درس پانصد و ششم

موجبات و نواقض وضوء

مسألة 4: « ذكر جماعة من العلماء استحباب الوضوء عقيب المذي والودي ‌والكذب والظلم والإكثار من الشعر الباطل والقي‌ء والرعاف والتقبيل بشهوة ومس الكلب ومس الفرج ولو فرج نفسه ومس باطن الدبر والإحليل ونسيان الاستنجاء قبل الوضوء والضحك في الصلاة والتخليل إذا أدمى ، لكن الاستحباب في هذه الموارد غير معلوم ، والأولى أن يتوضّأ برجاء المطلوبية ، ولو تبيـَّن بعد هذا الوضوء كونه محدثاً بأحد النواقض المعلومة كفى ، ولا يجب عليه ثانياً كما أنـَّه لو توضّأ احتياطاً لاحتمال حدوث الحدث ثمَّ تبيـَّن كونه محدثاً كفى ولا يجب ثانياً ‌».[1]

ادامه مباحث گذشته

یک دو نکته‏اى از بحث ما باقى مانده بود، تکمیل کنیم. نکته اولى این است که عرض کردیم آنهایى که عند العامه از نواقض الوضوء نیست ولکن در روایات ما ذکر شده است که از نواقض است، پیش عامه معروف نیست ناقضیت آنها و بعضى هم فرض کنید از فقها ملتزم بشوند به ناقضیت، بأسى نیست که ما ملتزم بشویم به ناقضیت. یا اگر ناقضیت را نگفتیم چونکه مشهور نگفته‏اند، ملتزم مى‏شویم به استحباب الوضوء در آن موارد. بسا اوقات خیال مى‏شود که از این موارد هست مسئله نسیان الاستنجاء شخصى وضوء بگیرد قبل از استنجاء. استنجاء یادش رفته بود. وضوء گرفت و بعد از وضوء گرفتن یادش آمد که استنجاء نکرده است، که مى‏خواهد صلاة بخواند، یا نماز هم شروع کرده بود در اثناء صلاة بود، یادش آمد که فلان جایش را نشسته است. اصلا استنجاء نکرده است ولکن وضوء گرفته است. روایاتى داریم در این مورد که آن روایات مى‏گوید بر اینکه وضويش را اعاده نمى‏کند و وضوئش نقض نمى‏شود. طبق روایات معتبره، ولکن صلاتش را اعاده مى‏کند. صلاتش باطل است. ولکن در بین روایاتى هم هست که دلالت مى‏کند بر اینکه وضوء هم اعاده مى‏شود. خوب چونکه روایتین اینجور متعارضتین هستند، حمل به استحباب مى‏شود لجمع عرفى، کما اینکه بعضى‏ها هم گفته‏اند که صاحب عروه هم او را مى‏گوید که در مسئله نسیان الاستنجاء مستحب است اعادة الوضوء.

 عرض مى‏کنم این داخل همان حرفى است که گفتیم، اگر موافق با عامه بشود، این روایاتى که مى‏گوید نسیان الاستنجاء ناقض است و وضوء اعاده مى‏شود این موافق با عامه است. چونکه استنجاء مسلتزم مسّ الفرج است و آنها مسّ الفرج را ناقض مى‏دانند و از روایات ظاهر مى‏شود که در مذهب آنها اینجور است لا اقل بعض. که حتى در استنجاء از بول که پیش ما روایاتى داشتیم که صبّ الماء کافى است بدون اینکه انسان دستش را به مخرج بزند. استبراء کند دستش مى‏خورد به مخرج. به آن ذکر و فرج. ولکن استبراء نکند ممکن است اصلا دستش نخورد. ولکن در بعضى روایات هست، ظاهر مى‏شود که آنها مى‏گویند که نه باید با دستش دلک کند آن سر حشفه را. بدان جهت چونکه در مذهب آنها این استنجاء مستلزم مس الفرج است، بدان جهت این وضوء را که امر شده است نقض مى‏شود، روایاتى است که موافق با عامه است.

موثقه سماعه

 عرض مى‏کنم در یکى از این روایات اینجور دارد، موثقه سماعه است در باب ده از احکام الخلوه. روایت، روایت ششمى است. در روایت ششمى[2] دارد:

 «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ»، روایت من حیث السند موثقه است. : « إِذَا دَخَلْتَ الْغَائِطَ فَقَضَيْتَ الْحَاجَةَ» حاجت را تمام کردى «فَلَمْ تُهْرِقِ الْمَاءَ»آب نریختى. «ثُمَّ تَوَضَّأْتَ وَ نَسِيتَ أَنْ تَسْتَنْجِيَ ثم توضّأت فَذَكَرْتَ بَعْدَ مَا صَلَّيْتَ- فَعَلَيْكَ الْإِعَادَةُ وَ إِنْ كُنْتَ أَهْرَقْتَ الْمَاءَ- فَنَسِيتَ أَنْ تَغْسِلَ ذَكَرَكَ حَتَّى صَلَّيْتَ- فَعَلَيْكَ إِعَادَةُ الْوُضُوءِ وَ الصَّلَاةِ» باید اعاده بکنى. صلاة را اعاده کنى یا غیر صلاة را با او کارى نداریم با این جمله، ممکن است او به صلاة زده بشود. «وَ غَسْلُ ذَكَرِكَ لِأَنَّ الْبَوْلَ مِثْلُ الْبِرَازِ.» و ان کنت اهرقت الماء. یعنى به آن ذکر آب ریخته‏اى. فنسیت ان تغسل ذکرک، با وجودى که آب ریختى یادت رفته است بشویى، یعنى یادت رفته است که دلک کنى. حتى صلیت فعلیک اعادة الوضوء والصلاة وغسل ذکرک، هم وضوء را، چونکه مسّ فرج مى‏شود و هم غسل ذکر را، چرا باید غسل ذکر را بکنى؟ لانّ البول مثل البراز. بول سکونت دارد، چسبندگى دارد. یعنى باید دلک بشود. مثل براز است، یعنى به مجرد صبّ الماء کافى نیست. این موافق با مذاق آنها است. بدان جهت این در ما نحن فیه وقتى که اینجورى است دلک مى‏خواهد، مس الفرج مى‏شود با او و مس الفرج عندهم ناقض است. وقتى که عندهم ناقض است این هم از آن روایاتى مى‏شود که موافق با عامه است. در مقابلش هم روایاتى داریم، روایت متعدد است در ناقضیت فقط این یکى نیست. این را شاهد مى‏گرفتند که غسل در آنها، پیش آنها غسل الذکر مجرد صب الماء نمى‏شود. که در روایات ما بود که مثل الماء، یجزى دو مثل آنها. دو مثل آن بول در طهارت کافى است، این مذهب ما است، مذهب آنها نیست. بدان جهت این روى مسئله فرج است، این هم داخل آن انواع اقسام ثلاثه‏اى است که گفتیم که موافق با عامه است و مبتلا به معارض است. روایاتى که دلالت مى‏کند بر عدم النقض مقدم مى‏شود و در جمع عرفى به استحباب هم همان اشکالى که گفتیم مى‏آید. این یک نکته.

بررسی ناقضيت خروج بول و غائط از غير دو موضع معتاد

 نکته ثانیه این است که در مسئله بول و غایط بحث کردیم که اگر بول و غایط از غیر مخرج طبیعى خارج بشود، آن بول و غایط هم ناقض است. وقتى که عنوان تخلى صدق کرد، عنوان تبول صدق کرد، آن بول هم، یعنى بول صدق کرد به خارج و غایط صدق کرد به خارج، ناقض مى‏شود. این حرف ما بود. در خروج ریح هم همین جور است. اگر فرض کنید، کسى مخرج طبیعى‏اش مسدود است. یا مسدود نیست، یکى دیگر هم باز شده است. دو تا شده است. یا طبیعتا دو تا دارد یا اینکه لعارض دو تا دارد. همانى که از آن دبر که خارج مى‏شود و اسم خاص مى‏گویند که باد معده است این هم همین جور است. با صدا و بى صدا است. که بى صدا هم باشد همان بو را دارد. این هم ناقض است. چرا؟ چونکه تمسک مى‏شود به صحیحه زراره که در صحیحه زراره، که در باب اول از ابواب النواقض ذکر شده بود در صحیحه زارره [3]اینجور بود؛ روایت در باب اول از ابواب النواقض، روایت دومى بود:

صحيحه زراره

 «و عنه یعنى محمد ابن الحسن باسناده عن حسین ابن سعید،عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» روايت صحيحه است. « قَالَ: لَا يُوجَبُ الْوُضُوءُ إِلَّا مِنْ غَائِطٍ » خرج من طرف هم ندارد. «أَوْ بَوْلٍ‌ ‌أَوْ ضَرْطَةٍ تَسْمَعُ صَوْتَهَا أَوْ فَسْوَةٍ تَجِدُ رِيحَهما» این اطلاقش مى‏گیرد بعد از اینکه ریح صدق کرد، ریح صدق کرد بله او مبطل مى‏شود. نگویید در بعضى روایات فرموده است ما خرج من طرفیک الاسفلین، آن وقت فرموده است او بول، او غایط، او ریح او منى. گفتیم آن روایات به آنها مخاطب شخص سالم است. در شخصى که سالم است فسوة و ضرطة همان مى‏شود که از آن اسفلین خارج بشود. و اما این روایت شامل مى‏شود آن شخصى را که سالم نیست مخرج دیگرى براى او اطباء قرار داده‏اند. از او همان صداهاى مهیب مى‏آید حکم مى‏شود بر اینکه وضوئش نقض مى‏شود. اخذا به اطلاق این روایات. این هم نکته ثانیه بود.

فصل في غايات الوضوءات الواجبة و غير الواجبة

‌»فإن الوضوء إما شرط في صحة فعل كالصلاة و الطواف و إما شرط في كماله کقراءة القرآن و إما شرط في جوازه كمس كتابة القرآن أو رافع لكراهته كالأكل أو شرط في تحقق أمر كالوضوء للكون على الطهارة أو ليس له غاية كالوضوء الواجب بالنذر و الوضوء المستحب نفسا إن قلنا به كما لا يبعد».[4]

بعد مى‏ماند کلام یعنى شروع مى‏کنم در بحث غایات الوضوء براى اینکه انشاء الله این مطلب براى شما واضح بشود، روشن بشود، مسائل بعدى، قبل از اینکه شروع بکنیم به آن چیزى که صاحب عروه ذکر کرده است در مقام، یک توضیحى مى‏دهیم. فقهاء در عباراتشان ذکر کرده‏اند غایات الوضوء را. و فرموده‏اند غایات الوضوء الواجبة و غیر الواجبه. که صاحب عروه هم همین جور ذکر مى‏کند. مراد از این غایت چیست؟ ابتداءً که به کلمات نگاه مى‏شود، دو تا احتمال هست در این غایت. یکى مراد از غایت ما یترتب على الوضو. آن کسى که وضوء مى‏گیرد، آنى که بر وضوئش مترتب مى‏شود، مراد غایت او بوده باشد. مراد هم از وضوء ما یترتب على الوضو، وضوء صحیح است. چونکه وضوء کما سیأتى انشاء الله، قصد قربت در صحت او معتبر است. وضوئى که فاقد قصد قربت است آن وضوء محکوم به فساد است. ما یترتب على الوضو، یعنى ما یترتب على الوضوء الصحیح که در او قصد قربت است. یک احتمال این است که ما یترتب این است که بعد انسان مى‏تواند نماز بخواند. مى‏تواند مثلا طواف اتیان بکند. مى‏تواند صلاة مستحبى اتیان کند، صلاة واجبه را اتیان بکند، این ما یترتب این است. غایت محتمل بود که این بوده باشد. ولکن در ما نحن فیه این‏

 معنا مراد صاحب عروه نیست. چرا؟ چونکه در عبارت یک کلمه‏اى دارد که اگر او را پیدا بکنید که مى‏کنید، معلوم مى‏شود که مرادش از غایت ما یترتب نیست. بلکه مراد ما یترتبى است که متوضئ قاصد او است عند التوضّأ که همانى که مى‏گویند غایت آنى که بعد حاصل مى‏شود ولکن اول لحاظ مى‏شود قبل الفعل به همان معنا است. آن ما یترتبى است که متوضى عند التوضّأ قاصد او است و او را نظر داشت، یعنى نظرش بود. مراد این است. چرا؟ چونکه مراد، از کجا مى‏گوییم کلام صاحب عروه راجع به اینکه غایات الوضوء الواجبه و غیر الواجبه آن ما یترتبى است که متوضئ عند التوضأ قاصد بوده باشد به جهت این مطلبى که در عبارت ایشان هست. چونکه غایت به معنای ما یترتب بوده باشد، هیچ وضوء صحیحى خالى از آن غایت نیست. اگر مراد ما یترتب بوده باشد ولو او را متوضى، عند التوضأ قصد نکند آن غایت به معنا ما یترتب بوده باشد، هیچ وضوء صحیحى خالى از غایت نیست. و حال اینکه صاحب عروه در عبارتش فرض کرده است و ربما براى وضوء غایتى نمى‏شود و مثال هم زده است.

 دو تا مثال، یکى مثال زده است به وضوء نذرى که کسى نذر کرده است لله علیَّ، من هر وقت که محدث شدم، وضوء بگیرم. نذرش منعقد مى‏شود. وضوء نذرى. هیچ غایتى هم ندارد. همین نذر کرده است وضوء بگیرد. موقع اتیان عمل هم وضوء مى‏گیرد که وضوء بر من واجب است. غایتى که ما یترتب باشد، این را قصد مى‏کند این قصد امتثال را که بر من واجب است. ولکن غایتى، یعنى ما یترتب را بر آن فعل که مترتب باشد بر وضو، قصدى ندارد. یکى هم مى‏گوید الوضوء مستحب نفسى. کسى قصد وضوئى را که مستحب نفسى است. کسى مى‏گوید وضوء مى‏گیرم چونکه خود وضوء مستحب است. در ما نحن فیه هیچ غایتى، یعنى یترتب را که جواز الصلاة است و جواز امور دیگر است آنها را قصد نکرده است. چونکه در عبارت عروه مى‏فرماید فصل فى غایات الوضوء واجبة و غیر واجبة. یعنى غایات واجب بشود یا غیر واجب بشود، بعد مى‏فرماید این را که، الوضوء اما شرط فى صحة عمل یا وضوء یا شرط در صحت عمل است. یعنى اینکه وضوء مى‏گیرد این است که عملش صحیح بشود. مثل آن عمل کالصلاة و الطواف. مثال مى‏زند به طواف و صلاة. صلاة با طواف هر دو مشروط هستند به طهارت. بدون طهارت باطل است. الاّ انه طواف، طواف با صلاة یک فرقى دارد. و آن این است که وضوء على ما سیأتى انشاء الله شرط است در صحت صلاة واجبة کانت او مندوبة حتى در اجزاء صلاتى که بعد قضا مى‏شود لنسیانها مثل سجده واحده یادش رفته است یا تشهد یادش رفته است، بعد قضا مى‏کند، در او هم وضوء شرط است. خواهیم گفت. صلاة مستحبى بشود یا واجبى بشود، مشروط به وضوء است. از کسى که محدث است به حدث اصغر یعنى محدث به حدث اکبر نیست. باید وضوء بشود. و اما در طواف اینجور نیست کما سیأتی. طواف واجب مشروط به وضوء است. از کسى که حدث اصغر دارد. اما طواف المستحب او مشروط به وضوء نیست بلا وضوء هم صحیح است. مراد از طواف مستحب هم خواهیم گفت طواف منفرد است. یعنى کسى که از اعمال حج انفرادش مستحب است. کسى تمام اعمال حج را اتیان کرده است اینها، یا هنوز اتیان نکرده است، مى‏گوید من یک طوافى بکنم، طواف مستحبى. خودش مستحب است، مستقلا. طواف مثل اجزاء صلاتى نیست که مثل رکوع بوده باشد، فى نفسه مستحب است طواف. مثل خود سجده مى‏ماند در صلاة هم اینجور است. در طواف، یعنى طواف مستحبى که هست مشروط به طهارت نیست. انسان محدثا بخواهد طواف بکند بعد وضوء بگیرد، نماز طواف را بخواند، عیبى ندارد کافى است. منتهى وضوء گرفتن در طواف هم وضوء داشته باشد افضل است. والاّ شرط طواف نیست. طواف مستحب، یعنى طواف منفرد.

 اما طوافى که در ضمن حج مستحب است یا در ضمن عمره مستحب است که حج اتیان مى‏کند یا عمره مستحبه‏اى را اتیان مى‏کند او مشروط به طهارت است. مثل آن حجى که واجب است. چرا؟ چونکه آنى که طواف مندوب است در روایات، طواف تطوعی است، طواف منفرد مراد است. چونکه آن طوافى که در ضمن حج مستحبى یا عمره مستحبى‏

 است، آن هم واجب است. چوکه حج و عمره از اعمالى است که به مجرد شروع واجب مى‏شود. ولو شروع کردن واجب نیست. ولکن وقتى که احرام حج را بست یا احرام عمره را بست او مى‏شود فرض و واجب مى‏شود «و اتموا الحج والعمرة للله»[5] این واجب مى‏شود. و این هم از مسلمات است عند العلماء که این واجب مى‏شود. این که در طواف این انصرافش به همان طواف منفرد است که این مشروط به وضوء نیست و مشروط به طهارت نیست. پس صلاة مشروط است ولو مندوبة کانت به طهارت، ولکن با طوافش فرقش این است.

 این جاها مى‏گوید وضوء شرط صحت است. براى صلاة و طواف. صلاة و طواف واجب باشد مى‏شود غایت واجبه. اگر فرض بفرمایید بر اینکه طواف یا صلاة واجب نبوده باشد این مى‏شود غایتى که غیر واجب است، یعنى ایجادش واجب نیست. غیر واجبه مى‏شود. و اما اگر مراد از واجبه اعم از واجبه تکلیفى و واجبه شرطى بگیرید، در ما نحن فیه وضوء در صلاة مستحبى هم واجب است یعنى به وجوب شرطى که اگر بخواهید اتیان بکنید باید وضوء داشته باشید. جامعش شرطیت است. ایشان مى‏فرماید یا وضوء شرط است، کالصلاة و الطواف یا شرط در صحت عمل است. و اخرى شرط در کمال العمل است. یعنى اگر بخواهیم عمل کامل بشود، فضیلت داشته باشد، شرطش این است که وضوء بگیرد. این را به قرائت قرآن مثال زده‏اند. از کسى که محدث به حدث اصغر است. اگر قرآن بخواند، قران خواندش مستحب است. قرآن خواندن یکى از عبادات است و مطلوب شارع است. و مشروط به طهارت هم نیست. به وضوء نیست. ولکن اگر با وضوء قرآن بخواند ثوابش مى‏رود بالا و مى‏شود مستحب. این معنا در روایاتى ذکر شده است که آن روایات من حیث السند اشکال دارد. استحباب الوضوء لقرائة القرآن که براى این غایت خودش مستحب است، براى قرائت قرآن مستحب است، این در روایاتى ذکر شده است. در وسائل، در باب دوازده از ابواب قرائة القرآن[6] اینجور است:

محمد بن فضيل

عبد الله ابن جعفر حمیرى فى قرب الاسناد، عن محمد ابن عبد الحمید. این محمد ابن عبد الحمید توثیق ندارد که پسر عبد الحمید براج است. که پدر جلیل القدر است. عن محمد ابن فضیل. محمد ابن فضیل هم محمد ابن قاسم فضیل است ظاهرش که عن ابی الحسن علیه السلام. «قَالَ: سَأَلْتُهُ أَقْرَأُ الْمُصْحَفَ ثُمَّ يَأْخُذُنِي الْبَوْلُ» بول من را مى‏گیرد. «فَأَقُومُ فَأَبُولُ» بلند مى‏شوم مى‏روم بول مى‏کنم، «وَ أَسْتَنْجِي وَ أَغْسِلُ يَدَيَّ» استنجاء مى‏کنم و دستم را هم مى‏شویم وَ أَعُودُ إِلَى الْمُصْحَفِ فَأَقْرَأُ به مصحف برمى‏گردم، در مصحف مى‏خوانم. «فِيهِ قَالَ لَا حَتَّى تَتَوَضَّأَ لِلصَّلَاةِ» مگر اینکه وضوء بگیرى براى صلاة.

 این را چونکه جوازش را از خارج مى‏دانیم قرآن خواندن بدون وضوء هم جایز است، شرطى ندارد، بدان جهت این روایت حمل بر استحباب مى‏شود که لا حتى تتوضأ للصلاة. روایت دیگرى «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْخِصَالِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع فِي حَدِيثِ الْأَرْبَعِمِائَةِ قَالَ: لَا يَقْرَأُ الْعَبْدُ الْقُرْآنَ إِذَا كَانَ عَلَى غَيْرِ طَهُورٍ حَتَّى يَتَطَهَّرَ»[7] عبد قرآن را نمى‏خواند، وقتى که متطهر نشد، حتى وضوء بگیرد.

روايت عدة الداعی

روایت سومى[8] «أَحْمَدُ بْنُ فَهْدٍ فِي عُدَّةِ الدَّاعِي قَالَ: قَالَ ع‌ ‌لِقَارِئِ الْقُرْآنِ بِكُلِّ حَرْفٍ يَقْرَؤُهُ- فِي الصَّلَاةِ قَائِماً مِائَةُ حَسَنَةٍ وَ قَاعِداً خَمْسُونَ حَسَنَةً» صد حسنه مى‏دهند به کسى که در صلاة قرآن بخواند قائما. یعنى صلاة را قائما بخواند و قرآن بخواند و قاعدا اگر صلاة را خواند خمسون حسنه. و متطهرا فى غیر الصلاة خمسة و عشرون، قرآن را متطهرا در غیر نماز بخواند، بیست و پنج حسنه مى‏دهند و غیر متطهرین عشر حسنات. غیر متطهر باشد، ده حسنه مى‏دهند. پس در ما نحن فیه اصل قرآن خواندن مستحب است، ولکن وضوء گرفتن براى قرآن کمالش را مى‏برد بالا، مستحب‏تر مى‏شود. فضیلتش بیشتر مى‏شود. این روایات من حیث السند درست نیست. اولى یعنى تمام نیست. آن محمد ابن عبد الحمید توثیق ندارد. دومى هم حدیث اربعمأة است، در سندش قاسم ابن یحیى است. قاسم ابن یحیى عن جده حسن ابن راشد است، حسن ابن راشد هم اگر کسى خواست بگوید که از معاریف است، قاسم ابن یحیى را نمى‏تواند بگوید. بلکه هر دو قدح دارد. چونکه در دربار

 بوده‏اند اینها. هم این جد و هم این نوه. هر دو در دربار بوده‏اند، دربار متعدد هم بوده‏اند. بدان جهت مى‏شود گفت که حسن ابن راشد از معاریف است، ولکن معاریفى است که این قدح حساب مى‏شود لعل براى او. بدان جهت او هم که سندش او است. احمد ابن محمد فى عدة الداعى مرسلا نقل مى‏کند، بدان جهت روى حساب روایات من حیث السند ضعیف هستند. ولکن به تسامح در ادله سنن گفته‏ایم، در ادله اگر سند ملاحظه نمى‏شود فهو، مى‏شود گفت. والاّ حکم مبنى بر احتیاط است. توضأ لخصوص قرائت قرآن، نه براى تطهر، براى خصوص قرائت قرآن گرفتن این خودش مستحب است، از غایات مستحب است این خالى از اشکال نیست. بعد ایشان در عبارتش دارد که در مواردی وضوء شرط جواز الفعل مى‏شود. که اگر انسان آن وضوء را نگیرد فعل حرام است. مثل مسّ کتابت القرآن. محدث به حدث الاصغر اگر مس کند کتاب را حرام است على ما سیأتى. اگر بخواهد این مس جایز بشود و اشکالى نداشته باشد، وضوء بگیرد. وضوء که گرفت جایز مى‏شود.

در عبارت عروه دارد و ربما وضوء فعل را جایز مى‏کند و ربما کراهتش را از بین مى‏برد. فعل بدون وضوء مکروه است و وقتى که وضوء گرفت کراهت از بین مى‏رود. کالاکل، مثل طعام خوردن که بدون وضوء مکروه است وقتى که وضوء گرفت کراهتش از بین مى‏رود. خوب در ذهن این است که بدون وضوء خوردن کى حرام است؟ صراحتش را برود. بدان جهت گفته‏اند که مرادش از اکل، اکل جنب است. جنب در حال جنابت قبل از اغتسال بخورد مکروه است، وقتى که وضوء گرفت، وضوء ولو رافع حدث نمى‏شود ولکن کراهت اکل را مى‏برد. این را بعضى‏ها فرموده‏اند. مرحوم حکیم [9]خواسته است بگوید که نه، اکل در عبارت عروه مطلق است و او را توجیح کرده است ملاحظه بفرمایید فردا.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص185.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا دَخَلْتَ الْغَائِطَ فَقَضَيْتَ الْحَاجَةَ- فَلَمْ تُهْرِقِ الْمَاءَ ثُمَّ تَوَضَّأْتَ وَ نَسِيتَ أَنْ تَسْتَنْجِيَ- فَذَكَرْتَ بَعْدَ مَا صَلَّيْتَ- فَعَلَيْكَ الْإِعَادَةُ وَ إِنْ كُنْتَ أَهْرَقْتَ الْمَاءَ- فَنَسِيتَ أَنْ تَغْسِلَ ذَكَرَكَ حَتَّى صَلَّيْتَ- فَعَلَيْكَ إِعَادَةُ الْوُضُوءِ وَ الصَّلَاةِ- وَ غَسْلُ ذَكَرِكَ لِأَنَّ الْبَوْلَ مِثْلُ الْبِرَازِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص319.

[3] وَ عَنْهُ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا يُوجَبُ الْوُضُوءُ إِلَّا مِنْ غَائِطٍ أَوْ بَوْلٍ‌ ‌أَوْ ضَرْطَةٍ تَسْمَعُ صَوْتَهَا أَوْ فَسْوَةٍ تَجِدُ رِيحَهَا؛ شيخ حر عاملی ، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج2، ص246.

[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص185-186

[5] سوره بقره(2)، آيه 196.

[6] عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيُّ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ أَقْرَأُ الْمُصْحَفَ ثُمَّ يَأْخُذُنِي الْبَوْلُ- فَأَقُومُ فَأَبُولُ وَ أَسْتَنْجِي وَ أَغْسِلُ يَدَيَّ- وَ أَعُودُ إِلَى الْمُصْحَفِ فَأَقْرَأُ فِيهِ قَالَ لَا حَتَّى تَتَوَضَّأَ لِلصَّلَاةِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج6، ص196.

[7] شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج6، ص196.

[8] أَحْمَدُ بْنُ فَهْدٍ فِي عُدَّةِ الدَّاعِي قَالَ: قَالَ ع‌ ‌لِقَارِئِ الْقُرْآنِ بِكُلِّ حَرْفٍ يَقْرَؤُهُ- فِي الصَّلَاةِ قَائِماً مِائَةُ حَسَنَةٍ وَ قَاعِداً خَمْسُونَ حَسَنَةً- وَ مُتَطَهِّراً فِي غَيْرِ صَلَاةٍ خَمْسٌ وَ عِشْرُونَ حَسَنَةً- وَ غَيْرَ مُتَطَهِّرٍ عَشْرُ حَسَنَاتٍ- أَمَا إِنِّي لَا أَقُولُ: المر بَلْ لَهُ بِالْأَلِفِ عَشْرٌ وَ بِاللَّامِ عَشْرٌ وَ بِالْمِيمِ عَشْرٌ وَ بِالرَّاءِ عَشْرٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج6، ص196.

[9] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص268