« الأول : غسل الوجهوحدُّه من قصاص الشعر إلى الذقن طولاً ، وما اشتمل عليه الإبهام والوسطى عرضاً ، والأنزع والأغم ومن خرج وجهه أو يده عن المتعارف يرجع كل منهم إلى المتعارف فيلاحظ أنَّ اليد المتعارفة في الوجه المتعارف إلى أي موضع تصل ، وأن الوجه المتعارف أين قصاصه فيغسل ذلك المقدار ، ويجب إجراء الماء فلا يكفي المسح به ، وحدُّه أن يجري من جزء إلى جزء آخر ولو بإعانة اليد ، ويجزي استيلاء الماء عليه وإن لم يجرِ إذا صدق الغسل ، ويجب الابتداء بالأعلى والغسل من الأعلى إلى الأسفل عرفاً ، ولا يجوز النكس ، ولا يجب غسل ما تحت الشعر ، بل يجب غسل ظاهره ، سواء شعر اللحية والشارب والحاجب بشرط صدق إحاطة الشعر على المحل ، وإلا لزم غسل البشرة الظاهرة في خلاله ».[1]
كلام در مراد از وجه بود كه در شرع امر شده است به غسل آن وجه عنوان الوضوء او به عنوان الطهارة. عرض مىكنم اگر اين معناى وجه پيش ما اجمال پيدا كرد، احتمال داديم بعضى مواضع عرفا داخل وجه بوده باشد كه به او هم اطلاق مىشود، وجه. يعنى جزئى از وجه. و احتمال داديم كه خارج از معناى عرفى وجه بوده باشد. به نحوى كه از اجزاء الوجه نيست كه امر شده است به غسل آن وجه كه در اصطلاح از اين معنا تعبير مىكنند به شبهة المفهوميه که وجه مفهوم عرفىاش من حيث السعة و الضيق پيش ما مجهول شد. نتوانستيم تشخيص بدهيم. در اين صورت، عند الوضوء، آن مقدارى كه محتمل است داخل معناى لفظ الوجه باشد، شستن آن مقدار هم لازم است براى وضو؟ يا نه شستن آن مقدار لزومى ندارد؟ اين اختلاف پيدا مىكند به اختلاف المسالك. كسى در باب وضو، آن مسلكى را اختيار كند كه ما ذكر كرديم، گفتيم وضوء عنوان است، كما فى الروايات، وضوء عنوان است بلا شبهة و بلا تأمل به خود غسل الوجه و اليدين، و مسح الرأس و الرجلين و مختار ما هم اين بود كه طهارت هم عنوان همين وضوء است. همين كه به او عنوان وضوء اطلاق مىشود غسل الوجه و اليدين و مسح الرأس و الرجلين، طهارت هم عنوان همين اغسال است. فرقى نمىكند، دو تا لفظين مترادفين هستند. متنهى ترادفين در صورتى است كه غسل از محدث بالاصغر صورت بگيرد. كسى كه محدث بالاصغر بشود، وضوء او طهارت است. طهارت او هم وضوء است.
اگر اين مسلك را گفتيم مرجع برائت مىشود، چونكه اقل و اكثر ارتباطى مىشود. مىدانيم صلاة مقيد است به غسل اين مواضعى كه هست، به غسل آنها و به غسل اليدين و مسح الرأس و الرجلين، مقيد است. احتمال مىدهيم به غسل اين موضع هم مقيد بوده باشد. چونكه داخل عنوان وجه است و احتمال مىدهيم نه به غسل او مقيد نباشد، چونكه خارج از معناى وجه است. مىشود اقل و اكثر ارتباطى. امر صلاة رفته است روى صلاتى كه مقيد به غسل اين مواضع است، احتمال مىدهيم از اين مواضع هم يكى اين موضع باشد، چونكه آن وجه عنوان موضع است. رجوع مىشود به برائت. بنا بر اينكه اصل در اقل و اكثر ارتباطى برائت است. و اما آن كسانى كه در بحث وضوء و طهارت، مسلك ديگرى را اختيار كردهاند. گفتهاند طهارت امر مسبب از وضوء است. آن طهارت شرط صلاة است. آن طهارة شرط است در طواف. آن طواف شرط است در مسح كتابت قرآن و هكذا و هكذا كه طهارت او شرط است. وضوء محصل او است. بنا بر اين، اين شخص بايد ملتزم به احتياط بشود. بايد بگويد در آن موارد شبهه مفهوميه آن مواضعى كه احتمال داده مىشود كه او داخل معناى وجه بوده باشد عرفا آنها را هم بايد بشويد. چرا؟ تا يقين كند طهارت حاصل شد. صلاة مقيد به طهارت است نه به وضوء بنا بر اين مسلك و آن طهارت مبين است در مقابل حدث كه حدث نداشته باشد. عنوان افعال نيست طهارت. مسبب از افعال است. بنابر اين مورد، مورد احتياط مىشود. اين مقتضاى اصل عملى. كلام ما اين است، ما از ادلهاى كه در ما نحن فيه وارد است مىتوانيم تشخيص بدهيم حد الوجه را به حيث اين كه شبهه مفهوميه نداشته باشد. به حسب الروايات مبين است، معناى وجه چيست؟
عرض كرديم روايتى كه در ما نحن فيه حدود وجهى را كه شارع امر كرده است به غسل او «اذا قمتم الي الصلاة فاغسلوا وجوهكم»،[2] روايتى كه در حد اين وارد شده است، همان صحيحه زراره است كه هم صدوق[3] عليه الرحمه نقل كرده است و هم كلينى عليه الرحمة. يا او را[4] يا مثل[5] او را نقل كرده است، كما تقدم. كلام در اين بود كه معنا و تحديدى كه در اين روايت ذكر شده است، معناى اين تحديد چه بوده باشد؟ ما حرف ما اين بود كه در اين روايت شارع مقدس دو تا حدّ ذكر كرده است. يكى حدّ طولى وجه، يكى هم حدّ عرضى وجه. حدّ طولى در او اصبعين مدخليت ندارد. اصبع الابهام و الوسطى. هيچ مدخليتى ندارد. حدّ طولى از قصاص الشعر است. شعر رأس الى الذقن كه من قصاص الشعر الى الذقن اين حدّ طولى است، ابهام وسطي در آن مدخليتى ندارد. يك حد عرضى هست در اين روايت كه در آن حد عرضى اصبع الوسطى واصبع الابهام آنها مدخليت دارند در اين حد که امام عليه السلام كانّ فرموده است آنى كه از عرض الوجه كه از قصاص الشعر گرفته مىشود اين تا دو اصبع مستوعب مىشود آن مقدار را تا به ذقن برسد كه در ذقن مستدير مىشود اين حد الوجه است. اين تحديد را اينجور بيان كرده است كه اصبعين در حدّ طولى وجه هيچ مدخليتى ندارد. حدّ طولى ربما شخصى ما بين قصاص شعر و زقنش، مثلا صورتش كشيده است، خيلى كشيده است. خيلى مىشود، يكى نه، كم است. آنها اصبعين مدخليتى ندارد. او بايد ما بين قصاص الشعر و الذقن را بشويد طولا. اصبعين در حد عرض مدخليت دارند. اين حرف مشهور بود كه گفتيم روايت هم ظاهرش همين است. ولكن به خلاف ما ذكره، آن شيخنا البهائى قدس الله سره،[6] ايشان فرموده است محصلش اين است كه حد وجه كه شارع تحديد كرده است او را براى غسل وضوئى آن اصبعين محدد او است. هم طولا و هم عرضا. اصبع الوسطى و اصبع ابهام اينها محدد آن مواضعى است كه بايد به عنوان الوجه شسته بشود. چه جور؟ عرض كرديم ايشان فرموده است، دايرهاى كه قطرش اصبعين است از وجه. دايرهاى كه قطرش اصبعين است اگر اين قطر را بدون اينكه مركزش حركت بكند از آن مركزش بپيچانيد، حركت بدهيد، دور بدهيد اين يك دايرهاى كه توليد مىشود آن، آن مواضع بايد شسته بشود. اين كلامى بود كه ايشان فرموده بود. عرض مىكرديم اينى كه ايشان فرموده است، اين احتمالش در اين صحيحه نيست. احتمال آنى كه در اين صحيحه هست، همان است كه من حيث الطول اصبعين مدخليتى ندارد در حد، اين اصبعين من حيث العرض مدخليت دارد. يك قرينهاش را، بلكه دو قرينهاش را ديروز گفتيم. الان براى اينكه شما يقين كنيد، مطلب همين جور است و اين در ما نحن فيه اين اصبعين فقط معيار است فقط در حد العرض، نه طول الوجه ذكر مىكنيم دو تا امر ديگر را هم.
اين را بدانيد، بنا بر آنى كه شيخ بهائى مىگويد كه اين اصبعين كه عبارت از وسطى و ابهام است اين قطر دايره است ديگر اصبعين از قصاص الشعر حركت نمىكند. چونكه در يكى بايد در ذقن باشد در يكى در قصاص الشعر باشد. اصبعين هر دو تا دور نمىزنند. مبدأ دورشان ممكن نيست ديگر قصاص الشعر بوده باشد، اين قطر نمىشود. اين بطر مىشود. قطر اگر بشود اين دو تا، بايد مبدأ حركت كه دور مىزنيد يكى از اينها بايد از قصاص الشعر حركت بكند. آن ديگرى هم از نقطه مقابل. آن نقطه مقابل قصاص كه گذاشته شده است از او بايد حركت بكند. به خلاف مسلك المشهور كه در مسلك المشهور اين دو تا انگشت هر دو از قصاص الشعر به ذقن حركت مىكنند. ببينيد روايت آنى كه مشهور مىگويد كه مبداء جريان الاصبعين كه قصاص الشعر است، كه دو اصبع مبداء جريانشان قصاص الشعر است، اين را مىگويد؟ اگر اين بگويد اين حرفى كه شيخ بهائى فرموده است مىشود باطل. چونكه بنا به گفته او مبداء جريان قصاص الشعر نمىشود.
سؤال...؟ ما هم اندازه را مىگوييم. مستديرا اندازهگيرى، غسل كه مستدير نمىشود. امام عليه السلام در اندازهگيرىاش گفته است. من هم نمىگويم كه تحديد هندسى نيست. تحديد هندسى است، ولكن روايت چه مىگويد؟
روايت در نقطهاى دارد كه مبداء اداره در اصبعين قصاص الشعر است الى الذقن و اين در صورتى مىشود كه تحديد به اصبعين فقط من حيث العرض بوده باشد و من حيث طول وجه نبوده باشد. والاّ مبداء اداره نمىتواند مبداء اداره، چونكه غسل به نحو اداره كه نمىتواند بشود. مبداء ادارهاى كه هست نمىتواند قصاص الشعر بشود نسبت به اصبعين. قال الوجه الذى، قال الله و امر الله عزوجل بغسله، الذى لا ينبغى لاحد ان يزيد عليه و لا ينقص منه، ان زاد عليه لم يوجر كه عملش باطل است، چونكه تشريع است. ثوابى ندارد او. و ان نقص منه اثم كه صلاة را ترك كرده است، طهارت را ترك كرده است. يعنى وضوئش را. ما دارة عليه الوسطى و الابهام من قصاص شعر الرأس. آنى است كه دور بزند. آنى كه دور بزند در او وسطى و ابهام از قصاص الشعر الى الذقن دور بزند. خوب مىگوييم كه اين دايره نمىشود. در دايره اين دو تا نمىتواند قصاص دور بزند. دو تا انگشت. پس معلوم مىشود كه اين دارت به معناى همان جريان است كه در عبارت ثانى دارد و ما جرت عليه الاصبعان. آنى كه اصبعان به او جريان پيدا مىكند، چونكه طول و عرضش و حدش معلوم شد. قصاص الذقن است. حد عرضش باقى ماند، او را تفسير مىكند. و ما جرت عليه الاصبعان من الوجه. گفتيم ديگر ربما دست كه گذاشته مىشود آنجور به نزعتين مىرسد. در آن ابتدائش. نه آن فايده ندارد كه خودش از وجه عرفى باشد. آنى كه اين اصبعين به او شامل مىشوند از وجه، مستديرا من الوجه. مستديرا گفتيم كه به اعتبار ذقن است. چونكه جريان در ذقن مستدير مىشود. فهو من الوجه. و ما سواء ذلك فليس من الوجه.
سوال...؟ اصلاً صحبت غسل نيست در اين روايت صحبت حد الوجه و اداره است. آقا اين كلام من جاى مناقشه ندارد كه در دايره نمىشود اين دو انگشت از قصاص حركت كند. اين دو تا اصبع از قصاص الشعر حركت كنند اين نمىشود كه مبداء اداره قصاص الشعر بوده باشد. منتهايش هم ذقن بوده باشد، اين اصبعين مبداء ادارهشان نمىتواند چيز بشود.
سؤال...؟ عرض مىكنم ما على الانسان الا وسعه. حرف من ربطى به اينها ندارد.
حرف من اين است غسل صحبتش نيست.
كلام در بيان حدّ است. عرض مىكنم اگر بنا بوده باشد حدّ الوجه طولا و عرضا ملاكش اصبعين بوده باشد و امام عليه السلام هم بنا به گفته ايشان، مثلا اين دايره را بيان كرده باشند كه كارى با غسل نداريم. ما هم مىگوييم كارى با غسل نداريم. اين بيان حدّ است. اگر بنا بوده باشد دايره را بگويند خوب ما مىگوييم كه عيب ندارد. شما بفرماييد. ولكن در دايره دو اصبع نمىتواند مبداء حركتشان، ولو انحنائى باشد به قول ايشان، مبداء حركت انحنائى نمىتواند قصاص شعر بشود. اينها قطر است. بايد يكى در مقابل ديگرى بوده باشد. ولكن در چيزى كه هست، مىگويد اينجور نيست، يعنى دايره بشود اين دو حركت مىكند، قطر هم مىشود. عرض مىكنم بر اينكه اين معقول نيست قطر بشود اين اصبعين مبداء حركتشان ولو اغناءً كه صحبت غسل نيست، مبداء حركتشان قصاص الشعر بشود. به خلاف جايى كه بگوييم اين تحديد راجع به طول و عرض دو تا نيست. تحديد طولى به همان قصاص الشعر و الذقن است و تهديد به اصبعين مال عرض الوجه است. اين عيبى ندارد، هر دو از قصاص الشعر حركت مىكند. اين ادراه به معنا جريان است نه به معناى اداره، دور دادن است يا منحنى كردن است به معناي جريان است. يعنى اين دو تا را بكشيد، البته در پايين صورت ادارهاى مىشود. چونكه در ما نحن فيه رئوس الاصبعين به تحت اللحيه مىرسد. و بما اينكه تحت اللحيه من الوجه نيست. دارد بر اينكه ما جرت عليه الاصبعان من الوجه فهو من الوجه. اگر خواستيم كه اين ما دارت الى الوجه بشود استدارهاى مىشود در طرف ذقن. وقتى كه در طرف ذقن استدارهاى شد پس اين معنى كه مبدأ اداره را شارع قرار داده است قصاص الشعر و منتهايش را ذقن قرار داده است اين شاهد قطعى است كه اين تحديد به حسب طول و عرض دو تا نيست. تهديد به اصبعين. تحديد به اصبعين به واسطه همان عرض است و اما من حيث الطول قصاص الشعر و الذقن است. اين يك مطلب.
مطلب ديگرى كه در ما نحن فيه گفته مىشود، آن مطلب ديگر عبارت از اين است كه ديروز عرض كرديم، اگر بنا بشود، تحديد ما بين قصاص الشعر و الذقن بايد شسته بشود بلا كلام. اين را هيچ كس منكر نشده است. والاّ بشور يك خرده از ذقن بماند. يا تمام ذقن را بشور، يك خرده از ناصيه بماند. جبهه بماند. اين را كسى نگفته است شيخ بهائي هم ملتزم نيست. ديروز گفتيم كه اين اصبع ما بين اصبع الوسطى و ما بين اصبع الابهام اكثر است ولو در بعضى اشخاص. نه بعضى قليل نادر و در بعضىها هم اطول است. آن را هم قبول داريم كه در بعضى اشخاص نادر نيست اطول است. خوب على هذا اگر بنا بوده باشد، اين استداره در حيث قطر هم بوده باشد يا زائد از قصاص الشعر ذقن بايد از طرف سر شسته بشود يا در آنجا كه اطول است. كدام يكى است؟ يا بايد يك مقدار شسته نشود، آنهايى كه اكثر است. شما بگوييد مساوى. ما آن كسى را مىگوييم كه قطر فاصله ما بين ذقن او و قصاص او بين الاصبعين بوده باشد. امام اين را فرض كرده است. بالاتر از اين كه حرف نمىتوانيد بزنيد. اين آخرين حرف است كه بگويد بما اينكه شارع مسلم است كه ما بين القصاص و الذقن بايد شسته بشود اين شارع فرض كرده است، امام عليه السلام در اين صحيحه زراره، اصبعينى كه مثلا يك جورى بوده باشد كه مبدائش اگر از قصاص شعر يكى را گرفت آن ديگرى در ذقن تمام بشود كه قطر دايره بشود. خوب مىگوييم خدا پدرت را بيامرزد. اينجور فرض كنيد. خوب اگر اين را اداره داديد. همين مقدار را اداره داديد. يك مقدار از طرف جبينين خارج مىشود از دايره. چونكه اداره كه مىدهيد انحنائى است. قوسى است. يك مقدار از جبينينى كه هست، يك مقدار از اينها خارج از دايره مىافتد. در اينكه شما فرض كنيد كه اين قطر بوده باشد و اينها را حركت بدهيد مىبينيد يك مقدار از اينجا و يك مقدار از اين طرف خارج مىافتد كه شعر ندارد، اين خارج از دايره مىافتد و مقتضايش اين بود كه شستن آنها لازم نبوده باشد، با وجود اينكه جبينين و تما ناصيه بايد شسته بشود. روى اين حسابى كه هست، ايشان آن دايرهاى را كه در ما نحن فيه فرض كرده است شبر مساوي هم فرض كند محذورش عبارت از اين است.
سؤال...؟ نه معمول است. دست معمول است. با وجود اينكه بينهما نميرسد اكثر است. عرض مىكنم بر اينكه شعر فرض كنيد كه كسى را كه مثل شما بوده باشد. شما هم آنجور نيستيد. اگر فرض كنيد آنجور پيدا كرديد، اگر اين را حركت داديد به نحوى كه مركز حركت نكند، اين بخواهد دايرهاى بشود اين در طرفي الجبين يك مقدار از جبين خارج مىافتد كه غسلش لازم است در وضوء و اين شاهد بر اين است كه امام عليه السلام در ما نحن فيه، دو تا شاهد شد غير از آنى كه ديروز گفتيم متفاهم عرفى به آن يكى. آنى كه در ما نحن فيه امام عليه السلام فرموده است، تحديد به حسب عرض است به اصبعين. اما تحديد به حسب طولى كه هست، او همين جور است. اين جهت جاى كلام نيست. اين جهت جاى كلام نيست يك مقدمهاى بگويم تا مقدمه بشود به مطلب بعدى. ما كه مىگوييم بين الاصبعين امام عليه السلام فرموده است وجه است مراد از اين وجهى كه هست، وجه متعارف است و مراد هم از اين اصبعين، اصبعنى متعارف است. و اگر فرض كرديم كه وجه شخصى خارج از متعارف است، ولكن دستش متعارف است. دستش را كه بين الاصبعين مىگذارد به گوشش مىرسد. ابهام و وسطى را كه مىگذارد، صورت كوچكى دارد مثل گربه مىرسد به دو گوشش. يا فرض كنيد عكس او، يكى كسى يك صورت خيلى، غير متعارف، بزرگى دارد. دستش متعارف است. دستش را كه مىگذارد فقط دور و بر بيناش مىرسد. اينها هم هست. اينها وظيفهاش مقدمه بر اينها است. عرض مىكنم شارعى كه هست، شارع در ما نحن فيه نه اينجور است كه اصبعين را موضوعيت داده است از شخص متعارف و در صورت متعارف اين اصبعين موضوعيت دارد. نه اين فقط مشير است به آنى كه وجه عرفى است. چونكه خود امام عليه السلام فرمود من الوجه. آنى كه از وجه عرفى گرفته مىشوند، آن مقدار بايد شسته بشود. بدان جهت همين جور است، شخصى كه صورت متعارف دارد و دست متعارفى دارد، او وقتى كه دستش را گذاشت مىبيند كه مثلا اين طرف كه جلوى گوشش است، خارج است. از حد خارج است. اصبعين به او نمىرسد. اين را مىگوييم آن كسى كه صورت گربهاى دارد، اينجا خارج است. آن هم كه صورتش را مىشويد اين موضع را نمىشويد. ولو دو دستش به گوشش مىرسد. نه، اين از وجه نيست. از وجه عرفى نيست اين مقدار از موضع. و هكذا آن كسى كه مثلا فرض كنيد صورت بزرگى هم دارد آن هم مىگوييم بايد كه صورتش را بشويد. تمام صورتش را بايد بشويد. ولكن اين بيخ گوش كه خارج از صورت است در او هم لازم نيست آنجا را شستن. ولكن اما بقيه را بايد بشويد.
مثلا شخصى ممكن است ديگر عجايب الخلقه، جبينى داشته باشد، جبههاى داشته باشد كه دو تا وجب عرضش است. يا يك وجب عرضش است. آن هم مىگوييم بله، همان يك وجب را بشويد. آن از قصاص الشعرى كه هست، از قصاص الشعر الى ذقن ولو نيم متر هم باشد بايد بشويد. چونكه آنى كه خارج از حدّ وجه است، موضعى است كه آنجا قصاص الشعر به او اطلاق مىشود. او از حد خارج است. زير ذقن خارج است، ولكن ما بقى داخل حد است او را هم بايد بشويد. بدان جهت در ما نحن فيه اينكه مىگوييم، و گفته مىشود اين دليلش با خودش است. چرا؟ چونكه بعد از اينكه ما فرض كرديم وجه يك معنا دارد در همه، دو تا معنا ندارد، صورت يك معنا دارد. منتهى صورت يكى كوچك مىشود، يكى بزرگ مىشود، يكى متعارف مىشود. مىگوييم امام عليه السلامى كه هست، نظرش به وجه متعارف است و اصبعين متعارف است. آن اصبعين متعارف از وجه متعارف به آن جاهايى كه رسيدهاند، آنى كه خارج از اين جاها است صاحب صورت غير متعارف يا صاحب يد غير متعارف، صورتش متعارف است، اما دستش همين مثلا به اندازه سه انگشت من است. دست كوچكى دارد. او هم به دستش نگاه نمىكند ديگر به آن حد نگاه مىكند. آنى كه از صورت خارج است در آن كسى كه صورت متعارفه دارد و يد متعارفه دارد، آن موضعى كه از وجه او خارج است، از وجه صاحب الكبير هم آن موضع خارج است. از وجه صاحب الصغير هم آن موضع خارج است. معناى عبارت عروه كه در عروه فرموده است معنى و مرادش همين است.
ايشان مىفرمايد بعد از اينكه اين حد را بيان كرد، بعد از اينكه بيان كرد الاول غسل الوجه و حدّه من قصاص الشعر الى الذقن طولا و مشتمل عليه ابهام و الوسطى عرضا كه حدّ عرضى را تحديد به اين كرد. ايشان مىفرمايد و الانزع و الاغم و من خرج وجهه او يده عن المتعارف يرجع كل منهم متعارف. انزع آن كسى است كه در جلوى سرش مو ندارد. هستند بعضى اشخاصى كه جلوى سرشان مو ندارد. اين نمىشود گفت كه سرت را هم بشور. چونكه سر خارج از معناى وجه است. بدان جهت آن شخصى كه شخص متعارف است و جلوى سرش مو دارد، او چقدر، مبداء غسل او از كجا حساب مىشود، كه از جبين حساب مىشود اين شخص هم از جبين حساب مىشود. چونكه سر شسته نمىشود. باز مىگويند كه مقدم سرش مو ندارد. كما اينكه ربما پيدا مىشود، كسانى هستند كه در پيشانىاشان هم مو مىرويد که از اين تعبير مىشود به اغم. آنى كه در پيشانىاش مو روييده است. او بايد پيشانىاش را هم بشويد. منتهى بايد بعد از ازاله مو بشويد. مثل ساير جاها نيست، چونكه بشره شسته بشود. در ما نحن فيه هستند بعضى غير متعارف پيدا مىشود كه، نه اينكه مىگويم پيشانىاش كم عرض است. او متعارف است. او فقط پيشانىاش را مىشويد. مثل آن كسى كه پيشانىاش يك وجب بود، او چه جور يك وجب را مىشويد، اين هم آن مقدار پيشانىاش كم عرض است، كم عرض را مىشود. اما كسى كه نه، پيشانىاش پوشيده از مو است. موى سر به پيشانىاش هم آمده است كه مىگويند يك چيز غير متعارفى است. اينجور اگر بوده باشد، بله اين هم بايد پيشانىاش را بشويد. چونكه مو مدخليتى ندارد. عنوان وجه بايد بشود. و مفروض اين است كه اين عنوان الوجه است. بدان جهت مىفرمايد كه و الانزع و الاغم و من خرج وجه او يده عن المتعارف يرجع كل منهم الي المتعارف فيلاحظ، اين فيلاحظ را مىگفتم كه مرادش اين است كه جور ديگر معنى نشود. فيلاحظ انّ يد المتعارف من الوجه متعارف الى اىّ موضع تصل، مثل يد متعارف، وجه متعارف كه گذاشته مىشود اين فرض كنيد اين موضعى كه هست، محاذى با اذن است اين خارج مىشود. حد او را نمىگيرد اصبعين. اين آن كسى كه وجهش كبير است يا يدش صغير است، يا وجهش صغير است در او هم همين جور است اين موضع خارج است. اين موضع خارج مىشود از وجه و در معناى وجه، وجهى كه در وضوء لازم است غسلش، مدخليتى ندارد فيلاحظ ان اليد متعارف فى الوجه المتعارف الى اىّ موضع التصل و انّ الوجه المتعارف اين قصاصه، قصاصش كجاست؟ فوق جبهه است. فيغسل ذلك المقدار. همان مقدار كه جبهه است، همان مقدار را مىشويد ولو مو گرفته باشد يا ولو مو نداشته باشد بالاتر از اين. اين معناى عبارت اين است.
ولكن در ما نحن فيه يك اشكال باقى مىماند و آن اشكال اين است كه يد متعارف و وجه متعارف آن هم مختلف است. چونكه دست من عيب ندارد، متعارف است. مىبينيد كه كوتاهتر است از دست كسى كه، آن هم وجهش متعارف است، دستش متعارف است. من دستم را بگذارم فقط تا اينجاها مىرسد ولكن او بگذارد يك خرده بيشتر مىرسد. او هم متعارف است. وجهش متعارف است، يدش هم متعارف است. اين اختلاف در متعارفها را با اينها چكار كنيم؟ انشاء الله مىماند.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص202-203.
[2] سوره مائده(5)، آيه 6.
[3] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ ع أَخْبِرْنِي عَنْ حَدِّ الْوَجْهِ- الَّذِي يَنْبَغِي أَنْ يُوَضَّأَ الَّذِي قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- فَقَالَ الْوَجْهُ الَّذِي قَالَ اللَّهُ وَ أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِغَسْلِهِ- الَّذِي لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يَزِيدَ عَلَيْهِ وَ لَا يَنْقُصَ مِنْهُ- إِنْ زَادَ عَلَيْهِ لَمْ يُؤْجَرْ وَ إِنْ نَقَصَ مِنْهُ أَثِمَ- مَا دَارَتْ عَلَيْهِ الْوُسْطَى وَ الْإِبْهَامُ- مِنْ قُصَاصِ شَعْرِ الرَّأْسِ إِلَى الذَّقَنِ- وَ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ الْإِصْبَعَانِ مُسْتَدِيراً فَهُوَ مِنَ الْوَجْهِ- وَ مَا سِوَى ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ الْوَجْهِ- فَقَالَ لَهُ الصُّدْغُ مِنَ الْوَجْهِ فَقَالَ لَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 403.
[4] وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ مِثْلَهُ؛ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 404.
[5] وَرَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَخْبِرْنِي وَ ذَكَرَ مِثْلَهُ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ- وَ مَا دَارَتْ عَلَيْهِ السَّبَّابَةُوَ الْوُسْطَى وَ الْإِبْهَامُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 403.
[6] محمد بن حسين بهاء الدين عاملی، حبل المتين، (قم، کتاب فروشی بصيرتی، چ1، ت 1390ق)، ص14.