مسأله 1: « يجب إدخال شيء من أطراف الحدِّ من باب المقدِّمة ، وكذا جزء من باطن الأنف ونحوه ، وما لا يظهر من الشفتين بعد الانطباق من الباطن فلا يجب غسله».[1]
بعد از اينكه صاحب عروه قدس الله سره على ما هو المشهور بل متفق عليه بين الاصحاب، حدّى را كه براى وجه كه لازم است، غسل او در وضوء و غسل او مقوّم است براى وضو، آن حدّ را بيان كرد كه من قصاص الشعر الى الذقن طولا. و ما بين الاصبعين، الابهام و الوسطى عرضا. و بعد از بيان اينكه اين حد بايد غسل بشود از اعلى. به آن نحوى كه عرض كرديم، غسل از اعلى بشود الى الذقن، به نظر عرفى غسل من الاعلى بوده باشد به صدق عرفى. بعد از بيان اينها مىفرمايد، لازم است بر مكلف غسل شيئى كه خارج از اين حد است. يعنى از آن قصاص الشعر يك خرده زيادتر بشويد، بالاتر. و در ذقن يك خرده پايينتر بياورد طولا. عرضا هم در ما بين الاصبعين از اين حد يك مقدارى زائد بشويد. من باب المقدمة. عبارتش اينجور است. از باب مقدمه كه يعنى مقدمه باشد بر غسل حدى كه براى وجه تعيين شده است، از باب مقدمه مقدار زائدى بشويد از اين حد. لا ينبغى التأمل كه از اين مقدمه مراد مقدمه وجوذيه نمىشود باشد. آن مقدمه وجوذيهاى كه در بحث مقدمه واجب بحث مىشود كه ما بين ايجاب ذى المقدمه و آن مقدمه ملازمه است يا نه؟ او نمىتواند در ما نحن فيه مراد بشود. و الوجه فى ذلك آن مقدمه اطلاق مىشود، مقدمه در بحث مقدمة الواجب يا مقدمه اطلاق مىشود بر آن وجودى كه وجود ذى المقدمه موقوف به او است. به حيث اينكه وجود مقدمهاى كه هست آن وجود مقدمه نبوده باشد، ذى المقدمه نمىتواند موجود بشود. موقوف بر اين است. و به اصطلاح كانَّ از اجزاء علة الشى است.
بدان جهت ذى المقدمه به فاى تفريع متفرع مىشود بر وجود مقدمه. مقدمهاى كه آنجا گفته مىشود يكى اين است، يكى هم آن قيودى است كه تقيد به آنها در متعلق امر مأخوذ است. مثل استقبال القبله. استقبال القبله مىگويند شرط است براى صلاة. جزء صلاة نيست. يعنى صلاة متقيد به اين استقبال است. صلاة متقيد بالوضوء است. اين مقدمه اطلاق مىشود، يا آنى كه عقلا وجود ذى المقدمه موقوف به او بوده باشد يا اينكه شارع تقيد او را در متعلق امر اخذ كرده باشد. هيچ كدام در ما نحن فيه نيست. آنى كه شارع واجب كرده است غسل ما بين القصاص الشعر است الى الذقن و ما بين الاصبعين است من الوجه. قيدى اخذ نكرده است. تقيدى اخذ نكرده است. تقيدش غسل من الاعلى بود كه گفتيم. و اما عقلا موقوف بوده باشد غسل اين مقدمه به غسل خارج از مقدمه اين معنا ندارد. اگر خارج از حد با شستن وجه شسته بشود اين از باب تلازم است، متلازمين است، متلازمين عادى است كه انسان عادتا بخواهد حد را بشويد يك مقدار هم از خارج شسته مىشود، اينها متلازمينند. هر دو به فعل الانسان موجود مىشود و احد الامتلازمين مقدمه آن ديگرى نمىتواند بشود. آن مقدمهاى كه در بحث واجب است از اعضاء عله بشود. لا ينبغي التأمل كه در ما نحن فيه مقدمه وجوديه مراد نيست. و آن مقدمهاى كه در بحث مقدمة الواجب كه ملازمة است ما بين ايجاب او و وجوب مقدمة او را هم قائل بشويم اينكه يجب ادخال شىء من خارج الحد من باب المقدمه وجوبش، وجوب غيرى نمىتواند بشود. چونكه آن مقدمه نيست.
آنى كه در ما نحن فيه گفتهاند، مقدمه علميه است. غسل خارج الحدى كه هست اين مقدمه علميه است. يعنى انسان خارج الحد را بشويد، يك مقدارى، قطع دارد كه مقدار الحد شسته شده است. احراز مىكند كه مقدار الحدى كه هست شسته شده است. اگر يك مقدارى زائد از اصبعين بشويد، يقين پيدا مىكند كه اصبعين شسته شده است. قصد وضوء هم به آن قصد مقدار اصبعين كرده است. ولو زائد مىشودى. ولكن قصدش اين است كه من اين را زائد كه مىشويم آن زائد از وضوء نيست. به جهت اين كه احراز كنم، مقدار الحد كه عبارت از غسل بين الاصبعين است او موجود بشود. اين را مىگويند مقدمه علميه. وليكن مراد صاحب عروه كه يك مقدارى از خارج الحد بشويد من باب المقدمة العلميه، مقدمه علميه وجوبش، وجوب عقلى است، چونكه امتثال است که عقل مىگويد وقتى كه متعلق التكليف معلوم است، كه تكليف متعلق شده است به صلاتى كه مقيد است به وضوء يا به طهارتى كه مسبب است از وضو، كه وضوئش غسل ما بين الاصبعين است بايد تو اين را احراز بكنى. صلاة را با اين شرط احراز بكنى. اين وجوب، وجوب عقلي است. از باب احراز الامتثال. اين مقدمه علميه در بعضى موارد عقل به او حكم مىكند. در آن مواردى كه علم اجمالى است يا قصر واجب است يا تمام واجب است يا اين آب مطلق است يا آب مطلق اين يكي است آن مضاف است، كه عقل مىگويد بايد احتياط بكنيد، اين همان مقدمه علميه است. آنكه مىگويد دو تا اناء است، يكى آب است، يكى مضاف، من تشخيص نمىدهم بايد وضوء بگيرم. عقل مىگويد با هر دو تا وضوء بگير، من باب مقدمه علميه. در موارد علم اجمالى مقدمه علميه كه حكم العقل است، با او كار نداريم او از مسلمات است. كلام در غير موارد علم اجمالى است كه موارد علم اجمالى اينجورى نيست. كى عقل حكم مىكند؟ و عقل هم كه حكم مىكند آن وقتى است كه شارع حرفى نزده باشد و اگر شارع بگويد نه، تا مادامى كه يقين نكنيم به آن مقدار الحد، بيشتر را نشور. مثل چه؟ مثل اينكه در باب صوم همين جور است. در باب صوم من بايد امساك من طلوع الفجر بكنم الى دخول اليل ديگر. اين متعلق تكليف اين است. در اين متعلق تكليفهايى كه انسان نمىتواند عادتا، عادتا ممكن نيست كه امساك را از مبداء طلوع الفجر قرار بدهد به حيث اينكه قبلش ممسك نباشد بخورد، فقط در آنى كه طلوع فجر شد امساك را از آن حين حقيقتا موجود كند. مبداء امساك را. اين نمىشود عادتا. در آن جاهايى كه عادتا متعلق التكليف را نمىشود اتيان كرد چونكه يا زائد واقع مىشود يا غالبا ناقص واقع مىشود. اگر از مقدارى از شب امساك كنم زائد است. صبر كنم، يقين كنم به طلوع الفجر ربما ناقص مىشود. غالبا ناقص مىشود. طلوع فجر شده بود خورد. در اين مواردى كه متعلق تكليف را مكلف اتيان مىكند، غالبا علم اجمالى پيدا مىكند كه يا زياده بايد اتيان كنم يا كم. مقدار مساوى را نمىشود احراز كرد. در اين موارد عقل مىگويد كه زياده را موجود كن. چونكه اگر كم را موجود بكنى يا كمتر از متعلق تكليف است يا احتمال كمترش را مىدهيم. بدان جهت مىگويد بر اينكه زياده را موجود بكن تا احراز بكنى بر اينكه متعلق التكلف را آوردهاى. اين حكم عقل است در باب امتثال.
اگر شارع گفت نه، مثل رواياتى كه وارد است، فردى كه شك دارد طلوع فجر شده است يا نه؟ مىفرمايد بخورد تا مادامى كه احراز كند طلوع فجر شده است. شارع خودش يك چيز بگويد، عقل مىگويد صاحب مسئله گفت نه، تو همان اقل را بياور كه نوعا اقل است، البته در صورت جهل. در صورت جهل كه طلوع فجر شده است يا نه؟ تا مادام كه يقين نكني، بخور. خود صاحب مسئله اينجور گفت. و اما در جاهايى كه شارع چيزى نگويد كه مكلف اينها را كه اتيان مىكند يا كم مىشود يا زياد مىشود. در اين موارد كه عقل مىگويد زيادى را اتيان بكن تا يقين پيدا بكنى متعلق تكليف را، كه مىدانى اتيان كردهاى، خوب حكم عقل زنده است. چونكه شارع بر خلافش حرف نزده است. شارع مىگفت حكم عقل مىپريد. روى احتمال عدم امتثال و استحقاق عقوبت است اگر امتثال نكند. وقتى كه شارع گفت كه نه، نمىخواهم مسئله تمام مىشود. و اما در جايى كه شارع چيزى را نگفته باشد اين بايد اكثر را اتيان بكند تا يقين پيدا بكند مقدار حد را شسته است. وقتى كه مقدمه علميه شد، خوب اينجور مىگوييم. مىگوييم شخصى كه مىخواهد اين مقدمه علميه را موجود بكند، اين شخص دو جور است. يك وقت اين است كه احتمال مىدهد اين انگشتانش اقل المتعارف باشد. احتمال مىدهد اقل المتعارف باشد که ديگر كسى از اشخاص متعارف پيدا نيست در اين مثلا فرض كنيد انگشتانش اضيق از اين بوده باشد. اين بوده باشد، اين همين جور است اين بايد اكثر را بشويد. چرا؟ چونكه از انگشتانش اكثر را شست اگر اقل المتعارف اين است، شسته است، زيادتر از او هم شسته است. اگر نه، از اقل از متعارف هم پيدا مىشود از اين، باز متعلق التكليف را اتيان كرده است. قصد مىكند بر اينكه من اين زياده را مىشويم تا آنى كه ما بين الحد الوضوء است كه غسل او ما بين الاصبعين است كه گفتيم اقل المتعارف اين است، آن مقدار شسته بشود. خوب براى كسى كه احتمال مىدهد انگشتانش اقل از متعارف است، يعنى اقل متعارف اين است زياده لازم است. اما كسى كه يك انگشتان، متعارف است. دست بزرگى دارد. چونكه در متعارفها گفتهايم مختلف هست سابقا. نه او به مقدار اصبعين بشويد كافى است. او به مقدار اصبعين بلكه اقل از اصبعينش بشويد او كافى است. چرا؟ براى اينكه او وقتى كه كمتر از اصبعينش هم شست، آن مقدارى كه از وجه شستش لازم است، آن مقدار شسته شده است. آن مقدار از وجه شسته شده است و آنجا، جاى مقدمه علميه نيست. چونكه انگشتانش طريق است بر اينكه آن مقدارى كه مىشويد زائد از آن حد الوجه است. پس اگر مقدمه علميه مراد بوده باشد، بايد عبارت عروه اينجور باشد كه آن حدى كه براى وضوء گفتيم بين الاصبعين و ما حمل كرديم به اقل المتعارفين بايد بيشتر از آن حد بشويد. نه اينكه بيشتر از اصبعين خودش بشويد. مراد صاحب عروه اگر بخواهيم عبارت دراطلاقش بماند و مطلقش صحيح بشود، بايد مرادش اين بوده باشد كه وجه را زائد از آن حدى كه سابقا گذشت، زائد بر او بشويد. نه اينكه از اصبعين خودش زائد بشويد تا بگوييم اگر اصبعش يقين متعارف از بزرگ است چرا زائد بشويد. بدان جهت بايد عبارت عروه را به اين معنا حمل كرد درست بشود. اين جارى است در تمام موارد، قاعده كليه است. جارى است در تمام مواردى كه متعلق التكليف معلوم است ولكن عادتا انسان بخواهد او را در خارج اتيان بكند علم اجمالى پيدا مىكند كه يا زائد است موجود يا ناقص. در اين موارد عقل حكم مىكند كه بايد زائد را اتيان بكند تا يقين كند، نه زائد را اتيان كند به قصد وجوب شرعى. وجوبش، وجوب عقلى است گفتيم. لاحراز امتثال است. قصد كند اگر به اتيان اين اكثر، كه آنى كه متعلق التكليف است، من احراز كنم امتثال او را و اين داعي زائد را اتيان بكنم. و من هنا است كه در اين موارد اينجور مىگويند، كسانى كه در صوم احتياط مىكنند، مىگويند كه بايد يك مقدار قبل از طلوع فجر امساك كرد، يا فرض كنيد در طواف كه بايد از محاذى حجر طواف را بدئ كند. نوعا در آن شلوغى محاذى آن حجر است احراز نمىشود. يا يك مقدار جلوتر يا يك مقدار عقبتر مىشود. عقل مىگويد عقبتر بايست. عقبتر بايست تا علم پيدا بكنى بر اينكه از محاذى حجر طواف را شروع كردهاى. بدان جهت آنجا اعلام مىكنند كه قبل از حجر كه شروع به طواف مىكنيد نيتتان اين باشد، طواف من از محاذى حجر است. من اين را اتيان مىكنم كه از محاذى حجر بدء بشود. مقدمه علميه است. در تمام مواردى كه متعلق التكليف طورى بوده باشد كه آتى به او نوعا و عادتا علم اجمالى دارد كه يا ناقص مىشود يا زائد. در اين موارد عقل حكم مىكند به اتيان به زائد تا احراز بشود كه آن مقدارى كه واجب بود آن مقدار واجب اتيان شد.
سؤال...؟ من هم همين را مىگويم. حدّ صورت اگر معنايش بين اصبعين هر شخصى بشود مرادش اين باشد، اين گفتيم تفصيل دارد. اگر مراد آن حدّ شرعى است كه سابقا گفتيم و گفتيم ملاك در او شخص متعارف است به اقل المتعارفين است، زائد بر او بشويد در اطلاق باقى مىماند عبارت. بعد ايشان مىفرمايد بر اينكه، و كذا فى باطن الانف. در باطن الانف كه مىدانيد آنى كه، الان هم بحث خواهيم كرد. آنى كه در وضوء لازم است غسل ظواهر الوجه است. اما بواطن الوجه، آنى كه عرفا به آنها جوف اطلاق مىشود، مثل اين دو تا سوراخ بينى كه آن دو تا سوراخ جوف است، شستن آنها جزء وضوء نيست يا فرض كنيد، باطن الاعينين كه انسان چشمش را باز كرده است. چشمهايش ببندد باطن مىشود، جوف هم مىماند، شستن آنها لازم نيست. و هكذا فم انسان، وقتى كه انسان حرف مىزند يا مىخورد ربما فم ديده مىشود. ولكن جوف است، شستن آنها لازم نيست. ايشان مىفرمايد اين حرف كه مقدمه علميه گفتيم در آن باطن الفم و نحو الفم هم مىآيد كه انسان بايد ظاهر بينى همهاش را بشويد. اين نمىشود عادتا. يا به كمتر مىشود، مقدارى خشك مىماند از ظاهر يا مقدار زائد شسته مىشود كه از جوف هم شسته مىشود. عادتا اينجور است. بدان جهت آنجا هم همين مقدمه علميه جايش است. بدان جهت شيئى من باطن الانف را مىشويد تا يقين پيدا كند تمام ظاهر شسته شده است. نه اينكه آنى را كه مىشود داخل حد است. نه او مقدمه علميه است. چونكه نمىشود حد را مستقلا، عادتا نمىشود طورى شست كه زائد از حد موجود نشده و كمتر از حد هم موجود نشده است. چونكه اين نمىشود. ولو در يك نقطهاى زياد مىشود يا كم مىشود، بدان جهت بيشتر زياد را مىشويد تا مقدمه علميه حاصل بشود. بعد ايشان در ذيل مىفرمايد كه و آن مقدار از شفتين، وقتى كه انسان شفتينش را مىبندد، آن مقدارى كه ديگر ديده نمىشود، او داخل جوف و باطن است. او شستنش لازم نيست. اين ور لبها كه اگر ببندد هم لبش ديده مىشود او داخل ظاهر الوجه است. و اما آنى كه آن ور، شفه است كه ديگر ديده نمىشود و هكذا آن خطى كه در او اطباق محقق مىشود عند اطباق الشفتين ديده نمىشود او جوف است. شستنش لازم نيست.
اين بايد يك قاعده كليه را بگوييم كه در باب وضو، چه در وجه و چه در غير الوجه، چه در باب الغسل، چه باب غسل كه جسد را كلا مىشويد، آنى كه بر مكلف لازم است غسل الظواهر است. آنى كه ظاهر بشره است. و اما آنى كه جوف حساب مىشود از انسان، آن شستن آن جوفها لازم نيست. مثل باطن بينى كه گفتيم. اين در بحث تطهير از نجاسات گفتيم، آنجا هم گفتيم بر اينكه در تطيهر نجاسات كه انسان جسدش را از خبث تطهير مىكند غسل جوف لازم نيست. هم در رواياتى وارد بود، در استنجاء كه همان ظاهر الشرج را بشويد، انگشت نبرد داخل، ظاهر الشرج را بشويد. هم رواياتى ديگرى در غير استنجاء بود كه آنها دلالت مىكرد، مثل آن كسى كه بينىاش خونى بود. اين مىفرمود بر اينكه داخل آن شستن لازم نيست ولو خون هم داشته باشد. آنى كه لازم است همان ظاهر الانف است. چه جورى كه در رفع خبث غسل الظاهر ملاك بود، غسل الباطن ملاك نبود در غسل از حدث هم كه وضوء و غسل است غسل ظاهر ملاك است. و اين امرى است متسالم عليه بين الاصحاب. لم يعلم مخالفى كه يعتد به. ولو در بعضى صغريات خدشه شده است كه اين از باطن است يا ظاهر؟ و اما اصل كبرى كه ظواهر شسته مىشود، و به باطن شستنش لازم نيست، اين معنا كانّ متسالم عليه است. و دلالت مىكند به اين معنا، دلالت مىكند به اين معنا كه ما مكلف به غسل الظاهر هستيم. يكى آن روايتى كه در تحديد وجه وارد بود كه امام عليه السلام در صحيحه زراره [2]فرمود: « مَا دَارَتْ عَلَيْهِ الْوُسْطَى وَ الْإِبْهَامُ- مِنْ قُصَاصِ شَعْرِ الرَّأْسِ إِلَى الذَّقَنِ». معلوم است بر اينكه ما دارت آن جوف بينى را نمىگيرد. چونكه جوف بينى دارت عليه الاصبعان نيست. آنى كه عليه الاصبعان به او دارت است او ظاهر الانف است. و هكذا در حلق جوف الحلق دارت عليه الاصبعان نيست. آنها جوف حساب مىشوند. آنى كه دارت عليه الاصبعان و يجرى عليه الاصبعان مستديرا او ظاهر است. و وضوئات بيانيه هم بود كه امام عليه السلام، در هيچ يك نبود كه امام عليه السلام باطن بينىاش را هم كه آب برد آنجا. با وجود اين اگر اين بوده باشد نقل مىشد.
علاوه بر او خلافش نقل شده است. خلافش بعضى رواياتى است كه در باب مضمضه و استنشاق وارد است كه سابقا گفتيم كه آن بعضى روايات دلالت مىكند بر اينكه آنى كه انسان مكلف است، غسل ما ظَهر است كه عرفا بگويند اين ظاهر انسان، ظاهر عضو انسان است. نه اينكه جوف است، جوف مىماند. و ان روايات، رواياتى بود كه در باب مضمضه و استنشاق از وضوء نيست وارد بود.
يكى از آن روايات معتبره زراره بود که سابقا گفتيم در باب بيست و نه از ابواب الوضوء روايت، روايت ششمى[3] بود:
«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ» ابن معروف كه از اجلاء است «عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عُرْوَةَ» كه از مشاهير است. ذمى وارد نشده است. «عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: لَيْسَ الْمَضْمَضَةُ وَ الِاسْتِنْشَاقُ فَرِيضَةً وَ لَا سُنَّةً- إِنَّمَا عَلَيْكَ أَنْ تَغْسِلَ مَا ظَهَرَ». مضمضه نه فريضه است كه در كتاب الله واجب بشود، نه نبى واجب كرده است. اين جور معنا كرديم به قرينه جمع به روايات. ذيل هم شاهدش است. انّما عليكَ، عليك در مقام ايجاب واقع مىشود. انما عليك بر تو واجب است «ان تغسل ما ظهر»، آنى كه ظاهر است او را بشويى. يعنى آنى كه غير ظاهر است، ولو اين در مضمضه و استنشاق است ولكن جارى مىشود در ساير موارد. آنى كه بر انسان مكلف است در وضوء و حتى در غسل، غسل ما ظهر است. يكى از اين روايات در ما نحن فيهى كه هست معتبره ابى بكر حضرمى بود. روايت دهمى[4] بود:
باز كلينى قدس الله نفسه الشريف نقل مىكند «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» مثل روايت سابقى، «عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ» كه ثقه است. «عَنْ أَبِي بَكْرٍ الْحَضْرَمِيِّ» كه از مشاهير است. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَيْسَ عَلَيْكَ مَضْمَضَةٌ وَ لَا اسْتِنْشَاقٌ لِأَنَّهُمَا مِنَ الْجَوْفِ » اينها بر تو واجب نيست، لانهما من الجوف. اين تعليل معمم و مخصص است. هر چيزى كه صدق بكند عرفا كه او جوف است مثل داخل الفم، او غسلش لازم نيست.
و هكذا باز دلالت مىكند بر اين معنا دلالت مىكند روايت ابى بصير[5] كه روايت نهمى است.
« [محمد بن يعقوب] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ شَاذَانَ بْنِ الْخَلِيلِ» شاذان ابن خليل پدر فضل ابن شاذان قدس الله سره است. من خيلى از حالات شاذان ابن خليل نمىدانم بدان جهت روايت تعبير كردم «عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ» شاذان ابن خليل خودش قليل روايت است. از او هم نوعا يونس ابن عبد الرحمن نقل مىكند. يونس ابن عبد الرحمن از اجلا است. «عَنْ حَمَّادٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع» فقط در اين سند شاذان ابن خليل است. «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَضْمَضَةِ وَ الِاسْتِنْشَاقِ» سؤال كردم از امام صادق سلام الله عليه از مضمضه و استنشاق، « قَالَ لَيْسَ هُمَا مِنَ الْوُضُوءِ هُمَا مِنَ الْجَوْفِ». اين چيزى كه هست، انف و فم اينها از جوف هستند. از اينجا معلوم مىشود بر اينكه جوف به آنى مىگويند كه اينجور نيست كه هيچ وقت ديده نشود، انسان حرف بزند يا بخورد، آنها ديده مىشود. جوف است به اين معنا، ولو در بعضى اوقات ديگر آنها ديده نمىشود. انسان به صورتش نگاه بكند ديده نمىشود. مثل عين هم همين جور است. وقتى كه انسان چشمهايش را مىبندند ديگر چشم ديده نمىشود. شفتين را وقتى كه مىبندد. مطبق الشفتين ديگر ديده نمىشود. چونكه در مثل الحلق و هكذا در چيزى كه هست، اينجور نيست كه ديده نشود، حتى در مثل بينى كه هست، انسان طرف بالا نگاه كند مردم بينىاش را مىبينند. اينجور نيست كه در جوف بايد جورى بشود كه هيچ وقت ديده نشود. ولو بعضى اوقات جورى شد كه ديده نشد، او جوف حساب مىشود. از اينجا مطبق الشفتين و باطن العينى كه هست از جوف حساب مىشود. اين هم راجع به اين جهت.
مسألة 2: « الشعر الخارج عن الحدِّ كمسترسل اللحيّة في الطول وما هو خارج عن ما بين الإبهام والوسطى في العرض لا يجب غسله »[6].
بعد ايشان مىفرمايد در مسئله دومى، يك وقت اين است آن شعر كثيفى كه انسان دارد، مثلا گفتيم شعر بايد شسته بشود و بشره اگر بشويد كافى نيست، اين را گفتيم، فرض بفرماييد اين شعر، مثل شعر لحيه. خارج از متعارف است. وقتى كه خارج از متعارف شد عبارت ايشان اينجور است الشعر الخارج عن الحد، متعارف نيست. شعرى كه خارج از حدّ وضوء است. ولو متعارف بوده باشد. اين كلمه متعارف اشتباه از ما شد. شعرى كه خارج از حد است، حدّ الوضوء است آن مقدارى كه خارج از وضوء است شستن لازم نيست. چرا؟ چونكه آنى كه ما دارت عليه الاصبعان من قصاص الشعر الى الذقن بله مستديرا كه بين الاصبعين باشد، ما دارت عليه الاصبعان، آن مقدارى كه خارج از حد است او را نمىگيرد. و ادله اوليه اين بود كه بشره شسته بشود. اينجور بود ديگر. منتهى ما دليل پيدا كرديم كه شعرى كه على البشرة است و محيط به آن بشره است او داخل در وضوء است. يعنى آن شعرى كه محيط است كه داخل است در ما دارت عليه الاصبعان من قصاص الشعر الى الذقن. اين مو بدل بشره است در شستن. يعنى شارع اين را جاى او گذاشته است در شستن كه فرموده است اين مو شسته بشود. بدان جهت آن مقدارى كه خارج از حد است كه ما دارت عليه الاصبعان نيست، ما دارة عليه المرزبان است، ديگر او را نمىگيرد. روايت شامل آن معنا نمىشود. الشعر خارج من الحد، كالمسترسل اللحيه، آنى كه مسترسل لحيه است در طول، و ما هو خارج عن الابهام و الوسطى در عرض، كه عريض هم هست هم طولا و هم عرضا لا يجب غسله. غسل او شستن لازم نيست. فقد مقدار داخل حد است.
مسألة3: « إن كانت للمرأة لحية فهي كالرجل ».[7]
بعد ايشان مىفرمايد: اگر زنى لحيهاى داشته باشد آن مثل مرد است كه متعارف است در زنها كه در لحيه شان شعر مىشود ولو شعر خفيفى. مثل مرد نمىشود. شعرى مىشود، منتهى اگر نه زنى شد كه آن شعرش خودش گذاشته است، دست نزده است او را، الان شده است مثل مرد. بشره را پوشانده است. ممكن است يك زمانى بشود در اينجور زنها. خوب ملتزم مىشويم در وضوء مثل مرد است. چه جورى كه مرد آن شعر را مىشست خفيف بود بايد با بشره شسته بشود. اگر غير خفيف بود، محيط بود، نه شستن همان شعر كافى است.
براى اينكه آنى كه در بعضى روايات وارد شده بود كه عمدهاش هم صحيحه زراره بود، تعبير امام عليه السلام اينجور بود در آن صحيحه. در صحيحه زراره [8]امام عليه السلام اينجور فرمود: «ارأيت ما كان تحت الشعر، قال كل ما احاط به الشعر فليس للعباد». نكتهاى را مىگويم يادتان باشد، اگر اين مىگفت قلت له ارأيت ما كان تحت الشعر، امام عليه السلام در جواب مىگفت بر اينكه اذا كان كثيفا فيغسل الشعر والاّ فلا. اگر اينجور مىگفت اين فايدهاى بر ما نداشت. چرا؟ چونكه يقينا زراره از مردها مىپرسيد، كارى به زنى كه امر اتفاقى است اينجور لحيهاى گذاشته است، اين معنا محل اشكال بود كه زراره اين را در نظر نگرفته است. امام هم با همانى كه او در نظر گرفته است جواب مىدهد كه اذا كان محيطاً فلا بأس.
و امام عليه السلام در جواب كبراى كلى فرمود. در مواردى كه در جواب عموم بوده باشد، به نحو الاطلاق يا به نحو العموم به نظر سائل ملاحظه نمىشود كه سائل از كدام مورد بحث كرده است. بايد آن كبرى طورى باشد كه آن مورد سؤال را هم شامل بشود. و اما غير مورد السؤال را هم شامل بشود، اخذ مىكنيم. اين معناى اين است كه مورد مخصص و مقيد نمىشود جواب را. امام در جواب مىفرمايد كل ما احاط به الشعر، كل موضعى از بشره كه احاط به الشعر ليس للعباد ان يغسلوه. لازم نيست بر عباد كه او را بشويند. بلكه مجزى نيست. بايد شعر را بشويند. اين فرقى نمىكند، عباد فرق نمىكند زن بوده باشد يا مرد بوده باشد. فرق نمىكند بر اينكه شعر، شعر خفيف بوده باشد يا ثقيل بوده باشد.
سؤال...؟ شما اگر بخواهيد انصراف ادعا كنيد، انصراف نيست، و كل ما احاط به الشعر فليس للعباد ان يغسلوه اگر اين شعر غير مواضع وضوء را هم مىگرفت، خواهيم گفت نمىگيرد، چونكه صدرش قرينه است. تمسك مىكردى مىگفتى شعرى كه در بدن مرأة است او شستن آن شعر اگر كثيف باشد لازم نيست. يعنى مستور بشود لازم نيست. چه جور به اطلاقش تمسك مىكردى؟ الان مختص به باب وضوء است باز همان اطلاق را دارد. فرقى نمىكند.
سؤال... ؟ عزيز من همه گفتهاند كالعدم است، نحوىها گفتهاند. وقتى كه استدلال به يك قاعدهاى مىكنند مثلا مىگويند بر اينكهاين در مواردى كه امر غالب بوده باشد يا در قرآن باشد، مىگويند در قرآن بر خلاف، همين كه اينجا هست. يك وقت در كلام يك عربى پيدا مىكنند او را مىگويند النادر كالمعدوم. او ضرر نمىزند. اين فقه است.
سؤال...؟ اولا اين روايت مفضل روايت مفضل است، او مدرك فقهى نمىتواند بشود. و ثانيا بر اينكه ربط به او ندارد. او حكمت است علت به معناى حقيقى نيست. حكمت در خلقت است او، نه در احكام شرعيه. ما در ما نحن فيه در احكام شرعيه مىگوييم، مىگوييم اين عام كه امام عليه السلام در اين روايت گفته است اگر كسى بخواهد اين را منع كند بايد دعواى انصراف كند كما اينكه ايشان مىگفتند. ولكن دعواى انصراف تمام نيست. دعوا اين است كه نادر است در زن شعر كثيف. اين را هم نمىدانيم، فى زماننا نادر است. ممكن است در آن زمان بود. يا در زمان آينده باشد بدان جهت در ما نحن فيه اين روايت بخواهد زن را بگيرد عيبى ندارد ولو آن روايت ديگر كه صحيحه محمد ابن مسلم[9] است جواب مثل اينجا نيست. آنجا دارد: «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَتَوَضَّأُ- أَ يُبَطِّنُ لِحْيَتَهُ قَالَ لَا». يعنى زير لحيه آب برساند يا نه؟ قال لا. اين را زن را نمىگيرد. جواب عموم اطلاقى ندارد. به خلاف اين دومى كه عام است و كبراى كلى است زن را هم مىگيرد و من هنا پيدا نشده است، ممكن است باشد به حسب تطبع من. در اين فتواى صاحب عروه خدشه كرده باشد. كبرى تمام است و الله سبحان هو العالم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص203.
[2] مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ ع أَخْبِرْنِي عَنْ حَدِّ الْوَجْهِ- الَّذِي يَنْبَغِي أَنْ يُوَضَّأَ الَّذِي قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- فَقَالَ الْوَجْهُ الَّذِي قَالَ اللَّهُ وَ أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِغَسْلِهِ- الَّذِي لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يَزِيدَ عَلَيْهِ وَ لَا يَنْقُصَ مِنْهُ- إِنْ زَادَ عَلَيْهِ لَمْ يُؤْجَرْ وَ إِنْ نَقَصَ مِنْهُ أَثِمَ- مَا دَارَتْ عَلَيْهِ الْوُسْطَى وَ الْإِبْهَامُ- مِنْ قُصَاصِ شَعْرِ الرَّأْسِ إِلَى الذَّقَنِ- وَ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ الْإِصْبَعَانِ مُسْتَدِيراً فَهُوَ مِنَ الْوَجْهِ- وَ مَا سِوَى ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ الْوَجْهِ- فَقَالَ لَهُ الصُّدْغُ مِنَ الْوَجْهِ فَقَالَ لَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص403.
[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عُرْوَةَ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: لَيْسَ الْمَضْمَضَةُ وَ الِاسْتِنْشَاقُ فَرِيضَةً وَ لَا سُنَّةً- إِنَّمَا عَلَيْكَ أَنْ تَغْسِلَ مَا ظَهَرَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 431.
[4] وَ [محمد بن يعقوب] عَنْهُ (محمد بن يحيی) عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي بَكْرٍ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَيْسَ عَلَيْكَ مَضْمَضَةٌ وَ لَا اسْتِنْشَاقٌ لِأَنَّهُمَا مِنَ الْجَوْفِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 432.
[5] وَ [محمد بن يعقوب] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ شَاذَانَ بْنِ الْخَلِيلِ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَضْمَضَةِ وَ الِاسْتِنْشَاقِ- قَالَ لَيْسَ هُمَا مِنَ الْوُضُوءِ هُمَا مِنَ الْجَوْفِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 432.
[6] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص203
[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص203.
[8] محمّد بن على بن بابويه صدوق قمّى ، من لا يحضره الفقيه، (قم، دفتر انتشارات اسلامى چ2، ت1413ق)، ج1،ص44-45؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 476 و 403
[9] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَتَوَضَّأُ- أَ يُبَطِّنُ لِحْيَتَهُ قَالَ لَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 476.