وضعى هم که قابل تکلیفى استحبابى مىشود، یعنى یک تام و یک ناقص حساب مىشود. وضوء تام و وضوء ناقص، یعنى نقض تام و نقض ناقص. یعنى یک اصل وضوء را نقض مىکند یک کمالش را نقض مىکند این قابل تصور است. بدان جهت در ما نحن فیه اخبارى که مىگوید ناقض نیست اصل وضوء باقى مىماند. اینکه مىگوید ناقض است یعنى کمالش نقض مىشود. این هم جمع عرفى است و نظیرش را هم داریم. بدان جهت این حرف مثل اینکه مطلب را تمام نمىکند که حکم وضعى است. ولکن حکم وضعى است، ولکن قابل حکم تکلیفى هم هست. و حکم تکلیفى هم دربارهاش ثابت است به نحو استحباب. این هم از آن موارد بشود. آنى که به نظر قاصر ما این است، بر اینکه این مطلب درست نیست یعنى فرمایش مرحوم حکیم و در قسم ثانى و ثالث باید حکم به تقیه بشود آنى است که سابقا اساسش را چیدهایم و گفتیم حمل به تقیه در دو مورد مىشود. یکى اینکه متعارضین متکافئین بوده باشد، طائفتین من الخبرین. منتهى یکى متکافئین باشد، جمع عرفى نداشته باشد. یکى موافق با عامه، یکى مخالف با عامه. یکى این مورد است. که این على الظاهر در این موارد نیست. دیگرى هم قرینه دخیلهاى در خود آن باشد که آن روایاتى که تقیة صادر شده است. در ما نحن فیه اینجور است. در خود این روایاتى که وارد شده است در نقض این امور، قرینهاى هست که اینها تقیة صادر شده است. اینها در مقام اصالة الجد، در جهت الحکم نیستند، اینها تقیة است. بگویم به شما ببینید، تصدیق کنید.
چند تا روایت بود که در ناقض بود و قضیه رسول الله (ص) جواب ایشان را در قضیه على ابن ابیطالب نقل مىکرد. یک واقعه بود، واقعه که مکرر نشده بود. ظاهرش این است که همه یک واقعه را نقل مىکنند. امر على ابن ابیطالب مقداد[13] را که از رسول الله بپرس این مذى کذایى این ناقض وضوء هست یا نیست؟ این قضیه بود دیگر. در یکى امام علیه السلام نقل کرد، روایات معتبره هم بود، فرمود لیس بشىء.[14] چیزى نیست. در دیگرى داشت، رسول الله فرمود فیه الوضو. اینجور است دیگر. خوب این یک قضیه است. یکى باید تقیة گفته شده باشد. این نمىشود هر دو جهت صدور داشته باشد. این یک قضیه بود، رسول الله فرموده است لیس بشىء یا فیه وضو. این که در یکى اینجور نقل کرد، در دیگرى آنجور نقل کرد، این معلوم مىشود رعایت تقیه شده است. تقیه در نقل. یعنى به حسب روایت عامه از رسول الله که رسول الله فرموده است فیه الوضو. قصد امام این بود. اما به حسب آنى که عند الله است و ما او را مىدانیم رسول الله فرموده است لیس بشىء. شیئى نیست. بدان جهت چونکه این روایات اینجور است و اخبار حاصره هم که مىگفت انما ینقض الوضوء ناظر بود، فقط به طرد اینها که اینها را که عامه ملتزم هستند اینها را نقل بکند. بدان جهت بر ابتلاء به تقیه که اصحاب ائمه، خود ائمه تقیه در مقام بودند در خود این روایاتى که هست قرینه بر او هست، قرینه داخلیه این موجب مىشود که این اخبار را حمل بر تقیه بکنیم. بدان جهت گفتیم اگر معارض هم نداشته باشند در قسم ثانى و ثالث حمل بر تقیه مىشود. و التزام به استحباب در این موارد مشکل است، نمىشود گفت. ولى احتمال استحباب هست ما نمىگوییم که ما استحباب واقعى را نفى مىکنیم. احتمال استحباب هست و مکلف به رجاء مطلوبیت بعد از این امور که قسم ثانى و ثالث است به رجاء مطلوبیت اتیان بکند عیبى ندارد. یعنى به رجاء استحباب. و اما التزام به استحباب ممکن نیست، للقرینة الداخلیه، کما ذکرنا.
و اما قسم اول، در قسم اول التزام به استحباب محذورى ندارد.
سؤال...؟ در ما نحن فیه اصل روایاتى که وارد شده است، کلام در مراد از آنها است. که مراد از آنها چیست؟ من حیث السند صحیح است. ظهورشان در ناقضیت است و
این موافق با مذهب عامه است. بدان جهت در ما نحن فیه اینکه در عروه فرموده است اولى ان یؤتی برجاء المطلوبیه در قسم ثانى و ثالث درست است. بعد صاحب عروه قدس الله، سؤال؟ قرینه داخلیه بشود که روایت یکى بر مسلک تقیه است ولو جمع عرفى باشد، حمل بر تقیه مىشود. این در صورتى است که قرینه داخلیهاى نبوده باشد. او در متکافئین، اینکه گفتم تأمل بفرمایید. فکر و تتبع بفرمایید. مىبینید همین جور است، فقهاء هم ولو نگفته باشند، روى قاعده نیاید. در آن مواردى که متکافئین هستند بله، آنجا مرجح است. و اما در آنجاهایى که متکافئین نیستند، در مورد قرینه پیدا کنند، مىگویند این روایت قرینة است. و کم له من نظیر در فقه. اینجا هم همین جور است کما ذکرنا.
صاحب عروه قدس الله نفسه الشریف اینجور فرموده است، فرموده است اگر کسى بعد از اینکه بنا شد در این امور به رجاء مطلوبیت وضوء را بگیرد. ایشان مىفرماید اگر کسى به رجاء مطلوبیت وضوء را گرفت. یعنى مسّ کلب کرده بود بعد از اینکه مس کلب کرده بود یا خندیده بود. قهقهه کرده بود، بعد از قهقهه، در روایات قهقهه فى الصلاة است ولکن در عبارت عروه مطلق الضحک است، چه در صلاة باشد چه در غیر صلاة. مطلق الضحک روایت ندارد این را یادم رفته بود براى شما بگویم.
قهقهه فى الصلاة آن منصوص است و عامه هم ملتزم هستند که او ناقض است. بعد از قهقهه در صلاة یا قهقهه قبل از صلاة فرقى نمىکند. بعد الوضوء این قهقهه را کرد. خوب گفت احتمال دارد که وضوء گرفتن مستحب بوده باشد. رفت وضوء گرفت. بعد از اینکه وضوء را گرفت، براى اینکه قهقهه کردند، وضوء گرفتند. بعد آمد، رفیقش آنهایى که بودند، از او پرسیدند چرا وضوء گرفتى؟ گفت قهقهه کرده بودم به جهت اینکه محتمل است، مستحب بشود وضوء گرفتم. آن رفقایش گفت بابا تو که قهقهه کردى از آن ور هم یک باد ول کردى، او را ملتفت نشدى خودت. مىگوید نه. علم پیدا کرد، این چیزى که هست، در زمانى که قهقهه از او صادر شده بود در آن زمان محدث هم بود.
ایشان در عروه مىگوید اگر وضوء گرفت به جاء مطلوبیت، ثم علم که محدث است، مثل این مثالى که گفت، محل ابتلا هم مىشود. ثم علم بر اینکه محدث است، مىگوید وضوء صحیح است. رفع حدث شده است. مىتواند نماز هم بخواند به رجاء مطلوبت اگر گرفت وضوء را، بعد معلوم شد محدث است، نه طاهر است، مىتواند برود وضوء بگیرد. مىفرماید این مثل این فرضى مىشود، این عبارت عروه است، مىفرماید بر اینکه این مثل این فرض مىشود که کسى وضوء داشت بعد احتمال مىدهد که حدث از او صادر شده است. احتمال مىدهد که بعد توالت رفته است، ولکن مجرد احتمال است. مجرد احتمال اینکه شاید خوابیده است، خوابش برده است. کسى هم نیست از او بپرسد. رفت وضوء گرفت. لاحتمال الحدث، ثم علم، علم بر اینکه محدث بوده است. در این صورت این مثل او مىشود. چه جور آنجا احتمال الحدث وضوء بگیرد، وضوئش صحیح مىشود. و اما در ما نحن فیه، مثل آنجا مىشود لرجاء مطلوبیت؛ این فرمایش ایشان است.
این صاحب قبر[15] که اینجا خوابیده است،[16] خداوند درجاتش عالى است، متعالى بفرماید در این تکه اول اینجور حاشیه زده است که اگر به رجاء مطلوبیت وضوء بگیرد ثم ظَهَرَ که محدث بود وضوئش صحیح است و مجزى است، آنجا نوشته است فیه اشکالٌ. و اما آن دومى که اگر رجاء لاحتمال الحدث وضوء بگیرد بعد وضوئش معلوم بشود که محدث است، نه او حاشیهاى ندارد. او همین جور صحیح است. یک بحثى هست ما بین فقهاء که مسئلهاش خواهد آمد که آیه خود ذات الوضوء که غسلتین و مستین است، این اگر ذات الوضوء از شخصى که محدث است، متطهر نیست، از شخصى که محدث است این ذات وضوء را شخص اگر اتیان بکند به قصد قربت، قصد قربت این است که براى رضاى خدا وضوء مىگیرم. غیر از این، این معنا قصدى ندارد که من این وضوء را مىگیرم، چه جورى که مىگوید من روزه مىگیرم به جهت رضاى خدا، روزه مستحبى. آنجور هم شخص محدث مىگوید وضوء مىگیرم به جهت رضاى خدا. فقط این قصد را دارد. بحثى هست که این وضوء صحیح است یا نه؟ یا
اینکه در این وضو، ذات الوضوء را به قصد قربت اتیان کردن صحیح نیست. یعنى انسان اگر محدث بشود، حدثش رفع نمىشود. باید قصد غایت بکند. آن غایات وضوء که خواهد آمد. با آن قصد غایات وضوء رافع حدث مىشود. انسان وضوء مىگیرد که متطهر بشود. عیبى ندارد. وضوء لغایت الکون على الطهارة. این را بگیرد با قصد قربت که متطهر بشود به جهت قصد رضاى خدا رافع حدث مىشود. وضوء مىگیرم که محدث هستم، قرآن بخوانم. چونکه با وضوء قرآن خواندن، بله، محدث است، وضوء گرفت به جهت قرآن خواندن، رافع حدثش مىشود. این بحث است که آیا ذات الوضوء مستحب نفسى است، یعنى به قصد قربت اتیان بشود، یا مستحب نفسى آن وضوئى است که به قصد غایات اتیان بشود، کون على الطهارة. یا قرائت قرآن و امثال ذلک که خواهیم گفت. آن مستحب مىشود والاّ ذات وضوء استحباب ندارد.
آن کسى که در آن مسئله ملتزم شد که ذات وضوء استحباب ندارد. مستحب نفسى نیست. وضوء اگر به قصد غایت شد، او مستحب مىشود. خوب در ما نحن فیه شخصى که متطهر است، مس کلب کرده است یا از او مذى خارج شده است، وضوء مىگیرد به رجاء مطلوبیت، این چه قصد مىکند. این کسى که این وضوء را مىگیرد چه قصد مىکند؟ این کسى که مس کلب کرده است یا مذى از او خارج شده است به حسب ادله اجتهادیه فعلا متطهر است، پاک است. یعنى وضوء دارد، فعلا مىتواند نماز بخواند. عدم ناقضیت اینها تمام شد، اینها ناقض نیستند. کلام این است که شخص متطهر بعد از اینکه این امور موجود شد، باز وضوء بگیرد این وضوئش مستحب است. طهر على طهر است. عیبى ندارد. معنایش این است. مستحب است یعنى به رجا، مسلم نیست استحبابش. خوب این شخص که این وضوء مىگیرد بعد خروج المذى، مىگوید من متطهر هستم یعنى قصد على الطهارة نمىکند. مراد هم این است. قصد کون على الطهارة نمىکند، قصد قرائت قرآن هم نمىکند. آن غایات را قصد نمىکند. مىگوید وضوء را مىگیرم چونکه وضوء محتمل است در این حال مستحب باشد. یعنى بعد خروج المذى مستحب باشد. این غایتى را که قصد کرده است، این غایت احتمالى است. چونکه ثابت نشده است بعد از این وضوء گرفتن مستحب است. این غایت، غایت ثابتى نیست که این غایت از آن غایاتى است که وضوء تشریع شده است براى او. این ثابت نیست خود این غایت. خوب وقتى که اینجور شد، این غایت، غایت ثابته نیست. به قصد سایر غایات هم که وضوء نگرفته است. مىگوید من متطهر هستم ولکن وضوء مىگیرم شاید با وجود اینکه متطهر هستم این وضوء من مستحب باشد. پس قصد کون على الطهارة نکرده است. قصد قرائت قرآن نکرده است. و گفتیم در آن مسئله این است کسى که محدث است، آن وقت حدثش رفع مىشود که قصد کند به وضو، غایتى از غایات را. اینجور وضوء گرفتن بعد از اینکه به خودش گفتند که بابا آن وقتى که قهقهه کردى، در هم کردى از آن طرف، محدث بود واقعا فى علم الله. وضوء گرفته است ولکن لا لغایت من تلک الغایات. به قصد غایت نکرده است، چونکه نکرده است این رفع حدث نمىکند. این هم این صاحب قبر از کسانى است که مىگوید وضوء بنفسه مستحب نفسى نیست. مسئلهاش مراجعه کنید، معلوم مىشود. در تعلیقاتش وقتى که صاحب عروه مىفرماید که وضوء اقوی این است، مستحب نفسى است، ایشان مىفرماید فیه اشکال. همانجا مىگوید فیه اشکال.
سؤال...؟ نه خودش غاییت دارد. به رجاء اینکه خود این مسّ و خروج مذى غایت است. کلام صاحب عروه این است. مىگوید اگر به قصد رجاء اتیان کرد بعد از این امور، یعنى چونکه مسّ کلب کرده است یا مذى کرده است اینکه مىگفتم دقت کنید همین است. این به این غایتى اتیان کرده است که مشروعیتش ثابت نشده است. و غایاتى دیگر را هم که قصد نکرده است. پس وقتى که غایاتى دیگر را قصد نکرده است پس محدث هم باشد رفع حدث نمىکند. قیاس این مسئله به مسئلهاى که شخصى لاحتمال الحدث وضوء مىگیرد، قیاسش مىشود مع الباقى. چونکه کسى که
احتمال حدث مىدهد وضوء که مىگیرد، لاحتمال صیرورته على الطهارة که با این وضوء گرفتن متطهر بشود به این غایت مىگیرد. آن غایت، غایت مشروعه است. کسى که لکون الطهارة که حدثش مرتفع بشود، آن غایت، غایت مشروعه است، منتهى نمىدانست وجود آن غایت را. بعد احراز کرد که بود، مصادف با غایت بود. محدث بود. خوب رفع حدث مىکند. او جاى اشکال نیست. بدان جهت در او اشکال نمىشود و در این اشکال مىشود.
کسى که ذات وضوء را مستحب بداند مثل خود صاحب عروه قدس الله نفسه الشریف، نفس وضوء را مستحب بداند از محدث، شخصى که محدث واقعى است نفس الوضوء از او مستحب است. چه جور شخصى که حاضر واقعى است، صوم مستحبى، ذات الصوم از او مستحب است در شخصى که محدث واقعى باشد وضوء مستحب است. وقت نماز شد واجب مىشود بنا بر اینکه مقدمه واجب، واجب است. و الاّ اگر وقت نماز هم گفتیم مقدمه واجب، واجب نیست خواهیم گفت که اصلا وضوء واجب نمىشود به وجوب صلاة، همیشه مستحب است. اگر کسى گفت ذات وضوء از محدث مستحب است، این شخص باید بگوید بر اینکه این وضوء را گرفت لرجاء مطلوبیت بعد مسّ الکلب یا بعد القهقهه، این رجاء مطلوبیت، بعد معلوم شد مستحب است وضوئش صحیح است، این رفع حدث شده است. چرا؟ در مواردى که مکلف در اتیان عبادت اشتباه مىکند این موارد اشتباه دو قسم است. تارة در عنوان خود فعل اشتباه مىکند. خیال مىکند نماز ظهرش را خوانده است، نماز عصر شروع مىکند. در اثناء متوجه مىشود که بابا من، خیال کرده بودم که صلاة ظهر را خواندهام اشتباه بود من ظهر را نخواندهام. این صلاتى که اتیان مىکند این روایت دارد که عدول بکند. این بواسطه نص است. والاّ اگر نص نبود مىگفتیم که نمازش باطل است. چونکه نماز ظهر با صلاة عصر دو تا عنوان است. این صلاة عصر را شروع کرده است. صلاة عصر که ظهر نمىشود. روایت گفته است که نه، عدول کند. قصدش را برگرداند. خوب عیبى ندارد، روایت است، ملتزم مىشویم. در این مواردى که انسان بر عنوان فعل اشتباه مىکند، آنجا اجزاء احتیاج به دلیل دارد. و اما در جایى که در حکمش اشتباه مىکند، در حکمش اشتباه مىکند. فرض بفرمایید در ماه مبارکى که هست کسى سحرى از خواب بلند شد. خیلى هم کم خوابیده بود گیج بود. سحریش را خورد، گفت بر اینکه فردا من روزه مستحبى مىگیرم. عوض وجوب استحباب نیت کرد. این صومش چه جور است؟ این صوم را که گرفته است؟ گفت روزه مىگیرم مستحب قربة الى الله. کما اینکه بعضىها اشتباه مىکنند در صلاة همین جور مىگویند. صلاة واجبى است، صلاة ظهر است. اشتباه کرد، صلاة ظهر گفت. گیج بود، غافل بود. این صوم را گرفت، بعد که روز شد دید بابا ماه مبارک است، این نیت استحباب کرده است. مىگوید عیبى ندارد. اشتباه در حکم عیب ندارد. چرا؟ چونکه با قصد قربت منافات ندارد. این عمل را لله اتیان مىکند. خیال مىکرد که حکم استحباب است او را نیت کرده بود. والاّ اصل عمل استحباب باشد یا وجوب باشد براى خدا است. اگر عمدا بکند، آن تشریع مىشود. با او قصد قربت نمىآید. اشتباه بکند در ناحیه حکم، قاعده کلى گفتم، هر جا در عبادت اشتباه مکلف در ناحیه حکم عمل بوده باشد، خود عمل را بعنوانه اتیان کرده است ولکن در ناحیه حکمش اشتباه کرده است، این را مىگویند خطاء در تطبیق و مضر نیست.
و اما در جاهایى که اشتباه در ناحیه خود عنوان فعل بوده باشد او داستانى دارد که عمدهاش همین است که محکوم به بطلان است، الا در مواردى که دلیل خاص داشته باشد. خوب در ما نحن فیه کسى که ذات وضوء را مستحب بداند که ذات الوضوء مستحب است از شخص محدث این شخص محدث بود. چون کسى که قهقهه کرد فى الواقع محدث بود. و ذات وضوء را هم که اتیان کرده است. ذات وضوء هم مستحب است به قصد قربت. منتهى خیال مىکرد آن شاید احتمال مىداد که آن امر استحبابى اعاده وضوء عند القهقهه بوده باشد. بعد معلوم شد که نه این امر وضوئى دارد بر اینکه محدث است، امر دارد که وضوء بگیرد براى صلاة. مفروض این است که براى صلاة هم که دخل ندارد. کون على
الطهارة، قصد غایت معتبر نیست، ذات وضوء مستحب است و رافع حدث. بنا بر این مسلک این اشتباه در تطبیق مىشود، مثل آن فرع ثانى مىشود که لاحتمال حدث وضوء مىگرفت، بعد معلوم مىشود که حدث دارد. این عیبى ندارد. اشتباه در تطبیق است، با قصد قربت منافاتى ندارد. و آن کسى که مىگوید ذات الوضوء مستحب نیست، قصد غایت مىخواهد در رفع الحدث او باید تعلیقهاى بزند، مثل آن تعلیقه که هذا مشکلٌ.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص185.
[2] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ مَسَّ كَلْباً فَلْيَتَوَضَّأْ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص275.
[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ يُونُسَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ الْكَذِبَةُ تَنْقُضُ الْوُضُوءَ وَ تُفَطِّرُ الصَّائِمَ - قَالَ قُلْتُ: هَلَكْنَا قَالَ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ- إِنَّمَا ذَلِكَ الْكَذِبُ عَلَى اللَّهِ وَ عَلَى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْأَئِمَّةِ ع؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص33.
[4] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ أَخِيهِ الْحَسَنِ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ نَشِيدِ الشِّعْرِ- هَلْ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ- أَوْ ظُلْمِ الرَّجُلِ صَاحِبَهُ أَوِ الْكَذِبِ- فَقَالَ نَعَمْ إِلَّا أَنْ يَكُونَ شِعْراً يَصْدُقُ فِيهِ- أَوْ يَكُونَ يَسِيراً مِنَ الشِّعْرِ- الْأَبْيَاتَ الثَّلَاثَةَ وَ الْأَرْبَعَةَ- فَأَمَّا أَنْ يُكْثِرَ مِنَ الشِّعْرِ الْبَاطِلِ فَهُوَ يَنْقُضُ الْوُضُوءَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص269.
[5] وَ لَمْ أَقْصِدْ فِيهِ قَصْدَالْمُصَنِّفِينَ فِي إِيرَادِ جَمِيعِ مَا رَوَوْهُ بَلْ قَصَدْتُ إِلَى إِيرَادِ مَا أُفْتِي بِهِ وَ أَحْكُمُ بِصِحَّتِهِ 1 وَ أَعْتَقِدُ فِيهِ أَنَّهُ حُجَّةٌ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَ رَبِّي تَقَدَّسَ ذِكْرُهُ وَ تَعَالَتْ قُدْرَتُهُ وَ جَمِيعُ مَا فِيهِ مُسْتَخْرَجٌ مِنْ كُتُبٍ مَشْهُورَةٍ عَلَيْهَا الْمُعَوَّلُ وَ إِلَيْهَا الْمَرْجِعُ؛ محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج1،ص2-3.
[6] وَ إِذَا مَسَّ الرَّجُلُ بَاطِنَ دُبُرِهِ أَوْ بَاطِنَ إِحْلِيلِهِ فَعَلَيْهِ أَنْ يُعِيدَ الْوُضُوءَ وَ إِنْ كَانَ فِي الصَّلَاةِ قَطَعَ الصَّلَاةَ وَ تَوَضَّأَ وَ أَعَادَ الصَّلَاةَ وَ إِنْ فَتَحَ إِحْلِيلَهُ أَعَادَ الْوُضُوءَ وَ الصَّلَاةَ وَ مَنِ احْتَقَنَ أَوْ حَمَلَ شِيَافَةً قَذِراً فَلَيْسَ عَلَيْهِ إِعَادَةُ الْوُضُوءِ وَ إِنْ خَرَجَ ذَلِكَ مِنْهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مُخْتَلِطاً بِالثُّفْلِ فَعَلَيْهِ الِاسْتِنْجَاءُ وَ الْوُضُوءُ؛ محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج1،ص65.
[7] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ يَتَوَضَّأُ ثُمَّ يَمَسُّ بَاطِنَ دُبُرِهِ- قَالَ نَقَضَ وُضُوءَهُ وَ إِنْ مَسَّ بَاطِنَ إِحْلِيلِهِ- فَعَلَيْهِ أَنْ يُعِيدَ الْوُضُوءَ- وَ إِنْ كَانَ فِي الصَّلَاةِ قَطَعَ الصَّلَاةَ وَ يَتَوَضَّأُ وَ يُعِيدُ الصَّلَاةَ- وَ إِنْ فَتَحَ إِحْلِيلَهُ أَعَادَ الْوُضُوءَ وَ أَعَادَ الصَّلَاةَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 272.
[8] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقٍ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: إِنَّمَا عَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا- يَعْنِي الْمَقْعَدَةَ وَ لَيْسَ عَلَيْهِ أَنْ يَغْسِلَ بَاطِنَهَا ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 347.
[9] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي مَحْمُودٍ قَالَ سَمِعْتُ الرِّضَا ع يَقُولُ فِي الِاسْتِنْجَاءِ- يُغْسَلُ مَا ظَهَرَ مِنْهُ عَلَى الشَّرْجِ- وَ لَا يُدْخَلُ فِيهِ الْأَنْمُلَةُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 347.
[10] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 272.
[11] لاحتمال صدور النصوص المتقدمة للتقية. لكن هذا الاحتمال مع أنه لا يجدي في رفع اليد عن الدليل مع إمكان الجمع العرفي بينه و بين معارضه، لما تحرر في الأصول من أنه إذا تعارضت أصالة الظهور مع أصالة الجهة تعين سقوط الأولى عن الحجية، فيتعين التصرف في الظهور لا الحمل على التقية، و أن الحمل على التقية إنما يكون مع التعارض المستقر الذي لا يمكن معه الجمع العرفي بين الدليلين- لا يتم في بعض المذكورات. فلاحظ صحيح محمد بن إسماعيل المتقدم في المذي، فإنه كالصريح في الاستحباب.هذا يتم لو قلنا باستحباب الوضوء عند عروض أحد الأمور المذكورة، لأن الوضوء حينئذ يكون صحيحاً واقعاً، فيترتب عليه رفع الحدث الأصغر، إذ لا يعتبر في رفعه أكثر من وقوع الوضوء صحيحاً و إن لم ينو به رفع الحدث، كما سيأتي. و كذا يتم لو جاء بالوضوء برجاء المطلوبية الفعلية، فإنه إذا انكشف الحدث انكشف الأمر بالوضوء، فكان مطابقاً لأمره الفعلي. أما لو جاء به برجاء المطلوبية الاستحبابية، بقيد كونها كذلك، أشكلت صحة الوضوء لو لم يثبت الاستحباب، لأن احتمال عدم الاستحباب واقعاً يستلزم احتمال عدم التقرب واقعاً المعتبر في الوضوء، و لا بد من إحراز ذلك في صحة الوضوء. و مما ذكرنا يظهر الوجه في الفرع الآتي ؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص265-266.
[12] و الصحيح ما أفاده الماتن (قدس سره) و ذلك لأن الروايات الواردة في المقام ليست بظاهرة في الحكم المولوي، و إنما ظاهرها أن الوضوء يفسد و ينتقض بالمذي أو غيره بل بعضها صريح في ذلك فلاحظ. كما أن الأخبار المعارضة لها ظاهرة في نفي الفساد و الانتقاض، و ظاهر أن الانتقاض و عدم الانتقاض أمران متناقضان و لا معنى للفساد أو الانتقاض استحباباً. إذن لا بدّ من حمل الطائفة الأُولى على التقية فلا يبقى بذلك معنى و مقتض للحكم بالاستحباب. نعم لا بأس بالتوضؤ برجاء المطلوبية كما في المتن؛ سيد ابو القاسم موسوی الخویی، موسوعة الإمام الخوئي، (قم، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي ره، چ1، 1418ق)ج4، ص462.
[13] وَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَذْيِ فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ- ثُمَّ أَعَدْتُ عَلَيْهِ سَنَةً أُخْرَى فَأَمَرَنِي بِالْوُضُوءِ مِنْهُ- وَ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع أَمَرَ الْمِقْدَادَ- أَنْ يَسْأَلَ رَسُولَ اللَّهِ ص وَ اسْتَحْيَا أَنْ يَسْأَلَهُ- فَقَالَ فِيهِ الْوُضُوءُ- قُلْتُ وَ إِنْ لَمْ أَتَوَضَّأْ قَالَ لَا بَأْسَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص279.
[14] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَذْيِ فَقَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع كَانَ رَجُلًا مَذَّاءً- فَاسْتَحْيَا أَنْ يَسْأَلَ رَسُولَ اللَّهِ ص لِمَكَانِ فَاطِمَةَ ع- فَأَمَرَ الْمِقْدَادَ أَنْ يَسْأَلَهُ وَ هُوَ جَالِسٌ فَسَأَلَهُ- فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص لَيْسَ بِشَيْءٍ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص278.
[15] منظور مرحوم آية الله العظمی بروجردی است.
[16] سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص232.