« فصل في غايات الوضوءات الواجبة وغير الواجبة ، فإنَّ الوضوء إمّا شرط في صحة فعل كالصلاة والطواف ، وإمّا شرط في كماله كقراءة القرآن ، وإمّا شرط في جوازه كمسِّ كتابة القرآن ، أو رافع لكراهته كالأكل ، أو شرط في تحقق أمرٍ كالوضوء للكون على الطهارة ، أو ليس له غاية كالوضوء الواجب بالنذر ، والوضوء المستحب نفساً إن قلنا به كما لا يبعد . أمّا الغايات للوضوء الواجب للصلاة الواجبة أداءً وقضاءً عن النفس أو عن الغير ، ولاجزائها المنسية ، بل وسجدتي السهو علي الأحوط ، ويجب ايضاً للطواف الواجب ، وهو ما کان جزء للحج أو العمرة وإن کانا مندوبين فالطواف المستحب ما لم يکن جزءاً من أحدهما لا يجب الوصوء له . نعم ، هو شرط في صحَّة صلاته ، ويجب أيضاً لمسِّ کتابة القران إن وجب بالنذر أو لوقوعه في موضع يجب إخراجه منه أو لتطهيره إذا صار متنجساً وتوقف الاخراج أو التطهير علي مسِّ کتابته ولم يکن التأخير بمقدار الوصوء موجباً لهتک حرمته ، والّا وجبت المبادرة من دون الوضوء ، ويلحق به أسماء الله وصفاته الخاصة دون أسماء الأنبياء والأئمة عليهم السلام وإن کان أحوط ، ووجوب الوضوء في المذکورات ما عدا النذر وأخويه إنَّما هو علي تقدير کونه محدثاً ، وإلّا فلا يجب ، وأمّا في النذر وأخويه فتابع للنذر فإن نذر کونه علي الطهارة لا يجب إلّا إذا کان محدثاً وإن نذر الوضوء التجديدي وجب وإن کان علي وضوء »[1].
عرض کردیم پیش مشهور کونه على الطهارة امرى است که مسبب است از وضوئى که انسان به قصد القربه مىگیرد. آن وضوئى که به قصد القربه واقع شده است، از این وضوء امرى تولید مىشود و حادث مىشود که او را مىگویند طهارت از حدث. اگر وضوء محکوم به بطلان شد و قصد قربت در او وضوء نشد، طهر محقق نمىشود. طهر تحققّش در صورتى است که وضوء على نحو التّقرّب واقع بشود و در روایات و در آیه مبارکه کما این که ذکر کردیم کون المکلّف متطهّراً و کونه على طهرٍ این مطلوب شارع است. آن معناى مسببى. روى این اساس ما باید ذات وضو، نفس وضوء که غسلتین و مستین است، این را على نحو التّقرّب اتیان کنیم تا این کون المکلّف على طهرٍ که شرط است در صلاة و در طواف و هکذا شرط جواز مس کتابت است این طهارت محقق بشود. مکلّف طهارت از حدث داشته باشد. این وضوء را چه جور به نحو قربى اتیان مىشود کرد؟ یعنى ذات الغسلتین و مستین را؟ دو تا راه دارد.
یک راهش این است که ملتزم بشویم نفس الوضوء و ذات الوضوء آن هم مطلوب شارع است. علاوه بر اینکه کونه المکلّف على طهرٍ مطلوب شارع است امر مسببى خود وضوء هم مطلوب شارع است. البتّه مطلوبیت شرطش این است که به نحو تقرّب واقع بشود. مثل مطلوبیت صوم، امساک از مفطّرات که قصد قربت معتبر است. امساک از مفطّراتى که قصد قربت ندارد، او مطلوب شارع نیست. طلب هم اگر روی ذات صوم رفته باشد، در اتّصافش به مطلوبیت که مطلوب حاصل شده است قصد تقرّب باید بشود.
این جا هم ملتزم بشویم که صوم چه جور مطلوب است براى شارع، ذات غسلتین و مسحتین هم همین جور مطلوب است برای شارع. آن صوم مستحبّى را مىگویم که وجوب ندارد. وضوء هم همین جور مطلوب است برای شارع. بدان جهت مکلّف وقتى که صوم را اتیان مىکند چه جور قصد تقرّب مىکند که امساک از مفطرّات مىکنم چون که اینها مطلوب شارع است، قهراً مطلوبیت به نحو تقرّب است. به نحو عبادت است. این جا هم ذات غسلتین و مستین را همین جور اتیان مىکند که مطلوب شارع است خود اینها. خوب قصد قربت در وضوء کرده است. قصد قربت در وضوء که کرد آن طهارت حاصل مىشود. امر مسببى. چون که آن امر مسببى مسبب است از آن وضوئى که قربى بوده باشد. وضوء قربى موجود شد، آن وقت طهارت هم قهراً موجود مىشود و مسبب است. این یک راهش است. این راه را گفتیم نمىشود پیمود. چرا؟ چون که اولاً دلیل نداریم بنابراین که کونه على طهرٍ او مطلوب شارع است و مفروض این است که از ادلّه او استفاده شده است، نفس الوضوء قطع نظر از معناى مسببى خود نفس الوضوء مطلوب شارع بوده باشد قطع نظر از معناى مسببى دلیل نداریم. آن روایات هم گفتیم سند ندارد. من بال و لم یتوضأ فقد جفانى که خود وضوء مستحب است. علاوه بر این هم گفتیم یعنى براى آن رفع آن حدث وضوء بگیرد. منصرفش هم او است. نفس الوضوء مطلوبیتش اصلاً دلیل هم داشتیم باید یک جورى تأویل مىکردیم. چون که نمىشود ملتزم شد دو شىء مستحب است. کسى که وضوء مىگیرد لله، این دو تا مستحب اتیان کرده است. هم وضوء را که خودش مستحب است، هم کونه على طهرٍ که وجود آخرى دارد و معناى مسببى است مسبب را موجود کرده است. دو تا مستحب را موجود کرده است. این اصلاً قابل التزام نیست.
سؤال...؟ قطع یعنى ملتفت باشد. غافل نباشد. این وضوء را که اتیان مىکند چون که او قهرى است. ترتّبش بر وضوء قربى قهرى است. در امور قهریه فقط التفات مىخواهد. وقتى که انسان اراده سبب کرد ملتفت باشد که آن هم مىشود. باید دو تا ثواب داشته باشد. و الاّ او را هم ایجاد بکند او ایجادش به اتیان این است. پس على هذا الاساسى که هست قصد امر در صورتى است که وقتى که این مطلوب را ایجاد مىکند، آن مطلوب قهراً ایجاد نشود. وقتى که بخواهد بگوید من به جهت امر خداوند او را ایجاد مىکنم او دروغ است. چون که او قهراً موجود مىشود. به جهت امر خدایى وضوء را موجود مىکند و ملتفت است بر این که محبوب دیگرى هم هست. آن هم موجود مىشود. قصد قربت بیشتر از این معتبر نیست. على هذا الاساس باید ملتزم بشویم که دو تا مستحب را ایجاد کرده است. دو تا ثواب دارد. این قابل التزام نیست. روى این على هذا المسلک چون که خود وضوء استحباب نفسىاش یعنى غسلتین و مستین ثابت نشد، تا ما قصد قربت به آن امر استحبابى که روى غسلتین است بکنیم تا آن طهارت موجود بشود، گفتهاند باید قصد غایت بکند. قصد غایتى که هست او این غسلتین را به نحو قربى مىکند. وضوء مىگیرم تا محبوب خدا که طهارت است موجود بشود. این خودش تقرّب است. وضوء را مىگیرم. نه این که این خودش محبوب خدا است. که محبوب خدا موجود بشود. بدان جهت قصد الغایه مصحّح قصد قربت است بنا بر این مسلک که استحباب مال کون المکلّف على طهرٍ که معناى مسببى است. او مطلوب است و استحباب دارد و او مسبب است از وضوء قربى، ذات وضوء را باید به نحو قرب اتیان کنم. قربش یک قسمش ممکن نشد. چون که استحباب نفسى ثابت نشد. باید قصد غایت بکند تا قصد قربى بشود. این که مىگویم قصد غایت در وضوء لازم است یکى از غایات را که غایاتى که گفته شد یا وضوء مىگیرد براى نماز قصد کند که براى نماز وضوء مىگیرم. نماز مطلوب خداوند است. وضوء مىگیرد براى این که مطلوب را بعد ایجاد کند این خودش تقرّب است. وقتى که این قصد تقرّب را در وضوء کرد، طهارت موجود مىشود و شرط صلاة هم حاصل مىشود. اگر گفتیم خود آن کون المکلّف على طهرٍ او شرط صلاة است. پس قصد الغایه لازم است.
پس ثمره پیدا شد ما بین این که کسى ذات الوضوء را مطلوب نفسى بداند او دو جور مىتواند قصد قربت بکند. قصد تقرّب دو جور مىشود. هم به قصد نفسى خودش و هم به قصد غایت. و امّا کسى که استحباب نفسى قایل نیست، او باید متعین است قصد غایت بکند. قصد غایت نکند نمىشود. مرحوم حکیم در آخر کلامش ملتزم شد که وضوء مطلوبیت نفسیه ندارد. ولکن در صحّتش و وقوعش عبادتاً قصد غایت هم متعین نیست. یعنى قصد غایت بکند عیبى ندارد. کرده است. ولکن او متعین نیست. فقط قصد کند متوضّئ آن که غسل مىکند وجهش را و یدینش را و مس میکند رأسش را و رجلینش را قصد مىکند من این کار را اتیان مىکنم رعایتاً لمطلوب الشّارع. حتّى غافل هم باشد که مطلوب شارع کونه على الطهارة است. مع ذلک این کار را بکند، این قصد قربت موجود مىشود. قصد غایت لازم نیست. قصد غایت در عبادیت آن مقدّماتى معتبر است که تولیدى نباشد ذى المقدّمه نسبت به آن مقدّمه. و امّا در مواردى که ذى المقدّمه نسبت به مقدّمه تسببى بوده باشد و تولیدى باشد، نه قصد غایت لازم نیست در عبادیت. مىتواند اتیان بکند مکلّف به رعایت طلب مولا و طلب شارع. طلب شارع ولو غافل باشد که طلب شارع روى مسبب رفته است نه روى سبب. خوب مىگوییم خدا شما را غریق رحمت بفرماید انشاء الله خوب شخصى غافل است و متوجّه نیست ما به او کارى نداریم. کلام ما این است که کسى ادلّه را ملاحظه کرد. مثل ما که ملاحظه کردیم و فرضاً دیدیم که در ادلّه آن مطلوب شارع معناى مسببى است. کونه على الطهارة. او طلب دارد. مطلوبیت مال او است. ذات الغسلتین و مستین اگر به نحو قربى اتیان شد، آن معناى مسببى که مطلوب شارع است حاصل مىشود و شرط است براى صلاة. خوب با وجود این من چه جور مىتوانم قصد کنم که ذات الغسلتین و مستین را اتیان مىکنم چون که شارع طلب کرده است مطلوبیت دارد ذات الغسلتین . این تشریع مىشود. ذات الغسلتین مطلوبیت ندارد. مطلوبیت کون المکلّف على طهرٍ است.
سؤال؟ بله؟ یعنى نذر کرده است با وضوء باشد یعنى وقتى که حدث صادر شد وضوء بگیرد دیگر. این که در وقت حدث وضوء مىگیرد به جهت این که آن حدثش مرتفع بشود. کونه على الطهارة معنایش این است دیگر. کونه على الطهارة این است که وضوء بگیرد تا حدثش مرتفع بشود. این معناى کونه على الطهارة است. پس على هذا الاساسى که هست غایت که یکى از غایات است کونه على الطهارة را باید قصد کند. اگر گفتیم ذات الوضوء استحباب نفسى ندارد. کما این که آنهایى که همین حرف را، همین مشى را مىگویند، متوجّه باشند، همین حرف را مىگویند که لازمهاش این است که باید کونه على الطهارة را قصد کند. ولکن این منشأ اشکال و اصل اشکالى که مبتنى بر آن است، آن اساسش هباءاً منثورا است. اصل این اشکال مبتى بود که ما یک وجودى داشته باشیم مسببى، یک وجوبى داشته باشیم سببى، کونه على الطهارة معناى وجود مسببى است. امرى است. و نفس الوضوء که عبارت از غسلتین و مستین است این هم وجود سببى است و مطلوب شارع معناى مسببى است. سرایت به سبب نمىکند. ولکن سبب را باید به نحو قربى اتیان کرد تا مسبب موجود بشود. و آن هم به قصد الغایه مىشود. به چیز دیگر نمىشود. یا این غایت کونه على الطهارة است، یا سایر الغایات. اصل این اساس درست نیست.
از کجا شما مىفرمایید بر اینکه در باب وضوء و در باب غسل و در باب تیمم اینها همه یک باب هستند؟ در اینها یک وجود مسببى هست. که آن وجود مسببى مطلوب است. این وجهى ندارد غیر از قیاس به آن غسل خارجى، به نظافت خارجى. انسان اگر دستمالش کثیف بوده باشد، یا بدنش کثیف بوده باشد، دوده حمّام گرفته است تمام بدنش را. وقتى که رفت حمّام و چند دفعه صابون زد و شست و اینها بر این شستن نظافت مترتّب مىشود. آن کثافت که مرتفع مىشود شخص متصّف مىشود بانّه نظیفٌ و على نظافةٍ این مترتّب بر غسل مىشود. کانّ گفتهاند که طهارت شرعیه هم یک نظافت شرعیه است و این نظافت شرعیه که همان پاک بودن شخص است. این مترتّب و متولّد از غسل است. غسل محقق این است. غیر از این ما چیز دیگرى نداریم. ولکن این به حسب واقع و به حسب الادلّه هیچ کدام درست نیست. براى این که مراد از نظافت، نظافت اعضاى وضوء باشد که آن قصد قربت نمىخواهد. خوب انسان صورتش را شست گرد و خاکش مىرود. این قصد قربت نمىخواهد. این نظافت، آن نظافت نیست. در ما نحن فیه طهرى که گفته مىشود آن نظافت عرفیه نیست. باید یک نظافت معنوى باشد که بعضىها تصریح هم کردهاند که یک نظافت معنوى است که از وضوء حاصل مىشود. از کجا مىگویید آقا این حرفها را؟ کجا ما داریم یک نظافت معنوى؟ عرض مىکنم ما باید از ادلّه بفهمیم که کون المکلّف على طهرٍ عند الشّارع چیست. ما به ادلّه که رجوع مىکنیم مىبینیم که وضوئى که هست این وضوء خارجى کما این که غسلتین و مسحتین و مسح الرّأس و الرّجلین عنوان اوّلىاش است، عنوان ثانوى این وضوء طهر است. خود این غسلتین و مسحتین، خودش طهر است. نه این که این طهر متولّد از این است. شارع خود این را اعتبار کرده است طهر. چه جور که در آن روایت داشت بر اینکه لا ینقض الوضوء الاّ الحدث و النّوم حدثٍ چه جورى که شارع اعتبار کرده است خود نوم محقق را حدثاً او را حدث اعتبار کرده است خود نوم را والنّوم حدث. نفرمود و النّوم محدثٌ موجدٍ للحدث. نوم خودش حدث است. چه جورى که شارع این خروج البول را اعتبار کرده است حدث لا ینقض الوضوء الاّ حدث خود این خروج البول و الغایت و الرّیح و النّوم را اعتبار کرده است حدث، همین جور هم شارع خود این توضأ و خود این غسل که همان اغسال است و خود این تیمّم را عند فقد الماء از شخصى که حدث دارد اعتبار طهارت کرده است. طهارت شخص یعنى آن وضوئش، عقیب، آن حدثى که از او صادر شده است عقیب او. شارع این وضوء را اعتبار کرده است طهر است و طهارت است و خود شارع اعتبار کرده است غسل را طهر است و طهور است و خود تیمّم است. خوب شما بگویید این را از کجا مىگویید شارع این را اعتبار کرده است؟ حدث را فهمیدیم که خود نوم را حدث اعتبار کرد. خروج بول را خودش حدث اعتبار کرد. لا ینقض الوضوء الاّ حدث. طهر را خود اینها اعتبار کرده است. مىگویم بشنو تا بگویم شارع کجا اعتبار کرده است. خود روایاتى که ما در نواقض داشتیم و خود آنها را خواندیم، خود آنها معنایش این است که شارع خود آن وضوئى که هست، خود وضوء را طهر اعتبار کرده است. چرا؟ چون که در آن روایات فرمود لا ینقض الوضو. آن وضوء را نمىشکند. کدام وضوء را؟ آن غسلتین و مستین و مس الرّأس و الرّجلین آن غسلتین که تمام شده است. آن امرى که به آن غسلتین و مستین موجود شده است، عند المشهور که معناى مسببى است و طهر است، طهر باقى است. طهارت باقى است. وضو با اتمام غسلتین و مستین موجود شد و تمام شد. آن که باقى است معناى مسببى است. شارع در این روایات باید بگوید که لا ینقض الطّهر الّا النّوم. باید این جور بفرماید. این را نفرمود. درست دقّت کنید چه مىگویم. شارع خود وضوء را گفت. لا ینقض الوضوء الاّ النّوم، الاّ البول، الاّ الخروج الرّیح. شارع خود آن وضوء را اعتبار کرده است طهراً باقیاً. خود وضوء باقى است. چه جورى که در معاملات شما معاملهاى مىکنید خیار فسخ دارید یا خیار فسخ ندارید، بعد اقاله مىکنید با آن کسى که معامله مىکنید، چه چیز را شما فسخ مىکنید؟ عقد را فسخ مىکنید دیگر. در بحث مکاسب دیگر این پیش همه مسلّم است. فسخ من الاوّل نیست. بدان جهت شما مبیع را که خریده بودید و رویش نشستهاید یا شیر حیوان را خوردهاید، الان که فسخ شد معامله آن شیر که خوردهاید مال خودتان بود. فسخ من هذا الحین است. از این حین معامله منحل نمىشود. از این حین برمىگردد از حین الفسخ مبیع به ملک بایعش و ثمن به ملک مشترى. این معامله در اعتبار عقلا آن عقد سابقى و بیع سابقى یعتبر له البقاء. بابا معامله کردى، معامله هم هست. از بین نرفته است. این هست این بیع همان ایجاب قبول بوده است. از قبیل تلفّظ بود. منقضى شد. ولکن اعتبار مىکنند عقلاء براى او بقاء را که عند الفسخ حلّ مىشود. فسخ حلّ العقد است. آن گرهاى که خورده است و اعتباراً باقى است آن گره را باز مىکند. این امر، امر اعتبارى است. وضوء که غسلتین و مستین است، مثل آن عقد است. ولکن شارع اعتبره باقیاً و این وضوئى که موجود شده است اعتبره باقیاً، اعتبره طهراً. او را طهارت اعتبار کرده است. از روایاتى که لاینقض الوضوء این معنى استفاده مىشود. لا ینقض الوضوء یعنى لا ینقض الطهارة. پس طهارت خود وضوء است. نقض را که به خود وضوء نسبت مىدهد، معلوم مىشود که براى وضوء اعتبار بقاء کرده است. و طهر هم غیر از آن وضوء باقى چیز دیگرى نیست.
سؤال...؟ نشد. چه جورى که عقد هادى است با عقد باقى فرقى ندارد. همان بقاء او را اعتبار کرده است. همان بقاء او است. چه جور در عقد همین جور است فسخ کردید آن عقد حل مىشود، این جا هم همین جور است. همین وضوء را که غسلتین و مستین است همین را اعتبار کرده است باقیاً. باد در رفت، آن هم تمام شد. لا ینقض الوضوء الاّ الرّیح معنایش همین است. آن هم تمام شد. نقض به معناى شکستن و منتهى شدن است. اعتبار تمام شد. این یک چیز اخبار نواقض. این را مقدّمتاً بگویم. لفظ الطّهور کما این که در بحث میاه ذکر کردیم، عرض کردیم که لفض الطّهور تارةً استعمال مىشود ما یتطهّر به. مثل وقود ما یتوقد به که آن آب است و تراب است که آنى که با او طهارت گرفته مىشود. او اطلاق مىشود بالماء، «خلق الله لقد من الله علیکم ما بین السّماء و الارض و جعل لکم الماء طهوراً» یعنى ما یتطهّر به. او را ما یتطهّر به قرار داده است من الحدث و الخبث. طهور یک معنایش این است. و یک معناى طهور به معناى طهارت است. اذا دخلت الوقت وجبت الصّلاة و الطّهور. وقتى که وقت نماز داخل شد واجب مىشود صلاة که فعل است، وجوب روى فعل مىرود. و الطّهور یعنى فعل. فعل همان فعل است. به معناى ماء نیست. به معناى تراب نیست. او قابل تکلیف نیست. «اذا دخلت الوقت وجبت الصّلاة و الطّهور»، طهور یعنى طهارت. طهارت واجب مىشود. طهور در این روایات که «لا تعاد الصّلاة الاّ من خمسة»[2] اولّش الطّهور است. الطّهور یعنى طهارت. لا تعاد الصّلاة الاّ من خمسة الطّهور. در این روایات طهور به معناى طهارت است. ما این طهورى که به معنا الطّهارت است، در روایات ائمه علیهم السّلام این را بر خود افعال تطبیق کردهاند نه این که بر شىء مسبب از این افعال. بر خود این افعالى که هست، بر خود این افعال منتقل کردهاند طهارت را، طهور را به معنا الطهارة بر افعال.
یکى از آن روایات این است. باب 21 از ابواب التیمم است[3].
«محمد بن الحسن» شیخ الطّائفه است «عن المفید عن احمد بن محمد عن ابیه. احمد بن محمد عن ابیه یعنى احمد بن محمد بن یحیى عن ابیه« یا آن یکى «محمد بن الحسن عن ابیه عن الصّفار و سعد عن احمد ابن محمد، احمد ابن محمد ابن عیسى است عن الحسین ابن سعید عن حمّاد عن حریز عن زراره». روایت من حیث السّند صحیحه است. هم این سندش صحیح است و هم سندهاى ديگرش؛ چون که جمیع روایات حسین ابن سعید را که یکى هم این است و جمیع روایات سعد ابن عبد الله را شیخ با سندهاى صحیح دیگرى نقل کرده است. کما این که در فهرست فرموده است. «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع إِنْ أَصَابَ الْمَاءَ وَ قَدْ دَخَلَ فِي الصَّلَاةِ» آن کسى که فاقد الماء بود. تیمم کرده بود و داخل صلاة شده بود، آب پیدا کرد و داخل نماز شده است. «قَالَ فَلْيَنْصَرِفْ فَلْيَتَوَضَّأْ» - نماز را به هم بزند و برود وضوء بگیرد و بیاید نماز را بخواند. «مَا لَمْ يَرْكَعْ» مادامى که به رکوع نرفته است. یعنى رکوع رکعت اولى را نکرده است. «فَإِنْ كَانَ قَدْ رَكَعَ فَلْيَمْضِ فِي صَلَاتِهِ» اگر رکوع را کرده است که داخل شده بود براى صلاة به تیممٍ آب پیدا کرد و ان کان قد رکع فلیمض فى صلاته. این داخل در صلاة شده بود به تیممى که به صلاة قبلى گرفته بود یا حتّى تیممى را که جدیداً گرفته است. این بحثش در باب تیمم است. ولکن اجمالش این است که در آن یکى متیقّن است مأیوس بود از آب پیدا کردن به همان تیمم اولى داخل صلاة شد، رکوع کرده بود آب پیدا شد. و ان کان قد رکع فلیمض فى صلاته. صلاتش ادامه پیدا کند. چرا؟ «فَإِنَّ التَّيَمُّمَ أَحَدُ الطَّهُورَيْنِ» طهور را منطبق بر خود تیمم مىکند. فان التّیمم احد الطّهورین. احد الطّهورین خود تیمم است. خوب دیگر بالاتر از این؟ روشنتر از این؟ کو معناى سببى؟ خود این طهور است یعنى طهارت.
باز یک روایت دیگرى خدمت شما بگویم. آن روایت دیگر هم همین است. در باب 14 از ابواب تیمم است. روایت 15 است[4] در باب 14.
«و باسناده عن الحسین بن سعید» جلالت این حسین ابن سعید روایات ما را به برکت ایشان کتب ما پر شده است از روایات. یعنى عمدهاش یکى از آن اشخاص این است. «و باسناده عن الحسین بن سعید عن حمّاد ابن عیسى عن حریز عن محمد ابن مسلم» صحیحه است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ أَجْنَبَ- فَتَيَمَّمَ بِالصَّعِيدِ وَ صَلَّى ثُمَّ وَجَدَ الْمَاءَ قَالَ لَا يُعِيدُ» اعاده کند. البتّه این در صورتى است که مأیوس بود از ظفر بالماء. این در بحث تیمم است. چرا لا یعید؟ - «إِنَّ رَبَّ الْمَاءِ رَبُّ الصَّعِيدِ فَقَدْ فَعَلَ أَحَدَ الطَّهُورَيْنِ». یعنى یکى از طهارت را اتیان کرده است. فقد فعل احد الطّهورین. فعل. یعنى آن همان تیمم است که تیمم کرده است. و مؤید این مطلب که خود اینها طهر هستند روایاتى که در خود وضوء و خود غسل و خود تیمم طهر است، این از موارد متعدده استفاده مىشود. در اغسال مستحبى مثل غسل جمعه که همین جور است مردم قصد طهارت کونه على طهارتٍ که نمىکنند. غسل جمعه را که اتیان مىکنند به جهت این که جمعه است غسل کنیم دیگر. غسل جمعه معنایش این است. یا مثلاً لیلة القدر است غسل کنیم. بدان جهت آن هم حدث شرط نیست. انسان روز جمعه بعد طلوع الفجر هم وضوء دارد باز غسل جمعه مستحب است. غسل جمعه اسم آن غسل است. غسل آن شستن است و کسى که او را هم اتیان مىکند، به این غسل اتیان نمىکند باز مطلوب شارع است، یوم جمعه اتیان مىکنم. این است دیگر. همه این جور اتیان مىکنند. آن جا دارد که در روایاتى که اغسال مجزى از وضوء هستند یا نه. شخصى مثلاً فرض کنید محدث به حدث اصغر بوده است غسل جمعه کرده است. در روایات از امام (ع) در بعضىها امام ابتداءاً مىفرماید در بعضىها سؤال شده است که این مجزى از وضوء هست یا نه. این براى نماز خواندن غسل جمعه نکرده بود. غسل را همین جور اتیان کرده بود. مىفرماید در آن روایت و اىّ وضوءٍ انقى من الغسل. کدام غسل است که آن طهارتش بیشتر است از غسل. یعنى وضوء نمىخواهد. غسل را شارع طهر اعتبار کرده است. غسلى که به نحو قربى اتیان مىشود. و خود وضوئى که هست خود وضوء را طهر اعتبار کرده است. مىگوید که کدام وضوء است که طهارتش بیشتر از این است. طهر خود وضوء و خود اغسال اعتبار شده است طهراً. تیمم هم همین جور است و هکذا آن کسى که تتبّع بکند غیر از اینها هم پیدا مىکند. در جنابت هم همین جور است. خود جنب که غسل مىکند غسلش خودش فى نفسه مستحب است. شخص جنب ولو قصد نکند که قصد کونه على طهرٍ را نکند. همین بگوید که جنب هستم و جنب را گفتند غسل مستحب است. غسل مىکنم. فعل خودش وقتى که موجود شد، آن خودش طهر است. طهر همین است. عرض مىکنم اطلاق طهر شده است. به وضوء و به اغسال که وضوء طهر است یعنى خود وضو. اىّ وضوءٍ انقى من الغسل. یعنى وضوء طهر است و او طهرش بیشتر از غسل نیست. طهارت بودن وضوء بیشتر نیست. خود وضوء را اعتبار کرده است طهر. نه این که طهر یک امر مسببى است که موجود مىشود. خوب وقتى که این جور شد انّ الله یحبّ المتطهّرین معنایش این مىشود که خداوند آن وضوء قربى را به آن کسى که محدث بالاصغر است و حدث دارد از او وضوء قربى را دوست دارد. خوب من هم وضوء مىگیرم. خود وضوء طهر است. خود وضوء قربى طهر است. من اتیان مىکنم وضوء را که وضوء مطلوب شارع است در اینها. طهر است در اینها. این قصد قربت محقق شد. مطلوب نفسى معنایش همین است. این طهر غایت نیست. این که معروف گفته بودند این غایت است و متولّد از وضوء مىشود او را قصد کنند غایت نیست. آن کونه على طهر عین وضوء است. قصد وضوء است. نه قصد غایت است. بناءًا على ما ذکرنا کسى قصد کند به مقتضاى این ادلّه قصد کند بر این که من وضوء مىگیرم تا موجود دیگرى موجود بشود به اسم طهر این غلط است. چرا؟ براى این که طهر موجود دیگرى نیست. خود وضوء است. یعنى قصد مىکنم اتیان به وضوء را و این خودش طهر است. بدان جهت على هذا الاساس آنى که در عروه فرموده است وضوء استحباب نفسى دارد، این درست است. صحیح است. کما لا یعبد مقتضى الادلّه هم همین جور است. ولکن آن که ذکر کرده است کونه على طهرٍ غایت است یا این که وضوء شرط است فى تحقق امرٍ که ظاهرش این است که امر خارجى. نه فقط عنوان طهر. یا این که وضوء شرط است در تحقق یعنى تحقق خارجى امرى در خارج محقق بشود او باید حذف بشود.
سؤال...؟ عرض مىکنم بر این که ما کلاممان در استعمال نیست. در اعتبار شارع است که به حسب الادلّه شارع چه چیز را طهر اعتبار کرده است. مىفرماید بر اینکه التّیمم احد الطّهارتین. شارع مىگوید این را.
سؤال...؟ او تییمم نیست. او زاییدهاى از تیمم است. خود تیمم را به تیممٍ داخل شده است و مىگوید مجزى است. لانّ التیمم احد الطّهورین. تیمم خودش احد الطّهورین است. و این معناى مسببى که هست این معناى مسببى روایتى نداریم که دلالت بکند یک معناى مسببى هست و مطلوب شارع او است. بگوییم که اقلاً او با این روایات معارضه مىکند. این مقتضاى ادلّه و ظاهر الادلّه است. این که بعضىها فرمودهاند مرحوم آقاى بروجردى هم فرموده است که خدا غریق رحمتش بفرماید فرموده است که این غایاتى که در عروه ذکر کرده است این غایات را، غایت یکى شرط صلاة است و شرط صلاة طواف است یا شرط کمال است یا رافع کراهت است یا شرط جواز الفعل است یا مثلاً غایتش کونه على الطهارة است فرموده است این غایاتى که هست این غایات طولى هستند. وضوء یک غایت بیشتر ندارد. وضوء از محدث. وضوئى که از محدث بالاصغر است، بیشتر از یک غایت ندارد. او کونه على الطهارة است. غایت اولى وضوء است. آنها غایت ثانوى هستند. چون که متوضئ طهارت دارد مىتواند نماز بخواند. چون که طهارت دارد مىتواند مس کتابت قرآن بکند. چون که طهارت دارد فرض بفرمایید مىتواند قرآن را قرائت کند که آن کمال را موجود کند. این غایتها طولى هستند. این در عرض هم نیستند با همدیگر. روى این اساس اعتبار کرده است متوضئ که محدث باشد اگر بخواهد وضوء بگیرد، باید غایت اولى را قصد کند. غایت اولى را قصد کند که عبارت است از کونه على الطهارة باید او را قصد کند. این فرمایش ایشان نمىشود ما قبول کنیم. مثل فرمایش اول که مسببى است که قبول نکردیم. اگر فرض کردیم در ما نحن فیه کونه على الطهارة معناى مسببى است فرضاً. خوب ایشان مىگوید مجازاً استعمال شده است. خیلى خوب. کونه على الطهارة یک وجود دیگر دارد. او معناى مسببى است و غایت است. مراد از غایت در ما ذکرنا گفتیم ما یترتّب على الوضوء نیست. ما یترتّبى است که مقصود بوده باشد. قصد کند. قصد هم گفتیم معنایش مىآید. قصد گفتیم مصحح قصد قربت است. قصد در ما نحن فیه را که اعتبار کردهاند چون که قصد قربت درست بشود در وضو. قصد قربت موجود بشود. این قصد قربت غایت به معنا ما یترتّب علیه مىشود که او را مکلّف قصد کند. یعنى قصد قربت مکلّف را درست کند. او به معناى داعى مىشود. آن غایتى مىشود که محرّک آن است. کسى که قبل از ظهر 5 ساعت، 6 ساعت با حدث نشسته است و وقتى که ظهر شد وضوء مىگیرد، محرّک این به اتیان این غسلتین و مستین کونه على الطهارة نیست. خوب قبلاً هم محدث بود دیگر. اگر مىخواست پاک بشود و حدثش رفع بشود طهارت موجود بشود وضوء مىگرفت. چرا نگرفت. نشسته بود صحبت مىکرد و چایى مىخورد و سیگار مىکشید. آن داعى نیست. وقتى که نماز شد آن صحّت نماز چون که صحّت نماز موقوف بر وضوء است او داعى مىشود بر اینکه غسلتین و مستین را عطیان بکند. وقتى که داعى شد قربى مىشود این عطیان. این قصد مستین قربى مىشود و طهارت هم موجود مىشود. این لازم نیست بر اینکه طهارت را قصد کند. یا محرّکش طهارت باشد. چون که در ما نحن فیه غایت به معنای داعى است و معلوم شد به جهت این است که قصد قربت در غسلتین درست بشود تا معناى تولیدى موجود بشود این به جهت این است اینها غایت هستند. محرّک اینها هستند. یک وقت این است که این مىخواهد فعل حرام موجود نکند. مس کتابت قرآن مىخواهد بکند. قرآن را مىخواهد صحّافى بکند. مىخواهد فعل حرام نکند وضوء مىگیرد. این خودش براى غسلتین قربت درست مىکند. طهارت موجود مىشود. بدان جهت اگر کسى ملتزم شد غایت مقصوده در ما نحن فیه بمعنا غایت داعیه است. اینها همهاش غایت داعیه مىشود. و اگر فرار از حرمت خودش قربت الى الله است. مىخواهد حرام منجز خداوند را موجود نکند.
سؤال...؟ امر چه وقت گفتم؟ قربى، نزدیکى به خدا شیخنا. همّت هضم باشد. عرض مىکنم بر اینکه این شخصى که هست مىخواهد از حرام خداوند بپرهیزد این فعل را اتیان مىکند. این قصد قربى درست مىشود. کسى بگوید که ترتّب طهارت بر وضوء به قصد قربت تنها نمىشود. باید او را هم قصد کند. قصد کند بر اینکه با این وضوء گرفتن من متطهّر بشوم. این را اگر کسی بگوید از مسببى خارج مىشود. کلام ما در مسببى است. هیچ دلیلى هم نداریم بر قصدیت الاّ این که خود عنوان وضوء امر قصدى است و قصد قربت با قصد مىخواهد. بدون قصد نمىشود.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص185.
[2] وَ [محمد بن علی ابن الحسين] بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ:لَا تُعَادُ الصَّلَاةُ إِلَّا مِنْ خَمْسَةٍ- الطَّهُورِ وَ الْوَقْتِ وَ الْقِبْلَةِ وَ الرُّكُوعِ وَ السُّجُودِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص371.
[3] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنِ الْمُفِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الصَّفَّارِ وَ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ فِي حَدِيثٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع إِنْ أَصَابَ الْمَاءَ وَ قَدْ دَخَلَ فِي الصَّلَاةِ- قَالَ فَلْيَنْصَرِفْ فَلْيَتَوَضَّأْ مَا لَمْ يَرْكَعْ- فَإِنْ كَانَ قَدْ رَكَعَ فَلْيَمْضِ فِي صَلَاتِهِ- فَإِنَّ التَّيَمُّمَ أَحَدُ الطَّهُورَيْنِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص381.
[4] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ أَجْنَبَ- فَتَيَمَّمَ بِالصَّعِيدِ وَ صَلَّى ثُمَّ وَجَدَ الْمَاءَ قَالَ لَا يُعِيدُ- إِنَّ رَبَّ الْمَاءِ رَبُّ الصَّعِيدِ فَقَدْ فَعَلَ أَحَدَ الطَّهُورَيْنِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص370.