« الأول : غسل الوجهوحدُّه من قصاص الشعر إلى الذقن طولاً ، وما اشتمل عليه الإبهام والوسطى عرضاً ، والأنزع والأغم ومن خرج وجهه أو يده عن المتعارف يرجع كل منهم إلى المتعارف فيلاحظ أنَّ اليد المتعارفة في الوجه المتعارف إلى أي موضع تصل ، وأن الوجه المتعارف أين قصاصه فيغسل ذلك المقدار ، ويجب إجراء الماء فلا يكفي المسح به ، وحدُّه أن يجري من جزء إلى جزء آخر ولو بإعانة اليد ، ويجزي استيلاء الماء عليه وإن لم يجرِ إذا صدق الغسل ، ويجب الابتداء بالأعلى والغسل من الأعلى إلى الأسفل عرفاً ، ولا يجوز النكس ، ولا يجب غسل ما تحت الشعر ، بل يجب غسل ظاهره ، سواء شعر اللحية والشارب والحاجب بشرط صدق إحاطة الشعر على المحل ، وإلا لزم غسل البشرة الظاهرة في خلاله ».[1]
كلام در غسل الوجه بود كه معتبر است در باب وضوء وجه غسل بشود و يدين غسل بشود و رأس و رجلين مسح بشوند.
عرض كرديم غسل تارة به اين مىشود كه ماء جريان كند بر عضو كه تمام الوجه است يا تمام اليد است كه فى ما بعد خواهيم گفت ماء بر تمام آن عضو جريان پيدا كند. ولو جريانش به معونة اليد بوده باشد. مكلف اين آبى را كه صب بر ناصيه كرده است اين را اجرا مىكند كه به معونه يد اين آب به تمام آن مواضعى كه بايد شسته بشود برسد. و اين جريان در صدقش اين است كه مقدارى از اين ماء بريزد. از آن جزء اخير كه عبارت از ذقن است مقدارى از او ولو قطراتى از آن ذقن بيافتد كه جريان صدق بكند. اين غسل معتبر است در باب الوضوء و ديگرى هم به استيلاء الماء است على العضو كما فى غسل الوجه ارتماسا. وقتى كه صورت را از قصاص الشعر مىبرد تدريجا به زير آب اين غسل الوجهى كه هست استيلاء الماء است به تمام آن مواضع. ولو جريانى ندارد. اين غسل محقق مىشود.
كلام اين بود كه از بعضى روايات خلاف اين مطلب ظاهر مىشود که غسل به معنا جريان الماء الى العضو اين معنا معتبر نيست. بلكه گفته شده است از بعضى روايات ظاهر مىشود انسان مقدارى آب را جلوى خودش در ظرفى بگذارد و دستش را تَر كند. آن دست تَر را مسح كند به تمام الوجه. به نحوى كه نداوتى كه در يدش هست، و اين بللى كه در يدش هست منتقل بشود به بشره. آن بشره مبلَّل بشود. خيس بشود. تَر بشود، اين معنا كافى است. ولو آبى را به وجهش صب نكرده باشد. همان دست تَر را مسح كند، همين معنا كافى است در وجه و هكذا در يدين. كلام اين بود كه از بعضى روايات اين معنا ظاهر مىشود كه بنا بر معناى اولى مجرد اين كافى نيست. بايد آب را به صورت بريزد و آن آبى كه به صورت ريخته مىشود او را ولو به معنونه يد، آن آب را برساند به تمام العضو به نحوى كه صدق جريان بكند، ولو به سقوط قطراتى از ذقن به زمين. اين غسل معتبر است. در مقابل اين قول، نه دست را تَر كند و بكشد روى صورت، اين مىشود وضوء غسل الوجه و به يدين مسح كند غسل اليدين مىشود. رواياتى را در اين باب ذكر كرده بودند. ولو عرفا هم غسل صدق نكند به اين معنا، ولكن شارع اكتفا كرده است به اين. گفته است اين معنا هم كافى است در باب وضو. كلام در اين روايات بود كه اين روايات دلالتش به اين معنايى كه هست، تمام است يا تمام نيست. يكى از اين روايات صحيحه زراره بود. در باب پنجاه و دو از ابواب الوضو، روايت، روايت سومی[2] بود:
«وَ[محمد بن يعقوب] عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ جَمِيلٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي الْوُضُوءِ قَالَ إِذَا مَسَّ جِلْدَكَ الْمَاءُ فَحَسْبُكَ». وقتى كه آب مس كند به جلدت اين معنا كافى مىشود. مس يعنى آن آب برسد ولو به دست كشيدن.
باز در يك روايت ديگرى كه موثقه اسحاق ابن عمار بود، روايت پنجمى[3] است:
«وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْخَشَّابِ عَنْ غِيَاثِ بْنِ كَلُّوبٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ اينها ثقه هستند ولكن روى فساد المذهبى كه هست، فتحى هستند، روايت من حيث السند موثقه مىشود. «عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ عَلِيّاً ع كَانَ يَقُولُ الْغُسْلُ مِنَ الْجَنَابَةِ وَ الْوُضُوءُ- يُجْزِي مِنْهُ مَا أَجْزَأَ مِنَ الدُّهْنِ الَّذِي يَبُلُّ الْجَسَدَ» آن روغنى كه انسان دستش را به روغن مىزند به بدنش مىمالد، آن چه جور كافى است، در وضوء و غسل هم همين مقدار كافى است. بيشتر از اين نمىخواهد. خوب اين رواياتى است. لو فرض اگر ظهور روايات متقدمه اين بود كه رأس و قدمين غير از وجه و يدين هستند. بايد در آنجا غسل بوده باشد. در وجه و يدين. لو فرض اين معنا هم، يعنى غسلى كه جريان الماء است به نحو الصب، يا فرض بفرماييد ارتماس العضوء است. ارتماس كه غسل صدق مىكند بلا اشكال. در آن صورت اگر ارتماس عضو فى الماء كرد آن استيلاء است. لو فرض اگر روايات متقدمه كه دلالت مىكرد بر امر به غسل الوجه و اليدين ظهور در آن معنا داشت و نگفتيم كه اصل جريان در معناى غسل معتبر نيست و اين معنا را نگفتيم، گفتيم غسل اينجورى است، اين روايات تعميم مىدهد در باب وضوء و غسل، غسل جنابت. مىگويد نه مس بالبلل هم، به بلل يد هم كافى است. خوب بعد از اين روايات چه بگوييم؟ اين حاصل استدلال است كه گفته شده است از بعضى روايات ظاهر مىشود مجرد رسيدن ماء اجزاء مائيه كه اسمش بلل و رطوبت است، رطوبت مسريه به عضو اين كافى است. وقتى كه تمام العضو اينجور تعبير شد.
جوابش اين است كه اين روايات بعضىهايش ظاهر در اين معنا است كه مراد از اين روايات كه مثل دهن كافي است، نه معنايش عبارت از اين است كه دستت را چرب بكن بعد بمال به جسدت. بله در تطهير ربما اينجور مىشود. شخص وقتى كه مىخواهد بدنش را چرب كند، دستش را روغنى مىكند مىمالد به بدن. و ربما هم در تطهير كه متعارف اين است، آنهايى كه اهل اين كار هستند مىدانند كه آن اغنياء و اينها كه بدنشان نرم بشود، آنها مشت مىكنند، همين جور كه مىريزند به بدن او را اجرا مىكنند. به يدشان اجرا مىكنند او را به تمام البدن. اينجور نيست كه ادّهان فقط ادهان شخص فقراء باشد كه ناخوش شده است. چرب مىكنند بدن او را به اين نحو. ادهانى كه مرسوم است در حمامات مىكنند كه خودش هم استحباب دارد. على ما يظهر من رواياتى كه در آداب الحمام وارد شده است. آن ادهانى كه هست، آن همين جور است كه يك كفى از آن روغن بنفسج يا چيز ديگر را برمىدارد، او را اجرا مىكند ولو به معونه يد بر بدنش. اينجور نيست كه ادّهان منحصر بشود فقط به مسح تنها كه مىگفتيم. بعضى از اين روايات ظاهر است، مراد امام عليه السلام كه در ما نحن فيه فرموده است به مثل الادّهان كافى است در باب وضوء و غسل، يعنى غسل در ازاله خبث لازم نيست. مراد اين است. غسلى كه در ازاله خبث معتبر است آن غسل در وضوء و غسل معتبر نيست. چونكه در آن غَسل نمىشود دست انسان از اول تا آخر نجس است يك مشت آب بردارد به يك طرف دستش بالاى دستش، او را با دست ديگر بياورد پايين. اين كافى نيست. چرا؟ چونكه اين دستش نجس مىشود. اين دست شىء طاهر است، مبلَّل است، اين عضوى كه ملاقات مىكند با آن عضو، دست تَر مىشود نجس. اين ادلهاى كه دلالت مىكند به انفعال ماء قليل او را نمىگوييم. آن ادلهاى كه دلالت مىكند شىء طاهر به ملاقات رطباً با شىء نجس، نجس مىشود آن ادلّه مانع است از اينكه اينجور غسل بشود در خبث. امام عليه السلام در اين روايات نظر مباركش اين است كه در باب وضوء ازاله خبث نيست. چونكه اعضاء وضوء نجس نيست. مؤمن يعنى اين احداثى كه از او صادر مىشود كه نواقض وضوء تعبير مىشود، اين وجه و يد مؤمن را نجس نمىكنند كه آن جور غسل معتبر باشد. اينجا چه جورى كه با دست روغن مالى مىشود، غسل اگر آنجور بشود، غسل را مفروغ گرفته است امام عليه است. غسل اگر آنجور بشود، يعنى به معونه يد بشود، عيبى ندارد. اين در باب ازاله خبث نيست كه اين نحو غسل در آنجا كافى نيست و بايد اجراء ماء بشود بنفسه به حيث اينكه به شىء آخر نجس نشود. ولكن در ما نحن فيهى كه هست موضع نجس نيست وقتى كه نجس نشد، غسل ولو به معونه يد بشود كه كما اينكه در ادهان مىشود. به معونه يد روغن به تمام جسد مىرسد آن عيبى ندارد. اين كافى است.
بعضى روايات كه مىگويند مدلولش اين است، توجه كنيد به آن بعضى روايات كه صحيحه در ما نحن فيه، صحيحه زراره و محمد ابن مسلم است كه در باب پنجاه و دو روايت اولى[4] است:
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ» ، اين يك سند. «وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّمَا الْوُضُوءُ حَدٌّ مِنْ حُدُودِ اللَّهِ- لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يُطِيعُهُ وَ مَنْ يَعْصِيهِ- وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَا يُنَجِّسُهُ شَيْءٌ إِنَّمَا يَكْفِيهِ مِثْلُ الدَّهْنِ» كرده است در وضوء اين مفروغ است و ان المؤمن لا ينجسه شىء. مؤمن يعنى اعضاء وضوئش را شيئى از اين نواقص نجس نمىكند. و ان المؤمن لا ينجسه شىء انما يكفيه مثل الدهن. غَسل در ما نحن فيه مثل دُهن كافى است. يعنى به معونه يد بشود عيبى ندارد. و در روايات ديگر هم كه آن دو روايت ديگرى كه اول خواندم، آنها ظهور در اين معنا ندارند. ولكن به قرينه اين روايت و به قرينه روايات ديگرى كه اشاره مىكنم، به اين معنا حمل مىشود. آن روايات ديگر چيست؟ آن روايت ديگر، روايتى است كه در باب آن مقدار مائى كه براى وضوء كافى است وارد شده است که آن هم با صحيحه زراره است. در باب سى و يكم از ابواب الوضو، روايت، روايت دومى[5] است:
«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ» شيخ در تهذيب و استبصار رواياتى دارد از على ابن ابراهيم از كتب على ابن ابراهيم. و سندش هم به على ابن ابراهيم صحيح است، همان سندش به كلينى قدس الله نفسه الشريف است. در آنجا دارد و باسناده عن على ابن ابراهيم عن ابيه عن حماد ابن عيسى، عن زراره، قال ابو جعفر عليه السلام، «إِنَّ اللَّهَ وَتْرٌ يُحِبُّ الْوَتْرَ- فَقَدْ يُجْزِيكَ مِنَ الْوُضُوءِ ثَلَاثُ غُرُفَاتٍ» در وضوء سه مشت آب كافى است. اجزاء آن اقل را مىگويد. اقل مرتبه را مىگويد. اگر بنا بوده باشد وضوء فقط تبليل بوده باشد، نه سه غرفه لازم نيست. با آن غرفهى كه دست چپش است يك مشت آب برمىدارد، دست راستش را مىزند به او مىمالد به صورتش. بعد آن آب را برمىگرداند، دست راستش، دست راستش را با دست چپ دست راستش را خيس مىكند. بعد باقى مانده را برمىگرداند با دست راست دست چپ را خيس مىكند. با يك مشت هم كافى است. يك مشت هم نمىخواهد. اين كه مىگويد بر اينكه مجزى است، يعنى اقّل مرتبه است در وضوء ثلاثه غرفات، اين معنايش اين است غسل مىخواهيم، غرفه بايد صب بشود به عضو. منتهى در اجراء او به تمام العضو معونه يد كافى است. مثل الادهان بوده باشد كه قهرا آب جريان مىكند بر عضو ولو به سقوط قطراتى از ذقن. ولو به سقوط قطراتى كه نمىخواهيم بگوييم كه بايد از هر عضوى بايد جريان پيدا كند. به اينكه عرفا صدق كند كه شست صورتش را. به همين مقدار. ولو به معونه يد. بدان جهت در ما نحن فيه كه هست در ما نحن فيه شستن دست در بعضى موارد، مثل اطبائى كه با الكل دستم را شست، پارچهاى را، پنبهاى را خيس مىكند، مىزند به دستش به نحوى كه فراوان قطرات مىافتد. دستش را با الكل شسته است. اين غسل معنايش اين نيست كه از هر عضوى جريان پيدا كند. اين معتبر نيست. بدان جهت در باب چيزى كه هست، حتى در باب ازاله خبث هم گفتهايم، كه معناى متعارفيش جريان پيدا كند. بدان جهت در ما نحن فيه با سه غرفه وضوء گرفتن مجزى است، يعنى اقل مرتبه است بدان جهت اگر بنا بود آن مسحى كه در آن روايت بعضىها مىگفتند او بوده باشد آن معنايش اين است كه نه نصف غرفه هم كافى است. آن تبلل با نصف استكان مىشود.
سؤال...؟ يعنى سه تا باشد ديگر. يجزى، كلام در تعبير به اجزاء است. اجزاء اقل مرتبه را مىگويند. عرض مىكنم وتر يعنى زوج نيست. تك است. بدان جهت در ما نحن فيه وجه و يدين را به يك غرفه وتر است، بهترين وترهاست كه يك غرفه است. بدان جهت در ما نحن فيه اينكه مىفرمايد سه تا غرفه اين معنايش اين است كه بايد صبّ اين ماء بشود بر عضو. ولو به قرينه اخبار كثير كه يك قسمتش را خوانديم ولو به معنونه يد اين برساند اين ماء را به تمام آن عضو، برساند كه مراد از جريان هم اين است ولو به سقوط قطراتى صدق مىكند كه صورتش را شست. بدان جهت در ما نحن فيه ، ربما بدون سقوط قطرات هم غسل صدق مىكند. الاّ انّه آنجا با قرينه است. نمىگوييم كه غسل هميشه كه گفتيم هميشه معنايش همين است. نه، غسل مطلق با اين قرينهاى كه گفتيم در ما نحن فيه هم كه امر كرده است خداوند به غسل، در روايات هم غسل الوجه و اليدين است و امام هم مىفرمايد بر اينكه سه غرفه اين غسل وقتى كه قرينهاى بر خلافش قائل نشد مرادش همين است كه آب را برساند ولو به معونه يد به تمام عضو. يك وقت مثلا مىگويند گربه صورتش را مىشويد. آنجا ديگر قطرات نمىريزد با زبانش، دستش را مىشود گربه يا دور دهانش را مىشويد. اين شستن مىگويند ولكن آن قرينه است در ما نحن فيه كه بدان جهت بدون آب صدق مىكند غسل، چه جور قرينه است، اينكه جريانى هم آنجا نيست اينها قرينه است، آنها را نمىگوييم. حيث ما يطلق آنجايى كه يراد الغسل كه در ما نحن فيه گفتيم مراد غسل است که اين روايت را هم ذكر كرديم اين غسل معنايش اين است كه ماء يا جارى بشود فى الجمله على العضو ولو به سقوط قطراتى. يا اينكه فرض بفرماييد يا استيلاء الماء است. چونكه در استيلاء الماء جريان عرفا مدخليتى ندارد. وقتى كه انسان دستش را يا چيزى كه قابل عصر نيست برد زير آب، گفته مىشود كه شسته شد. اگر ازاله شد، آن اثرى كه در او بود يا اثر نداشت، دستش را برد در آب، مىگويد دستم شسته شد.
بدان جهت در ما نحن فيه آن رواياتى كه ظهورش هم لا ينجسه شىء قرينه واضحه است كه مراد غسل در اخباث نيست، غسل در باب وضوء است كه اين نحو بوده باشد، تكميلش و رساندش به تمام موارد به واسطه يد باشد كافى است، به قرينه اين روايت و به قرينه آن روايت و به تحديدى كه در باب الوضوء شده است به غسل الوجه و اليدين، آن دو تا روايات ديگرى هم كه بود كه آنها محتمل بود كه نه دست ماليدن به آب زدن، دست ماليدن مثل دهن كافى باشد، آنها معلوم مىشود كه مراد از آنها هم اين معنا است كه غسل ولو به معونة اليد كافى است. مىماند يك عقبه، اگر آن عقبه را گذشتيم، مطلب ديگر صاف مىشود.
آن عقبه صحيحه محمد حلبى است. آن صحيحه روايت چهارمى است[6] در باب پنجاه و دو:
در آن صحيحه دارد بر اينكه «و عنه عن صفوان» و عنه عطف است به محمد ابن الحسين، محمد ابن حسين سعيد و محمد ابن الحسين عنه، يعنى عن حسين ابن سعيد عن صفوان. عنه يعنى به حسين ابن سعيد معطوف است. «وَ عَنْهُ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع ، قَالَ: أَسْبِغِ الْوُضُوءَ إِنْ وَجَدْتَ مَاءً»- ، اگر آب پيدا كردى، اسباغ وضوء بكن. «وَ إِلَّا فَإِنَّهُ يَكْفِيكَ الْيَسِيرُ» والاّ كم كفايت مىكند براى تو گفته مىشود بر اينكه آن ثلاث غرفات كه در صحيحه زراره بود آن در صورتى است كه آب بود، آب زياد بود، بدان جهت در روايات بود كه كاسهاى از آب را، لگنى از آب را، طشتى از آب را، آوردهاند براى امام در آن وضوئات بيانيه. امام عليه السلام سه تا غرفه برداشت. با يك غرفه وجهش را غسل كرد با غرفه ديگر يد يمنائش را، با غرفه ديگر يد يسرىاش را اين روايت را خواهيم خواند. يك مقدارش گذشت، يك مقدارش را خواهيم خواند. خوب اين اسباغ وضوء است. چونكه اسباغ وضوء حاصل مىشود. چوكه آب فراوان بود. پس معلوم مىشود با سه غرفهاى كه هست با سه غرفه اسباغ وضوء حاصل مىشود يعنى آب فراوان مىشود. اينكه ائمه عليهم السلام سه غرفه برداشتهاند. در وضوئات بيانيه. سه غرفه برداشتهاند و معلوم مىشود كه آن اسباغ وضوء است. بعد مىگويد و الاّ فانه يكفيك اليسير. آب كم كافى است كه مىگفتيم نصف مشت بردارد. خوب ربما گفته مىشود بر اينكه در ما نحن فيهى كه هست، در ما نحن فيه قرينه مقابله با اسباغ وضوء كه اسباغ هم در آن روايات با سه مشت آب شده بود. اين معلوم مىشود كه كمتر از سه مشت كافى است. اين هم جوابش پر واضح است. اينكه انسان سه مشت آب برمىدارد، آن مشت آب برداشتن مختلف است. يك وقت مشتش را پُر پُر مىكند. خصوصا اينكه مشت مباركش هم خيلى بزرگ باشد. يعنى از متعارفها كه آدمى يك خرده جاندارى است، مشت پر كرده است آب فراوان اين سه مشت را برداشت اين اسباغ وضوء مىشود. آب فراوان به تمام وجه مىرسد ولو به معونه يد. يك كسى هم دستش همين جور است، ولكن آب كم است، نيم مشت برمىدارد. چونكه آب كم دارد. مشت را پر كند به صورت، آن اعضاء ديگر آب نمىماند. نه، ثلث مشتش را پر مىكند همين جور به صورت ميريزد. اين ندارد آب يسير يعنى مسح كافى است. اين روايت او را ندارد. اين در مقابل اسباغ است كه تكميل وضوء است به آب فراوان كما اينكه سابقا گفتيم ولو بالغسل مرة او مرتين كه امره اول كافى نبوده باشد. به يك مرة هم بوده باشد، آب فراوان بردارد كه تمام اعضا را آب بگيرد، آن هم عيبى ندارد. بله، يك مطلبى هم هست كه نه، اقل مسمى سه تا غرفه است. ولو غرفه، غرفهاى باشد پرِ پر نبوده باشد. چونكه آب قليل است. بدان جهت در آن روايات گفته مىشود، غرفه، غرفه تامه بود امام عليه السلام برداشت، چونكه اسباغ وضوء مىكردند و در ما نحن فيه يسير بوده باشد. لازم نيست، غرفه، غرفه تامه بوده باشد كه اسباغ حاصل بشود. با ماء قليلى كه غسل محقق بشود. غسل الاعضاء و وضوء در ما نحن فيه حاصل مىشود. هذا تمام الكلام فى هذا المقام ملخصش اين است غسل به معناى ظاهرىاش اين است كه مجرد خيس شدن شىء را نمىگويند غسل. اگر يادتان بوده باشد در آن جايى كه طفل، طفل رضيع بود شير خوار بود پسر، در روايت تفسير داد كه اگر رضيع باشد، شيرخوار باشد، آب بريز به آن موضع بول. و اما اگر اطعم بوده باشد، طعام خورده باشد فاغسله. غسل با مجرد اينكه اجزاء مائيه به شيئى برسد و مستولى بشود به شىء با اين معنا محقق نمىشود. بايد يك جريانى داشته باشد، جريان مّائى. اين جريانٌ مّا چونكه در ما نحن فيه غسل از خبث نيست اين جريان الماء ولو به معونه يد كما اينكه در مواضع ادهان به معونه يد انسان آن روغن را به تمام جسم يا تمام عضو مىرساند اين معنا هم در باب وضوء عيبى ندارد. آبى را كه به عضو ريخته است آن آب را به تمام اجزاء آن عضو برساند ولو به معونه يد. ولكن به نحوى كه گفتيم غسل صدق كند. و اما اينكه آب نريزد و دستش را تَر كند اين در اين روايات نيست. به قرينه صحيحه زراره[7] و يجزيك من الماء ثلاث غرفات كما اينكه بيان كرديم بدان جهت در اصل اين معنا كه در وضو، خارجا هم همين جور است. متشرعه هم اينجور است، صورت را كه مىشويند يك آبى مىريزد و وسواسى نداشته باشد او را به صورت مىريزد و مىرساند كه از محاسن مباركش هم قطراتى مىريزد به زمين. اين غسل است. غسل معتبر اين است. ان المؤمن لا ينجسه شىء و انما يكفى غسلى كه مثل ادهان بوده باشد يعنى به معونه يد بوده باشد. اين حاصل الكلام.
بعد صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف مىفرمايد اين غسل الوجهى كه، غسل حدّش معلوم شد. و معلوم شد كه بايد غسل بشود و غسلش را هم بيان كرديم ايشان مىفرمايد اين غسل بايد از اعلى الى الاسفل باشد. يعنى از قصاص الشعر تا الى ذقن بشويدو و لا يجوز العكس. عكسش جايز نيست كه از پايين به بالا بشويد. اينى كه ايشان فرموده است بايد از بالا به پايين شسته بشود اين مسلك مشهور است قديما و حديثا، بين اصحابنا اين است كه غسل بايد من اعلى الوجه بشود الى اسفله و در مقابل جماعتى پيدا شدهاند قديما و حديثا، هم از متقدمين هم از متأخرين، از اصحاب ما آنها جوزوا النكس. گفتهاند نكسش هم عيبى ندارد. كما اينكه جايز است از بالا به پايين شستن از پايين هم به بالا شستن كافى است. مثل سيد مرتضى قدس الله نفسه الشريف و مثل ابن ادريس[8] از متقدمين، و هكذا مثل شهيد قدس الله نفسه الشريف [9]و جماعت ديگر از متأخرين ملتزم شدهاند كه نكسش هم عيبى ندارد. پس در ما نحن فيه كلام واقع مىشود در اين اشتراط. چونكه آنهايى كه مىگويند از اعلى شسته بشود، بايد، بايد وضعى است. يعنى شرط است. شرط صحت وضوء اين است از بالا به پايين شسته بشود. و آنهايى كه عكس اين تجويز كردهاند نكس را مىگويند نه اين شرط نيست. مطلق الغسلى كه هست آن مقدار از حدّى از وجه كه تعيين شده است، شستن او لازم است كيفما اتفق من الاعلى بوده باشد، من الاسفل بوده باشد، يا قسمتى از وجه من الاسفل الى الاعلى بوده باشد قسمتى هم از اعلى الى الاسفل باشد، شرطى ندارد كه من اعلى بشود. آنهايى كه نكس را تجويز مىكنند شرطيت را منكر هستند و مىگويند غسل من الاعلى اشتراطى ندارد. بدان جهت در ما نحن فيه بايد ملاحظه كنيم، ادله آنهايى كه اشتراط را مىگويند. اگر ادله در اشتراط تمام شد خوب ما هم ملتزم مىشويم، چونكه دليل بر اشتراط تمام شده است. و اما اگر دليل بر اشتراط تمام نشد، آنجا فرق پيدا مىكند. دليل بر اشتراط تمام نشد، اطلاقاتى ثابت شد كه غسل الوجه على الاطلاق مأمور به در وضوء است، به آن اطلاقش تمسك مىكنيم. اطلاق تمام نشد به اصل عملى تمسك مىكنيم. بدان جهت شروع مىكنيم در آن وجوهى كه قائلين به مسلك مشهور، آن وجوه را ملتزم شدهاند. آن وجوهى كه در ما نحن فيه هست يكى از آن وجوه قاعده اشتغال است كه گفتهاند. گفتهاند مقتضى الاحتياط، چونكه شارع آنى را كه شرط قرار داده است براى صلاة يا مثل الطواف يا او را شرط قرار داده است در جواز مسّ كتابت القرآن نمىدانيم بر اينكه اين شرط حاصل مىشود به نكس در غسل از پايين به بالا شستن يا اينكه آن شرط حاصل نمىشود. مقتضاى احراز تكليف به صلاة مع الطهاره، مقتضاى او اين است كه بايد احتياط بكنيم. يقين پيدا كنيم كه صلاة مع الطهاره را يا طواف با طهارت را ما در خارج اتيان كردهايم.
خوب اين مىبينيد كه اين قاعده اشتغال مبتنى بر اين است كه نوبت به اصل عملى برسد. در بين مطلقاتى نباشد كه دلالت كند مطلق الغسل كافى است. اگر مطلقاتى بوده باشد تمسك به آن مطلقا مىشود. بدان جهت اول اين اشكال اين است كه در بين مطلقاتى داريم. اولش قوله سبحانه: «اذا قمتم الي الصلاة فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق»[10] اين آيه مباركه دلالت مىكند به اين كه وضوء همان امر به غسل الوجه است. از پايين بوده باشد يا از بالا باشد اين اطلاق دارد. هر دو هم متعارف است. ولو لفظ منصرف به متعارف نمىشود هميشه ولكن هر دو متعارف است. هم دست و صورت را از بالا مىشويند، هم از پايين مىشويند، هيچ تعارفى هم در ما نحن فيه در يك طرف نيست. جماعتى دعوا كردهاند كه ادعا كردهاند كه اين آيه مباركه در مقام بيان كيفية الغسل نيست که ما به اطلاقش تمسك كنيم اين در مقام بيان اجزاء وضوء است فى الجمله. در آن بيان است. و اما اينكه بايد غسل چه جور بشود، غسل الوجه يا غسل اليدين چه بشود، در مقام بيان او نيست و چونكه در مقام بيان او نيست مثل آن رواياتى مىشود كه «الوضوء غسلتان و مسحتان» اما آن غسله چه جور غسلهاى است؟ غسل الوجه و اليدين چه جور است؟ مسح الرأس و الرجلين چه جور است؟ اين را در مقام بيانش نيست. اين اشكال، اشكال بيخودى است. آيه در مقام بيان است. و الشاهد على ذلك امور است. يك امور اين است كه «وامسحوا برؤسكم و ارجلكم الى الكعبين»، اين خود خداوند متعالى الى الكعبين كه مبداء و معاد را يعنى منتهى را در مسح كعبين بيان مىكند و هكذا در غسل اليد بيان مىكند مبداء و منتهى را، اين ظاهرش اين است كه در مقام بيان بوده است. و اگر كسى، اين دو تا هست، يكى بيان كعبين، يكى بيان خصوصيت مرفق. عمده اين مطلب است كه امر سومى مىشود مىگويم. خود استشهاد امام عليه السلام به آيه مباركه بر اينكه در وضوء مسح على بعض الرأس است لا على كل الرأس، در صحيحه زراره كه انشاء الله خواهد آمد، خود امام عليه السلام استظهار كرده است از خود آيه مباركه كه خداوند در قرآن مسح بعض الرأس را فرموده است، نه تماش را اين دليل بر اين است كه آيه در مقام بيان است. والاّ جاى استدلال و استشهاد امام عليه السلام معنا نداشت، مورد نداشت.
سؤال...؟ عرض مىكنم بر اينكه، اين آيه مباركهاى كه هست. «فاغسلوا وجوهكم» نسبت به خود غسل مطلق مىشود. نسبت به خود مسح مطلق مىشود. غايت الامر اگر از خارج مقيدى ثابت شد كما فى غسل اليدين كه روايت گفته است آنى كه آيه مىگويد او حدّ است براى عضو و اما الغسل بايد از مرفق بشود. اين مقيد است. ملتزم مىشويم. مثل ساير مطلقاتى كه به واسطه مقيد رفع يد مىشود. و الاّ اگر ثابت نشد اصل اولى در هر خطاب حكمى كه صادر مىشود از شارع اصل اول اين است در مقام بيان است. اين اهمال بودن قرينه مىخواهد كه در مقام اهمال است او قرينه مىخواهد يكى از مقدمات اطلاق اين است كه مولا در مقام بيان باشد، خود در اصول مقرر است. اين اصل عقلايى است، اصل اولى است. اين احتياج به قرينه خارجى ندارد. هر خطابى كه از متكلمى صادر شد، آنجا حكمى هست، موضوعى هست، متعلقى هست، ظاهر اين است كه از تمام جهات در مقام بيان است. بدان جهت در ما نحن فيه اگر قرينهاى قائم شد كه در مقام اهمال است فنلتزم، قرينهاى ندارد كه. اصل اولى اين است كه خداوند متعال در مقام بيان اجزاء وضوء و كيفيت الوضوء است. نسبت به آن مقدارى كه تقييد ثابت شده است، مثل ساير مطلقات كه احلل الله بيع است، رفع يد مىشود و نسبت به ما بقى تمسك به اطلاق مىشود. استشهاد امام عليه السلام هم بر آن معنا قرينه بر اين است كه در مقام اهمال نيست. اگر در مقام بيان است از همه جهت در مقام بيان است. چونكه اصل اولى است. هر مقدار تقييد ثابت شد از اين اصل رفع يد مىشود و در ما بقى اخذ به او مىشود. و الحمد الله رب العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص202-203.
[2] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 485.
[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْخَشَّابِ عَنْ غِيَاثِ بْنِ كَلُّوبٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ عَلِيّاً ع كَانَ يَقُولُ الْغُسْلُ مِنَ الْجَنَابَةِ وَ الْوُضُوءُ- يُجْزِي مِنْهُ مَا أَجْزَأَ مِنَ الدُّهْنِ الَّذِي يَبُلُّ الْجَسَدَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 485.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّمَا الْوُضُوءُ حَدٌّ مِنْ حُدُودِ اللَّهِ- لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يُطِيعُهُ وَ مَنْ يَعْصِيهِ- وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَا يُنَجِّسُهُ شَيْءٌ إِنَّمَا يَكْفِيهِ مِثْلُ الدَّهْنِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 484.
[5] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى [عَنْ حَرِيزٍ] عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ اللَّهَ وَتْرٌ يُحِبُّ الْوَتْرَ- فَقَدْ يُجْزِيكَ مِنَ الْوُضُوءِ ثَلَاثُ غُرُفَاتٍ- وَاحِدَةٌ لِلْوَجْهِ وَ اثْنَتَانِ لِلذِّرَاعَيْنِ- وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ يُمْنَاكَ نَاصِيَتَكَ- وَ مَا بَقِيَ مِنْ بِلَّةِ يُمْنَاكَ ظَهْرَ قَدَمِكَ الْيُمْنَى- وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ يُسْرَاكَ ظَهْرَ قَدَمِكَ الْيُسْرَى؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 436.
[6] وَ عَنْهُ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَسْبِغِ الْوُضُوءَ إِنْ وَجَدْتَ مَاءً- وَ إِلَّا فَإِنَّهُ يَكْفِيكَ الْيَسِيرُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 485.
[7] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 436.
[8] اختلف الأصحاب (نور اللّه مراقدهم) في وجوب الابتداء بالأعلى في غسل الوجه، فالمشهور الوجوب، و ذهب المرتضى و ابن إدريس إلى جواز النكس، و اختاره جمع من المتأخرين و متأخريهم؛ شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج2، ص230.
[9] و نحوه اختار جماعة جواز النكس، منهم السيد، و الشهيد، و ابنا إدريس و سعيد، و مال اليه، أو قال به آخرون، كصاحب المعالم، و شيخنا البهائي على ما حكي؛ سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص 335.
[10] سوره مائده (5)، آيه 106.