درس پانصد و هجدهم

غايات وضوء

مسألة 8: « لا فرق بين ما كان في القرآن أو في كتاب‌، بل لو وجدت كلمة من القرآن في كاغذ ، بل أو نصف الكلمة كما إذا قصَّ من ورق القرآن أو الكتاب يحرم مسَّها أيضاً ».‌[1]

ادامه مباحث گذشته

بعد از این که بیان کردیم در موثّقه ابى بصیر [2]که نهى کرده است امام (ع) عن مس الکتاب مراد این است که حرام است و ممنوع است مس شیئى من کتابة القرآن. این نیست که قرآن را خطوطش را از اول تا آخر مس کردن مس المجموع بما هو المجموع حرام بوده باشد. شیئى از مصحف را ولو حرفى، حرفى را از مصحف شریف بلاوضوء مس کردن این حرام است. فرقى هم نمى‏کند کما ذکرنا در دیروز آن حرف که حرف قرآنى است فرقى نمى‏کند در ضمن قرآن بوده باشد یا سوره‏اى و آیه‏اى از قرآن را در جایى نوشته‏اند مس شیئى از آن آیه و از آن سوره بلاوضوءٍ جایز نیست. بر این مترتّب مى‏شود کما این که مسأله هم مسأله محلّ ابتلاء هست در آن مصحف‏هاى شریفى که کهنه شده‏اند ربّما از ورقش یک مقدار بریده شده است. بریدگى دارد. افتاده است که در آن ورق یک حرف است فقط. آن الحمد الله ربّ العالمین آن الفش جدا شده است. یا بریده‏اند. فرقى نمى‏کند. کسى بخواهد آن حرف را مس بکند بلاوضوءٍ جایز نیست. مثل مس آن جایى است که بریده نباشد. حیثٌ که این حرفى که در این کاغذ است، حرف از مصحف است. از کتابت مصحف است فعلاً. جدا شده است. و مس کردنش لا یجوز.

 ولکن در آن جاهایى این حرف را مى‏گوییم که صدق کند که این کتابت فعلى از کتابت مصحف است و امّا اگر اصل کتابت از بین برود کتابت از بین برود به نحوى که کتابت صدق نکند، آن عیبى ندارد مس کردن بلاوضوء مثل این که انسان سوره‏اى را در یک ورقه‏اى نوشته بود با مرکب‏هاى معمولى. بعد یک خورده آب ریخت روى این ورقه که نوشته بود رویش این خطها همه‏اش محو شده‏اند. دوباره آن مرکب خشکیده خیس شد. خطوط محو شده‏اند. مس این مرکب عیبى ندارد. چون که این فعلاً کتابت نیست. الان کتابتى ندارد. آن عیبى ندارد. و مثل این که انسان به دانه‏هاى گندم یک آیه‏اى مى‏نویسد. مجلسى هست براى تشویق به کشاورزى. یک آیه‏اى را از دانه‏هاى گندم نوشته‏اند. خوب مس آن آیه بلاوضوء جایز نیست ولو بعضش هم. ولکن مجلس وقتى که تمام شد و گندم‏ها را جمع کردند شد یک گونى گندم. مس آنها عیبى ندارد. چون که به آن گندم‏ها صدق نمى‏کند که فعلاً از کتابت قرآن است. به خلاف آن الف. بدان جهت آنها را مس کردن عیبى ندارد و من هنا در بعضى باغچه‏ها تخم را مى‏کارند به نحوى که بعد از روییدن یک آیه مى‏شود. یا یک حدیث مى‏شود. که یک وقتى هم در مدرسه فیضیه نوشته بودند در سابق زمان. وقتى که این رویید آیه است. حدیث است. خصوصاً آن که زوایدش را بچینند آیه یا حدیث است. بعد آن علف‏ها را کندند. دیگر مس آنها عیبى ندارد. چرا؟ چون که فعلاً کتابت قرآن نیست. بدان جهت در جایى که فعلاً صدق کند که فعلاً کلمه‏اى هست، حرفى است از کتابت قرآن. مثل آن ورقى است که پاره شده است از قرآن آن جاها این حکم است. منتهى بعضى‏ها مى‏بینند در یک ورقى یک آیه قرآن است. یا یک لفظ الله است. این را به جهت این که زیر پا نیفتد و هتک حرمت نشود، تکه تکه مى‏کنند. که الفش در یک تکه مى‏ماند. لامش در یک تکه و هکذا آن جملات بعدى در یک تکه. آنها را نمى‏شود مس کرد. [البته براى این که فعلاً آن لفظ جلاله بنا بر احتیاط است]. اگر آیه بوده باشد نمى‏شود مس کرد. براى این که آنى که در این تکه است از الف، این کتابت قرآن است. نمى‏شود او را بلاوضوء مس کرد. مثل این است که از خود قرآن جدا بشود و بریده بشود. کما ذکرنا. این یک مسأله‏اى بود.

اعتبار قصد کاتب در کلمات مشترک بين قرآن و غير قرآن

مسألة9: « في الكلمات المشتركة بين القرآن و غيره ‌المناط قصد الكاتب ».[3]

 بعد ایشان وارد مسأله دیگرى مى‏شود در عروه. مى‏فرماید در آن کلمات مشترکه ملاک در حرمت مس آنها بلاوضوء ملاک قصد الکاتب است. در قرآن مجید بعضى کلماتى هست که آن کلمات مشترک است. یعنى هم در قرآن هست و هم در استعمالات عرفیه آن کلمات است. بلافرقٍ ما بین این که آن کلمات که در محاوره استعمال مى‏شود در همان معانى استعمال بشود که در قرآن مجید استعمال شده است، مثل قال و ذهب که هم در قرآن است. قال یعنى گفت. ذهب یعنى رفت. هم در استعمالات عرفیه است. یا این که استعمالى که در قرآن واقع شده است، در محاورات عرفیه در آن معنا استعمال نمى‏کنند. مثل اینکه لفظ موسى، عیسى، یوسف. موسى را بر شیخ فلانى علم است. مى‏گویند یا شیخ موسى! یا شیخ عیسى! یا شیخ یوسف. استعمال مى‏شود در معنایى که غیر از آنی است که در قرآن مجید به حضرت موسى، حضرت عیسى، به حضرت یوسف استعمال شده است. این کلمات را مى‏گویند کلمات مشترکه. یک کلماتى در قرآن مجید هست که او در استعمالات محاوره‏اى نیست. او فقط مختص است به قرآن مجید و در مصحف شریف آنها هست. مثل آن اوایل الصّور که مثل «حم» این در استعمالات عرفیه نیست. این کلمات مختص است به قرآن مجید و به مصحف شریف. ایشان تقیید مى‏کند در ما نحن فیه که آن وقتى کلمه کلمه‏اى قرآنى مى‏شود مثل این که فرض بفرمایید کاتب شروع کرده است به نوشتن. مى‏خواهد بر اینکه یک آیه‏اى بنویسد «و قال موسى». شروع کرده است «قال موسى» را نوشته است. این قصدش این است که آیه را بنویسد. کلمه‏اى که در قرآن مجید است او را بنویسد. بعد از این که این را با قلم نوشت وضوء نداشت. چون که کتابت قرآن بلاوضوء عیبى ندارد. چون که مس که نمى‏کند. با قلم مى‏نویسد. این وضوء هم نداشت و قال موسى. دید که آن قالَ یک خورده خوب نشد. این را مى‏خواهد مس کند با دستش یک خورده. این جایز نیست. چرا؟ چون که مس شیئى من کتابة القرآن است. در کلمات مشترکه ملاک قصد کاتب است. یا کسى دیگر مى‏خواهد او را مس کند. نمى‏تواند. چون که کلمه‏اى از قرآن است. به خلاف این که کسى مى‏خواهد یک قصّه‏اى بنویسد. آن جا نوشته است و قال موسى. آن قرآن نیست. آن وقتى آن قرآن مکتوب و در کلمات مشترکه کتابت قرآنى مى‏شود که کاتب به قصد قرآنیت حکایت قرآن را بکند. قصد حکایت قرآن را که قصدش این باشد که قرآن را بنویسم. آن الفاظ و کلماتى که در مصحف شریف است آنها را مى‏نویسم که از این تعبیر به قصد حکایت قرآن مى‏شود. کما این که انسان در نمازش که قرائت مى‏کند قرآن را که قصدش این است که آن الحمدى که در قرآن است، او را مى‏خوانم. الحمد الله ربّ العالمین. قصد حکایت آن سوره را دارد که در قرآن مجید است.

 و امّا اتّفاقاً اگر یک چیزى گفت که او هم در قرآن هست. ولکن این ربطى به قرآن ندارد. مثلاً کسى گفت بر این که یک مثالى به من بگو بر این که الف و لام آن جا به معناى جنس بوده باشد نه استغراق. که فرق جنس و استغراق را بفهمم. استغراق را فهمیدم که «ان الانسان لفى خسر الاّ الّذین آمنوا». استثناء قرینه است که این. الف و لام به معناى کل است. کل بشر در خسارت است. «الّا الّذین آمنوا». آن الف و لام استغراق است. یک الف و لامى هم بگو که به معناى جنس باشد که فرقش را بفهمم جنس با استغراق چیست. این هم مى‏گوید انّ الانسان لعجول. این نه این که مى‏خواهد قرآن را حکایت بکند که خلق الانسان عجولا. آنها را. نه. خودش مثال مى‏گوید. ان الانسان لعجول. این الف و لام، الف و لام جنس است. یعنى جنس انسان این جور است. ولکن تمام افراد این جور نیست. ممکن است به واسطه تربیت خودش و تحصیل کمالات صبر و تقوا، تحمل و بردبارى را بر خودش تحمیل کند. واو این نباشد. ولکن جنس انسان همین جور است. یا بعضى اشخاص نه از حسب طبع همین جور هستند. صبور هستند. تحصیلى هم نیست. نعمت خدادادى است. در خلقت دارد که تحمّلش خیلى است. صبرش خیلى است. این به معناى جنس است که جنس انسان این جور است. خوب این دیگر قرآن نمى‏شود. این را اگر مس کند به حدث عیبى ندارد. این که قصد حکایت آیه‏اى را نکرده است. ولو این را که گفته است همین جمله در قرآن باشد. ولکن قرآن نمى‏شود. حیثٌ که لم یقصد در کتابتش حکایت از قرآن را. بلکه جمله‏اى را انشا کرده است که اتفاقاً آن جمله هم در قرآن بوده است. این قرآن نمى‏شود. ملاک قصد کاتب است و ماس هم اگر فهمید که قصد کاتب قصد حکایت قرآن بوده است مثل این آیه‏هایى که در لوح و امثال ذلک مى‏نویسند بلاوضوء نمى‏تواند مس کند. و لا شى‏ء منه را ظاهر این عبارت فى الکلمات المشترکه و بما این که در کلمات مختصّه دیگر متعرّض نشده است حکم او را، فقط این مسأله را گفته است، ظاهر کلام صاحب عروه این است و لا اقلّ اشاره دارد که در کلمات مختصّه قصد کاتب مدخلیتى ندارد. مثلاً فرض کنید آن حم را که انسان مى‏نویسد، ولو قصد حکایت آن «حم» (حاميم) که در قرآن است، در سوره «حم» (حاميم) او را قصد ندارد. همین جور نوشته است «حم» را. این بلاوضوء مس نمى‏شود. چرا؟ براى این که این کلمه کلمه مختصّ قرآنى است. این کلمه، کلمه‏اى است که مختص به قرآن است. در غیر قرآن در استعمالات عرفیه و در مکتوبات عرفیه این لفظ نیست. ظاهر کلامش این است. و این اگر این جور بوده باشد ظاهرش مراد هم بوده باشد درست نیست. فرقى مابین کلمات مشترکه و کلمات مختصه نیست. بدان جهت فرض بفرمایید بچّه‏اى، برداشته است. بچّه بالغ نیست. برداشته است بر اینکه مى‏نویسد در کاغذى که مشهور بشود. اتفاقاً پدرش کاغذ را گرفت و دید یک چیزى نوشته است که حم مى‏شود که در قرآن است. او نه این که قرآن را حکایت کند. از قرآن خبر ندارد اصلاً بچّه. یک سوره‏اش را هم ندیده است. یک آیه‏اش را هم ندیده است. امّا همین جور نوشته است دیگر. این کتابت قرآن که نمى‏شود. موثّقه ابى بصیر گفت که و لا تمس الکتاب. کتاب مجید را مس نکن. یکى هم روایاتى بود که آن روایات در عوذه بود. در حائض بود و امثال ذلک بود. اینها هیچ ربطى دلالت به این معنا نمى‏کند. ظاهر موثّقه ابى بصیر که مى‏گوید و لا تمس الکتاب مراد از کتاب، کتابتش است کما ذکرنا در دیروز و مراد هم از کتابت شى‏ء من الکتابه. همه نیست. این معنایش ظاهرش این است که آن کتابت را مس نکن یعنى کتابت مفعول مس است. یعنى کتابت را مس نکن. کتابت را مس نکن یعنى آنى که کتابت قرآن است، او را تو مس نکن. آنى که کتابت قرآن است. کتابت قرآن است یعنى آن کتابت، کتابت مصحفى است. در مصحف شریف است آن کتابت. موثّقه ابى بصیر این است. این جا هم که این بچّه حم نوشته است این کتابت در مصحف شریف است و لکن در مصحف شریف بودن به معناى لام است. یعنى نقشى است که مختص دارد این نقش و کتابت و لفظى است و کلمه‏اى است که این مختص است به کتاب مجید. یعنى فقط در کتاب مجید است.

 ولکن این صورتى که هست این صورت، صورت آنی است که در قرآن مجید است ولکن در جاهایى که کاتب قصد کتابت داشته باشد این عین آن صورت است. آنى را که در کتاب مجید است عین او است. یعنى مراد از کتاب مجید یعنى ما انزل الله على قلب محمد(ص) یا آنى که جبرئیل آورده است و واسطه شده است، این را آن کاتب که نگاه به قرآن مى‏کند، به قصد این که این کتابت او است، این هم مى‏نویسد. یعنى کتابت او را مى‏نویسند ما نزل را. کما این که ما در قرآن مى‏خوانیم. قصد نمى‏کنیم که الحمدى مى‏خوانیم که در قرآنى که خودمان داریم در او است. سوره الحمد را که از روى قرآن هم بخوانیم بما این که این سوره‏اى است که نزل على رسول الله (ص) به آن قصد مى‏خوانیم. در ما نحن فیه کاتب هم وقتى که مى‏نویسد قصدش متعلق شده است به نوشتن آنى که نزل على رسول الله (ص) او را مى‏نویسد. البتّه این نوشتن کتابت او مى‏شود. کما این که آن قرآنى که جلویش گذاشته است و از روى او مى‏نویسد او کتابت او است و مى‏خواهد آن کتابت را تکثیر کند. چند تا بکند. یکى نبوده باشد. که مى‏گویند تکثیر بشود این کتاب معنایش عبارت از این است که مثل آنى که در او ضبط شده است در این یکى هم ضبط بشود. این لام نیست. خود آن ما نزل را مى‏نویسد کاتب. ولکن به خلاف بچّه. بچّه که این حم را کشیده است و از قرآن خبر ندارد این ما نزل را قصد نکرده است. فعل اختیارى‏اش بوده است. قصد کرده است چیزى را که کتاب است. این اختصاص دارد به کلمه قرآنى. آنى که ظاهر موثّقه ابى بصیر است این است و لا تمس الکتاب یعنى آن کتابتى که به قصد ما نزل است که از او تعبیر به مصحف مى‏شود که فرض هم در این بود سألته عن رجلٍ قرأ فى المصحف و هو على غیر وضوءٍ مى‏گوید آن کتابت را مس نکن. در آن تعویذى هم که شده است آن آیات یک خواصى دارد عند اهلش. قصد مى‏کنند آن آیه‏اى که خاصّیتش این است که حمل را آسان مى‏کند براى این زن حامله که از حملش مى‏ترسد، او را مى‏نویسند و مى‏گویند به سینه‏ات ببند. کاتب قصد مى‏کند کتابت آن آیه را. این در کتابت آن ما نزل على رسول الله مفعول است. به خلاف آن کتابت بچّه یا غیر بچّه فرقى نمى‏کند که اتفاقاً چیزى نوشته است که در قرآن است آن جا اصلاً ما نزل مقصودش نیست. مقصود از کتابتش یعنى متعلّق کتابتش صورتى است که للقرآن است. مختص است این کلمه و این لمس به قرآن. او دلیل نداریم هم در باب قرائت قرآن. بدان جهت در قرائت قرآن خواهد آمد در بحثش انشاء الله اگر موفق شدیم و عمر وفا کرد قارى عند القرائه باید قصد کند ما نزل على رسول الله (ص) که او را مى‏خواند و او را حکایت مى‏کند. منتهى با قصد معنا هم با اراده معنا تنافى ندارد این معنا. و در کتابت قرآن هم همین جور است. کتابت قرآن به این معنا صدق مى‏کند. آن وقت مس حرام مى‏شود. و الحاصل کلّ الحاصل. آنى که ظاهر کلام ایشان است در ما نحن فیه که این حکم مال مختص به کلمات مشترکه است و در کلمات مختصّه به هر قصدى نوشته بشود مسش جایز نیست این را نمى‏شود ملتزم شد. این قرآن نیست که. این که این نوشته این بچّه این قرآن بلد نیست. نه خواندنش را و نه نوشتنش را. یک چیزى نوشته است که در قرآن هست.

بدان جهت این به شیئى از قرآن نیست. بدان جهت در ما نحن فیه کتابتش کتابت شیئى از قرآن نیست به آن بیانى که ذکر کردم مسش اشکالى ندارد. مشروط است به قصد کاتب. و الاّ کاتب قصد و التفاتى نداشته باشد که این از قرآن است او کتابت قرآن حساب نمى‏شود. ولا اقل آن ادله‏اى که ما داریم و لا تمس الکتاب به آن روایاتى که در عوذه حایض بود آنها شامل این معنا نمى‏شود. شامل مس اینها نمى‏شود کما ذکرنا. بعد ایشان مسأله دیگرى را در ما نحن فیه بیان مى‏فرمایند بعد از این مسأله کلمات مشترکه.

 سؤال...؟ این اگر بفهمد بر این که این بچّه اصلاً قرآن بلد نیست. مثل این که مشغولیت براى خودش درست مى‏کرد. نقشه مى‏کشید. گفت یک ح بنویسم با میم دراز ببینم چه مى‏شود. این کتابت قرآن نیست. صدق نمى‏کند. سؤال؟ عیب ندارد. سابقاً خواندیم فرقى نمى‏کند. کتابت به مداد بوده باشد یا به غیر مداد بوده باشد حتّى با سبزى و غیر سبزى گفتیم فرقى نمى‏کند.

 سؤال...؟ بر او واقعاً جایز است. چون که خیال مى‏کند که قرآن نوشتن تجرّى مى‏شود. و الاّ کتابت قرآن نیست. مثل تجرّى مى‏شود. نه این که آنى که نمى‏داند به او هم واقعاً حرام است. و آنى که مى‏داند واقعاً حلال است. این شبیه فتواى سنّى‏ها مى‏شود. ما این جور فتواها را نمى‏گوییم. علم و جهل مدخلیت ندارد در احکام واقعیه. علم به موضوع هم مدخلیت ندارد. فقط این است که آنى که نمى‏داند که این را بچّه نوشته است این را اتّفاقى نوشته است این جور است، چون که این را نمى‏داند و خیال مى‏کند که قرآن را مى‏خواستم بنویسم این تجرّى مى‏شود. و الاّ آن کسى که مى‏داند دیگر در او تجرّى هم نیست.

عدم تفاوت ميان آن چيزهايي که برآنان قرآن نوشته می شود

مسألة10: « لا فرق فيما كتب عليه القرآن بين الكاغذ واللوح والأرض والجدار والثوب‌، بل وبدن الإنسان فإذا كتب على يده لا يجوز مسُّه عند الوضوء ، بل يجب محوه أولاً ثمَّ الوضوء ».‌[4]

بعد ایشان مى‏فرماید لا فرق فیما کتب علیه من القرآن بین الکاغذ و اللّوح ما بین کاغذ و لوح فرقى نیست کما ذکرنا و الارض و الجدار و الثّوب. یعنى لا فرق بین الکاغذ و اللوح و بین الارض و الجدار و الثّوب. هر کدام آیه را بنویسد همان کتابت قرآن است. بل وبدن الانسان. بدن انسان هم همین جور است. انسان در بدنش یک آیه‏اى نوشت. ید الله فوق ایدهم در دستش نوشت. خودش هم فرض بفرمایید نوشت این را. موقع نوشتن هم فرض مى‏کنیم فعلاً وضوء داشت. در حال وضوء بود که این را نوشت. بعد فرض بفرمایید از او حدثى صادر شد. یعنى رفت توالت یا آن ناقض وضوء موجود شد. ایشان مى‏فرماید وقتى که این شخص مى‏خواهد وضوء بگیرد نمى‏تواند مس کند این کتابتى را که در بازویش هست و در یدش هست. بلکه قبل الوضوء باید این را محو کند. طورى محو بکند که مس حاصل نشود. مثلاً با کهنه‏اى، با یک پنبه‏اى که نوشته است خیس مى‏کند و محو مى‏کند. بعد وضوء مى‏گیرد. آنى که در عبارت عروه ذکر شده است این است. این مطلب اخیرى است. اذا کتب آیه‏اى را در یدش منتهى در چه حال نوشته است با او کارى ندارد. اذا کتب آیه‏اى را در یدش یا شخص دیگر در ید این شخص بنویسد، بعد این شخص محدث بشود که مى‏خواهد وضوء بگیرد عند الوضوء که باید مس کند به یدش موقع وضوء گرفتن مى‏فرماید عند الوضوء باید او را قبل الوضوء محو بکند تا بعد وضوء بگیرد. خوب این را مى‏دانید که قبل الوضوء محو بکند این به جهت این است که دستش را که مى‏کشد روى آیه مس نشود. نوشتن با مرکب بوده است. آن خالکوبى نیست. نوشتن این جورى مفروضش است. این را باید محو کند و بعد وضوء بگیرد. بدان جهت چون که این محو کردن به جهت این است که مس نشود، اگر محو نکند ولکن جورى وضوء بگیرد که مس نشود کافى است. مثل این که فرض کنید آب را که مى‏ریزند آب را طورى بریزد که این کتابت محو بشود. یا به قول ایشان که دلشان خوش بشود ارتماساً وضوء بگیرد عضوش را. دیگر دست کشیدن نمى‏خواهد. به ارتماس کتابت از بین مى‏رود. یا به بشره آب مى‏رسد على کلّ تقدیرٍ. این جور وضوء بگیرد. این صاحب این قبر این جا یک تعلیقه‏اى دارد رحمت الله علیه. دارد بر این که این شخص این که ایشان در عبارت عروه نوشته است یجب محوه قبل الوضوء محو بکند این را، نوشته است بل یجب محوه عند الحدث آن وقتى که محدث شد باید محو کند. ولو الان که محدث شد وضوء براى نماز ظهر که نمى‏گیرد. آیه نوشته شده بود یجب محوه عند الحدث. عند الحدث محو بشود. این که ایشان نوشته‏اند تعلیقه، این صاحب عروه باید این جور هم مى‏نوشت. مى‏نوشت که بل یجب المحوه عند الحدث. چرا؟ چون که یک مسأله‏اى هست و آن مسأله را خود صاحب عروه قدس الله نفسه الشّریف فى ما بعد متعرض مى‏شود. آن مسأله عبارت از این است که کسى ولو وضوء دارد ولکن آیه‏اى را یا بعض آیه را مى‏نویسد در بدن کسى که محدث است. کسى محدث است. در بدن او شخص ولو با وضوء بوده باشد یک آیه‏اى مى‏نویسد. در آن مسأله صاحب عروه حکم کرده است بالحرمه. حرام است ولو کاتب على وضوءٍ بوده باشد آیه‏اى را، شیئى از آیه‏اى را و شیئى از قرآن را در بدن محدث بنویسد. این فتواى خود صاحب عروه است. روى آن فتوا باید این فتوا را در ما نحن فیه مى‏داد که یجب محوه یعنى محو الکتابه عند الحدث. آن فتوا مبتنى بر چیست؟ مبتنى بر این است که مسأله‏اى که فى ما بعد تفصیلش را خواهیم گفت. شارع هر چیزى را فرض کنید بر شخصى حرام بکند، متفاهم عرفى این است فرقى نمى‏کند بر ایجاد آن شى‏ء که انسان آن شى‏ء را بالمباشره و به بدن خودش موجود کند، یا این شى‏ء را بالتّسبیب و به بدن غیر موجود بکند. خوب مس کتابت محدث مس کتابت قرآن را حرام است. شخص خودش وضوء دارد. قرآن هم باز است. ولکن شخص دیگرى هم که آن شخص دیگر محدث است. یک پیرمردى است محدث که الان حدث از او صادر شده است. دست او را برمى‏دارد پیرمرد ضعیف این شخص متطهّر مى‏کشد روى کتابت قرآن که خودش مس نمى‏کند. خودش طهارت دارد.

 ولکن مس را ایجاد مى‏کند به بدن الغیر. آن پیرمرد هم اختیارى ندارد. چون که یک آدم ضعیفى است. این آدم قوى برداشت دستش را و این جور کرد. می‌پرسد چرا این جور کردى؟ من که وضویم در رفته بود. مى‏گوید کردم. این حرام است. این که شارع مى‏گوید فعلى در محرّمات متفاهم عرفى این است. وقتى که شارع گفت اکل میته حرام است معنایش این است که خوردن خود شخص هم حرام است و به دیگرى خوراندن هم حرام است. بدان جهت مهمانى آمده است بر انسان. این مرغ را بریده بود. بیخود بریده بود. میته کرده بود. حیفش آمد مرغ به این چاقى، اقلاً رفقا را دعوت کنیم. خودمان نمى‏خوریم. آنها مى‏خورند. آنها که نمى‏دانند. بر آنها حلال است. معذور هستند آنها. به آنها مى‏خوراند. نمى‏تواند. براى این که متفاهم از طاب آن نهی که اکل میته حرام است این اختصاص به حرامى دون حرامى ندارد. کما این که صدور این فعل بالمباشره از انسان جایز نیست بالتّسبیب هم جایز نیست. روى این اساس مى‏گویند وقتى که کاتب خودش وضوء دارد خودش هیچ. ولکن این قرآن را که در بدن محدث مى‏نویسد، ایجاب مس محدث است کتابت قرآن را بالتّسبیب. کاتب مى‏نویسد. ایجاد مى‏کند بالتّسبیب مس بدن این که در اختیار این گذاشته است مثل دست پیرمرد. این کتابت را که در بدن این مى‏نویسد این ایجاد کردن مس محدث است کتابت قرآن را به این جایز نیست و به او هم جایز نیست. چون که مس این آیه در بدن او مس محدث است کتابت را. بدان جهت کسى که مسلکش این بوده باشد که مسلک صاحب عروه این است این جا که شخصى آیه در دستش بود محدث شد وضوء گرفتن را منتظر نباید بشود. این در حدث باید محو کند. چون که اگر محو نکند مس المحدث کتابت را مى‏شود.

 سؤال...؟ این بنا بر مسلک ایشان است که آن جا مس را قبول کرده است که صدق مى‏کند. مس کتابت صدق مى‏کند آن وقتى که انسان بنویسد در بدن غیر و غیر مس مى‏کند کتابت را. خودش که با قلم مى‏نویسد. مس نمى‏کند. وضوء دارد. متطهّر است کاتب. ایجاد مى‏کند مس محدث کتابت را در بدن محدث مس را ایجاد مى‏کند. او را وقتى که شخصى حرام دانست، این جا لازمه‏اش این است این شخصى که در یدش کتابت قرآن بود وقتى که حدث صادر شد باید محو کند. روى این مسلک ایشان تعلیقه نوشته است و این اشکال هم بر صاحب عروه است. تویى که در آن مسأله آن جور فتوا داده‏اى این جا باید بنویسى یجب محوه عند الحدث. عند الحدث باید محو بشود.

 یک مطلب دیگرى هم هست و آن مطلب دیگر را هم بگویم خدمت شما. آن این است که بعضى‏ها ملتزم شده‏اند که نه این شخص کاتب چه محدث باشد و چه غیر محدث. با قلم که قرآن را در بدن محدث مى‏نویسد، این اشکال ندارد. این اتّفاق مى‏افتد در آنهایى که مثلاً شخصى هستند که مریض است. در حال مرض حدث حیض دارد، یا فرض کنید مع ذلک یک مرضى دارد آمده است پیش دعا نویس. این دعا نویس هم که این آیه را از خواصّ الآیات به دست آورده است مى‏نویسد در بازوى او، کمر او. منتهى باید مَحرم باشد که بتواند بنویسد در بازو و کمر. مَحْرم هم هست اتّفاقاً. خوب مى‏نویسد این را گفته‌اند. این عیبى ندارد. چرا؟ براى این که گفته‏اند ولو آن کبراى کلّى همین جور است. وقتى که شخصى بر شخصى حرام کرد فعلى را متفاهم عرفى این است که فرق نمى‏کند آن فعل را خودش انجام دهد مثلا آن خمر را خودش بخورد یا به دیگرى بخوراند. هر دو حرام است. متفاهم عرفى این است. فرض بفرمایید خودش زنا بکند یا دیگرى را مجبور به این عمل بکند. خودش بکشد یا دیگرى را تسبیب بکند که دیگرى را بکشد. اینها همه‏اش حرام است.

 ولکن این کبرى در ما نحن فیه صغرى ندارد. براى این که نوشتن آیه قرآن بر بدن محدث ایجاد مس کتابت بالحدث نیست. ایجاد مس نیست. چون که در مس در معناى عرفى مس معتبر است تعدد ما بین الماس و الممسوس. آن جزئى که ماس است با آن جزئى که ممسوس است باید دو تا بوده باشد. وقتى که دو تا شى‏ء به همدیگر خوردند مى‏گوید مس هذا ذاک. ذاک را مس کرد. تعدد باید بوده باشد ما بین الماس یعنى جزء الماس و جزء ممسوس. در مواردى که کتابت قرآن در مثل کاغذ بوده باشد، در لوح بوده باشد، سطح ظاهر لوح جزئى است کتابت در او است و ید انسان که جزء ماس است شیئى است. وقتى که خورد به آن سطح ظاهر که در او کتابت است، صدق مى‏کند مسه. آن کتابت را مس کرد.

و امّا در جایى که دو تا جزء نبوده باشد. فقط کتابت بوده باشد با جزء الماس. یعنى جزء الماس با ممسوس یکى باشد. دست است. چون که آیه در این دست نوشته شده است. این دست همین موضعش هم جزء ماس است، هم جزء ممسوس. این را مس نمى‏گویند. این مس نیست. چون که مس نیست و متعلّق النّهى عبارت از مس کردن محدث است، بدان جهت در ما نحن فیه تسبیب الى الحرام نکرده است. چون که این مس موجود نشده است.

بله کسى که در آن مسأله او را مى‏گویند و مطلب صحیح هم ولو خلاف احتیاط است، احتیاط این است که رعایت بشود. ولو مطلب صحیح این است، آن شخص در این مسأله چیزى نمى‏گوید. وقتى که شخصى در یدش کتابت قرآن بود، محدث شد این در حین وضوء که جزء ماس و ممسوس دو تا مى‏شود و تعدد پیدا مى‏کند و مس حرام موجود مى‏شود، بدان جهت قبل الوضوء باید این را محو کند یا به ریختن آب محو کند یا به وضوء ارتماسى یک کارى بکند که این مس موجود نبوده باشد. غرض این است که این تعلیقه مبتنى است بر آن مسأله‏اى که عرض کردیم. اگر کسى آن حرف را در آن مسأله نپذیرفت که ما هم نخواهیم پذیرفت این معناى مس همین است. حتّى اگر در مثل نور آفتاب که به پنجره زده است و مشبّک است و مخرم آیه نوشته شده است. یعنى به شکل آیه تخریم شده است شبکه‏هایش چیده شده است. وقتى که آفتاب به او تابید، شما مى‏بینید که در زمین آیه قرآن نوشته شد. همان نور آفتاب مى‏شود آیه. انسان او را که مس مى‏کند بله حرام است اگر محدث بوده باشد. و آن کتابت قرآن است.

 ولکن کلام در آن صغراى آن جا است. چون که نورى که آن جا افتاده است مس زمین را مى‏کند. بله یک مطلبى هست که آن وقت وقتى که زمین را گذاشت که مس کند دیگر آیه نیست در زمین در زیر دستش. آیه روى دستش مى‏افتد. او مبتنى بر این مسأله است. اگر در این مسأله کتابت در بدن محدث اگر گفتیم کتابت در بدن محدث حرام است در آن مسأله او را اختیار کردیم مثل این که صاحب قبر رضوان الله علیه اختیار کرده است و صاحب عروه اختیار کرده است و ملتزم شدیم بر این که ایجاد این مس هم حرام است. ولو مع اتّحاد الجزء الماس و الممسوس این دست را که روى این زمین مى‏گذارد که آیه افتاده است آن آیه که به دستش مى‏افتد مى‏شود حرام. چرا؟ چون که این کتابت در دستش است و این کتابت، کتابت قرآن است. منتهى جزء ماس و جزء ممسوس یکى است در این جا. اگر آن را گفتیم حرام است. این هم حرام مى‏شود. و امّا اگر در آن مسأله کسى گفت حرمتى ندارد. چون که جزء الماس و ممسوس باید متعدد بشود، نور را گذاشتند روى این خطّى که در زمین است، این عیبى ندارد. چون که در زمین خط نیست. دست نمى‏گذارد که خط بیفتد. روى دست هم که مى‏افتد این اتّحاد جزء الماس و الممسوس است و به این معنا مس صدق نمى‏کند. و الحمد الله ربّ العالمین.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص190

[2] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص383.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص190

[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص190