درس پانصد و چهل و چهارم

فصل في أفعال الوضوء‌

« الأول : غسل الوجه‌وحدُّه من قصاص الشعر إلى الذقن طولاً ، وما اشتمل عليه الإبهام والوسطى عرضاً ، والأنزع والأغم ومن خرج وجهه أو يده عن المتعارف يرجع كل‌ منهم إلى المتعارف فيلاحظ أنَّ اليد المتعارفة في الوجه المتعارف إلى أي موضع تصل ، وأن الوجه المتعارف أين قصاصه فيغسل ذلك المقدار ، ويجب إجراء الماء فلا يكفي المسح به ، وحدُّه أن يجري من جزء إلى جزء آخر ولو بإعانة اليد ، ويجزي استيلاء الماء عليه وإن لم يجرِ إذا صدق الغسل ، ويجب الابتداء بالأعلى والغسل من الأعلى إلى الأسفل عرفاً ، ولا يجوز النكس ، ولا يجب غسل ما تحت الشعر ، بل يجب غسل ظاهره ، سواء شعر اللحية والشارب والحاجب بشرط صدق إحاطة الشعر على المحل ، وإلا لزم غسل البشرة الظاهرة في خلاله ».[1]

ادامه بحث گذشته

بعد از اينكه بيان شد آن وجهى كه معتبر است، غسل الوجه در وضوء من حيث حدّ طولى ما بين قصاص الشعر و الذقن است و من حيث العرض، ما يسعه الاصبعان است، الابهام و الوسطى. و آن كسى كه وجهش در جهت طولى خارج است متعارف است، او بايد ما بين قصاص الشعر و ما بين الذقنش را بشويد. و اگر در قصاص الشعر خارج از متعارف است، آنى كه متعارف الناس قصاص الشعر دارند كه اول ناصيه و اول الجبهه است، از آنجا بايد الى الذقن بشويد. و هكذا آنى كه در طرف ارج خارج است متعارف است، آن هم بايد آن مقدارى كه بين الاصبعين ما بين الاصبعين از متعارف الوجه شامل مى‏شود آن اجزاء را بايد از وجهش بشويد. ولو دو تا اصبع خودش، چونكه وجهش كبير است به جايى نمى‏رسد غير از اطراف بينى. كلام تا اينجا تمام شد.

 يك بحثى هست كه اين متعارف‏ها، آنهايى كه در صورتشان متعارف هستند. كسى را ببينند مى‏گويند صورت متعارفه دارد. دو تا دست را ببينند. دو تا اصبع را ببينند، مى‏گويند دو تا اصبع متعارفه دارد. كلام اين است كه خود اين اشخاص كه متعارف الاشخاص هستند، اينها هم فى انفسهم مختلف هستند. همه آنها وجهشان متعارف است. همه آنها دستشان متعارف است. ولكن كسى ما بين دو انگشتش از صورت مقدارى را كه شامل مى‏شود، چونكه كوتاه‏تر است از آن دو اصبعى كه آن شخص ديگر دارد، ولو هر دو متعارف است. يك مقدارى را، دو تا اصبع او مى‏گيرد كه آن مقدار دو تا اصبعى اين شخص نمى‏گيرد او را. يك مقدمه‏اى را در مقام ذكر مى‏كنم و آن مقدمه، مقدمه‏اى است كه احتياج به استدلال ندارد. اين از واضحات است. و آن اين است، چه جور در معناى عرفى وجه، و رجل و اليد، اختلافى نيست به اختلاف الاشخاص. ممكن است پاى شخصى بزرگ بشود، خيلى غير متعارف. ممكن است پاى شخصى كوچك بشود غير متعارف. ولكن فرقى نمى‏كند، معناى پا يك چيز است. آن عقدى كه در اسفل ساق است، از آن عقد پايين‏تر را مى‏گويند پا. هر كس باشد. يا آن كسى كه فرض كنيد كف گفته مى‏شود، دست گفته مى‏شود، آنى كه متعارف است و به ذهن خطور مى‏كند اگر قرينه ديگرى نباشد اين از زند است تا رؤس الاصابع. اين نمى‏شود كه دست در يك كسى فوق الزند بوده باشد اولش در كس ديگر زند بوده باشد. در كس ديگر تحت الزند بوده باشد. اين معنا محتمل نيست. آن رجل كه معناى پا دارد، پا بزرگ و كوچك دارد. پا متعارف و غير متعارف دارد. ولكن در همه متعارف و غير متعارف به يك معنا است. دست هم همين جور است، وجه همين جور است. اين جاى خدشه نيست كه معناى عرفى‏اش اين است. صورت كسى خيلى بزرگ مى‏شود. مى‏گويند پيشانى‏اش خيلى بزرگ است، خارج از متعارف است. اين در انسان اينجور پيشانى نمى‏شود، در حيوانات مى‏شود. اين را مى‏گويند، ولكن باز پيشانى داخل وجه است، معناى عرفى است، همه پيشانى. و هكذا فرض كنيد اختلاف الوجه فى الكبر و الصغر متعارفا او غير متعارفا، معناى وجه را عرفا تغيير نمى‏دهد. معنايش يكى است، مصاديقش مختلف است. مثل خود انسان.

 چه جورى كه انسان به همان يك معنا اطلاق مى‏شود بر كل افراد. ولكن يكى قدش، قد دو تا انسان است. آن خود انسان از كوچكى تا بزرگى دست هايش بزرگ مى‏شود، معناى وجه و يد تغيير پيدا نمى‏كند. آن مصداق اليدى كه‏ هست، آن مصداق اليد است. آن مصداق اليد از يك كيفيت به يك كيفيت ديگر و از يك كمّى به كمّ ديگر مى‏رسد. اختلاف در معنا نيست در مصاديق است. اين معنا از واضحات است كه وجه و اليد و الرجل و الرأس اينها به يك معنا است در تمام افراد الانسان، منتهى فرض متعارف و غير متعارف دارد رجل. كلام اين است كه آن معناى واحد هم كه همه يك معناى واحد دارد، شارع از وجه يك معنا و مراد واحد دارد كه همه را امر كرده است. آن مقدار را از صورت خودش بشويد. مثلا احتمال بدهيم كه مراد شارع متعدد است. مثلا شخصى كه وجهش كبير است آن لحيه تحتانى او داخل وجه نيست، آن استخوانش. او داخل وجه نيست. ولكن آن كسى كه وجهش از او كوچكتر است، او داخل است که دو تا معنا دارد وجه. دو تا مراد دارد وجه، سه تا، چهار تا، به افراد اختلاف مكلف. پس بدان جهت در ما نحن فيهى كه هست، چونكه وجه به يك معنا مراد است كه همه بايد آن مقدار را بشويند و آنى كه از آن مقدار خارج است شستن او لازم نيست چونكه اين معناى واحد مراد است و ظاهر روايات اين است كه همان معناى واحد كه مراد است غسل او از هر مكلفى واجب است غسل او. اين مراد يكى است. بدان جهت در ما نحن فيه ما به خارج نگاه مى‏كنيم، مى‏بينيم كه دست‏ها، اصبع‏ها مختلف است. هر دو متعارف هستند. دست دو تا انگشت او از يكى از ديگرى يك سانتى متر، دو سانتى متر، بلكه پنج سانتى متر بلندتر است. وجه هر دو هم به يك اندازه است. دستها هم متعارف است. ولكن دو تا اصبع آن شخص يك پنج سانتى متر از آن ديگرى بلندتر است. خوب اينجا چرا بگوييم؟ اين مقدمه داشتيم وقتى كه از خارج داشتيم به يك معنا است اين معين مى‏شود كه اقلهما ملاك است. چون كسى كه اصبعينش متعارف است، او را هم شامل مى‏شود كه آنى كه دو تا اصبع تو شامل شد، او را بشور. وقتى كه مقدار مغسول من الوجه او شد از آن شخص، ديگر محتمل نيست شخص آخر مراد از وجه، اوسع از وجه او بوده باشد. بدان جهت مى‏گوييم آنى كه اقل المتعارفين من الناس است، دو تا انگشتش كه متعارف است، منتهى اقل المتعارفين است، او از صورت متعارفه كه صورتش هم اقل المتعارفين است كه شامل مى‏شود او جه مقدار مى‏شويد بر ديگران هم آن مقدار واجب است.

 يعنى آن موضعى كه دو تا انگشت او نمى‏گيرد مثلا فرض كنيد، فوق لحيتين اين دو تا استخوانى كه در طرفين است نمى‏گيرد، شستن او بر ديگران هم لازم نيست. چونكه تعدد معنا محتمل نيست. خوب در اين صورت اين مقدارى كه واجب است، همين مقدار است. منتهى غايت الامر، چونكه اين مقدار وقتى كه شستنش لازم نيست و به غالب الناس متعارف هم اندازه‏اش معلوم نيست، دو تا اصبع خودش، وقتى كه شخص متعارف شد، شستن آن دو تا اصبعى كه خودش دارد از وجه خودش طريق اين است كه احراز كند مقدار واجب را شسته است. چونكه شخص متعارفى است. من حيث الصوره و من حيث اليد. وقتى كه دو تا اصبعش از صورتش هر مقدار را كه گرفت شست، يقين پيدا مى‏كند كه آن مقدار از وجهى كه حدّ شرعى است او شسته شده است. چونكه اقل المتعارف اين باشد شسته شده است. اكثر المتعارف اين بوده باشد باز شسته شده است. چونكه آن مقدار شسته شده است كه واجب است شرعا. بدان جهت بما انّه آن اقل المتعارف بر نوع الناس معلوم نيست، بر غالب الناس معلوم نيست و بايد احراز كنند كه آن مقدارى كه اقل الناس من حيث اليدين، يعنى اصبعين و الوجه، آن مقدارش را شست، چونكه جزء وضوء است، بايد احراز كند كه آن مقدار شسته شده است شستن ما بين اصبعين خودش طريق است بر اينكه آن مقدار واجب شسته شده است. يعنى آن وجهى كه يجب غسله و مراد است غسل او من المكلفين آن اقل است، اقل المتعارفين است الاّ انّه به جهت احراز اين معنا چونكه نوعا محرز نيست آن مقدار هر كس ما بين اصبعينش كه متعارف است و وجهش كه متعارف است آن مقدار را بشويد احراز مى‏كند بر اينكه آن مقدار متعارف را شسته است. بلكه ربما بعضا گفته مى‏شود زائد از آن مقدار بشويد. چونكه خودش ممكن است اقل المتعارفين بوده باشد. به جهت احراز اينكه آن حد به تمامى شسته شده است، من باب مقدمه علميه، يك خرده زيادتر بشويد كه احراز كند بر اينكه قطعا آن مقدار شسته شده است. در اين مقدمه علميه انشاء الله تكلم خواهيم كرد.

 و على ذلك الاساس احتمال مى‏داد اقل المتعارفين خودش باشد. اگر احتمال داد اقل المتعارفين خودش باشد، ديگر از دست او كوچكتر نباشد آنى كه در سن خودش است از اين حيث، مثل فرض كنيد دست او ديگر اقل المتعارفين بوده باشد يك مقدار بايد بيشتر بشويد من باب اقل المقدمه كه احراز كند آن مقدار را شست همه‏اش را. اين هذا كل ظاهرٌ. روى اين اساس آنى كه در عروه فرموده است ملاك متعارف الناس و متعارف الناس ما بين اصبعش را بايد بشويد يعنى هر كسى ما بين اصبع خودش را بايد بشويد از متعارف. اين شستن نه به اينكه وجه، مراد از وجه مختلف است نسبت به اشخاص. نه مراد از وجه يكى است. الاّ انّه اين شستن طريق است براى احراز آن حدى كه واجب است شستن او كه او ما شمل اقل المتعارفين وجها و اقل المتعارفين يدا و اصبعاً ما بين ابهامش و وسطايش از آن وجهش را. ملاك او است و آن ديگرى طريق است و موجب احراز اين معنا است. بعد كلام واقع مى‏شود در اين مسئله‏اى كه از مسائل مهمه وضوء است.

 سوال...؟ نشد، عرض مى‏كنم آن وجهى كه آن شخصى كه اقل المتعارفين است، اقل متعارف بچه نه، آنى كه در سن انسان است. آنى كه در سن انسان است، اقل المتعارفين آنها چقدر است؟ شما هم نمى‏دانيد. به جهت احراز... سؤال؟ معناى وجه است نه مصداق وجه. عرض مى‏كنم عرفا كه وجه اطلاق مى‏شود من حيث المصاديق مختلف است. ولكن كلام اين است كه از اين مقدار بياض و شعرى كه در وجه انسان هست چه مقدارش را خارج از وجه مى‏داند؟ بيخ گوشها را خارج از وجه مى‏دانند بلا اشكال. اين در معناى عرفى خارج است، در معناى اينكه واجب است غسلش، آن هم خارج است. كلام در اين است كه اين دو اصبع به بيخ گوش نرسيده است، چقدر نمى‏رسد از متعارف الناس؟ كه بگوييم آن موضع خارج است از مراد از وجه. از نسبت به همه، چونكه مراد يكى است. منتهى كسى دستهايش خيلى كوچك است بايد دو دستش را بگذارد تا برسد به آنجا. يكى نه يدش متعارف است. او ملاك نيست. اختلاف مصاديق، اختلاف در تكاليف مى‏آورد، او جاى شك نيست. مراد از وجه كه مفهوم وجه است كه چه جايى خارج از اين مفهوم است كه مثل بيخ گوش، مثل صدر كه خارج از وجه است، كلام اين است كه اين از همه خارج است. چقدر خارج است، در تعيين اين اقل الناس وجها من حيث المتعارف و يد المتعارف او كه تعيين شد آن مقدار، مى‏گوييم آن موضع از همه خارج است. غسلش لازم نيست. و بما اينكه، اين معنا در ما نحن فيه محرز نيست لغالب الناس لو لم نقل لكلهم بدان جهت انسان ما بين اصبع خودش را بشويد. امام عليه السلام هم بيشتر از اين نفرمود به زراره. ما بين اصبع خودش را بشويد كه وظيفه او است تا احراز بشود بر اينكه آن وجه شسته شده است. و اما آنى كه خارج است نه او شسته نمى‏شود كما ذكرنا.

ملاک غسل وجه

 بعد مى‏رسد بر اينكه صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف، اينكه مى‏گويد اين غسل واجب است، غسل را تحديد مى‏كند كه كى مى‏شود كه غسل صدق كند. ايشان مى‏فرمايد دو تا ملاك بيان مى‏كند. يكى حد الغسل است، يكى را هم مى‏گويد يجزى. آن هم حد است. براى اينكه تارة انسانى كه هست صورت را مى‏شويد به صب الماء على الوجه. ايشان مى‏فرمايد وقتى كه اين نحو شد، غسلش عبارت از اين است كه ماء جارى بشود بر آن وجه جارى بشود به نحوى كه آن اجزاء مائيه‌اي كه هست از آن وجه از موضعى كه صب مى‏شود منتقل بشود به موضع آخر كه جريان معتبر است. حدّش اين است كه ماء جارى بشود على العضو. اين در موارد صب است. آنى كه در ذيل مى‏گويد و مجزى است بر اينكه آب احاطه كند بر عضو ولو جريانى نداشته باشد اين مال رمس است كه انسان وقتى كه عضوش را رمسا وضوء گرفت به آب فرو برد، به مجرد اينكه آب احاطه كرد غسل محقق مى‏شود، ولو جريانى نداشته باشد. بدان جهت اگر در آن وقت يك زلزله‏اى شد، حوض شكاف پيدا كرد، آبش ريخت، غسل اليد تمام شده است. براى اينكه به مجرد اينكه ماء احاطه بر عضو كرد غسل محقق مى‏شود.

 كلام در ما نحن فيه كه حدّ الغسل چيست؟ اين كلام ناشى از اين است كه يك امرى هست مسلم است ما بين الكل، هيچ فقيهى در او، جاى مناقشه ندارد. و آن اين است غسلى كه معتبر است در ازاله نجاسات كه سابقا خوانديم، آن غسل در ما نحن فيه، در وضوء معتبر نيست که آن را گفتيم بايد صب الماء جورى بشود كه ماء خودش جارى بشود. اين معتبر نيست. جريان الماء است على العضوء ولو به معونة اليد در باب وضو که ماء جارى بشود بر عضو كه وجه است ولو به معونه يد جارى مى‏شود. يعنى اگر اين يد نبود، اين آب جارى نمى‏شد بر عضو. اين معنا و چرا در ما نحن فيه اين معنا معتبر نيست، غسل در ما نحن فيه جريان الماء على العضو است ولو به معونة اليد وجهش را خواهيم گفت. منتهى كلام اين است كه بعضى‏ها خواسته‏اند بگويند كه از بعضى روايات ظاهر مى‏شود اين غسل هم كه اجراء الماء ولو به معونه يد اين هم معتبر نيست، از بعضى روايات ظاهر مى‏شود. بلكه از بعضى روايات ظاهر مى‏شود انسان وجهش را و يدينش را تَر بكند، كافى است. عنوان صدق الغسل كه غسل نه اين اگر به معناي جريان الماء على العضو باشد اين معتبر نيست. كاسه‏اى گذاشته است پيشش، دستش را مى‏زند در كاسه، تَر مى‏شود مى‏كشد به دستش. باز تَر مى‏كند، به آنجايى كه نكشيده بود مى‏كشد. همين كافى است. جريان الماء معتبر نيست. يعنى به عبارت اخرى آن مسح بكند يد مرطوبه را، بر عضو مغسول آن كافى است، در غسل وضوء اين معنا كافى است. گفته شده است از بعضى روايات اين معنا ظاهر مى‏شود. ما بدان جهت بايد حساب بكنيم كه اگر اين بعضى روايات نبود كه گفته شده است در غسل جريان الماء لازم بود، اگر اين توانستيم اثبات بكنيم، آن وقت آن بعضى روايات را ملاحظه مى‏كنيم. اگر بر خلاف اينها گفت، قابل بود اخذ به آنها، خوب ملتزم مى‏شويم. والاّ آنى كه مقتضاى جمع ما بين الروايات است يا طرح ما بين الروايات است مقتضايش را اخذ مى‏كنيم. عرض مى‏كنم بر اينكه استدلال شده است در وضوئى كه هست بايد عنوان غسل معتبر بوده باشد. شستن، در شستن لازم نيست بر اينكه انسان آب را بريزد، آب خودش جارى بشود. اين لازم نيست. انسان اگر يك مشت آب بردارد اين را به دستش بمالد كه اداره كند اين يك مشت را، دور بدهد در دو دستش، صدق مى‏كند كه دستهايم را شستم. شستن صدق مى‏كند ولو به معونه يد بوده باشد. ولكن اين غسل معتبر است در وجه و اليدين. چرا؟ استدلال شده است كه وضوء در روايات تحديد شده است به غسلتين و مسحتين. مسح مقابل غسل قرار داده شده است. پس تعيين شده است كه غسل الوجه و اليدنى و مسح الرأس و الرجلين. مسح عبارت از اين است، مسح الرأس والرجلين نه خود مسح، مسحى كه معتبر است در باب وضو. اين است كه جزء ماسح كه يد است، اجزاء مائيه داشته باشد كه از او تعبير مى‏كنند به بلّه. آن جزء ماسح مرور بكند بر جزء ممسوح. وقتى كه دست بر سر مرور مى‏كند به نحوى كه اين اجزاء مائيه و بلّه به آن منتقل مى‏شود به آن رأس و ممسوح اين مسحى كه در وضوء معتبراست اين است. پس بايد غسل معتبر در وضوء غير اين مسح بوده باشد چونكه مقابله انداخته شده است. و آن غسلى كه مقابل مسح است، آن غسل هم اين است. اجراء الماء على العضو است. ولو به معونة اليد. به معونه يد جارى شد آن مى‏شود غسل. پس خود تحديد الوضوء به غسلتين و مسحتين مقتضايش اين است، علاوه بر اين رواياتى هم در باب دارد، آنها هم دلالت مى‏كنند بر اينكه در غسل جريان الماء معتبر است ولو به معونه يد. ولو به معونه يد بوده باشد كه كما هو المتعارف. از اين روايات فعلا دو را تا ذكر مى‏كنيم.

سؤال...؟ عرض مى‏كنم بر اينكه يكى از اين رواياتى كه هست صحيحه محمد ابن مسلم است. اين صحيحه محمد ابن مسلمى كه هست در باب بيست و شش از ابواب الجنابة است. آنجا دارد، روايت اولى[2] است:

صحيحه محمد بن مسلم

«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ» محمد ابن يحيى العطار است. عن محمد ابن حسين خطاب است اين يك سند «وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً» اين محمد ابن الحسين و فضل ابن شاذان دو تا نقل مى‏كنند «عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ غُسْلِ الْجَنَابَةِ». معلوم است كه غسل جنابت، يعنى غسل رأس و الجسد در غسل با وضوء فرقى ندارد. رواياتش هم هست كه اينها يكى هستند از روايات هم استفاده مى‏شود، آنى كه معتبر است در وضوء در غسل هم همان معنا معتبر است و آنى كه استفاده از او مى‏شود اعتبار مى‏كنيم. احتمال فرق ما بين وضوء و غسل نيست، اين را داشته باشيد. آنجا دارد بر اينكه «فَمَا جَرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ فَقَدْ طَهُرَ». در غسل جنابت دارد كه آب را مى‏ريزد آنى كه از جسدش آب بر او جارى شد، طَهُر غسل او حاصل شده است. اين هم از رواياتى است كه دلالت مى‏كند اصل طَهُرَ و طهارت به معنا غسل و اغتسال است. يعنى آنى كه جري عليه الماء غسل او تمام شد. معنايش اين است فقط طَهُرَ يعنى غسلش تمام شد. اين از آن رواياتى است كه دلالت مى‏كند مراد از طهارت نفس الوضوء و الغسل و التييم است. فما جرى عليه فقد طَهُرَ. جريان معتبر است، بايد آب جارى بشود. اين يك روايت. روايت ديگرى كه هست در ما نحن فيه دلالت مى‏كند بر اينكه جريان معتبر است در باب چهل و شش از ابواب وضوء است. صحيحه زراره است. روايت دومى[3] است:

صحيحه زراره

«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ زُرَارَةَ». شيخ الطايفه از حسين ابن سعيد از كتاب او نقل مى‏كند كه سندش به او صحيح و حسين اين سعيد اهوازى جلالتش واضح است، از حماد ابن عيسى از زراره نقل می کند که گفت، عرض كردم به امام عليه السلام، مضمر زراره است، اشكال ندارد. احتياجى به ذكر ندارد كه مسئول عنه كيست. «قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ مَا كَانَ تَحْتَ الشَّعْرِ» چه مى‏گويى در آن عضوى كه در زير مو است. مثلا مثل لحيه ديگر. آن جزئى كه زير لحيه است. چه مى‏فرماييد در او؟ امام فرمود: «قَالَ كُلُّ مَا أَحَاطَ بِهِ الشَّعْرُ- فَلَيْسَ لِلْعِبَادِ أَنْ يَغْسِلُوهُ» البته در وضوء است. آنى كه شعر به او احاطه كرده است زير شعر مانده است، عباد لازم نيست آنجا را بشويند.«وَ لَا يَبْحَثُوا عَنْهُ» او را باز كنند، آب برسانند. او معتبر نيست. «وَ لَكِنْ يُجْرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ» اجرا مى‏شود عليه يعنى بر شعر آب. ظاهرش هم اين است كه آب بر شعر بايد جريان داشته باشد. اين دليل بر اين است كه در باب الوضوئى كه هست غسل معتبر است. بايد غسل محقق بشود تا در آن صورت عنوانى كه هست، آن عنوان محقق پيدا بكند. در مقابل اين حرفى گفته شده است، آن حرف اين است كه نه اينجور نيست، از بعضى روايات ظاهر مى‏شود كه آنى كه معتبر است فقط اين است كه، اين عضوى كه انسان دارد اين معنى تَر بشود که در حقيقت مسح مى‏شود، منتهى مسح به مائى كه در كاسه است، به او مسح مى‏كند. غسل به همان معنا كافى است در وضو. خوب چه مى‏گوييد به اين رواياتى كه وارد شده است؟ الوضوء الغسلتين و المسحتين اينجور گفته‏اند كه نه اين روايت منافات با اين حرف ندارد. چرا؟ چونكه اين روايات مى‏گويد وضوء غسلتين و مسحتين است. در رأس و قدمين، غير از مسح چيز ديگرى معتبر نيست. بايد مسح بشود. بدان جهت كسى گفت كه من سرم را مى‏شويم مثل عامه. او وضوء نمى‏شود كه او تعدى از وضوء است. بايد رأس مسح بشود. معناى غسل اين است كه آن مسحى كه متعين است در رأس و رجلين. او در وجه و يدين معتبر نيست، شستن است. صدق شستن است. صدق شستن به اين مى‏شود كه آب را خيلى ببرد يا در حوض بريزد به نحوى كه سابقا گفتيم بعد هم مى‏آيد. يكى هم مى‏شود كه يك مشت آب بريزد با يد اجرا كند. يكى هم به اين مى‏شود كه دستش را به آب بزند بكشد. همه اينها غسل است. اينى كه هست، بدان جهت ممكن است انسان در وضو، در غسل و يدين اصلا دستش را حركت ندهد. اجراء يد نكند. آب را بريزد به نحوى كه احاطه كند به تمام صورتش، زير شير بگيرد به نحوى كه آب احاطه كند به تمام يد يمني و يد يسرى، هيچ مسحى نكرده است. عيبى ندارد، چونكه واجب در وضوء نسبت به وجه يدين غسل است. و اما در رأس و رجلين اينجور نيست. مسح كه امراز جزء ماسح است على الممسوح به بلّه اين مسح مقوم وضوء است. به خلاف امرار اليدى كه فرض كرديم دست را مى‏گذارد به كاسه يا مشت مى‏كند مى‏ريزد. دست مى‏كشد. او مقوم غسل نيست. بدان جهت گفتيم كه حدّ ثانى، يعنى آنى كه مى‏فرمايد يجزى است بر اينكه استيلا كند ماء به تمام العضو ولو اينكه جريان نداشته باشد. مثل غسل رمسى كه صدق غسل مى‏كند ولكن فقط استيلاء الماء است. پس اين روايات كه مى‏گويد الوضوء الغسلتين و المسحتين اين مقابله به هم نمى‏خورد وقتى كه ما ملتزم شديم تبليل يد و مسحش به وجه و يد آن هم غسل است. هيچ اشكالى پيدا نمى‏كند. بدان جهت تصريح كرده‏اند كه بعضى وقتها مى‏شود كه فرض كنيد ما بين مسح و ما بين الغسل عموم خصوص من وجه است. يك جا هم غسل صدق مى‏كند هم مسح صدق مى‏كند. آنجايى كه آب مى‏ريزد، با دستش اجرا مى‏دهد که هم مسح است هم غسل است. يا دستش را تَر مى‏كند مى‏كشد. غسل هم صدق مى‏كند. و ربما فقط مسح تنها صدق مى‏كند. آنجايى كه بلّه كم بوده باشد، به نحوى نبوده باشد كه استيعاب عضو را بكند، مسح صدق مى‏كند آنجا، غسل صدق نمى‏كند. يك جا هم صدق مى‏كنند با همديگر. يك جا هم غسل صدق مى‏كند اصلا مسح صدق نمى‏كند. مثل اينكه عضو وضوء را در آب برد، يا اصلا دست نكشيد. پس اين رواياتى كه وارد شده است الوضوء غسلتين و مسحتين گفته شده است در اينها شهادتى نيست. خوب شما شيخنا غير از اين حرفى داريد؟ سؤال؟ عرض مى‏كنم بر اينكه در ما نحن فيهى كه هست در ما نحن فيه اين معنا گفته شده است و گفته شده است رواياتى داريم بر اينكه آن روايات دلالت مى‏كند به همين مقدار كه عبارت از غسل به همين مقدار كافى است. اين روايات از اين روايات است، مثل اينكه وقت نماند ديگر.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص202-203.

[2] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ غُسْلِ الْجَنَابَةِ- فَقَالَ تَبْدَأُ بِكَفَّيْكَ فَتَغْسِلُهُمَا ثُمَّ تَغْسِلُ فَرْجَكَ ثُمَّ تَصُبُّ عَلَى رَأْسِكَ ثَلَاثاً ثُمَّ تَصُبُّ عَلَى سَائِرِ جَسَدِكَ مَرَّتَيْنِ فَمَا جَرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ فَقَدْ طَهُرَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج2، ص 229.

[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ مَا كَانَ تَحْتَ الشَّعْرِ- قَالَ كُلُّ مَا أَحَاطَ بِهِ الشَّعْرُ- فَلَيْسَ لِلْعِبَادِ أَنْ يَغْسِلُوهُ وَ لَا يَبْحَثُوا عَنْهُ- وَ لَكِنْ يُجْرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 476.