مسألة 5: « فيما أحاط به الشعر لا يجزي غسل المحاط عن المحيط ».[1]
مسألة 6: « الشعور الرقاق المعدودة من البشرة يجب غسلها معها »[2].
بعد از بيان اينكه معتبر در وضوء غسل الوجه است و حد الوجه من قصاص الشعر الى الذقن است طولاً وما يشمله الاصبعان عرضاً. و بعد از بيان اينكه غسل بايد الى على الى اسفل بوده باشد به صدق عرفى، بعد از بيان اين، و بيان اينكه شعر على الوجه على قسمين است تارة اين شعر محيط بالبشرة است و آنى كه از معنا محيط ظاهر يا قدر متيقن است اين است كه به واسطه كثافت شعر بشره ديده نشود. در اين مورد آنى كه بر مكلف لازم است، غسل نفس شعر است. و اما در جايى كه شعر غير محيط شد لابد من غسل بشرة و شعر، هر دو تا بايد شسته بشود. بعد از بيان اين ايشان يعنى صاحب العروة و قدس الله نفسه الشريف به مسائلى متعرض مىشود كه تمام اين مسائل غير از يكى، تمام مسائلى كه ذكر مىشود همهاش از ما ذكرنا ظاهر شده است. فقط احتياج دارد به اشاره به آنها. تفصيلش در اين مباحثه سابقه گذشته است.
يكى از آن مسائل مىگويد ما احاط به الشعر، لا يجزى غسل المحاط عن المحيط. گفتيم اگر شعر محيط بوده باشد بايد شعر را بشويد. اين تعيّن دارد، غسل الشعر. و اين غسل بشره را بشويد به تخليل و به تعميق آب را به بشره برساند و شعر شسته نشود او مجزى نيست. چرا؟ اين سابقا گذشت، آن رواياتى كه دلالت مىكرد شعر المحيط الى البشرة، شعر شسته مىشود و بشره شسته نمىشود كه فرمود بر اينكه ولكن يجرى عليه الماء يعنى بر شعر، ماء ظاهر مىشود. گفتيم اين ادله حاكم است بر آن ادلهاى كه دلالت مىكرد در وضوء غسل الوجه من قصاص الشعر الى الذقن طولا و ما بين الاصبعين عرضا شسته بشود. بيّنا كه وجه اسم بشره است. اسم عضو است. شعر نابت على الوجه است.
در معناى وجه، مقوم وجه نيست. يك شيئى است تابع على الوجه و ظهور ادله اين بود كه خود وجه اين مقدار شسته بشود. ولكن اين صحيحهاى كه گفت ما احاط به الشعر، حاكم بود بر آن ادله يا حاكم اگر خيلى اصرار كرديد، نمىخواهيم مخصص بود كه اين غسل در وجه در موضعى كه شعر كثيف است در آن موضع نيست. در آن موضع بايد شعر شسته بشود. بدان جهت لازمهاش اين است، اگر شعر كثيف را شخص نشويد، ان بشره را بشويد اين وضوئش، وضوء صحيحى نيست. چونكه غسلى كه معتبر در وضوء است او موجود نشده است. اين معناى اين عبارت است. ما احاط به الشعر، يعنى آن مواضع از بشره كه شعر به او احاطه كرده است لا يجزى غسل المحاط. مجزى نمىشود غسل آن بشره كه محاط است به شعر. غسل آن بشرهاى كه محاط است او مجزى نمىشود عن المحيط. شعر بايد شسته بشود. بدان جهت گفتيم آن وصول الماء الى البشرة مدخليت در صحّت وضوء ندارد. شعر بايد شسته بشود. اين آن فرع بود. بعد مىفرمايد بر اينكه كما ذكرنا سابقا اين دليل اولى گفته مىشد بشره شسته بشود. بدان جهت در شعر الكثيف، بشره اگر شسته بشود، يعنى لازم است بشره شسته بشود. نه اينكه شعرى كه در بشره است او شسته نشود. اين بشره بايد شسته بشود كه وجه شسته بشود. اين در شعر كثيف تخصيص خورد يا حاكم آمد.
و امام در شعر الخفيف نه مخصص هست نه حاكمى هست. بدان جهت بشره بايد شسته بشود. و ذكرنا و لعله بما لا مزيد عليه، ظاهر از غسل الوجه كه وجه را بشور يعنى با آن تابعش بشور. يعنى با آن شعرش بشور، متفاهم عرفى اين است. كما اينكه در غسل العضو و جسد از خبث اينكه آن جسد را با آن تابعى كه از خبث است هر دو تا بايد دو مرتبه شسته بشود. «سألته عن البول يصيب الجسد» امام عليه السلام فرمود» صبّ عليه الماء مرتين.[3] آن متفاهم عرفى اين است كه آن شعرى كه در جسد است كه اصابع نجس به او كرده است، او هم صب عليه الماء مرتين. كسى حق ندارد بگويد كه شعر جسد نيست. امام جسد را فرمود دو دفعه بشور. اما شعر به يك دفعه شستن پاك مىشود. كسى اين حق را ندارد. چرا؟ چونكه متفاهم عرفى اين است، جسد را بشور يعنى با تابع متنجسش او را مرتين بشور. اينجا هم در باب وضوء غسل وجه را بكن در جايى كه شعر رقيق است كه بايد بشره شسته بشود و آن ادله تخصيص به آنها وارد نشده است، ظاهرش اين است كه با تابعش بشور.
اين مسئله بعدى همين است. الشعور الرقاق، شعرهايى كه رقيق هستند، خفيف هستند. المعدودة من البشرة. معدود از بشره حساب مىشود. نه اينكه جزء بشره است. يعنى تابع بشره حساب مىشود. المعدودة من البشرة يعنى من توابع البشرة. مراد اين است. يجب غسلها معها با بشره بايد شسته بشود.
مسألة 7: « إذا شكَّ في أنَّ الشعر محيط أم لا، يجب الاحتياط بغسله مع البشرة ».[4]
بعد مىفرمايد، اذا شكّ اين هم مثلش هم سابقا گذشت، خوب شعر محيط شعر شسته مىشود. در غير شعر محيط هم بشره، هم شعر شسته مىشود. الان نمىداند مكلف اين شعرى كه در اوايل لحيهاش هست، در انتهاى حدودش هست نمىداند اين شعر محيط حساب مىشود يا شعر محيط حساب نمىشود. آن گفتيم مثلا شك مىكند كه غالبا هم اينجور است. گفتيم مقتضي القاعده در ما نحن فيه اين است كه هم بايد آن بشره هم آن شعرها بايد شسته بشود. چرا؟ گفتيم نه به جهت اين علم اجمالى كه يكى واجب است شستن تا كسى بگويد علم اجمالى منجز است. و نه به واسطه قاعده اشتغال. بلكه به جهت اين است كه در ما نحن فيه مطلق اولى و دليل اولى دلالت كرد، كه بشره با توابعش شسته بشود. شعر هم توابع بشره است. خفيف باشد يا كثيف بوده باشد. از اين آن مواضع شعر كثيف خارج شد كه شعر محيط است که آنجا فقط شعر مفيد شسته مىشود، بشره فقط شستنش لازم نيست. خوب گفتيم اصلى كه جارى مىشود در شبهه مصداقيه فرد كه نمىدانيم اين فرد باقى تحت العام است، كه شعر در اينجا غير محيط است. محيط نيست. يا داخل عنوان مخصص و مقيد است، محيط است. گفتيم استصحابى كه جارى مىشود در شبهه مصداقيه تارة داخل مىكند فرد مشكوك را در عنوان مخصص و مقيّد و اخرى ادخال در عام مىكند. مىگويد عنوان مخصص مسلوب است.
مىگفتيم خوب يك وقتى بود كه انسان در صورتش شعر كثيفى نبود. آن وقتى كه مثلا اوايل بلوغ يا بعد البلوغ، شيئا فشيئا نبات لحيه مىشود. بعد نمىداند كثيف شد، اين موارد كثيف شده است، آن جلو را نمىداند كثيف شده است يا نه؟ و شعر محيط شده است يا نه؟ مىگويد در آن مواضع محيط نبود به شعر الان هم محيطش نيست. داخل مىكند كه بايد بشره با شعر شسته بشود. گفتيم ربما امر عكس مىشود. مثل آن مواردى كه فرض بفرماييد شخص اصلاح كرده است، قبلا محيط بود شعر در اينجا به بشرهاش. احتمال مىدهد بعد از اصلاح كه از آرايشگاه آمده است يا حلق كرده است يا نمىداند از محيط بودن خارج شده است يا نه؟ گفتيم استصحاب محيط مىشود. اينجور گفتيم. بله، استصحاب مىشود كه اين شعر محيط بود الان هم محيط است. يعنى شعر را شستن كافى است. داخل عنوان مخصص مىشود. بدان جهت ايشان مىفرمايد اذا شكّ فى انّ الشعر محيط ام لا يجب الاحتياط. اين احتياط واجب است. يعنى هم بايد بشره را شست هم شعر را شست. يجب الاحتياط بقصد الشعر مع البشرة. با بشره بايد شست و معلوم شد از ما ذكرنا. اين در يك صورت است. در آن صورتى كه مسبوق است به امردي و امثال ذلك اما در عكسش مقتضى اكتفا به غسل شعر است.
مسألة 8: « إذا بقي ممّا في الحدِّ ما لم يغسلولو مقدار رأس إبرة لا يصحُّ الوضوء فيجب أن يلاحظ آماقه وأطراف عينه لا يكون عليها شيء من القيح أو الكحل المانع ، وكذا يلاحظ حاجبه لا يكون عليه شيء من الوسخ وأن لا يكون على حاجب المرأة وسمة أو خطاط له جرم مانع«.[5]
بعد ايشان يك مسئله ديگرى را مىفرمايد. مىفرمايد اذا بقى ممّا في الحدّ ما لم يغسل، اين اختصاص به صورت ندارد. در دستها هم همين حرف خواهد آمد. انسان صورتش را شست در صورتش يك نقطهاى مانده است كه او شسته نشده است. آب به آنجا نرسيده است. مىفرمايد «اذا بقى ممّا فى الحدّ ما لم يغسل، ولو مقدار رأس ابرة»، ولو يك سر سوزن آب نرسيده است خشك است پيدا است. در اين صورت لا يصح الوضوء وضوء تمام نمىشود. يعنى بايد برگردد آنجا را بشويد دوباره چونكه ترتيب معتبر است، دست و راست و اينها را بشويد.
اما ساير موارد هم خشك شده است، وضوء را بايد از اول بگيرد كه موالات به هم خورده است. لا يصح الوضوء. سؤال؟ در بعضى موارد لا يصح يعنى تمام نمىشود، در بعضى موارد بايد از اول اعاده كرد، در بعضى موارد نه، بايد آنجا را شست بقيه را شست كه موالات به هم نخورده است. در شرط موالات خواهد آمد. سؤال؟ فرق نمىكند اگر در شعر بوده باشد يا در بشره بوده باشد كه واجب است شستنش كما ذكرنا، سرّش واضح است. چونكه امام عليه السلام آن حدّى را كه بايد شسته بشود بيان فرمود و ظاهر امر اين است كه اين حد بايد بتمامه شسته بشود. اين بتمامه اين شسته نشده است. و عرفا همين جور است. عرفا بگوييد همهاش شسته شده است، اينجا خشك است مىگويد نه غير از اينجا شسته شده است. از تسامحاتى كه عرف بگوييد متوجه مىشود و قد ذكرنا مرارا، و لعله تكرارا، در هر موارد تسامح عرفى اگر انسان به عرف بگويد كه اينجور است، تصديق مىكند، ملتفت مىشود اين تسامح عرفى اعتباري به او نيست، مگر موارد خاص كه اعتبار به او وارد بشود. آن دقت عقلى يعنى چيزي كه آن تسامح عرفى كه عرف آن دقت عقلى را در آن مورد نمىفهمد. آن دقت عقلى ملاك نيست. ملاك همان نظر عرفى است. جاهايى كه به عرف بگوييد، نمىفهمد. ميگويد چه مىگويى، اول صبح آمدهاى شيخنا انتقال عرض از معروضى به معروضى نمىشود. هى بگوييد كه بابا اين لكه سفيد كه خون بود، شستى اينكه مانده است اين لكه كه مانده خون است باز. مىگوييد بابا برو كسى ديگر، من حال ندارم. اين تمام شده است ديگر اين را اثبات بر اينكه اين لكه خون است به دقة العقلية خون است. اجزاء صغار خون است ولكن عرف ملتفت نمىشود. اين مسامحات عرفيهاى كه آن دقت عقليه را بگويى عرف متوجه نمىشود اين دقت عقليهها ملاك حكم نيست. اين مسامحات عرفيه ملاك حكم است كه دقت عقلى را نمىفهمد. و اما آن مسامحات عرفيهاى كه حقيقت را بگوييد تصديق مىكند، مىگويد همين جور است، مىفهمد. بما هو عرف مىفهمد كه بابا اينجا آب نرسيده است، من هم ديدم. ولكن خيلى كم است، او شسته نشده است. تصديق مىكند، اين مسامحات عرفيه اعتبارى ندارد. مگر در موردى كه دليل خاص وارد بشود كه شارع اين تسامح عرفى را اعتبار داده است. كما در مواردى كه انسان گندم را آرد مىكند، جمع كرده است داده به آسياب. خوب اين گندم خاك دارد. به عرف هم بگوييد كه آخر اين خاك دارد، مىفهمد. ولكن مىگويد گندم را از زمين، از بيابان بياورى خاك دارد ديگر، بايد خاك داشته باشد و شارع در اين موارد، اين تسامح عرفى را اعتبار داده است. خودش مىفهمد كه خاك دارد و اين آرد شد خاك هم خورده مىشود با اين. ولكن شارع اعتبار داده است. چونكه همان گندم متعارفى كه هست آورده مىشود او را حلال كرده است خوردنش را كه متعارفا خاك دارد و هيچ تنبيه هم نكرده است كه خاكهايش را بشوييد بعد آرد كنيد و نان بپزيد، اين حرفها نيست. در اين مواردى كه تسامحات عرفيه عرف مىفهمد ولكن شارع اعتبار داده است دليل خاص دارد، آن عيب ندارد. ملتزم مىشويم. مىفرمايد بر اينكه اذا بقى مما فى الحد ما لم يغسل ولو به مقدار رأس ابرةً لا يصح الوضو. اين نتيجهاش چه مىشود؟ نتيجهاش اين است كه ربما در صورت انسان، در بعضى مواضع يك حاجبى مىشود كه آن حاجب نمىگذارد تمام بشره شسته بشود. يك مقدار ولو به مقدار رأس الابره از بشره مىماند. مثل چه؟ مثل اينكه فرض كنيد، اين اَمَقُ العين، اَمَقَ العين آن طرفى را مىگويند كه متصل به بينى است. آنجا ربما يك چركى مىشود نوعا. ربما چرك هم درشت مىشود. يك مقدارش بشره را مىگيرد. ولو در كنار العين است. در اَمَق است. الاّ انّه يك مقدار از بشرهاى كه بشره وجه است مىگيرد. بدان جهت لازمه اين حرف كه يك مقدار ولو به رأس ابرة باقى بماند، بايد اين آماقش را فحص كند انسان. فيجب، نتيجه ما سبق اين است فيجب عن يلاحظه آماقه، آماق جمع امق است. امق آن طرف عين را مىگويند كه متصل به بينى است.
«فيجب عن يلاحظه آماقه و اطراف عينه» ساير اطراف عينش را لحاظ كند كه «لا يكون عليها شىء من القيح او الكحل». قيح يعنى همان چرك بوده باشد. از آن چرك نباشد كه مانع بشود يك مقدارى از بشره شسته نشود. يا كحلى بوده باشد كه مانع است از وصول بشره يا اگر زن است ملاحظه كند در ابروهايش آن رنگى كه كرده است باقى نماند كه مانع بشود از وصول ماء به شعر الحاجب. يا آن خطوطى كه مىكشند به حاجبين آن خطوط، خطوطى باشد كه مانع نباشد. «فيجب ان يلاحظ، اين معنا كه اَلّا يكون عليها شىء من القيح او الكحل المانع و ان يلاحظ حاجبيه» كه «لا يكون عليها شىء» از چيزى كه مانع مىشود و حاجب مىشود ولو كحل بوده باشد يا وسخ بوده باشد، فرقى نمىكند. يا آن خطوطى بوده باشد كه به ابرو كشيده است، مانع نشود. اينها را بايد فحص كند.
مرحوم حكيم قدس الله نفسه الشريف[6] اينها را حمل كرده است به آن صورتى كه سابقا اينجور بود. يعنى در آماق عينش قيح بود. نمىداند كه بشره را هم گرفته است يا قيح كوچك است. اينجا فرموده است فحص كند. سابقا كحل بود، نمىداند آن كحل مانع از وصول ماء به بشره يا خفيف است مانع نيست يا خطوط بود. و اما در آنجاهايى كه شك در اصل اين امور بكند كه اصل در اَمَقَش قيح هست يا نيست؟ نه اينكه قيح هست، مانع است يا نيست؟ حمل كرده است اين عبارت صاحب عروه را به آن صورتى كه در اين بشره و در اين اطراف العين اين امور باشد، شك در اين دارد كه اينها حاجب بشره هستند يا نيستند؟ و اما در صورتى كه شك در وجود اينها بكند، صبح بلند شده است، نمىداند اصلا در آماقش قيحى اصلا هست يا نه؟ فضلا از اينكه بشره را بگيرد. اصل وجودش را نمىداند فرموده است اينها بعد خواهد آمد. نه بعد نخواهد آمد، بعد هم صاحب عروه قاعده كلى كه مىگويد لازمهاش اين است.
فرقى نيست در اين ملاحظه و فحص ما بين اين كه علم داشته باشد به وجود اينها و شك حاجبيت اينها داشته باشد يا احتمال بدهد بود اينها را به نحوى كه حاجب باشد ولو احتمال مىدهد اصلا قيح نيست. ولكن احتمال مىدهد كه قيح على تقدير بودش حاجب بوده باشد. بايد فحص كند.
مسألة 9: « إذا تيقَّن وجود ما يشكُّ في مانعيـَّتهيجب تحصيل اليقين بزواله أو وصول الماء إلى البشرة ، ولو شكَّ في أصل وجوده يجب الفحص أو المبالغة حتى يحصل الاطمئنان بعدمه أو زواله أو وصول الماء إلى البشرة على فرض وجوده ».[7]
بعد آن مسئلهاى كه اين مطالب آنجا خواهد آمد اين مسئلهاى است كه شروع مىكند. مىفرمايد بر اينكه ربما اين مسئله، مسئله محل ابتلاء عموم است، انسان فرض كنيد وضوء مىگيرد، شك مىكند در اعضاء وضو. مثلا اعضاء وضوء حاجب دارد يا نه؟ مانع دارد يا نه؟ در صورتش مانعى هست يا نيست؟ يا در غير صورت در موضع ديگر هوا تاريك است، نمىبيند درست دستهايش را كه حاجب دارد يا نه؟ متعرض مىشود به مسئله شك در اينكه حاجب در بشره هست يا نيست. و براى اين شك در حاجب سيد قدس الله نفسه الشريف دو صورت را فرض مىكند.
صورت اولى اين است كه مىداند در مواضع الوضوء كه در مواضعى كه بايد شسته بشود مىداند شيئى هست ولكن نمىداند حاجبيت دارد آن شىء يا حاجبيت ندارد. مثل اينكه فرض بفرماييد كچ كارى كرده است. الان كچ در دستهايش هست، ولكن نمىداند حاجبيت دارد عند الوضوء كه غالبا هم محل ابتلاء عمله و كارگر است كه مىرسد آب به آن زير اين سفيدها كه در دستش هست يا نمىرسد؟ يكى اين صورت است. مىداند در اعضاء وضوء چيزى هست. ولكن شك در حاجبيت است. اين همان صورتى است كه مرحوم حكيم مسئله مذكور، فى المسئله سابقه را به اين صورت عرض كرد.
صورت ثانيه آن صورتى است كه نه علم ندارد كه چيزى در اعضائش بوده باشد، احتمال مىدهد چيزى باشد على تقدير بودش حاجب بشود. ولكن احتمال مىدهد كه اصلا نبوده باشد، هيچ چيز نبوده باشد. اين هم صورت ثانيه است. اما در صورت اولى آنى كه در ما نحن فيه مقتضى القاعده است، مقتضى القاعده بگوييم و بعد ببينيم كه در اين صورت چه صورت اولى، چه صورت ثانيه چيزى هست كه ما از قاعده اوليه رفع يد بكنيم يا نه؟ مقتضى القاعدة الاولى در صورت اولى اين است كه انسان بايد فحص كند. چونكه آنى كه بر من واجب است كه صلاتى است مقيد، مقيد به غسل الوجه و اليدين و مسح الرأس و الرجلين. بنابر اينكه طهارت اسم بر خود وضوء بوده باشد. خوب غسل الوجه را من بايد احراز كنم كه صلاة مقيّد به غسل الوجه را من موجود كردهام. وقتى كه احتمال بدهد انسان در امقش يك چيزى هست، مىداند يك چيزى هست. احتمال مىدهد كه او بشره را هم ستر كرده باشد، اگر او را ازاله نكند و از بين نبرد، احتمال مىدهد كه غسل الوجه محقق نشده باشد. چونكه ولو به مقدار رأس ابرهاى باقى بماند غسل الوجه محقق نشده است.
بدان جهت احرازا لامتثال تكليفى كه معلوم بالتكليف است بايد فحص كند و ازاله بكند آن حاجب را. و اگر گفتيد نه، صلاة مقيد است به طهارت كه طهارت حاصل از وضوء مىشود، شك دارد كه اين صلاتش اصلا با طهارت شد يا نشد؟ چرا؟ چونكه اگر يك موضعى از وجه شسته نشود، طهارت حاصل نمىشود. طهارت مترتب بر وضوء تام است كه نقصى نداشته باشد. اگر احتمال بدهد در امقش چيزى هست كه مانع از وصول ماء الى البشرة است، پس طهارت را احراز نمىكند. مىداند كه مأمور بهش صلاة مع الطهارة است. بدان جهت احرازا لامتثال كه امتثال را احراز بكند بايد ازاله بكند، آنى را كه مىداند هست ولكن احتمال حاجبيتش را مىدهد كه حاجب بوده باشد. قاعده اوليه اين است در صورت اولى. آيا در بين چيزى هست كه ما به او از اين قاعده اوليه رفع يد كنيم يا نه؟ بسا اوقات گفته شده است در بين روايتى هست، صحيحه، او دلالت مىكند بر اينكه ازاله اين شئى كه احتمال حاجبيت و مانعيت در او داده مىشود لازم نيست. در بين روايات صحيحهاى است كه اين معنا از او استفاده مىشود. او كدام روايت است؟ او صحيحه على ابن جعفر است. اين صحيحه على ابن جعفر را صاحب وسائل در باب چهل و يكم از ابواب الوضوء نقل كرده است. روايت اولى [8]است:
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ» ، همان عمركى بوفكى است كه از اجلاء است رضوان الله عليه كه از اجلا است از على ابن جعفر رواياتى دارد. «عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ سلام الله عليه. قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ عَلَيْهَا السِّوَارُ وَ الدُّمْلُجُ فِي بَعْضِ ذِرَاعِهَا» سؤال كردم از زنى كه براى او دستبند است و دملج است. فى بعض ذراعيها، (آن هم كه يك زينت ديگرى است كه در ذراع و اينها مىشود). «لَا تَدْرِي يَجْرِي الْمَاءُ تَحْتَهُ أَمْ لَا»؟ اين زن نمىداند اين مثلا دملجى كه بسته است به بازويش يا سوارى كه مثلا تنگ است در دستش هست، نمىداند در موقع وضوء يا غسل آب زير اينها مىرود يا نمىرود. لا تدرى سألته عن المرأة. سؤال از حكم زن است. سألته عن المرئه عليه السوار و الدملج فى بعض ذراعيها. لا تدرى يجرى الماء تحته ام لا چكار كند كَيْفَ «تَصْنَعُ إِذَا تَوَضَّأَتْ أَوِ اغْتَسَلَتْ» وقتى كه زن وضوء بگيرد يا غسل كند. «قَالَ تُحَرِّكُهُ حَتَّى يَدْخُلَ الْمَاءُ تَحْتَهُ أَوْ تَنْزِعُهُ» ، امام مىفرمايد اينها را حركت مىدهد حتى اينكه ماء تحت اينها داخل بشود يعنى ماء به بشره برسد يا موقع وضوء و غسل اينها را بكند؛ كه آب برسد به مكان اينها. بعد دارد كه - «وَ عَنِ الْخَاتَمِ الضَّيِّقِ»، محل شاهد در اين خاتم ضيّق است. و عن الخاتم الضّيق. سؤال كردم از خاتم ضيّق « لَا يَدْرِي هَلْ يَجْرِي الْمَاءُ إِذَا تَوَضَّأَ أَمْ لَا» معلوم نيست بر اينكه وقتى كه انسان وضوء بگيرد آب به تحتش وارد مىشود يا نه؟ «كَيْفَ يَصْنَعُ» اينجا چكار بكند؟ «قَالَ- إِنْ عَلِمَ أَنَّ الْمَاءَ لَا يَدْخُلُهُ فَلْيُخْرِجْهُد إِذَا تَوَضَّأَ» اگر بداند كه آب داخل تحت نمىشود فليخرجه. انگشتر را خارج بكند. اذا توضّأ وقتى كه وضوء مىگيرد. اين معنايش اين است كه در عضو كه يد است چيزى هست كه احتمال مانعيتش را مىدهد. همين جور است، احتمال مىدهد كه اين آب زيرش نرود. مىگويد اگر بداند كه قال ان علم ان الماء يدخله، فليخرجه، او را خارج كند. مفهومش اين است كه اتگر اين را نداند، احتمال مىدهد كه آب زيرش مىرود، نه خارج كردنش لازم نيست. اگر بداند بر اينكه آب زيرش مىرود يا احتمال بدهد كه آب زيرش مىرود اخراجش لازم نيست. فقط در صورتى كه بداند مانع است، مانعيت محرز بشود در اين صورت بايد اخراج بكند. خوب مقتضى اين است كه فحص لازم نيست.
جوابى گفتهاند از اين صحيحه كه اين صحيحه اين معنا درست نيست. گفتهاند فرق ما بين انگشتر در دست و ما بين آن بازو بند در بازو يا آن دملجى كه در عضد است، فرق ما بين اينها قطعى است كه نيست. فرقى ما بين اينها نيست. امام عليه السلام كه اول فرمود بر اينكه آنها را حركت بدهد يا خارج بكند در صدر فرمود كه آب داخل وارد بشود، ديگر موضعى، موردى براى سؤال از اينكه انگشتر ضيق حكمش چيست، اصل موردى بر اين سؤال نمىماند. پس معلوم مىشود بر اينكه امام عليه السلامى كه هست، امام عليه السلام در ما نحن فيه سؤال از اين نيست كه احتمال مىدهد زيرش آب نرفته باشد. امام عليه السلام به واسطه اين مىفرمايد مثلا اين انگشتر را خارج بكن كه وجه استدلال اين بود ديگر. مىگويد بعد از اينكه ايشان اين را در صدر فرمود در زيل براى اين معنا اصلا جاى سؤال نمىماند.
بلكه در ما نحن فيه اين ذيل را كه فرموده است امام عليه السلام كه ذيل عبارت از اين است كه ان علم ما لا يدخله فَلْيخرجه، معنايش عبارت از اين است كه اگر بداند كه به حركت دادن، اگر احتمال مىدهد به حركت دادن آب برود زيرش، خوب همين حركت را بدهد، اگر مىداند كه حركت دادن فايده ندارد. اگر مىداند حركت دادن فايده ندارد، يعنى احتمال اين است كه حركت بدهد آب زيرش نرود. اگر مىداند كه حركت دادن فايده ندارد. يعنى فايده ندارد در احراز علم به وصول الماء كه بايد علم پيدا كند به تحتش آب رسيده است آخر. اگر مىداند كه حركت دادن كه در قبل گفتيم فايدهاى ندارد. چرا؟ چونكه احتمال مىدهد با حركت آب نرود چونكه خيلي ضيّق است. در بعضى انگشترهاى ضيّق اينجور مىشود؛ كه اصلا حركت بدهد، اصلا انگشتر هم درنمىآيد آب هم زيرش نمىرود. مىگويد اگر بداند كه اين حركت دادن فايدهاى ندارد كه در اولى گفته بود يا حركت بدهد يا خارج كند، اگر بداند كه اين حركت دادن فايدهاى ندارد، احراز وصول الماء به تحت نمىكند به تحت اين انگشتر فليخرجه، بايد خارج كند كه احراز كند آب رسيده است. اين با صدرش منافاتى پيدا نمىكند. اينجور جواب دادهاند. خوب يك روايت را دوباره بخوانم، ببينيم اين مىشود يا نه؟ يك كلمهاى اول بگويم ياد داشته باشيد.
اصل ما بايد احراز كنيم كه اين روايت، روايت واحده است. چونكه على ابن جعفر مسائلى داشت. مسائلى داشت كه از برادرش موسى ابن جعفر سلام الله عليه اين مسائل را، تدريجا سؤال كرده بود. يك وقتى يك سؤال كرده بود، يك وقتى سؤالى ديگر كرده بود، در همان كتاب مسائلش بود و سألته، و سألته و سألته. اينها از قبيل جمع فى الروايه بود. اينها روايات متعددهاى بودند. آنها را در آن وقتى كه در كتابش نقل كرده است جمع كرده است. اين جمع در روايت است نه جمع در مروى است كه در مجلس واحد اول او را سؤال كرده است بعد اين را سؤال كرده است كه جمع فى المروى باشد، يك روايت باشد. نه، اينها اغلب آنهايى كه تتبع بكنند رواياتى را كه از على ابن جعفر عن اخيه موسى ابن جعفر از مسائلش نقل شده است در تهذيب و هكذا در من لا يحضر الفقيه، درمىيابد بر اينكه اينهايى كه نقل شده است، روايات متعدده است. منتهى در مقام نقل اينها را جمع مىكند. اينى كه در ما نحن فيه گفته شده بود اين مبتنى بر اين است كه اصلا اين جمع در مروى بشود. يعنى يك روايت بشود كه اول او را سؤال كرده است در مجلس، بعد اين را سؤال كرده است. آن وقت بگوييم كه بعد از اين سؤال كردن در اين سؤال كردن، نوبت نمىماند. نه ممكن است بر اينكه، ممكن است يعنى ظاهرش هم اين است قرينهاش را خواهيم گفت. اين دو تا روايت است. در يك وقتى آن انگشتر را سؤال كرده است، يك وقتى هم اين مسئله زن را سؤال كرده است، منتهى آنجا اينجور فرموده بود، اينجا اينجور فرموده بود اين جمع در روايت كرده است. همين جور دو تا را نقل كرده است. اين يك روايت نيست كه صدرش را قرينه بر ذيلش بگيريم. چرا يك روايت نيست؟ اينجا دارد بر اينكه «و سألته عن الخاتم الضيّق لا يدرى هل يجرى الماء اذا توضّأ ام لا». اين مال مرد است، ربطى به زن ندارد. آنجا سؤال اولى مال زن بود، داشت بر اينكه و عن الخاتم الضيق يعني وسألته عن الخاتم الضيق. اين سؤال، سوال ديگرى است ربطى به آن مسئله زن ندارد. «و عن الخاتم الضيق»، مىگويد بر اينكه «لا يدرى هل يجرى الماء تحته اذا توضّأ أم لا كيف يصنع. قال ان علم» اين مال مرد است. «ان علم أن الماء لا يدخله فليخرجه». او را خارج بكند. «اذا توضّأ» وقتى كه مىگيرد. اين از قبيل جمع در روايت، اگر شما هم خدشه بكنيد كه نه از كجا مىگوييد، شايد همين يك روايت است، احتمالش كه هست. احتمالش هست كه اين از قبيل جمع در روايت است خوب كم رواياتى كه با همديگر متعارضين هستند. آن روايت با آن روايتى كه ذكر مىكند فى ما بعد متعارضين هستند. چونكه ظاهرش اين است ان علم ان الماء لا يدخله. مىداند بر اينكه آب داخلش نمىشود. نه اينكه اين علم انّه لا يحدث دخول الماء. دو تا عبارت است. بنا به آن معنايى كه گفته بودند صدر را، قرينه بر زيل گرفته بودند، اينجور حمل كرده بودند كه ان علم، انّه لا يحرز ان الماء يدخله. اين احراز نيست، اين علم الماء لا يدخله. اين همين جور است كه اين روايتى كه هست با آن روايتى كه هست ممكن است از قبيل جمع در روايت بشود اگر نگوييم كه ظاهر روايات على ابن جعفر را كسى تتبع بكند يقين به اين معنا و وثوق لااقل پيدا مىكند احتمالش است كه جمع در روايت بشود و آن وقت، آن يك روايت، اين يك روايت با همديگر متعارض بشود. خوب متعارضين هستند، چه مىشود اين نتيجه؟ خوب تساقط مىكنند. تساقط كردن چه مىشود؟ رجوع به قاعده اوليه مىشود. يكى قرينه بر ديگرى نيست. آن يك ظهور دارد كه بايد احراز كند وصول الماء را. اين هم ظهور دارد كه بايد احراز وصول لازم نيست. احراز عدم وصول الماء مضر است. اين دو تا ظهور متباين دارند، كلمه احراز هم نيست كه به واسطه قرينه صدر اينجور معنا كردن اگر درست هم باشد اين در صورتى است كه در يك روايت باشد كه بگوييم قرينهاى ديگر بعد از اينكه آن را امام اول فرمود ديگر جايى براى اين سؤال ثانى نماند. معلوم مىشود كه در اين سؤال ثانى نظر به چيز ديگر است. اينجور نيست و الحمد الله رب العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص203.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص203.
[3] عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْبَوْلِ يُصِيبُ الْجَسَدَ- قَالَ صُبَّ عَلَيْهِ الْمَاءَ مَرَّتَيْنِ»؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج3، ص395.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص203.
[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص203.
[6] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص343
[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص203-204.
[8] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ عَلَيْهَا السِّوَارُ وَ الدُّمْلُجُ فِي بَعْضِ ذِرَاعِهَا- لَا تَدْرِي يَجْرِي الْمَاءُ تَحْتَهُ أَمْ لَا- كَيْفَ تَصْنَعُ إِذَا تَوَضَّأَتْ أَوِ اغْتَسَلَتْ- قَالَ تُحَرِّكُهُ حَتَّى يَدْخُلَ الْمَاءُ تَحْتَهُ أَوْ تَنْزِعُهُ- وَ عَنِ الْخَاتَمِ الضَّيِّقِ- لَا يَدْرِي هَلْ يَجْرِي الْمَاءُ إِذَا تَوَضَّأَ أَمْ لَا-دكَيْفَ يَصْنَعُ قَالَ- إِنْ عَلِمَ أَنَّ الْمَاءَ لَا يَدْخُلُهُ فَلْيُخْرِجْهُد إِذَا تَوَضَّأَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 467-468.