مسألة 4: « ذكر جماعة من العلماء استحباب الوضوء عقيب المذي والودي والكذب والظلم والإكثار من الشعر الباطل والقيء والرعاف والتقبيل بشهوة ومس الكلب ومس الفرج ولو فرج نفسه ومس باطن الدبر والإحليل ونسيان الاستنجاء قبل الوضوء والضحك في الصلاة والتخليل إذا أدمى ، لكن الاستحباب في هذه الموارد غير معلوم ، والأولى أن يتوضّأ برجاء المطلوبية ، ولو تبيـَّن بعد هذا الوضوء كونه محدثاً بأحد النواقض المعلومة كفى ، ولا يجب عليه ثانياً كما أنـَّه لو توضّأ احتياطاً لاحتمال حدوث الحدث ثمَّ تبيـَّن كونه محدثاً كفى ولا يجب ثانياً ».[1]
یک دو نکتهاى از بحث ما باقى مانده بود، تکمیل کنیم. نکته اولى این است که عرض کردیم آنهایى که عند العامه از نواقض الوضوء نیست ولکن در روایات ما ذکر شده است که از نواقض است، پیش عامه معروف نیست ناقضیت آنها و بعضى هم فرض کنید از فقها ملتزم بشوند به ناقضیت، بأسى نیست که ما ملتزم بشویم به ناقضیت. یا اگر ناقضیت را نگفتیم چونکه مشهور نگفتهاند، ملتزم مىشویم به استحباب الوضوء در آن موارد. بسا اوقات خیال مىشود که از این موارد هست مسئله نسیان الاستنجاء شخصى وضوء بگیرد قبل از استنجاء. استنجاء یادش رفته بود. وضوء گرفت و بعد از وضوء گرفتن یادش آمد که استنجاء نکرده است، که مىخواهد صلاة بخواند، یا نماز هم شروع کرده بود در اثناء صلاة بود، یادش آمد که فلان جایش را نشسته است. اصلا استنجاء نکرده است ولکن وضوء گرفته است. روایاتى داریم در این مورد که آن روایات مىگوید بر اینکه وضويش را اعاده نمىکند و وضوئش نقض نمىشود. طبق روایات معتبره، ولکن صلاتش را اعاده مىکند. صلاتش باطل است. ولکن در بین روایاتى هم هست که دلالت مىکند بر اینکه وضوء هم اعاده مىشود. خوب چونکه روایتین اینجور متعارضتین هستند، حمل به استحباب مىشود لجمع عرفى، کما اینکه بعضىها هم گفتهاند که صاحب عروه هم او را مىگوید که در مسئله نسیان الاستنجاء مستحب است اعادة الوضوء.
عرض مىکنم این داخل همان حرفى است که گفتیم، اگر موافق با عامه بشود، این روایاتى که مىگوید نسیان الاستنجاء ناقض است و وضوء اعاده مىشود این موافق با عامه است. چونکه استنجاء مسلتزم مسّ الفرج است و آنها مسّ الفرج را ناقض مىدانند و از روایات ظاهر مىشود که در مذهب آنها اینجور است لا اقل بعض. که حتى در استنجاء از بول که پیش ما روایاتى داشتیم که صبّ الماء کافى است بدون اینکه انسان دستش را به مخرج بزند. استبراء کند دستش مىخورد به مخرج. به آن ذکر و فرج. ولکن استبراء نکند ممکن است اصلا دستش نخورد. ولکن در بعضى روایات هست، ظاهر مىشود که آنها مىگویند که نه باید با دستش دلک کند آن سر حشفه را. بدان جهت چونکه در مذهب آنها این استنجاء مستلزم مس الفرج است، بدان جهت این وضوء را که امر شده است نقض مىشود، روایاتى است که موافق با عامه است.
عرض مىکنم در یکى از این روایات اینجور دارد، موثقه سماعه است در باب ده از احکام الخلوه. روایت، روایت ششمى است. در روایت ششمى[2] دارد:
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ»، روایت من حیث السند موثقه است. : « إِذَا دَخَلْتَ الْغَائِطَ فَقَضَيْتَ الْحَاجَةَ» حاجت را تمام کردى «فَلَمْ تُهْرِقِ الْمَاءَ»آب نریختى. «ثُمَّ تَوَضَّأْتَ وَ نَسِيتَ أَنْ تَسْتَنْجِيَ ثم توضّأت فَذَكَرْتَ بَعْدَ مَا صَلَّيْتَ- فَعَلَيْكَ الْإِعَادَةُ وَ إِنْ كُنْتَ أَهْرَقْتَ الْمَاءَ- فَنَسِيتَ أَنْ تَغْسِلَ ذَكَرَكَ حَتَّى صَلَّيْتَ- فَعَلَيْكَ إِعَادَةُ الْوُضُوءِ وَ الصَّلَاةِ» باید اعاده بکنى. صلاة را اعاده کنى یا غیر صلاة را با او کارى نداریم با این جمله، ممکن است او به صلاة زده بشود. «وَ غَسْلُ ذَكَرِكَ لِأَنَّ الْبَوْلَ مِثْلُ الْبِرَازِ.» و ان کنت اهرقت الماء. یعنى به آن ذکر آب ریختهاى. فنسیت ان تغسل ذکرک، با وجودى که آب ریختى یادت رفته است بشویى، یعنى یادت رفته است که دلک کنى. حتى صلیت فعلیک اعادة الوضوء والصلاة وغسل ذکرک، هم وضوء را، چونکه مسّ فرج مىشود و هم غسل ذکر را، چرا باید غسل ذکر را بکنى؟ لانّ البول مثل البراز. بول سکونت دارد، چسبندگى دارد. یعنى باید دلک بشود. مثل براز است، یعنى به مجرد صبّ الماء کافى نیست. این موافق با مذاق آنها است. بدان جهت این در ما نحن فیه وقتى که اینجورى است دلک مىخواهد، مس الفرج مىشود با او و مس الفرج عندهم ناقض است. وقتى که عندهم ناقض است این هم از آن روایاتى مىشود که موافق با عامه است. در مقابلش هم روایاتى داریم، روایت متعدد است در ناقضیت فقط این یکى نیست. این را شاهد مىگرفتند که غسل در آنها، پیش آنها غسل الذکر مجرد صب الماء نمىشود. که در روایات ما بود که مثل الماء، یجزى دو مثل آنها. دو مثل آن بول در طهارت کافى است، این مذهب ما است، مذهب آنها نیست. بدان جهت این روى مسئله فرج است، این هم داخل آن انواع اقسام ثلاثهاى است که گفتیم که موافق با عامه است و مبتلا به معارض است. روایاتى که دلالت مىکند بر عدم النقض مقدم مىشود و در جمع عرفى به استحباب هم همان اشکالى که گفتیم مىآید. این یک نکته.
نکته ثانیه این است که در مسئله بول و غایط بحث کردیم که اگر بول و غایط از غیر مخرج طبیعى خارج بشود، آن بول و غایط هم ناقض است. وقتى که عنوان تخلى صدق کرد، عنوان تبول صدق کرد، آن بول هم، یعنى بول صدق کرد به خارج و غایط صدق کرد به خارج، ناقض مىشود. این حرف ما بود. در خروج ریح هم همین جور است. اگر فرض کنید، کسى مخرج طبیعىاش مسدود است. یا مسدود نیست، یکى دیگر هم باز شده است. دو تا شده است. یا طبیعتا دو تا دارد یا اینکه لعارض دو تا دارد. همانى که از آن دبر که خارج مىشود و اسم خاص مىگویند که باد معده است این هم همین جور است. با صدا و بى صدا است. که بى صدا هم باشد همان بو را دارد. این هم ناقض است. چرا؟ چونکه تمسک مىشود به صحیحه زراره که در صحیحه زراره، که در باب اول از ابواب النواقض ذکر شده بود در صحیحه زارره [3]اینجور بود؛ روایت در باب اول از ابواب النواقض، روایت دومى بود:
«و عنه یعنى محمد ابن الحسن باسناده عن حسین ابن سعید،عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» روايت صحيحه است. « قَالَ: لَا يُوجَبُ الْوُضُوءُ إِلَّا مِنْ غَائِطٍ » خرج من طرف هم ندارد. «أَوْ بَوْلٍ أَوْ ضَرْطَةٍ تَسْمَعُ صَوْتَهَا أَوْ فَسْوَةٍ تَجِدُ رِيحَهما» این اطلاقش مىگیرد بعد از اینکه ریح صدق کرد، ریح صدق کرد بله او مبطل مىشود. نگویید در بعضى روایات فرموده است ما خرج من طرفیک الاسفلین، آن وقت فرموده است او بول، او غایط، او ریح او منى. گفتیم آن روایات به آنها مخاطب شخص سالم است. در شخصى که سالم است فسوة و ضرطة همان مىشود که از آن اسفلین خارج بشود. و اما این روایت شامل مىشود آن شخصى را که سالم نیست مخرج دیگرى براى او اطباء قرار دادهاند. از او همان صداهاى مهیب مىآید حکم مىشود بر اینکه وضوئش نقض مىشود. اخذا به اطلاق این روایات. این هم نکته ثانیه بود.
»فإن الوضوء إما شرط في صحة فعل كالصلاة و الطواف و إما شرط في كماله کقراءة القرآن و إما شرط في جوازه كمس كتابة القرآن أو رافع لكراهته كالأكل أو شرط في تحقق أمر كالوضوء للكون على الطهارة أو ليس له غاية كالوضوء الواجب بالنذر و الوضوء المستحب نفسا إن قلنا به كما لا يبعد».[4]
بعد مىماند کلام یعنى شروع مىکنم در بحث غایات الوضوء براى اینکه انشاء الله این مطلب براى شما واضح بشود، روشن بشود، مسائل بعدى، قبل از اینکه شروع بکنیم به آن چیزى که صاحب عروه ذکر کرده است در مقام، یک توضیحى مىدهیم. فقهاء در عباراتشان ذکر کردهاند غایات الوضوء را. و فرمودهاند غایات الوضوء الواجبة و غیر الواجبه. که صاحب عروه هم همین جور ذکر مىکند. مراد از این غایت چیست؟ ابتداءً که به کلمات نگاه مىشود، دو تا احتمال هست در این غایت. یکى مراد از غایت ما یترتب على الوضو. آن کسى که وضوء مىگیرد، آنى که بر وضوئش مترتب مىشود، مراد غایت او بوده باشد. مراد هم از وضوء ما یترتب على الوضو، وضوء صحیح است. چونکه وضوء کما سیأتى انشاء الله، قصد قربت در صحت او معتبر است. وضوئى که فاقد قصد قربت است آن وضوء محکوم به فساد است. ما یترتب على الوضو، یعنى ما یترتب على الوضوء الصحیح که در او قصد قربت است. یک احتمال این است که ما یترتب این است که بعد انسان مىتواند نماز بخواند. مىتواند مثلا طواف اتیان بکند. مىتواند صلاة مستحبى اتیان کند، صلاة واجبه را اتیان بکند، این ما یترتب این است. غایت محتمل بود که این بوده باشد. ولکن در ما نحن فیه این
معنا مراد صاحب عروه نیست. چرا؟ چونکه در عبارت یک کلمهاى دارد که اگر او را پیدا بکنید که مىکنید، معلوم مىشود که مرادش از غایت ما یترتب نیست. بلکه مراد ما یترتبى است که متوضئ قاصد او است عند التوضّأ که همانى که مىگویند غایت آنى که بعد حاصل مىشود ولکن اول لحاظ مىشود قبل الفعل به همان معنا است. آن ما یترتبى است که متوضى عند التوضّأ قاصد او است و او را نظر داشت، یعنى نظرش بود. مراد این است. چرا؟ چونکه مراد، از کجا مىگوییم کلام صاحب عروه راجع به اینکه غایات الوضوء الواجبه و غیر الواجبه آن ما یترتبى است که متوضئ عند التوضأ قاصد بوده باشد به جهت این مطلبى که در عبارت ایشان هست. چونکه غایت به معنای ما یترتب بوده باشد، هیچ وضوء صحیحى خالى از آن غایت نیست. اگر مراد ما یترتب بوده باشد ولو او را متوضى، عند التوضأ قصد نکند آن غایت به معنا ما یترتب بوده باشد، هیچ وضوء صحیحى خالى از غایت نیست. و حال اینکه صاحب عروه در عبارتش فرض کرده است و ربما براى وضوء غایتى نمىشود و مثال هم زده است.
دو تا مثال، یکى مثال زده است به وضوء نذرى که کسى نذر کرده است لله علیَّ، من هر وقت که محدث شدم، وضوء بگیرم. نذرش منعقد مىشود. وضوء نذرى. هیچ غایتى هم ندارد. همین نذر کرده است وضوء بگیرد. موقع اتیان عمل هم وضوء مىگیرد که وضوء بر من واجب است. غایتى که ما یترتب باشد، این را قصد مىکند این قصد امتثال را که بر من واجب است. ولکن غایتى، یعنى ما یترتب را بر آن فعل که مترتب باشد بر وضو، قصدى ندارد. یکى هم مىگوید الوضوء مستحب نفسى. کسى قصد وضوئى را که مستحب نفسى است. کسى مىگوید وضوء مىگیرم چونکه خود وضوء مستحب است. در ما نحن فیه هیچ غایتى، یعنى یترتب را که جواز الصلاة است و جواز امور دیگر است آنها را قصد نکرده است. چونکه در عبارت عروه مىفرماید فصل فى غایات الوضوء واجبة و غیر واجبة. یعنى غایات واجب بشود یا غیر واجب بشود، بعد مىفرماید این را که، الوضوء اما شرط فى صحة عمل یا وضوء یا شرط در صحت عمل است. یعنى اینکه وضوء مىگیرد این است که عملش صحیح بشود. مثل آن عمل کالصلاة و الطواف. مثال مىزند به طواف و صلاة. صلاة با طواف هر دو مشروط هستند به طهارت. بدون طهارت باطل است. الاّ انه طواف، طواف با صلاة یک فرقى دارد. و آن این است که وضوء على ما سیأتى انشاء الله شرط است در صحت صلاة واجبة کانت او مندوبة حتى در اجزاء صلاتى که بعد قضا مىشود لنسیانها مثل سجده واحده یادش رفته است یا تشهد یادش رفته است، بعد قضا مىکند، در او هم وضوء شرط است. خواهیم گفت. صلاة مستحبى بشود یا واجبى بشود، مشروط به وضوء است. از کسى که محدث است به حدث اصغر یعنى محدث به حدث اکبر نیست. باید وضوء بشود. و اما در طواف اینجور نیست کما سیأتی. طواف واجب مشروط به وضوء است. از کسى که حدث اصغر دارد. اما طواف المستحب او مشروط به وضوء نیست بلا وضوء هم صحیح است. مراد از طواف مستحب هم خواهیم گفت طواف منفرد است. یعنى کسى که از اعمال حج انفرادش مستحب است. کسى تمام اعمال حج را اتیان کرده است اینها، یا هنوز اتیان نکرده است، مىگوید من یک طوافى بکنم، طواف مستحبى. خودش مستحب است، مستقلا. طواف مثل اجزاء صلاتى نیست که مثل رکوع بوده باشد، فى نفسه مستحب است طواف. مثل خود سجده مىماند در صلاة هم اینجور است. در طواف، یعنى طواف مستحبى که هست مشروط به طهارت نیست. انسان محدثا بخواهد طواف بکند بعد وضوء بگیرد، نماز طواف را بخواند، عیبى ندارد کافى است. منتهى وضوء گرفتن در طواف هم وضوء داشته باشد افضل است. والاّ شرط طواف نیست. طواف مستحب، یعنى طواف منفرد.
اما طوافى که در ضمن حج مستحب است یا در ضمن عمره مستحب است که حج اتیان مىکند یا عمره مستحبهاى را اتیان مىکند او مشروط به طهارت است. مثل آن حجى که واجب است. چرا؟ چونکه آنى که طواف مندوب است در روایات، طواف تطوعی است، طواف منفرد مراد است. چونکه آن طوافى که در ضمن حج مستحبى یا عمره مستحبى
است، آن هم واجب است. چوکه حج و عمره از اعمالى است که به مجرد شروع واجب مىشود. ولو شروع کردن واجب نیست. ولکن وقتى که احرام حج را بست یا احرام عمره را بست او مىشود فرض و واجب مىشود «و اتموا الحج والعمرة للله»[5] این واجب مىشود. و این هم از مسلمات است عند العلماء که این واجب مىشود. این که در طواف این انصرافش به همان طواف منفرد است که این مشروط به وضوء نیست و مشروط به طهارت نیست. پس صلاة مشروط است ولو مندوبة کانت به طهارت، ولکن با طوافش فرقش این است.
این جاها مىگوید وضوء شرط صحت است. براى صلاة و طواف. صلاة و طواف واجب باشد مىشود غایت واجبه. اگر فرض بفرمایید بر اینکه طواف یا صلاة واجب نبوده باشد این مىشود غایتى که غیر واجب است، یعنى ایجادش واجب نیست. غیر واجبه مىشود. و اما اگر مراد از واجبه اعم از واجبه تکلیفى و واجبه شرطى بگیرید، در ما نحن فیه وضوء در صلاة مستحبى هم واجب است یعنى به وجوب شرطى که اگر بخواهید اتیان بکنید باید وضوء داشته باشید. جامعش شرطیت است. ایشان مىفرماید یا وضوء شرط است، کالصلاة و الطواف یا شرط در صحت عمل است. و اخرى شرط در کمال العمل است. یعنى اگر بخواهیم عمل کامل بشود، فضیلت داشته باشد، شرطش این است که وضوء بگیرد. این را به قرائت قرآن مثال زدهاند. از کسى که محدث به حدث اصغر است. اگر قرآن بخواند، قران خواندش مستحب است. قرآن خواندن یکى از عبادات است و مطلوب شارع است. و مشروط به طهارت هم نیست. به وضوء نیست. ولکن اگر با وضوء قرآن بخواند ثوابش مىرود بالا و مىشود مستحب. این معنا در روایاتى ذکر شده است که آن روایات من حیث السند اشکال دارد. استحباب الوضوء لقرائة القرآن که براى این غایت خودش مستحب است، براى قرائت قرآن مستحب است، این در روایاتى ذکر شده است. در وسائل، در باب دوازده از ابواب قرائة القرآن[6] اینجور است:
عبد الله ابن جعفر حمیرى فى قرب الاسناد، عن محمد ابن عبد الحمید. این محمد ابن عبد الحمید توثیق ندارد که پسر عبد الحمید براج است. که پدر جلیل القدر است. عن محمد ابن فضیل. محمد ابن فضیل هم محمد ابن قاسم فضیل است ظاهرش که عن ابی الحسن علیه السلام. «قَالَ: سَأَلْتُهُ أَقْرَأُ الْمُصْحَفَ ثُمَّ يَأْخُذُنِي الْبَوْلُ» بول من را مىگیرد. «فَأَقُومُ فَأَبُولُ» بلند مىشوم مىروم بول مىکنم، «وَ أَسْتَنْجِي وَ أَغْسِلُ يَدَيَّ» استنجاء مىکنم و دستم را هم مىشویم وَ أَعُودُ إِلَى الْمُصْحَفِ فَأَقْرَأُ به مصحف برمىگردم، در مصحف مىخوانم. «فِيهِ قَالَ لَا حَتَّى تَتَوَضَّأَ لِلصَّلَاةِ» مگر اینکه وضوء بگیرى براى صلاة.
این را چونکه جوازش را از خارج مىدانیم قرآن خواندن بدون وضوء هم جایز است، شرطى ندارد، بدان جهت این روایت حمل بر استحباب مىشود که لا حتى تتوضأ للصلاة. روایت دیگرى «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْخِصَالِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع فِي حَدِيثِ الْأَرْبَعِمِائَةِ قَالَ: لَا يَقْرَأُ الْعَبْدُ الْقُرْآنَ إِذَا كَانَ عَلَى غَيْرِ طَهُورٍ حَتَّى يَتَطَهَّرَ»[7] عبد قرآن را نمىخواند، وقتى که متطهر نشد، حتى وضوء بگیرد.
روایت سومى[8] «أَحْمَدُ بْنُ فَهْدٍ فِي عُدَّةِ الدَّاعِي قَالَ: قَالَ ع لِقَارِئِ الْقُرْآنِ بِكُلِّ حَرْفٍ يَقْرَؤُهُ- فِي الصَّلَاةِ قَائِماً مِائَةُ حَسَنَةٍ وَ قَاعِداً خَمْسُونَ حَسَنَةً» صد حسنه مىدهند به کسى که در صلاة قرآن بخواند قائما. یعنى صلاة را قائما بخواند و قرآن بخواند و قاعدا اگر صلاة را خواند خمسون حسنه. و متطهرا فى غیر الصلاة خمسة و عشرون، قرآن را متطهرا در غیر نماز بخواند، بیست و پنج حسنه مىدهند و غیر متطهرین عشر حسنات. غیر متطهر باشد، ده حسنه مىدهند. پس در ما نحن فیه اصل قرآن خواندن مستحب است، ولکن وضوء گرفتن براى قرآن کمالش را مىبرد بالا، مستحبتر مىشود. فضیلتش بیشتر مىشود. این روایات من حیث السند درست نیست. اولى یعنى تمام نیست. آن محمد ابن عبد الحمید توثیق ندارد. دومى هم حدیث اربعمأة است، در سندش قاسم ابن یحیى است. قاسم ابن یحیى عن جده حسن ابن راشد است، حسن ابن راشد هم اگر کسى خواست بگوید که از معاریف است، قاسم ابن یحیى را نمىتواند بگوید. بلکه هر دو قدح دارد. چونکه در دربار
بودهاند اینها. هم این جد و هم این نوه. هر دو در دربار بودهاند، دربار متعدد هم بودهاند. بدان جهت مىشود گفت که حسن ابن راشد از معاریف است، ولکن معاریفى است که این قدح حساب مىشود لعل براى او. بدان جهت او هم که سندش او است. احمد ابن محمد فى عدة الداعى مرسلا نقل مىکند، بدان جهت روى حساب روایات من حیث السند ضعیف هستند. ولکن به تسامح در ادله سنن گفتهایم، در ادله اگر سند ملاحظه نمىشود فهو، مىشود گفت. والاّ حکم مبنى بر احتیاط است. توضأ لخصوص قرائت قرآن، نه براى تطهر، براى خصوص قرائت قرآن گرفتن این خودش مستحب است، از غایات مستحب است این خالى از اشکال نیست. بعد ایشان در عبارتش دارد که در مواردی وضوء شرط جواز الفعل مىشود. که اگر انسان آن وضوء را نگیرد فعل حرام است. مثل مسّ کتابت القرآن. محدث به حدث الاصغر اگر مس کند کتاب را حرام است على ما سیأتى. اگر بخواهد این مس جایز بشود و اشکالى نداشته باشد، وضوء بگیرد. وضوء که گرفت جایز مىشود.
در عبارت عروه دارد و ربما وضوء فعل را جایز مىکند و ربما کراهتش را از بین مىبرد. فعل بدون وضوء مکروه است و وقتى که وضوء گرفت کراهت از بین مىرود. کالاکل، مثل طعام خوردن که بدون وضوء مکروه است وقتى که وضوء گرفت کراهتش از بین مىرود. خوب در ذهن این است که بدون وضوء خوردن کى حرام است؟ صراحتش را برود. بدان جهت گفتهاند که مرادش از اکل، اکل جنب است. جنب در حال جنابت قبل از اغتسال بخورد مکروه است، وقتى که وضوء گرفت، وضوء ولو رافع حدث نمىشود ولکن کراهت اکل را مىبرد. این را بعضىها فرمودهاند. مرحوم حکیم [9]خواسته است بگوید که نه، اکل در عبارت عروه مطلق است و او را توجیح کرده است ملاحظه بفرمایید فردا.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص185.
[2] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا دَخَلْتَ الْغَائِطَ فَقَضَيْتَ الْحَاجَةَ- فَلَمْ تُهْرِقِ الْمَاءَ ثُمَّ تَوَضَّأْتَ وَ نَسِيتَ أَنْ تَسْتَنْجِيَ- فَذَكَرْتَ بَعْدَ مَا صَلَّيْتَ- فَعَلَيْكَ الْإِعَادَةُ وَ إِنْ كُنْتَ أَهْرَقْتَ الْمَاءَ- فَنَسِيتَ أَنْ تَغْسِلَ ذَكَرَكَ حَتَّى صَلَّيْتَ- فَعَلَيْكَ إِعَادَةُ الْوُضُوءِ وَ الصَّلَاةِ- وَ غَسْلُ ذَكَرِكَ لِأَنَّ الْبَوْلَ مِثْلُ الْبِرَازِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص319.
[3] وَ عَنْهُ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا يُوجَبُ الْوُضُوءُ إِلَّا مِنْ غَائِطٍ أَوْ بَوْلٍ أَوْ ضَرْطَةٍ تَسْمَعُ صَوْتَهَا أَوْ فَسْوَةٍ تَجِدُ رِيحَهَا؛ شيخ حر عاملی ، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج2، ص246.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص185-186
[5] سوره بقره(2)، آيه 196.
[6] عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيُّ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ أَقْرَأُ الْمُصْحَفَ ثُمَّ يَأْخُذُنِي الْبَوْلُ- فَأَقُومُ فَأَبُولُ وَ أَسْتَنْجِي وَ أَغْسِلُ يَدَيَّ- وَ أَعُودُ إِلَى الْمُصْحَفِ فَأَقْرَأُ فِيهِ قَالَ لَا حَتَّى تَتَوَضَّأَ لِلصَّلَاةِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج6، ص196.
[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج6، ص196.
[8] أَحْمَدُ بْنُ فَهْدٍ فِي عُدَّةِ الدَّاعِي قَالَ: قَالَ ع لِقَارِئِ الْقُرْآنِ بِكُلِّ حَرْفٍ يَقْرَؤُهُ- فِي الصَّلَاةِ قَائِماً مِائَةُ حَسَنَةٍ وَ قَاعِداً خَمْسُونَ حَسَنَةً- وَ مُتَطَهِّراً فِي غَيْرِ صَلَاةٍ خَمْسٌ وَ عِشْرُونَ حَسَنَةً- وَ غَيْرَ مُتَطَهِّرٍ عَشْرُ حَسَنَاتٍ- أَمَا إِنِّي لَا أَقُولُ: المر بَلْ لَهُ بِالْأَلِفِ عَشْرٌ وَ بِاللَّامِ عَشْرٌ وَ بِالْمِيمِ عَشْرٌ وَ بِالرَّاءِ عَشْرٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج6، ص196.
[9] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص268