« الأول : غسل الوجهوحدُّه من قصاص الشعر إلى الذقن طولاً ، وما اشتمل عليه الإبهام والوسطى عرضاً ، والأنزع والأغم ومن خرج وجهه أو يده عن المتعارف يرجع كل منهم إلى المتعارف فيلاحظ أنَّ اليد المتعارفة في الوجه المتعارف إلى أي موضع تصل ، وأن الوجه المتعارف أين قصاصه فيغسل ذلك المقدار ، ويجب إجراء الماء فلا يكفي المسح به ، وحدُّه أن يجري من جزء إلى جزء آخر ولو بإعانة اليد ، ويجزي استيلاء الماء عليه وإن لم يجرِ إذا صدق الغسل ، ويجب الابتداء بالأعلى والغسل من الأعلى إلى الأسفل عرفاً ، ولا يجوز النكس ، ولا يجب غسل ما تحت الشعر ، بل يجب غسل ظاهره ، سواء شعر اللحية والشارب والحاجب بشرط صدق إحاطة الشعر على المحل ، وإلا لزم غسل البشرة الظاهرة في خلاله ».[1]
در جايى كه در وجه انسان شعرى بوده باشد كه محيط الى البشرة بشود قد ذكرنا كه غسل الشعر داخل در غسل الوجه است. و آن بشرهاى كه اين شعر مفيد روى آن بشره است، غسل بشره داخل در غسل الوجه نيست، على ما تقدم. ولكن كلام واقع مىشود در دو قسم از شعر ديگرى كه در وجه پيدا مىشود. تارة شعرى كه در وجه الانسان است چونكه در نبات و در روييدن تفرق دارد مثل لحيه بعضى از اشخاص بدان جهت لحيه دارد ولكن از خلال اين شعور و شعرها خود بشره ديده مىشود. ولو فرض كنيد آن لحيه هم طويل بشود، مع ذلك يعنى شعرش طويل بشود، مع ذلك آن بشره را نپوشانده است. بشره ديده مىشود. يك قسم ثانى اين است كه شعرى كه هست اين شعر چونكه خفيف است بشره ديده مىشود. مراد از خفيف اين است يا ذاتا خفيف است شعر مثل شعرهايى كه در حدّ انسان مىرويد. آن شعر بما انّه خفيف است. شعر باريك است و قليل است خود خط و بشره ديده مىشود. يا اينكه نه، اين خودش خفيف نيست اين را صاحب آن شخصى كه صاحب الوجه شعر را كوتاه كرده است. همين كه مىبينيد، ولو بعضىها مرد بزرگى است، لحيه بزرگى هم دارد بما اينكه لحيهاش را زده است از تَه، يا آنى كه شبيه تَه است، آن بشره ديده مىشود. كلام اين است آيا در جايى كه شعر محيط نشد اين ماء به جهت تفرق در نباتش كه روييده است، متفرقا روييده است يا به جهت خفت نفس الشعر است، مثل شعر در حدود يا به جهت اين است كه قص شده است، مقصوص است و زده شده است اين شعر از بشره ديده مىشود. در اين موارد وظيفه چيست؟
على ما ذكرنا هر چه شما در او تأمل بكنيد جاى شبههاى نيست و تصديق قوىتر مىشود و آن اين است كه وجه ظهور اولى نفس آن عضو است. نفس عضو خاصى است كه از او تعبير مىكند به صورت وقتى كه انسان امرد است، هنوز اوان بلوغ است تازه بالغ شده است يا بالغ هم نشده است كه هيچ در لحيه و در شارب شعرى ندارد. وجه در او و همان معنايى كه اطلاق مىشود و همان معنا به آنى كه پير مرد است و لحيه گرفته است نصف صورت را، وجه در او هم به همان معنا است. اين شعر خارج از وجه است. مىگويند نبتَ على وجه الشعر. اين شعر، روى وجه روييده است، خارج از وجه است. بدان جهت وقتى كه ظاهر ادله اين شد كه خود وجه از قصاص الشعر الى الذقن، طولا و عرضا بين الاصبين شسته بشود، ظاهرش اين است كه اين بشره بايد شسته بشود. بشرهاى كه در اين حدّ هست. غايت الامر به واسطه آن روايات و آن ما تقدم، در آن شعرى كه كثيف بوده باشد و محيط على البشرة بوده باشد، از آن اطلاقات رفع يد كرديم. از حكم رفع يد كرديم. يعني از وجوب غسل الوجه نه اينكه از وجه رفع يد كرديم. وجه همان معنايى است كه گفتيم. اينكه خود وجه شسته بشود كه ظهور در اين بود، از اين خودش شسته بشود رفع يد كرديم كه گفتيم نه اگر شعر كثيف بوده باشد، و محيط على البشرة بوده باشد شستن خود آن شعرى كه در آن حدّ الوجه است كافى است از غسل البشرة. و اما در جايى كه شعر محيط نشد، مثل اين مثالهايى كه گفتم، شعر محيط على البشرة نشد اين دليلى نداريم كه باشد بشره شسته بشود از ظهورش رفع يد كنيم. دليلى نداريم، بايد دليلى باشد كه از آن ظهور اولى كه غسل الوجه و بالوضوء است و غسل الوجه هم ظاهرش در غسل بشره است از او رفع يد كنيم، دليلى نداريم، بدان جهت به رفع يد اخذ مىكنيم.
هر مقدارى كه دليل قائم شده بود بر خلاف او رفع يد كرديم که شعر محيط بود على البشرة و اما آنى كه دليل قائم نشده است به همان ظهور اخذ يد مىكنيم، مىگوييم بشره شسته بشود. در اين كلامى نيست. كلام اين است، اين شخصى كه بشره را مىشويد، شعرش را هم بايد بشويد. آن مويى كه على البشرة هست، موى خفيف يا مويى كه كثيف است ولكن چونكه كوتاه، كوتاه كرده است صاحبش، بشره ديده مىشود. خود مو را هم بايد بشويد. به آن كسى كه صاحب اللحيهاى است كه شعورش متفرقات است. در صورتش و مواضع پيدا مىشود آن بشره را هم بايد بشويد، شعرش را هم كه داخل حد است بايد بشويد يا نشويد؟ غسل الشعر لازم نيست. كلمات اصحاب ولو گفته شده است كه در ما نحن فيه مختلف است ولكن مىشود گفت بر اينكه ظاهر جمله معتد به از اصحاب اين است كه بايد شعر هم شسته بشود. بشره كه شسته مىشود شعر هم بايد شسته بشود. به چه دليل؟ بعضىها استدلال كردهاند شعر على الحدود مثلا، يا شعر در غير الحدود تابع وجه است. اگر وقتى به انسان گفتند صورتت را بشور معنايش اين است كه آن توابعى كه در وجه است، اين شعرها، آنها را هم بشور. بدان جهت است آن شعرى كه در روايات وارد شده است، اگر نجسى، بول اصابت به جسد كرد، جسد را دو دفعه بشور فرق نمىكند به لحظ فهم عرفى. آن جسدى كه در او شعر هست بول اصابت كند هم به جسد هم به شعر، كه شعر هم مصيب بوده باشد اين را هم بايد دو دفعه بشويد. ولو جسد نيست. عنوان جسد اطلاق نمىشود. الاّ انّه آن توابع الجسد حكم جسد را دارند به حسب متفاهم عرفى. بدان جهت در ما نحن فيه بايد مثلا فرض كنيد دو دفعه او را بشويد. در مانحن فيه هم كه باب الوضوء است، كه گفته مىشود صورت را بشوييد يعنى آنى كه با توابعش هست بشوييد. يعنى توابعى كه تابع آن حد است. نه آن مقدارى كه خارج از حد است. آن مقدارى كه تابع حد است آن مقدار را هم بشوييد. اينجور استدلال كردهاند اين استدلال اشكالش چيست؟ اشكالى شده است به اين استدلال كه نه ما قبول نداريم كه تابع با متبوع در حكم على حدّ سواء بوده باشد.
متبوع كه بشره است بايد شسته بشود، اما تابع هم بايد شسته بشود اين يك قاعده و دليلى نيست به اين معنا. وجه ثانى را ذكر كردهاند. گفتهاند قاعده اشتغال. چونكه اگر ما فقط بشره را بشوييم، احتمال مىدهيم بر اينكه آيه مباركه يا روايات ظاهر اين است كه بشره بايد شسته بشود. اما اينكه تابع بشره شستنش لازم نيست، او را نفى نمىكند. اين ظهورى كه مىگفتيم به ملاك مقدمه اول ذكر كردهايم، ظاهر آنها اين است كه بشره بايد شسته بشود. اما تابع بشره شسته نشود، نه به اينها نفيا و اثباتا دلالتي ندارد. و مقتضاى اصل عملى اين است كه در ما نحن فيه شعر هم شسته بشود. چرا؟ براى اينكه احتمال مىدهيم بدون غسل شعر طهارت حاصل نشده باشد. و قاعده اشتغال اقتضاء مىكند. چونكه مكلف هستيم با صلاة با طهارت اتيان بكنيم به جهت احراز طهارت بايد اين جهت و اين شعر شسته بشود. خوب مىدانيد كه اين اشكالش چه چيز است؟ واضح است، اين مبتنى است بر اينكه دو امر را كسى قبول كند. امر اول اين است كه الان ذكر كردم. ادلهاى كه ظهور دارند در غسل الوجه كه وجه بايد شسته بشود آنها ظهور دارند كه بشره بايد شسته بشود. اما تابعش شسته بشود يا نه، ظهورى در اين جهت ندارد و دومى اين است كه بگوييم طهارت امر مسببى است از اين غسل وجه و اليدين. و مسح الرأس و الرجلين. به آن طهارت امر مسبب بسيطى است، مفهومش واضح است. و وجود آخرى دارد. آن وجود مسبب از وجوب وضوء است. و ما وجود آخر را مىدانيم كه مكلف هستيم. صلاة را با آن وجود اتيان كنيم و اگر در ما نحن فيه غسل شعر نكرديم، احتمال مىدهيم طهارت موجود نشده باشد. اقل و اكثر نيست، طهارت امر بسيط است و مىدانيم كه او را بايد موجود بكنيم. امر بسيطى است كه در ما نحن فيه در او شكى نيست كه در ضدّ حدث است. آن امر بسيط شرط حدث است. نمىدانيم او را توانستيم موجود بكنيم بدون غسل الشعر، يا نمىشود موجود كرد الاّ با غسل الشعر. مقتضاى قاعده اشتغال در شكّ در محصلات اين است كه بايد احتياط كرد.
اما امر اول، كه بگوييم آن مطلقات مىگفت بشره را بشور، يعنى ظهور داشت در شستن بشره اما توابع بشره ظهورى نفيا و اثباتا ندارد، مىشود او را گفت كه ظهور در اينكه شعر را شستن لازم نيست در اين دلالتى ندارد. اما اينكه شعر را هم بشور يا نه، خواهيم گفت.
و اما امر ثانى اين مبتنى بر اين است كه مسبب بوده باشد طهارت و اما بناء على ما ذكرنا كه طهارت عنوان است براى خود غسل وجه و اليدين و مسح الرأس و الرجلين مىشود اقل و اكثر ارتباطى. غير غسل شعر اينها متعلق وجوب غيرى يا شرطيت هستند. شرطيت دارند، اما غسل الشعر داخل در شرط است و آن هم شرطيت دارد يا وجوب غيرى به او هم متعلق است، نمىدانيم. مقتضاى در دوران الامر بين اقل و الاكثر ارتباطى كه قائل به برائتى هستند، برائت جارى مىشود.
بدان جهت در تابع آن اشكال را كردهاند كه تابع با متبوع در حكم يكى نمىشود. دليلى نداريم. و در اين معنا، در اين قسم دوم كه اصالة الاشتغال است. اشكال شده است كه اين مبتنى بر سببيت و مسببيت است ما بين طهارت و وضوء كه اين اصلى ندارد. دليل چه باشد؟ اينجور دليل فرمودهاند، خود روايتى كه دلالت مىكرد ما بين قصاص الشعر و الذقن طولا و ما يسعه الاصبعان و ما دارت الاصبعان عرضا، حد الوجه است او دلالت مىكند كه اين محدود بايد شسته بشود. ما جرت عليه الاصبعان مىگيرد، هم بشره را هم مو را. هر دو تا را مىگيرد. بدان جهت ما اگر دليلى نداشتيم كه غسل الشعر وقتى كه محيط شد، كثيف شد، كافى است غسل بشره نمىخواهد، ملتزم مىشديم كه هم غسل شعر لازم است، شعر كثيف، هم غسل بشرهاش لازم است که همان تعمق است. تخليل است كه ديروز مىگفتيم. چونكه مقتضاى اين روايت كه كل آنى كه جرت عليه الاصبعان من قصاص الشعر الى الذقن طولا و ما يسعه الاصبعان، جرت علي الاصبعان عرضا، هر چه باشد بايد شسته بشود. شعر باشد يا غير شعر بوده باشد. هم بشره بايد شسته بشود، هم مو بايد شسته بشود. دليل فرمودهاند كه عمده دليل همين است. ولكن اگر يادتان بوده باشد اين دليل تمام نمىشود. در آن روايت كه صحيحه زراره بود، در صحيحه زراره اين بود كه ما جرت عليه الاصبعان من الوجه فهو من الوجه. آنى كه جرت عليه الاصبعان از وجه بوده باشد او از وجه واجب الغسل است. او مال خود بشره است. ما جرت عليه الاصبعان من الوجه نه من توابع وجه كه شعر باشد. ما جرت عليه الاصبعان من الوجه فهو من الوجه. شعر را نمىگويد. بعضىها گفتهاند كه اين نسخه قيد من الوجه ثابت نيست. براى اينكه در صدوق عليه الرحمه، اين روايت را از صدوق نقل كرده است. در اين فقيه كه فقيه مطبوع جديد است فقيه مطبوعه قديمه ندارد. جديدهاش من الوجه را ندارد. ما جرت عليه الاصبعان مستديرا فهو الوجه. اينجور است، من الوجه ندارد. و نقل شده است در بعضى نسخ وسائل هم قيد من الوجه نيست. خوب مىگوييم كه ثابت نشده است من الوجه، ولكن محتمل كه هست. محتمل است همين نسخهاى كه صاحب وسائل نقل كرده است و فيه بيدنا هست محتمل است ما نقله صاحب وسائل من الفقيه همين بوده باشد. فقيه هم همين بوده باشد. خوب وقتى كه اينجور شد ديگر ظهور پيدا نمىكند اين روايت از اين جهت كه ما جرت عليه الاصبعان، ولو تابع باشد فهو الوجه. ديگر ظهور ندارد. صرف احتمال كافى است و سابقا هم كه ما به اين قيد من الوجه تمسك كرديم نمىخواهيم دعوا كنيم كه قطعا قيد من الوجه دارد، نداشته باشد. احتمالش كافى است. وقتى كه احتمال بود، در روايت قيد من الوجه بوده باشد، نزعتان را ديگر نمىشود گفت شستنش لازم است. چرا؟ براى اينكه محتمل است قيد من الوجه بوده باشد، آن نسخه صحيح باشد، آن نزعتين را نمىگيرد. ظهور ندارد در نزعتين. چونكه من الوجه نيست. بدان جهت على ما ذكرنا اين استدلال، استدلال تامى نيست. آنى كه به نظر ما ظاهر است، علم عند الله است. اينها كه ما مىگوييم به حسب ظواهر. به حسب فهم عرفى اگر به كسى كه در صورت مو دارد بگويند صورتت را بشور اين مىفهمد بر اينكه هم بايد صورت را بشويد هم مو را بشويد. وقتى كه مو خفيف شد، خصوصا در صورتى كه خفيف شد. اين متفاهم عرفى اين است كه همان تابع است. نمىگوييم تابع هميشه با متبوع در حكمش يكى است. ولكن در مثل الخبث ازاله خبث و غسل الخبث يا در مثل وضوء و حتى در غسلى كه انشاء الله خواهد آمد بيان خواهيم كرد كه ظهور اينكه جسدت را بشور يعنى با آن شعرهايى كه خفيف است، به كسى اگر شعر غير متعارفى باشد كه ديگر تابع حساب نمىشود. بازى در آورده است، آنجور شعر گذاشته است در بدنش او نه، آن مقدارى كه تابع است عرفا و نوعا در جسد انسان آن نحو مىشود بايد آنها را هم بشويد. اين متفاهم عرفى است. ظاهرش همين است، و آنجا هم كه در آيه مباركه فرموده است فاغسلوا وجوهكم ظاهر آن هم اين است كه وجه را به توابع بشوييد. به همان مو خفيف كه تابع است. اگر موى كثيف را نگوييم، كه او هم بعيد نيست كه او هم گفته بشود، آن مقدارى كه داخل حد است. اگر او را نگوييم و بگوييم كه نه او را نمىگيرد آيه، اقلا موهايى خفيف است، متعارف است و نوعا در حدود مىشود، آنها را مىگيرد. بدان جهت اصل المسئله كه شعر الخفيف بايد شسته بشود با بشره محل كلام نيست و خودش هم عادتا غسل البشرة بدون غسل آنها نمىشود. شعر وقتى كه خفيف شد غسل البشرة بدون غسل آنها نمىشود. و اين هم موجب اين است كه انصراف پيدا كند كه صورتت را بشور، يعنى با آنها بشور. وقتى كه همين جور شد كلام واقع مىشود در دو مقام. اين را مىدانيد كه در صحيحهاى كه خوانديم اينجور بود كه وقتى كه زراره سؤال كرد از امام عليه السلام قلت له، ارأيت ما كان تحت الشعر، صدوق عليه الرحمه در من لا يحضر الفقيه[2] كه اين روايت را نقل كرده است، اين ذيل روايتى است كه در تحديد الوجه وارد است. همان روايت زراره است. همان روايت زراره كه امام عليه السلام فرمود: «مَا دَارَتْ عَلَيْهِ الْوُسْطَى وَ الْإِبْهَامُ مِنْ قُصَاصِ شَعْرِ الرَّأْسِ إِلَى الذَّقَنِ وَ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ الْإِصْبَعَانِ مُسْتَدِيراً فَهُوَ مِنَ الْوَجْهِ وَ مَا سِوَى ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ الْوَجْهِ» ، در ذيل او كه زراره سؤال كرده است بر اينكه صدغ چه جور است «فَقَالَ لَهُ الصُّدْغُ مِنَ الْوَجْهِ» ؟ امام فرمود «فَقَالَ لَا قَالَ» خارج از وجه است، سؤال كرده است كه «زُرَارَةُ قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ مَا أَحَاطَ بِهِ » ؟ ذيل آن است كه در ذيل او اين نكته يادتان باشد. در ذيل او سؤال كرده است كه « أَ رَأَيْتَ مَا أَحَاطَ بِهِ الشَّعْرُ فَقَالَ كُلُّ مَا أَحَاطَ بِهِ مِنَ الشَّعْرِ فَلَيْسَ للْعِبَادِ أَنْ يَطْلُبُوهُ وَ لَا يَبْحَثُوا عَنْهُ» لازم نيست آن بشره را بشويد. «وَ لَكِنْ يُجْرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ».
شعر محيط را ما تا امروز كه براى شما مىگفتيم در بسته به شعر ساتر معنا مىكرديم. مىگفتيم كه شعر، شعرى است كه ساتر بشره بوده باشد بشره ديده نشود. اگر كسى گفت كه معناى محيط اين نيست. معناى محيط آنجايى است كه بشره است همه را شعر گرفته است. نه اينكه ديگر بشره ديده نمىشود. نه، ربما ديده مىشود از بعضى خُلَل فُرَج ديده مىشود بشره، بعضا هم خيلى كثيف است ديده نمىشود. اين احاطه در هر دو صدق مىكند. مثل آنيكه فرض كنيد رزمندهاى به زمينى مىرسد مىگويد همهاش محيط است به سيم خاردار. نه اينكه زمين ديده نمىشود. زمين ديده مىشود احاطه معنايش اين نيست كه ديگر خود زمين ديده نشود. اين شعر هم كه محيط على الوجه است كسى بگويد اين معنايش اين نيست كه زيرش ديده نشود. آنى است كه صدق كند بر اينكه همه جايش مو است. ولو همه جايش، يعنى همه به دقة العقلية نه، مثل آنجايى كه در زمين اطلاق مىكنند، مثل او. نقطهاى فرض نمىشود از بشره، الاّ و فيه شعرٌ نابت، كه اصلا بشره ديگر اصلا ديده نمىشود وقتى كه اين شعرها بالا آمد نه اينجور نيست. بله ربما محيط صدق مىكند، زرع محيط على الارض. گفته مىشود در جايى كه زمين ديده نشود. ولكن كلام اين است كه محيط ملاكش اين باشد كه هيچ ديده نشود. بشره پر از مو است. وقتى كه پر از مو شد ولو از بعضى طرفها آن خود بشره ديده مىشود. اگر ما شك كرديم آيا معناى اينكه، عبارت مرحوم سيد هم اين نيست كه بشره ديده نشود. در عبارتش اين است كه اذا كان شعر محيط بوده باشد. وقتى كه شعر محيط بوده باشد غسل بشره لازم نيست. خوب اگر شك كرديم. شك كرديم در اينكه آيا معناى محيط مستور بودن بشره است يا معناى محيط اين است كه پر از شعر بوده باشد، ولو از خُلَل و فُرَج بعضىها بشره ديده مىشود كه متعارف است ديگر. بعضى از خُلَل و فُرَج شعر ربما ديده مىشود بشره، ولكن پر از مو است. اگر شك كرديم كه شبهه، شبهه مفهومى است. مفهوم احاطه را و مراد از احاطه را كه در اين روايت امام فرموده است: «كل ما احاط به الشعر فليس للعباد ان يغسلوه فلا يبحثوا عنه» از او بحث نكنند. يعنى بشرهاش را دربياورد ولكن يجرى عليه الماء. خوب اگر اين معنا را شك كرديم و استظهار نكرديم كه و لا يبحثوا عنه كه معنايش اين است كه بحث يعنى طلب كردن است. طلب يعنى شعر را اين ور و آن ور كردن است كه آن بشره را پيدا كنم آب برسانم. پس معلوم مىشود بشره مستور است. اين را از اين روايت نتوانستيم استظهار بكنيم، در شك باقى مانديم بايد آن شعرى كه غير مستور است شسته بشود. چرا؟ يعنى ساتر نيست بايد شسته بشود. چونكه مقتضاى ادله اوليه اين بود كه وجه بايد شسته بشود. وقتى كه اين قاعده كلى است در اصول منقح شده است. ديگر از آن قواعدى است كه هيچ جاى شك و شبههاى نيست.
اگر عنوان مخصص و مقيد مجمل شد من حيث المفهوم و مفهومش مردد بين اقل و الاكثر شد از ظهور عام و از ظهور مطلق در آن مقدار قدر متيقن رفع يد مىشود. چونكه او قطعا مراد است از عنوان مخصص و مقيد. ظهور عام را از حجيت مىاندازد. ظهور اطلاقى را از بين مىبرد. ولكن نسبت به آن مقدارى كه دلالت ندارد، مجمل است، به مقدار زائد، نه اخذ به همان ظهور مىشود، چونكه قرينه بر خلاف ثابت نشد. در جايى كه شبهه، شبهه مفهومى بوده باشد. بدان جهت اگر بشره مستور بشود، حتى در صورتى كه شعر خفيف بشود. موها خفيف است ولكن خيلى است. بشره را ستر كردهاند. به نحوى كه مستور است احاطه به او صدق مىكند او قدر متيقن است. و اما در جاهايى كه شعر ساتر نيست و معلوم است، مقتضاى ادله اين است كه او بايد شسته بشود. بايد دليل اقامه بكنيم. و ظاهرا دليل هم نداريم بدان جهت مقتضاى اينها غسل است.
سؤال...؟ گفتيم دليل نداريم. در صحيحه محمد ابن مسلم[3] هم همين جور است كه امام عليه السلام كف از ماء را برداشت ريخت از پيشانى تا پايين. خوب وقتى كه همين جور شد اين آب، در جايى كه شعر ساتر بوده باشد، جارى از روى شعر مىشود و به بشره نمىرسد. اما در صورتى كه شعر خفيف بوده باشد به بشره نمىرسد و ساتر نبوده باشد بشره را، او به بشره مىرسد، حتى به مسح الجانبين هم مىرسد. هر كس هم مىتواند امتحان بكند. بدان جهت در آن صحيحه زراره هم دليلى بر خلاف اين مطلب دلالتى ندارد. آن وقت مىماند شبهه مصداقيهاش. شبهه مصداقيهاش اين است كه مىدانيم كه شعر محيط يعنى ساتر باشد. منتهى انسان شك مىكند از آرايشگاه تازه درآمده است. تا فرض كنيد آنى كه آمده بود سر و لحيهاش را اصلاح مىكرد تازه درآمده است، شك مىكند كه بعضى مواضعى كه هست الان موهايش از كثيف بودن خارج شده است كه الان بايد بشره را بشويد. يا نه؟ شبهه، شبهه موضوعى است. در مفهوم شكى نيست. شبهه، شبهه خارجى است. در اين صورت وظيفه عبارت از چه چيز است؟ بايد احتياط بكند، طورى بكند كه اين بشره شسته بشود يا نه، احتياط لازم نيست؟ بعضىها فرمودهاند كه بايد احتياط بكند. يعنى بشره و شعر هر دو را بايد بشويد. چرا؟ چونكه علم اجمالى داريم بر اينكه از مرحوم همدانى به اين استدلال كرده است، علم اجمالى داريم كه يا غسل بشره واجب است، اگر شعر محيط نباشد، كثيف نبوده باشد، يا غسل الشعر واجب است در صورتى كه محيط بوده باشد. مقتضاى علم اجمالى اين است كه هر دو تا را بشويد. اين فرمايش اشكال دارد. چرا؟ چونكه اين علم اجمالى منحل است. مىگويد من بايد اين شعر را بشويم. كثيف باشد بايد بشويم، متعين است. غير كثيف باشد باز بايد اين شعر بايد بشويم. خوب اين تابع بايد شسته بشود با بشره. پس شعر شستنش قدر متيقن است. معلوم بالتفصيل است. نمىدانم بشره شستنش لازم است يا نه؟ خوب اصل برائت جارى مىشود.
سؤال...؟ كلام اين است منحل مىشود. يعنى غسل الشعر واجب است شستنش، واجب است معلوم است، بالتفصيل، آن وقت در غسل آن بشره شك مىكنيم بر اين كه آن هم لزوم دارد يا نه؟ برائت جارى مىشود.
بله بنا بر مسلك مرحوم همدانى[4] كه طهارت را امر مسبب مىداند و مىگويد او شرط صلاة است در ما نحن فيه بايد شسته بشود، نه لعلم الاجمالى. بلكه به جهت اينكه احتمال مىدهيم بدون غسل البشرة طهارت حاصل نشود، بدان جهت در ما نحن فيه، چونكه شك در محصل است. بايد غسل بشره را كرد با غسل او كه علم داشته باشيم، فرض كنيد بر اين كه طهارت حاصل شده است. عرض مىكنم بر اين كه در ما نحن فيه اصل موضوعى، سؤال؟ اگر طهارت را عنوان دانستيم بر خود غسل الوجه و غسل اليدين، منحل نمىشود. غسل شعر بايد بشود. يا به جهت اينكه خودش متعين است غسلش يا داخل در غسل الوجه است، چون تابع است. پس اين بايد شسته بشود. آن يكى كه بشره است او را نمىدانيم. اگر طهارت عنوان بر خود غسل بشود دوران الامر بين الاقل و الاكثر مىشود. ولكن در ما نحن فيه اصل موضوعى دارد. در علم اصول مقرر است، اگر از عام يا از مطلق عنوان وجودى خارج بشود. و شك كنيم در فردى داخل عنوان عام است، يا از افراد مخصص و مقيد است به شبهه مصداقيه. آنجا اگر اصلى جارى شد، حال فرد را تعيين كرد من دخوله تحت العام، او دخوله در افراد مخصص آن اصل به او عمل مىشود. ديگر نوبت به قاعده برائت و اينها نمىرسد. ما گفتهايم مطلق ما دلالت مىكند بر اينكه غسل بشره بايد بشود، با مو كه تابع است شسته بشود الاّ در آنجايى كه شعر چونكه قدر متيقن اين شد در شبهه مفهوميه، الاّ آنجايى كه شعر محيط بوده باشد. مفروض اين است شبهه مفهوميه نداريم، شبهه مصداقيه است. خوب مىگوييم كه اين شعر يك وقتى بود محيط نبود. عدم ازلى هم نيست، عدم محمولى است. چونكه انسان كه يك دفعه اين ريش را درنمىآورد. اين تدريجا شيئا فشيئا است. يك وقتى اين نبود اين شعرى كه هست در اينجا شعر محيط نبود، آنجايى كه شعر قليل بود، هنوز يكى، يكى داشت در صورت پيدا مىشد. الان نمىدانم اينجا محيط است يا نه؟ استصحاب مىشود عدم كونه محيطاً. شعر محيط نيست. يعنى در ما نحن فيه بشره داخل مىشود تحت آن مطلق عام. البته اين در صورتى كه است كه حالت سابقه عدم الاحاطة بوده باشد. و اما در مثل آن مثالى كه عرض كردم كه نه لحيه طويلهاى، كذا است، اصلاح كرده است احتمال مىدهد كه از محيط بودن بعضى موارد خارج شده است كه امر متعارفى است. اگر اينجور بوده باشد نه استصحاب بر عكسش است. اين سابقا اين شعر در اينجا شعر محيط بود، الان هم محيط است. يعنى شستنش لازم نيست. بدان جهت اگر به اين اصل موضوعى نگاه بكنيم كه با جريان اين اصل موضوعى نوبت به برائت نمىرسد تا كسى بگويد اين را شك در محصِّل و محصَّل است. يا نوبت به قاعده اشتغال نمىرسد. آن كسى كه مىگويد از باب محصِّل است اشتغال، آن كسى كه مىگويد عنوان خود وضوء است، برائت. نوبت به خود آن حرفها نمىرسد. استصحاب اصل موضوعى است، داخل مىكند اين شعر را در شعر كثيف مثل اين مثالى كه گفتم اصلاح كرده است شخص و ربما هم داخل مىكند در شعر خفيف و غير كثيف مثل آنجايى كه شك مىكند ديگر الان صورتش پر شده است يا نه؟ و الحمد الله رب العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص202-203.
[2] قَالَ زُرَارَةُ بْنُ أَعْيَنَ لِأَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ ع- أَخْبِرْنِي عَنْ حَدِّ الْوَجْهِ الَّذِي يَنْبَغِي أَنْ يُوَضَّأَ الَّذِي قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ الْوَجْهُ الَّذِي قَالَ اللَّهُ وَ أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِغَسْلِهِ الَّذِي لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يَزِيدَ عَلَيْهِ وَ لَا يَنْقُصَ مِنْهُ إِنْ زَادَ عَلَيْهِ لَمْ يُؤْجَرْ وَ إِنْ نَقَصَ مِنْهُ أَثِمَ مَا دَارَتْ عَلَيْهِ الْوُسْطَى وَ الْإِبْهَامُ مِنْ قُصَاصِ شَعْرِ الرَّأْسِ إِلَى الذَّقَنِ وَ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ الْإِصْبَعَانِ مُسْتَدِيراً فَهُوَ مِنَ الْوَجْهِ وَ مَا سِوَى ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ الْوَجْهِ فَقَالَ لَهُ الصُّدْغُ مِنَ الْوَجْهِ فَقَالَ لَا قَالَ زُرَارَةُ قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ مَا أَحَاطَ بِهِ الشَّعْرُ فَقَالَ كُلُّ مَا أَحَاطَ بِهِ مِنَ الشَّعْرِ فَلَيْسَ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يَطْلُبُوهُ وَ لَا يَبْحَثُوا عَنْهُ وَ لَكِنْ يُجْرَى عَلَيْهِ الْمَاءُ؛ محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج1،ص44-45.
[3] وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ يُونُسَ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: يَأْخُذُ أَحَدُكُمُ الرَّاحَةَ مِنَ الدُّهْنِ- فَيَمْلَأُ بِهَا جَسَدَهُ وَ الْمَاءُ أَوْسَعُ- أَ لَا أَحْكِي لَكُمْ وُضُوءَ رَسُولِ اللَّهِ ص- قُلْتُ بَلَى قَالَ فَأَدْخَلَ يَدَهُ فِي الْإِنَاءِ- وَ لَمْ يَغْسِلْ يَدَهُ فَأَخَذَ كَفّاً مِنْ مَاءٍ- فَصَبَّهُ عَلَى وَجْهِهِ ثُمَّ مَسَحَ جَانِبَيْهِ حَتَّى مَسَحَهُ كُلَّهُ- ثُمَّ أَخَذَ كَفّاً آخَرَ بِيَمِينِهِ- فَصَبَّهُ عَلَى يَسَارِهِ ثُمَّ غَسَلَ بِهِ ذِرَاعَهُ الْأَيْمَنَ- ثُمَّ أَخَذَ كَفّاً آخَرَ فَغَسَلَ بِهِ ذِرَاعَهُ الْأَيْسَرَ- ثُمَّ مَسَحَ رَأْسَهُ وَ رِجْلَيْهِ بِمَا بَقِيَ فِي يَدَيْهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 391.
[4] ر. ک: آقار ضا همدانی، مصباح الفقيه، (قم، مؤسسة الجعفرية و مؤسسة النشر الاسلامی، چ1، ت1416ق)، ج2، ص7-9.