« فصل في غايات الوضوءات الواجبة وغير الواجبة ، فإنَّ الوضوء إمّا شرط في صحة فعل كالصلاة والطواف ، وإمّا شرط في كماله كقراءة القرآن ، وإمّا شرط في جوازه كمسِّ كتابة القرآن ، أو رافع لكراهته كالأكل ، أو شرط في تحقق أمرٍ كالوضوء للكون على الطهارة ، أو ليس له غاية كالوضوء الواجب بالنذر ، والوضوء المستحب نفساً إن قلنا به كما لا يبعد . أمّا الغايات للوضوء الواجب للصلاة الواجبة أداءً وقضاءً عن النفس أو عن الغير ، ولاجزائها المنسية ، بل وسجدتي السهو علي الأحوط ، ويجب ايضاً للطواف الواجب ، وهو ما کان جزء للحج أو العمرة وإن کانا مندوبين فالطواف المستحب ما لم يکن جزءاً من أحدهما لا يجب الوصوء له . نعم ، هو شرط في صحَّة صلاته ، ويجب أيضاً لمسِّ کتابة القران إن وجب بالنذر أو لوقوعه في موضع يجب إخراجه منه أو لتطهيره إذا صار متنجساً وتوقف الاخراج أو التطهير علي مسِّ کتابته ولم يکن التأخير بمقدار الوصوء موجباً لهتک حرمته ، والّا وجبت المبادرة من دون الوضوء ، ويلحق به أسماء الله وصفاته الخاصة دون أسماء الأنبياء والأئمة عليهم السلام وإن کان أحوط ، ووجوب الوضوء في المذکورات ما عدا النذر وأخويه إنَّما هو علي تقدير کونه محدثاً ، وإلّا فلا يجب ، وأمّا في النذر وأخويه فتابع للنذر فإن نذر کونه علي الطهارة لا يجب إلّا إذا کان محدثاً وإن نذر الوضوء التجديدي وجب وإن کان علي وضوء »[1].
حاصل الکلام الى هذا المقام این شد، به حسب مستفاد از روایات خود وضوء که غسلتین و مسحتین است خود وضوء بنفسه طهارت است. غایة الامر در کون الوضوء طهارةً معتبر است مکلف قصد تقرب داشته باشد به وضوء. مراد از قصد تقرب این است که وضوء به حساب خدا اتیان بشود و اینکه باید فعل را به داعویت امر اتیان بکند این قصد تقرب بخصوص این معنا معتبر نیست. در عبادات آنى که ثابت است باید لله عمل اتیان بشود، به حساب خدا عمل اتیان بشود «و اتموا الحج والعمرة لله»[2]. عمل باید براى رضایت خدا و منتسب به خدا بشود. روى این اساس اگر کسى مىخواهد قرآن بخواند احتمال مىدهد که موقع قرائت قرآن که از روى قرآن مىخواند دستش به خطوط قرآن بخورد که وضوء ندارد. روى این حساب وضوء مىگیرد. به جهت اینکه اگر دستش به قرآن خورد متطهر بوده باشد. دستى بوده باشد که صاحبش متطهر است. این قصد قربت است خودش. خود این معنا قصد قربت است که انسان وضوء را مىگیرد به حساب خداست که قرائت قرآن که مىکند دستش خورد به خطوط متطهر بوده باشد یعنی مرتکب حرام نشود و مبغوض الهى را مرتکب نشود. خود این معنا قصد تقرب است. عمل را به حساب خدا اتیان کردن است. وضوء خودش طهور است اگر به حساب خدا اتیان شد، این هم به حساب خدا است.
بدان جهت در اینکه کسى اشکال کند بر اینکه مس کتابت نمىتواند غایت وضوء بشود، نه هم مىتواند مس کتابت غایت بشود، حتى احتمال المسح هم که احتمال مىدهد عند القرائه مس کند آن هم داعى مىشود و غایت مىشود براى وضوء گرفتن. وقتى که غسل الوجه و الیدین و مسح الرأس و الرجلین به این داعى شد این مىشود طهور. خوب این وضوء مىشود طهور. بلکه اگر کسى گفت طهارت امر مسبب از وضوء است. اگر غسلتین و مسحتین به قصد الغایة اتیان شد، یعنى به نحو تقربى اتیان شد آن وقت طهارت حاصل مىشود از آن وضو، مسبب مىشود. خوب باز الکلام، الکلام. این شخص وضوء گرفته است به جهت اینکه اگر دستش به کتاب مجید خورد موقع خواندن، مس حرام نبوده باشد. چون که مس به غیر وضوء حرام است. این خودش قصد تقرب در غسل است. طهارت موجود مىشود. و من هنا در غایت قرار دادن مس کتابت قرآن بر وضوء هیچ اشکالى نیست. خود وضوء طهور باشد به این قصد الغا به آن طهارت حاصل میشود چونکه قصد قربت است. اگر امر مسببى باشد طهارت و انسان با این قصد قرآن آن امر مسببى حاصل مىشود عمل را به جهت حساب خدا اتیان کرده است. به جهت اینکه مبتلا به حرام واقعى نشود. یک چیزى هم بگویم، این قصد غایت موقوف نیست بر اینکه ما مس کتابت قرآن را به وضوء حرام بدانیم، که گفتیم مس، غایت است این نه به جهت این است که مس کتابت قرآن را بدون وضوء حرام دانستیم غایت مىشود. نه این نیست. حتى مثل مقدس اردبیلی[3] که ملتزم هستند که نه این حرمتش ثابت نیست. کراهت دارد این مس بلا وضوء باز هم آن قصد قربت است. چونکه انسان وضوء بگیرد که موقع خواندن قرآن مبتلا به مکروه نشود، آنی که مکروه عند الله است مس کتابت قرآن مبتلا به آن فعل نشود که در او حزازتى هست، و در ترک او رضایتى هست براى خداوند سبحان این عمل را اتیان مىکند به جهت اینکه مبتلا به مکروه نشود این خودش قصد تقرب است. و من هنا این چیزى که هست. مس کتابت غایت مىتواند بشود این را مقدم کردیم بر مسئله اینکه مس کتابت بلا وضوء حرام است یا نه؟ آن بحثش را انشاء الله امروز شروع مىکنیم. غایت قرار دادن مس کتابت براى وضوء مبتنى بر این نیست که مس حرام باشد، مکروه هم بوده باشد همین است. چونکه ملاک قصد قربت باید حاصل بشود. فرار از مکروهات خداوندى به وضوء گرفتن که به مکروه خداوندى مبتلا نشود، به مکروه شرعى، این عمل به حساب خدا است. بدان جهت این وضوء طهور مىشود با این مىتواند نماز بخواند اگر منتقض نشد و وقت نماز رسید و سایر اعمالى که مشروط به طهارت است مىتواند اتیان بکند.
و مطلبى هم که دیروز گفتیم که عمده غرضمان او است که متوجه باشید جایی که اگر ما ملتزم شدیم مس حرام است، بلا وضوء اگر ملتزم به این معنا شدیم در یک جایى که مس کتابت بر مکلف واجب مىشود به عنوان وفاء بالنذر یا به عنوان تطهیر المصحف یا رفع هتک عن المصحف، مثل مصحف شریف مثلاً در توالت افتاده است، در چاه توالت. آنجاهایى که مس واجب مىشود به عنوان مسّ، کتابت که از واجب نیست به عنوان مس کتابت. باید عنوانى داشته باشد. عنوان تعظیم و توقیر است. مثل بوسیدن قرآن یا عنوان به عنوان وفا به نذر، که نذر کرده است این تعظیم را. یا اینکه نه نذر نکرده است ولکن رفع الهتک یا تطهیر قرآن به مس مىشود. چون که آلوده به نجاست است اوراقش و خطوطش تطهیرش به ازاله عین مىشود. وقتى که مس واجب شد بناءً على حرمت مس الکتاب بلا وضوء آن مسّى واجب مىشود که در آن مس مکلف وضوء داشته باشد. مقتضاى امتناع، اجتماع امر و نهى است، کما اینکه دیروز گفتیم. همانطوری که مقتضاى امتناع اجتماع امر و نهى صلاة که مأمور به است، مقید مىشود به غیر مکان غصبى، مقید مىشود به غیر موارد غصب که مکان مباح بوده باشد این تقید در لسان ادله نیست که لا صلاة الاّ فى مکان مباح. شما از اول روایات تا آخر روایات بگردید. یک همین جور روایتى نیست. این اشتراط از ناحیه امتناع، اجتماع امر و نهى است. چونکه نمىشود فعل واحدى که حرام است. مصداق بر واجب بشود و شارع ترخیص در تطبیق واجب به او بدهد، ممکن نیست. عقل مقید مىکند که صلاتى که واجب است در غیر این موردى است که متحد با غصب بوده باشد. از این انتزاع مىشود که اباحه مکان شرط است. و در باب اجتماع امر و نهى هم معین شده است اجتماع امر و نهى ربطی به عبادت ندارد که مثل صلاة و غسل باشد. متعلق تکلیف وجوبى با متعلق النهى اگر در وجودى ترکیب اتحادى داشته باشند آن وجود باید از تحت خطاب امر خارج شده باشد. و خطاب امر مقید بشود به غیر او، ولو آن واجب توصلى بوده باشد کما فى ما نحن فیه. تطهیر مصحف و ازاله هتک از او، رفع هتک از او واجب توصلى است، قصد قربت نمىخواهد. ولکن چونکه مس بلا طهارت حرام است. آن تطهیرى را واجب مىکند که صاحبش طهارت داشته باشد. آن تطهیر واجب مىشود. وقتى که آن تطهیر واجب شد در ما نحن فیهى که هست تطهیرى که متقید به وضوء مصاحبش است. یعنى آن کسى که تطهیر مىکند وقتى که او واجب شد آن وضوء گرفتن براى آن کسى که مباشر تطهیر است بر او واجب مىشود به وجوب غیرى، بناءً على وجوب المقدمه. همانى که مىگوییم تطهیر مکان مباح واجب است عند الصلاة، چونکه مقدمه است، گفتیم مقدمه وجوب غیرى دارد و واجب است این هم همین جور است.
سؤال...؟ شارع وجوب را روى چه برده است؟ امتناع اجتماع امر و نهى محال است. او از باب التکلیف بالمحال نیست. از قبیل التکلیف المحال است. شىء واحد نمىتواند هم متعلق حرمت بوده باشد هم مصداق واجب، که شارع ترخیص در تطبیق بدهد که این هم مىتوانى تطبیق کنى واجب را به این. بدان جهت در ما نحن فیه شارع لحاظ مىکند آن غسلى را که صاحبش وضوء دارد، طهارت دارد. آن غسل را واجب مىکند. غسل شرط وجوب نیست که اگر وضوء نگرفتى واجب نیست. نه، باید وضوء بگیرد، شرط واجب است. قید واجب است، چه جورى که در باب صلاة باید هم واجب را اتیان بکنى صلاة را هم قیدش را که وضوء است، اینجا هم همین جور است. هم باید تطهیر را موجود کنى هم مقدمهاش را. قیدش را که وضوء است اینجا هم همین جور است، هم باید تطهیر را موجود کنى، هم مقدمهاش که قیدش را که طهارت خود است از حدث او را موجود بکنید. على هذا الاساس وقتى این نحو شد، پس در ما نحن فیه وجوب غیرى اگر گفتیم مقدمه واجب، واجب است و ملازمه است ما بین ایجاب ذى المقدمه مولویا و وجوب المقدمة غیریا مولویا وجوب شرعى، (ما که نمىگوییم) اگر کسى ملتزم شد این ملازمه را، این توضأ بر کسى که بر او واجب شده است رفع هتک از قرآن تطهیر قرآن یا نذر کرده است بر مس قرآن تعظیما تطهّر بر او وجوب غیرى پیدا مىکند. این حاصل حرف ما بود. پس الان برسیم به این معنا که آیا مس کتابت قرآن بلا طهارة براى کسى که محدث به حدث الاصغر است این حرام است یا نیست. نسبت دادهاند به مشهور اصحابنا قدیما و حدیثا که اینها مىگویند مس کتابة القرآن جایز نیست الاّ بالوضوء کسى که محدث بالاصغر است. براى این شخص جایز نیست. ولکن در مقابل این جماعتى هست، مثل شیخ الطایفه در مبسوطش[4]. ابن ادریس[5] و مثل مقدس اردبیلى[6] و غیر اینها یک جماعتى ملتزم شدهاند که نه این عمل حرمتش معلوم نیست، بلکه کراهت دارد این عمل. این حرمتش معلوم نیست.
آنهایى که ملتزم شدهاند به کراهت، آنها در ادله حرمت مناقشه کردهاند، که اینها دلالتى بر حرمت ندارد. آن ادلهاى که بر حرمت اقامه کردهاند چونکه شهرت در ما نحن فیه سندش معلوم است. این روایات است که خدمت شما مىخوانیم. اگر این روایات دلالتشان تمام شد و سند در بعضىها تمام است، دلالتش هم تمام شد ما هم لاحق به مشهور مىشویم. خوب آنها مشهور به چه چیز استدلال کردهاند؟ استدلال کردهاند یکى به آیه مبارکه که خداوند متعال مىفرماید «لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ »[7] مس نمىکند این کتاب مکنون را، مس نمى اینجور فرمودهاند، فرمودهاند بر اینکه لا یمس، چونکه ترخیص بر خلاف وارد نشده است، این مقتضایش حرمت است. مس نمىکند، ترخیص که وارد نشده است در یک جایى که لا بأس به مس کتاب القرآن بلا وضوء ترخیصى وارد نشده است. مقتضاى این نهى به ضمیمه عدم ورود ترخیص فی الترک لا متصلة ولا منفصلة، مقتضایش تحریم است. این را گفتهاند. خوب این را مىدانید که این استدلال درست نیست. چرا؟ چونکه لا یمسه الاّ المطهرون، جمله خبریه است. نهى که نیست. جمله خبریه است. جمله خبریه در مقام انشاء استعمال شده است. این جمله خبریه یعنى در مقام انشاء آورده شده است. انشاء حکم و جعل حکم، این قرینه مىخواهد. قرینه نباشد که نمىتوانیم ما حمل کنیم جمله خبریه را در جایى که اخبار است بر انشاء عرض مىکنم لا یمس الاّ المطهرون جمله خبریه است باید قرینه باشد که در مقام انشاء است تا مثل ایشان یا غیر ایشان بگوید که آکد در وجوب است. باید در مقام انشاء بودن ثابت بشود. والاّ ظاهر جمله خبریه اخبار است. در جایى که اخبار ممکن است. یک جا که اخبار ممکن نیست آن خودش قرینه مقامیه است. مثل اینکه از امام علیه السلام سؤال مىکند که کسى علم انّ ثوبه اصابه خمر و نسی وصلى. امام علیه السلام مىفرماید یعید. یعید جمله خبریه است، یعنی اعاده خواهد کرد. این معلوم است که در مقام انشاء است، چونکه او از حکم مىپرسد.
آنجایى فقیه مىتواند جمله خبریه را در آیه مبارکه بگوید، چونکه آیه مبارکه فقط ظاهرش بیان احکام نیست. در قرآن مجید همه چیز هست. لا رطبٍ و لا یابسٍ الاّ فی کتاب مبین، همه چیز هست. اگر جمله خبریه در روایات ذکر شد که صلاحیت حکم دارد. ظاهرش این است که حکم بیان مىکند. چونکه وظیفه ما قرینه مقام است. و اما در مثل آیه مبارکه در مثل قرآن مجید که در او از کل شىء هست، این آیه که اخبار است در مقام انشاء است، قرینه مىخواهد. ظهور اولى، جمله خبریه در خبر است. این اخبار از امر عینى است. خارجى است این. لا یمسه الاّ المطهَّرون عرض مىکنم بر اینکه در ما نحن فیه این اخبار است از امر خارجى و از امر عینى. چیزى که در خارج موجود است و از امر خارجى خبر مىدهد. آن امر هم تکوینى است. اینکه مىگویم یک کسى، یک مطلبى را مىگوید خیلى زحمت مىکشد بعد آن رفیقش یک حرف چرتى مىگوید. مىگوید تو اصلا مطلب من را مس نکردى. این مس یعنى به آن مطلب من نرسیدی. چونکه مس یعنى نزدیک نشدی که بچسبى به او. یعنى به حسب فهم. کنایه از این است. اینکه مىگوید خداوند متعال لا یمسّه الاّ المطهرون یعنى این کتاب با این عظمت که آن عظمت را بعد اشاره مىکنم در خود آیه است، این را مسّ نمىکند محتوایش را. مگر آن کسى که مطهَّر بوده باشد. این معنایش منحصر مىشود یعنى به معصومین سلام الله علیهم.
سؤال...؟ عرض مىکنم این را از من فعلا قبول کنید. مىگویم بر اینکه این حرف را از من قبول کنید که این مسِ به حسب محتوا است. این را الان از اصول مسلم قبول بکنید. آن محتواى قرآن، کتاب مجید که هست، من اوله الى آخر محتوایش به اینها نمىرسد، مگر آنهایى که مطهر هستند. این منحصر مىشود مثل آن آیه دیگر. مثل روایات کثیرهاى که قرآن را نمىداند الاّ ما. علم قرآن پیش ما است. الذین اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا. آنها هستند. این اخبار است. این اخبار از آن معنا است. از امر خارجى است. جمله خبریه هم ظاهرش اخبار است و مطهَّر هم معنایش این است. چونکه آن کسى که وضوء گرفته است به او مطهَّر نمىگویند، متطهَّر مىگویند. ولکن مطهَّر اطلاق شده است به آنهایى که «فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»[8] در آیه تیمم هم در ذیلش هست. بعد از اینکه مىفرماید: «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ مَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ» خوب لیطهرکم یعنى خدا تطهیر بکند، شما مىشوید مطهَّر. متیمم مىشود مطهَّر، متوضئ مىشود مطهَّر. مغتسل مىشود مطهَّر. این آیه شریفه راجع به همان تیمم است. «مَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ». چرا؟ براى اینکه تیمم که خاک مالى است. این ذلت است. پیش اکثر اقوام اینجور است. این ذلت است. آن عربى که در آن زمان اینجور بود صاحب کبریا و تکبر بود. بگویند خودت را مثل حیوانات به خاک بمال، خداوند اشارهاى به آن نکته مىکند که نه اینجور خیال نکنى که ما مىخواهیم شما مثل حیوان باشید که امر حرجى است بر شما. این طهارت شما است. شما را پاک مىکند. خداوند اراده کرده است شما را پاک بکند. آن جعل حکم است. یعنى به جعل حکم داعىاش از جعل تطهیر شما است که شما را پاک کند. نه اینکه خود تیمم، این جعل حکم به جهت تطهیر است، به جهت اینکه شما پاک بشوید و کیف ما کان این در آیه مبارکه این معنا جمله خبریه است و ظاهرش هم همین است و بدان جهت این ربطى به اینکه شخصى وضوء ندارد به خط قرآن دست مىزند که مسّ خارجى است، عضوى است، ربطى به او ندارد. این معنا، معناى ظاهر آیه مبارکه است فى نفسها. چرا ظاهر آیه مبارکه است؟ براى اینکه خداوند متعال در اول آیه اوصاف قرآن را ذکر کرده است. « إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ»[9] این اوصاف خارجیه است. «لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ»[10] فى کتاب مکنون. مکنون را همه نمىتوانند درک بکنند. مکنون، به حسب محتوا است، بدان جهت لا یمسه الاّ المطهرون معنایش این است که آن مکنون را، او را یعنى محتواى قرآن مجید است، یعنی تمام المحتوا آنها را فقط مطهرون مىداند. ما فقط یک ظواهر مىدانیم که معناى ظاهر است دیگر از آن دیگرىها خبر نداریم و آن ظاهر هم مراد جدى است یا نه؟ او را نمىدانیم. باید فحص از روایات بکنیم. ببینیم ائمه تعیین کردهاند، مخصصى، مقیدى، قرینهاى، «وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ»[11] تُرْحَمُونَ خوب از کجا گفتهایم که این حکم استحبابى است، به برکت بیان ائمه که دیگر انصات مستحب است، الاّ در یک زمان. در نماز جماعت آن وقتى که امام بخواند قرائت را در صلوات جهریه، آنجا انصات واجب است. اینها را به بیان ائمه فهمیدهایم. ما چه مىدانستیم اینها را و چه جور هم مىشود بدانیم.
بدان جهت در ما نحن فیه این خبر از وصف قرآن است. شأن قرآن است و اوصاف قرآن است. این ربطى به لا یمسه المطهرون که نهى باشد در مقام نهى بوده باشد که بدون وضوء نمىشود مس کرد این را ظهور ندارد. بعضىها گفتهاند ولو ظاهر جمله خبریه اخبار است و به آیه مناسبت دارد که اخبار از امر واقعى باشد، ولکن بما اینکه امام علیه السلام در روایت تمسک جسته است به عدم جواز مس الکتاب بلا وضوء به این آیه شریفه استشهاد کرده است او قرینه مىشود بر اینکه مراد از لا یمسه الاّ المطهرون این معنایى که گفتیم نیست. معنا همان در مقام انشاء است.
روایتى هست در باب دوازده، از ابواب وضوء در آن روایت، روایت سومى[12] اینجور است:
«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ» که سند شیخ به على ابن حسن بن فضال آنجورى که در فهرست در مشیخه گفته است در او على ابن زبیر است. و على ابن زبیر توثیقى ندارد. یک کس دیگر هم هست ابن ابی جیّد، او را مىشود چیز کرد، یا یک کس دیگر. غیر از على ابن زبیر کیست. یک کس دیگر هم هست او عیبى ندارد. عمده على ابن زبیر است که توثیق ندارد. بدان جهت روایات شیخ را از کتاب على ابن حسن بن فضال که روایات عمدهاى است رمى به ضعف کردهاند که این روایات درست نیست، چونکه سند شیخ به آن کتاب درست نیست. به آن جلدى که در فهرست و در مشیخه گفته است. ولکن عرض مىکنم بر اینکه این اشکال نمىشود. چونکه شیخ قدس الله نفسه الشریف روایاتى را که از على ابن حسن بن فضال نقل مىکند بواسطه مفید است. یعنى ولو بعضى. بعضى سندها. و نجاشى قدس الله سره به کتب على بن حسن ابن فضال، سندى نقل کرده است که آن سند صحیح است. یعنى معتبر است آن سند و مفید است. باز از مفید نقل مىکند، این نجاشى و شیخ هر دو شاگرد مفید بودهاند. مفید این روایات را که مىخواند هر دو حاضر بودند. اگر سندى را به نجاشى گفته است که گفته است، نجاشى خودش مىگوید آن سندى براى شیخ الطایفه هم هست. روى این اساس چونکه سند یکى است براى این دو شخص، روایاتى که شیخ از على ابن حسن بن فضال دارد روایات کثیرهاى است که در بعضى ابواب هم دلیل منحصر به روایات آنها است. بدان جهت به روایت این على ابن حسن بن فضال است حکم. بدان جهت اشکالى ندارد، سند معتبر است.
«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ» نقل مىکند که گفتهاند لیس بشىء. روایت را از کار انداختهاند. یکى هم «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الصَّبَّاحِ جَمِيعاً» این جعفر ابن محمد ابن ابی الصباح را ما نفهمیدهایم کیست. بدان جهت این هم مجهول الحال است. «عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ» اینها نقل مىکنند از ابراهیم بن عبد الحمید. ابراهیم بن عبد الحمید از اجلا است نقل مىکند «عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع» یا امام رضا سلام الله علیه، الان در ذهنم نیست. این ابا الحسن مطلق که موسى ابن جعفر است. «قَالَ: الْمُصْحَفُ لَا تَمَسَّهُ عَلَى غَيْرِ طُهْرٍ» این نهى است. جمله نهى است. مصحف را مس نکن على غیر طهر. آن وقتى که طهارت نداشته باشید. یعنى جنب هم در حال جنابت نمىتواند مس کند. ولا جنبا و لا تمس خیطه و لا تُعَلِّقْه، او را هم گردنت نیانداز. این که همین جور است. بعضى اشخاص قرآن کوچک را، مخصوصا زنها به گردنشان مىاندازند. ان الله تعالى یقول لا یمسه الا المطهرون. این استشهاد است. به نهى استشهاد به این آیه مىکند. مس نمىکند او را. اینکه به گردن آویختن که اشکالى ندارد. انسان جنب هم باشد، محدث هم باشد به گردن بیاویزد به نحوى که با بشره مس نکند، عیبى ندارد. اشکالى ندارد. بدان جهت این حکم، مثلا حکمى مىشود که شخص محدث باشد یا جنب باشد، قرآن با خودش نداشته باشد، یعنى به گردنش نیانداخته باشد افرض این حکم کراهت دارد، این را نمىشود ملتزم شد که محرم است. سیره متشرعه بر این است، خصوصا در زنها. که برمىدارند قرآن را در حال حدث هم با خودشان برمىدارند. منتهى دست نمىزنند. یعنى به بشره مس نمىکنند. آن حمل بر کراهت بشود. دیگر فرمایش آقاى حکیم درست نیست که این خراب مىکند ظهور روایت را آن فقره اول که المصحف لا تمس على غیر طهر، ظهور او مىماند. ترخیص در ترک در اخیرى ثابت شده است. قرینه سیاق در جایى که جُمل مختلف و احکام مختلف بوده باشد، ظهور را به هم نمىزند. آنجایى که دلیل داریم مثل استحباب ملتزم مىشویم، در بقیه ملتزم مىشویم، حکم همین جور است. و این استشهاد به آیه شاید آن آیه مراد همان بوده باشد کما اینکه احتمال هم دادهاند که مراد همان معنا است که اول عرض کردیم. این از قبیل ذکر بواطن قرآن است این حکم. این حکم لا تمس الا على طهر، این استفاده از بواطن قرآن است. والاّ معناى ظاهرى آن کلام این است تحفظ به او مىشود. آن بواطن هم که در جاى خودش تفسیر شده است، یک قسمش آن چیزهایى است که با آن معنا مناسبت دارد که خداوند متعال اراده کرده بود آنها را در تنزیل آیات که آنها در پیش ائمه سلام الله علیهم هست. استشهاد آیات بوده باشد، این عیبى ندارد. ولکن هر کدام بوده باشد این روایت من حیث السند ضعیف است. اگر من حیث السند ضعیف نبود، آیه و حکم تمام مىشد. چونکه نهى ظهورش در منع است، تمام مىشود.
یک روایت دیگرى هم در باب هست، روایت دومى مرسله حریز[13] است و وَ عَنْهُ باز محمد ابن الحسن، شیخ الطایفه نقل مىکند از حسین ابن سعید عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَمَّنْ أَخْبَرَهُ این هم مرسل است، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِع قَالَ: كَانَ إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عِنْدَهُاسماعیل ابن ابی عبد الله یعنى پسر امام صادق سلام الله علیه، پیش امام علیه السلام بود. آن من اخبر، این را به حریز گفت: «فَقَالَ يَا بُنَيَّ اقْرَأِ الْمُصْحَفَ»، امام صادق فرمود پسرم قرآن بخوان. «فَقَالَ إِنِّي لَسْتُ عَلَى وُضُوءٍ» من که وضوء ندارم الان. لست على وضوء. وضوء استمرار دارد. این روایات همهاش روایات نواقض است. این روایات شاهد بر این است که در خود وضوء اعتبار استمرار شده است. نه اینکه یک مصحف مسش وضوء لازم دارد استمرار در طهارت است ولکن وضوء آناما موجود مىشود و تمام مىشود. اینجور نیست. لا ینقض الوضوء الاّ الحدث. انى لست على وضوء. من وضوء ندارم. «فَقَالَ لَا تَمَسَّ الْكِتَابَةَ» قرآن را بخوان دستت را به کتابت قرآن نزن «وَ مَسَّ الْوَرَقَ فَاقْرَأْهُ» این در ما نحن فیه این روایت دلالتش اینکه مس نکن، این دلالتش من حیث السند هم تمام نبود. مرسله بود. صحیحه هم بود این روایت دلاتش تمام نبود. اینها نکات روایات است. اگر سند هم صحیحه بود، عن حریز، عن زراره بود، اینجور گفته بود باز دلیل نمىشد. چرا؟ براى اینکه پسر امام صادق سلام الله علیه حکم را مىدانست. حکم را مىدانست بر اینکه انسان باید وضوء داشته باشد موقعى که قرآن را مىخواند. چرا باید وضوء داشته باشد؟ این از جواب معلوم مىشود، مىدانست که باید وضوء داشته باشد. چونکه قرآن را مس کردن جایز نیست یا مکروه است. این حکم پیش پسر امام صادق سلام الله علیه ظاهر روایت این است که معلوم بود. این حکم تحریما او کراهتا. اعتذارش هم على کل تقدیر صحیح است، لست على وضوء. وضوء ندارد. چونکه مس کتابت قرآن یا خواندن قرآن مکروه است هر دو تا یا خواندش جایز نیست. خواندش عیبى ندارد، چونکه وضوء ندارم نمىخوانم. خوب امام علیه السلام فرمود راه چارهاى دارد، تو بخوان دست نزن. این چارهاى دارد، فرار از مکروه که مس کردن خط است. یا فرار کردن از حرام. اما این حرام است یا حلال، این ظاهرش این است که او مىدانست حکم را. این فقط مىدانست که قرآن را نباید خواند در حال حدث. اما مسّش را نمىدانست این خلاف ظاهر است. بدان جهت ظاهر این است که پسر امام صادق علیه السلام حکم را مىدانست روى این حساب اعتذار آورد از خواندن. امام علیه السلام معارضه کرد که خوب بخوان، دست نزن و مس الورق. بدان جهت این روایت صحیحه هم بود، استدلال به او مشکل بود.
سؤال...؟ نه ضمن این نیست.
روایت اولى[14] در این باب که عمده همان روایت است مىخوانم:
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ» حسین ابن مختار لا بأس به. شهید قدس الله نفسه الشریف در ارشادش توثیق کرده است و مدحش وارد شده است. حسین ابن مختار هم نقل مىکند « عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّنْ قَرَأَ فِي الْمُصْحَفِ» از کسى که قرآن مىخواند در خود مصحف نه از بَر. « وَ هُوَ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ » خودش هم وضوء ندارد. قال لا بأس، قرآن مىخواند از روى کتاب و نه از بَر. در حالی که وضو ندارد « قَالَ لَا بَأْسَ وَ لَا يَمَسَّ الْكِتَابَ»در مقام انشاء است. مس نکند کتاب را. این ظهور جمله خبریه در مقام انشاء، ترخیص در خلاف وارد نشده است، حکم حرمت است، بلا شبهة یعنى جای تأمل نیست. و هکذا شیخ در مبسوط روایت حرمت تمام است.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص185.
[2] سوره بقره(2)، آيه 196.
[3] احمد بن محمد مقدس اردبيلی، مجمع الفائدة و البرهان، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1403ق)، ج1، ص71.
[4] علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص303
[5] علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص304
[6] احمد بن محمد مقدس اردبيلی، مجمع الفائدة و البرهان، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1403ق)، ج1، ص71.
[7] سوره واقعه(56، آيه 79.
[8] سوره مائده(5)، آيه6
[9] سوره واقعه(56)، آيه77و78.
[10] سوره واقعه(56)، آيه79.
[11] سوره اعراف(7)، آيه204.
[12] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الصَّبَّاحِ جَمِيعاً عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: الْمُصْحَفُ لَا تَمَسَّهُ عَلَى غَيْرِ طُهْرٍ- وَ لَا جُنُباً وَ لَا تَمَسَّ خَيْطَهُ - وَ لَا تُعَلِّقْهُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص384.
[13] وَ عَنْهُ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَمَّنْ أَخْبَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِع قَالَ: كَانَ إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عِنْدَهُ- فَقَالَ يَا بُنَيَّ اقْرَأِ الْمُصْحَفَ- فَقَالَ إِنِّي لَسْتُ عَلَى وُضُوءٍ- فَقَالَ لَا تَمَسَّ الْكِتَابَةَ وَ مَسَّ الْوَرَقَ فَاقْرَأْهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص384.
[14] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّنْ قَرَأَ فِي الْمُصْحَفِ- وَ هُوَ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ- قَالَ لَا بَأْسَ وَ لَا يَمَسَّ الْكِتَابَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص383.