« الأول : غسل الوجهوحدُّه من قصاص الشعر إلى الذقن طولاً ، وما اشتمل عليه الإبهام والوسطى عرضاً ، والأنزع والأغم ومن خرج وجهه أو يده عن المتعارف يرجع كل منهم إلى المتعارف فيلاحظ أنَّ اليد المتعارفة في الوجه المتعارف إلى أي موضع تصل ، وأن الوجه المتعارف أين قصاصه فيغسل ذلك المقدار ، ويجب إجراء الماء فلا يكفي المسح به ، وحدُّه أن يجري من جزء إلى جزء آخر ولو بإعانة اليد ، ويجزي استيلاء الماء عليه وإن لم يجرِ إذا صدق الغسل ، ويجب الابتداء بالأعلى والغسل من الأعلى إلى الأسفل عرفاً ، ولا يجوز النكس ، ولا يجب غسل ما تحت الشعر ، بل يجب غسل ظاهره ، سواء شعر اللحية والشارب والحاجب بشرط صدق إحاطة الشعر على المحل ، وإلا لزم غسل البشرة الظاهرة في خلاله ».[1]
قد ذكرنا غسلى كه معتبر است در وجه اين غسل بايد من الاعلى بوده باشد الى الاسفل. و لا يجوز النكس. ثم كلام واقع مىشود در اين اعتبار غسل من الاعلى چهار احتمال بود. كدام يكى از اين احتمالات به حسب الادله متعين است. احتمال اول اين بود كه غسل در بدء بايد من الاعلى بوده باشد. و اما در استمرار آن غسل لازم نيست من الاعلى بوده باشد. فقط آن ابتداء الامر بايد اعلى الوجه شسته بشود. اگر در ابتدا اعلى را شست مىتواند در بقيه نكس كند. يعنى از پايين به بالا بشويد. اين يك احتمال بود، احتمال ثانى اين بود كه در ما نحن فيه ابتدا كه من الاعلى مىشود، الى انتهى غسل الوجه بايد الاعلى فالاعلى بشود. هم به حسب خطوط طوليهاى كه در وجه انسان فرض مىشود و هم به حسب خطوط عرضيهاي كه در عرض الوجه فرض مىشود. اين خطوط طوليه و خطوط عرضيه بايد در اولى يعنى در اعلى الوجه تمام بشود، بعد منتقل بشود به آن خطوطى كه تالى اعلى الوجه است، عرضا و طولا. يعنى به عبارت اخرى يك موضعى از وجه در طولش و در عرضش باقى نماند بعد از او اين مواضعى كه، در مواضع بعدى شروع بشود طولا و عرضا. اين كه طولا من الجبهة الى الذقن است من قصاص الشعر الى الذقن است و من حيث العرض ما يشمله الاصبعان است اي الابهام والوسطي در آن موضعى را كه مىخواهد بشويد كه از اين طول وجه و از اين عرض وجه، بايد در سابق آن اجزاء شيئى و موضعى از طول و عرض باقى نماند الاّ انّه قد غسل قبل ذلك، قبل از اين شسته شده است که اين احتمال، احتمال ثانى بود.
احتمال ثالث اين است آنى كه معتبر است اين الاعلى، فالاعلى در خطوط طوليه است. اين خطوط طوليهاى كه هست بايد الاعلى فالاعلى شسته بشود. اما آنى كه يشملها الاصبعان، نه ممكن است در عرض يك موضعى شسته بشود كه موضع ديگرى كه بالاتر از او است هنوز شسته نشده باشد، اين عيبى ندارد. در خطوط طوليهاى كه هست در آنها بايد الاعلى فالاعلى بشود. اين هم احتمال ثالث بود.
احتمال رابع اين است نه اولى معتبر است، نه ثانى، نه ثالث، ملاك عرفى است. صدق عرفى است كه عرفا صدق كند اين نكس نكرد. از اعلى شست الى الاسفل. اين صدق عرفى معتبر است. اما الاحتمال الاول، آن احتمال اول احتمال بدوى است. و الاّ بالنظر الى الروايات، يعنى آن روايتى كه دلالت مىكرد بر اعتبار الاعلى، ظاهر او اين است آن حدّى كه غسل مىشود آن غسل حدوثا و بقاء من الاعلى الى الاسفل بشود. نه فقط بدئش از اعلى بشود، بعدش نكس عيبى ندارد. ظاهر او اين است كه آن غسل الوجه كه بدء مىشود من قصاص الشعر و الى الذقن تمام مىشود آن غسل الاعلى بوده باشد حدوثا و بقاء. از طرف بالا به پايين بشويد. اين ظاهر دليل اين است. آن احتمال اول، احتمالى است كه به حسب الادله آن احتمال نيست. مجرد احتمال بدوى است. و اما امر دومى، امر دومى همان دقت عقليه است كه به حيث اينكه جزئى از سابق نماند از اعلى من حيث طول الوجه و عرض الوجه الاّ اينكه اين جزئى از لاحق كه شسته نشده باشد، الاّ جزئى از سابق نماند، نه طولا، نه عرضا. اين احتمال كه احتمال ثانى است، اين علاوه بر اينكه اينجور غسل امر صعبى است. عادتا همين جور است. انسان كه آب را كه برمىدارد قصد وضوء مىريزد از قصاص الشعر اين آب نهر نكشيدهاند كه مستقيم برود. اين آب را كه مىريزد مواضعى را مىگيرد حتى الى الذقن مىآيد. آنها شسته شده است و اعلاى از او شسته نشده است اعلاي او از جانب الوجه شسته نشده است. خود مقتضاى صحيحه زراه اين بود كه امام عليه السلام آب را ريخت، از اعلى الوجه اين ريخت اسفله، آب را ريخت به وجه مبارك از اعلى الوجه بعد داشت كه ثم مسح الجانبين. ثم مسح جانب الوجه را كه جانب الوجه را مسح كرد كه غسل تمام الوجه حاصل بشود. خوب پايينتر از اين قبل از اينكه اينجا شسته بشود، اينجا شسته شده بود. فرض در روايت اين است.
بدان جهت احتمال اينكه الاعلى فالاعلى بشود به حسب دقت عقليه، يك موضعى از موضع عالى نماند آن وقتى كه جزئى از سافل از آن موضع شسته مىشود اين معنا محتمل نيست. هم امرى است صعب كه احتياج دارد به دقت كامله و هم مخالف با خود ادله است. با خود آن روايتى است كه غسل من الاعلى را معتبر مىكرد. اين احتمال ثانى مثل احتمال اول اين به حسب الادله احتمال بدوى است. مىماند در ما نحن فيه الاحتمالين الاخرين. يكى اينكه الاعلى فالاعلى فقط به حسب خطوط طوليه باشد. يعنى خط طولى را كه مىشويد اين خط طولى بايد از اعلى فالاعلى بوده باشد. اين معنا معتبر است. اين احتمالى كه احتمال ثالث مىگفتيم اين هم در حقيقت مثل احتمالين اولين است. چرا؟ براى اينكه اولا اگر مجرد ترتيب در خط طولى معتبر بوده باشد، خطوط عرضيه كه بعد مىشويد در آنها معتبر نيست لازمهاش اين است كه انسان آبى را برداشته است ريخته است به يك جبينش. به يك جبينش شسته است. يك جبهه است، دو تا جبين است. آب را از يك جبهه ريخت به طرف پايين. بعد شروع كرد بر اينكه آب ديگر را از آن طرف ديگرى كه هست، از طرف جبهه ريخت به طرف پايين ثم آبى را ريخت از آن جبهه دومى تا پايين. نحوى هم كه دست كشيد تمام وجه شسته شد. اين الاعلى كه يغسل الوجه من الاعلى است، صدق نمىكند. چونكه اين طرف تمامىاش شسته شده است اين طرف اصلا شسته نشده است. خودش هم عادتا همين جور است. انسان آب را كه از جبهه ريخت خودش هم مستقيم نمىآيد كه خط طولى، آب منحنى مىشود به اين طرف صورت. يا به اين طرف صورت.
اين طرف صورت يك مقدارش شسته مىشود، يك مقدارش هم شسته مىشود که خط طولى است. قبلش شسته نشده است. بدان جهت در ما نحن فيه مجرد اينكه در يك خط طولى در بعض خط طولى اعلى بشود كه آن محذور اول است كه صدق عرفى ندارد، تمام خطوط طوليهاى كه هست الاعلى فالاعلى بشود اين هم محتمل نيست، با طبيعت صب الماء على الوجه منافات دارد. متعين احتمال چهارمى است كه در خود روايت هم هست. كسى اگر آب را، كه در خود روايت است، آب را وقتى كه از قصاص الشعر ريخت و بين الاصبعين را همين جور پايين آورد، بعد هم جانبين مسح كرد، عرفا مىگويند كه اين از اعلى شست. صدق عرفى است و بيشتر از اين هم دليلى نداريم. بدان جهت در ما نحن فيه احتمال را به، كه فهم عرفى هم همين جور است. امام عليه السلام فرمود بر اينكه يغسل الوجه من الاعلى. همان عرفا صدق كند كه وجه را از اعلى شست. حتى در يدين هم خواهيم گفت. اينى كه دقت مىكنند اينجاها تمامىاش اعلى شسته بشود بعد منتقل بشوند به دونش، اينها معتبر نيست. ملاك صدق عرفى است كه عرفا بگويند از مرفق تا اصابع شست. عكس نكرد. اين معنايش بايد عرفا صادق بشود. در يدين هم همين جور است. بدان جهت در ما نحن فيه در حكم يغسل الوجه من الاعلى الى الاسفل. به حيث اينكه عرفا صدق كند از اعلى من الاسفل شست ولو بعضى مواضع از اسفل شسته مىشود قبل از اعلى به دقة العقلية اين عيبى ندارد. كما اينكه طبيعت جريان ماء على الوجه اين است. اين معنا عيبى ندارد. با صدق عرفى هم تنافى ندارد.
ثم كلام واقع مىشود اين وجه تارة بر اينكه آن موضع از وجه كه محدود است من قصاص الشعر الى الذقن ربما در آن مقدار محدود كه من حيث الطول من قصاص الشعر الى الذقن است و من حيث العرض ما يشمله الاصبعان اي الابهام والوسطي است اين مواضعى كه اين داخل اين حد هستند كه در صحيحه زراره گذشت اين مواضع در اينها شعرى نيست، مثل آن جوان امرد كه يا مثل زنهايى كه در صورتشان مويى ندارند يا جواني است فرض كنيد امرد است و در اين مقدار محدود شعرى نيست. او بلا اشكال جاى شبههاى نيست كه «فاغسلوا وجوهكم»[2] آن بشره وجه است و آن مواضع وجه است بايد شسته بشود. حتى آن كسانى كه در اين مقدارِ حدّ شعر دارند، شعر دو قسم است در اين مواضع. تارة مثل شعر الحاجبين است كه ساتر است، محيط است بر بشره و بشره را ستر كرده است. مثل آن حاجبينى كه هست، چه جور بشرهاى كه تحت حاجبين است مستور است، به حاجبين من كل شخص مرد باشد يا زن باشد، امرد باشد يا غير امرد باشد اين شعرى كه در وجه انسان هست كه لحيه تعبير مىشود و لحيهاى كه هست، آن لحيه و هكذا شارب كه در انسان هست آن بشره را ستر كرده است. آن بشره ديده نمىشود. مستور است. يك وقت اين است كه نه، شعر، شعرى نيست كه مستور بشود بشره به واسطه اين شعر. يا به جهت اينكه اصلا شعر خود شخص خفيف است اوايل بلوغش است، خفيف است يا به جهت اينكه نه آن ريشش را يا تراشيده است، يا كوتاه كرده است كه بشره ديده مىشود. فرقى نمىكند. فعلا كلام ما در آن بشرهاى است كه مستور است به واسطه شعر كه مرحوم سيد يزدى قدس الله نفسه الشريف ابتداء به اين متعرض مىشود. يك نكتهاى را قبلا بگويم تا مطلب واضح بشود. اين را بدانيد و مىدانيد كه وجه صدق مىكند به بشره. شعر صورت نيست. اين شعر تابع صورت است. والاّ مفهوم عرفى وجه هر عرفى را بگوييد كه صورت ما از او تعبير به صورت انسان مىكنيم در هر عرفى به صورت انسان بگوييد به لفظ خودش و به لغت خودش، متبادر از او نفس البشر است. و اينى كه مثل الشعر كه در او نابت او تابع است. كما اينكه اگر رأس گفته بشود در هر عرفى كه ما سر مىگوييم متبادر همان بشره است. بدان جهت اگر كسى مويى داشته باشد غليظ، فقط موها را بشويد به نحوى كه به بشره هيچ آب نرسيده است. در بچهها خيلى اتفاق مىافتد كه مىروند حمام همين كار را مىكنند. مادرش اين موها را اين ور و آن ور مىكند مىگويد بدبخت تو كه اصلا سرت را نشستهاى. خشك، خشك است. آب اصلا نرسيده است. بلا اشكال بر اينكه متفاهم عرفى همين است، از وجه و رأس متفاهم عرفى بشره است. بدان جهت اگر ما بوديم و ادلهاى كه وارد شده است فاغسلوا وجوهكم آنها فقط در بين بود مىگفتيم براى هر مكلفى كه شعر كثيف دارد در مقدار محدود از وجه، مثل حاجبين و الشارب و هكذا لحيه بايد اين شخص تخليل كند. يعنى آب را به آن بشره برساند تا بشره شسته بشود که از اين تعبير مىشود به اينكه تعمّق، تخليل كه آب را برساند، كه آب به بشره برسد.
ولكن در بين رواياتى هست كه آن روايات دلالت مىكند در آن شعرى كه محيط على البشرة است ايصال الماء در وضوء الى البشرة كه مستور است به آن شعر لزومى ندارد. فقط آن شعرى كه در روى آن بشره است آن مقدار از شعرى كه روى آن بشره است، آن مقدار شعر را بشويد آن خودش كافى است. خوب بعد از اينكه امام عليه السلام در روايت فرمود بر اينكه نه، لازم نيست، تعمّق لازم نيست تخليل الماء و ايصال الماء الى البشرة، خوب ديگر از آن ظهور رفع يد مىكنيم. مىگوييم صاحب مسأله خودش اينجور فرمود. بر اينكه خود شعر را شستن اين معنا كافى است. استدلال شده است بر اين معنا كه غسل الشعر (اين از مختصات باب وضوء است، اين در باب غسل نيست. فقط در باب وضوء است كه دليل دلالت كرده است كه غسل الشعر اين مقدار كافى است). از اين رواياتى كه دلالت مىكند به اين معنا يكى صحيحه زراره است. صحيحه زراره است كه سابقا خوانديم در باب چهل و شش از ابواب وضوء روايت دومى[3] است:
«و باسناد الشيخ عن الحسين ابن سعيد عَنْ حَمَّادٍ »، حماد، حماد ابن عيسى است « عَنْ زُرَارَةَ ، قالَ: قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ مَا كَانَ تَحْتَ الشَّعْرِ» ، تو چه مىفرمايى در آن جزء از وضوئى كه تحت الشعر است. آنجا امام فرمود: «قَالَ كُلُّ مَا أَحَاطَ بِهِ الشَّعْرُ- فَلَيْسَ لِلْعِبَادِ أَنْ يَغْسِلُوهُ وَ لَا يَبْحَثُوا عَنْهُ- وَ لَكِنْ يُجْرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ»، هر عضوى را كه شعر به او احاطه كند، احاطه كند يعنى مستور كند. آن احاطه كرده است ديده نمىشود. فليس للعباد ان يغسلوه، براى عباد واجب نيست او را بشويند. و لا يبحثوا عنه، بحث كنند از او كه آن بشره را دربياورند كه آب برسد. ولكن يجرى على الشعر الماء كه سابقا مىگفتيم بايد جريان داشته باشد. و اين را هم مىدانيد كه مو از چيزهايى نيست كه آب خودش به تحتش نفوذ كند. يك چيزى مثل پنبه خيس شده است، اينجور نيست، جسم صيقلى مانندى است. بدان جهت آب وقتى كه به شعر رسيد جريان پيدا مىكند. اين معنا در وضوء كافى است.
اين روايت را صدوق عليه الرحمه ولو در اين روايت اين بود كه قلتُ له، به عنوان مضمره است، سابقا هم گفتهايم ضررى ندارد، مضمرش زراره است، الاّ انّه صدوق عليه الرحمه[4] اين روايت را در فقيه[5] نقل كرده است به اسنادش از زراه عن ابى جعفر عليه السلام. «قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ مَا أَحَاطَ بِهِ الشَّعْرُ- فَقَالَ كُلُّ مَا أَحَاطَ بِهِ مِنَ الشَّعْرِ- فَلَيْسَ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يَطْلُبُوهُ وَ لَا يَبْحَثُوا عَنْهُ- وَ لَكِنْ يُجْرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ». ماء به او جارى مىشود. اين هم لسانش اين است كه اين مقدار كافى است.
باز در ما نحن فيه يك صحيحه محمد ابن مسلم هست كه آن صحيحه محمد ابن مسلم هم در ما نحن فيه دليل است، روايت اولى[6] است:
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ» دو نفرى هستند اينها، اين دو تا نقل مىكنند «عَنْ صَفْوَانَ» «عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ »، علاء ابن رزين است كه غالباً از محمد ابن مسلم نقل مىكند در رواياتش. «عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَتَوَضَّأُ- أَ يُبَطِّنُ لِحْيَتَهُ قَالَ لَا»، آيا لحيهاش را تبطين كند يعنى آب را به باطنش برساند كانّ ظاهر نيست كه بشره در باطن است. لحيه كه دارد، به باطن لحيه برساند آب را؟ قال لا، فرمود لزومى ندارد. يك روايت ديگرى هم هست كه سابقا خوانديم و آن روايت ديگر، روايت ابى جرير رقاشى بود که گفتيم فقط ابى جرير رقاشى چونكه توثيقى ندارد بدان جهت سابقا فقط به عنوان تأييد ذكر كرديم. آنجا اينجور ذكر شده بود، «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ مُوسَىع كَيْفَ أَتَوَضَّأُ لِلصَّلَاةِ- فَقَالَ لَا تَعَمَّقْ فِي الْوُضُوءِ». [7]در وضوئت تعميق نكن. يعنى آب را به عمق نرسان كه عمق همان زير همان شعر است كه محيط است براى بشره، زير اينها نرسان. اين روايات، عمده آن دو تا روايت است و يكى هم اين روايت است، و يكى هم بعضى رواياتى كه در وضوئات بيانيه بود كه آنها كالصريح در اين معنا هستند. چونكه مثل آن روايتى كه گفتيم امام عليه السلام از اعلى الوجهش [8]ريخت به صورتش بعد مسح جانبين، مىدانيد كه به مجرد مسح آب به بشره نمىرسد. به مجرد اينكه انسان يك مشت آب بريزد، آن كسانى كه شعر كثيف، لحيه كثيفى دارند، ضخيمى دارند آنها مىدانند. آب را وقتى كه يك مشت ريخت در صورت جارى مىشود چون مو صيقلى است، از روى آن رد مىشود. اينجور نيست كه همهاش خيس بشود مثل پنبه، به زيرش كه بشره است به آنجا آب برسد. به مسح به جانبين هم كه، به تمام بشره آب نمىرسد. آن روايات، آن روايتى كه در وضوئات بيانيه بود كالصريح در اين معنا بود. مثل الحاجبين من كل شخص، چونكه از روى حاجبين صيقلى است، رد مىشود آب. به بشره هم برسد به بعضش مىرسد به تمام بشره نمىرسد. هر كس هم مىتواند تجربه كند.
بدان جهت اين روايات كه بعض روايات وضوئات بيانيه است كالصريح در اين معنا است كه اينجور ايصال الي تمام البشرة كه شعر محيط به او است، او را اعتبارى در وضوء ندارد.
ثم الكلام در اين جهت در اين واقع مىشود، خوب كسى مىگويد كه نه من دلم نمىچسبد اين ظاهر لحيه را بشويم، آنها اصلا خشك، خشك بماند. آن زير شعرى كه هست، آن مقدار از شعرى كه خارج از حد الوجه است، خارج از ذقن است و خارج است از ما بين اصبعين شستن آن شعر هم لازم نيست. آن شعر كه در حدّ وضوء كه در صحيحه زراره[9] فرموده بود من قصاص الشعر الى الذقن طولا و هكذا من حيث ما يسعه الاصبعان اي الابهام والوسطي عرضاً اين مقدار از شعر كثيفى كه هست در مواضع وجه، موجود است اين مقدار را مىگوييم كه غسل الشعر كافى است و اما مقدار زائد شعر ديگر است كه اعتبارى در وضوء ندارد. كسى آنها را به قصد وضوء بشويد تشريع است. تمام لحيهاش را مىشويد به قصد اينكه اين وضوء داخل وضوء است اين تشريع است، اينها خارج از وضوء است. آن مقدارى كه داخل اين حد است او بايد شسته بشود. ثم كسى مىگويد بر اينكه من دلم نمىآيد، هستند همين جور اشخاص، دلم آرام نمىگيرد كه همان شعر را فقط بشويم اين زيرش بماند. نه، همين جور يك چند مدتى آب مىريزد كه آب برسد به تمام بشره. كلام عبارت از اين است كه آن بشره را كه مىشويد آن بشره را شستن او عدل غسل الشعر است؟! ممكن است اصلا شعر را نشويد. چونكه روى شعر مثلا يك چيزى چسبانده است، از اين نوارهاى چسبى كه او نمىگذارد شعر شسته بشود. اما زيرش چونكه شعر بلند است، زيرش مىتواند به بشره آب برساند. كلام در اين واقع مىشود آيا غسل البشرة اين عدل است براى غسل الشعر؟ يعنى مكلف مىتواند در اين موارد هم بشره را بشويد، و غسل شعر نكند. يا غسل شعر بكند، غسل بشره را نكند. اينجور است؟ يا اينكه در اين موارد غسل الشعر متعين است. غسل البشرة بود و نبودش در وضوء مدخليتى ندارد. حتى اگر او را به قصد وضوء بشويد اين بشره را، اين تشريع است. مثل آن كسى كه تمام لحيهاى را كه افتاده است تا سينه مباركش همه را به قصد وضوء مىشويد، اين تشريع است كه خارج از حدّ وجه است.
بدان جهت كلام در اين واقع مىشود كه آيا غسل الشعر، شعرى كه كثيف است ومحيط علي البشرة است غسل الشعر متعين است كه بايد او به خصوص شسته بشود و غسل البشرة جزء الوضوء نيست؟ يا اينكه نه غسل البشرة با غسل الشعر اينها عدل هستند. يكى از اينها را بشويد از آن ديگرى كافى است. غسل الشعر مجزى است، نه اينكه متعين است كه بايد اين نحو بوده باشد. بعضىها فرمودهاند، ربما ظاهر مىشود از روايتى كه صدوق عليه الرحمه نقل كرده است در من لا يحضر الفقيه اين روايتى را كه الان خوانديم كه روايت زراره است، اين روايت را هم شيخ قدس الله نفسه الشريف در تهذيب نقل كرده است كه در اين روايت اينجور بود و باسناد الشيخ قدس الله نفسه الشريف. هم صدوق عليه الرحمه نقل كرده است و رواه الصدوق فى اسناده عن زراره، گفتهاند اين روايتى را كه صدوق نقل كرده است در من لا يحضره الفقيه،[10] در آن فقيه در آن طبعهاى قديمىاش، نه اين طبعهاى جديد، اين بود كه فليس على العباد ان يغسلوه. در اين روايت اينجور است كه كلماء احاط به الشعر فليس للعباد ان يغسلوه. گفتهاند در آن نسخه اين است كه فليس على العباد ان يغسلوه، يعنى وظيفه عباد نيست، بر عباد متعيّن نيست كه آن بشرهاى كه شعر به او احاطه كرده است، آن بشره را بشويد. فقط اين روايت بنا بر نقل صدوق كه فليس على العباد است، نفى تعيّن را مىكنند كه متعين نيست كه بشره را بشويد. يعنى غسل شعر را هم بكنند اين كافى است. اين روايت فقيه بنا بر آن نسخهاى كه، نسخهاى است كه طبع قديم هم روى آن نسخه هست فليس على العباد است فقط نفى تعين را مىكند كه بشره شستنش متعين نيست. ولكن نسخه تهذيب و هكذا نسخه من لا يحضر الفقيه جديدا اينها اينجور است كه فليس للعباد ان يغسلوه كه ليس نفى مشروعيت است للعباد. يعنى عبادى كه هست، فليس للعباد نه على العباد كه تكليف را نفى كند. فليس للعباد يعنى اين تشريع نشده است كه بشره شسته بشود. بسا اوقات از اين دو تا روايتى كه هست، چونكه به دو نحو نقل شده است، فليس للعباد، فليس على العباد اين را استظهار كردهاند.
خوب اين را مىدانيد كه اولا نسخهاى كه صاحب وسائل از او نقل مىكند آن نسخه فليس للعباد بود. صاحب وسائل سند دارد به من لا يحضر الفقه، آنى كه نقل كرده است فليس للعباد است. و غير صاحب وسائل هم كه نقل كردهاند آنها هم ظاهرشان اين است كه روايت فقيه مثل روايت تهذيب است. ليس للعباد است. اولا آن نسخه فليس على العباد اين نسخه ثابت نشده است که يك على بوده باشد. اولا فليس للعباد است. افرض فرض مىكنيم كه هر دو روايت صحيحه هستند هر دو على العباد بود، للعباد نيستند. باز اجزاء استفاده نمىشود غسل الشعر متعين است. فليس على العباد گفتيم كه ظاهر وجه همان بشره است. آنى هم كه مىگويد خداوند متعال در قرآن مجيد [11]و در روايات كه مفادش اين است كه غسل الوجه واجب است، ظاهرش اين است كه بشره شسته بشود. اين رواياتى كه در شعر كثيف وارد شده است اين روايات حاكم است. آن مطلقات مىگفت كه على العباد اين است كه بشره شسته بشود. در تمام اين محدود، در تمام اين مواضعى كه از مواضع محدوده است على العباد است كه اين بشره شسته بشود. اين روايت مىگويد نه صاحب شعر كثيف در آن موضعى كه به آن شعر مستور است على العباد نيست كه موضع شسته بشود بلكه آن شعر بايد شسته بشود. ولكن يجرى على الماء يعنى بايد جارى بشود ماء بر شعر. ظاهرش اين است. پس بدان جهت اين رواياتى كه هست، اين رواياتى كه در شعر وارد شده است، اين روايات حاكم است بر رواياتى كه امر مىكرد به غسل الوجه که وجهى كه شستنش واجب است كه آيه هم دلالت مىكند على العباد بايد غسل وجه كنند و غسل يدين كنند، اين روايت مىگويد كه نه، در آنجايى كه شعر، شعر الكثيف است مثل الحاجبين و لحيه، مقدارى از لحيه كه داخل الوجه است، عباد وظيفه ندارند بشره را بشويند. بل يجرى عليه الماء جارى بشود بر خود شعر. خوب على هذا دليل بر مشروعيت اينكه غسل بشره بكنم، صاحب شعر كثيف، غسل بشره را بكند كه اين بدل است به كدام دليل؟ كه با غسل شعر بدل است.
سؤال...؟ ولكن يجرى عليه الماء.
سؤال...؟ آسان ندارد در اين روايت. در اين روايت دارد «كُلُّ مَا أَحَاطَ بِهِ الشَّعْرُ- فَلَيْسَ لِلْعِبَادِ أَنْ يَغْسِلُوهُ وَ لَا يَبْحَثُوا عَنْهُ- وَ لَكِنْ يُجْرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ» « علی العباد» خوانديم.
سؤال...؟ چونكه آيه شريفه مىگويد «اذا قمتم الي الصلاة فاغسلوا وجوهكم». يعنى على العباد ان يغسلوا وجوهكم که ظاهرش هم بشره بود. رواياتى هم كه مىگويد الوضوء غسلتان و المسحتان يعنى يجب على العباد فى الوضوء غسل الوجه و اليدين و مسح الرأس و الرجلين. وجه هم كه بشره بود، ظاهر آنها اين است. اين مىگويد فليس على العباد ان يغسلوا كل ما احاط الشعر بر عباد جعل نشده است كه بايد بشره را بشويد. بل يجرى عليه الماء. بلكه آنى كه مجعول است بر اينكه ماء بر خود شعر جارى بشود. اين حاكم است به ادلهاى كه مىگويد وجوب الغسل است. حكومت نگوييد تخصيص. تخصيص يا حكومت، حاكم است. لسان، لسان حكومتى است. حكومت نباشد تخصيص است كه آنى كه شعر كثيف دارد على العباد اين نيست كه بشره او را بشويد. وقتى كه اينجور شد، پس در وضوء غسل البشرة به حسب ادله اوليه وجوب داشت، مقتضاى آنها اين بود كما ذكرنا. آن وجوب را برداشتند. وجوب را برداشتند، جواز و استحباب جاى آن نشست. يا مثلا وجوب، وجوب تخييرى ثابت شد، دليل بايد دلالت كند.
سؤال...؟ ارأيت ما كان تحت الشعر، حكمش را ميپرسد كه تو چه مىبينى يا امام وظيفهاى را در بشرهاى كه تحت الشعر است. يعنى شعر ديده نمىشود. وظيفه در اينجا چيست؟ مىگويد كل ما احاط به الشعر فليس على العباد. لام را گذاشتيم كنار. على گفتيم. فليس على العباد، ولكن يجرى عليه الماء. بايد ماء جارى بشود بر شعر. اين بيان وظيفه مىكند. وظيفه وضوئى كه عباد چه وظيفه دارد. عباد وظيفه ندارند در غسل البشرة، بلكه وظيفه دارند در اجراء الماء على الشعر. ظاهر اين روايت اين است. وقتى كه ظاهرش اين شد، پس ما دليل نداريم كه اصلاً مستحب هم باشد غسل بشره با غسل الشعر. اين هم دليل نداريم. فضلا از اينكه دليل داشته باشيم كه وجوب، وجوب تخييرى است مكلف مخيّر است ما بين اينكه آن را اينجور بشويد يا آنجور بشويد. فقد تحصل مما ذكرنا در قسم اول از شعر، كه شعر كثيفى هست در ما نحن فيه غسل معتبر نيست.
خوب اگر كسى گفت كه نه، اين رواياتى كه هست شعر كثيف كه ساتر بوده باشد و در ما نحن فيه بشره را ستر كند، در اين روايات اين قيدش نبود. چونكه در شعرى كه مرحوم صاحب عروه مىفرمايد كثيف نيست و در آنجا بشره ديده مىشود، مثل بعضى اشخاصى كه خوب لحيه هم گذاشتهاند ولكن ديده مىشود تمام بشره. مثل آن گندم ديمى در آن سالهايى كه كم آبى است، چه جور مىرويد، زمين ديده مىشود از خلال اينها، ربما شعر در وجه شخصى اين نحو مىشود كه بشره ديده مىشود. آنجا مىفرمايد مرحوم سيد قدس الله نفسه الشريف، آن بشره را بايد شست. فقط در شعر كثيفى كه هست شستن لازم نيست. در شعر غير كثيف بايد وجه شسته بشود. كلام اين است كه كسى بگويد، دو تا مطلب است، دو تا مقام است مىگويم تأمل كنيد.
يكى اين است كه كسى بگويد، خوب در اين روايات از كجا فهميده شد كه شعر، شعر كثيف است؟ غير كثيف باشد به آن قاعده اوليه بگوييم بايد بشره شسته بشود. قاعده اوليه غسل بشره است، مقتضاى عمومات. اين يك مقام، مقام ديگر اين است كه اگر غسل بشره لازم شد در آن موارد كه شعر كثيف نيست، خفيف است و ساتر بشره نيست، خود شعر را شستن لازم است يا نه؟ يا فقط بشره را مىشويد. اصلا آن مويى كه هست اصلا آن مو شسته نمىشود. موى بلندى است، همين جور آب را مىريزد به خود بشره كه مو خشك مىماند، اين كافى است يا نه؟ اين دو جهت را انشاء الله بحث مىكنيم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص202-203.
[2] سوره مائده(5)، آيه 6.
[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ مَا كَانَ تَحْتَ الشَّعْرِ- قَالَ كُلُّ مَا أَحَاطَ بِهِ الشَّعْرُ- فَلَيْسَ لِلْعِبَادِ أَنْ يَغْسِلُوهُ وَ لَا يَبْحَثُوا عَنْهُ- وَ لَكِنْ يُجْرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 476.
[4] وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ مَا أَحَاطَ بِهِ الشَّعْرُ- فَقَالَ كُلُّ مَا أَحَاطَ بِهِ مِنَ الشَّعْرِ- فَلَيْسَ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يَطْلُبُوهُ وَ لَا يَبْحَثُوا عَنْهُ- وَ لَكِنْ يُجْرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 476.
[5] محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج1،ص44-45.
[6] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَتَوَضَّأُ- أَ يُبَطِّنُ لِحْيَتَهُ قَالَ لَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 476.
[7] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص398-399.
[8] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص398-399.
[9] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ ع أَخْبِرْنِي عَنْ حَدِّ الْوَجْهِ- الَّذِي يَنْبَغِي أَنْ يُوَضَّأَ الَّذِي قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- فَقَالَ الْوَجْهُ الَّذِي قَالَ اللَّهُ وَ أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِغَسْلِهِ- الَّذِي لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يَزِيدَ عَلَيْهِ وَ لَا يَنْقُصَ مِنْهُ- إِنْ زَادَ عَلَيْهِ لَمْ يُؤْجَرْ وَ إِنْ نَقَصَ مِنْهُ أَثِمَ- مَا دَارَتْ عَلَيْهِ الْوُسْطَى وَ الْإِبْهَامُ- مِنْ قُصَاصِ شَعْرِ الرَّأْسِ إِلَى الذَّقَنِ- وَ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ الْإِصْبَعَانِ مُسْتَدِيراً فَهُوَ مِنَ الْوَجْهِ- وَ مَا سِوَى ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ الْوَجْهِ- فَقَالَ لَهُ الصُّدْغُ مِنَ الْوَجْهِ فَقَالَ لَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 430.
[10] در طبع جديد من لا يحضره الفقيه «فليس علی العباد أن يغسلوه» آمده ولی در تهذيب الاحکام «للعباد» نقل شده است؛ ر. ک: محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج1،ص44-45و محمد بن الحسن طوسی، تهذيب الاحکام، ( تهران، دار الکتب الاسلامية، چ4، ت 1407ق)، ج1 ص346.
[11] سوره مائده(5)، آيه 6.