مسألة 3: « لا فرق في حرمة مسِّ كتابة القرآن على المحدث بين أن يكون باليد أو بسائر أجزاء البدنولو بالباطن كمسِّها باللسان أو بالأسنان ، والأحوط ترك المسِّ بالشعر أيضاً ، وإن كان لا يبعد عدم حرمته »[1].
صاحب عروه فرمود فرقى نمىکند در حرمت مسّ کتابة القرآن بلا وضوء از کسى که محدث به حدث اصغر است، فرقى نمىکند مسّ به باطن الید بوده باشد یا به ظاهر الید بوده باشد، یا به غیر الید بوده باشد. حتى به اجزاء باطنیه. در آخرش مىفرماید بر اینکه نعم لا یبعد بر اینکه مس بالشعر اشکالى نداشته باشد؛ که انسان در حال حدث اصغر مس مىکند کتابت قرآن را. مس مىکند به شعرش. این اشکالى نداشته باشد.
عرض مىکنم این شعر اگر طورى بوده باشد که قلیل بوده باشد و شعر خفیفى بوده باشد مثل آن شعرى که انسان در دستش هست. در دستهایش مثلا مىروید یا در جاهایى از بدن که مىروید خفیف است. فرض کنید سرش هم زلفى ندارد. ولکن سر موى قلیلى دارد. شعر اگر خفیف بوده باشد و قلیل بوده باشد او تابع خود آن عضو است. بدان جهت در باب وضوء و در باب غسل خواهد آمد، آن شعر خفیفى که على الید هست یا على غیر الید هست، او هم باید شسته بشود. در باب وضوء باید شسته بشود و در باب غسل هم باید شسته بشود. و اما آن شعرى که طویل است و خارج است، موقعى که او را تابع عضو نمىبینند. مثلا مویى که در زنها هست. آن زلفهایشان ریخته است پشت کمر است. به او تابع سر نمىگویند. بدان جهت اگر به او سنگ بخورد نمىگوید که به سرم سنگ خورد. کسى سنگى زد به آن مو خورد که پشتش افتاده است نمىگوید به سرم سنگ خورد. تابع سر نیست. آنجاهایى که مو تابع سر بوده باشد به نحوى که سر اطلاق مىشود، به شستن او شستن سر اطلاق مىشود. به شستن او شستن ید اطلاق مىشود. در این موارد بعید نیست که اگر به ید مس کرد کتابة قرآن را ولکن این موى خفیفى که هست این خورد به کتابت قرآن، این مس بالید گفته مىشود. کما اینکه اگر گفت سرم را مالیدم با سرم پاک کردم، با موى خفیف پاک بکند مىگوید که با سرم پاک کردم. به خلاف اینکه آن زلف را از آنجا بکشد با این مس کند و پاک کند. مىگوید با موهایم پاک کردم.
قاعده کلىاش این است؛ در جاهایى که مو خفیف است به نحوى که تابع عضو شمرده مىشود. شستن عضو به شستن او مىشود، مس کردن شیئى با عضو به مس با او مىشود و امثال ذلک مس کردن شیئى بالید هم با او مىشود. آن موى خفیف مس بکند کتابت را، این عیبى ندارد. منتهى مس خفیفى هست. این فرقى نمىکند، اینکه فرموده است ولکن لا تمس کتاب، این مس را هم مىگیرد. و اما خارج از متعارف شد، به نحوى که تابع عضو نشد. آن مثل کتاب مىماند، مثل لباس مىماند. انسان قرآن را با لباسش مس مىکند. او عیبى ندارد، آن متعلق نهى نیست. عرض کردم ولو مس خفیف باشد فرقى نمىکند. مس بالید صدق مىکند
سؤال...؟ اینکه دستش را مثلا پشت دستش را مىکشید این موى خفیفى که هست این اصابت مىکند. والاّ سر آن بشره ید به خود کتابت قرآن نمىرسد. کلام ما این است و لا تمس الکتاب این را هم مىگیرد. لااقل اگر این محرز نبوده باشد، کسى خدشه کند (جاى خدشه نیست صدق عرفی دارد). اگر کسى صدق عرفىاش را خدشه کند لا محالة جاى احتیاط هست. ولکن به خلاف مویى که طویل بوده باشد، بدان جهت مىگوییم جنب باید در حال جنابت من الرأس الى القدم تمام بدن را بشوید. مىگوییم اگر که زلف داشته باشد خارج از متعارف شستن او لازم نیست. زن لازم نیست وقتى که غسل از جنابت یا غسل از حیض مىکند آن موهایى را که افتاده است، پشت گردنش آنها را بشوید. آنها شستنش لازم نیست. آنها تابع بدن نمىشود. از بدن روییده است، ولکن تابع عضوى که از او روییده است، تابع او حساب نمىشود. به خلاف موى خفیفى که در سر هست. بدان جهت مس بر آن مو عیبى ندارد. والاّ نص ندارد که مس به آن موى خفیف عیبى دارد. مىگوییم به جهت این است که آن تابع رأس است. به سرت مس کن یعنى آن موها که مس کرد، او کافى است. ولکن به خلاف اینکه به سرت مس بکن، آن موهایى که به سرت افتاده است، به آنها مس کند. اگر به بیخ آنها مس کند عیبى ندارد، آن هم مس رأس است. چونکه بیخ آنها هم تابع رأس است. و اما به سر آنها یا به وسط آنها که به وسطش افتاده است، نمىگویند سرش را مس کرد. بدان جهت در ما نحن فیه سرت چیزى را مس نکند یا سرت را مس کن، اینها فرقى ندارد. چه جورى بگوید بر اینکه سرت چیزى را مس نکند، سرت را مس کن به آنها عیبى ندارد، صادق است، اگر گفتند سرت مس نکند با چیزى، معنایش عبارت از این است آن مویى که متعارف است نوعا در مس مىشود با او اگر مس کرد متعلق النهى است. این هم که گفته است، سرت، دستت، هر جایى که مس با کتابت قرآن نکند آن مویى که متعارف است که تابع شمرده مىشود. نه اینکه دراز همین جورى شده است، این عیبى ندارد. آن مىشود گفت که خبرى که موثقه ابى بصیر، ولکن لا تمس مىگیرد این را. این حاصل حرف ما.
ایشان مىفرماید بر اینکه کما اینکه حرام است مسّ محدث به حدث اصغر کتابت قرآن را ابتداءاً. یعنى مس در احداثش، در حدوثش، مس اگر شخص محدث بالاصغر بوده باشد حرام است کذلک بقاء هم همین جور است. موقعى که مس مىکرد محدث نبود، طهارت داشت. ولکن در اثناء مس محدث شد. دستش را که گذاشته بود روى همان کتابت قرآن، حرکت هم نمىداد. دستش را گذاشته بود روى قرآن، باد تا نکند این ورق را. دستش را گذاشته بود روى آن ورق همین جور متطهر بود، حدث نداشت. ولکن در اثناء محدث شد. این مس اگر در ما نحن فیه بکند مس مع الحدث است، منتهى مس بقائى است، نه حدوثى. حدوث نیست. مىگوید کما اینکه این مس حدوثى حرام است مس بقائى هم اگر مع الحدث بوده باشد حرام است، باید دست را بردارد. اینى که ایشان اینجا مىفرماید لا شبهة فیه و لا ریب. این اختصاص به ما نحن فیه ندارد.
هر گاه عنوانى در خطاب شارع متعلق نهیى واقع شد که شارع منع کرد از فعل به آن عنوان و فرمود بر اینکه این فعل مبغوض است، به حسب فهم عرفى این است، فرق نمىگذارد اهل العرف ما بین الحدوث و الاستدامة. ما بین اینکه این عنوان منهى عنه منطبق بشود بر فعلى در حدوثش یا عنوان منهى عنه منطبق بشود بر فعلی در بقائش. در استدامهاش منطبق بشود. مثلا فرض بفرمایید شارع نهى کرده است از وطى حائض. آن شخص آن وقتى که وطى را حادث مىکرد زن پاک بود. ولکن از شانسش در اثنائى که هست در آن اثناء زن حائض شد. که اهل العرف فرق نمىگذارد ما بین اینکه وطى حائض حرام است این وطى در حدوثش وطى حائض باشد یا در بقائش وطى حائض بوده باشد و هکذا. محل ابتلا هم این مسئله است. کسى مهمان کسى است، خیلى هم اصرار کرده است که تو را به خدا یک شب بیا پیش من یک شامى یا یک ناهارى یک روز بیا. رفیق هم استجابت کرد، رفت. مشغول صحبت بودند، چایى آوردند، اینها مشغول بودند. حرفشان چپکى شد، به هم خورد بینشان. این یک حرفى گفت، آن هم یک حرفى گفت آن صاحب خانه عصبانى شد. گفت آقا من راضى نیستم بنشینید اینجا. بلند بشويد برويد. این نمىتواند بنشیند. این عنوان تصرف در مال الغیر که نشستن بود، ولو در حدوثش، نشسته است، کارى نمىکند. این نشستن در حدوث معنون به عنوان تصرف در مال الغیر به غیر طیب نفس صاحبش نبود، خودش اصرار کرده بود برده بود. ولکن وقتى که این عنوان غصب و تصرف در مال غیر به غیر طیب نفسش منطبق شد، حرام مىشود. باید بلند شود. این یک چیزى است که اتفاق مىافتد. به خود من اتفاق افتاده است. محل ابتلاء شده است. یک وقتى بود با یک کسى که اهل مذهب فاسد است مباحثه مىکردیم، قرارمان این بود که مباحثه کنیم. در اثناء عصبانى شد. گفت من راضى نیستم اینجا بنشینید. خوب ما هم بلند شدیم.
على کل تقدیر این عنوان محرم، قاعده کلى این است. اگر عنوانى در خطاب شارع متعلق نهى بشود، فرقى نمىکند به حسب متفاهم عرفى ما بین اینکه این عنوان بر این فعل در حدوثش منطبق بشود یا در بقاء و استدامه آن فعل عنوان منطبق بشود. وقتى که مدت اجاره تمام شد، که انسان نشسته بود در ملک الغیر اجاره تمام شد صاحب خانه مىگوید من راضى نیستم. اجاره هم نمىدهم. نمىتواند بنشیند. چونکه آن عنوانى که به آن عنوان این تصرف به او جایز بود در ملک الغیر به جهت اینکه مالک منفعت بود. و ملکیت منفعت تمام شد. الان اگر بماند تصرف در مال الغیر عدوانا منطبق است بدان جهت التماس دعا باید بکند. بله، خداحافظى بکند و هکذا و کم له من نظیر.
بله، بدان جهت در ما نحن فیه هم اگر در اثنائى که هست، در اثناء المس محدث شد، باید دستش را فورا بردارد. این فرقى نیست ما بین این مسئله واضحه است و کم له من نظیر، یکى از صغریات آن کبرى است. که عنوان مبغوض در کتاب الشارع وقتى که متعلق، عنوان منطبق شد بر فعلى حدوثا یا بر استدامه فعل باید آن فعلى که هست، آن فعل را ترک کند. استدامه را قطع کند اگر در حدوث منطبق است. حدوث را، شىء را حادث نکند. بعد ایشان مىفرماید که مس دو جور است. یک مسّ کتابتى است، متعارفى است که نوعا مىشود. مثلا دستش را گذاشته است روى صفحه قرآن که خطوط است که باد نزند مثلا. یا گم نکند آنجایى را که دارد مىخواند. این مس، مسى است که ماهى کتابت نیست. ربما مسّ، مسّ ماحى کتابت مىشود محو میکند کتابت را. مثل اینکه مثلا فرض بفرمایید قرآن خطى هست که به خط نوشتهاند. دید که یک سطرش را خوب ننوشتهاند، خودش هم خوب خطى دارد. گفت خوب است بر اینکه من این خط را پاک کنم، مرکب است دیگر، با آب پاک کنم. دستش را مىزند به آن آبى که جلوش است مىکشد روى این خط که به مجرد اینکه دست مىرسد به این خط، خط محو مىشود. این مسّ را مسّ ماحى مىگویند. ایشان در عروه مىفرماید فرقى نیست ما بین مسّ کتابة القرآن مع الحدث، ما بین اینکه مس از قسم اول بوده باشد، یا این قسمى بوده باشد که ماحى است. چرا؟ چونکه در ذهن مىزند، آنهایى که اربابش هستند اینجور باید بگویند، بگویند بر اینکه دستش به مجرد اینکه رسید به اینجا، این خط از بین مىرود. چونکه مس علت تامه انتفاء و محو کتابت است. به مجرد اینکه با این آب و با این تَرى دست مىآید وقتى که به این رسید، به مجرد مماسه این کتابت مضمحل مىشود. معلول از علت در زمان منفک نمىشود. در زمانى که علت تامه موجود است، در همان زمان معلول باید موجود بشود. والاّ اگر معلول در آن زمان موجود نبوده باشد، انفکاک این معلول از علت تامه مىشود. استدلالشان این است. فقط علت به معلول تقدم رتبى دارد، که یعنى وجود او منشائش وجود العله است و لا عکس. که مصحح تخلّل الفاء است که وجدت النار فوجدت الحراره، عکسش صحیح نیست وجدت الحرارة فوجد النار، صحیح نیست. معلول از علت، جدا نمىشود من حیث الزمان. فقط تقدم رتبى دارد.
اگر فرض کردیم تَرى دست خیلى است. به مجرد اینکه دست رسید به آن کتابت، کتابت محو مىشود. به مجرد المس کتابت محو مىشود. محو الکتابَ با مس زمانا مقترن هستند. چونکه علت معلول از علت تامه من حیث الزمان منفک نمىشوند. وقتى که منفک نشد من حیث الزمان این مسّ کتابت قرآن را نکرده است. مسّ بر کتابت قرآن واقع نشده است. چونکه در زمان مسّ کتابت نیست. محو که معلول است، مترتب بر همین مسّ است، به مجرد المسّ آن محو مىشود. این کسى اگر به حساب دقت عقلیه این را بگوید، کسان دیگر هم که اهلش هستند باور کنند که همین جور است. ولکن ملاکات این نیست. ملاک صدق عرفى است. وقتى که انسان کتابت قرآن را خواست با دستش مسّ کند که محو کند، عرفا مىگویند که بابا تو محدث بودى، الان از توالت آمدى. وضوء بگیر. مس نکن کتابت قرآن را. این را مسّ کتابت قرآن عرف مىبیند، ولو به دقت العقلیه مس کتابة القرآن نباشد. آن دقت عقلیهاى که لا یفهم العرف که نمىدانم معلول از علت از حیث زمان انفکاک ندارد تقدم رتبى است اینها حسابهاى دقى است که اهل العرف نمىفهمند. هى بگویی مىگوید بابا به قرآن دست زد دیگر، مؤمن خدا چرا عناد مىکنى، اینجور مىگوید. به قرآن دست زد دیگر، تَر کرد دستش را زد. آن هم خراب شد. بدان جهت مع الحدث صدق مىکند عرفا بلا تسامح عند العرف، به حیث اینکه عرف را متوجه کنى، بفهمد. آن تسامحات عرفیهاى که عرف را اگر متوجه بکنید، مىگوید بله، همین جور است شما صحیح مىگویید. این بیخود است این حرفى که گفتم یا این مطلب. مثل اینکه انسان یک گونى شکر بیاورند پیش او که این صد کیلو است. کشیدند دیدند نه از صد کیلو دو مثقال کمتر است. مىگوید این دو مثقال که کمتر است، تو چطور صد کیلو گفتى؟! باید مىگفتى، صادق اللهجه هستى، که صد کیلو الاّ دو مثقال است. مىگوید بله، شما راست مىگویید. اما اینجور مىگویند، من هم گفتم. ببخشید. این تسامحات لا یعتنی که عرف مىفهمد، و اما آن تسامحاتى که عرف حالیش هم بکنی نمىفهمد، آنها تسامح حساب نمىشود. حکم تابع نظر عرفى است در آن موارد. بدان جهت در آن موارد در ما نحن فیهى که هست. در ما نحن فیه مثل آن موارد است که عرف نمىفهمد و این را مسّ کتابت حساب مىکند بدان جهت حرام است. یک چیزى هم بگویم که تکمیل بشود این حرف، آن جاهایى که عرف تسامح را مىفهمد که تسامح است آن جاها یک وقت این است که خود شارع آن تسامح را امضاء کرده است. خودش ترتیب اثر داده است، ولو مىفهمد. ولکن ترتیب اثر داده است، آن عیبى ندارد. مثل اینکه فرض کنید گندمى را که جمع کردهاند از بیابان آوردهاند این گندم خاک دارد. متعارف همین جور است، زمین خاکى است جمع کردهاند، یک خرده خاک دارد. برد همین جور آسیا. همین جور آردش کردند آورد، خمیر شد خورد. به او بگویید که بابا تو خاک هم خوردهاى، این گندمى که آوردهاى خاک داشت. بدون خاک نمىشود. مىگوید راست مىگویى، خاک دارد. تسامحش را مىفهمد که خاک خورده است. ولکن عیبى ندارد. شارع خودش تجویز کرده است. شارع که خودش این گندم را متعارفا تجویز کرده است اکلش را. این معنایش این است که آن تسامح را امضاء کرده است. در آن مواردى که عرف تسامح مىکند و تسامحش را مىفهمد اگر شارع حکم بار کند بر آن تسامحش، فلا کلام لنا فیه. و اما در مواردى که حکم بار نکند، شارع او را امضاء نکرده است. مثل چه چیز؟ مثل اینکه فرض بفرمایید بر اینکه انسان وقتى که چایى مىخورد یک کمى صدم مثقال خاک بریزد در آن چایى بخورد. این جایز نیست. خوردن خاک است. براى اینکه عرف مىفهمد که خاک ریخت، خاک خورد. این دلیل ندارد بر تجویزش این. این مثل خوردن گندم نیست. او دلیل دارد. شارع آن تسامح را امضاء کرده است.
در آن مواردى که شارع به آن تسامحات عرفیه که خودشان هم ملتفت مىشوند، ترتیب اثر بدهد ما هم قبول مىکنیم و اما در جاهایى که دلیل نداریم که شارع ترتیب اثر داده است به آن تسامحات حکم على القواعد مىشود کما ذکرنا. بعد ایشان مىفرماید بر اینکه فرقى نیست ما بین خط القرآن، ما بین اینکه آن خط قرآنى که هست، اىّ خطى بوده باشد کتابت قرآن را بلا وضوء نمىشود مسّ کرد. این مسئله، مسئله مهمهاى هست درست اگر توجه کنید. فرقى نمىکند در کتابت قرآن مع الحدث مس کردن ما بین اقسام الخط. خط، خط کوفى باشد، خط بصرى بوده باشد، خط مکى بوده باشد، هر خطى بوده باشد. اگر صدق کرد این کتابت قرآن است، ولو آن خط مهجور بوده باشد؛ که الان با آن خط نمىنویسند. این یک زمانى بود پیش قومى. خط کوفى از این قبیل است که مهجور است. این خط کوفى را قرآنى که نوشته شده است به خط کوفى، در موزهاى به دست آمد یا در خانهاى بود شخص مع الحدث اصغر او را مس بکند، جایز نیست. براى اینکه ولا تمس الکتاب، یعنى کتابت کتاب را مس نکن. این کتابت قرآن است. اگر خط بوده باشد، صدق کند که قرآن نوشته شده است روى این ورق، روى این ورق نمىشود مس کرد. ولو کتابتش غیر مرئى بوده باشد که الان مىگوید. مثل اینجور است که، همین جور هم هست، صحیح هم هست، اگر مطلبى را انسان با آب پیاز بنویسد روى کاغذى او خوانده نمىشود. ولکن اگر به آتش گرفتید آن کاغذ را، خط نمایان مىشود، خوانده مىشود. بدان جهت در جاسوسىهاى زمان سابق یا در مطالب اسرارى، همین را عمل مىکردند. یا شیر هم همین جور است. با شیر مىنوشتند، آن شیر مثل بصل نیست. بصل دقیقتر است. با شیر مىنوشتند، آن خط ظاهر نمىشود، خشک مىشود دیگر. ولکن به آتش نشان دادند آن خوانده مىشود. منتهى مثل آن بصل نمىشود. بدان جهت قرآنى همین جور نوشته شده است، به ماء البصر که اگر به آتش نشان بدهند اوراق را، خوانده مىشود. مس بکند او را، و لا تمس الکتاب. مس کتابت است. کتابت فرقى نمىکند، به آن نحو بوده باشد یا این نحو بوده باشد.
سؤال...؟ در شیر هم واضح است. چونکه در شیر وقتى که مىسوزد آن شیرى که متخلف در کاغذ است، منتهى خشک شده است. به آتش که نشان مىدهند مىسوزد آن شیر. وقتى که سوخت خطوط پیدا مىشود. این اینجور است. منتهى مرئى نیست. چونکه مرئى نیست، بدان جهت وقتى که به آتش گرفتند مرئى شد این اگر به آتش هم نگرفته باشند مس کند بداند اگر نداند که معذور است. اگر مع العلم و العمد مس کند خوب این مس کتابت قرآن است. فرقى نمىکند خطوط قبلا هست بروزش بعد از این آتش گرفتن است. نه اینکه بعد از روى آتش گرفتن تکون پیدا مىکند. اینجور نیست. بعضا خطوط قرآنى که هست خط نیست، اصطلاحا خط نیست. اصطلاحا به او خط نمىگویند. مثل چه چیز؟ مثل اینکه فرض بفرمایید آیه قرآن را روى سنگ کنده است یا فرض کنید که پنجره مثل آن آهنهایش مشبّک است. منتهى این مشبّک که هست این به صورت آیه قرآن است. بسم الله الرحمن الرحیم، این وسطها خالى است. وقتى که آفتاب بیافتد به زمین مىافتد بسم الله الرحمن الرحیم. آن نور به صورت بسم الله الرحمن الرحیم در زمین مىافتد. از آن شبائکى که مخرم هستند. آنجور تخریم شدهاند، اینجور مىافتد. خوب این در زمین افتاده است. «بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد الله رب العالمین، الرحمن الرحیم»، سوره توحید است. این مس این چه جور است؟ این را کتابت نمىگویند.
شیخ انصارى قدس الله نفسه الشریف،[2] آنجایى که در سنگ بتراشند آیه را، آن را هم گفته است کتابت نیست. کتابت نیست فقط مجرد حفر است، کندهاند سنگی را. چرا؟ چونکه گفته است آنجا خط قائم به هوا است. اینجا چه جور قائم به نور است آنجا هم قائم به هوا است. مسّ هوا و مس نورى که هست مسّ کتابت نمىشود. و حال آنکه این جور نیست. عرف فرقى نمىگذارد، ولو کتابت هم صدق نکند. کتابت به او صدق نمىکند، نه به او صدق مىکند نه به این نور. کتابت هم صدق بکند، تسامحى است. مثل اینکه انسان گندمها را به شکل «بسم الله الرحمن الرحیم» چیده است در روى زمین. این کتابت اگر صدق بکند هم به این تسامحى است. حقیقتا این کتابت نیست. کتب نیست. الاّ انّه فرقى عرف نمىفهمد در ارتکازش ما بین اینکه آن کتابت به خط بوده باشد یا کتابت به تخریم است، به نحو تخریم شبائک بوده باشد یا به نحو این بوده باشد که دانه گندم را اینجور بنویسد یا خلط کند.
مطلبی را میگویم: ربما خط قرآن عربى نیست. فقط خط قرآن انگلیسى است، لاتینى است. نه معنایش این است که ترجمه کردهاند قرآن را به لاتین، نه ترجمه نیست. خود حروف را به لاتین نوشتهاند. خود آن حروف عربیه را به لاتین نوشتهاند یا به لغت انگلیسى نوشتهاند، فرقى نمىکند در حرمت ما بین اینکه مسّ کتابت قرآن مع الحدث جایز نیست ما بین اینکه کتابت به نحوى بوده باشد که کتابت عربى باشد یا کتابت، کتابت دیگرى بوده باشد.
سؤال...؟ بریل را نمىدانم. على کل تقدیر اگر به نحوى بوده باشد که آن انگلیسى که نوشته شده است، ملاکش این است آن که انگلیسى نوشته شده است، به عربى که انگلیسى بلد است به او بدهید بگویید این را بخوان عربى. همان آیه الحمد الله رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین، همین جور مىخواند که ترجمه نمىکند. آن انگلیسى ترجمه نیست. یا آن نحوى که نوشته است لغت لاتین. مثل اینکه همین جور است در آن لغت ترکیهاى که فعلا هست. در لغت ترکیه که حرف مىزنند ترکى حرف مىزنند، وقتى که در ادارات آن را مىنویسند او را لاتینى مىنویسند. یعنى عین آن الفاظ لاتینش را مىنویسند. مثلا فرض کنید آ را که در لغت عرب به آن نحو مىنویسند او به لاتین مىنویسد آ. همان آ است. بدان جهت در ما نحن فیه لام را که همین جور نوشته مىشود، آن هم همین جور ال مىنویسد که همان لام است و هکذا و هکذا. این اگر اینجور بوده باشد به نحوى که کتابت، کتابت قرآن حساب بشود مسش به کتابت جایز نیست.
سؤال...؟ اگر عرض مىکنم که عرفا خط صدق کند نه علامت خط. یک وقت یک چیزى علامت است براى یک وقت چراغ را روشن کردن این علامت است که آ مرادش است. حرف آ. اینجور باشد این کتابت نیست. این مىشود مثل چراغ روشن کردن. علامت باشد. خودش کتابت بوده باشد. نه علامت حرف بوده باشد. فرق است ما بین علامة الحرف آنى که در ذهن من است در نابینایان این علامت است. او خط حساب نمىشود. عیب ندارد، علامات است دیگر، مثل اینکه تابلویى گذاشتهاند، همهاش چراغ است. اگر علامت بر حروف بوده باشد، اگر این نحو بوده باشد که خود حروف نیست، اینها علامت آن حروف هستند، این بله، این صادق نیست مسش بر کتابت. و اما خود حروف صدق کند به صدق عرفى، خود این آ است مثلا، آن عیبى ندارد آن هم کتابت قرآن مىشود. این تشخیصش ملاکش این است. منتهى من تشخیصش را نمىدانم، در ذهنم هم این است که اینها علامت هستند. سؤال؟ عیب ندارد شما هم مؤید هستید. عرض مىکنم بر اینکه خود آن الفى که در لغت عرب است در لغت انگلیس همان الف را نوشته است منتهى به زبان انگلیسى نوشته است. میمى که به لغت عربى آنجور مىنویسند او هم به لغت انگلیسى همان م نوشته است. که اِم نوشته مىشود. نون را، اِن نوشته مىشود که عین آن حروف است. که عین آن حروفى که هست در ما نحن فیه، عینش منتقل شده است. منتهى با آن خط، فرقى نمىکند در کتابت قرآن.
بله اینکه ما مىگوییم، کسى بگوید که موثقه ابى بصیر [3]که امام علیه السلام از او پرسیده شد ام «عَمَّنْ قَرَأَ فِي الْمُصْحَفِ- وَ هُوَ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ- قَالَ لَا بَأْسَ وَ لَا يَمَسَّ الْكِتَابَ». این منصرف است از آنها، چونکه آن وقت کى قرآن انگلیسى بود. قرآن آن وقت عربى بود. ما نمىگوییم که آن روایت اطلاق دارد، این را هم مىگوید. مىگوییم اهل العرف وقتى که گفتند لا تمس الکتابة این عظمت کتابت کتاب است. خط مدخلیتى ندارد که خط کوفى است یا بصرى است، یا عربى یا غیر عربى است. این کتابت قرآن مجید است، حرمت مال او است و فرقى ما بین اقسامى که هست نمىکند. این هم راجع به این مسئله. سؤال؟ مىگوییم ارتکازاً فرق گذاشته نمىشود. این تعدّى است از جهت عدم احتمال الفرق. ممکن است کسى بگوید که نه این منصرف است، آن وقت قرآن چه جور قرآنى بود. خیلى هم ما چیز نداریم، چونکه در حبشه و اینها قرآن به خط عربى بود، به خط خودشان نبود، اینها را ما نمىدانیم در آن زمان. ولکن اگر گفته بشود که تمام مصحف در آن زمان، خطوطش، خطوط عربى بود، اگر کسى این را ادعا بکند مىگوییم که بله به حسب ارتکاز و فهم عرفى فرقى نمىکند ما بین او و این. بعد مىرسیم به یک مسئله مهمهاى که مىبینید و آن این است که ایشان مىفرماید بر اینکه فرقى نیست ما بین مس کتابت المجید مع الحدث، ما بین اینکه انسان آیهاى را مسّ کند یا کلمه از آیهاى را مس پیدا کند یا حرفى از آیه را مس کند. فقط اینکه بسم الله الرحمن الرحیم، فقط بائش را مع الحدث مس مىکند. ایشان مىفرماید فرقى نیست، ملاحظه بفرمایید تا بحث کنیم انشاء الله.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص189.
[2] و كذا في المحكوك وجهان، من صدق المسّ على المواضع المحكوكة، و من أنّ ظاهر مسّ الكتابة المنهيّ عنه كون الكتابة قابلا، و المحكوك ليس كذلك؛ مرتضی انصاری، کتاب الطهارة، (قم، کنگره بزرگداشت شيخ اعظم انصاری، چ1، ت1415ق)، ج2، ص410.
[3] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّنْ قَرَأَ فِي الْمُصْحَفِ- وَ هُوَ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ- قَالَ لَا بَأْسَ وَ لَا يَمَسَّ الْكِتَابَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص383.