«الثاني : غسل اليدين من المرفقين إلى أطراف الأصابع مقدماً لليمنى على اليسرى ، ويجب الابتداء بالمرفق والغسل منه إلى الأسفل عرفاً ، فلا يجزي النكس ، والمرفق مركب من شيء من الذراع وشيء من العضد ، ويجب غسله بتمامه وشيء آخر من العضد من باب المقدمة وكل ما هو في الحد يجب غسله وإن كان لحماً زائداً أو إصبعاً زائدة ، ويجب غسل الشعر مع البشرة ، ومن قطعت يده من المرفق لا يجب عليه غسل العضد وإن كان أولى ، وكذا إن قطع تمام المرفق وإن قطعت مما دون المرفق يجب عليه غسل ما بقي وإن قطعت من المرفق بمعنى إخراج عظم الذراع من العضد يجب غسل ما كان من العضد جزء من المرفق ».[1]
كلام در وضوء كسى كه اقطع اليد بود. يا اقطع الرجل بود. دو صورت را بحث كرديم. صورت اولى اين است كه يد انسان از فوق المرفق قطع بشود كه گفتيم موضع القطع يا عضد واجب نيست. بدل نيست شستن عضد يا موضع القطع از غسل اليد الى المرفق. صورت ثانيه اين بود كه از دون المرفق پايينتر از مرفق قطع شده است. به حيث اين كه تمام المرفق و شيئى هم يا شيئى هم از ذراع يا صاعد باقى مانده است. اين هم گفتيم دست اين شخص الى المرافق همين مقدار است به مقتضاى آيه شريفه بايد او را بشويد عند القيام الى الصلاة. صورت ثالثه كه باقى ماند آنجايى است كه قطع از خود مرفق است، به حيث اينكه آن عظمى كه عظم الذراع است او تمامىاش از بين رفته است. حتى آن مقدارى كه از عظم الذراع داخل عضد است آن مقدار خارج شده است، قطع شده است. فقط آن جايى كه اين عضد گره مىخورد به رأس العضد، آن رأس العضد باقى مانده است كه مىگويند در ما نحن فيه قطع از خود مرفق است. يعنى عظم الذراع از بين رفته است، قطع شده است ولكن رأس العضد كه عظم الذراع داخل او بود آن رأس العضد باقى مانده است.
در اين صورت ايشان در عروه فتوا مىدهد، افاقا للاكثر كه آن مقدارى كه رأس العضد است او بايد شسته بشود. يعنى آن مقدارى كه رأس العضد است آن رأس العضد بايد شسته بشود كه عظم الذراع داخل آن عظم بود. آن مقدار بايد شسته بشود. خوب دليل بر اين چيست؟ تارة حساب مىكنيم قطع نظر از روايات خاصه، كه اگر روايات خاصه نبود، چه گفته مىشد در اينجا؟ گفتهاند اينجور گفته مىشد كه اگر مرفق اسم است براى مجموع اين عظم العضد و عظم الذراع، كه رأس الذراع و رأس الصاعد با آن رأس العضد كه با همديگر گره خوردهاند، اگر مرفق اسم مجموع العظمين بشود كما فى عبارت صاحب عروه، مقتضايش اين است كه باقى باشد شسته بشود. چونكه مرفق هنوز باقى است. جزئى از مرفق باقى است كه بايد شسته بشود به مقتضاى ادله اولى. و اما اگر گفتيم مذهب علامه و من طبع العلامة را در مرفق تبعيت كرديم، گفتيم مرفق اسم است بر خود آن ذراع. آن رأس ذراعى كه داخل در عضد است آن رأس الذراع اسمش مرفق است. او است كه باز مىشود و بسته مىشود. او مرفق است و مناسب با معناى لغوى مرفق اين است كه اسم او بوده باشد. غسل ما بقى واجب نيست. چرا؟ چونكه مرفقى نيست. مرفق اسم آن عضد بود. منتهى آن اسم رأس العظم بود. شستن او به شستن بشره بود. وقتى كه او از بين رفته است، مرفقى باقى نيست تا شسته بشود. مثل آن فرضى مىشود كه در ما نحن فيه قطع از ما فوق المرفق بشود كه صورت اولى بود. چه جور آنجا غسل عضد لازم نبود، اينجا هم غسل عضد لازم نيست. آن رأس العضد را به جهت رأس الذراع مىشستيم كه بايد آن مقدار غسل بشود. ولكن وقتى كه رأس الذراع وقتى از بين رفت ديگر مرفقى باقى نيست كه شسته بشود. كان مرفقا، يعنى كان در اين موضع مرفقى بود. در اين موضع الان مرفقى نيست.
و هكذا گفته شده است، اگر گفته بشود بر اينكه مرفق اسم آن خط موهوم است، آن خط موهوم فعلا باقى است. يعنى از آن خط قطع شده است. در ما نحن فيه بايد آن موضع شسته بشود. اينجور گفتهاند. ولكن لنا در اين ثمره عملى كلام است. و آن اين است كه اگر لو فرض گفتيم مرفق اسم آن مجموع است. آن مجموع باقى نيست. مرفق را بايد بشوييم و كل منتفى مىشود به انتفاء جزئش. الان مرفقى باقى نيست. ولو اسم مجموع است، مرفق بر مجموع. به خود تنها استخوان عضد كه اسمى نيست مرفق. بايد آن رأس الذراع هم باشد، رأس الصاعد هم باشد. مجموع مرفق است. وقتى كه يك جزء مقدم رفت، مرفقى باقى نيست كه شسته بشود. بدان جهت اگر ما بوديم و مقتضاى ادله خارجيه، مقتضايش اين بود كه غايت الامر كسى احتياط بكند. احتياط اين است كه آن شسته بشود. احتياط هم احتياط مستحبى مىشد، چونكه مورد، مورد احتياط است. شك داريم كه غسل آن مقدارى كه از عضد هست او شرطيت دارد براى صلاة يا نه؟ در اقل و اكثر ارتباطى رجوع مىشود به برائت. بله! كسى كه بگويد طهارت شرط صلاة است و طهارت وجود آخرى است، مسبب از وضوء و غسل بنا بر آن مسلك بايد احتياط كرد. چون شك در محصل شرعى است. نمىدانيم بدون شستن آن عضو طهارت حاصل مىشود يا طهارت حاصل نمىشود.
سؤال...؟ بله، در آن صورت، نگوييد آن وقتى كه مرفق را گفتيم اسم رأس الذراع است، خود عظم شسته نمىشد. بشره شسته مىشد. ولكن بشره كه شسته مىشد الان همان بشره موجود است. آن عظم الذراع، رأس عظم الذراع نيست. آن رأس عظم ذراع كه شسته نمىشود. بشره شسته مىشد. خوب مىگوييم اين درست است، بشره شسته مىشد، اما بشره به چه خاطر شسته مىشد. بما انّه مرفقٌ. بما اينكه عظم الذراع در آنجا هست. بما انّه مرفقٌ شسته مىشد بشره. الان مرفق نيست. الان انقضي عنه مرفق بودن. چونكه مرفق بودن از او منقضى شده است شستن او لازم نيست. يعنى به عبارت مختصره. اينها فرقى نمىكند چه بگوييم مرفق اسم مجموع است. كل منتفى مىشود به انتفاء جزئش. چه بگوييم كه مرفق اسم آن رأس عظم الذراع است، چه بگوييم خط موهوم است، خط موهوم بما انه موضع وصل بود. بنا بر تقادير ثلاثه در ما نحن فيه قطع نظر از روايات خاصه كه بحث خواهيم كرد، دليل بر شستن آنها نداريم. نه اطلاق آيهاى شريفه مىگيرد كه ديروز مىگفتيم «فاغسلوا وجوهکم و ايديكم الى المرافق». يد ندارد اين شخص. نه آيه شريفه مىگيرد، نه ساير روايات مىگيرد. نوبت به اصل عملى مىرسيد. اصل عملى هم كسى كه در باب وضو، مسلك ما را اختيار كرده است كه وضوء خودش طهارت است و خودش شرط صلاة است، مورد، مورد برائت شرعى بود. اقل و اكثر ارتباطى است که آيا صلاة مقيد شده است به دو غسل، كه غسل الوجه و اليد الاخرى است يا مقيد به سه غسل شده است كه يكى هم غسل اين موضع است. اقل و اكثر ارتباطى است رجوع به برائت مىشود احتياط استحباب مىشود. و اما كسى كه در باب طهارت مسببى شد كما هو المشهور و المعروف گفت طهارت وجود آخرى دارد، كه آن وجود آخر شرط صلاة است اين محصل آن وجود است اين وضوء و غسل و تيمم در ما نحن فيه بايد احتياط كند. چونكه مىدانيم صلاة مقيد به احتياط است. طهارتى كه ضدّ حدث است، به او مقيد است. نمىدانيم به غسل وجه و يد اخرى طهارت حاصل مىشود يا بايد غسل اين موضع هم بشود. مورد، مورد احتياط مىشود. على ما سلكه فى الاصول.
ولكن در ما نحن فيه يك صحيحهاى هست. از آن صحيحه استفاده شده است كه موضع باقى من العضد آن مقدار كه رأس العضد است او بايد شسته بشود على كل تقدير. چه مرفق اسم مجموع بشود، چه اسم بر رأس الذراع بشود، چه خط موهوم بشود، آن رأس العضدى كه رأس الذراع آنجا فرو مىرفت و اتصال حاصل مىشود و مرفق حاصل مىشد، آن موضع بايد شسته بشود. در ما نحن فيه صحيحهاى هست به اسم صحيحه على ابن جعفر گفتهاند اين صحيحه به اين معنا دلالت مىكند و روى اين اساس هم صاحب عروه لعلّ، چونكه دلالت صحيحه على ابن جعفر تمام است فتوا داده است اگر از مرفق قطع بشود يد به آن معنايى كه رأس الذراع خارج بشود و رأس العضد باقى بماند، رأس العضد را بايد بشويد. آن صحيحه على ابن جعفر اين است كه ببينيد اين كه گفتهاند از اين صحيحه استفاده مىشود يا استفاده نمىشود. اين صحيحه على ابن جعفر را صاحب الوسائل در باب چهل و نه از ابواب الوضو، روايت دومى[2] است:
«محمد ابن يعقوب، وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى» كلينى باز از محمد ابن يحيى العطار نقل مىكند. «عَنِ الْعَمْرَكِيِّ» البوفکی قدس الله سره كه نيشابورى است از اجلا است كه نقل مىكند از «عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ» ، راوى از على ابن جعفر است. بله، آن نيشابورى به حسب ذهنم است. الان شك افتادم كه نيشابورى است يا نه؟ العمركى ابو على بوفكى از اجلا است كه نقل مىكند روايات على ابن جعفر را نوعا. «عن على ابن جعفر، عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ قُطِعَتْ يَدُهُ مِنَ الْمِرْفَقِ كَيْفَ يَتَوَضَّأُ- قَالَ يَغْسِلُ مَا بَقِيَ مِنْ عَضُدِهِ». سؤال كردم از مردى كه قطع شده است دستش از مرفق، كيف يتوضأ؟ اين چه جور وضوء بگيرد. «قال يغسل ما بقى من عضده». آن ما بقى از عضدش را بشويد.
بعضىها گفتهاند معنايش اين است كه از مرفق قطع شده است يعنى تمام مرفق قطع شده است. چونكه سابقا گفتيم وقتى كه كلمه من و الى داخل مىشود ظاهرش عبارت از اين است كه آنى كه من به او داخل مىشود او حكمى كه در ما نحن فيه قطع مىشود به تمام مدخول من شامل است. قطعة يده من المرفق يعنى تمام المرفق قطع شده است که قهرا رأس عضد هم قطع شده باشد. اينجور مىشود ديگر. آن وقت امام عليه السلام مىفرمايد يغسل ما بقى عضده، از عضدش هر چه قدر باقى مانده است او را بشويد. اين معنايش جعل بدل مىشود. مضمون اين مىشود كه آن عضدى كه در ما نحن فيه باقى است، او جعل بدل مىشود. اگر اين معنا تمام بشود بايد در صورت اولى كه اين بود كه از فوق مرفق قطع شده است آنجا ملتزم شد كه آن مقدارى كه عضد باقى است بايد او را بشويد. همان قولى بود كه قول نادر بود. بايد ملتزم او شد و آن اشكال و استدلالى هم كه ديروز مىكرديم، لازمهاش اين است كه مرفق شسته بشود آن اشكال ديگر اينجا جا ندارد. جعل بدل در صورتى است كه از عضد باقى مانده باشد. و الاّ در جايى كه از عضد شيئى باقى نيست از منكب قطع شده است آنجا جعل بدل نشده است. آن اشكال ديروزى كه هم كه عموم و اطلاق در اين شخص بكنيم آن از بين مىرود. اگر اين معنا بوده باشد كه تمام مرفق قطع شده است و مقدارى از عضد باقى مانده است امام عليه السلام مىفرمايد او را بشويد قرينه نداريم كه حكم استحبابى است. ترخيص در خلاف ثابت نيست. بدان جهت فقيه بايد ملتزم بشود كه جعل بدل شده است. ولكن اين حرفى كه سابقا گفتيم مدخول من داخل در حكم است. اين در جايى است قرينه بر خلاف نبوده باشد. والاّ در مواردى كه مدخول من داخل در آن حكم نيست، صرت من البصرة صدق ميكند كه از خارج بصره سير را شروع كند اين معنايش اين نيست كه بصره هم در مسيرش هست. نه قرينهاى بوده باشد در بين، در ما نحن فيه اطلاق مىشود كه آن مدخول من خارج مىشود از آن حكمى كه ذكر مىشود. تمامىاش خارج نشود، بعضىاش خارج مىشود. بعض المرفق قطع شده است و بعضى باقى مانده است. اين عيبى ندارد به اين معنا باشد. گفته شده است بر اينكه در ما نحن فيه قرينه اين است كه من به اين معنا است و معناى اين روايت اين است كه آن مقدارى كه از مرفق در عضد باقى است، آن مقدار از مرفق را بشويد كه معنايش اين است كه مرفق بعضىاش قطع شده است و بعضىاش باقى است. مدلول اين روايت اين است، كه آن مقدارى كه از مرفق در عضد باقى است او را بشويد. اين قرينه در مقام چيست؟ گفتهاند خوب سابق بر ماها گفتهاند. گفتهاند اگر اينجور بود كه تمامى مرفق قطع شده بود و فقط از عضد باقى مانده بود شيئى امام عليه السلام در جواب مىفرمود بر اينكه يغسل عضده. عضدش را مىشويد. ديگر ما بقى ندارد. جعل بدل است. ديگر اكل از قفا لازم نيست.
«سألته عن رجل قطعت يده من المرفق». اگر مرفق تماما قطع شده بود. كيف يتوضأ؟ امام مىفرمايد يغسل عضده. عضدش را مىشويد. اين مىشود جعل بدل. پس اينكه امام عليه السلام اين تعبيرى كه مناسب اين بود كه اكل از قفا نشود و اينجور تعبير بشود اين را كه عوض كرده است معلوم مىشود امام عليه السلام مىفرمايد يغسل من مرفقه. يغسل مرفقه. يعنى آن مقدارى كه از مرفق باقى است. منتهى آن مقدار من عضده. آن مقدار از مرفق در عضدش هست، آن مقدار را مىشويد. آن مقدار از مرفقى كه در ذراع بود او هيچ، رفته است. و اما آن مقدارى كه از مرفق كه در عضد است او را مىشويد. يغسل ما بقى من مرفقه من عضده. آن مقدار از مرفقى كه در عضدش باقى است او را مىشويد. و اين مطلب را هم بهتر از اين عبارت نمىشود تعبير كرد. اگر مراد اين بوده باشد كه بعض المرفق قطع شده است و بعضش باقى است يغسل المرفق الذى بقى فى عضده. آن مقدار از مرفقى كه در عضدش باقى است، آن مقدار را مىشويد. اين همان معنا مىشود و بما اينكه اگر كسى يقين نكند كه معناى اين روايت اين است و آن يكى از اكل قفا است، محتمل نيست. يقين نكند، لااقل ظهورش همين است. ظهور در اين معنا است كه قطع من المرفق اطلاق مىشود آنجايى كه بعضى مرفق قطع بشود. گفتيم قرينه باشد عيبى ندارد. اين كه مىگويد اگر تمام مرفق قطع شده بود، مىگفت قطع من فوق مرفقه. اين كه من مرفقه مىگويد، اين معنايش غرض سائل بود كه مرفق يك مقدارش باقى است. امام عليه السلام مىفرمايد آن مقدارى كه در عضدش مرفق باقى است كه همان رأس العضد است او را مىشويد. بما انّه ظاهر اين روايت اين است بدان جهت ديگر مرفق خودش ظهورش در چيست، مجموع است، خط موهوم است، رأس الذراع است اينها ديگر مىرود پى كارش. بعد از وجود نصّ خاص و روايت معتبره كه من حيث السند معتبر است و ظهورش هم لا بأس به و خودش هم مطابق با احتياط است، آن وقت در ما نحن فيه و مطابق با فتواى جماعت كثير از فقهاء است بدان جهت اين معنا كما اينكه آنها فهميدهاند بعيد نيست كه ظاهر اين روايت همين بوده باشد. بدان جهت نتيجه اين مىشود كه در صورت ثالثه ما بقى من مرفقه كه آن ما بقى من مرفق، من العضد است، از اجزاء العضد است، آن مقدار بايد شسته بشود.
مسألة 11:« إن كانت له يد زائدة دون المرفق وجب غسلها أيضاً كاللحم الزائد ، وإن كانت فوقه فإن علم زيادتها لا يجب غسلها ويكفي غسل الأصلية ، وإن لم يعلم الزائدة من الأصلية وجب غسلهما ، ويجب مسح الرأس والرجل بهما من باب الاحتياط ، وإن كانتا أصليـَّتين يجب غسلهما أيضاً ، ويكفي المسح بإحداهما ».[3]
بعد صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف مىفرمايد اين مال مقطوع اليد بود، اما حكم كسى كه يد زائد دارد. آن كسى كه در يدش لحم زائد است، انگشت زائد است در دستش، او حكمش سابقا گذشت كه بايد بالتبع شسته بشود و اما آن كسى كه يد زائده دارد. فرض كنيد سه تا دست دارد. يك دست در طرف چپ، دو تا دست هم در طرف راست دارد. اين دو تا دست بله سه جور متصور مىشود. طهارتا اين است آن دستى كه به او گفته مىشود دست زائد، آن دست در ما دون مرفق است. مثل اينكه فرض كنيد از اين عظم ذراعى كه هست يك دست ديگر هم خارج شده است. دو تا دست دارد. دو دست در اين طرف دارد، يك دست هم كه در طرف چپ دارد، سه دستى است. آن يدى كه در ما نحن فيه موجود است، آن يد، يدى هست مادون مرفق است. متصل است به عظم ذراعى كه هست مراد از ما دون المرفق اين است كه متصل به عظم الذراع است. در اين صورت ايشان در عروه فتوا مىدهد كه اين مثل لحم زائد است و مثل اصبع زائد است. چه جورى كه اصبع زائد و لحم زائد را گفتيم مكلف عند الوضوء بايد بشويد، اين دست زائد را هم بايد عند الوضوء بشويد. و اما بعد مىفرمايد كه تارة اين دست زائد ما فوق المرفق است. ما فوق است، ما دون نيست. اين ما فوق را تقسيم مىكند به سه قسم. آنى كه مافوق است. مىگويد محرز است كه آن دستى كه ما فوق مرفق است دست زائدى است. مثل اينكه فرض كنيد آن دست زائد به آن وسط استخوان عضد است. به مرفق متصل نيست. از اين عضدى كه هست و از وسط عظم العضد يك دستى درآمده است. خوب اين معلوم است كه شيئى زائدى است بر خلقت اصليه. مىگويد اگر اينجور بوده باشد شستنش لازم نيست.
يك وقت اين است كه نه، اينجور نيست كه زيادتش محرز بشود كه يد، يد زائد است. قسم ثانى اين است كه زيادتش زيادت مشتبهه است. يعنى يك دست زائدى دارد ولكن آن دست زائد مشتبه است كه كدام يكى از دستين است. فرض بفرماييد، فرضى كه ايشان روشنتر بشود، از اين مرفقى كه يد متصل به آن مرفق است آن در آن مرفق كه عظم الذراع متصل مىشود به عظم العضد دو تا عظم الذراع آمده است، يكى از اين طرف، يكى از آن طرف. به رأس العضد هر دو متصل شدهاند. بدون اينكه يكى بر ديگرى مزيتى داشته باشد. با يك مرفق دو تا ذراع حركت مىكند. دو تا كف حركت مىكند. مثل آن كسى كه يك يد دارد، چه جور متصل به عظم الذراع است، دو تا دست هم اينجور متصل است به عظم الذراع است. ايشان مىفرمايد در ما نحن فيه تارةً مشتبه مىشود كه كدام يكى از اين يدها يد اصلى است و كدام يكى از اينها دست زائد است. اين را تفسير مىكنم كه مراد ايشان معلوم بشود. دست انسان يك خصوصيتى دارد، آثارى دارد. قوت دارد. مىتواند اشياء را امساك بكند. و اين دست چونكه مرفق دارد بسته مىشود، تا منكب مىآيد. اين شخصى كه اين دو تا دست را دارد، بعضى خصوصيات يد در يكى از اين يدها است. و بعضى خصوصيات ديگرش در يد ديگرى است. مثل چه؟ مثل اينكه وقتى كه اين مىبندد مرفق را يكى تا منكب مىآيد، ديگرى در وسط معلق مىماند. آنى كه در وسط معلق مىماند قوت دارد، هر چيز سنگين را مىتواند با او بردارد. اما اين يكى نه شل است. رخوت دارد. وجه ندارد. قوت ندارد. خوب مىگويد خداوندا اين دستى كه دست حقيقى من است كدام يكى از اينها است؟ ايشان كه مىگويد اگر مشتبه باشد، مرادش اين است. بعضى خصوصيات يد در يكى است و بعضى خصوصيات يد در ديگرى است، حتى خود صاحب اليد متحير است كه بعضىها فرمودهاند معنا ندارد صاحب اليد شك كند، معنايش همين است. چونكه بعضى خصوصيات در يكى است و بعضى خصوصيات در آن ديگرى است، شك ميكند كه خداوندا كدام يكى اصلى است؟ اين صورت دوم. در اين صورت دوم در فتواى عروه اين است كه اين شخص هر دو تا را بايد بشويد. هم آن دست را، هم اين دست را. نه اينكه هر دو تا شستن بالاصالة واجب است، نه از باب مقدمه علميه است. چونكه يكى از اينها يد اصلى است و بايد شسته بشود. چونكه نمىداند و مشكوك است بايد شسته بشود. تا يقين پيدا بكند بر اينكه، آن دستى كه اصلى است او را شست. مسح كه مىخواهد صب را مسح كند بايد با هر دو تا مسح كند. چرا؟ چونكه اگر با يكى مسح كند نمىداند با دستش مسح كرد يا نه؟ شايد آن زائده باشد. اين هم صورت دوم.
صورت سوم آنى است كه ايشان مىفرمايد. در ما نحن فيه هر دو اصلى هستند. چرا؟ چونكه تمام آثار يد به هر كدام از آنها مترتب است. شكلا كه يكى هستند. هر كدام ذراع دارد، زند دارد، كف دارد. و هر دو قوت دارد، هر دو بخش دارد، هر دو هم به يك مقدار تا مىشود در منكب. هيچ امتيازى يكى به ديگرى ندارد. در ما نحن فيه اين دو يد نسبت به اين شخص اصلى هستند. يعنى يكى بر ديگرى مزيتى ندارد. نسبت به ديگران باز زائد است، چونكه مردم سه دست ندارند، مردم دو دست دارند. نسبت به ديگران يكى زائد است. ولكن نسبت به خلقت آن شخص هيچ كدام زيادى ندارد. هر دو يكسان هستند. چه جورى دست چپ و دست راست انسان هست، اين دو تا هم يكسان هستند. اين دست چپ كه ربما قوتش كم مىشود، كارهايى نمىشود با دست چپ كرد اين به واسطه عادت و تعلم است. عادت گرفته است با دست راستش كار كند، دست چپش آنجور قوتى ندارد، اين عرضى است. ولكن من حيث الذات چه جور اول راست و چپ داشت اين هم همين جور سه تا دست داشت. يكى در طرف چپ، دو تا هم در طرف راست. هيچ كدام هم بر ديگرى مزيتى ندارد. اين اصلى است به اين معنا كه نسبت به خلقت خودش احدهما مزيت بر ديگرى ندارد. ولكن به خلاف آن صورت سابقه كه آنجا هر كدام يك مزيتى داشت كه آن ديگرى نداشت. فرق ما بين آن صورت ثانيه و اين صورتى كه هست واضح شد.
سؤال...؟ شىء را از آثارش كشف مىكنند. آنها را ما قبول داريم. كلام اين است كه هر دو سالم هستند. ولكن هر دو هم كار مىكنند به يك نحو. اين نمىشود، ميز ندارد يكى بر ديگرى. هر دو اصلى مىشود. اما نسبت به آن جايى كه با هم اختلاف دارند، يكى در وسط مىآيد، قطع ولكن قوت دارد. آن ديگرى تا منكب مىآيد، مثل يد متعارفه. اينجا نمىتواند تشخيص بدهد كه يد اصلى من آنى است كه تا وسط مىآيد اين نمىگذارد او خم بشود يا اينكه نه اين اصلى است، او زائد است كه نمىگذارد بيايد به منكب. اين موجب اشتباه اين شخص مىشود. اشتباه ما هم مىشود. اين كلام عروه را توجيه مىكنم، نه اينكه اينها مختار ما است.
صاحب عروه كانّ اينجور مىفرمايد در آن صورت ثانيه كه مشتبه بوده باشد، آن يدى كه مافوق الذراع است، هر دو من باب مقدمه شسته مىشود، و هر دو مسح مىشود و اما در اين صورت ثالثه كه صورت اخير است، هر دو اصلى است. هر دو را بايد بشويد، چونكه هر دو دست است. آيه شريفه كه مىفرمايد فاغسلوا وجوهكم و ايديكم دستهايتان را الى المرافق بشوييد. منتهى اگر كسى دو تا دست دارد، بايد دو تا دستش را بشويد. كسى سه تا دست دارد بايد سه تا دست را تا مرفق بشويد. دستى است تا مرفق هست، مرفق دارد آيه شريفه مىگويد نگوييد هر كس بايد يك دست را بشويد در روايات. وضوئات بيانيه يا غير وضوئات بيانيه. آنها ناظر به اشخاص متعارفه هستند كما ذكرنا.
اما آن كسى كه غير متعارف است، كانّ اطلاق آيه شريفه مىگويد كه بايد دستهايتان را تا مرفق بشوييد. خوب به يكى مسح كند كافى است اين شخص، در صورت ثالثه. چونكه هر دو غسلش بالاصاله واجب است و از باب مقدمه علمى است. بدان جهت در ما نحن فيه با يكى مسح كرد، رأسش را با آن ديگرى پايش را مسح كرد. پاى راستش را، با يك دست مسح كرد. سرش را با دست ديگر مسح كرد. عيبى ندارد. چونكه هر دو مسح باليمين است. يمينى اين شخص متعدد است. اين فرمايشى كه صاحب عروه مىفرمايد. آيا اينهايى كه ايشان مىفرمايد، قبول بايد بشود يا نه؟ بايد از سر گرفته بشود كه اگر از ما دون مرفق شد، بايد آن دست را هم شست در ما دون مرفق. چرا؟ چونكه مثل لحم زائد و اصبع زائد است. آنها توابع بود گفتيم. اينجور گفتيم كه متفاهم عرفى اين است كه شىء را بشور يعني با توابعش بشور. اشكال شده است كه دستى از اينجا آمده است، سى سانت هم آمده است، پنجاه سانت هم رفته است جلو. هم كف دارد، هم زند دارد، يك مقدارى هم ذراع دارد، متصل به عظم الذراع است آن از توابع يد است، تابع يد گفته مىشود اين اول كلام است. اگر تابع هم گفته بشود، اينجور تابع استفاده نمىشود كه فاغسلوا، شىء را بشوييد يد را بشوييد با اين تابع. با اين گل و گشادى، نه اين تابع اينجور استفاده نمىشود. در مقابل اين حرف بايد چه گفته بشود و چه جور مشى بشود انشاء الله بعد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص204.
[2] وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ قُطِعَتْ يَدُهُ مِنَ الْمِرْفَقِ كَيْفَ يَتَوَضَّأُ- قَالَ يَغْسِلُ مَا بَقِيَ مِنْ عَضُدِهِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص479.
[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص204-205.