درس پانصد و پنجاه و ششم

افعال وضوء

مسألة 11:« إن كانت له يد زائدة دون المرفق وجب غسلها أيضاً ‌كاللحم الزائد ، وإن كانت فوقه فإن علم زيادتها لا يجب غسلها ويكفي غسل‌ ‌الأصلية ، وإن لم يعلم الزائدة من الأصلية وجب غسلهما ، ويجب مسح الرأس والرجل بهما من باب الاحتياط ، وإن كانتا أصليـَّتين يجب غسلهما أيضاً ، ويكفي المسح بإحداهما ».[1]

ادامه بحث حکم يد زائده در وضوء

عرض كرديم صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف در يد زائد، چهار صورت را فرض فرمود. صورت اولى اين بود كه يد زائد در دون المرفق بوده باشد. و در اين صورت حكم كرد اين يد زائد مثل انگشت زائد است و مثل لحم زائد است كه بايد مكلف او را، يد را كه از مرفق الى انتهى الانام و الاصابع مى‏شويد اين يد زائده را هم بايد بشويد. اين يك صورت.

 صورت ثانيه اين بود، اين يد زائد فوق المرفق است ولكن معلوم است كه اين يد، يد زائد است. مثل اينكه يك يدى متصل است به عظم عضد. غير از اين دستى كه دارد، متصل به مرفق است كه رأس العضد است يك يدى هم از وسط عضد درآمده است. اگر اين يد، يد زائد بوده باشد من فوق المرفق در اين صورت شستن او لازم نيست. اين هم صورت ثانيه بود.

 صورت ثالثه اين است، نه زائد بوده آن يد محرز نيست. اين را فرض مى‏كرديم دو تا دستى كه يعنى دو تا كف است، هر دو ذراع دارند و هر دو متصل به مرفق واحد هستند. وقتى كه انسان آن رأس العضد كه مرفق دارد، يعنى استخوان ذراع رفته است به آن عضد، دو تا استخوان است. دو تا ذراع است. دو تا كف است. متصل به اين مرفق هستند. يا نه، عضد رأسش دو تا گره دارد، دو تا مرفق دارد. يك مرفق مال اين دست است. يك مرفق هم مال آن دست ديگر كه در اين صورت معلوم نيست زائد بودن يكى به معين كما فى صورة الثانية. اين جا فرمود اين به اين مى‏شود كه معلوم مى‏شود اين دو تا دست، ولو هر دو متصل به مرفق هستند بنا به گفته ما، ولكن معلوم است كه يكى زائد است و ديگرى اصلى. ولكن مشتبه است اصلى به يد زائد. اين را هم مى‏گفتيم كه يد آثارى كه دارد در صورت و شك هر دو يكى است. امتيازى احدهما بر ديگرى ندارد. ولكن آثار يد كه هست، بعضى در آن يد است و در بعضى در اين يد ديگر است. بعضى آثار يد مثل قوت، خم شدن الى المنكب، خم شدن در يكى است، قوت در يكى ديگر است. در اين صورت فرمود، هر دو تا را بايد شست. نه اينكه هر دو بالاصاله شستنش لازم است. بلكه به جهت مقدمه علميه است. چونكه يد اصلى تميز داده نمى‏شود از يد زائد، هر دو تا را بايد بشويد تا علم پيدا كند كه آن يد اصلى را شسته است. مثل اينكه دو تا وضوء مى‏گيرد. از دو آبى كه مى‏داند يكى آب است يكى مضاف. چه جور مقدمه علميه است، دو وضوء گرفتن از اين دو مايعى كه يكى آب است، ديگرى مضاف. اينجا هم دو تا دست را مى‏شويد تا علم كند آن يد اصلى را شسته است. بدان جهت وقتى كه نوبت مسح مى‏رسد بايد با هر دو تاى اينها مسح رأس بكند تا علم پيدا كند به بلّه يمينش مسح رأس را كرد. و هكذا در رجل يمني با هر دو تا بايد مسح كند. به يكى مسح مى‏كند رطوبت او را خشك مى‏كند با ديگرى مسح مى‏كند. يقين پيدا مى‏كند كه با بلّه يمني مقدم الرأس و الرجل اليمني را مسح كرده است. بعد مى‏فرمايد كه نه، اگر زائد با اصلى مشتبه نشد، هر دو اصلى شدند. معنى كرديم صورت رابعه را كه هر دو اصلى هستند يعنى تمام آثار اليد كه هست در هر دو تا هست، در آن هم هست در اين هم هست. يا اصلا آثار اليد در هيچ كدام از اينها نيست كه امتيازى احدهما به ديگرى ندارد. هر دو در يك يد هستند ولكن هيچ كدام خاصيت يد را ندارند. نمى‏تواند چيزى را با اينها بردارد. مثل آن كسى كه يد مشلوله دارد. آن كسى كه يك دستش شل است، چه جور نمى‏تواند با او كارى بكند، قوت‏ ندارد، هر دو همين جور هستند، هيچ كدام به ديگرى امتياز ندارند.

 اگر در ما نحن فيه هر دو اصلى بوده باشد، ولو اين دو نسبت به ساير الناس يكى زائد است. ساير الناس يك دست دارند در طرف يمين. اين دو تا دست دارد. ولو زائد است ولكن فى نفسه، نسبت به خلقت خودش احدهما بر ديگرى امتيازى ندارد. به نحوى كه هر دو اصلى حساب مى‏شود. چونكه بگوييم هر دو زائد هستند كه نمى‏شود. يكى اصلى است، دون ديگرى، آن هم ترجيح بلا مرجح است، هيچ خصوصيتى ندارد. يكى اينكه ممتاز از ديگرى بشود. بدان جهت در ما نحن فيه هر دو اصلى شدند، هر دو غسلش واجب است بالاصاله. اينجور فرمود در صورت رابعه و چونكه هر دو غسلش بالاصالة واجب است، مقدم الرأس و الرجل اليمني را به يكى مسح كند كافى است. چونكه مسح به بلّه يمني كرده است. يمني دو تا است. دو تا دست است با يكى مسح بكند طبيعى مسح الرأس بالبلة اليمني حاصل مى‏شود. حتى گفتيم به يكى رأسش را مسح كند، به يكى رجلش را عيبى ندارد. چونكه هر دو وجوبش بالاصاله است. اين فرمايش ايشان است كه در عروه فرموده است، اگر ملاحظه كرده باشيد. كلام در اين فتوايى بود كه در اين صور اربعه فرمود. صورت اولى اين بود كه يد زائد دون المرفق بوده باشد. در اين جا حكم فرمود بر اينكه اين يد زائد مثل لحم الزائد است. مثل لحم الزائد است و مثل اصبع زائد است. بايد او را بشويد. آن حرفى كه سابقا گفته بوديم كه شى‏ء وقتى كه امر شد به غسل او، آن شى‏ء بايد بتوابعش شست، آنى كه تابع حساب مى‏شود كه انشاء الله در غسل جنابت مى‏آيد آنى كه تابع بدن است، بايد آنها هم شسته بشود، امر به غسل شيئى ظاهرش اين است كه او را با توابعش بايد شست، كما تقدم فى الوجه. گفته‏اند در ما نحن فيه، كه عبارت عروه دليل اين است، غسل يد يمني اين يد زائد از توابع يمني است بدان جهت بايد آن يد زائد را هم شست. خوب اشكال در اين كما اينكه آن روز هم اشاره كردم كه اين توابع بوده باشد معلوم نيست. خصوصا كه يك دست بزرگى است. ذراع هم دارد. اين تابع شمرده مى‏شود به دست، اين تابع شمرده نمى‏شود.

 خوب اينجا اين حرف را مى‏گوييم كه آنى كه تابع شمرده نمي‌شود ملتزم هستيم كه بايد اين يد را شست، وقتى كه دون المرفق شد، فتواى عروه صحيح است. ولو شما بگوييد كه اين تابع حساب نمى‏شود از آن كسى كه در تابعيت اشكال مى‏كند مى‏پرسيم، مى‏گوييم هيچ چيزى از اين يد زائد تابع نيست. حتى آن طرفى كه متصل به عظم الذراع است. آن هم تابع نيست؟ اين را كه نمى‏تواند ملتزم بشود. بايد بگويد آن طرفى كه متصل به عظم ذراع است او بايد شسته بشود. خوب وقتى كه شسته شد، چه مقدار شسته بشود؟ آن ديگر احتمال اينكه مقدارى از او شسته بشود، دون همه‏اش اين احتمال، احتمال نيست. اگر بنا بود كه شيئى از او شسته بشود، اگر شسته نشود اين خلاف المطلوب است و خلاف ظهور غسل اليد است كه با تابعش بايد شست و اگر بنا شد او شسته بشود ديگر احتمال فرق ما بين آن موضع و ساير مواضع آن يد زائده، احتمال فرق نيست. اين يكى.

 سؤال...؟ عرض مى‏كنم اين اگر گفتيم كه بايد مقدارش شسته بشود، بايد همان شسته بشود. ديگر احتمال فرق يا قول بالفرق نيست. اگر كسى گفت من قائل به فرق. آن مقدارى كه تابع از آن دست است، آن مقدار شسته بشود. و اما مقدار زائد از او شستنش لازم نيست. مثل شعر. مثل شعرى كه در غسل جنابت خواهد آمد. شعر طويل، مثل شعر زن‏ها. يا كسى كه زلف دارد. آن مقدارى كه تابع جسد است، آن مقدار بايد شسته بشود. داخل متفاهم غسل الجسد است و اما مقدار زائد نه. ولو شعر است، همه‏اش يك شعر است ولكن آن مقدارى كه تابع است شسته بشود و آن مقدار زائد شستنش لازم نيست. خوب مى‏گوييم عيبى ندارد اين صحيحه دليل بر اين است كه در ما نحن فيه همه‏اش بايد شسته بشود. همه اين يد زائد بايد شسته بشود. براى اينكه در اين صحيحه امام عليه السلام اينجور فرمود. صحيحه زراره و بكير ابن اعين است [2]كه در آن صحيحه اينجور بود بر اينكه بعد از اينكه امام تعليم كرد وضوء را، اينجور فرمود بر اينكه «قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ- فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ فَلَيْسَ لَهُ أَنْ يَدَعَ شَيْئاً مِنْ وَجْهِهِ إِلَّا غَسَلَهُ» اين گذشت. «وَ أَمَرَ بِغَسْلِ الْيَدَيْنِ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ» و امر كرد به غسل اليد الى المرفقين، «فَلَيْسَ لَهُ أَنْ يَدَعَ مِنْ يَدَيْهِ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ شَيْئاً إِلَّا غَسَلَهُ» اين دستى كه از اينجا هم درآمده است اين شى‏ء است ديگر، اين را هم بايد بشويد. آن حرفى كه در شعر مى‏گفتيم. مى‏گفتيم در شعر اينجور نيست. آن از يد نيست چونكه اين شيئا به قرينه تعليل اين است كه از يد بوده باشد. بله، «لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ ثُمَّ قَالَ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ فَإِذَا مَسَحَ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ رَأْسِهِ أَوْ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ قَدَمَيْهِ- مَا بَيْنَ الْكَعْبَيْنِ إِلَى أَطْرَافِ الْأَصَابِعِ فَقَدْ أَجْزَأَهُ» آنى كه در شعر اشكال مى‏كرديم يا در آن امور ديگرى كه اشكال مى‏كرديم كه اين تعليل با آنها مناسبت ندارد، آن اشكال اينجا نمى‏آيد. چرا؟ چونكه اين شى‏ء هم از يدين است. اين شى‏ء در ما نحن فيه از ايدى است. از ايدى شخص است. منتهى ايدى زائد است. خوب نداشت بر اينكه ايدى چند تا بوده باشد.

 سؤال...؟ عرض مى‏كنم تعارف انصراف نمى‏آورد. اگر انسان ظهور داشته باشد در انسان صريح يا دو پايى، حكمى بر انسان جعل مى‏شود آن انسان يك پايى را هم مى‏گيرد. انسان دو سرى را هم مى‏گيرد، فرق ندارد. آنى كه در ما نحن فيه هست و در ساير مقامات هست به اين نكته متوجه باشيد مطلق را به افراد نادر نمى‏شود منحصر كرد. بگوييد مراد از اين انسان كه در اين خطاب وارد شده است مطلقا، انسان دو سرى است يا يك پايى است. اين را نمى‏شود گفت. و اما خطاب مطلق، هم فرد نادر را بگيرد، هم ساير افراد را اين را عيبي ندارد. اكرم العالم هم آن كسى كه از علم به يك مرتبه‏اى رسيده است كه ديگر نظيرش در كره زمين نيست، هم او را مى‏گيرد، هم آنى كه دون است مراتب علم مختلف است، او را مى‏گيرد. ولكن آن فرد نادر است. آن فردى كه آنجور علم داشته باشد آن نادر است. اين انصراف ندارد. شامل مى‏شود هم افراد نادره و غالبه را. بله! ربما اين كثرت استعمال در يك فردى يا در افرادى يا در يك نوعى، مستغنى مى‏كند استعمالات ديگر را از نصب قرينه. مثل اينكه كسى حيوان را استعمال مى‏كند. در غير الانسان احتياج ندارد قرينه بگذارد كه غير انسان مراد من است. خود كثرت استعمال حيوان در اين انسان به حدى رسيده است كه استعمال احتياج به نصب قرينه ندارد. بدان جهت به كسى بگوييم به صورت مطلق يا حيوان، بدش مى‏آيد. چونكه منصرف به غير الانسان است. اين مرتبه انصراف در ما نحن فيه نيست. در آيه اين است كه يدهايتان را بشوييد. يد اصبع زائد داشته باشد، لحم زائد داشته باشد، چه جورى كه او را مى‏گيرد اينى را كه يد زائد دارد او را هم مى‏گيرد. در آيه شريفه نگفته است كه يك دست را از خودتان، از يمينتان بشوييد، تا كسى بگويد كه آن يك دست اين است. آن ديگرى خارج است. آن مقدار تابع داخل است، بقيه‏اش خارج. آيه مباركه گفته است ايديتان را تا الى المرافق را بشوييد. آن ايديتان يك يد باشد يا دو تا يد باشد، فرق نمى‏كند. بدان جهت در ما نحن فيهى كه هست، آن حرفى را كه در شعر مى‏گفتيم كه آيه او را نمى‏گيرد به قرينه تعليل، او در يد زائد نمى‏آيد.

 سؤال...؟ يكى از مخاطب‏ها جنابعالى است. هر كس بايد ايدى‏اش را بشويد عرض مى‏كنم در آيه مباركه نيست كه هر مكلفى يك يد يمنا بشويد. ايديكم مى‏سازد با اينكه يك كسى دو تا دست داشته باشد. دو تا را بشويد. سه تا دارد، سه تا را بشويد. فقط شرطى كه هست، آيه كه شرط كرده است، يدى باشد مرفق دار. شخصى اگر يدى دارد مرفق دار، آن يد را بايد بشويد، اين حرف را بعد خواهيم گفت. و الاّ قطع نظر از آن معنايى كه هست، چونكه آن يد زائد را نمى‏گيرد. يد زائد مرفق ندارد. قطع نظر از اين معنا مى‏خواهيم بگوييم كه اين قول امام عليه السلام كه فليس له ان يدع من يديه الى المرفقين شيئاً الا غسله. امر مى‏كند. مى‏گويد بر مكلف حق نيست كه بگذارد از يديه، از دو دستش الى المرفقين شيئا، مگر او را بشويد. كلام ما اين است كه اين شى‏ء عموميت دارد. يد زائد را هم مى‏گيرد. تعليل هم منافات ندارد. چونكه تعليل مى‏گويد كه يدينتان را بشوييد. يدينتان را بشوييد. اين هم شستن يدين است. شيئى از يدين است او را مى‏شويد. ولو آن شى‏ء تابع است. مثل مو نيست كه يد به او اطلاق نشود. نبت على اليد بوده باشد. اين تعليل فقط غرضم اين است كه اين نكته را متوجه باشد. اين كه مى‏گويد فليس له ان يدع من يديه الى المرفقين شيئا، شيئى را، اين شى‏ء شعر را مى‏گرفت، لحم زائد را مى‏گرفت، انگشت را مى‏گرفت، يد زائد را مى‏گرفت، همه را مى‏گيرد. منتهى سابقا مى‏گفتيم، اينكه تعليل مى‏كند لان الله تبارك و تعالى يقول ايدى را بشوييد، آنى كه اين تعليل اقتضاء مى‏كند آنى كه از يد نباشد. از يد نباشد، عنوان يد به او اطلاق نشود، او را خارج مى‏كند. و بما انّه در ما نحن فيه زائد خود يد است، بدان جهت اين تعليل منافات با اين عموم ندارد.

سؤال...؟ آخر از اول باطل رفتيم. در جميع احكام، عرف بايد به ما رجوع كند، حكمش را بپرسد. آنى كه ما رجوع به عرف مى‏كنيم در معناى يد است. خوب معناى يد را از عرف مى‏گيريم چونكه شارع اختراع نكرده است. اگر اختراع مى‏كرد مثل صلاة و صوم و اينها بود به عرف رجوع نمى‏كرديم. آن را هم از ادله مى‏فهميديم. در موضوعات الاحكام است. موضوعات عرفيه كه شارع در موضوع تصرفى نكرده است در معناى عرفى. آنجا رجوع مى‏كنيم به معناى عرفى يا تصرف كرده است به علاوه كردن قيودى بر او. كدام قيد را علاوه كرده است، قيد اگر معناى عرفى داشته باشد، مثل اكرم العالم العادل، عادل اگر معناى عرفى داشته باشد رجوع به او مى‏كنيم. اگر نه، عادل را شارع اعتبار كرده باشد عدالت را، رجوع به معناى شرع مى‏كنيم. احكام را به عرف مربوط نيست. بدان جهت در ما نحن فيه شى‏ء معناى عرفى دارد. فليس له ان يدع شيئاً الاّ غسله، كه واجب است بشويد اين را شارع مى‏گويد. شيئى را در يد نگذارد الاّ اينكه او را بشويد فليس من يدهه الى المرفقين شيئا الاّ غسله بايد بشويد. «لان الله تعالى يقول فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق». اين درست است.

 سؤال...؟ شى‏ء من اليدين كه محرز است. اين شيئى است در دست من، خودش هم دست است. شيئى است در يدين و خداوند متعال مى‏فرمايد بر اينكه يا ايها الذين آمنوا دستهايتان را بشور. امام عليه السلام مى‏فرمايد شيئى كه از يدين هست، يعنى جزء حساب مى‏شود. جزء يدين حساب مى‏شود، منتهى جزء زائد است. جزئى از يدين است، مثل شعر نيست كه يد به او صدق نمى‏كند. اين شئى، نكته يك نكته باريك است كه در ما نحن فيه عنوان به تابع صدق مى‏كند. و آيه مخرج نمى‏شود اين را. و امام عليه السلام هم در اين روايت فرموده است، شيئى از يدينش را نگذارد، مگر اينكه او را بشويد.

 سؤال...؟ عرض مى‏كنم آيه يد مرفق دار را مى‏گيرد. آيه مى‏گويد كه يد مرفق دار شيئى را نگذاريد مگر اينكه بشوييد. از يدى كه مرفق دارد شيئى نگذاريد بشوييد. كلام ما اين است. آيه فقط اين است كه تعليلش منافى با عموم شىء نيست در مقام. روايت مى‏گويد، شيئى را كه از يد مرفق دار است از او بشوييد. هر شيئى را نگذاريد مگر اينكه او را بشوييد. اين شى‏ء است، لحم است، عظم است، مثل اصبع زائد. بايد او را بشوييد. اگر به عنوان تابع، عنوان يد صدق نكند، آن هم همين جور است كه سابقا گفتيم. او را اين روايت شامل نمى‏شود. عيب ندارد، مى‏گويم تابع است ولكن آن تابعى است كه اگر كسى گفت همه‏اش تابع نيست مقدارى تابع است، مى‏گوييم كه اين شى‏ء اطلاقش در روايت همه‏اش را مى‏گيرد و تعليل هم منافات ندارد. ما به صاحب عروة اشكال مى‏كرديم كه توجيه كنيم. اشكال ديگران بود كه تابع نيست همه اين يد. يعنى تابع نيست آن مقدارش تابع است. اينجور ادعا شده بود، گفتيم اگر اين درست باشد، حرف را قبول بكنيم كه نه محتمل است فرق بگذاريم ما بين ريشه يدى كه متصل به عظم الذراع است و ما بين خود يد. آن را اگر اغماض بكنيم، قبول بكنيم كه همه‏اش تابع نيست عموم در اين روايت مى‏گيرد و تعليل در اين روايت منافات با اين عمومش هم ندارد اين صورت اولى.

اما الصورة ثانيه، صورت ثانيه اين است كه ما فوق ذراع بوده باشد. يك فرض را فرض كرديم كه معلوم است كه آن يد زائد است. خوب بدان جهت مى‏گوييم كه در ما نحن فيه شستن او لازم نيست. چرا؟ چونكه آن يدى واجب است شستنش كه آن يد اما به حسب الروايات كه از مرفق الى اطراف الاصابع شسته بشود آن يد زائد را نمى‏گيرد، آن مرفق ندارد. مفروض اين است ما فوق المرفق است. چسبيده به عظم عضد است، عكس آنى كه دون المرفق بود. عكس او، كه مقابل او، كه از ما فوق عضد است. آن يد، يدى است كه روايات نمى‏گيرد. روايات مي‌گفت يد را از مرفق را از اطراف الاصابع. عرض مى‏كنم در ما نحن فيه آنى كه روايات است، از مرفق الى اطراف الاصابع است. اين يد را نمى‏گيرد. اين يدى را كه مرفق دارد الى اطراف الاصابع او را مى‏گيرد. و اما الاية المباركه، آيه مباركه يدى را مى‏گيرد كه مرفق دار بوده باشد. يدى مرفق‏دار را مى‏گويد. يد مرفق‏دار همين يد است. نمى‏خواهيم بگوييم كه الى المرافق قيد غسل است. تا كسى بگويد اين غايت مغسول است، غايت غسل نيست. نه، غايت، غايت مغسول است. چونكه موضوع غسل يدى است الى المرافق. يعنى يد الى المرافق موضوع غسل است، ولو وجوب الغسل من الاعلى. موضوع حكم يد مرفق دار است و بما اينكه يد مرفق دار اين است اين را آيه مى‏گيرد. و آنى كه ما فوق است و چسبيده است به عضد او را نمى‏گيرد. در آن... سؤال؟ ندارد. غير از اين حرف نخواهيد گفت كه فرض خواهيم كرد يك آدمى كه خوب ديگران گفته‏اند، حرف ديگران است. فرض مى‏كنيم يك آدمى كه اصلا مرفق ندارد. يك استخوانى به منكبش چسبيده است تا زند، از آنجا هم يك دست دارد. اصلا اين مرفق ندارد. غير از اين چيزى داريد؟

 مى‏گوييم بر اينكه اين بايد شسته بشود، ما هم ملتزم هستيم اين شخص بايد بشويد دستش را. ولكن نه آيه دلالت مى‏كند. آيه دلالتى ندارد. اين از خارج مى‏دانيم بر اينكه صلاة از اين مكلف ساقط نيست، و تيمم در حق خودش مشروع نيست صلاة عمده‏اش اين است كه صلاة ساقط نمى‏شود و مورد، مورد تيممم نيست بدان جهت مى‏گوييم كه به قدر سايرين بشويد آن مقدارى كه سايرين مى‏شويند از ذراعشان به قدر آن بشويد. آن از خارج است والاّ مى‏گفتيم كه نه اين مرفق ندارد، تكليف اين را نمى‏گيرد. اين به واسطه الصلاة لا يسقط بحال است. ولكن به خلاف ما نحن فيه. در ما نحن فيه اين شخص، يد مرفق دار دارد. و داخل آيه شريفه است كه آن يد مرفق‏دارش را بايد بشويد، خوب نمازش را بخواند. هيچ اشكالى ندارد. بدان جهت در ما نحن فيه اگر دليل خارجى نداشتيم، يعنى علم خارجى نداشتيم كه اين كسى كه يك دست اينجور دارد مستقيم، بدون مرفق بايد آن مقدار را بشويد ارتكازاً، بعد از اينكه صلاة ساقط نشد. وضوء واجب است، بايد آن مقدار را بشويد، ملتزم مى‏شديم كه نه او دستش شستن نمى‏خواهد. آن دست ديگر را بشويد. اين به واسطه اين علم خارجى است كه صلاة ساقط نيست و تيمم هم مشروع نيست و غسل يد يمني با اين اصلا لازم نباشد ساقط نيست، علم داريم كه اينها نيست. والاّ اگر اين علم‏ها نبود. مثل چه؟ مثل بعضى شلل‏هاى مادر زاد كه اصلا دست راست ندارد. ذاتا كه تولد شده است دست راست ندارد. ولكن در اين منكبشان يك يد شللى، يك يد كوچكى شبيه به يد، متصل به منكب دارد. مى‏گوييم اين اشخاص وقتى كه وضوء مى‏گيرند شستن او لازم نيست. چرا؟ چونكه دليل ندارد. آنى كه ما دليل داريم اين است كه آن يدى كه مرفق دارد است بايد بشوييم. آن يد مرفق دار نيست. شستن او لازم نيست. علم داريم صلاة ساقط نيست، عيب ندارد ساقط نيست. تيمم هم كه به او مشروع نيست. تييم هم يد مى‏خواهد. صلاة ساقط نيست بايد وضوء بگيرد. وضوء بگيرد بايد چه؟ همان دستى را كه دارد بايد همان دست را بشويد. با صورتش مسح كند رأسش را با رجلينش را با همان دست. شستن او لازم نيست. اين بنا بر مسلكى كه وضوء اسم بوده باشد به خود غسلات و مسحات اين است. مى‏دانيم كه صلاة اين مقيد به اينها است، اما تقيد بر اينكه اين را هم بشويد، نه اينجور علمى نداريم.

 اگر فرض بفرماييد كسى گفت صلاة مشروط به طهارت است طهارت مسبب است، من احتمال مى‏دهم كه غسل اين يد در محصول آن مدخليت داشته باشد آن يك مطلب ديگرى است. آن عيبى ندارد. و الاّ اگر ما بوده باشيم و روي مسلك ما در ما نحن فيه آيه شريفه فقط آن يدى را مى‏گيرد كه مرفق‏دار است. بله، بعضى روايات هست كه در آنجا هست كه و يغسل ذراعيه. اينجور چيزها هست و يغسل يديه. ولكن آن روايات در وضوئات بيانيه كه و غسل ذراعيه و يديه. الاّ انّه راوى در آن روايات در مقام بيان آن حد و مقدار غسل يد در اين مقام نبودند. بدان جهت ثم غسل ذراعه چپ را ندارد. پس چپ را شستن لازم نيست. آن در مقام آن جهتى بود كه آن جهت خاصى كه غسل من اعلى باشد يا مسح به بلّه يد بوده باشد كه تجديد نشود يا و لا يردّ الماء بوده باشد كه غسل من الاعلى باشد در يدين اين خصوصيات را مى‏خواست بيان كند از شخص متعارف. بدان جهت در ما نحن فيهى كه هست، عمده اطلاق آيه مباركه بود و اين صورت را نمى‏گيرد. بدان جهت يد زائد اگر مافوق مرفق باشد، شستنش لازم نيست. سرّش اين است كه ما دليل نداريم. اطلاق آيه شامل نمى‏شود. اطلاق آيه، ولو قائل هستيم الى المرافق حد است براى مغسول، لا للغسل ولكن موضوع وجوب غسل من الاعلى يد مرفق‏دار است كه يد مرفق‏دار بايد شسته بشود و آن كسى كه لا مرفق له دليل خارجى داشته باشيم ملتزم مى‏شويم والاّ فلا.

 بدان جهت در ما نحن فيه مى‏ماند آن صورتى كه هر دو يد متصل به مرفق هستند. هر دو مرفق دارند. خوب وقتى كه هر دو مرفق دار بوده باشند، ما ملتزم مى‏شويم كه هر دو تا را بايد بشويند. ولو يكى قوت داشته باشد، ديگرى نداشته باشد. يكى آثار يد را دارد، ديگرى آثار يد را ندارد. بعد از اينكه به هر دو يد صدق كرد بايد بشويد. چرا؟ بالاية المباركه. وجهش معلوم شد. اين آيه مباركه كه مى‏گويد هر كدام از شما مكلف هست دست‏هايش را بشويد الى المرفق، هر دو دستش، هر دو مرفق دارد. داخل موضوع آيه شريفه است. هر دو بايد شسته بشود. چونكه آيه شريفه تمام دستهاى مرفق‏دار را انسان بايد بشويد. چونكه طبيعى‏اش نيست كه يكى را بشويد كافى است. هر كس بايد تمام دستهايى كه مرفق دارد، ظاهرش اين است بايد بشويد. منتهى تمام دستهايش، دو تا دست است در متعارف، دو تا مى‏شويد. اينكه هست سه تا، سه تا مى‏شويد. مثل اين است كه در غسل جنابت بايد تمام بدنش را بشويد. يك كسى تمام بدنش متعارف است بايد بشويد. تمام بدنش يك قلمبه‏اى هم دارد اينجا كه درآورده از كمرش دارد او را هم بايد بشويد. اين داخل تابع بدن متعارف اينجور نيست. اينجور نيست هر كس بايد بدنش را بشويد. اينجا هم همينجور است هر كس هم بايد دستهايش را بشويد. اين دو تا دست دارد. يكى قوى است، يكى ضعيف. بدان جهت اين قسم سومى كه صاحب عروه فرمود كه يكى اصلى باشد، يكى مشتبه، اين قسم ثالث را ما حذف مى‏كنيم. مى‏گوييم اين صورت ثالث و صورت رابع يكى است. هر دو دست هستند. ولو يكى شَلل است. دست صدق مى‏كند. ندارد در آيه دست، دست صحيح و تام بوده باشد. بدان جهت عموم آيه و اطلاق آيه شامل مى‏شود، هر دو تا را بشويد و با هر كدام مسح كند كافى است، ولو احتياط اين است كه مسح به هر دو تا را بكند، در آنجايى كه با همديگر امتياز دارند به جهت رعايت اين احتمالى كه گفته شد. و الحمد الله رب العالمين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص204-205.

[2] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ وَ بُكَيْرٍ أَنَّهُمَا سَأَلَا أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ وُضُوءِ رَسُولِ اللَّهِ ص- فَدَعَا بِطَشْتٍ أَوْ تَوْرٍ فِيهِ مَاءٌ- فَغَمَسَ يَدَهُ الْيُمْنَى فَغَرَفَ بِهَا غُرْفَةً- فَصَبَّهَا عَلَى وَجْهِهِ- فَغَسَلَ بِهَا وَجْهَهُ ثُمَّ َمَسَ كَفَّهُ الْيُسْرَى- فَغَرَفَ بِهَا غُرْفَةً فَأَفْرَغَ عَلَى ذِرَاعِهِ الْيُمْنَى- فَغَسَلَ بِهَا ذِرَاعَهُ مِنَ الْمِرْفَقِ إِلَى الْكَفِّ- لَا يَرُدُّهَا إِلَى الْمِرْفَقِ- ثُمَّ غَمَسَ كَفَّهُ الْيُمْنَى- فَأَفْرَغَ بِهَا عَلَى ذِرَاعِهِ الْيُسْرَى مِنَ الْمِرْفَقِ- وَ صَنَعَ بِهَا مِثْلَ مَا صَنَعَ بِالْيُمْنَى- ثُمَّ مَسَحَ رَأْسَهُ وَ قَدَمَيْهِ بِبَلَلِ كَفِّهِ- لَمْ يُحْدِثْ لَهُمَا مَاءً جَدِيداً- ثُمَّ‌ ‌قَالَ وَ لَا يُدْخِلُ أَصَابِعَهُ تَحْتَ الشِّرَاكِ- قَالَ ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ- فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ فَلَيْسَ لَهُ أَنْ يَدَعَ شَيْئاً مِنْ وَجْهِهِ إِلَّا غَسَلَهُ- وَ أَمَرَ بِغَسْلِ الْيَدَيْنِ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ- فَلَيْسَ لَهُ أَنْ يَدَعَ مِنْ يَدَيْهِ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ شَيْئاً إِلَّا غَسَلَهُ- لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ- ثُمَّ قَالَ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ فَإِذَا مَسَحَ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ رَأْسِهِ أَوْ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ قَدَمَيْهِ- مَا بَيْنَ الْكَعْبَيْنِ إِلَى أَطْرَافِ الْأَصَابِعِ فَقَدْ أَجْزَأَهُ- قَالَ فَقُلْنَا أَيْنَ الْكَعْبَانِ- قَالَ هَاهُنَا يَعْنِي الْمَفْصِلَ دُونَ عَظْمِ السَّاقِ- فَقُلْنَا هَذَا مَا هُوَ فَقَالَ هَذَا مِنْ عَظْمِ السَّاقِ- وَ الْكَعْبُ أَسْفَلُ مِنْ ذَلِكَ- فَقُلْنَا أَصْلَحَكَ اللَّهُ- فَالْغُرْفَةُ الْوَاحِدَةُ تُجْزِي لِلْوَجْهِ وَ غُرْفَةٌ لِلذِّرَاعِ- قَالَ نَعَمْ إِذَا بَالَغْتَ فِيهَا- وَ الثِّنْتَانِ تَأْتِيَانِ عَلَى ذَلِكَ كُلِّهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 388- 389.