مسألة 11:« إذا كتب على الكاغذ بلا مدادفالظاهر عدم المنع من مسِّه ؛ لأنه ليس خطأ . نعم ، لو كتب بما يظهر أثره بعد ذلك فالظاهر حرمته كماء البصل فإنَّه لا أثر له إلّا إذا اُحمي على النار »[1]
بعد از این که بیان کردیم موضوع حرمت یعنى موضوع در حرمت المس شیئى از کتابت قرآن مجید است. که شخص در حال الحدث مس کند شیئى از کتابت را. على هذا الاصل اگر کاتبى در ورقهاى بنویسد کتابت قرآن را ولکن نوشتن طورى است که اثرش ظاهر نمىشود. کتابت موجود نمىشود. مثل این که سر قلم را به آب مىزند و روى کاغذ سوره الحمد را مىنویسد. ولو اگر آناً ما هم کسى دقّت کند رطوبت را بتواند درک کند، ولکن بعد از آنى تمام مىشود. ایشان مىفرماید کسى اگر بخواهد این ورق را مس کند محدثاً اشکالى ندارد. حیثٌ که در این ورق کتابت قرآن نیست. کتابت قرآن در او نیست. ولو این شخص قلم را به آب زده است و همین جور مرکب بود ضبط مىشد کتابت و بما این که کتابت در او موجود نیست مس این ورق بلاوضوءٍ عیبى ندارد. مس کتابت قرآن نیست. اگر طورى بنویسد که اثرش فعلاً ظاهر نیست. ولکن فى ما بعد ظاهر مىشود کما تقدّم که به ماء البصل، آب پیاز نوشته است. ماء پیاز موقع نوشتن مثل نوشتن با آب خالص است. ولکن خاصّیتى که دارد بعد اگر این ورق را به آتش نشان بدهند ولو بعد از یک سال خطوط ظاهر مىشود. بدان جهت مىفرماید بله اگر به چیزى بنویسد فى ما بعد ذلک اثرش ظاهر مىشود مس او جایز نیست. چرا؟ چون که کتابت موجود است. عرض بالنّار موجب کتابت نیست. منتهى بروز ندارد آن کتابت. بروزش به همان نشان دادن به آتش است. مثل آن خطّ ریز ریز که با چشم مجرّد خوانده نمىشود. با عینک هم خوانده نمىشود. آن جور ریز نوشته است که اصل کتابت ظاهر نیست. وقتى که شخصى نگاه کرد مىبیند که یک سیاهى هست به شکل مربّع. چیزى من نمىبینم. یک سیاهى مختصر. ولکن زیر ذرّه بین وقتى که بردم آن خطوط ظاهر مىشود. که سوره الّرحمان است. بدان جهت چه جور مس او جایز نیست به مس او مس کتابت قرآن صدق مىکند، این که بماء البصل نوشته شده است، این هم نظیر او است. ولو فعلاً ظاهر نیست. ولکن وقتى که به نار نشان دادند، آن کتابت ظاهر مىشود. و قد تقدّم الکلام فى ذلک.
مسألة 12: « لا يحرم المس من وراء الشيشة وإن كان الخطُّ مرئيّاً ، وكذا إذا وضع عليه كاغذ رقيق يرى الخط تحته ، وكذا المنطبع في المرآة . نعم ، لو نفذ المداد في الكاغذ حتّى ظهر الخطُّ من الطرف الآخر لا يجوز مسُّه خصوصاً إذا كتب بالعكس فظهر من الطرف الآخر طرداً »[2].
بعد از این مسأله مسأله دیگرى را مىفرمایند و آن مسأله دیگر این است که آنى که متعلّق نهى است در موثّقه ابى بصیر که مس نکن کتاب را یعنى به عضو از بدنت مس نکن کتابت قرآن را به نحوى که عضو از بدن که بشره شخص است. بشره آن عضو مس کند کتابت را. به کتابت قرآن برسد.
و على ذلک اگر حایلى شد ما بین کتابة القرآن و ما بین بشره این عضو، فلا بأس. آن بأسى نیست. مثل این که آن ورقى که قرآن را در او نوشتهاند، او زیر شیشه است و شیشه را روى آن گذاشتهاند. شیشه هم نازک است. خیلى کلفت هم نیست. کتابت معلوم مىشود. واضح خوانده مىشود. مثل آن جایى که شیشه نبود خوانده مىشد الان هم همین جور است. ولکن کسى این شیشه را مس بکند این اشکال ندارد. لا بأس به. چون که مس العضو یعنى بشره عضو با کتابت کتاب مجید نیست که منهىٌ عنه بود در موثّقه ابى بصیر کما تقدّم و از این قبیل است که فرض بفرمایید مثل این که کاغذ رقیقى که در بعضى جزوات هم که در مجالس فاتحه مىگذارند همین جور است. توى اوراقى که هست لابلاى آنها یک اوراق رقیقى مىگذارند که حایل هست یعنى خط خوانده مىشود با او. انسان آن ورق را مس بکند. این مثل آن شیشه مىماند. و این جا مىفرماید که اگر خطوط قرآن صورتش منطبع در آینه، در مرأت بشود مثل این که متعارف است دیگر فعلاً فى یومنا هذا در این تلوزیونى که هست صورت آیه یعنى آیه یا بعضى آیه، صفحهاى از قرآن منطبع است. کسى دست مىمالد به شیشهاش. این عیبى ندارد. این مس کتابت نیست که عضو یعنى بشره عضو مماسه با خط بکند. مثل این است که صورت کتابت در آینه افتاده است. کسى آن آینه را مس مىکند که دیروز عرض کردیم. آن جا یک نکته دیگرى هم هست. اگر مس آینه بکند، دیگر صورت در آینه نیست. آن مقدارى که دستش را گذاشته است زیرش خطّى نیست در آینه. حایل مىشود دست.
بدان جهت در ما نحن فیه که هست آن هیچ اشکالى ندارد. آن مسأله آینه مربوط به مس مع الحایط نیست. چون که دستش را وقتى گذاشت به آینه که روبروى آینه قرآن گرفته شده است، زیر دستش خط نیست. آینه دیگر حایل مىشود آن صورت او را برنمىدارد. و امّا در مثل تلوزیون و امثال ذلک که هست آن هم عرض کردیم که مس خط نمىشود.
مسألة13:« في مسِّ المسافة الخالية التي يحيط بها الحرفكالحاء أو العين مثلاً إشكال أحوطه الترك ».[3]
بعد ایشان شروع مىفرماید مسأله دیگرى را ذکر مىفرماید که آن مسأله دیگر این است که این قرآن را بعضى از قرآنهایى که هست به خطّ درشت نوشته مىشود. براى آن پیرمردهایى که خیلى بزرگ است. خود قرآن هم خیلى بزرگ مىشود و خطوطش هم به مناسبت او خیلى بزرگ مىشود. براى پیرمردى که دیدش ضعیف مانده از متاع الدّنیا در او. با آن پیرمردها بتوانند این قرآن را بخوانند. مىبینید عینى که نوشته شده است در وسط کلمه انسان پنج انگشتش را هم بگذارد روى آن عین به خطوط نمىخورد. یا هایى که نوشته شده است بین آنها انگشت بگذارد هیچ تماسّى با خط نمىکند. ایشان در این عروه این جور فتوا مىدهد. دیگر نمىدانم چه جور شده است قلم یا فتوا مىفرماید فى مس المسافه الخالیه الّتى یحیط بها الحرف آن مسافتى که خالى است که احاطه مىکند به آن مسافت حرف قرآنى کالها و العین مثلاً فى مس المسافة اشکالٌ الاحوط التّرک. احوط، احوط وجوبى است. اشکال مىکند. وجه اشکالش را ما نفهمیدیم که چرا اشکال باشد. بعد از این که منهىٌّ عنه آنى که نهى شده است مس شیئى از کتابت قرآن است المسافة الخالیه لیس بشىءٍ من کتابة القرآن. از کتابت قرآن نیست.
سؤال...؟ حرف را مس نکرده است. وسطش را.
سؤال...؟ عرض مىکنم بر اینکه اگر دایرهاى کشیده بشود در دیوار و انسان وسط آن دایره که مرکز آن دایره است انسان او را ببوسد. که مسافت خالى است. مرکز دایره مىگویند. به این مىگویند که خطوط دایره را بوسید یا مس کرد. خطوط دایره همان خطوطى است که محیط او را تشکیل مىدهند. روى على هذا الاساس کتابت قرآن آن نفس خطوط است و امّا فضایى که بین الخطوط است مثل آن فضایى است که خارج از خطوط است. چه جورى که کتابت به آن فضاء خارج صدق نمىکند، به آن فضا داخل هم صدق نمىکند. بدان جهت آنى که در موثّقه ابى بصیر بود، منهىٌّ عنه مس کتابت بود. منهىٌّ عنه او است و بما انّه کتابة در ما نحن فیه مس نشده است، آن جا فالاحوط التّرک باید نوشته بشود که استحباباً این جاى تعلیق است که الاحوط التّرک یعنى استحباب. بعد مىفرماید بر اینکه ربّما انسان مىشود موقعى که مثلاً فارغ البال است، نشسته است در یک جایى که خاک است. چون که کارى ندارد مىبینید در خاک چیزى مىنویسد با اسبعش. اسبعش قلم است و خاک هم کاغذ است. چون که خاک هم نرم است حروف مىافتد دیگر. مثل الحفر مىشود. مثل حروف حفرى مىشود که تقدّم سابقاً مس آنها بلاوضوءٍ جایز نیست. خوب الان کسى نشسته است و محدث بالحدث الاصغر یا اکبر است این زمین را در حال الحدثى که هست در او آیه قرآن مىنویسد. «بسم الله الرّحمن الرّحیم» که اول سوره الحمد است و جزء سوره حمد است بلاشبهةٍ و بلاکلامٍ حتّى عند العامّه این بسم الله را مىنویسد. به قصد بسم الله سوره حمد مىنویسد. ایشان مىفرماید بر اینکه این بعید نیست که جایز بوده باشد. ایشان صاحب عروه هم این جور فتوا مىدهند که بعید نیست جایز بوده باشد. و تعلیل هم مىکند که دیگران مناقشه نکنند که چرا این حرف را زدى. مىفرماید فانّ الخط یوجد بعد المس. بعد از این که انسان مس کرد و فارغ هم از مس شد خط آن وقت پیدا مىشود. معلوم است به مجرّد این که انگشتش را به زمین گذاشت دعاى بسم الله موجود نمىشود. آن وقتى که مس کرد زمین را بعد المس خط موجود مىشود و بما انّه مس کتابة القرآنى که هست حرام است، این بعید نیست که حرام نبوده باشد.
خوب مىدانید که دیگران هم اشکال کردهاند به این حرف که این چه فرمایشى است که مىگویید که مسبب و معلول که از علّت جدا نمىشود من حیث الزّمان. بلکه آن وقتى که مس موجود مىشود کتابت هم همان وقت موجود مىشود. وقتى که مس کرد زمین را جمع کرد سر (ب) موجود مىشود. وقتى که یک خورده کشید تمامش موجود مىشود. با همان کشیدنى که هست تمام (ب) موجود مىشود، با آن مس آن کلمه (ب) موجود مىشود. زماناً یکى هستند. منتهى این مس تقدّم رتبى دارد. حیثٌ آنکه به منزله علّت است نسبت به او. و الاّ نه این که کشید و تمام کرد آن وقت (ب) موجود مىشود از اوّل. این جور که نیست. بدان جهت این حصول تقارن است. صاحب این قبر دیدهام که در تعلیقه[4]اش نوشته است بر این که خط یوجد مع المس و لکنّ المس متقدّم طبعاً باید رتبى باشد دیگر. تقدّم طبعى یعنى تقدّم رتبى بوده باشد. روى این اصل اشکال کردهاند که این حرف درست نیست. ولکن ظاهراً این اشکال وارد نیست. چرا؟ چون که دلیل ما بر حرمت المس موثّقه ابى بصیر بود و روایات دیگر هم که مؤیدش بود. در تمامى آنها آنى که متعلّق نهى است مس کتابة القرآن است. یعنى کتابة القرآن فرض شده است که قبل المس موجود است زماناً. آن کتابتى که قبل المس موجود است من حیث الزّمان، مس او را مع الحدث منع کرد. چون که موثّقه ابى بصیر عمن قرأ فى المصف و هو على غیر وضوءٍ است. و هکذا روایت دیگر. کتابت قبلاً موجود است. این در حال الحدث مس مىکند او را.
و هکذا روایت دیگر حتّى آن روایت عبد الحمید و دیگران آن قضیه حضرت صادق سلام الله علیه على ما فى الرّوایة به پسرش یا بنىّ! اقرأ القرآن و قال یا ابا! لست على وضوءً. فرمود بر اینکه اقرأ و لا تمس الکتابه. کتابت را مس نکن. این معنایش این است که آنى که کتابت قبل المس بود، مس او متعلّق نهى است. این مقدار را دلیل داریم. و امّا کتابتى که با خود آن مس موجود مىشود دلیلى بر حرمت او نداریم.
سؤال...؟ تمام شد. انگشتش از او رد شد. الان در آن حرف بعدى است که آن حرف بعدى قبل از این مس بعد حرف نیست. تتمه حرف نیست. سؤال؟ من نگفتم اتّصال ندارد، انفصال دارد. من کلاممان این است که خطّ دیگر قبل المس موجود نمىشود. آن خطّى را که این شخص مس مىکند، او قبل المس موجود نیست. آنهایى هم که اشکال کردهاند گفتهاند با مس موجود مىشود. تقدّم رتبى دارد مس. کلام من یک مطلب دیگرى است. آن مطلب دیگر این است که موضوع حرمت در روایات مس مطلق الخط نیست. اگر مس مطلق الخط بود این کلام درست بود و اشکال بر صاحب عروه تمام بود در این جا. و تعلیقه تمام بود.
و امّا موضوع الحرمة در روایاتى که هست، دلیل ما روایت بود. در روایت خط فرض شده بود قبل المس و مىگفت آن خطّى که قبل المس است من حیث الزّمان او را مس نکن. و هکذا در آن مسأله تعویذ براى حایض که مىنوشتند آیه مینوشتند آن کاتب کتابت را قبلاً موجود کرده است. این مىگفت بر این که بدن حایض مس نکند با این کتابت موجوده. پس متعلّق النّهى و موضوع الحرمه در لسان روایات این است. بدان جهت این را اگر شما بخواهید بگویید که ولو از روایات استفاده نمىشود. مدلول روایات همان است که شما گفتید، ما بررسى کردیم روایات را، او بود. ولکن این را هم به تنقیح مناط مىگوییم. یعنى لعدم الفهم العرفى الفرق که عرف فرق دیگر نمىگذارد که خط قبل المس بشود یا بعد المس بشود. این عهده این دعوا بر مدعّىاش است که این دعوا پیش ما ثابت نیست. که عرف فرق نمىفهمد. عرف فرق فهیمده است که ایشان فرق گذاشته است ما بین آن جا و این جا.
سؤال...؟ به چه دلیل؟ عرض مىکنم این تنقیح مناط این است دیگر. اقوی نیست.
مسألة14: « في جواز كتابة المحدث آية من القرآن بإصبعه على الأرض أو غيرها إشكالولا يبعد عدم الحرمة فإنَّ الخطَّ يوجد بعد المسِّ ، وأمّا الكتب على بدن المـحدث وإن كـان الكـاتب على وضوء فالظاهر حرمته خصوصاً إذا كان بما يبقى أثره ».[5]
فى جواز الکتابة المحدث آیة من القرآن باصبعه على الارض او غیرها اشکالٌ و لا یبعد عدم الحرمه که حرام نبوده باشد. فانّ الخط یوجد بعد المس. یعنى آن خطّى که منهىٌّ عنه است در روایات مس او، او بعد المس موجود مىشود که خط موجود شده باشد و مس او بشود. آن خط بعد موجود مىشود. آن مسألهاى که دیروز عرض کردم به او رسید و امّا الکتب على بدن المحدث و امّا شخصى آیهاى را یا سورهاى را در بدن محدث بنویسد و ان کان کاتباً على وضوءٍ ولو کاتبش هم با وضوء بوده باشد، با قلم هم مىنویسد. وضوء هم دارد. نماز شب هم خوانده است فالظّاهر حرمته در بدن محدث مىنویسد. ظاهر این است که حرام است خصوصاً اذا کان بما یبقى. خصوصاً آن جایى که بما یبقى بوده باشد. جورى بنویسد که مىماند. یک وقتى این است که آن شخص دعا نویس مىنویسد. با آب مىنویسد فرض بفرمایید. یا به چیزى مىنویسد که بعد از یکى دو دقیقه محو مىشود خودش. دیگر نمىماند. یا این که فرض بفرمایید بماء زعفران مىنویسد که بعد از کتابت هم مىماند. ایشان مىفرماید بر اینکه هر دو قسمش که هست خصوصاً الثّانى حرام است. عرض مىکنم بر اینکه آن اوّلى که مىنویسد و خودش هم اثرش باقى نمىماند، این مبتنى به آن مسألهاى است که دیروز گفتیم. این ایجاد مىکند کانّ این صاحب عروه این جور فتوا مىدهد که مس القرآن محدث قرآن را مس کند چه جورى که مس المحدث قرآن را بالمباشره حرام است، مس القرآن را شخص بالتسبیب موجود بکند به بدن المحدث آن هم حرام است. شخص محدث را یدش را بردارد خودش وضوء دارد. شخص محدث پیرمرد است. این پنجه قوى است. برداشت و کشید روى خطّ قرآن. این هم حرام است براى این شخص کاتب. به جهت این که به واسطه این کاتب وقتى که کتابت مىکند، مس کتابت قرآن را به بدن آن مکتوب موجود مىکند. فرض بفرمایید که در ما نحن فیه آن محدث که مکتوبٌ على یدیه است، آن مکتوب على یدیه مس مىکند کتابت قرآن را، و این کاتب موجود مىکند. اشکالش هم همان اشکالى است که دیروز عرض کردیم. ایجاد مس این است که دو تا جزء بوده باشد. یک جزء ماس مثل آن دست پیرمرد، یک جزء ممسوس مثل آن صفحه قرآنى که هست، او مس مىشود.
و امّا در جایى که قرآن را به بدن محدث بنویسد، آن جزء ماس خود بدن محدث است. خود آن عضو است. جزء ممسوس خود همان عضو است. اتّحاد جزء الماسّه و الممسوس است. این را مس الشىء نمىگویند. این ایجاد مس نکرده است. چه اثرش منتفى بشود بعد از آنی چه اثرش باقى مانده باشد. اثرش هم باقى مانده باشد آن مس بقاءاً نیست. چون که در بقاءاً هم مس احتیاج به تعدد جزء بأس با ممسوس دارد و بما این که جزء ماس با ممسوس تعددى ندارد حرمت این معنا ثابت نشده است. بله آن ممسوس آن کسى که مکتوبٌ على یدیه است که محدث است او دستش را نمىتواند در حال حدث روى این بکشد. بدان جهت گفتیم موقع وضوء گرفتن باید قبل الوضوء محو کند. یا طورى بگیرد که دستش قبل از تمام وضوء نخورد به آن کتابت. این هم همین جور است. ولکن کتابت او تسبیب در مس بوده باشد یا بقاء این کتابت در بدن این محدث مس بقائى بوده باشد مس کتابت قرآن را محدثاً این معنا درست نیست. بدان جهت در ما نحن فیه، سؤال؟ دیروز هم اشاره کردم. جيرمیت باید عرفى باشد. عرف نقوشى که روى ورقه است اینها را عرض ورق مىداند. شما اگر بخواهید بگویید من این ورق را مس کردم، ورقى که روى آن نقوش است، آن سطحى که در روى او نقوش است مس کردم، چون که ورق جزء آخر است، جزء ممسوس است. ید شما هم جزء ماس است. و امّا در مواردى که مثل این که فرض کنید کتابت قرآن از این شبکه تخویم روى هوا افتاده باشد. نه روى دیوارها. مثل آن گنبدهایى که وسطشان سوراخ است و آفتاب مىتابد یک همین جور یک تخوینى هست که آفتاب تابیده بشود بسم الله. نه روى زمین. در هوا است. کسى دست به آن مىزند. این کتابت قرآن صدق نمىکند که مس کتابت قرآن را. این مس صدق نمىکند. این مثل العَرَض است. هوا است. بدان جهت جزء الماس با جزء ممسوسى که هست اگر روى زمین افتاد و زمین را مس کردید مس کتابت است. نقش الکتابة است. و الاّ فلا. مىفرماید و امّا الکتب على البدن المحدث و ان کان الکاتب على وضوءٍ و الظّاهر حرمته خصوصاً اذا کان بما یقبى. یقبى با لا یقبى هم عرض کردیم فرقى ندارد. چون که مس صدق نمىکند آن هم همین جور است. ایشان مىفرماید این اطفالى که قرآن مىخوانند. اطفال مؤمنه قرآن مىخوانند. مدرسه رفتهاند. یکى از وظایفشان قرآن خواندن است. ولو بعضى از آیات را، جزوهاى از قرآن را. این که مىآید این وضوء ندارد این بچّهاش وضوء ندارد مس مىکند با وجود این. دستش را هم این جور. پدر هم نشسته است. اهل خانه هم نشسته است. مىبینید این همین جور مس مىکند پسر. وضوء هم ندارد. یا این دختر که صغیره است. ایشان مىفرماید لا یجب منع الاطفال. اطفالى که مس مىکنند کتابت را، که فرض این است محدث هستند منع اینها از این فعل واجب نیست. سرّش هم واضح است دیگر. بر آنها که مس حرام نیست. مس بر بالغین حرام است. بر مکلّفین حرام است. بر آنها شارع حرمتى جعل نکرده است. حرمتى بر آنها ندارد و منعش به چه مناسبت است؟ از منکر است که منکر نیست فعل آنها. بدان جهت منع اطفال جایز نیست. واجب نیست منع کردن آنها. بعد یک حرفى مىگوید. مىگوید بله جایز نیست تسبیب در مس آنها. که پدر تسبیب بکند در مس آن پسرش مصحف را. تسبیب به چه مىشود؟ تسبیب تارةً به این مىشود که آقا من کتاب مىخواهم. کتاب ندارم. قرآن را به دست او مىدهد و مىداند که این بدون وضوء مس خواهم کرد. دیگرى هم این است که پسر نشسته است. پدر مىگوید بخوان ببینم بلد هستى یا نه. این مثلاً شروع کرد پسر به خواندن. یک جمله را گذشت. پدر انگشت پسر را که محدث است مىگذارد روى کلمه که آخر این را هم بخوان. مس شد دیگر. این تسبیب الى المس است. مثل آن بازوى پیرمرد. ایشان مىفرماید بر این که این تسبیب که هست، تسبیب در مس آنها اشکال دارد.
این قاعدهاى که ما دیروز گفتیم وقتى که شارع فعلى را حرام کرد بر بالغهاى و بر مکلّفى و گفت بر این که شرب خمر نکن یا دروغ نگو یا فلان عمل را موجود نکن، اهل العرف مىفهمند به حسب متفاهم العرفى. فرقى نیست در مبغوضیت حرمت ما بین این که فعل را بالمباشره موجود کند یا بالتّسبیب موجود کند. آن قاعدهاى که گفتیم سرجاى خودش هست. ولکن آن تسبیبى را اهل عرف مىفهمند که به آن کسى که فعل را موجود مىکند بالمباشره و به تسبیب این آن شخص بر او هم فعل حرام بوده باشد. شرب الخمر براى هر مکلّفى که هست حرام است. مرد باشد، زن باشد، پیر باشد، جوان باشد. یک کسى مىگوید که من یک خورده سرکه مىخواهم بخورم. مزاجم جور است. این یک خورده خمر مىریزد مىدهد به او. او نمىداند که این خمر است. جاهل است. مىخورد. حرام است. چرا؟ چون که شرب الخمر بر او هم حرام است ولو این را اگر بخورد معذور است. چون که او نمىداند. اهل العرفى که مىفهمندند تسبیب حرام است، در جایى که آن فعل از مباشر هم حرام بوده باشد. ولو مباشر معذور بوده باشد. چون که نمىدانست خورده است. فعل این حرام است. على ذلک تسبیب اطفال را که بچّه بگیر قرآن را بخوان، آن جا را برداشت انگشتش را گذاشت آن جا. این عیبى ندارد. این تسبیب حرمتش معلوم نمىشود. چرا؟ چون که به آن مباشر فعل حرام نیست. فعل بر خود مباشر حرام نیست. تسبیب در آن جاهایى حرام است که بر آن کسى که فعل را مرتکب مىشود به تسبیب این او هم حرام بوده باشد. چون بالغ و عاقل است. ولو لجهله و لغفلته معذور بوده باشد. ولکن حرمت براى او هم هست. على هذا الاساس تسبیب اطفال و مجانین عیبى ندارد. بله. یک چیزى را استثناء مىکنیم. بعضى افعال محرّمات است در شرع دلیل داریم ممانعت کنیم بچّهها را از ارتکاب آن اعمال. مثل شرب الخمر، مثل سرقت، مثل قتل، جنایت بر غیر، مال غیر را تلف کردن، اتلاف مال الغیر بر غیر جنایت وارد کردن مالا یا عرضاً یا فرض بفرمایید نفساً و عضواً اینها منصوص است حتّى بچّهاى که دزدى مىکند آن سر انگشتان آنها او را مىبرند. یعنى زخمى مىکنند. منع واجب است. دلیل وارد شده است بر منع. در آن موارد هم ملتزم مىشویم به این که منع اطفال، ولو طفل خودم نبوده باشد. طفل غیر بوده باشد. منعش جایز است. در جایى که منع به واسطه این است که آمدم بترسانم. امّا زیر کتک گرفتن و اینها آنها یک مسأله دیگرى است. در ما نحن فیه فرض بفرمایید منع واجب است. منعى که واجب شد تسبیب هم حرام مىشود. چون که اگر خودش مىکرد بر من شارع من را واجب کرده است. چه جور من مىتوانم تسبیب نکنم مثلاً سنگ را بدهم دست پسر که بینداز آن شیشه همسایه را بشکن. بر تو حرام نیست. چه جورى که اگر مىکرد بر من ممانعت واجب بود بدان جهت در این ما نحن فیه تسبیب عیبى ندارد. مىدانید نتیجهاش این است؟ نتیجهاش این است که در خانه آش مىپخت. اتّفاقاً آن آش نجس شد. دستش خونى بود و خون افتاد و نجس شد. بچّهها بیایید. بچّهها را جمع کند و آن آش را بدهد. این عیبى ندارد. چون که اکل متنجّس بر آنها حرام نیست و تسبیب هم بر او جایز نیست. این را صاحب عروه سابقاً گفت طعامى که متنجّس است به خود مباشرت افراد، آن عیبى ندارد خوردنشان. منع هم لازم نیست.
و امّا در جایى که تنجیس به مباشرت آنها با خونى که از دست این شخص افتاد در این اشکال کردهاند. در آن مسأله گفتیم اشکالى ندارد. دلیلى بر این خوراندن نجس بر غیر، غیرى که مکلّف نیست و طفل است، دلیلى بر حرمت تسبیب نداریم. این همان است که همان اکل نجس حرام است. انسان بالمباشره بخورد یا بخوراند. ولکن بخوراند به آن کسى که بر او هم حرام است. ولو لجهله معذور است و بما انّه این اطفال تکلیفى ندارند تسبیب هم در این صورت عیبى ندارد.
مسألة15:« لا يجب منع الأطفال والمجانين من المسِّ إلّا إذا كان ممّا يعدُّ هتكاً . نعم ،الأحوط عدم التسبب لمسِّهم ولو توضّأ الصبي المميّز فلا إشكال في مسِّه- بناء على الأقوى من صحة وضوئه وسائر عباداته »[6].
بعد ایشان یک مسأله دیگرى را مىفرماید. آن مسأله دیگر است که یک وقت دست بچّه آلوده است. رفته است تغوط کرده است. دست را آلوده کرده است و دستش هم قرآن است. قرآن را باید گرفت از دستش. ولو به خطّش هم دست نزند. در جلدش است. باید گرفت از دست او. این هتک است. در مواردى که هتک کند آنها خارج از محلّ کلام است. انّما الکلام در آن مواردى است که هتک نباشد. لا یجب منع الاطفال او المجانین من المس. منع واجب نیست. الاّ اذا یعدّ هتکاً مثل مثالى که گفتم. نعم الاحوط عدم التّسبیب لمسّهم. ایشان هم فتوا نداده است که تسبیب حرام است. فرموده است احتیاط این است که تسبیب نشود. این را هم که این جور عرض کردیم.
بعد ایشان یک مسأله دیگرى را مىفرماید. مىفرماید بر این که اگر صبی ممیزى یعنى صبییّ که مىتواند تشخیص بدهد فعل را که این وضوء است. این را براى نماز مىگیرند. این را که مىتواند تشخیص بدهد و قصد هم از او متمشی میشود مثل این که پسر ده ساله است که در زمان ما کهاز بچگی اینها را در مدارس اینها را بیدار مىکنند، خوب ده سال هم بوده باشد مىداند که این وضوء است. براى نماز مىگیرند این را. اگر صبیّ این وضوء را گرفت صبیّ که حدث دارد این وضوء را گرفت ایشان مىفرماید بعد اگر این صبی مس بکند هیچ اشکالى ندارد. بناءاً على مشروعیت عبادات الصبى على ما هو المختار این جور مىگوید بنا بر این که عبادات الصبی على ما هو الاقوی من صحّت وضوئه و سایر عباداته اشکالى در مسش نیست. یک نکته را بگویم که تفصیلش انشاء الله در مسائل خواهد آمد. و آن این است که در عبادات صبی یعنى صبی که وضوء مىگیرد و نماز مىخواند، بعضىها ملتزم هستند این وضویى را که گرفته است و نماز خوانده است، این وضوء کما این که بر دیگران واجب است و صلاة بر دیگران واجب است این صلاة الظّهر، از صبی مستحب است. شارع دوست دارد این عمل صبی را و این عبادت صبی را. منتهى طلب در صبی به نحو استحباب است. بعضىها فرمودهاند نه. کما این که این صلاة الظّهر بر بالغ واجب است قهراً وضویش هم بر او وجوب غیرى پیدا مىکند بناءاً على الملازمه بر صبی هم نماز ظهر واجب است. و وضوء هم بر او مثل مکلّفٍ واجب است. چه جور بالغ نماز شب بخواند بر او مستحب است وضوء بر او استحباب غیرى دارد صبی هم نماز شب را بخواند آن نماز از او مستحب است وضوء بگیرد استحباب غیری دارد این هیچ فرقى نمىکند. فقط در باب صبی جزاء العقوبة برداشته شده است. صبی بر مخالفت تکالیف عقابى ندارد واجبى را ترک کند یا حرامى را مرتکب بشود معاقب نیست. جزاء بالاعمال از او برداشته شده است. آن جزائى که عقوبت حساب مىشود رفع القلم عن الصبی یعنى رفع القلم العقاب شده است یا ببالی از زمان قدیم است مرحوم حکیم قدس الله سرّه اصرار دارد که معناى رفع القلم عن الصبی این است. بعضىها گفتهاند که قلم تکالیف برداشته شده است الزامیات. وجوب نیست. ولکن محبوبیت در آن واجب هست که استحباب مىشود نتیجتاً مىشود مشروعیت عمل صبی یعنى استحباب. در مقابل اینها یک طایفهاى هستند. گفتهاند عبادتى را که صبی اتیان مىکند خود عبادت بما هى صلاةٌ و وضوءٌ هیچ مطلوبیتى ندارد براى خداوند. آنى که مطلوب است، او تکلیف ولى است. که تعوید بدهد طفلش را على الصلاة و الصّوم. بر واجبات و ترک محرّمات. این وضوء و صلاة بما هو وضوءٌ و صلاةٌ من الصبی مطلوب شارع نیست. تعوید الولى متعلق التکلیف است که ولى او را تعوید بدهد وجوباً او استحباباً على خلاف الموارد. بدان جهت بناءاً بر این این وضویى که صبی گرفته است وضوء نمىشود. رافع حدث نمىشود. چون مشروعیتى ندارد. صلاتى که مىخواند مشروعیتى ندارد. مطلوبیتى ندارد. و در صحّت شىء عبادتاً قصد القربه معتبر است. بدان جهت مىگوید بناءاً بر این که مشروع نباشد عباداتش محدث است باز. این وضوء اثر ندارد. مثل این که حائض وضوء بگیرد چه جور اثر ندارد این هم همین جور است. بدان جهت در ما نحن فیه میگوید که بناءاً على ما هو الاقوی صحة وضوء الصبی و سایر عباداته یعنى عباداتش مشروع است که این مسأله انشاء الله خواهد آمد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص190
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص191.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص191.
[4] بل يوجد مع المسّ زماناً و إن تأخّر عنه طبعاً فالأقوى هو الحرمة. (البروجردي)؛ سيد محمد کاظم يزدی، عروة الوثقی (المحشی)، (قم دفتر انتشارات اسلامی، چ1، 1409ق)ج1، ص340.
[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص191
[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص191.