درس پانصد و هفدهم

غايات وضوء

مسألة 6: « لا فرق بين أنواع الخطوط‌حتَّى المهجور منها  كالكوفي وكذا لا فرق بين أنحـاء الكتابة من الكتب بالقلم أو الطبع أو القص بالكاغذ أو الحفر أو العكس »‌[1]

 مسألة:7 « لا فرق في القرآن بين الآية والكلمة ‌، بل‌ والحرف وإن كان يكتب ولا يقرأ كالألف في قالوا وآمنوا بل الحرف الذي يقرأ ولا يكتب إذا كتب كما في الواو الثاني من داود إذا كتب بواوين وكالألف في رحمن و لقمن إذا كـتب رحمان و لقمان‌«[2].

حرمت مس کتابت قرآن برای محدث به تبعيت از مشهور

عرض کردیم تبعا للمشهور مس المحدث بالاصغر کتابت قرآن را حرام است. و اینى که بعضى‏ها فرموده بودند این مس کراهت دارد، عرض کردیم لا یمکن لنا المساعدة علیه و عمده دلیل در حرمت مسّ کتابة القرآن موثقه ابى بصیر [3]بود.

موثقه ابی بصير

در موثقه ابى بصیر از امام علیه السلام، سؤال شد «عَمَّنْ قَرَأَ فِي الْمُصْحَفِ- وَ هُوَ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ» کسى که در قرآن، قرآن مى‏خواند. یعنى از حفظ نمى‏خواند. در کتاب مجید قرآن را قرائت مى‏کند ولکن وضوء ندارد. امام علیه السلام فرمود بر اینکه «قَالَ لَا بَأْسَ وَ لَا يَمَسَّ الْكِتَابَ» عیبى ندارد. جایز است، یعنى مطلوبیت شرعیه دارد. چونکه از قبیل عبادت است. جواز عبادت به معنا مشروعیت و استحباب است. ولکن مس کتاب را نکند. خوب این معلوم است کسى که در قرآن مجید، قرآن مى‏خواند باید آن ورقه را برگرداند، ورق کتاب را باز کند. اینکه مسّ کتاب را نکند معنایش این است که مسّ کتابت قرآن را نکند. آنى که کتابت قرآن است. ولو کتاب در ما نحن فیه ربما اطلاق مى‏شود به آن مجلّد. کتاب مکاسب است، لا تمس کتاب مکاسب را، الاّ انه در ما نحن فیه با فرض اینکه سائل سؤال کرده است. این هم نبود، باز ظاهرش همین بود، قرینه عظمت قرآن. الاّ انّه که سائل سؤال کرده است، عمن قرأ فی المصحف و هو على غير وضوء فرض این است که مسّ ورق و جلد را مى‏کند. در این صورت فرمود بر اینکه بخواند عیبى ندارد کتاب را مسّ نکند، یعنى کتابتش را مس نکند. پس منهىٌ عنه در موثقه، و هکذا در غیر موثقه که آنها تأیید بودند، منهى عنه مس کتابت، کتاب مجید است در حال حدث.

عدم تفاوت در حرمت ميان انواع خط و ميان انواع کلمه و حروف

 خوب آنى که منهىٌ عنه است، مس کتابت است. نه کتابت من اول القرآن الى آخر القرآن، همه را مس کردند، همه کتابت را مس کردن حرام است. مس شى‏ء من کتابة القرآن اینجور مى‏شود. چونکه آن کسى که قرآن مى‏خواند در مصحف، قرآن را که تمام نمى‏کند. شیئى از قرآن را در مصحف مى‏خواند. سوره‏اى اقلى، اکثرى، شیئى از کتابت. پس مس کردن محدث، شیئى از کتابت، کتاب را آن حرام مى‏شود در حال الحدث. بدان جهت به آن شى‏ء باید صدق بکند که از کتابت قرآن است. این معنا کتابت قرآن به او صدق کند. بدان جهت بعضى الفاظى هست که موقعى که انسان قرآن را مى‏خواند آن الفاظ تلفظ نمى‏شود. ولکن وقتى که قرآن را مى‏نویسند آن حرف باید بوده باشد. آن حرفى که هست باید بوده باشد، مثل چه؟ مثل آن الفى که بعد واو الجمع مى‏نویسند. مثل قالوا آمنوا. موقعى که انسان کلمه قالوا را مى‏گوید آن حرف که الف است او تلفظ نمى‏شود. ولکن موقع کتابت یکتب آن الف. این هم همین جور است. شخصى محدثا به آن الفى که بعد از واو الجمع او را مس کند او حرام است. مس کرده است شیئى از کتابت مجید را. عکسش هم همین جور است. ربما چیزى موقعى که تلفظ مى‏کند انسان، قرائت قرآن مى‏کند حرفى تلفظ مى‏شود به او ولکن موقع کتابت نمى‏نویسند او را. مثل چه چیز؟ مثل الرحمن، الرحمن ما بین میم و نون الف است. تلفظ مى‏شود. ولکن موقع نوشتن مى‏بینید که آن الف ما بین میم و نون را نمى‏نویسند. بله، مثل آن سلیمان که در قرآن‏ها هست که ما بین میم و نون الف نمى‏نویسند. ولکن موقع تلفظ نوشته مى‏شود. ایشان در عروه مى‏فرماید حتى آن حرفى که عند التلفظ، تفظ مى‏شود و عند الکتابه نوشته نمى‏شود. ولکن او را اگر نوشتند کتابت قرآن است. نمى‏شود او را مس کرد. اگر فرض‏ کنید قرآنى که همین جور معمولا است. بعضى قرآن‏ها سلیمان را همان سلیمان مى‏نویسند. آن الف را ما بین میم و نون مى‏نویسند. آن الف را مس کردن جایز نیست. چونکه شیئى از کتابت قرآن است. شیئى از کتابت قرآن را مس کردن که هست، این حرام است.

ایشان یک مثال دیگرى در عروه دارد، مى‏گوید کالواو الثانى من داود اذا کتبت. واو ثانى، داود موقع تلفظ دو تا واو تلفظ مى‏شود. اگر این واو ثانى هم نوشته شد، آن وقت مس او که هست بلا وضوء جایز نمى‏شود. این مثال مثل اینکه درست نیست. این آنجایى که چیزى تلفظ بشود و او را بنویسند، آن هم همین جور است. ولکن در جایى که آن نوشتن غلط در کتابت حساب نشود که بگویند زائد بر کتاب است، غلط نوشته است. واو ثانى داود از این قبیل است. داود را هر کس مى‏نویسد، منتهى به لفظ عربى و فارسى مى‏گویم. داود را که مى‏نویسند، واو ثانى نمى‏نویسند. چونکه می‌نویسند و این نوشته است این کتابتش غلط است. کتابت قرآن نیست. شیئى زائدى که نوشته شده است، زائدا على کتابة القرآن. ولکن به خلاف آنجایى که آن چیزى که هست، آن حرف که تلفظ مى‏شود کتابتش زاید بر کتابه حساب نشود. مى‏گویند آن جور هم مى‏نویسند، اینجور هم مى‏نویسند. آنجاست که غلط حساب نمى‏شود، مس او جایز نیست. یک کلمه‏اى اینجا نیست در عروه، دلم مى‏خواهد این را که بحث کنم با شما. در مسائل بعدى هم متعرض نیست صاحب عروه قدس الله نفسه الشریف. یکى مسئله این مدّ در کتابت مجید است که در بعضى الف‏ها روى آن مد مى‏نویسند. که فرق داشته باشد ما بین الف همزه، که به آن الف همزه آن علامت همزه را مى‏نویسند. یا فرض کنید در بعضى الفاظ تشدید مى‏گذارند روى بعضى حروف. مثل کلمه الله که تشدید مى‏گذارند که معلوم بشود که این مشدد است. این همزه و مد و تشدید، یکى هم اعراب که در قرآن اعراب مى‏گذارند. مسّ اینها بلا وضوء چه جور است؟ که شخص الف را مس نمى‏کند، علامت همزه‏اى که آنجا گذاشته شده است، او را مس مى‏کند. نمى‏دانم آن مدّ را مس مى‏کند یا آن اعراب را مس مى‏کند. ظاهرا والله العالم عیبى ندارد. چونکه اینها شیئى من کتابة القرآن نیستند. چه جورى که در قرآن ربما ما بین لفظى و لفظ آخر، علامت وقف مى‏گذارند که اینجا وقف باید بشود، یک علامت وصل مى‏گذارند، چه جورى که آنها کتابت قرآن نیست. آن علامت این است که عند القرآئه اینجا وقف بشود یا اینجا وصل بشود. مَد هم همین جور است که آنجا که مى‏گذارند علامت این است که این الف را بکشند.

فرق است بین الف رحمن و سلیمان با  اینها آن جزء کتابت قرآن است. بدان جهت قرآن را که نوشته‏اند، اول هم که نوشتند آن الف را گذاشتند. از خودت نگو. از قدیم هم نبود فعلا متعارفش این است. اگر الان یک خطى پیدا بشود، خط متعارف. خط متعارف که به او صدق کند کتابت قرآن مسش حرام است. بدان جهت متعارف این است در آن واو الجمع که مى‏نویسند جلوش الف مى‏گذارند. اگر نگذارند، کتابت غلط است. على هذا الاساس به خلاف علامت وقف و علامت وصفى که در مصحف در قرآن‏ها مى‏گذارند، این مال کتابت نیست. این علامت این است که موقع خواندن اینجا بایست، یا اینجا را وصل کن. تشدید هم همین جور است. تشدید جزء کتابت قرآن نیست. این تشدید را مى‏گذارند، مثل آن علامت وقف است. که این حرفى که اینجا هست، این حرف را مشدد بگو.

سؤال...؟ عرض مى‏کنم جزء کتابت حساب بشود. نه علامت قرائت بشود. در قالوا الف علامت قرائت نیست. آن علامت این است که این واو، واو جمع است. قالوا، واو جمع با غیر واو الجمع فرقش این است که موقع نوشتن جلوى واو جمع علامت الف مى‏گذارند. آن علامت این است که این واو، واو الجمع است. به خواندن مربوط نیست. آن جزء کتابت است. به خلاف مدى که هست، به خلاف علامت وصلى که هست، به خلاف تشدیدى که هست. آنها علامت قرائت است که موقع خواندن مشدد بخوان یا اینجا بایست. یا اینجا را وصل کن، یا این الف را بکش یا نکش. که همان همزه مى‏شود و الظاهر و الله العالم، آنى که متعلق نهى است در آن موثقه ابى بصیر این نکات را باید دقت کنید موقع استفاده از روایات که اینها موضوع حکم کجا پیدا است. آنى که در موثقه ابى بصیر متعلق نهى است، نهى از کتابة القرآن است. چیزى که راجع به کتابت بشود و علامت آن مکتوب بشود ولو ذکر کنند که این الف علامت است به این واو مکتوب جمع است. او را مس کردن نمى‏شود. و اما به خلاف جاهایى که آن علامت مکتوب نیست، علامت قرائت است که موقع قرائت اینجور خوانده بشود. آنها جزء کتابت قرآن نیست مس کردن آنها بدون وضوء ظاهرا اشکالى ندارد، کما ذکره جمع من الاصحاب.

[و اما نقاط، نقاطى که در حروف است. مثل اینکه «ت» را دو تا نقطه مى‏گذارند. ى را دو تا نقطه مى‏گذارند. ابتداء در ذهن... سؤال؟] انسان جلد قرآن را هم با وضوء بگیرد احترام است. ولکن کلام این است احترامى را که شارع واجب کرده است کدام است؟ بهتر است کلام قران را هم که انسان برمى‏دارد با وضوء بدارد. به توالت که مى‏رود قرآن را بگذارد کنار برود. اینها احترام است، مستحب است. کلام در تکلیف الزامى است. عرض مى‏کنم بر اینکه و اما نقاطى که در حروف هست مثل اینکه فرض کنید ت دو تا نقطه در بالا دارد، ى دو تا نقطه پایین دارد، این در ذهن مى‏زند که ابتداء همین جور است که نقطه جزء آن حرف است. ت دو تا نقطه دارد. ولو یک وقتى قرآن که مى‏نوشتند، مى‏گویند قرآن اول نقطه نداشت. الان هم بعضا شاید پیدا بشود از آن قرآن‏ها که نقطه ندارد. ولکن اذا کتب جزء حرف است. جزء حرف اطلاق مى‏شود. ولو در ذهن این مى‏آید بدان جهت مس کردن بلا وضوء اشکال داشته باشد. ولکن این حرف تمام نیست. ولو نقطه جزء حرف بوده باشد ولکن به او باید صدق کند کتابة القرآن. شیئى من القرآن. کتابت شیئى من القرآن، این باید صدق کند. چونکه متعلق نهى در موثقه ابى بصیر مس شى‏ء من کتاب القرآن بود. این نقطه به نوشتنش کتابت نمى‏گویند. نمى‏گویند کسى که یک نقطه گذاشت، روى آن نونى که مى‏خواهد بنویسد یک نقطه‏اى گذاشت نمى‏گویند کتب النقطه. مى‏گویند وضع النقطة على موضعها. به خلاف حروف، اگر شما فرض بفرمایید به آقازاده کوچکى که دارید یواش، یواش مى‏خواهید تعلیم بکنید به او مى‏گویید که یک الف بنویس. آن حرف را که مى‏نویسد او کتابت است. عرب هم مى‏گوید کتب الالف. اکتب الالف. آن پدر هم به پسرش همین را مى‏گوید. شما به آقازاده نمى‏گویید که یک نقطه بنویس. مى‏گویید یا نمى‏گویید، خودتان قضاوت کنید. مى‏گویید یک نقطه بگذار.

سؤال...؟ گذاشتن است، غلط نمى‏شود، بدون نقطه هم مى‏نویسند. کتابت غلط نیست. منتهى آنى که شما مى‏خواستید آن نیست. بدان جهت در ما نحن فیهى که هست ولو غلط هم بگویند به فرمایش شما، خود نقطه کتابت قرآن نیست. بدان جهت شاهدش این است، شما اگر به کسى گفتید الف بنویس، او همان الف را مى‏نویسد. اگر شما گفتید یک نقطه بنویس، اولی گوید نقطه بنویس یعنی چه آقا نقطه بگذارم؟ بعله، نقطه بگذار. یا مثلا مى‏گویید که یک نقطه بگذار بعد بیست و چهار بنویس. عدد بیست و چهار بنویس. نمى‏گویید که یک نقطه بنویس. نقطه را نوشتن نمى‏گویند، کتابت نمى‏گویند. بدان جهت است که این فرمایش مرحوم حکیم در مسئله آتیه اشاره خواهیم کرد که این فرمایشى که فرموده است با این حرف که در این مسئله گفته شده است و در مسئله بعدى گفته مى‏شود منافاتى ندارد. اگر شیئى از کتابت قرآن به آن مکتوب صدق کند ولو حرفى، مسش بلا وضوء جایز نیست، اعم از اینکه موقع تلفظ، او را تلفظ بکنند یا تلفظ نکنند. این یک مسئله‏اى بود که اطرافش را بحث کردیم.

عدم تفاوت در حرمت ميان حروفی که در خود قرآن است با حروف قرآن در کتب ديگر

مسألة 8: « لا فرق بين ما كان في القرآن أو في كتاب‌، بل لو وجدت كلمة من القرآن في كاغذ ، بل أو نصف الكلمة كما إذا قصَّ من ورق القرآن أو الكتاب يحرم مسَّها أيضاً ».‌[4]

 اما مسئله دیگرى که ایشان در عروه شروع مى‏فرماید، آن مسئله عبارت از این است، تارةً انسان شیئى را که از کتابة القرآن مس مى‏کند در ضمن مجموع است. مثل اینکه قرآن مى‏خواند. قرآنى که هست، او را مى‏خواند. در ضمن هم مس مى‏کند بعض الآیه را، یا یک حرفى را. این را تا به حال مى‏گفتیم که حرام است. و در موثقه ابى بصیر[5] هم هست، «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّنْ قَرَأَ فِي الْمُصْحَفِ- وَ هُوَ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ». آنجا فرمود که مسّ نکند خطش را، َ«لا بَأْسَ وَ لَا يَمَسَّ الْكِتَابَ» را نکند، آن وقت بله، آن درست است. و اما در جایى که نه انسان شیئى را از کتابت قرآنى مسّ مى‏کند ولکن در ضمن هیأت مجموعیه نیست. مثل اینکه در کتاب فقه یک آیه‏اى نوشته است. یا در سیوطی که کتاب ادبیات است آنجا یک آیه‏اى، یا یک جمله‏اى از آیه را نوشته است. تمثیلا به آنى که مى‏گوید، استشهادا به او، او را نوشته است. مثل اینکه فرض بفرمایید کسى مثلا کتابى مى‏نویسد که اقسام الف و لام را مى‏گوید. در کتب ادب هست. الف و لام تارة براى استغراقی است. مى‏گوید کقوله سبحانه ان الانسان لفى خسر. ربما مى‏گوید بر اینکه، الف و لام براى جنس مى‏شود. کقوله سبحانه، ان الانسان عجولا. این را بدون وضوء مس کردن ایشان مى‏گوید جایز نیست. فرقى نمى‏کند در حرمت مس شیئى از کتاب قرآن که در ضمن هیأت مجموع بوده باشد یا منفرد بشود. در کتاب فقهى یا در کتاب دیگرى، یا اصلا کتاب نیست، در لوحى نوشته شده است این آیه. در دیوار شده است این آیه، آن مسئله را هم اینجا بحث مى‏کند. در لوحى نوشته شده است، این را مس کردن بلا وضوء جایز نیست. این هیأت اجتماعیه مدخلیت ندارد. دلیل در این مسئله چیست؟ با وجود آنى که دلیل این حکم بود، موثقه ابى بصیر بود و در موثقه ابى بصیر امام علیه السلام فرض این بود که عمن یقرأ فى المصحف. هیأت اجتماعیه است. فرمود و لا تمس الکتاب.

 و احتمال اینکه بعضى‏ها فرموده‏اند که نه این هیأت اجتماعیه مدخلیتى ندارد، متفاهم عرفى این است که حرمت مال خود این کتابت است. کتابتى است که او را مس مى‏کند، حرمت به احترام او است. که این حکم دایر و مدار او است. بدان جهت این آیه در غیر مصحف هم بوده باشد، در کتاب لغوى این مسش حرام مى‏شود. به حسب متفاهم عرفى که مال احترام این آیه است. ولکن این در این استدلال در نفس دغدغه است. انسان باید آن دغدغه‏اش را بگوید و آن این است که نه، ما احتمال مى‏دهیم بما اینکه این آیه در ضمن المجموع است و اسم المجموع مصحف شریف است این مصحف احترامش اقتضاء مى‏کند که آنش هم جایز نبوده باشد. وقتى که در ضمن این شد، بعضش هم، ولو حرفاً منه جایز نبوده باشد. اصل خود این مجموع که اینجور است، این احترام مال این است. آن هم احترام دارد به قول ایشان. آن هم مستحب است، ولکن این حرمت موضوعش این است. این دغدغه در نفس هست، ولکن این دغدغه را از نفس بیرون باید کرد و فتوا داد بر اینکه فرقى نمى‏کند. نه به جهت موثقه ابى بصیر که کسى بگوید موثقه ابى بصیر هم اینجور است. بلکه در بین روایاتى داریم که از آن روایات استفاده مى‏شود بر اینکه مع الحدث مس کردن شیئى من الکتاب، جمله‏اى باشد، آیه‏اى باشد ولو در ضمن هیأت مجموعیه نبوده باشد، آن جایز نیست.

مصححه داود بن فرقد

 از این روایات‏ها جلد دوم وسایل است. باب سى و هفت از ابواب الحیض است « بَابُ جَوَازِ تَعْلِيقِ التَّعْوِيذِ عَلَى الْحَائِضِوَ قِرَاءَتِهَا لَهُ وَ كِتَابَتِهَا إِيَّاهُ عَلَى كَرَاهِيَةٍ وَ عَدَمِ جَوَازِ مَسِّهَا لَهُ‌« در آنجا روایت اولى است [6]که به حساب ما مصححه است.

محمد ابن یعقوب، عن على ابن ابراهیم عن ابیه که پدر على ابن ابراهیم را ما موثق مى‏دانیم. بدان جهت مى‏گوییم صحیحه یا مصححه. آنهایى که ثقه نمى‏دانند ولکن ممدوح مى‏دانند حسنه تعبیر مى‏کنند. عن ابن ابى عمیر، عن داود ابن فرقد. داود ابن فرقد همان داود ابن ابى یزید است. که از ثقات است، از اصحاب امام صادق سلام الله علیه است. عن ابى عبد الله علیه السلام. « قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ التَّعْوِيذِ يُعَلَّقُ عَلَى الْحَائِضِ قَالَ نَعَمْ لَا بَأْسَ- قَالَ وَ قَالَ تَقْرَؤُهُ وَ تَكْتُبُهُ وَ لَا تُصِيبُهُ يَدُهَا». اینکه مى‏گویند تعویذ همان عوذه است، عربها مى‏گویند که چشم نخورد یا مثلا یک دعایى مى‏نویسند به گردنش مى‏آویزد یا به بازویش مى‏نویسد. چشم نخورد یا مثلا یک مرضى دارد او خلاص بشود، عوذه را مى‏گویند که این نگهبان باشد، انسان را حفظ کند. «عَنِ التَّعْوِيذِ يُعَلَّقُ عَلَى الْحَائِضِ قَالَ نَعَمْ لَا بَأْسَ» باکی ندارد. «قَالَ وَ قَالَ تَقْرَؤُهُ وَ تَكْتُبُهُ وَ لَا تُصِيبُهُ يَدُهَا». هم بنویسد، هم بخواند، ولکن او را اصابت نکند. این یک روایت است. یک روایت دیگر صحیحه منصور ابن حازم[7] است:

«قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ التَّعْوِيذِ يُعَلَّقُ عَلَى الْحَائِضِ- فَقَالَ نَعَمْ إِذَا كَانَ فِي جِلْدٍ أَوْ فِضَّةٍ أَوْ قَصَبَةِ حَدِيدٍ». قصبه حدید باشد یا جلدى باشد یعنى به بشره بدنش مس نکند. این به جهت این است. تعویض هم مى‏دانید، آن اهلش مى‏داند؛ خالى از قرآن نیست. شیئى، آیاتى در قرآن هست که آنهایى که خواص الآیات را در او کار کرده‏اند و آن بعضى آیاتى براى بعضى اشیائى هست، خاصیتش آن است، آیات را مى‏نویسند. مثل این و ان یکادى که مى‏نویسند سر درها. این عوذه البیت است. بیت را حفظ مى‏کند. مثل او است. این شخص تعویذ او هم از این قبیل است.

 اینکه نهى مى‏کند و مى‏گوید باید، ظاهرش این است که باید در جلدى بشود یا در حدیدى بشود. متفاهم عرفى اینکه به بدنش اصابت نکند کتابت. این معنایش این است. ولو آن وقتى که عرق کرده است، خیس شده است، آن کتابى که هست مى‏چسبد به بشره‏اش. این متفاهم عرفى این است، مضافا بر اینکه در موثقه ادعاى اینکه این حرمت مال آیه است ولو در ضمن مصحف نبوده باشد، چونکه این به ذهن مى‏خورد، این روایات تعویذ هم در ما نحن فیه هست. مجموع اینها کافى است. بیشتر از این ما دلیل نمى‏خواهیم بر عدم جواز. ولکن در ذهنتان بوده باشد، این در مسئله تعویذ است بر زنى که حائض است، محدث به حدث اصغر نیست. باید محدث به حدث اصغر را دیگر بگوییم فرقى ندارد. اگر مس جایز نشد، فرقى نمى‏کند که دیگر عوذه بشود یا در لوح نوشته بشود. محدث به حدث اصغر بوده باشد یا محدث به حدث اکبر بوده باشد، چون در آن صحیحه دارد که ولا تمس الکتاب عمن قرء فى المصحف و هو علی غیر وضوء. وضوء نداشتن و جنب بودن و حائض بودن اینها همه‏اش از یک وادى است. فرقى ندارد. این باید ملزم بشود.

ديدگاه مرحوم شهيد ثانی (قدس)

ولکن در مقابل این حرفى که گفتیم شهید [8]قدس الله نفس الشریف گفته است بر اینکه اگر کتابت قرآن در ضمن هیأت اجتماعیه نباشد، مثل آیه‏اى که در لوح نوشته مى‏شود، در کتاب فقهى نوشته مى‏شود یا در کتاب ادب نوشته مى‏شود، مسّ او بلا وضوء حرمتى ندارد. استدلال کرده است بر جواز و عدم الحرمه، استدلال کرده است به دو امر. یکى به خبر محمد ابن مسلم.

خبر محمد بن مسلم

خبر محمد ابن مسلم که محقق قدس الله نفسه الشریف در معتبر روایتى را نقل کرده است از جامع البزنطى، از احمد ابن محمد ابن ابى نصر بزنطى رضوان الله علیه که از اصحاب امام رضا سلام الله علیه بود و اصولى، کتابى دارد و اصلى دارد، محقق از آن اصل نقل کرده است، که در آن جامع البزنطى، بزنطى از محمد ابن مسلم نقل کرده است محمد ابن مسلم هم از امام علیه السلام نقل کرده است، از امام ابى عبد الله علیه السلام نقل کرده است، خبر این است، این خبر را، این روایت بزنطى را که محقق در معتبر [9]نقل کرده است صاحب وسایل در جلد اول در باب هیجده از ابواب الجنابة نقل کرده است. ولکن ما که از وسایل نخواندیم، نکته‏اى دارد. ایشان فرموده است بر اینکه این خبر محمد ابن مسلم یک دلیلش است که مسّ عیبى ندارد. خودش هم عن ابى جعفر علیه السلام است. قال سألته هل یمسّ الجنب، الدرهم الابیض. جنب درهم ابیض را مسّ مى‏کند یا نمى‏کند؟ فقال ابی انى و الله لاوتى بالدرهم، امام قسم مى‏خورد، درهم را پیش من مى‏آورد فآخذه، من اخذ مى‏کنم و انى لجنب، (که دو جور وجهش مثل اینکه جایز است)، در حالى که من جنب هستم. این تا اینجا وسائل[10] نقل کرده است. ولکن روایت یک ذیلى دارد. منتهى من معتبر را ندیده‏ام.

 از صاحب الحدائق [11]نقل مى‏کنم. صاحب حدائق این روایت را که از معتبر نقل مى‏کند مى‏گوید ذیلى دارد. ظاهراً هم صحیح است ذیلی دارد آن ذیلی این است که دارد در ذیلش. این ذیل در وسایل نیست. و ما سمعت احدا یکره من ذلک شیئاً مى‏گوید بر اینکه من نشنیدم کسى را که از این شیئى را کراهت داشته باشد، الاّ عبد الله ابن محمد، الاّ عبد الله محمد که شخصى بود، نمى‏دانم چه کسى بود. کان یعیبه هم عیبا شدید، عیب شدید مى‏گرفت. یقول جعلوا صورة من القرآن فى الدرهم. یعنى در درهم معلوم است که آیه قرآن را نوشتن این را عیب مى‏گرفت. چرا؟ مى‏گفت بر اینکه این جعلوا صورة من الدرهم فی القرآن فیؤتی الزانیة درهم را به زن زانیه مى‏دهند، عوض زنا یا فعلى از زنا مى‏دهند. او مس مى‏کند دیگر. به زانیه داده مى‏شود. آن عبد الله ابن محمد مى‏گفت. و فى الخمر، در خمر مثلا یکى شراب را پولش را همان درهم مى‏دهد. و یوجع على لحم الخنزیر. کفارى که لحم خنزیر مى‏خوردند در بلاد مسلمین، کافرین ذمّى بودند. همین پولشان همان درهم‏ها بود که ما بین مسلمین بود. یوضع على لحم الخنزیر این عیب را مى‏گرفت.

 اینکه مى‏فرماید و ما سمعت احدا این دو تا احتمال دارد. یکى این است که کلام خود امام علیه السلام بوده باشد. ظاهرش هم این است که کلام امام علیه السلام است و ما سمعت، امام علیه السلام مى‏گوید من کسى را ندیدم که این را دراهمى که بگیرد دراهمی که در او اسم الله مکتوب است، یا شیئى من قرآن او را بگیرد و در حال جنابت. با خود حمل مى‏کنم، و عیبى هم نمى‏بینم، ولی آن شخص اینجور مى‏گفت. محتمل است کلام محمد ابن مسلم بوده باشد که محمد ابن مسلم مى‏گوید که امام اینجور فرمود، من هم از کسى نشنیدم این جائز نیست. مگر فلانى، فلانى هم که اعتبارى ندارد قولش، او مى‏گفت این حرف را. و کیف ما کان، ظاهرش اول است که قول امام است. قول امام علیه السلام هم نبوده باشد، محمد ابن مسلم مى‏گوید امام این حرف را نگفته است. معلوم مى‏شود که این مطلب، مطلب جایز است. وقتى که مسّ صورت من القرآن در درهم جایز شد، دیگر در لوح هم جایز مى‏شود. سر سنگ قبر هم جایز مى‏شود. در کتاب فقه هم جایز مى‏شود، چونکه فرقى ندارد. شهید قدس الله نفسه الشریف به این دلیل استدلال کرده است و منضم کرده است به او لزوم الحرج را. خوب این درهم‏هایى که سابق بود همه‏اشان اسماء الله داشت. اسم الله بود در دراهم اینها بود. یا شیئى از قرآن بود. این را بگوییم بى وضوء دست نزنید، محدثا دست نزنید این بر مردم حرج لازم مى‏آید. هر دقیقه که وضویش باطل شد باز یک وضوء بگیرد. بگوید نگه دارد درهم را، به مشترى بگوید نگه دارید درهم را، وضویم باطل شد، وضوء بگیرم، بعد بگیرم. اینجور که نمى‏شود. این استدلال شهید است.

ملاحظه بر استدلال شهيد (ره) به خبر محمد بن مسلم

 اما این خبر محمد ابن مسلم به این نمى‏شود استدلال کرد بر جواز. و الوجه فى ذلک، اول من حیث السند تمام نیست. از حیث السند دو جهت دارد. یک جهت این است که در جامع بزنطى احمد ابن محمد ابن ابى نصر بزنطى، از محمد ابن مسلم نقل مى‏کند. در روایات احمد ابن محمد ابن ابى بصر بزنطى، یک روایتى پیدا بشود که از محمد ابن مسلم بلا واسطة نقل کرده است، نیست. این از اصحاب امام رضا است، محمد ابن مسلم از اصحاب امام باقر است. از کبارشان هست به نحوی که زراره از محمد بن مسلم روایت می‌کند. روایتی پیدا کردیم که زراره عن محمد ابن مسلم عن امام باقر علیه السلام نقل مى‏کرد. این را از محمد ابن مسلم، احمد ابن ابى نصر بزنطى بلا واسطه نقل کند اینجور نیست اطمیناناً. و یک جایى شاهد پیدا نشده است، همه‏اش مع الواسطه است روایاتش. و آن واسطه اینجا ذکر نشده است. بدان جهت این روایت من حیث السند خدشه دار مى‏شود. نمى‏دانیم او کیست، مگر شخصى بوده است که ضعیف بوده است. توثیق نداشته است. این یکى. دوما اینکه محقق را از جامع بزنطى نقل مى‏کند. محقق که بالاتر از شیخ الطایفه نیست. شیخ الطایفه اگر از کتاب بزنطى نقل کند باید به آن نسخه سند داشته باشد. چونکه سابقا کتب اصحاب نسخ بود. که ضبط مى‏کردند، با دست مى‏نوشتند. از شیخ الطایفه بالاتر نمى‏شود محقق. شیخ باید از کتابى نقل حدیث مى‏کند ما مى‏گوییم سند شیخ به آن کتاب ضعیف است سند شیخ به کتب على ابن فضال ضعیف است، به کتاب فلانى ضعیف است، این محقق هم باید به آن نسخه کتاب بزنطى سند داشته باشد. آن سند دست ما نیست. ما نمى‏دانیم به کدام سند نقل کرده است. لعل به سندى نقل کرده است، مثل نقل صدوق و نقل شیخ، بعضى کتب را که سندشان ضعیف است و عمل نمى‏شود. چونکه آن نسخه احراز نمى‏شود که کتاب فلانى بوده است. این من حیث السند و اما من حیث الدلاله. خوب امام علیه السلام فرمود بر اینکه درهمى را که در او سوره‏اى از آیه نوشته شده است من او را اخذ مى‏کنم. نه اینکه کتابتش را مس مى‏کنم. این کلام در اخذش است که جنب مس مى‏کنم درهم بیض را، نه کتابتى که در آن درهم ابیض هست. آن درهم خودش را مس مى‏کند یا نمى‏کند؟ بله مسّ مى‏کند درهم را. خوب مس کردن درهم ملازمه با مس کردن کتابت، ملازمه مسّ کتابت نیست. خصوصا، کتابتى که به خط ریز نوشته شود به نحوى که با ذره بین دیده مى‏شود، تشخیص داده مى‏شود. این در وسط درهم مى‏نویسند، واضحش در یک صفحه نوشته مى‏شود در وسطش، او را مس کردن ملازمه ندارد. و اما این مسئله حرجى که ایشان فرموده است، این مسئله نسبت به اسماء الله است. ما کلاممان در ما نحن فیه مسّ صورة من القرآن است. آیة من القرآن است، جملة من القرآن است.

 این که درهم‏هایى که در آن زمان بود غالبا سوره قرآن نوشته شده بود یا آیه‏اى نوشته شده بود ما این را علم نداریم. این قدر مى‏دانیم که اسماء الله مى‏نوشتند. او را مى‏دانیم و او هم نیست. آنجا احتیاط کردیم. ما او را نگفتیم که حرام است بلا وضوء در مسئله جنابت هم مى‏آید که او احتیاط است. و اما کلام در مس کتابة المجید است. از اجتناب از این نه حرجى لازم مى‏آید نه مرجى لازم مى‏آید، نه هم که دلیلى بر جواز داریم. این دلیل نمى‏شود. بدان جهت الظاهر و الله العالم. عدم جواز شى‏ء من کتابة القرآن سواء کان فى المصحف او فى غیره. و الحمد الله رب العالمین.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص189.

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص189-190.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَمَّنْ قَرَأَ فِي الْمُصْحَفِ- وَ هُوَ عَلَى غَيْرِ وُضُوءٍ- قَالَ لَا بَأْسَ وَ لَا يَمَسَّ الْكِتَابَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص383.

[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص 190

[5] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص383.

[6]  مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ التَّعْوِيذِ يُعَلَّقُ عَلَى الْحَائِضِ قَالَ نَعَمْ لَا بَأْسَ- قَالَ وَ قَالَ تَقْرَؤُهُ وَ تَكْتُبُهُ وَ لَا تُصِيبُهُ يَدُهَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج2، ص342.

[7] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ التَّعْوِيذِ يُعَلَّقُ عَلَى الْحَائِضِ- فَقَالَ نَعَمْ إِذَا كَانَ فِي جِلْدٍ أَوْ فِضَّةٍ أَوْ قَصَبَةِ حَدِيدٍ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج2، ص342.

[8] و هذه الرواية إنّما تدلّ على جواز مسّ الدراهم المكتوب عليها ذلك خاصّة، فلا يتعدّى إلى غيرها. و جاز اختصاصها بالحكم؛ لعموم البلوى و دفع الحرج، و ليست مستندَ المحقّق و لا مطابقةً لقوله؛ لتخصيصه الحكم باسم النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و الإمام، و تعميمه الرخصة في الدراهم و غيرها؛ زين الدين بن علی عاملی (شهيد ثانی)، روض الجنان، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1402ق) ج، 1، ص146.

[9] و في جامع البزنطي عن محمد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السّلام «سألته هل يمس الرجل الدرهم الأبيض و هو جنب؟ فقال: و اللّه اني لأوتى بالدرهم فأخذه و اني لجنب» و ما سمعت أحدا يكره من ذلك شيئا الا ان عبد اللّه بن محمد كان يعيبهم عيبا شديدا يقول: جعلوا سورة من القرآن في الدرهم فيعطى الزانية، و في الخمر و يوضع على لحم الخنزير؛ جعفر بن حسن محقق حلی، المعتبر في شرح المختصر‌(قم، مؤسسه سيد الشهداء عليه السلام‌، چ1، ت1407)، ج1، ص188.

[10] جَعْفَرُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ سَعِيدٍ الْمُحَقِّقُ فِي الْمُعْتَبَرِ نَقْلًا مِنْ كِتَابِ جَامِعِ الْبَزَنْطِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:‌سَأَلْتُهُ هَلْ يَمَسُّ الرَّجُلُ الدِّرْهَمَ الْأَبْيَضَ وَ هُوَ جُنُبٌ- فَقَالَ وَ اللَّهِ إِنِّي لَأُوتَى بِالدِّرْهَمِ فَآخُذُهُ وَ إِنِّي لَجُنُبٌ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج2، ص215.

[11] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج3، ص48.