مسألة12: « الوسخ تحت الأظفارإذا لم يكن زائداً على المتعارف لا يجب إزالته إلا إذا كان ما تحته معدوداً من الظاهر فإنَّ الأحوط إزالته ، وإن كان زائداً على المتعارف وجبت إزالته كما أنـَّه لو قصَّ أظفاره فصار ما تحتها ظاهراً وجب غسله بعد إزالة الوسخ عنه».[1]
كلام در مسائلى بود كه آن مسائل مربوط است به افعال الوضوء که از افعال الوضوء غسل اليدين بود.
ايشان در عروه مسئلهاى را مىگويد كه مسئله، مسئله دوازدهمى است و مسئلهاى است كثير الابتلاء و غالب الناس مبتلاء هستند. و آن اين است كه ربما بلكه در كثير من الناس اينها مواظبت نمىكنند به آن ناخنهايى كه در أنامل ورؤس الاصابع است به نحوى كه آن كسانى كه هر هفته قص انامل مىكنند يا تنظيف مىكنند اصابع را هميشه. آنها را بگذاريد كنار، عموم مردم آن ناخنهايى كه دارند ربما در رئوس الانامل كه زير ناخنها هست و ناخن هم مقدارى بلند است يا بيشتر بلند است، آن زير آن ناخن، آن رئوس الانامل چرك جمع مىشود در آنها. صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف در آن وسخ تفصيلي دارد.
مىفرمايد بر اينكه تارةً وسخى كه در زير آن ناخنها است و در آن رئوس الانامل هست، تارة آن وسخ وسخى است به مقدار المتعارف كه يعنى نوع مردم آن وسخ در ناخنهايشان هست. نوع مردمى كه مواظبت نمىكنند به آن معنايى كه گفتيم.
مىفرمايد ازاله آن وسخ از تحت آن ناخنها كه آن زيرش شسته بشود در صورتى كه زير آن ناخن از باطن حساب بشود، جوف حساب بشود، او واجب نيست. و اما اگر آن زير ناخن كه رئوس الانامل است ظاهر حساب بشود به نحوى كه او ديده مىشود. منتهى چرك ديده مىشود وسخ را اگر بردارند آن رئوس الانامل ديده مىشود. اگر وسخ متعارف بوده باشد و آن وسخ متعارف از ظواهر حساب بشود كه رئوس الانامل است، احوط اين است كه آن چرك ازاله بشود. احوط، احوط وجوبى است. آن مقدارى كه از باطن است، ازاله آنجا واجب نيست. چونكه غسل الباطن واجب نيست. آن مقدارى كه ظاهر است احوط اين است كه او ازاله بشود. فتوا نمىدهد. مقتضى القاعده در ذهن مىآيد كه بايد فتوا بدهد كه بايد آن وسخ را ازاله كند و آن ظاهر را بشويد، چونكه غسل ظاهر بايد بشود. مع ذلك كه مقتضى القاعدة الاوليه وجوب الازاله بود مىفرمايد احوط ازاله وسخ و غسل آن مقدار است. و اما در جايى كه وسخى كه آن تحت اظافر هست كه رئوس الانامل هم از ظواهر حساب مىشود و وسخ كثير هم در آنجا هست او بايد ازاله بشود. آن وقتى كه وسخ به مقدار متعارف است او ازالهاش احوط است و اما اگر كثير بوده باشد كه خارج از متعارف است. در بعضى يد آن سائلين و گداها ديده مىشود كه زير ناخنش، ناخنش بلند است آن قدر چرك دارد كه شايد به دو سانتى متر برسد آن چرك. اگر اينجور بوده باشد اين وسخ بايد ازاله بشود. اينجا فتوا به وجوب مىدهد.
خوب نتيجه اين شد كه در آنجايى كه ظاهر حساب نمىشود و جوف حساب مىشود، زير ناخن چرك بشود كه بعضا چرك مىرود، جوف مىرود چونكه عامل است به يدش فشار مىآورد. آن جرمى كه با او كار مىكند مىرود تحت ناخنها. اگر اين نحو بوده باشد غسلش كه گفتيم واجب نيست. اينجا مىگويد نعم لو قص الظفر. انسان ناخنش را گرفت. و آن مقدارى كه باطن بود ظاهر شد، در آن صورت شستنش واجب مىشود. چونكه ظاهر شد ديگر،به واسطه قصر ظاهر شد و بايد او را بشويد. اين فرمايشى است كه ايشان مىگويد. اما اينكه گفتيم آن دو تا حكمى كه گفت اگر خارج از متعارف است خيلى است بايد ازاله كند، او على القاعده است، چونكه غسل واجب است، آن بشره را بايد بشويد. كما اينكه غسل ظهر كرد باطن ظاهر شد، بايد بشويد. چونكه از ظواهر است بايد بشويد در يدش. وجهش را سابقا گفتيم الان هم اعاده خواهيم كرد. و اما اينكه به مقدار متعارف بشود و ظاهر بشود، احوط اين است، فتوا نداد. سرّش اين است، گفتهاند، بر اينكه ادعا شده است سيره متشرعه غالب المتشرعة بر اين جارى است. در زير ناخنهايش، در آن مقدارى كه آن زير از ظاهر است، چونكه ناخن بلند است. ولو ناخن بلند است، ولكن زيرش ظاهر است رئوس الانامل است. اين سيره متشرعه بر اين است كه در آنها چرك متعارف مىشود. و اينها موقع وضوء گرفتن همين جور وضوء مىگيرند. شما هم مىبيند كه اينجور اشخاص، همين جور وضوء مىگيرند، مثل آنهايى كه مواظبت مىكنند به ناخنهايشان و هيچ در اين روايات اشارهاى به اين معنا نشده است که آن وسخى كه در اين زير اين ناخنها است و ظاهر انامل را گرفته است، اين بايد ازاله بشود. هيچ در روايتى هم الى يومنا هذا. در روايات ما، ما پيدا نكرديم يك صورتى كه اين معنا تعرض شده باشد و ديگران هم پيدا نكردهاند و الاّ نقل مىكردند. اين معلوم مىشود كه اين سيره متشرعه اين هم فعلا حادث نشده است. در زمان سابق هم اينجور بود. در زمان ائمه هم اينجور بود. نه اينكه فعلا اينجور است.
اين معلوم مىشود كه اين سيره متشرعه است ممضي كه ائمه عليهم السلام اين را تنبه كه نكردهاند، تجويز كردهاند همين جور وضوء را. اين جور ادعا شده است. روى اين اساس است. البته مىدانيد كه اين سيره را در آن وسخ متعارف مىشود ادعا كرد. بدان جهت ايشان هم وسخ را مقيد به متعارف كرده است و اما اگر زائد بر متعارف بوده باشد او بايد ازاله بشود ولكن اين به اين سيره نمىشود مطلب را تمام كرد. چون مقتضى القاعدة الاوليه باشد ظاهر شسته بشود، از ظاهر هم تحت اين اظفار است بايد شسته بشود. و اين سيره نمىشود به اين اعتماد كرد. چرا؟ براى اينكه اينجور اشخاص كه اعتنا نمىكنند فرقى ، تحت الاظافر و سائر اجزاء يد نمىگذارند اينجور اشخاص. آنهايى كه عامل هستند، عمله هستند، كارگرى مىكنند. صباغى مىكنند. اينها در دستهايشان اين موانع هست. همين جور مىآيد بعد از كار دستهايش را مىشويد. وضوئش را هم مىگيرد. فرقى نمىگذارد كه يك قطره كوچكى از آنجا قير چسبيده است يا فرض كنيد رنگ چسبيده است يا چيز ديگرى هست. نگاه بكنيد مىبينيد فى يومنا هذا هم اعتنا نمىكند.
اين معلوم مىشود بر اين معنا كه هست اين در خود زير ناخنها يك سيرهاى بوده باشد اينجور نيست. و ائمه عليهم السلام هم فرموده است كه الان خوانديم دوباره هم مىخوانيم دوباره مىخوانيم. در صحيحه زراره و بكير كه «فليس له لم يدع شيئا، شيئاً من يده الاّ غسله» مقتضاى اين، اين است كه بايد اين موضع شسته بشود. بدان جهت اين سيره چونكه اين سيره، سيرهاى است ناشى از عدم المبالات و شاهدش را هم گفتيم بدان جهت كسى قطع نكند به بطلان اين سيره احتمال بدهد كه اينجور است، لااقل بايد احتياط بكند. چونكه سيره، سيرهاى نيست كه دليل بشود، دليل ظاهر بشود. چونكه سيره اوسع است و اين دليل بر اين است كه ناشى از عدم المبالات است و در مقابل هم هست كه فليس له ان يدع من يده الا غسل هست، بدان جهت اين موجب شده است كه ايشان فتواى به احتياط داده است.
يك نكتهاى در عبارت ايشان هست، در عبارت عروه او را براى شما تذكر مىدهم كه متوجه باشيد. ايشان مىفرمايد بر اينكه «الوسخ تحت الاظفار»، اين چركى كه تحت ناخنها هست، «اذا لم يكن زائدا على المتعارف»، چرك اگر زائد بر متعارف نشود «لا يجب ازالته». ازاله او واجب نيست. «الاّ اذا كان تحته»، مگر اينكه تحت آن وسخ معدودا من الظاهر. از ظاهر حساب بشود كه مثال زدم آن در رئوس الانامل است. به نحوى كه چرك ديده مىشود. ظاهر است. چرك نباشد خود رأس الاصبع والانمله ديده مىشود. ظاهر است كه بايد شسته بشود. «الاّ اذا كان تحته»، تحت آن وسخ، «معدوداً من الظاهر، فان الاحوط ازالته». احوط اين است كه آن ازاله بشود. فتوا نمىدهد. احتياطش هم احتياط وجوبى است. چونكه فتوا ندارد. استثناء كرد از «عدم الوجوب ما كان تحت معدودا من الظاهر فان الاحوط ازالته». بعد به اين عبارت توجه كنيد كه اين عبارت را مىگويد، مىگويد و ان كان زائدا على المتعارف وجبت ازالته. اگر وسخ زائد بر متعارف شد، ازالهاش واجب است. ربما اوقات، كما كتبنا، ما هم نوشتيم ربما به وهم مىدهد ظاهر اين عبارت كه وسخ اگر زائد بر متعارف شد ازالهاش واجب است چه در ظاهر بوده باشد، چه در باطن بوده باشد. چونكه اينجا اينجور گفت الوسخ تحت الاظفار، اذا لم يكن زائدا علي المتعارف لا يجب ازالته. فقط ظاهر را استثنا كرد. و ان كان زائدا على المتعارف وجب ازالته اينجا ديگر استثنا نكرد. مقتضايش اين است كه در ظاهر باشد يا در باطن هم باشد بايد ازاله بكند. خوب اين را مىدانيد كه اگر در باطن بوده باشد، چرا ازاله كند. بدان جهت اين قطعا مراد ايشان نيست.
اينكه گفت «الاّ اذا كان تحته معدوداً من الظاهر فان الاحوط ازالته» اين راجع به آن مورد احوط است كه اگر در موردى كه ظاهر است وسخ زائد بر متعارف باشد، او احتياط نيست، فتوا است. وجبت ازالة. بايد او ازاله بشود. ظاهرا به قرينه مقام علميت صاحب عروه به قرينه آن مقام مرادش اين است والاّ اطلاقش درست نيست. چونكه اگر باطن باشد ازاله كه واجب نيست. بعد هم مىگويد كما انّه لو قصَّ اظفاره فصار ما تحتها ظاهرا وجب غسله بعد ازالة الوسخ عنه چونكه ديگر ظاهر شد. ظاهر شد آن وقت تحت الاسفار نيست. سيره در آن تحت وسخ اظفار است. آنى كه فرض بفرماييد متعارف بود اگر آن وسخ متعارف قص شد ظفر و آن از روى آن ظفر رفت باشد بشويد. چرا؟ چونكه سيره در آن صورتي است كه وسخ متعارف زير ناخن بوده باشد. و اما اگر ناخن رفت نه اينجور سيرهاى نيست. اين را مىگفتيم كه اين سيره، سيرهاي است كه ناشى است از عدم مبالات. چونكه در سيره فرق نمىگذارند در اين نسخ متعارف، بين اينكه ناخن را ببرند يا نبرند. يا در جاى ديگر بوده باشد كما ذكرنا. بدان جهت روى اساس ما احوط نيست، الاّ اذا كان تحته معدوداً من الظاهر فانّه يجب ازالته. اينجور است، فتوا مقتضاى آنى كه گفتيم تمام است.
مسألة 13: « ما هو المتعارف بين العوام من غسل اليدين إلى الزندين والاكتفاء عن غسل الكفَّين بالغسل المستحب قبل الوجه باطل«.[2]
آن وقت ايشان يك مسئله ديگرى را مىفرمايد كه مسئله سيزده است. اين هم باز در كثيرى از عوام هست، كه اينها وقتى كه وضوء مىگيرند دستها را اول مىشويند. چونكه قد تقدم كه غسل الايدى قبل التوضأ مستحب است. اين استحبابش را گفتيم. اينها وقتى كه رسيدند بعد غسل الوجه يدين را بشويند ديگر آن تا رئوس الانامل نمىشويند. همين جور ذراع را مىشويند تا مىچسبانند به كف. كانّ اكتفا مىكنند در غسل الكف به آن غسلى كه سابقا كردهاند يا در غسل تمام الكف و در مقدارش. يا همين جور يك دستى مىكشد به تمامىاش نمىگيرد. آب را كه ريخته است از مرفق نمىرساند ثانيا. اين متعارف ما بين العوام است، اين وضوء محكوم به بطلان است. براى اينكه غسلى كه در يدين معتبر است، غسل من المرفق الى اطراف الاصابع است كه آن غسل كه از مرفق شروع مىشود بايد در اطراف الانامل ختم بشود. به چه دليل؟ يكى به آن وضوئات بيانيه، در بعضى وضوئات بيانيه بود كه امام عليه السلام آب را به مرفق ريخت و تا اطراف الاصابعى كه هست شست. در آن صحيحه زراره كه در باب پانزده حديث دومى بود آنجا داشت بر اينكه، فغرف بها ملأها ثم وضعه، آب را كفش را پر كرد. ثم وضعه على مرفقه اليمني، فامرَّ كفه على صاعده حتى جرى الماء على اطراف الاصابع. تا اطراف اسابع شست امام عليه السلام.
آب بايد اجرا بشود به اطراف الاصابع هم غسل محقق بشود. اين وضوئات بيانيه. ديگرى هم رواياتى كه دلالت مىكند مسح الرأس و الرجلين به بلّة الوضوئى كه در كف است بايد بوده باشد. خوب اين بايد موقعى كه دست را مىشويد، چونكه وضوء غسل الوجه و اليدين است. مقتضايش اين است كه موقع شستن، درست توجه كنيد كه چه جور استدلال مىكنم، رواياتى كه دلالت مىكند مسح الرأس و الرجلين بايد به بلّة الكف بوده باشد. خوب اين بايد به بلّه وضوئى كه در كف است بايد بوده باشد. اين پس بايد كف را بشويد. شستن تا زند كافى نيست، كف را هم بايد بشويد كه با كفى كه مسح مىشود كه نوعا هم به اسابع مسح مىشود وقتى كه به اسابع مسح مىشود بلّه وضوء باشد. بايد بشويد، از آن روايت استفاده مىشود. باز استفاده مىشود اين معنا كه بايد الى اطراف الاصابع يد شسته بشود، در آن صحيحه زراره و بكير [3]بود كه امام عليه السلام، كه مىگفتم الان متعرض مىشوم، همين تكهاش است.
«فَلَيْسَ لَهُ أَنْ يَدَعَ مِنْ يَدَيْهِ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ شَيْئاً إِلَّا غَسَلَهُ» ، امام عليه السلام مىفرمايد وضوء گيرنده ترك نمىكند شيئى از وجهش را، مگر مىشويد و امر خداوند، به غسل يدين الى المرفقين فليس له. براى وضوء گيرنده حقى نيست. وقتى كه غسل اليدين مىكند ان يدع من يديه الى المرفقين شيئا الاّ غسله كه انامل هم، كف هم، اصابع هم، همه اينها هم شىء من اليدين الى انامل است كه بايد بشويد. روى اين اساس احتمال غسل اليدين، يعنى كفين و الاصابع الى رئوسهما، اعتبار غسل اينها در وضوء موقعى كه انسان غسل يد مىكند مما لا غبار عليه به حسب ادله كه سه قسم بود. بدان جهت آن غسل اليدينى كه قبلا مستحب است با آن غسل اليدين اين غسل محقق نمىشود و دليلى هم نداريم كه اگر از كسى به آن مستحب عمل بكند، نه اينجور تكليف غسل اليدين الى اطراف الاصابع، او بدل است از او ساقط مىشود. روايات بالاطلاق دلالت مىكند كه فليس له، چه قبلا يدينش را شسته باشد، چه نشسته باشد. فليس له ان يدع شيئا از آن يدينش الاّ اينكه بايد بشويد. و غسل بايد به بلّه كفى كه آن بلّه وضوء است بايد بشود که همان غسل يدين مىشود. چه قبلا دستهايش را شسته باشد قبل الوضوء كه خارج از وضوء است يا نشسته باشد، اطلاق است در آن ما نحن فيه. و هكذا در وضوئات بيانيه امام نفرمود اين مال كسى است كه غسل مرفق شد وضع الماء الى انامل، مال كسى است كه قبلا يدينش را نشسته باشد. جعل بدل هم به او دليلى [ندارد].
سؤال...؟ اين كلام در صورتى است كه، حتى در آن صورتى است كه به بلّه كف بايد بشويد ولو در صورتى است كه دست راست را به دست چپ نشويد. دست چپ را هم به دست راست نشويد، مثل آن آفتابهاى كه مىريزد آب را. بدان جهت در ما نحن فيه مقتضى اين است كه اين بايد دستها شسته بشود با مرفق هيچ غبارى در او نيست. جعل بدل نيست در روايات. اطلاق روايات اقتضاء مىكند آن سه دليلى كه صاف بود گفتم، غبارى در او نيست، بايد اطراف الاصابع شسته بشود.
مسألة 14:« إذا انقطع لحم من اليدين وجب غسل ما ظهر بعد القطع، ويجب غسل ذلك اللحم أيضاً ما دام لم ينفصل وإن كان اتصاله بجلده رقيقة ، ولا يجب قطعه أيضاً ليغسل ما تحت تلك الجلدة وإن كان أحوط لو عدَّ ذلك اللحم شيئاً خارجياً ولم يحسب جزء من اليد«.[4]
بعد ايشان مسئله ديگرى را مىفرمايد كه آن مسئله ديگر هم مسئله محل الابتلاء هست. هر كسى به او مبتلاء شده است يا مىشود در طول عمرش. يعنى كسى نمىشود كه به اين ابتلاء نداشته باشد. ربما در يدين اين اتفاق مىافتد. ربما مىبينيد بر اينكه چاقو يك مقدار از گوشت دستش را بريد. اين گوشت، گوشت است بريده شده است. ولكن اين گوشت جدا نمىشود. لحم اصلى رفته است آن ور، لحم ديگر كه در زير آن بود، او باقى شد. ايشان مىفرمايد در اين صورت آن لحمى كه رفت آن طرف، آن لحمى كه ظاهر شد آن مىشود از ظواهر و او بايد شسته بشود در وضو. يعنى وقتى كه بعد از مقدارى خون قطع شد و اينها، وقتى وضوء گرفت كه همين جور هست بايد او را هم در وضوء بشويد. البته در صورت عدم ضرر. آن ضرر مطلب ديگرى است. در صورتى كه ضررى ندارد بايد آن لحمى كه هست، آن لحم شسته بشود. انّما الكلام در دو مطلب است. مطلب اول اين است كه آن لحمى كه بلند شده است از آن موضع غالبا همين جور است جدا نمىشود، شخص همين جور مىكند مىاندازد آن ور، ولكن ربما جدا نمىشود. وقتى كه جدا نشده است، هنوز متصل به آن موضع است آن لحمى كه بلند شده است، آن را هم بايد بشويد، يا شستن او لازم نيست. مىگويد بايد او را هم بشويد. ربما اين لحم زائد به يك پوستى متصل مىماند به يد آنى كه برخاسته شده است از لحم، بريده شده است آن بيخش متصل يك پوست است كه اگر آن بكند اين جدا مىشود. پوست را مىكند. پوست نازكى است. ولكن در آن بيخ كه پوست است، زير آن پوست ديده مىشود. ولكن تا مادامى كه آن پوست را، اين لحم را نكند آب به آنجاى از پوست كه ديده مىشود نمىرسد. يا مشكل مىرسد. كلام عبارت از اين است كه اين كندن لحم كه آن موضع آن پوست ظاهر بشود و او را بشويد لازم است يا نه؟ ايشان مىفرمايد نه لزومى ندارد. نه كندنش لازم است نه به آن زيرش كه موضعش، چونكه از بواطن است لازم نيست، كندن و آب رساندن بر او. ولكن مىگويد بر او اگر اين زحمتى نداشته باشد اين كندن، ضررى، زحمتى نداشته باشد احوط كندن است که انسان بكند او را و آن موضعى كه هست او را هم بشويد.
مىفرمايد بر اينكه مسئله چهاردهم است؛ «اذا انقطع لحم من اليدين وجب غسل ما ظهر بعد القطع»، آن مقدارى كه ظاهر شده است بعد القطع او را بايد بشويد. «و يجب غسل ذلك اللحم ايضاً مادام لم ينفصل. آن لحمى كه برخاسته است، مادامى كه منفصل نشده است او را هم بايد بشويد. «و ان كان اتصاله بجلده رقيقة» ولو آن لحم زائد به آن بدن، به آن موضع قطع به جلده رقيقه باشد. «ولا يجب قطعه ايضا». قطع اين لحم زائد، لحمى كه برخاسته است، واجب نيست. «ليغسل ما تحت تلك جلدةِ»، تا اينكه زير آن پوست شسته بشود. واجب نيست. «و ان كان احوط لو عدّ ذلك اللحم شيئا خارجيا» كه اين را بايد بعد تطبيق كنيد.
پس در ما نحن فيه سه تا مدعا شد. يكى اين است كه آن موضعى كه بعد القطع ظاهر مىشود بايد شست. ديگرى اين است كه آن لحم كه برخاسته است او را بايد شست و ديگرى هم اين است كه تحت الجلده شستنش لازم نيست، يعنى قطع اللحم كه تحت الجلد ظاهر بشود او هم شستنش لازم نيست. اين سه تا مدعا است. اما مدعاى اولى لا كلام فيه. براى اينكه وقتى كه اين دست بريده شد به نحوى بريده شد كه آن لحم ديگر قابل جوش خوردن نيست با اين. اينجور اگر بريده شد خوب بلا اشكال ما بين اين موضعى كه فعلا ظاهر شده است و ما بين آن مواضع ديگر از يد، عرفا فرق نمىگذارد. اگر كسى گفت دستت را بشور اين هم از دست است، بايد بشويد. بدان جهت اين آيه مباركه و هكذا روايات كه يد را بايد بشويد، اين موضع را هم بايد بشويد. جوف حساب نمىشود. آنى كه در روايات داشتيم كه جوف شستنش لازم نيست در روايات استنشاق و مضمضه داشتيم، داخل بينى و داخل حلق از جوف است نه اين جوف نمىشود به نظر مردم مثل ساير موارد است. اما اينكه بايد به عبارت اخرى، فرقى نيست ما بين آنى كه از اول ظاهر بوده باشد كه بايد شست و ما بين آنى كه بعد صار ظاهراً مثل آن كسى مىشود كه ختنه نكرده بود. خوب وقتى كه بول مىكرد غسل حشفه را بايد بشويد موضع خروج بول را. آن را مىشست، الان ختنه كرده است بايد آن رأس الحشفة را بشويد. مثل او است. در غسلش هم همين جور بود. مادامى كه او را نبريده است، همان رويش را مىشويد در غسل جنابت، وقتى كه ختنه كرد، كما اينكه كثير اتفاق مىافتد. شما در بلاد شيعه را، ايران را حساب نكنيد كه خودش هم شيعه است، مرد كبيرى است هنوز ختنه نكرده است. غسل جنابت كه مىكنيد همين جور مىشويد، اين كثير است، آنهايى كه مىدانند اوضاع ديگر ممالك را. ولو شيعه هم باشند. و اما آن چيزى كه هست، بعد از اينكه ختنه شد و اينها، آنى را كه در غسل جنابت مىشويد همان است ظاهر آن يكى مىشود. غرض اين است كه اينجور نيست كه ظاهرى كه شسته مىشود از اول خلقت بايد ظاهر بشود. فرقى نيست كه شيئى باشد كه بعد ظاهر بشود يا از اول ظاهر بوده باشد. شاهد قطعى آن ختنه، كه هيچ كس نمىتواند او را خدشه و اشكال بكند.
آن وقت هم احتياج به شاهد ندارد، خودت دستت را بشور، بعد از اينكه عرفا اين چيزى است كه قابل جوش خوردن نيست. لحم برخاسته است از اينجا و زير ظاهر شده است، ما بين ساير مواضع و اين موضع فرق نمىگذارند. و اما اينكه لحم را هم بايد شست. اين لحمى كه برخاسته است، مادامى كه منفصل نشده است. قطع كرد انداخت هيچ، اما مادامى كه منفصل است بايد شست. اين چيزى كه هست از توابع است. جزء يد نيست ديگر، اين لحم نمىتواند ديگر جوش بخورد به اين يد كه لحم مقطوع. ولكن از توابع محسوب مىشود که سابقا گفتيم بر اينكه از توابعى كه هست شىء را بشور با توابعش بشور. بعضىها خدشه كردهاند، گفتهاند نه اين تابع نمىشود. اين وقتى كه اينجور بريده شد كه ديگر قابل جوش خوردن نيست، اين چيز زائدى است بايد بكند بياندازد دور. اين نه تابع حساب مىشود، نه هم از خود يد حساب مىشود. اين يك چيز خارجى مىماند، زائد است. مثل اينكه چه جور كه تيغ خار برود به دست انسان، آن تير خار را هم كه نبايد شست، آن چيز خارجى است. اين بعد از اينكه لحم اينجور قطع شد كه قابل پيوند نيست، مثل آن خار مىماند، چه جور آن را مىكنند، اين را هم بايد بكند. چاره ديگر ندارد. بدان جهت شىء خارجى است. روى اين حساب ايشان اين احتياط را كرده است. فرموده است در صورتى كه اين شىء جزء خارجى حساب بشود يعنى اين مطلب ثابت بشود كه مثل آن تير خار حساب بشود، احوط عبارت از اين است كه اين را كند. اين را احتياط كرده است و احتياطش هم احتياط استحبابى است. ظاهر عبارت احتياط استحبابى است. بدان جهت مىفرمايد و لا يجب قطعه ايضا ليغسل ما تحت تلك الجلدة و ان كان احوط لو عدّ ذلك لحم شيئا خارجيا، لو وصليه است، احتياتش، احتياط استحبابى مىشود. اين لو عدّ ذلك اللحم شيئا خارجيا و لم يحسب جزءاً من اليد. بايد ميگفت و لم يحسب جزءاً من اليد ولا تابعاً لليد بايد اين را هم اضافه مىكرد كه جزء يد خارج شده است، كان جزءاً. ولكن الان لم يحسب جزءاً ولا تابعاً شىء خارجى حساب بشود. اينجا احتياط استحبابى است.
خوب در اين صورت بعضىها ملتزم شدهاند كه اين شىء، شىء خارجى وقتى كه حساب شد اين را بايد كند. چونكه شىء خارجى است. تا موضع آن جلده، موضع اين جلده بعد از كندن اين كه شسته مىشود شست تا مادامى كه اين را نكنده است به آن موضع جلده اين حاجب حساب مىشود كه در وضوء لازم است از مواضع رفع كرد حاجب را و روى اين اصل بعضىها فتوا دادهاند كه احتياط واجب اين است كه در اين صورت بايد اين را بكند. چونكه اين شىء خارجى است و مانع مىشود و حاجب مىشود از وصول ماء به آن موضع الجلده، بايد اين حاجب را برداشت. اين حرف، حرف درستى نيست. اما اين شىء خارجى است ما هم قبول مىكنيم. لو فرض ما هم قبول مىكنيم. مثل تير خار بوده باشد. اين شىء خارجى بودن اقتضاء نمىكند كه اين لحم كنده بشود. چرا؟ چونكه مفروض اين است كه فعلا موضوع الجلده از بواطن است. موضع الجلده من البواطن است، ظاهر نيست. بله ديده مىشود، مثل ديدن باطن بينى كه از سوراخ بينى انسان نگاه مىكند، ديده مىشود. اين ديدن مثل او است. اين ظهور مثل او است. انشاء الله خواهيم گفت كه اين ظهور سابقا هم گفتيم بعد تفسيرش در آن مسئله شقوق كه در مسئله بعدى است مفصل مىآيد. مجرد ديده شدن شىء را ظاهر نمىكند. آن موضعى كه جلده هست و اين لحم نمىگذارد آن جلده شسته بشود آن موضع از بواطن است، از ظواهر نيست. چونكه از ظواهر نيست بدان جهت اين ادخال موضوع مىشود اين كندن. اگر بكنيم مىشود ظاهر. آن وقت شستنش لازم مىشود. ادخال موضوع كه واجب نيست. آنى كه بالفعل در وضوء واجب است، آنى بالفعل ظاهر است بايد شست.
و بما انّه قبل از كندن آن موضع الجلده بالفعل ظاهر نيست بدان جهت كندش واجب نيست. روى اين اصل است كه مرحوم سيد احتياط استحبابى كرد در كندن. ان عدّ شىء خارجيا، در اين صورت كندنش احتياط مستحبى است. چونكه اين شىء خارجى بوده باشد اين منافات ندارد كه موضع الجلده از بواطن حساب بشود و بايد موضع الجلدة از ظواهر حساب بشود تا بگوييم بر اينكه اين را بكنيم مقدمتا لايصال الماء در آنجا كه مثل حاجب مىشود كه حاجب را برداريم تا آب به زير حاجب برسد. اصل آن موضعى كه هست از ظواهر است اين معنا نيست؛ و لااقل مشكوك است و محرز نيست از ظواهر بودن، بدان جهت در ما نحن فيه كندن در صورتى كه ضررى و حرجى نبوده باشد احتياط مستحب است و بيشتر از او نمىشود گفت. و الحمد الله رب العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص205.
[2] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص205.
[3] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 388-389.
[4] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص205.