درس پانصد و نوزدهم

غايات وضوء

مسألة 11:« إذا كتب على الكاغذ بلا مداد‌فالظاهر عدم المنع من مسِّه ؛ لأنه ليس خطأ . نعم ، لو كتب بما يظهر أثره بعد ذلك فالظاهر حرمته كماء البصل فإنَّه لا أثر له إلّا إذا اُحمي ‌على النار »‌[1]

حکم مس قرآن نوشته بر کاغذ بدون مداد يا بدون اثر

بعد از این که بیان کردیم موضوع حرمت یعنى موضوع در حرمت المس شیئى از کتابت قرآن مجید است. که شخص در حال الحدث مس کند شیئى از کتابت را. على هذا الاصل اگر کاتبى در ورقه‏اى بنویسد کتابت قرآن را ولکن نوشتن طورى است که اثرش ظاهر نمى‏شود. کتابت موجود نمى‏شود. مثل این که سر قلم را به آب مى‏زند و روى کاغذ سوره الحمد را مى‏نویسد. ولو اگر آناً ما هم کسى دقّت کند رطوبت را بتواند درک کند، ولکن بعد از آنى تمام مى‏شود. ایشان مى‏فرماید کسى اگر بخواهد این ورق را مس کند محدثاً اشکالى ندارد. حیثٌ که در این ورق کتابت قرآن نیست. کتابت قرآن در او نیست. ولو این شخص قلم را به آب زده است و همین جور مرکب بود ضبط مى‏شد کتابت و بما این که کتابت در او موجود نیست مس این ورق بلاوضوءٍ عیبى ندارد. مس کتابت قرآن نیست. اگر طورى بنویسد که اثرش فعلاً ظاهر نیست. ولکن فى ما بعد ظاهر مى‏شود کما تقدّم که به ماء البصل، آب پیاز نوشته است. ماء پیاز موقع نوشتن مثل نوشتن با آب خالص است. ولکن خاصّیتى که دارد بعد اگر این ورق را به آتش نشان بدهند ولو بعد از یک سال خطوط ظاهر مى‏شود. بدان جهت مى‏فرماید بله اگر به چیزى بنویسد فى ما بعد ذلک اثرش ظاهر مى‏شود مس او جایز نیست. چرا؟ چون که کتابت موجود است. عرض بالنّار موجب کتابت نیست. منتهى بروز ندارد آن کتابت. بروزش به همان نشان دادن به آتش است. مثل آن خطّ ریز ریز که با چشم مجرّد خوانده نمى‏شود. با عینک هم خوانده نمى‏شود. آن جور ریز نوشته است که اصل کتابت ظاهر نیست. وقتى که شخصى نگاه کرد مى‏بیند که یک سیاهى هست به شکل مربّع. چیزى من نمى‏بینم. یک سیاهى مختصر. ولکن زیر ذرّه بین وقتى که بردم آن خطوط ظاهر مى‏شود. که سوره الّرحمان است. بدان جهت چه جور مس او جایز نیست به مس او مس کتابت قرآن صدق مى‏کند، این که بماء البصل نوشته شده است، این هم نظیر او است. ولو فعلاً ظاهر نیست. ولکن وقتى که به نار نشان دادند، آن کتابت ظاهر مى‏شود. و قد تقدّم الکلام فى ذلک.

حکم مس قرآن از پشت شيشه و کاغذ رقيق يا عکس آن در آيينه

مسألة 12: « لا يحرم المس من وراء الشيشة وإن كان الخطُّ مرئيّاً ، وكذا إذا وضع عليه كاغذ رقيق يرى الخط تحته ، وكذا المنطبع في المرآة . نعم ، لو نفذ المداد في الكاغذ حتّى ظهر الخطُّ من الطرف الآخر لا يجوز مسُّه خصوصاً إذا كتب بالعكس فظهر من الطرف الآخر طرداً »[2].

بعد از این مسأله مسأله دیگرى را مى‏فرمایند و آن مسأله دیگر این است که آنى که متعلّق نهى است در موثّقه ابى بصیر که مس نکن کتاب را یعنى به عضو از بدنت مس نکن کتابت قرآن را به نحوى که عضو از بدن که بشره شخص است. بشره آن عضو مس کند کتابت را. به کتابت قرآن برسد.

 و على ذلک اگر حایلى شد ما بین کتابة القرآن و ما بین بشره این عضو، فلا بأس. آن بأسى نیست. مثل این که آن ورقى که قرآن را در او نوشته‏اند، او زیر شیشه است و شیشه را روى آن گذاشته‏اند. شیشه هم نازک است. خیلى کلفت هم نیست. کتابت معلوم مى‏شود. واضح خوانده مى‏شود. مثل آن جایى که شیشه نبود خوانده مى‏شد الان هم همین جور است. ولکن کسى این شیشه را مس بکند این اشکال ندارد. لا بأس به. چون که مس العضو یعنى بشره عضو با کتابت کتاب مجید نیست که منهىٌ عنه بود در موثّقه ابى بصیر کما تقدّم و از این قبیل است که فرض بفرمایید مثل این که کاغذ رقیقى که در بعضى جزوات هم که در مجالس فاتحه مى‏گذارند همین جور است. توى اوراقى که هست لابلاى آنها یک اوراق رقیقى مى‏گذارند که حایل هست یعنى خط خوانده مى‏شود با او. انسان آن ورق را مس بکند. این مثل آن شیشه مى‏ماند. و این جا مى‏فرماید که اگر خطوط قرآن صورتش منطبع در آینه، در مرأت بشود مثل این که متعارف است دیگر فعلاً فى یومنا هذا در این تلوزیونى که هست صورت آیه یعنى آیه یا بعضى آیه، صفحه‏اى از قرآن منطبع است. کسى دست مى‏مالد به شیشه‏اش. این عیبى ندارد. این مس کتابت نیست که عضو یعنى بشره عضو مماسه با خط بکند. مثل این است که صورت کتابت در آینه افتاده است. کسى آن آینه را مس مى‏کند که دیروز عرض کردیم. آن جا یک نکته دیگرى هم هست. اگر مس آینه بکند، دیگر صورت در آینه نیست. آن مقدارى که دستش را گذاشته است زیرش خطّى نیست در آینه. حایل مى‏شود دست.

 بدان جهت در ما نحن فیه که هست آن هیچ اشکالى ندارد. آن مسأله آینه مربوط به مس مع الحایط نیست. چون که دستش را وقتى گذاشت به آینه که روبروى آینه قرآن گرفته شده است، زیر دستش خط نیست. آینه دیگر حایل مى‏شود آن صورت او را برنمى‏دارد. و امّا در مثل تلوزیون و امثال ذلک که هست آن هم عرض کردیم که مس خط نمى‏شود.

حکم مس جاهای خالی ميان حرفهای قرآن

مسألة13:« في مسِّ المسافة الخالية التي يحيط بها الحرف‌كالحاء أو العين مثلاً إشكال أحوطه الترك ».[3]

بعد ایشان شروع مى‏فرماید مسأله دیگرى را ذکر مى‏فرماید که آن مسأله دیگر این است که این قرآن را بعضى از قرآنهایى که هست به خطّ درشت نوشته مى‏شود. براى آن پیرمردهایى که خیلى بزرگ است. خود قرآن هم خیلى بزرگ مى‏شود و خطوطش هم به مناسبت او خیلى بزرگ مى‏شود. براى پیرمردى که دیدش ضعیف مانده از متاع الدّنیا در او. با آن پیرمردها بتوانند این قرآن را بخوانند. مى‏بینید عینى که نوشته شده است در وسط کلمه انسان پنج انگشتش را هم بگذارد روى آن عین به خطوط نمى‏خورد. یا هایى که نوشته شده است بین آن‏ها انگشت بگذارد هیچ تماسّى با خط نمى‏کند. ایشان در این عروه این جور فتوا مى‏دهد. دیگر نمى‏دانم چه جور شده است قلم یا فتوا مى‏فرماید فى مس المسافه الخالیه الّتى یحیط بها الحرف آن مسافتى که خالى است که احاطه مى‏کند به آن مسافت حرف قرآنى کالها و العین مثلاً فى مس المسافة اشکالٌ الاحوط التّرک. احوط، احوط وجوبى است. اشکال مى‏کند. وجه اشکالش را ما نفهمیدیم که چرا اشکال باشد. بعد از این که منهىٌّ عنه آنى که نهى شده است مس شیئى از کتابت قرآن است المسافة الخالیه لیس بشى‏ءٍ من کتابة القرآن. از کتابت قرآن نیست.

 سؤال...؟ حرف را مس نکرده است. وسطش را.

سؤال...؟ عرض مى‏کنم بر اینکه اگر دایره‏اى کشیده بشود در دیوار و انسان وسط آن دایره که مرکز آن دایره است انسان او را ببوسد. که مسافت خالى است. مرکز دایره مى‏گویند. به این مى‏گویند که خطوط دایره را بوسید یا مس کرد. خطوط دایره همان خطوطى است که محیط او را تشکیل مى‏دهند. روى على هذا الاساس کتابت قرآن آن نفس خطوط است و امّا فضایى که بین الخطوط است مثل آن فضایى است که خارج از خطوط است. چه جورى که کتابت به آن فضاء خارج صدق نمى‏کند، به آن فضا داخل هم صدق نمى‏کند. بدان جهت آنى که در موثّقه ابى بصیر بود، منهىٌّ عنه مس کتابت بود. منهىٌّ عنه او است و بما انّه کتابة در ما نحن فیه مس نشده است، آن جا فالاحوط التّرک باید نوشته بشود که استحباباً این جاى تعلیق است که الاحوط التّرک یعنى استحباب. بعد مى‏فرماید بر اینکه ربّما انسان مى‏شود موقعى که مثلاً فارغ البال است، نشسته است در یک جایى که خاک است. چون که کارى ندارد مى‏بینید در خاک چیزى مى‏نویسد با اسبعش. اسبعش قلم است و خاک هم کاغذ است. چون که خاک هم نرم است حروف مى‏افتد دیگر. مثل الحفر مى‏شود. مثل حروف حفرى مى‏شود که تقدّم سابقاً مس آنها بلاوضوءٍ جایز نیست. خوب الان کسى نشسته است و محدث بالحدث الاصغر یا اکبر است این زمین را در حال الحدثى که هست در او آیه قرآن مى‏نویسد. «بسم الله الرّحمن الرّحیم» که اول سوره الحمد است و جزء سوره حمد است بلاشبهةٍ و بلاکلامٍ حتّى عند العامّه این بسم الله را مى‏نویسد. به قصد بسم الله سوره حمد مى‏نویسد. ایشان مى‏فرماید بر اینکه این بعید نیست که جایز بوده باشد. ایشان صاحب عروه هم این جور فتوا مى‏دهند که بعید نیست جایز بوده باشد. و تعلیل هم مى‏کند که دیگران مناقشه نکنند که چرا این حرف را زدى. مى‏فرماید فانّ الخط یوجد بعد المس. بعد از این که انسان مس کرد و فارغ هم از مس شد خط آن وقت پیدا مى‏شود. معلوم است به مجرّد این که انگشتش را به زمین گذاشت دعاى بسم الله موجود نمى‏شود. آن وقتى که مس کرد زمین را بعد المس خط موجود مى‏شود و بما انّه مس کتابة القرآنى که هست حرام است، این بعید نیست که حرام نبوده باشد.

خوب مى‏دانید که دیگران هم اشکال کرده‏اند به این حرف که این چه فرمایشى است که مى‏گویید که مسبب و معلول که از علّت جدا نمى‏شود من حیث الزّمان. بلکه آن وقتى که مس موجود مى‏شود کتابت هم همان وقت موجود مى‏شود. وقتى که مس کرد زمین را جمع کرد سر (ب) موجود مى‏شود. وقتى که یک خورده کشید تمامش موجود مى‏شود. با همان کشیدنى که هست تمام (ب) موجود مى‏شود، با آن مس آن کلمه (ب) موجود مى‏شود. زماناً یکى هستند. منتهى این مس تقدّم رتبى دارد. حیثٌ آنکه به منزله علّت است نسبت به او. و الاّ نه این که کشید و تمام کرد آن وقت (ب) موجود مى‏شود از اوّل. این جور که نیست. بدان جهت این حصول تقارن است. صاحب این قبر دیده‏ام که در تعلیقه[4]‏اش نوشته است بر این که خط یوجد مع المس و لکنّ المس متقدّم طبعاً باید رتبى باشد دیگر. تقدّم طبعى یعنى تقدّم رتبى بوده باشد. روى این اصل اشکال کرده‏اند که این حرف درست نیست. ولکن ظاهراً این اشکال وارد نیست. چرا؟ چون که دلیل ما بر حرمت المس موثّقه ابى بصیر بود و روایات دیگر هم که مؤیدش بود. در تمامى آنها آنى که متعلّق نهى است مس کتابة القرآن است. یعنى کتابة القرآن فرض شده است که قبل المس موجود است زماناً. آن کتابتى که قبل المس موجود است من حیث الزّمان، مس او را مع الحدث منع کرد. چون که موثّقه ابى بصیر عمن قرأ فى المصف و هو على غیر وضوءٍ است. و هکذا روایت دیگر. کتابت قبلاً موجود است. این در حال الحدث مس مى‏کند او را.

 و هکذا روایت دیگر حتّى آن روایت عبد الحمید و دیگران آن قضیه حضرت صادق سلام الله علیه على ما فى الرّوایة به پسرش یا بنىّ! اقرأ القرآن و قال یا ابا! لست على وضوءً. فرمود بر اینکه اقرأ و لا تمس الکتابه. کتابت را مس نکن. این معنایش این است که آنى که کتابت قبل المس بود، مس او متعلّق نهى است. این مقدار را دلیل داریم. و امّا کتابتى که با خود آن مس موجود مى‏شود دلیلى بر حرمت او نداریم.

 سؤال...؟ تمام شد. انگشتش از او رد شد. الان در آن حرف بعدى است که آن حرف بعدى قبل از این مس بعد حرف نیست. تتمه حرف نیست. سؤال؟ من نگفتم اتّصال ندارد، انفصال دارد. من کلاممان این است که خطّ دیگر قبل المس موجود نمى‏شود. آن خطّى را که این شخص مس مى‏کند، او قبل المس موجود نیست. آنهایى هم که اشکال کرده‏اند گفته‏اند با مس موجود مى‏شود. تقدّم رتبى دارد مس. کلام من یک مطلب دیگرى است. آن مطلب دیگر این است که موضوع حرمت در روایات مس مطلق الخط نیست. اگر مس مطلق الخط بود این کلام درست بود و اشکال بر صاحب عروه تمام بود در این جا. و تعلیقه تمام بود.

 و امّا موضوع الحرمة در روایاتى که هست، دلیل ما روایت بود. در روایت خط فرض شده بود قبل المس و مى‏گفت آن خطّى که قبل المس است من حیث الزّمان او را مس نکن. و هکذا در آن مسأله تعویذ براى حایض که مى‏نوشتند آیه می‌نوشتند آن کاتب کتابت را قبلاً موجود کرده است. این مى‏گفت بر این که بدن حایض مس نکند با این کتابت موجوده. پس متعلّق النّهى و موضوع الحرمه در لسان روایات این است. بدان جهت این را اگر شما بخواهید بگویید که ولو از روایات استفاده نمى‏شود. مدلول روایات همان است که شما گفتید، ما بررسى کردیم روایات را، او بود. ولکن این را هم به تنقیح مناط مى‏گوییم. یعنى لعدم الفهم العرفى الفرق که عرف فرق دیگر نمى‏گذارد که خط قبل المس بشود یا بعد المس بشود. این عهده این دعوا بر مدعّى‏اش است که این دعوا پیش ما ثابت نیست. که عرف فرق نمى‏فهمد. عرف فرق فهیمده است که ایشان فرق گذاشته است ما بین آن جا و این جا.

 سؤال...؟ به چه دلیل؟ عرض مى‏کنم این تنقیح مناط این است دیگر. اقوی نیست.

حکم کتابت فرد محدث قرآن را با انگشت

مسألة14: « في جواز كتابة المحدث آية من القرآن بإصبعه على الأرض أو غيرها إشكال‌ولا يبعد عدم الحرمة فإنَّ الخطَّ يوجد بعد المسِّ ، وأمّا الكتب على بدن المـحدث وإن كـان الكـاتب على وضوء فالظاهر حرمته خصوصاً إذا كان بما يبقى أثره ».[5]

 فى جواز الکتابة المحدث آیة من القرآن باصبعه على الارض او غیرها اشکالٌ و لا یبعد عدم الحرمه که حرام نبوده باشد. فانّ الخط یوجد بعد المس. یعنى آن خطّى که منهىٌّ عنه است در روایات مس او، او بعد المس موجود مى‏شود که خط موجود شده باشد و مس او بشود. آن خط بعد موجود مى‏شود. آن مسأله‏اى که دیروز عرض کردم به او رسید و امّا الکتب على بدن المحدث و امّا شخصى آیه‏اى را یا سوره‏اى را در بدن محدث بنویسد و ان کان کاتباً على وضوءٍ ولو کاتبش هم با وضوء بوده باشد، با قلم هم مى‏نویسد. وضوء هم دارد. نماز شب هم خوانده است فالظّاهر حرمته در بدن محدث مى‏نویسد. ظاهر این است که حرام است خصوصاً اذا کان بما یبقى. خصوصاً آن جایى که بما یبقى بوده باشد. جورى بنویسد که مى‏ماند. یک وقتى این است که آن شخص دعا نویس مى‏نویسد. با آب مى‏نویسد فرض بفرمایید. یا به چیزى مى‏نویسد که بعد از یکى دو دقیقه محو مى‏شود خودش. دیگر نمى‏ماند. یا این که فرض بفرمایید بماء زعفران مى‏نویسد که بعد از کتابت هم مى‏ماند. ایشان مى‏فرماید بر اینکه هر دو قسمش که هست خصوصاً الثّانى حرام است. عرض مى‏کنم بر اینکه آن اوّلى که مى‏نویسد و خودش هم اثرش باقى نمى‏ماند، این مبتنى به آن مسأله‏اى است که دیروز گفتیم. این ایجاد مى‏کند کانّ این صاحب عروه این جور فتوا مى‏دهد که مس القرآن محدث قرآن را مس کند چه جورى که مس المحدث قرآن را بالمباشره حرام است، مس القرآن را شخص بالتسبیب موجود بکند به بدن المحدث آن هم حرام است. شخص محدث را یدش را بردارد خودش وضوء دارد. شخص محدث پیرمرد است. این پنجه قوى است. برداشت و کشید روى خطّ قرآن. این هم حرام است براى این شخص کاتب. به جهت این که به واسطه این کاتب وقتى که کتابت مى‏کند، مس کتابت قرآن را به بدن آن مکتوب موجود مى‏کند. فرض بفرمایید که در ما نحن فیه آن محدث که مکتوبٌ على یدیه است، آن مکتوب على یدیه مس مى‏کند کتابت قرآن را، و این کاتب موجود مى‏کند. اشکالش هم همان اشکالى است که دیروز عرض کردیم. ایجاد مس این است که دو تا جزء بوده باشد. یک جزء ماس مثل آن دست پیرمرد، یک جزء ممسوس مثل آن صفحه قرآنى که هست، او مس مى‏شود.

 و امّا در جایى که قرآن را به بدن محدث بنویسد، آن جزء ماس خود بدن محدث است. خود آن عضو است. جزء ممسوس خود همان عضو است. اتّحاد جزء الماسّه و الممسوس است. این را مس الشى‏ء نمى‏گویند. این ایجاد مس نکرده است. چه اثرش منتفى بشود بعد از آنی چه اثرش باقى مانده باشد. اثرش هم باقى مانده باشد آن مس بقاءاً نیست. چون که در بقاءاً هم مس احتیاج به تعدد جزء بأس با ممسوس دارد و بما این که جزء ماس با ممسوس تعددى ندارد حرمت این معنا ثابت نشده است. بله آن ممسوس آن کسى که مکتوبٌ على یدیه است که محدث است او دستش را نمى‏تواند در حال حدث روى این بکشد. بدان جهت گفتیم موقع وضوء گرفتن باید قبل الوضوء محو کند. یا طورى بگیرد که دستش قبل از تمام وضوء نخورد به آن کتابت. این هم همین جور است. ولکن کتابت او تسبیب در مس بوده باشد یا بقاء این کتابت در بدن این محدث مس بقائى بوده باشد مس کتابت قرآن را محدثاً این معنا درست نیست. بدان جهت در ما نحن فیه، سؤال؟ دیروز هم اشاره کردم. جيرمیت باید عرفى باشد. عرف نقوشى که روى ورقه است اینها را عرض ورق مى‏داند. شما اگر بخواهید بگویید من این ورق را مس کردم، ورقى که روى آن نقوش است، آن سطحى که در روى او نقوش است مس کردم، چون که ورق جزء آخر است، جزء ممسوس است. ید شما هم جزء ماس است. و امّا در مواردى که مثل این که فرض کنید کتابت قرآن از این شبکه تخویم روى هوا افتاده باشد. نه روى دیوارها. مثل آن گنبدهایى که وسطشان سوراخ است و آفتاب مى‏تابد یک همین جور یک تخوینى هست که آفتاب تابیده بشود بسم الله. نه روى زمین. در هوا است. کسى دست به آن مى‏زند. این کتابت قرآن صدق نمى‏کند که مس کتابت قرآن را. این مس صدق نمى‏کند. این مثل العَرَض است. هوا است. بدان جهت جزء الماس با جزء ممسوسى که هست اگر روى زمین افتاد و زمین را مس کردید مس کتابت است. نقش الکتابة است. و الاّ فلا. مى‏فرماید و امّا الکتب على البدن المحدث و ان کان الکاتب على وضوءٍ و الظّاهر حرمته خصوصاً اذا کان بما یقبى. یقبى با لا یقبى هم عرض کردیم فرقى ندارد. چون که مس صدق نمى‏کند آن هم همین جور است. ایشان مى‏فرماید این اطفالى که قرآن مى‏خوانند. اطفال مؤمنه قرآن مى‏خوانند. مدرسه رفته‏اند. یکى از وظایفشان قرآن خواندن است. ولو بعضى از آیات را، جزوه‏اى از قرآن را. این که مى‏آید این وضوء ندارد این بچّه‏اش وضوء ندارد مس مى‏کند با وجود این. دستش را هم این جور. پدر هم نشسته است. اهل خانه هم نشسته است. مى‏بینید این همین جور مس مى‏کند پسر. وضوء هم ندارد. یا این دختر که صغیره است. ایشان مى‏فرماید لا یجب منع الاطفال. اطفالى که مس مى‏کنند کتابت را، که فرض این است محدث هستند منع اینها از این فعل واجب نیست. سرّش هم واضح است دیگر. بر آنها که مس حرام نیست. مس بر بالغین حرام است. بر مکلّفین حرام است. بر آنها شارع حرمتى جعل نکرده است. حرمتى بر آنها ندارد و منعش به چه مناسبت است؟ از منکر است که منکر نیست فعل آنها. بدان جهت منع اطفال جایز نیست. واجب نیست منع کردن آنها. بعد یک حرفى مى‏گوید. مى‏گوید بله جایز نیست تسبیب در مس آنها. که پدر تسبیب بکند در مس آن پسرش مصحف را. تسبیب به چه مى‏شود؟ تسبیب تارةً به این مى‏شود که آقا من کتاب مى‏خواهم. کتاب ندارم. قرآن را به دست او مى‏دهد و مى‏داند که این بدون وضوء مس خواهم کرد. دیگرى هم این است که پسر نشسته است. پدر مى‏گوید بخوان ببینم بلد هستى یا نه. این مثلاً شروع کرد پسر به خواندن. یک جمله را گذشت. پدر انگشت پسر را که محدث است مى‏گذارد روى کلمه که آخر این را هم بخوان. مس شد دیگر. این تسبیب الى المس است. مثل آن بازوى پیرمرد. ایشان مى‏فرماید بر این که این تسبیب که هست، تسبیب در مس آنها اشکال دارد.

 این قاعده‏اى که ما دیروز گفتیم وقتى که شارع فعلى را حرام کرد بر بالغه‏اى و بر مکلّفى و گفت بر این که شرب خمر نکن یا دروغ نگو یا فلان عمل را موجود نکن، اهل العرف مى‏فهمند به حسب متفاهم العرفى. فرقى نیست در مبغوضیت حرمت ما بین این که فعل را بالمباشره موجود کند یا بالتّسبیب موجود کند. آن قاعده‏اى که گفتیم سرجاى خودش هست. ولکن آن تسبیبى را اهل عرف مى‏فهمند که به آن کسى که فعل را موجود مى‏کند بالمباشره و به تسبیب این آن شخص بر او هم فعل حرام بوده باشد. شرب الخمر براى هر مکلّفى که هست حرام است. مرد باشد، زن باشد، پیر باشد، جوان باشد. یک کسى مى‏گوید که من یک خورده سرکه مى‏خواهم بخورم. مزاجم جور است. این یک خورده خمر مى‏ریزد مى‏دهد به او. او نمى‏داند که این خمر است. جاهل است. مى‏خورد. حرام است. چرا؟ چون که شرب الخمر بر او هم حرام است ولو این را اگر بخورد معذور است. چون که او نمى‏داند. اهل العرفى که مى‏فهمندند تسبیب حرام است، در جایى که آن فعل از مباشر هم حرام بوده باشد. ولو مباشر معذور بوده باشد. چون که نمى‏دانست خورده است. فعل این حرام است. على ذلک تسبیب اطفال را که بچّه بگیر قرآن را بخوان، آن جا را برداشت انگشتش را گذاشت آن جا. این عیبى ندارد. این تسبیب حرمتش معلوم نمى‏شود. چرا؟ چون که به آن مباشر فعل حرام نیست. فعل بر خود مباشر حرام نیست. تسبیب در آن جاهایى حرام است که بر آن کسى که فعل را مرتکب مى‏شود به تسبیب این او هم حرام بوده باشد. چون بالغ و عاقل است. ولو لجهله و لغفلته معذور بوده باشد. ولکن حرمت براى او هم هست. على هذا الاساس تسبیب اطفال و مجانین عیبى ندارد. بله. یک چیزى را استثناء مى‏کنیم. بعضى افعال محرّمات است در شرع دلیل داریم ممانعت کنیم بچّه‏ها را از ارتکاب آن اعمال. مثل شرب الخمر، مثل سرقت، مثل قتل، جنایت بر غیر، مال غیر را تلف کردن، اتلاف مال الغیر بر غیر جنایت وارد کردن مالا یا عرضاً یا فرض بفرمایید نفساً و عضواً اینها منصوص است حتّى بچّه‏اى که دزدى مى‏کند آن سر انگشتان آنها او را مى‏برند. یعنى زخمى مى‏کنند. منع واجب است. دلیل وارد شده است بر منع. در آن موارد هم ملتزم مى‏شویم به این که منع اطفال، ولو طفل خودم نبوده باشد. طفل غیر بوده باشد. منعش جایز است. در جایى که منع به واسطه این است که آمدم بترسانم. امّا زیر کتک گرفتن و اینها آنها یک مسأله دیگرى است. در ما نحن فیه فرض بفرمایید منع واجب است. منعى که واجب شد تسبیب هم حرام مى‏شود. چون که اگر خودش مى‏کرد بر من شارع من را واجب کرده است. چه جور من مى‏توانم تسبیب نکنم مثلاً سنگ را بدهم دست پسر که بینداز آن شیشه همسایه را بشکن. بر تو حرام نیست. چه جورى که اگر مى‏کرد بر من ممانعت واجب بود بدان جهت در این ما نحن فیه تسبیب عیبى ندارد. مى‏دانید نتیجه‏اش این است؟ نتیجه‏اش این است که در خانه آش مى‏پخت. اتّفاقاً آن آش نجس شد. دستش خونى بود و خون افتاد و نجس شد. بچّه‏ها بیایید. بچّه‏ها را جمع کند و آن آش را بدهد. این عیبى ندارد. چون که اکل متنجّس بر آنها حرام نیست و تسبیب هم بر او جایز نیست. این را صاحب عروه سابقاً گفت طعامى که متنجّس است به خود مباشرت افراد، آن عیبى ندارد خوردنشان. منع هم لازم نیست.

 و امّا در جایى که تنجیس به مباشرت آنها با خونى که از دست این شخص افتاد در این اشکال کرده‏اند. در آن مسأله گفتیم اشکالى ندارد. دلیلى بر این خوراندن نجس بر غیر، غیرى که مکلّف نیست و طفل است، دلیلى بر حرمت تسبیب نداریم. این همان است که همان اکل نجس حرام است. انسان بالمباشره بخورد یا بخوراند. ولکن بخوراند به آن کسى که بر او هم حرام است. ولو لجهله معذور است و بما انّه این اطفال تکلیفى ندارند تسبیب هم در این صورت عیبى ندارد.

عدم وجوب منع اطفال و مجانين از مس کتابت قرآن مگر در فرض هتک

مسألة15:« لا يجب منع الأطفال والمجانين من المسِّ ‌إلّا إذا كان ممّا يعدُّ هتكاً . نعم ،الأحوط عدم التسبب لمسِّهم ولو توضّأ الصبي المميّز فلا إشكال في مسِّه- بناء على الأقوى من صحة ‌‌وضوئه وسائر عباداته »[6].

بعد ایشان یک مسأله دیگرى را مى‏فرماید. آن مسأله دیگر است که یک وقت دست بچّه آلوده است. رفته است تغوط کرده است. دست را آلوده کرده است و دستش هم قرآن است. قرآن را باید گرفت از دستش. ولو به خطّش هم دست نزند. در جلدش است. باید گرفت از دست او. این هتک است. در مواردى که هتک کند آنها خارج از محلّ کلام است. انّما الکلام در آن مواردى است که هتک نباشد. لا یجب منع الاطفال او المجانین من المس. منع واجب نیست. الاّ اذا یعدّ هتکاً مثل مثالى که گفتم. نعم الاحوط عدم التّسبیب لمسّهم. ایشان هم فتوا نداده است که تسبیب حرام است. فرموده است احتیاط این است که تسبیب نشود. این را هم که این جور عرض کردیم.

بعد ایشان یک مسأله دیگرى را مى‏فرماید. مى‏فرماید بر این که اگر صبی ممیزى یعنى صبییّ که مى‏تواند تشخیص بدهد فعل را که این وضوء است. این را براى نماز مى‏گیرند. این را که مى‏تواند تشخیص بدهد و قصد هم از او متمشی می‌شود مثل این که پسر ده ساله است که در زمان ما کهاز بچگی اینها را در مدارس اینها را بیدار مى‏کنند، خوب ده سال هم بوده باشد مى‏داند که این وضوء است. براى نماز مى‏گیرند این را. اگر صبیّ این وضوء را گرفت صبیّ که حدث دارد این وضوء را گرفت ایشان مى‏فرماید بعد اگر این صبی مس بکند هیچ اشکالى ندارد. بناءاً على مشروعیت عبادات الصبى على ما هو المختار این جور مى‏گوید بنا بر این که عبادات الصبی على ما هو الاقوی من صحّت وضوئه و سایر عباداته اشکالى در مسش نیست. یک نکته را بگویم که تفصیلش انشاء الله در مسائل خواهد آمد. و آن این است که در عبادات صبی یعنى صبی که وضوء مى‏گیرد و نماز مى‏خواند، بعضى‏ها ملتزم هستند این وضویى را که گرفته است و نماز خوانده است، این وضوء کما این که بر دیگران واجب است و صلاة بر دیگران واجب است این صلاة الظّهر، از صبی مستحب است. شارع دوست دارد این عمل صبی را و این عبادت صبی را. منتهى طلب در صبی به نحو استحباب است. بعضى‏ها فرموده‏اند نه. کما این که این صلاة الظّهر بر بالغ واجب است قهراً وضویش هم بر او وجوب غیرى پیدا مى‏کند بناءاً على الملازمه بر صبی هم نماز ظهر واجب است. و وضوء هم بر او مثل مکلّفٍ واجب است. چه جور بالغ نماز شب بخواند بر او مستحب است وضوء بر او استحباب غیرى دارد صبی هم نماز شب را بخواند آن نماز از او مستحب است وضوء بگیرد استحباب غیری دارد این هیچ فرقى نمى‏کند. فقط در باب صبی جزاء العقوبة برداشته شده است. صبی بر مخالفت تکالیف عقابى ندارد واجبى را ترک کند یا حرامى را مرتکب بشود معاقب نیست. جزاء بالاعمال از او برداشته شده است. آن جزائى که عقوبت حساب مى‏شود رفع القلم عن الصبی یعنى رفع القلم العقاب شده است یا ببالی از زمان قدیم است مرحوم حکیم قدس الله سرّه اصرار دارد که معناى رفع القلم عن الصبی این است. بعضى‏ها گفته‏اند که قلم تکالیف برداشته شده است الزامیات. وجوب نیست. ولکن محبوبیت در آن واجب هست که استحباب مى‏شود نتیجتاً مى‏شود مشروعیت عمل صبی یعنى استحباب. در مقابل اینها یک طایفه‏اى هستند. گفته‏اند عبادتى را که صبی اتیان مى‏کند خود عبادت بما هى صلاةٌ و وضوءٌ هیچ مطلوبیتى ندارد براى خداوند. آنى که مطلوب است، او تکلیف ولى است. که تعوید بدهد طفلش را على الصلاة و الصّوم. بر واجبات و ترک محرّمات. این وضوء و صلاة بما هو وضوءٌ و صلاةٌ من الصبی مطلوب شارع نیست. تعوید الولى متعلق التکلیف است که ولى او را تعوید بدهد وجوباً او استحباباً على خلاف الموارد. بدان جهت بناءاً بر این این وضویى که صبی گرفته است وضوء نمى‏شود. رافع حدث نمى‏شود. چون مشروعیتى ندارد. صلاتى که مى‏خواند مشروعیتى ندارد. مطلوبیتى ندارد. و در صحّت شى‏ء عبادتاً قصد القربه معتبر است. بدان جهت مى‏گوید بناءاً بر این که مشروع نباشد عباداتش محدث است باز. این وضوء اثر ندارد. مثل این که حائض وضوء بگیرد چه جور اثر ندارد این هم همین جور است. بدان جهت در ما نحن فیه می‌گوید که بناءاً على ما هو الاقوی صحة وضوء الصبی و سایر عباداته یعنى عباداتش مشروع است که این مسأله انشاء الله خواهد آمد.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص190

[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص191.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص191.

[4] بل يوجد مع المسّ زماناً و إن تأخّر عنه طبعاً فالأقوى هو الحرمة. (البروجردي)؛ سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص340.

[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص191

[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص191.