درس پانصد و شانزدهم

غايات وضوء

مسألة 3: « لا فرق في حرمة مسِّ كتابة القرآن على المحدث بين أن يكون باليد أو بسائر أجزاء البدن‌ولو بالباطن كمسِّها باللسان أو بالأسنان ، والأحوط ترك المسِّ بالشعر أيضاً ، وإن كان لا يبعد عدم حرمته »[1].

عدم تفاوت در حرمت مس کتابة القرآن بين يد و سائر اجزاء بدن

صاحب عروه فرمود فرقى نمى‏کند در حرمت مسّ کتابة القرآن بلا وضوء از کسى که محدث به حدث اصغر است، فرقى نمى‏کند مسّ به باطن الید بوده باشد یا به ظاهر الید بوده باشد، یا به غیر الید بوده باشد. حتى به اجزاء باطنیه. در آخرش مى‏فرماید بر اینکه نعم لا یبعد بر اینکه مس بالشعر اشکالى نداشته باشد؛ که انسان در حال حدث اصغر مس مى‏کند کتابت قرآن را. مس مى‏کند به شعرش. این اشکالى نداشته باشد.

عرض مى‏کنم این شعر اگر طورى بوده باشد که قلیل بوده باشد و شعر خفیفى بوده باشد مثل آن شعرى که انسان در دستش هست. در دستهایش مثلا مى‏روید یا در جاهایى از بدن که مى‏روید خفیف است. فرض کنید سرش هم زلفى ندارد. ولکن سر موى قلیلى دارد. شعر اگر خفیف بوده باشد و قلیل بوده باشد او تابع خود آن عضو است. بدان جهت در باب وضوء و در باب غسل خواهد آمد، آن شعر خفیفى که على الید هست یا على غیر الید هست، او هم باید شسته بشود. در باب وضوء باید شسته بشود و در باب غسل هم باید شسته بشود. و اما آن شعرى که طویل است و خارج است، موقعى که او را تابع عضو نمى‏بینند. مثلا مویى که در زن‏ها هست. آن زلفهایشان ریخته است پشت کمر است. به او تابع سر نمى‏گویند. بدان جهت اگر به او سنگ بخورد نمى‏گوید که به سرم سنگ خورد. کسى سنگى زد به آن مو خورد که پشتش افتاده است نمى‏گوید به سرم سنگ خورد. تابع سر نیست. آنجاهایى که مو تابع سر بوده باشد به نحوى که سر اطلاق مى‏شود، به شستن او شستن سر اطلاق مى‏شود. به شستن او شستن ید اطلاق مى‏شود. در این موارد بعید نیست که اگر به ید مس کرد کتابة قرآن را ولکن این موى خفیفى که هست این خورد به کتابت قرآن، این مس بالید گفته مى‏شود. کما اینکه اگر گفت سرم را مالیدم با سرم پاک کردم، با موى خفیف پاک بکند مى‏گوید که با سرم پاک کردم. به خلاف اینکه آن زلف را از آنجا بکشد با این مس کند و پاک کند. مى‏گوید با موهایم پاک کردم.

قاعده کلى‏اش این است؛ در جاهایى که مو خفیف است به نحوى که تابع عضو شمرده مى‏شود. شستن عضو به شستن او مى‏شود، مس کردن شیئى با عضو به مس با او مى‏شود و امثال ذلک مس کردن شیئى بالید هم با او مى‏شود. آن موى خفیف مس بکند کتابت را، این عیبى ندارد. منتهى مس خفیفى هست. این فرقى نمى‏کند، اینکه فرموده است ولکن لا تمس کتاب، این مس را هم مى‏گیرد. و اما خارج از متعارف شد، به نحوى که تابع عضو نشد. آن مثل کتاب مى‏ماند، مثل لباس مى‏ماند. انسان قرآن را با لباسش مس مى‏کند. او عیبى ندارد، آن متعلق نهى نیست. عرض کردم ولو مس خفیف باشد فرقى نمى‏کند. مس بالید صدق مى‏کند

سؤال...؟ اینکه دستش را مثلا پشت دستش را مى‏کشید این موى خفیفى که هست این اصابت مى‏کند. والاّ سر آن بشره ید به خود کتابت قرآن نمى‏رسد. کلام ما این است و لا تمس الکتاب این را هم مى‏گیرد. لااقل اگر این محرز نبوده باشد، کسى خدشه کند (جاى خدشه نیست صدق عرفی دارد). اگر کسى صدق عرفى‏اش را خدشه کند لا محالة جاى احتیاط هست. ولکن به خلاف مویى که طویل بوده باشد، بدان جهت مى‏گوییم جنب باید در حال جنابت من الرأس الى القدم تمام بدن را بشوید. مى‏گوییم اگر که زلف داشته باشد خارج از متعارف شستن او لازم‏ نیست. زن لازم نیست وقتى که غسل از جنابت یا غسل از حیض مى‏کند آن موهایى را که افتاده است، پشت گردنش آنها را بشوید. آنها شستنش لازم نیست. آنها تابع بدن نمى‏شود. از بدن روییده است، ولکن تابع عضوى که از او روییده است، تابع او حساب نمى‏شود. به خلاف موى خفیفى که در سر هست. بدان جهت مس بر آن مو عیبى ندارد. والاّ نص ندارد که مس به آن موى خفیف عیبى دارد. مى‏گوییم به جهت این است که آن تابع رأس است. به سرت مس کن یعنى آن موها که مس کرد، او کافى است. ولکن به خلاف اینکه به سرت مس بکن، آن موهایى که به سرت افتاده است، به آنها مس کند. اگر به بیخ آنها مس کند عیبى ندارد، آن هم مس رأس است. چونکه بیخ آنها هم تابع رأس است. و اما به سر آنها یا به وسط آنها که به وسطش افتاده است، نمى‏گویند سرش را مس کرد. بدان جهت در ما نحن فیه سرت چیزى را مس نکند یا سرت را مس کن، اینها فرقى ندارد. چه جورى بگوید بر اینکه سرت چیزى را مس نکند، سرت را مس کن به آنها عیبى ندارد، صادق است، اگر گفتند سرت مس نکند با چیزى، معنایش عبارت از این است آن مویى که متعارف است نوعا در مس مى‏شود با او اگر مس کرد متعلق النهى است. این هم که گفته است، سرت، دستت، هر جایى که مس با کتابت قرآن نکند آن مویى که متعارف است که تابع شمرده مى‏شود. نه اینکه دراز همین جورى شده است، این عیبى ندارد. آن مى‏شود گفت که خبرى که موثقه ابى بصیر، ولکن لا تمس مى‏گیرد این را. این حاصل حرف ما.

 ایشان مى‏فرماید بر اینکه کما اینکه حرام است مسّ محدث به حدث اصغر کتابت قرآن را ابتداءاً. یعنى مس در احداثش، در حدوثش، مس اگر شخص محدث بالاصغر بوده باشد حرام است کذلک بقاء هم همین جور است. موقعى که مس مى‏کرد محدث نبود، طهارت داشت. ولکن در اثناء مس محدث شد. دستش را که گذاشته بود روى همان کتابت قرآن، حرکت هم نمى‏داد. دستش را گذاشته بود روى قرآن، باد تا نکند این ورق را. دستش را گذاشته بود روى آن ورق همین جور متطهر بود، حدث نداشت. ولکن در اثناء محدث شد. این مس اگر در ما نحن فیه بکند مس مع الحدث است، منتهى مس بقائى است، نه حدوثى. حدوث نیست. مى‏گوید کما اینکه این مس حدوثى حرام است مس بقائى هم اگر مع الحدث بوده باشد حرام است، باید دست را بردارد. اینى که ایشان اینجا مى‏فرماید لا شبهة فیه و لا ریب. این اختصاص به ما نحن فیه ندارد.

 هر گاه عنوانى در خطاب شارع متعلق نهیى واقع شد که شارع منع کرد از فعل به آن عنوان و فرمود بر اینکه این فعل مبغوض است، به حسب فهم عرفى این است، فرق نمى‏گذارد اهل العرف ما بین الحدوث و الاستدامة. ما بین اینکه این عنوان منهى عنه منطبق بشود بر فعلى در حدوثش یا عنوان منهى عنه منطبق بشود بر فعلی در بقائش. در استدامه‏اش منطبق بشود. مثلا فرض بفرمایید شارع نهى کرده است از وطى حائض. آن شخص آن وقتى که وطى را حادث مى‏کرد زن پاک بود. ولکن از شانسش در اثنائى که هست در آن اثناء زن حائض شد. که اهل العرف فرق نمى‏گذارد ما بین اینکه وطى حائض حرام است این وطى در حدوثش وطى حائض باشد یا در بقائش وطى حائض بوده باشد و هکذا. محل ابتلا هم این مسئله است. کسى مهمان کسى است، خیلى هم اصرار کرده است که تو را به خدا یک شب بیا پیش من یک شامى یا یک ناهارى یک روز بیا. رفیق هم استجابت کرد، رفت. مشغول صحبت بودند، چایى آوردند، اینها مشغول بودند. حرفشان چپکى شد، به هم خورد بینشان. این یک حرفى گفت، آن هم یک حرفى گفت آن صاحب خانه عصبانى شد. گفت آقا من راضى نیستم بنشینید اینجا. بلند بشويد برويد. این نمى‏تواند بنشیند. این عنوان تصرف در مال الغیر که نشستن بود، ولو در حدوثش، نشسته است، کارى نمى‏کند. این نشستن در حدوث معنون به عنوان تصرف در مال الغیر به غیر طیب نفس صاحبش نبود، خودش اصرار کرده بود برده بود. ولکن وقتى که این عنوان غصب و تصرف در مال غیر به غیر طیب نفسش منطبق شد، حرام مى‏شود. باید بلند شود. این یک چیزى است که اتفاق مى‏افتد. به خود من اتفاق افتاده است. محل ابتلاء شده است. یک وقتى بود با یک کسى که اهل مذهب فاسد است مباحثه مى‏کردیم، قرارمان این بود که مباحثه کنیم. در اثناء عصبانى شد. گفت من راضى نیستم اینجا بنشینید. خوب ما هم بلند شدیم.

على کل تقدیر این عنوان محرم، قاعده کلى این است. اگر عنوانى در خطاب شارع متعلق نهى بشود، فرقى نمى‏کند به حسب متفاهم عرفى ما بین اینکه این عنوان بر این فعل در حدوثش منطبق بشود یا در بقاء و استدامه آن فعل عنوان منطبق بشود. وقتى که مدت اجاره تمام شد، که انسان نشسته بود در ملک الغیر اجاره تمام شد صاحب خانه مى‏گوید من راضى نیستم. اجاره هم نمى‏دهم. نمى‏تواند بنشیند. چونکه آن عنوانى که به آن عنوان این تصرف به او جایز بود در ملک الغیر به جهت اینکه مالک منفعت بود. و ملکیت منفعت تمام شد. الان اگر بماند تصرف در مال الغیر عدوانا منطبق است بدان جهت التماس دعا باید بکند. بله، خداحافظى بکند و هکذا و کم له من نظیر.

بله، بدان جهت در ما نحن فیه هم اگر در اثنائى که هست، در اثناء المس محدث شد، باید دستش را فورا بردارد. این فرقى نیست ما بین این مسئله واضحه است و کم له من نظیر، یکى از صغریات آن کبرى است. که عنوان مبغوض در کتاب الشارع وقتى که متعلق، عنوان منطبق شد بر فعلى حدوثا یا بر استدامه فعل باید آن فعلى که هست، آن فعل را ترک کند. استدامه را قطع کند اگر در حدوث منطبق است. حدوث را، شى‏ء را حادث نکند. بعد ایشان مى‏فرماید که مس دو جور است. یک مسّ کتابتى است، متعارفى است که نوعا مى‏شود. مثلا دستش را گذاشته است روى صفحه قرآن که خطوط است که باد نزند مثلا. یا گم نکند آنجایى را که دارد مى‏خواند. این مس، مسى است که ماهى کتابت نیست. ربما مسّ، مسّ ماحى کتابت مى‏شود محو می‌کند کتابت را. مثل اینکه مثلا فرض بفرمایید قرآن خطى هست که به خط نوشته‏اند. دید که یک سطرش را خوب ننوشته‏اند، خودش هم خوب خطى دارد. گفت خوب است بر اینکه من این خط را پاک کنم، مرکب است دیگر، با آب پاک کنم. دستش را مى‏زند به آن آبى که جلوش است مى‏کشد روى این خط که به مجرد اینکه دست مى‏رسد به این خط، خط محو مى‏شود. این مسّ را مسّ ماحى مى‏گویند. ایشان در عروه مى‏فرماید فرقى نیست ما بین مسّ کتابة القرآن مع الحدث، ما بین اینکه مس از قسم اول بوده باشد، یا این قسمى بوده باشد که ماحى است. چرا؟ چونکه در ذهن مى‏زند، آنهایى که اربابش هستند اینجور باید بگویند، بگویند بر اینکه دستش به مجرد اینکه رسید به اینجا، این خط از بین مى‏رود. چونکه مس علت تامه انتفاء و محو کتابت است. به مجرد اینکه با این آب و با این تَرى دست مى‏آید وقتى که به این رسید، به مجرد مماسه این کتابت مضمحل مى‏شود. معلول از علت در زمان منفک نمى‏شود. در زمانى که علت تامه موجود است، در همان زمان معلول باید موجود بشود. والاّ اگر معلول در آن زمان موجود نبوده باشد، انفکاک این معلول از علت تامه مى‏شود. استدلالشان این است. فقط علت به معلول تقدم رتبى دارد، که یعنى وجود او منشائش وجود العله است و لا عکس. که مصحح تخلّل الفاء است که وجدت النار فوجدت الحراره، عکسش صحیح نیست وجدت الحرارة فوجد النار، صحیح نیست. معلول از علت، جدا نمى‏شود من حیث الزمان. فقط تقدم رتبى دارد.

اگر فرض کردیم تَرى دست خیلى است. به مجرد اینکه دست رسید به آن کتابت، کتابت محو مى‏شود. به مجرد المس کتابت محو مى‏شود. محو الکتابَ با مس زمانا مقترن هستند. چونکه علت معلول از علت تامه من حیث الزمان منفک نمى‏شوند. وقتى که منفک نشد من حیث الزمان این مسّ کتابت قرآن را نکرده است. مسّ بر کتابت قرآن واقع نشده است. چونکه در زمان مسّ کتابت نیست. محو که معلول است، مترتب بر همین مسّ است، به مجرد المسّ آن محو مى‏شود. این کسى اگر به حساب دقت عقلیه این را بگوید، کسان دیگر هم که اهلش هستند باور کنند که همین جور است. ولکن ملاکات این نیست. ملاک صدق عرفى است. وقتى که انسان کتابت قرآن را خواست با دستش مسّ کند که محو کند، عرفا مى‏گویند که بابا تو محدث بودى، الان از توالت آمدى. وضوء بگیر. مس نکن کتابت قرآن را. این را مسّ کتابت قرآن عرف مى‏بیند، ولو به دقت العقلیه مس کتابة القرآن نباشد. آن دقت عقلیه‏اى که لا یفهم العرف که نمى‏دانم معلول از علت از حیث زمان انفکاک ندارد تقدم رتبى است اینها حسابهاى دقى است که اهل العرف نمى‏فهمند. هى بگویی مى‏گوید بابا به قرآن دست زد دیگر، مؤمن خدا چرا عناد مى‏کنى، اینجور مى‏گوید. به قرآن دست زد دیگر، تَر کرد دستش را زد. آن هم خراب شد. بدان جهت مع الحدث صدق مى‏کند عرفا بلا تسامح عند العرف، به حیث اینکه عرف را متوجه کنى، بفهمد. آن تسامحات عرفیه‏اى که عرف را اگر متوجه بکنید، مى‏گوید بله، همین جور است شما صحیح مى‏گویید. این بیخود است این حرفى که گفتم یا این مطلب. مثل اینکه انسان یک گونى شکر بیاورند پیش او که این صد کیلو است. کشیدند دیدند نه از صد کیلو دو مثقال کمتر است. مى‏گوید این دو مثقال که کمتر است، تو چطور صد کیلو گفتى؟! باید مى‏گفتى، صادق اللهجه هستى، که صد کیلو الاّ دو مثقال است. مى‏گوید بله، شما راست مى‏گویید. اما اینجور مى‏گویند، من هم گفتم. ببخشید. این تسامحات لا یعتنی که عرف مى‏فهمد، و اما آن تسامحاتى که عرف حالیش هم بکنی نمى‏فهمد، آنها تسامح حساب نمى‏شود. حکم تابع نظر عرفى است در آن موارد. بدان جهت در آن موارد در ما نحن فیهى که هست. در ما نحن فیه مثل آن موارد است که عرف نمى‏فهمد و این را مسّ کتابت حساب مى‏کند بدان جهت حرام است. یک چیزى هم بگویم که تکمیل بشود این حرف، آن جاهایى که عرف تسامح را مى‏فهمد که تسامح است آن جاها یک وقت این است که خود شارع آن تسامح را امضاء کرده است. خودش ترتیب اثر داده است، ولو مى‏فهمد. ولکن ترتیب اثر داده است، آن عیبى ندارد. مثل اینکه فرض کنید گندمى را که جمع کرده‏اند از بیابان آورده‏اند این گندم خاک دارد. متعارف همین جور است، زمین خاکى است جمع کرده‏اند، یک خرده خاک دارد. برد همین جور آسیا. همین جور آردش کردند آورد، خمیر شد خورد. به او بگویید که بابا تو خاک هم خورده‏اى، این گندمى که آورده‏اى خاک داشت. بدون خاک نمى‏شود. مى‏گوید راست مى‏گویى، خاک دارد. تسامحش را مى‏فهمد که خاک خورده است. ولکن عیبى ندارد. شارع خودش تجویز کرده است. شارع که خودش این گندم را متعارفا تجویز کرده است اکلش را. این معنایش این است که آن تسامح را امضاء کرده است. در آن مواردى که عرف تسامح مى‏کند و تسامحش را مى‏فهمد اگر شارع حکم بار کند بر آن تسامحش، فلا کلام لنا فیه. و اما در مواردى که حکم بار نکند، شارع او را امضاء نکرده است. مثل چه چیز؟ مثل اینکه فرض بفرمایید بر اینکه انسان وقتى که چایى مى‏خورد یک کمى صدم مثقال خاک بریزد در آن چایى بخورد. این جایز نیست. خوردن خاک است. براى اینکه عرف مى‏فهمد که خاک ریخت، خاک خورد. این دلیل ندارد بر تجویزش این. این مثل خوردن گندم نیست. او دلیل دارد. شارع آن تسامح را امضاء کرده است.

در آن مواردى که شارع به آن تسامحات عرفیه که خودشان هم ملتفت مى‏شوند، ترتیب اثر بدهد ما هم قبول مى‏کنیم و اما در جاهایى که دلیل نداریم که شارع ترتیب اثر داده است به آن تسامحات حکم على القواعد مى‏شود کما ذکرنا. بعد ایشان مى‏فرماید بر اینکه فرقى نیست ما بین خط القرآن، ما بین اینکه آن خط قرآنى که هست، اىّ خطى بوده باشد کتابت قرآن را بلا وضوء نمى‏شود مسّ کرد. این مسئله، مسئله مهمه‏اى هست درست اگر توجه کنید. فرقى نمى‏کند در کتابت قرآن مع الحدث مس کردن ما بین اقسام الخط. خط، خط کوفى باشد، خط بصرى بوده باشد، خط مکى بوده باشد، هر خطى بوده باشد. اگر صدق کرد این کتابت قرآن است، ولو آن خط مهجور بوده باشد؛ که الان با آن خط نمى‏نویسند. این یک زمانى بود پیش قومى. خط کوفى از این قبیل است که مهجور است. این خط کوفى را قرآنى که نوشته شده است به خط کوفى، در موزه‏اى به دست آمد یا در خانه‏اى بود شخص مع الحدث اصغر او را مس بکند، جایز نیست. براى اینکه ولا تمس الکتاب، یعنى کتابت کتاب را مس نکن. این کتابت قرآن است. اگر خط بوده باشد، صدق کند که قرآن نوشته شده است روى این ورق، روى این ورق نمى‏شود مس کرد. ولو کتابتش غیر مرئى بوده باشد که الان مى‏گوید. مثل اینجور است که، همین جور هم هست، صحیح هم هست، اگر مطلبى را انسان با آب پیاز بنویسد روى کاغذى او خوانده نمى‏شود. ولکن اگر به آتش گرفتید آن کاغذ را، خط نمایان مى‏شود، خوانده مى‏شود. بدان جهت در جاسوسى‏هاى زمان سابق یا در مطالب اسرارى، همین را عمل مى‏کردند. یا شیر هم همین جور است. با شیر مى‏نوشتند، آن شیر مثل بصل نیست. بصل دقیق‏تر است. با شیر مى‏نوشتند، آن خط ظاهر نمى‏شود، خشک مى‏شود دیگر. ولکن به آتش نشان دادند آن خوانده مى‏شود. منتهى مثل آن بصل نمى‏شود. بدان جهت قرآنى همین جور نوشته شده است، به ماء البصر که اگر به آتش نشان بدهند اوراق را، خوانده مى‏شود. مس بکند او را، و لا تمس الکتاب. مس کتابت است. کتابت فرقى نمى‏کند، به آن نحو بوده باشد یا این نحو بوده باشد.

سؤال...؟ در شیر هم واضح است. چونکه در شیر وقتى که مى‏سوزد آن شیرى که متخلف در کاغذ است، منتهى خشک شده است. به آتش که نشان مى‏دهند مى‏سوزد آن شیر. وقتى که سوخت خطوط پیدا مى‏شود. این اینجور است. منتهى مرئى نیست. چونکه مرئى نیست، بدان جهت وقتى که به آتش گرفتند مرئى شد این اگر به آتش هم نگرفته باشند مس کند بداند اگر نداند که معذور است. اگر مع العلم و العمد مس کند خوب این مس کتابت قرآن است. فرقى نمى‏کند خطوط قبلا هست بروزش بعد از این آتش گرفتن است. نه اینکه بعد از روى آتش گرفتن تکون پیدا مى‏کند. اینجور نیست. بعضا خطوط قرآنى که هست خط نیست، اصطلاحا خط نیست. اصطلاحا به او خط نمى‏گویند. مثل چه چیز؟ مثل اینکه فرض بفرمایید آیه قرآن را روى سنگ کنده است یا فرض کنید که پنجره مثل آن آهن‏هایش مشبّک است. منتهى این مشبّک که هست این به صورت آیه قرآن است. بسم الله الرحمن الرحیم، این وسطها خالى است. وقتى که آفتاب بیافتد به زمین مى‏افتد بسم الله الرحمن الرحیم. آن نور به صورت بسم الله الرحمن الرحیم در زمین مى‏افتد. از آن شبائکى که مخرم هستند. آنجور تخریم شده‏اند، اینجور مى‏افتد. خوب این در زمین افتاده است. «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد الله رب العالمین، الرحمن الرحیم»، سوره توحید است. این مس این چه جور است؟ این را کتابت نمى‏گویند.

ديدگاه مرحوم شيخ انصاری (قدس)

شیخ انصارى قدس الله نفسه الشریف،[2] آنجایى که در سنگ بتراشند آیه را، آن را هم گفته است کتابت نیست. کتابت نیست فقط مجرد حفر است، کنده‏اند سنگی را. چرا؟ چونکه گفته است آنجا خط قائم به هوا است. اینجا چه جور قائم به نور است آنجا هم قائم به هوا است. مسّ هوا و مس نورى که هست مسّ کتابت نمى‏شود. و حال آنکه این جور نیست. عرف فرقى نمى‏گذارد، ولو کتابت هم صدق نکند. کتابت به او صدق نمى‏کند، نه به او صدق مى‏کند نه به این نور. کتابت هم صدق بکند، تسامحى است. مثل اینکه انسان گندم‏ها را به شکل «بسم الله الرحمن الرحیم» چیده است در روى زمین. این کتابت اگر صدق بکند هم به این تسامحى است. حقیقتا این کتابت نیست. کتب نیست. الاّ انّه فرقى عرف نمى‏فهمد در ارتکازش ما بین اینکه آن کتابت به خط بوده باشد یا کتابت به تخریم است، به نحو تخریم شبائک بوده باشد یا به نحو این بوده باشد که دانه گندم را اینجور بنویسد یا خلط کند.

مطلبی را می‌گویم: ربما خط قرآن عربى نیست. فقط خط قرآن انگلیسى است، لاتینى است. نه معنایش این است که ترجمه کرده‏اند قرآن را به لاتین، نه ترجمه نیست. خود حروف را به لاتین نوشته‏اند. خود آن حروف عربیه را به لاتین نوشته‏اند یا به لغت انگلیسى نوشته‏اند، فرقى نمى‏کند در حرمت ما بین اینکه مسّ کتابت قرآن مع الحدث جایز نیست ما بین اینکه کتابت به نحوى بوده باشد که کتابت عربى باشد یا کتابت، کتابت دیگرى بوده باشد.

 سؤال...؟ بریل را نمى‏دانم. على کل تقدیر اگر به نحوى بوده باشد که آن انگلیسى که نوشته شده است، ملاکش این است آن که انگلیسى نوشته شده است، به عربى که انگلیسى بلد است به او بدهید بگویید این را بخوان عربى. همان آیه الحمد الله رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین، همین جور مى‏خواند که ترجمه نمى‏کند. آن انگلیسى ترجمه نیست. یا آن نحوى که نوشته است لغت لاتین. مثل اینکه همین جور است در آن لغت ترکیه‏اى که فعلا هست. در لغت ترکیه که حرف مى‏زنند ترکى حرف مى‏زنند، وقتى که در ادارات آن را مى‏نویسند او را لاتینى مى‏نویسند. یعنى عین آن الفاظ لاتینش را مى‏نویسند. مثلا فرض کنید آ را که در لغت عرب به آن نحو مى‏نویسند او به لاتین مى‏نویسد آ. همان آ است. بدان جهت در ما نحن فیه لام را که همین جور نوشته مى‏شود، آن هم همین جور ال مى‏نویسد که همان لام است و هکذا و هکذا. این اگر اینجور بوده باشد به نحوى که کتابت، کتابت قرآن حساب بشود مسش به کتابت جایز نیست.

 سؤال...؟ اگر عرض مى‏کنم که عرفا خط صدق کند نه علامت خط. یک وقت یک چیزى علامت است براى یک وقت چراغ را روشن کردن این علامت است که آ مرادش است. حرف آ. اینجور باشد این کتابت نیست. این مى‏شود مثل چراغ روشن کردن. علامت باشد. خودش کتابت بوده باشد. نه علامت حرف بوده باشد. فرق است ما بین علامة الحرف آنى که در ذهن من است در نابینایان این علامت است. او خط حساب نمى‏شود. عیب ندارد، علامات است دیگر، مثل اینکه تابلویى گذاشته‏اند، همه‏اش چراغ است. اگر علامت بر حروف بوده باشد، اگر این نحو بوده باشد که خود حروف نیست، اینها علامت آن حروف هستند، این بله، این صادق نیست مسش بر کتابت. و اما خود حروف صدق کند به صدق عرفى، خود این آ است مثلا، آن عیبى ندارد آن هم کتابت قرآن مى‏شود. این تشخیصش ملاکش این است. منتهى من تشخیصش را نمى‏دانم، در ذهنم هم این است که اینها علامت هستند. سؤال؟ عیب ندارد شما هم مؤید هستید. عرض مى‏کنم بر اینکه خود آن الفى که در لغت عرب است در لغت انگلیس همان الف را نوشته است منتهى به زبان انگلیسى نوشته است. میمى که به لغت عربى آنجور مى‏نویسند او هم به لغت انگلیسى همان م نوشته است. که اِم نوشته مى‏شود. نون را، اِن نوشته مى‏شود که عین آن حروف است. که عین آن حروفى که هست در ما نحن فیه، عینش منتقل شده است. منتهى با آن خط، فرقى نمى‏کند در کتابت قرآن.

 بله اینکه ما مى‏گوییم، کسى بگوید که موثقه ابى بصیر [3]که امام علیه السلام از او پرسیده شد ام «عَمَّنْ قَرَأَ فِي الْمُصْحَفِ- وَ هُوَ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ- قَالَ لَا بَأْسَ وَ لَا يَمَسَّ الْكِتَابَ». این منصرف است از آنها، چونکه آن وقت کى قرآن انگلیسى بود. قرآن آن وقت عربى بود. ما نمى‏گوییم که آن روایت اطلاق دارد، این را هم مى‏گوید. مى‏گوییم اهل العرف وقتى که گفتند لا تمس الکتابة این عظمت کتابت کتاب است. خط مدخلیتى ندارد که خط کوفى است یا بصرى است، یا عربى یا غیر عربى است. این کتابت قرآن مجید است، حرمت مال او است و فرقى ما بین اقسامى که هست نمى‏کند. این هم راجع به این مسئله. سؤال؟ مى‏گوییم ارتکازاً فرق گذاشته نمى‏شود. این تعدّى است از جهت عدم احتمال الفرق. ممکن است کسى بگوید که نه این منصرف است، آن وقت قرآن چه جور قرآنى بود. خیلى هم ما چیز نداریم، چونکه در حبشه و اینها قرآن به خط عربى بود، به خط خودشان نبود، اینها را ما نمى‏دانیم در آن زمان. ولکن اگر گفته بشود که تمام مصحف در آن زمان، خطوطش، خطوط عربى بود، اگر کسى این را ادعا بکند مى‏گوییم که بله به حسب ارتکاز و فهم عرفى فرقى نمى‏کند ما بین او و این. بعد مى‏رسیم به یک مسئله مهمه‏اى که مى‏بینید و آن این است که ایشان مى‏فرماید بر اینکه فرقى نیست ما بین مس کتابت المجید مع الحدث، ما بین اینکه انسان آیه‏اى را مسّ کند یا کلمه از آیه‏اى را مس پیدا کند یا حرفى از آیه را مس کند. فقط اینکه بسم الله الرحمن الرحیم، فقط بائش را مع الحدث مس مى‏کند. ایشان مى‏فرماید فرقى نیست، ملاحظه بفرمایید تا بحث کنیم انشاء الله.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص189.

[2] و كذا في المحكوك وجهان، من صدق المسّ على المواضع المحكوكة، و من أنّ ظاهر مسّ الكتابة المنهيّ عنه كون الكتابة قابلا، و المحكوك ليس كذلك؛ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج2، ص410.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّنْ قَرَأَ فِي الْمُصْحَفِ- وَ هُوَ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ- قَالَ لَا بَأْسَ وَ لَا يَمَسَّ الْكِتَابَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص383.