مسألة 15: « الشقوق التي تحدث على ظهر الكف من جهة البرد إن كانت وسيعة يرى جوفها وجب إيصال الماء فيها وإلا فلا ، ومع الشكّ لا يجب عملاً بالاستصحاب ، وإن كان الأحوط الإيصال ».[1]
كلام در اين مسائلى بود كه راجع بود به افعال الوضوء. ايشان در عروه مىفرمايد متعارف است، در ظهر اليدين، كه به واسطه سرما و نحو سرما، تركى پيدا مىشود و شقوق و تركهايى پيدا مىشود. متعرض مىشود كه شستن اينها لازم است؟ يعنى خود آن تركها را داخلشان را شستن لازم است يا لزومى ندارد؟ ايشان در عبارتش مىفرمايد اگر اين شقوق وسيع شدند. گشاد شدند كه يرى آن جوف. جوفشان ديده مىشود در اين صورت بايد آب را برسانند به آن جوف. و اگر شك شد كه اين وسيع است، به نحوى كه جوفش ديده مىشود. هوا تاريك است نمىتواند ببيند كه چه جور است و اگر شك شد بر اينكه آن ترك همين جور است، ظاهر عبارتش اين است، در اين صورت ايصال الماء واجب نيست عملا بالاستصحاب. يعنى عمل مىشود به استصحاب. استصحاب اينكه اين موضع يك وقتى ظاهر نبود، يعنى ترك وسيعى نداشت الان هم آن را ندارد. الان هم ظاهر نيست. بعد مىفرمايد و ان كان الاحوط الايصال احوط اين است كه آب را برساند. عبارت را بخوانم كه بعد ديگر شك نماند.
مىفرمايد بر اينكه «الشقوق التى تحدث على ظهر الكف»، شقوقى كه حادث مىشود بر ظهر الكف، ظهر الكف مدخليتى ندارد. ربما آنهايى كه كارگر هستند و در فصل زمستان هم كار مىكنند باطن كفشان هم كه داخل كف است آن هم اين ترك را برمىدارد. الشقوق التى تحدث على ظهر الكف، ظهر كف خصوصيتى ندارد. اين قيد، قيد غالبى است كه تروك در او حاصل مىشود. الشقوق التى تحدث على ظهر الكف من جهت البرد، جهت برد هم خصوصيتى ندارد، ولو جهت ديگرى بود، چونكه نوعا به واسطه برد مىشود. اين شقوق ان كانت وسيعة يرى جوفها، اگر شقوق وسيع باشد كه جوف اينها ديده مىشود وجب ايصال الماء فيها. بايد در اين شقوق آب رساند. و الاّ فلا. و الاّ اگر وسيع نباشد كه يرى جوفها، ايصال الماء واجب نيست و مع الشك. چونكه ملاك آنى كه واجب است ايصال بشود، فرمود او را. به حسب عبارت وسيع باشد كه جوفش ديده بشود. اين اگر اينجور باشد، بايد ايصال ماء كرد و مع الشك ظاهرش اين است كه اگر شك كرديم كه اينجور است يا نه؟ مثلا هوا تاريك است، خوب ديده نمىشود ترك كه چه جور است. در اين صورت و مع الشك لا يجب ايصال فى الماء. لا يجب يعنى ايصال الماء. عملا بالاستصحاب، عملا به حالت سابقه كه آن وقت اين تركى كه وسيع باشد و جوف داشته باشد يك وقت اينجا نبود، الان هم همين جور است. يعنى اين موردى كه ترك خورده است جوف بود، الان هم جوف است. و ان كان الاحوط الايصال. ولكن احوط استحبابى مىشود. احوط ايصال است. در كلام ايشان دو تا دعوى است. دعوى الاولى اين است كه ملاك در اين كه آن موضع ترك از ظواهر حساب بشود و از عنوان جوف بودن كه جوف را شستن لازم نيست امام عليه السلام در آن روايات استنشاق و مضمضه فرمود که مضمضه و استنشاق داخل وضوء نيست لانهما من الجوف. براى اينكه داخل بينى و داخل دهان كه مضمضه و استنشاق مىشود اينها جوف هستند. يعنى شستن جوف داخل وضوء نيست. مقتضاى آن تعليل و امور ديگرى كه، آن امر ديگرى كه سابقا گفتيم آنى كه جوف مىشود در اعضاء الوضوء ولو آن در عنف حلق بود ولكن مقتضاى تعليل اين است كه آن جوف اگر در غير اينها هم پيدا بشود، شستنش لازم نيست. جوف حساب مىشود. بدان جهت وقتى كه ترك وسيع شد، ايشان دعوايش اين است. به حيث اينكه آن جوف ديده مىشود، ترك وسيع است، خيلش شكاف خورده است. او از عنوان جوف بودن، موضع شقاق از عنوان جوف بودن خارج مىشود. ظاهر حساب مىشود. چونكه ظاهر حساب مىشود همان روايتى كه شامل مىشود از مرفق تا الى اطراف الاصابع كه فرمود بايد فليس له ان يدع شيئاً از آن مرفق تا اصابع اليدين، شيئي را نبايد ترك كند، اين موضع را هم بايد بشويد. اين دعواى اولى اين است، وقتى كه شقاق وسيع شد، جوف ديده شد اين ظاهر مىشود از عنوان جوف بودن خارج مىشود. جوف شستنش لازم نيست، ظاهر مىشود. اين دعواى اولى.
دعواى ثانى اين است كه در شبههاى در مورد مشتبه كه شك بشود كه اين ترك داخل شده است به عنوان ظاهر يا داخل نشده است وسيع است يا غير وسيع، شستنش لازم نيست عملا بالاستصحاب. احتياطش قهرا استحبابى مىشود. چونكه احتياط در موارد اصول عمليه، بلكه در موارد طرق امارات هم مستحب است. حسن احتياط جارى نمىشود. اما دعوى الاولى، اينى كه ما ملاحظه كرديم نوعا قبول كردند كه اگر ترك در دست گشاد بوده باشد به حيث يرى جوفه اين از ظواهر مىشود، از عنوان جوف بودن خارج مىشود. براى اينكه كانّ عنوان جوف اين است، و ملاك در ظاهر اين است كه ظاهر آن موضعى را مىگويند كه اگر حاجبى نبوده باشد او ديده مىشود. حاجب باشد يا فرض كنيد يك عارض ديگرى باشد، هوا تاريك است ديده نشود، آنها ملاك نيست. ولكن اگر حاجبى نبوده باشد آن ديده مىشود به سهولت. خوب اين هم وقتى كه ترك وسيع شد وقتى كه يرى بجوف بصورت اين مىشود ظاهر. كانّ اينها اينجور مىفرمايند كه ملاك در اين، اين است. ولكن در ذهن قاصر ما اين است كه نه مجرد اينجور بودن كه وسيع بوده باشد يرى جوف اين را از ظواهر نمىكنند. شما فرض بفرماييد كسى يك طرف بينىاش را بريدهاند از اين طرف بيرون. مثلا تير خورده است يا بريدهاند، چاقو خورده است الان آن باطن الانف ديده مىشود. گشاد است ديگر، فرض كنيد كه دو تكه شده است آن ظاهر بينىاش كه لحمش است. جوف ديده مىشود. اين جوف بينى را بايد بشويد؟ ملتزم مىشوند اين آقايان؟ چه فرق دارد او با ما نحن فيه؟ اگر بنا بوده باشد كه ملاك ظاهر اين بوده باشد كه بلا حاجب ديده بشود او فعلا آن موضع از بينى حاجب ندارد و ديده مىشود. خودش هم وسيع است. به نحوى وسيع است كه يرى جوف. جوف ديده مىشود. خوب در اين ما نحن فيه بايد به آنجا آب رساند؟ لا اظنّ، اين را ملتزم بشوند. و حق هم همين است كه نه اين به مجرد ديدن به سهولت و حاجب، شىء را ظاهر نمىكند. بايد جورى بشود بر اينكه آن موضعى كه مىگوييم ظاهر است يعنى آنى كه از بشره، فرض كنيد به حسب الطبع ديده مىشود اين است. او عبارت از جلد است. وقتى كه دست ترك خورد بله، آن موضع ترك وسيع باشد ديده مىشود، اما آن ديدن به حسب الطبع نيست. به حسب غير الطبع است كه ترك خورده است.
بدان جهت در ما نحن فيه عرفا هم همين جور است. آن جوف را كه ديده مىشود مثل ديدن آن جوف بينى است. فرقى ندارد. اگر آنجا ملتزم نيستند كه ملتزم هم نمىشود گفت، در ما نحن فيه هم همين جور است. اين ترك اگر جوف ديده مىشود، ترك خورده است. پوست اين طرف و آن طرف رفته است. جوف ديده مىشود، جوف از بواطن است. جوف از بواطن است، به حسب العرف، لعارض ديده شده است. مثل آن عارضى كه در بينى است. و من هنا در ما نحن فيه اگر وسيع هم بايد، يرى هم باشد نه لا يجوز غسله، غسلش واجب نيست.
سؤال...؟ او غير مسئله است. آن مسئله چاقو لحم بود كه لحم را برداشته بود. ديگر قابل نبود بر اينكه اين لحمى كه هست جزء بدن بشود او حكمش ديروز بود. اين مسئله ديگر است. آن مسئله اين بود كه آن تركى كه وسيع است جوفش ديده مىشود، ولو بعد پوشيده مىشود. هوا كه گرم شد يا با آب گرم كه يكى، دو بار وضوء گرفت آن بسته مىشود آن ترك. الاّ انّه ايشان مىفرمايد بر اينكه مادامى كه وسيع است، نه اينكه هميشه وسيع بماند، در تابستان كه اين نمىماند. اين فعلا كه اين وسيع است يرى جوفه بايد اين شسته بشود. مىگوييم نه اينجور نيست. باز جوف صدق مىكند.
سؤال...؟ همين جور است، موادى که از طرفين ترشح مىكند. كلام اين است كه به چه دليل از ظاهر حساب شد؟ كلام اين است كه عبارت را خواندم، اين عبارتى كه ايشان دارند، عبارتشان اين است. اشقوق التى تحت على ظهر الكف من جهت بدع ان كانت الشقوق وسيعة يرى جوفها. خود ايشان اقرار مىكند اين جوف است. يرى جوفها وجب ايصال الماء فيها. بايد در آن شقوق آب رساند. يعنى به جوفشان برود. خوب جوف اگر از بواطن است چرا بايد شست؟ والاّ اگر بنا بوده باشد، وسيع اينجور نبوده باشد كه يرى جوفها در اين صورت فلا واجب نيست. مثل جوف بينى است. فعلا آن كسى را كه بينىاش اينجور است نگاه مىكنيد، حرف ما را نگاه كنيد. آنى كه فرض كنيد بينىاش همين جور است، شكاف برداشته است، الان كه نگاه مىكنيد جوف را مىبينيد. او جوف است. الان هم جوف است به صدق عرفى. بدان جهت در ما نحن فيه اگر شقوق وسيع بوده باشد؛ يك وقت اين است كه پوست ترك خورده است، گوشت ترك نخورده است. پوست مثلا يك خرده كنده شده است. خشك شده است، كنده شده است آن مسئله ديگرى مىشود. آن موضعش مىشود ظاهر، مسئله بعدى است كه مىخوانيم. و اما در جايى كه صحبت ترك بوده باشد، شقوق بوده باشد به حيث اينكه يرى جوفها ايصال الماء چرا واجب است؟ شما خودتان مىگوييد جوفش ديده مىشود. پس جوف است. على هذا الاساس اين حرف را ما قبول نداريم. اين حرف مبنى بر احتياط است. بيشتر از اين نمىشود گفت. بله در ما نحن فيه بيشتر از يك احتياطى كه آن احتياطش هم مىبينيد كه چه جور احتياطى مىشود، غير از اين نمىشود گفت.
خوب على فرض اينكه دعواى اولى را ما قبول كرديم كه مطلب اينجور شد. او شد از ظواهر. از جوف بودن خارج شد. اول جوف بود. بعد از ترك بودن جوف نمىشود. ظاهر مىشود. قبول كرديم او را. ايشان مىفرمايد و مع الشك در اين صورت لا يجب الايصال. شك مىدانيد دو جور متصور مىشود. شبهه، شبهه مصداقيه مىشود. يعنى مفهوم آن ظاهر را فهميدهايم كه اگر ترك وسيع بوده باشد به حيث يرى جوفها اين ظاهر مىشود عرفا، عرفا به اين ظواهر مىگويند. مىگويند ظاهر بدنش است. نمىگويند بر اينكه مثل آن موردى كه فرض كنيد حادث شده است براى بينى انف يا غير الانف جوف ديده مىشود. ديگر گفتهاند نه اين موضع ظاهر شده است. خوب ملاك اگر اين شد كه اين ظاهر شد، اگر نفهميديم كه اينجور وسيع است كه يرى جوفها، يا وسيع نيست، فرض كنيد شب است وضوء مىگيرد در مكان تاريكى. شبهه موضوعى است، فحص هم كه لازم نيست. برود چراغ بگيرد كه ببينيد كه شقوق چه جور است؟ ايشان مىفرمايد در صورتى كه اينجور بوده باشد عمل به استصحاب مىكند. مىگويد آنجايى كه موضعى كه ترك خورده بود، آن جوفش كه از ظواهر نبود يك وقتى. الان هم احتمال مىدهم از ظواهر نيست. چونكه ديده نمىشود. جوف ديده نمىشود، ترك خيلى باريك است، جوف ديده نمىشود. احتمال مىدهم اينجور باشد. خوب وقتى كه اينجور شد در آن موضع ايصال الماء در آن موضع اثبات شد كه از بواطن است، از جوف است. ايصال او و غسل آن موضعى كه آب برساند به جوف يقينا نه، اين ديگر براى او واجب نمىشود. خوب اين به واسطه استصحاب اين معنا ثابت شد. ولكن مىدانيد كه اين استصحاب در صورتى است كه انسان ملتزم بشود. ملتزم بشود بر اينكه طهارتى كه هست، طهارت اسم بر خود وضوء است، كه مسلك ما بود يا ملتزم بشود كه طهارت امر مسبب شرعى اعتبارى است شارع اين را اعتبار كرده است پشت سر اين افعال. اعتبار كرده است حالتى را براى مكلف كه آن حالت، حالت طهارتى است. در مقابل اعتبار حالتى كه ضدّ اين حالت است، آن حالت حدثى است كه طهارت امر اعتبارى باشد و ترتبش بر وضو، ترتب شرعى بوده باشد. بناء بر اين دو مسلك، بله، استصحاب جارى مىشود در شبهه مصداقيه و مىگويد بر اينكه اين موضع ظاهر نيست يعنى شستن اينجا داخل وضوء نيست. وضوئى كه شرط صلاة است، شستن اين موضع شرط صلاة نيست. يا اگر گفتيم طهارت مسبب است، مسبب شرعى، اينكه مىگويد بر اينكه، استصحاب مىگويد اين موضع ظاهر نبود، الان هم ظاهر نيست معنايش عبارت از اين است كه ترتب طهارت به غسل اعضاء، غسل اين موضع را نمىخواهد. اين موضع غسل نشود غسل ما بقى اعضاء طهارت است. چونكه اين موضع جوف است، شستن جوف دخلى در حصول طهارت ندارد. ترتب شرعى است.
اگر ملتزم شديم آنهايى كه مىگفتند طهارت يك امر مسببى واقعى است كه او شرط صلاة است، خوب استصحاب اين معنا كه اين مورد سابقا ظاهر نبود الان هم ظاهر نيست، اين استصحاب چه فايدهاى دارد، احراز طهارت نمىشود كه. چونكه ترتب طهارت، ترتب حكم على الموضوع نيست. ترتب، ترتب تكوينى است. شارع اخبار داده است كه اگر وضوء بگيريد اين امر تكوينى موجود مىشود. شارع طهارت را جعل نكرده است. اخبار از امر واقعى داده است. اگر اينجور بوده باشد، كسى اين مسلك را اختيار كند كه مرحوم شيخ قدس الله نفسه الشريف شيخ انصارى تمايل پيدا كرده است اين استصحاب فايدهاى ندارد. اين هذا كله كه اگر شبهه، مصداقى باشد.
سؤال...؟ استصحاب اماره نمىشود. شارع از ملازمه خبر داده است كه اگر اين افعال موجود بشود در خارج يك امر تكوينى هم موجود مىشود اخبار است، كشف عنه الشارع است. بدان جهت در ما نحن فيه استصحاب اثرى ندارد. اين نسبت به شبهه مصداقيه. و اما نسبت به شبهه مفهوميه، كه اگر كسى شك كرد در خارج هيچ شكى ندارد كه اين ترك را مىبيند. ولكن در اين گفته صاحب عروه شك كرد كه ملاك ظاهر بودن اين است كه وسيع باشد، يرى جوفها اين فقط ملاك اين است؟ يا آنى است كه ما عرض كرديم که اينجور نيست، بايد آن جوف يك جورى دربيايد، لحيم بخورد كه دربيايد بالا، كه آن موضعى كه هست بشره حساب بشود. آخر وقتى كه ترك وسيع شد، آن وقتى كه مىخواهد خوب بشود از اين پايين، آن دو تا ترك به همديگر خداوند اينجور خلق كرده است بدن را، ترشحات مىكنند، اين دو تا را به هم مىچسبانند تا مىآيد بالا. اين كلام اين است كه خوب شك كرديم كه آيا قبل از اينكه اين دو تا به هم جوش بخورد، بيايد بالا اين از ظواهر است يا ظواهر آن وقتى مىشود كه اينها پر بشود اين دو طرف. جوش بخورد، آن سطح ظاهرش. ولو فعلا جلد ندارد، او از ظواهر حساب مىشود. اگر شبهه، شبهه مفهوميه شد. شبهه مفهوميه لااقل اگر كسى حرف ما تصديق نكند، اين موجب شك مىشود. شبهه، شبهه مفهومى شد كه ظاهر صدق مىكند يا نه؟ خوب اين داخل مىشود به آن بحثى كه در استصحاب گفتهايم، در موارد شبهات مفهوميه، راهى و جايى براى استصحاب ندارد. چونكه استصحاب در مواردى مىشود كه شك در وجود خارجى بشود، كه وجود خارجى چيست؟ اينجا در موجود خارجى من شك ندارم. ترك وسيعى است كه جوف ديده مىشود و لحيم هم نخورده است. ولكن نمىدانم بر اينكه عنوان ظاهر منطبق بر اين اهم مىشود يا نمىشود؟ اين در خارج هيچ شكى ندارم، سابقا اين ترك نبود، الان هم يقينا اين ترك هست. اما اسم اين ترك چيست؟ جوف است يا ظاهر است، اين را شك دارم. در اين مواردى كه در خارج شك نيست، شك فقط در اسم است، آنجاها استصحاب جارى نمىشود. اين بحثش در اصول است. از اصول مسلمه بحث مىكنيم. بدان جهت نوبت مىرسد به ساير اصول عمليه. بايد اصل عملى غير استصحاب را بگوييم.
خوب اين را گفتيم ديگر، اگر طهارت اسم بر وضوء باشد، به خود وضو. اگر اينجور بوده باشد، مورد، مورد برائت است. نمىدانم شستن اين معتبر است در وضوء يا نه؟ و اگر گفتيم كه نه طهارت مسبب است، تكوينا او شرعا، فرقى نمىكند. شارع آن طهارت را شرط صلاة قرار داده است، من بايد او را احراز كنم، مورد احتياط مىشود. ولكن در ما نحن فيه خصوصيتى هست كه گفته مىشود نوبت به اصل عملى نمىرسد در مقام. اگر شبهه مفهوميه فرض بشود مثل ما ذكرنا، نوبت به اصل عملى نمىرسد. چرا؟ چونكه در بحث اصول مقرر است، اگر خطابى، مطلقى وارد بشود بعد در خطاب آخر بر او قيدى وارد بشود، بر خطاب مطلق و آن قيد من حيث المفهوم مجمل بوده باشد. امرش داير بوده باشد ما بين الاقل و الاكثر. مفهوم قيد. آنجا در آن مقدار متيقين رفع يد از اطلاق مىشود، و اما در ما بقى تمسك مىشود به همان اطلاق. در مورد شك. در موردى كه شك داريم قيد معنايش شامل آنجا هم مىشود يا نمىشود، در موارد شبهه مفهوميه كه قيد اجمال دارد، در مورد اجمالش تمسك به اطلاق مطلق مىشود. اينجا ما اطلاقاتى داريم در آن صحيحه امام عليه السلام فرمود بر اينكه از وجهش كه من القصاص الى الذقن است، جايى را نگذارد الاّ غسله. اين داخل چيزى كه هست، داخل فم هم مىشود. داخل انف هم مىشود. اين هم جايى است كه بايد نگذارد. از اين خارج شده است الاّ الجوف. مخصص خارجى، روايات استنشاق، مضمضه، دلالت كردهاند كه نه، جوف آن شسته نمىشود. و هكذا در يدين هم اينجور است كه در يدين الى مرفقين چيزى نمىگذارد الاّ غسله. كما اينكه دست كسى را از وسط سوراخ كنند به نحوى كه از اين طرف، آن طرف... مثل حلقهاى كه در عنف بود. چه جورى كه آن سوراخ را شستن لازم نيست، چونكه جوف است او، جوف است. كما اينكه در موضع حلقه گفتهاند، فتوا دادهاند شستنش لازم نيست، اينها را رواياتى كه لانّهما من الجوف دلالت مىكند كه نه از يدين تا مرفقين اين سوراخ را شستن لازم نيست. اما نمىدانيم كه جوف به اين ترك هم صدق مىكند يا صدق نمىكند؟ يعنى اين را هم خارج كرده است كه شستنش لازم نيست مخصص يا خارج نكرده است؟ تمسك مىكنيم لم يدع شىء من يديه الي مرفقيه الاّ غسله. به اين روايت هم احتياج ندارد. قبل از اين روايت خود آيه مباركه فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق كه گفتيم دست را بايد بشوييد تا مرافق همهاش بايد شسته بشود و توابعش هم اين هم اين موضع هم از دست است، و بايد شسته بشود. آن مقدارى كه ادله جوف، عدم وجوب غسل الجوف خارج كرد، خوب رفع يد مىشود از وجه و يدين. و الاّ ما بقى، باقى مىماند. اين همين جور در ما نحن فيه گفته شده است. شما هم نفرماييد بر اينكه در ما نحن فيه يك مقيد ديگرى هم داريم. براى اينكه رواياتى در بواطن وارد شده بود، آن روايات دو طايفه بود. يك طايفه آنها دلالت مىكردند بر اينكه جوف شستنش لازم نيست كه در مضمضه و استنشاق وارد شده بود كه در مضمضمه و استنشاق لازم نيست شستن لانهما من الجوف. در آن روايت ابى بصير كه بعيد نيست معتبره بوده باشد، شاذان بن خليل در سندش بود. روايت نهمى بود[2] در باب بيست و نهم آنجا اينجور بود:
«وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ شَاذَانَ بْنِ الْخَلِيلِ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَضْمَضَةِ وَ الِاسْتِنْشَاقِ- قَالَ لَيْسَ هُمَا مِنَ الْوُضُوءِ هُمَا مِنَ الْجَوْفِ»از جوف است. يكى اين بود.
يك قسمت از روايات هم اينجور بود. اين مضمون اين طايفه اين است كه جوف را شستن لازم نيست. غير جوف را بايد شست. ولكن در روايت زراره كه قاسم ابن عروه در سندش بود، روايت ششمى[3] بود:
و باسناده عن محمد ابن على ابن محبوب، عن عباس ابن المعروف، عن قاسم ابن عروه كه همان وزير منصور است، معاريف است. ولكن اين اشكال را دارد. از ابن بكير، عن زراره، عن ابى جعفر عليه السلام قال ليس المضمضة و الاستنشاق فريضة و لا سنه انما عليك ان تغسل ما ظهر. خوب آن وقت اشكال مىشود كه، اين روايت مىگويد بايد ظاهر را بشويى، من نمىدانم اين ظاهر است اين موضع يا نه؟ چه جورى كه صدق جوف را بر اين نمىدانم، صدق ظاهر را هم نمىدانم. و امام عليه السلام حصر كرده است در روايت غسل را به موضع ظاهر. خوب جواب اين پر واضح است. ما به اين تمسك نمىكنيم. انما عليك ان تغسل ما ظهر مجمل است. نمىشود به اين تمسك كرد. ولكن در مورد اجمالِ ما ظهر و جوف يك مبينى هست، مطلق و مبيّن كه ليس له ان يدع شيئا از مرفقش تا اطراف اصابعش به او تمسك مىكنيم.
سؤال...؟ شبهه مفهوميه استصحاب ندارد. كلام در شبهه مفهوميه است. عرض مىكنم كلام در شبهه مفهوميه است و در مورد اجمال مخصص اگر مطلقى بوده باشد در مخصص عامى بوده باشد، در مورد قيد مطلقى بوده باشد كه در او اجمالى نيست در مورد اجمالِ قيد و مخصص تمسك مىشود به آن عموم العام و اطلاق المطلق و آن وقت حكم رفع اجمال مىشود.
سؤال...؟ عيبى ندارد، كلام اين است كه مجمل است. مفسر خودش مجمل است. عنوان ما ظهر نمىگوييم مخصص و مقيد است. مىگوييم كه اين ما ظهر آن ادلهاى را كه مىگويد بر اينكه يد را وجه را بشور مفسر است. ولكن مفسر اجمال دارد. مفهومش مجمل است. در غير مورد مجمل به خود مفسَّر رجوع مىشود. چونكه مفسَّر لسان ندارد خطاب وقتى كه منفصل شد اجمال او به آن خطاب العام و مطلق سرايت نمىكند.
سؤال...؟ استصحاب جارى نيست. شبهه مفهوميه است آنى كه سابقا اينجور بود اصل ترك نبود. الان هم قطعا اين ترك اينجور است. در خارج من شك ندارم. شك در اين است به اين عنوان جوف صدق مىكند يا عنوان ظاهر؟ در اين موارد شك در شبهه صدقيه مىگويند، شبهه مفهوميه مىگويند. در مقابل شبهه مصداقيه. در موارد شبهه مفهوميه كه شبهه صدقيه گفته مىشود در كلمات بعضى اعلامى كه مىخواهند مطلب را به بغرنج بكشانند، در اين موارد جاى تمسك به استصحاب نيست. چونكه در خارج شكى نيست. بدان جهت خطاب مطلقى هست مبين، عامى هست مبين، مخصص و مقيد مجمل است و منفصل است، تمسك به او مىشود و آن تفسير هم، خطاب مفسِّر چونكه مجمل شد، خطاب مفسِّر را در مورد اجمال از كار نمىاندازد و تمسك به او مىشود و الحمد الله رب العالمين.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص204-205.
[2] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 432.
[3] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عُرْوَةَ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: لَيْسَ الْمَضْمَضَةُ وَ الِاسْتِنْشَاقُ فَرِيضَةً وَ لَا سُنَّةً- إِنَّمَا عَلَيْكَ أَنْ تَغْسِلَ مَا ظَهَرَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 431.