درس پانصد و پنجاه و نهم

افعال وضوء

مسألة 16: « ما يعلو البشرة مثل الجدري عند الاحتراق ‌ما دام باقياً يكفي غسل ظاهره وإن انخرق ولا يجب إيصال الماء تحت الجلدة ، بل لو قطع بعض الجلدة وبقي البعض الآخر يكفي غسل ظاهر ذلك البعض ولا يجب قطعه بتمامه ، ولو ظهر ما تحت الجلدة بتمامه لكن الجلدة متصلة قد تلزق وقد لا تلزق يجب غسل ما تحتها وإن كانت لازقة يجب رفعها أو قطعها ».[1]

حکم پوستی که در اثر سوختگی و امثال بالا آمده

باز مسئله‏اى را مى‏فرمايد در عروه اين هم تكلم است در آن صغرياتي كه شيء شيئى از ظواهر است تا شستنش لازم بوده باشد. يا از جوف است تا شستنش لازم نبوده باشد.

 مى‏فرمايد در مواردى كه مثل اين است دست انسان مى‏سوزد آماس مى‏كند اين جلد. اين جلد مى‏آيد بالا. اين پوست دست يا پوست صورت مى‏آيد بالا. مى‏فرمايد در مواقع الوضوء و در مواضع الغسل همين پوست را كه آمده است بالا حتى بعد از اينكه اين پوست سوراخ هم بشود شستن همين پوست كافى است. و آنى كه زير اين پوست هست، شستن او لازم نيست. اگر سوراخ نشود كه پر واضح است. فعلا بشره در اين عضو، همين پوست است. و اما اگر سوراخ بشود آن موضعى كه موضع آن سوراخ است اگر او بخوابد و مبين بشود آن موضع شسته مى‏شود. موضعى كه بارز شده است از لحم و اما اطراف آن موضع كه زير اين پوست است آنها باز از بواطن است و از جوف است، يعنى بشره نيست. بشره صدق نمى‏كند به او بالفعل. بالفعل بشره نيست. بعد وقتى كه اين پوست افتاد و بر كنار شد، او بشره مى‏شود. بالفعل بشره همين پوست است. ايشان مى‏فرمايد حتى اگر اين پوستى كه هست، بعضش قطع بشود كه متعارف اين است، بعد از مدتى بعضش قطع مى‏شود. ولكن بعض ديگرش هنوز در آن موضع است. چسبيده به آن موضع است. مى‏فرمايد آن مقدارى كه قطع شده است، آن موضع آن پوست را بايد شست كه بشره بالفعل آن مقدار است كه منكشف است. و اما نسبت به آن مقدارى كه مستور زير اين پوست است كه پوست آنجا قطع نشده است، آنجا بشره خود اين پوست است. زيرش را شستن و قطع كردن اين به تمام تا زيرش را بشويد اين لزومى ندارد. چونكه بشره فعلى اين است.

بعد ايشان يك فرض ديگرى مى‏فرمايد در عروه. مى‏فرمايد اگر پوست به كلى قطع بشود، ولكن اتصالش از عضو اتصالش از عضوى كه هست، اتصال از عضو از بين نرفته است، متصل به عضو است که اين هم باز محل ابتلا مى‏شود غالبا در برهه‏اى پوست متصل است ولكن منقطع است. ربما بچسبانى به آن موضع، موضع ديده نمى‏شود. بردارى، موضع زيرش ديده مى‏شود. مى‏فرمايد اگر پوست قطع بشود از عضو ولكن متصل به عضو بوده باشد و منفصل نشده باشد آن زير اين را بايد شست. چه پوست در حال وضوء گرفتن جسبيده باشد، چه چسبيده نباشد. اگر چسبيده هم باشد بايد بردارد. زيرش را بشويد. وجهش عبارت از اين است، آنى كه در لحم مقطوع گفتيم، مثل همان وجه است. وقتى كه پوست منقطع شد، ولكن اتصالش باقى است، آن موضعى كه اين موضع در آن متصل شده است، هنوز متصل به عضو است، آن موضع جوف حساب مى‏شود. و اما ساير مواضعى كه هست، آن ساير مواضع جوف حساب نمى‏شود. بشره فعلى آنها هستند. منتهى چونكه اين ديگر قابليت ندارد جوش بخورد و بشره بشود. بشره او است. آنى كه ظاهر از عضو است، او است. بشره يعنى ظاهر از عضو. فعلا ظاهر عضو او است بدان جهت او بايد شسته بشود.

 خود اين اگر چسبيده باشد، گفتيم بايد بردارد. چرا؟ چونكه حاجب است از رسيدن ماء به بشره بايد بردارد، رفع كند اين را يا قطع كند اين را فرقى نمى‏كند. خودش را شستن چه جور است؟ خيلى خوب موضعش را شسته‏ايم. يا صاحب عروه خود اين پوست را چه جور بشوييم يا نه؟ در عروه در اين يك چيزى نگفته است ولكن اين از ما سبق معلوم‏ است. آن ما سبق مقتضايش اين است كه بايد خود پوست شسته بشود. چرا؟ هر دو طرفش بايد شسته بشود. چونكه اين پوستى كه هست تا مادامى كه جدا نشده است، مثل آن لحم است، از توابع العضو حساب مى‏شود. چونكه از توابع العضو حساب مى‏شود قد بينّا سابقا كه هم در صحيحه زراره و بكير[2] بود، و هم ظهور عرفى اين بود، وقتى كه گفت يد را بشور، يعنى با توابعش بشور. ظاهر آن غسل اين است و اين هم از توابع است بايد شسته بشود.

 خوب نگوييد با اينكه شما فرض كرديد، نفرماييد اين معنا را شما كه مى‏گوييد اين اگر چسبيده باشد كه منقطع است بايد انسان عند الوضوء بردارد زيرش را بشويد، چونكه اين پوست حاجب حساب مى‏شود به موضع وقتى كه چسبيده باشد. چه جورى كه عند الوضوء رفع ساير الحواجب واجب است، مانع را انسان، مانع از وصول ماء الى البشرة را بايد بردارد اينجا هم بايد مانع را بردارد. نفرماييد كه اين حرف با تابعيت منافات دارد. شما گفتيد تابع است، تابع را هم بايد شست. اگر تابع است چه جور حاجب مى‏شود؟ جوابش اين است كه تابعيت با حاجبيت منافات ندارد. ممكن است شيئى تابع بشود و بايد شسته بشود ولكن مع ذلك حاجب هم حساب مى‏شود. و بايد او را برداشت. مثل موى كثيف در يدين، نه در وجه. على ما ذكرنا كه هم بايد يدين بشره‏اش را شست، هم مو را شست. اگر آن مو، مانع بوده باشد از وصول ماء الى البشرة بطبعه بايد همين جور تخليل كرد تا آب به بشره برسد. چه جورى كه آن تابعيت با حاجبيت در او منافاتى ندارد، تابع بشود و حاجب، اينجا هم در پوست همين جور است. ما دامى كه متصل است، حاجب حساب مى‏شود و بايد رفعش كرد اگر بالقطع رفع شد، قطع نشد. قطع بشود از تابعيت مى‏افتد. مثل مويى است كه كند. اگر از تابعيت نيفتد بايد او را شست. ما يعلوا على البشرة مثل الجدرى. آنى كه آماس كرده است، عند الاحتراق. آن وقتى كه يعلوا على البشرة عند الاحتراق كه عضو بسوزد. مادام باقياً يكفى غسل ظاهره. كافى است كه بشويد غسل ظاهر ما يعلو على البشرة را كه همان پوست است. و ان خرقَ ولو سوراخ بشود که باز همان پوست شسته مى‏شود چونكه متصل است. منتهى اگر سوراخ، سوراخى بود كه وقتى كه خوابيد روى عضو، بادش رفت خوابيد، عضو ديده مى‏شود، موضعى از لحم، آن موضع را بايد شست. نه اگر سوراخ، سوراخ مختصرى است كه ديده نمى‏شود شستن او ظاهر كافى است.

 سؤال...؟ آن معنايش اين است كه در آن موضعى كه سوراخ شده است جلد قطع شده است از آن موضع. وقتى كه سوراخ، سوراخ بزرگى شد، معنايش است آن پوستى كه هست چه جور اگر قطع بشود گفتيم آنى كه ظاهر بشره حساب مى‏شود، عند عرف آن موضعش است. اگر پوست قطع بشود فرقى نمى‏كند. اگر سوراخ بشود، سوراخ بزرگ باشد كه زيرش ديده بشود بشره آن موضع همان خود آن موضع الجلد است. جلد ندارد آن. مثل اين است كه نصفش بريده بشود. فرقى نمى‏كند. بدان جهت مى‏فرمايد و انخرق ولو منخرق، و سوراخ بشود. و لا يجب ايصال الماء تحت آن جلد. تحت پوست انسان آب برساند آنجاهايى كه بلند شده است گوشتش، شسته بشود اين واجب نيست. بل لو قطع بعضٌ. اگر بعضى از آن جلدة قطع بشود. و بقى البعض الآخر، بعضى از آن باقى بماند، يكفى غسل ظاهر ذلك. در آنجايى در آن بعضى كه پوست باقى مانده است غسل ظاهر او كافى مى‏شود. و لا يجب قطعه تمامه. واجب نمى‏شود كه آن موضع ديگر را هم قطع كنيم تا خود پوست شسته بشود. اين فرض سومى كه از خارج گفتم. و لو ظهرَ ما تحت الجلدة بتمامه. پوست كنده شده است بتمامه. تحتش ظاهر است. لكن الجلدة متصلة. ولكن پوست متصل بوده باشد كه قد تلزق وقد لا تلزق بعضا مى‏چسبد، بعضا هم نمى‏چسبد كه مى‏دانيد همين جور است عادتش، مادامى كه هنوز خشك نشده است. در اين صورت يجب غسل ما تحتها، غسل ما تحتش را بايد ما تحت جلدة شست و ان كانت عليها، ولو جلد روى آن موضع باشد. ولو كانت عليها يجب رفعها او قطعها. بايد رفع بشود يا قطع بشود كما ذكرنا. اين راجع به اين مسئله.

مسألة 17:« ما ينجمد على الجرح عند البرء ‌ويصير كالجلد لا يجب رفعه وإن حصل البرء ، ويجزي غسل ظاهره  وإن كان رفعه سهلاً ، وأمّا الدواء الذي انجمد عليه وصار كالجلد فما دام لم يمكن رفعه يكون بمنزلة الجبيرة يكفي غسل ظاهره ، وإن أمكن رفعه بسهولة وجب ».[3]

حکم ماده ای سفتی که روی جرح در موضع وضوء منجمد می شود

بعد ايشان مسئله ديگر را مى‏گويد كه آن هم كه محل ابتلاء عام است و آن اين است كه انسان وقتى كه در دستش يا در صورتش جرحى يا قرحى، قرح هم همين جور است. وقتى كه جرحى بوده باشد، وقتى اين جرح شروع كرد به خوب شدن و خوب شد اين روى جرح يك چيز سفتى، يك ماده سفتى منجمد مى‏شود كه او بعد از مدتى خودش مى‏افتد، آن پوست تازه ظاهر مى‏شود. و ربما هم بعضى‏ها عجله دارند، زود قطع مى‏كنند آن را، هنوز پوست تكون پيدا نكرده است. اينى كه منجمد مى‏شود على اليد يا غير اليد، عند الجرح و آن وقتى جرح خوب مى‏شود، کنده می شود. ايشان مى‏فرمايد غسل او كافى است. همين كه انسان او را شست او كافى است. يعنى زير او را شستن، در صورتى كه رسيده است، يك خرده تكان هم بدهيد بدون صعوبت يك وقت صعوبت دارد بكنى خون مى‏آيد. رسيده است، اگر يك خرده فشار بياورى مى‏افتد. كنده مى‏شود، الان متصل است. ايشان مى‏فرمايد كندش هم لازم نيست. همين خودش را، مادامى كه نيافتاده است از اين موضع، بشره اين است ظاهر اين عضو اين است، و اين را شستن كافى مى‏شود.

حکم دوائی که روی جرح منجمد می شود

 بعد ايشان مى‏فرمايد كه اگر سهل بشود كندنش لازم نيست. بعد مى‏فرمايد و اما الدواء مى‏دانيد كه جرح يا قرح رويش دوا مى‏گذارند. اين دوا مى‏فرمايد وقتى كه جرح شروع شد به خوب شدن. دوا مى‏چسبد به او. در آخر هم در همانجا مى‏خشكد و مى‏ماند اين دوا. اين دوا چه جور است؟ دوا را برداريم يا اينكه نه لازم نيست دوا را برداشتن. ايشان مى‏فرمايد بر اينكه اگر برداشتن اين دوا صعوبت دارد و مشكل است همين رويش را شستن و مسح كردن كافى است و اما جورى است كه سهل است، مثل آنى كه مى‏گفتيم آنى كه منجمد شده است سهل است برداريم. اين دوا اگر آنجور سهل بوده باشد، سهل بوده باشد برداشتنش يعنى موجب نشود كه از جرح خونى بيايد و ديگر يك خرده همين جور خيسش كنيم مى‏افتد دوا است، اينجور باشد بايد چيزى كه هست دوا را برداشت. چه فرق است ما بين دوا و ما بين آنى كه منجمد مى‏شود از خود جرح؟ سرّش اين است آنى كه دوا است او بشره حساب نمى‏شود. آن مال بشره بود، آنى كه منجمد مى‏شود على الجرح خود بشره است. مادامى كه هست بشره همان است. او را شستن كافى است. به خلاف الدواء ما كه مى‏گوييم دواء را مسح كردن و غسل كردن كافى است، روي رواياتى است كه دلالت كرده است، دوايى كه گذاشته مى‏شود بر جرح يا قرح حكم جبيره را دارد. اين دواء حكم جبيره را دارد و انشاء الله در بحث جبائر خواهيم گفت كه كسى كه ذات جبيرة هست، در اعضاء وضوئش جبيره است، او حكمش عبارت از اين است. مادامى كه جبيره دارد، روى جبيره مسح مى‏كند. هر وقتى كه ديگر احتياجى نشد، يعنى سهل بود جبيره را رفع كردن، اشكال ديگرى ندارد، سهل است، در آن صورت بايد جبيره را بردارد. آن حكم جبيره هم، آن حكم جبيره‏اى كه هست بر اين دواء هم جارى مى‏شود.

صحيحه حسن بن علی الوشاء

 در ما نحن فيه عمده دليل، يكى از عمده دليل‏ها اين صحيحه حسن ابن على ابن وشّاء است که در باب سى و نه از ابواب الوضو، روايت نهمى[4] است:

 «وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ» كه سند شيخ الطايفه به كتاب سعد ابن عبد الله اشعرى صحيح است. «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» احمد ابن محمد ابن عيسى است. «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ» صحيحه است. حسن ابن على ابن زياد الوشاء قدس الله سره هست كه از وجوه است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الدَّوَاءِ- إِذَا‌ ‌كَانَ عَلَى يَدَيِ الرَّجُلِ- أَ يُجْزِيهِ أَنْ يَمْسَحَ عَلَى طَلَى الدَّوَاءِ» سؤال كردم از ابا الحسن عليه السلام از دواء اذا كان علي يدى الرجل در صورتى كه روى دو دست رجل بوده باشد. «ا يجزى بر رجل عن يمسح على طلی الدوراء». روى آنجايى كه دوا را ماليده است، روى آن دواى ماليده شده مسح كند؟ «فَقَالَ نَعَمْ يُجْزِيهِ أَنْ يَمْسَحَ عَلَيْهِ». جايز است كه مسح بر او بكند. اينى كه اين روايت دلالت به اين مى‏كند. و هكذا روايات ديگر كه در همان باب، باب سى و نه است كه روايات جبائر است، حكم جبائر عبارت از اين است كه اين در صورتى است كه دوا را محتاج بوده باشد و برداشتنش سهل ميسور نبوده باشد كه همان حكم جبائر كه بر جبائر مسح مى‏شود، اين هم همين جور است. بدان جهت ايشان سرّ اينكه اين را فرق گذاشت ما بين مال آنى كه خود عضو است و منجمد است على العضو در موضع قرح و ما بين دوا، فرقش عبارت از اين است؛ مى‏فرمايد: «ما ينجمد على الجرح عند القرح و يصير كالجلد لا يجب رفعه و ان حصل البرء»، ولو خوب شده است. ولكن متصل است. «و يجزى غسل ظاهره و ان كان رفعه سهلا. و اما الدوا الذى انجمد عليه و صار كالجلد فمادام يمكن لم يمكن رفعه يكون بمنزلة الجبيرة» که به مقتضاى روايات است. يكفى غسل ظاهره و ان امكن رفعه بسهولة، در اين صورت رفع واجب مى‏شود.

حکم اوساخ روی پوست در مواضع وضوء

مسألة 18: « الوسخ على البشرة إن لم يكن جرماً مرئياً لا يجب إزالته ‌، وإن كان عند المسح بالكيس في الحمام أو غيره يجتمع ويكون كثيراً ما دام يصدق عليه غسل البشرة ، وكذا مثل البياض الذي يتبين على اليد من الجص أو النورة إذا كان يصل الماء إلى ما تحته ويصدق معه غسل البشرة . نعم ، لو شكّ في كونه حاجباً أم لا وجب إزالته‌«.[5]

بعد رسيديم به همان مسئله عام الابتلاء كه در نوع چيزى كه هست، محل ابتلاء است.

 اين وسخى كه در بدن مى‏شود يا مواضع الغسل يا در مواضع الوضوء فعلا محل كلام ما محل وضوء است. اينى كه مثلا پاهايش سياه است، دستهايش سياه است، بله صورتش سياه است، مثلا وسخ دارد ديگر. اين ذات وسخ كه اين وقتى كه مى‏شويد. آيا با اين وسخ مى‏تواند وضوء و غسل بكند يا نمى‏تواند؟

اقسام اوساخ روی پوست

ايشان مى‏فرمايد صاحب عروه قدس الله نفسه الشريف وسخ دو قسم است. وسخى كه هست على العضو جورى است كه آب اگر به آن عضو ريخته بشود از آن وسخ به خود بشره نفوذ نمى‏كند. بله، نفوذ نمى‏كند و اخرى نه ولو ذات وسخ است، اگر آب را بريزيم آب نفوذ مى‏كند به خود بشره. اين دو جور مى‏شود. يك وقت اين است كه اصلا وسخ قليل است. مثل كالعَرَض است، خود بشره است. منتهى رنگش، مثل آنكه انسان برود حمام خوب شست و شو كند رنگش با آن وقتى كه يك هفته است حمام نرفته است فرق مى‏كند. منتهى در آن كسى كه يك ماه، دو ماه حمام نرفته است بيشتر. ولكن وسخ جرميتش ديده نمى‏شود. عرض است براى بشره. در اين صورت شستن اين بشره با اين وسخ هيچ اشكالى ندارد. چرا؟ چونكه اصلا جرميت ندارد بر بشره. عرفا بايد اين عضو و بشره شسته بشود و بشره شسته شده است. و شستن براى وضوء است يا براى غسل است. نه شستن به جهت ازاله وسخ است. آن بله شستن كه عرفا مى‏گويند چركهايت هنوز باقى است آن غسل غرض ازاله وسخ است. ولكن در باب وضوء و غسل غرض ازاله وسخ نيست. غرض از غسل وصول الماء الى البشرة است. و اين غسل به اين معنا محقق مى‏شود. خوب بشره است، چونكه وسخ هم حاجب نمى‏شود. ولو اين وسخ را اين شخص برود حمام با كيسه بكشد جرمش جمع مى‏شود، يك مشت مى‏شود وسخ، آن حساب نيست. الان كه هنوز جمع نشده است و على البدن است، عرض حساب مى‏شود.

 و ربما نه، آنى كه در يد انسان هست، يا در ساير اعضاء هست جرميتش فعلا هست. ولكن با جرميتش مانع از وصول ماء الى ما تحتش نمى‏شود. چونكه اين وسخى كه هست ولو در بعضى‏ها مى‏بينيد نوعا ديده مى‏شود كه اصلا معلوم است دو رنگ است پا. يك طرفش وسخ است، يك طرفش نه، وسخ نيست. آن جرميت معلوم است. ولكن آب بريزد، آب نفوذ مى‏كند به بشره. بدان جهت در ما نحن فيه چونكه وسخ از جهت اين ازاله حاجب بما انّه ازاله حاجب به جهت اين است كه ماء به بشره برسد. وقتى كه اين شى‏ء حاجب نشد، ماء به بشره رسيد، خوب عيبى ندارد. چه اشكالى دارد. يعنى براى وضوئش. نه اينكه نظافت مستحب نيست. او خودش مستحب است. كلام اين است كه وضوء و غسلش صحيح است، چونكه آب رسيده است. منتهى آب ابتداء به خود بشره ريخته نشده است. آب ريخته شده است روى چرك، از روى چرك رسيده شده است به بشره، عيبى ندارد. خوب وضوء عبارت از غسل الوجه و اليدين و مسح الرأس و الرجلين است. غسل صدق كرد عيبى ندارد. اين مثل اين است كه انسان مثلا يك پيراهن نازكى داشته باشد، كه در تابستان در بعضى جاها معمول است. نازك، نازك است، روى او آب مى‏ريزد خوب بدنش هم شسته مى‏شود. صدق مى‏كند كه بدنش را شست. ولو او در تنش بود، چونكه حاجب نمى‏شود از وصول ماء الى البشرة. اگر شيئى عينيت و جرميت داشته باشد جسميت داشته باشد و عرض حساب نشود ولكن مانع از وصول ماء الى البشرة نشود عيبى ندارد. بله، اگر انسان احتمال داد كه حاجب هست، مثل بعضى كثافتهايى كه در باطن پا مى‏شود. يعنى در كف پا مى‏شود، نه روى پا، كه سفت و سخت شده است مثل سيمان چسبيده است به آن باطن الكف. غسل كه مى‏كند آب بريزد نفوذ نمى‏كند. يا شك مى‏كند كه اين آب نفوذ مى‏كند يا نه؟ خوب آنجا مى‏فرمايد در جايى كه شك مى‏كند كه اين چرك حاجب هست يا نيست آنجا بايد ازاله كند. از باب مقدمه علميه چونكه بايد احراز كند كه غسل بشره شده است. از جهت اينكه غسل بشره احتمال مى‏دهد موقوف بوده باشد به برداشتن اين از باب مقدمه علميه اگر موقوف بشود مقدمه است، مقدمه وجود است. چونكه حاجب بودنش معلوم نيست، از باب مقدمه علميه بايد اين را بردارد تا احراز كند بر اينكه غسل موجود شده است. اين جا بعضى‏ها يك كلامى فرموده‏اند. آن كلام، كلامى است كه خدمت شما عرض مى‏كنم. بعضى‏ها فرموده‏اند كه اگر چرك جورى مى‏شود كه اصل تابع عضو مى‏شود از عضو حساب مى‏شود. اصلا بعضى جماعتى هست كه پاهايشان را نگاه كنيد اين كف پاها سياه، سياه است. اين چرك آمده، آمده، آمده الان سياه است. خودش هم مرده است. بايد تغسيلش كرد، همين جور آب مى‏ريزند مى‏برند دفنش مى‏كنند. ديگر آنها را كيسه بزنند و آن چركها را ما خودمان مشاهده كرده‏ايم. كسى بود كه چركهاى پاهايش آن قدر ضخيم شده بود كه با تيغ مى‏بريدند اين چركها را که اين جزء بدن حساب شده است عرفا. اينجا گفته‏اند كه ازاله وسخ لازم نيست. چرا؟ چونكه اين تابع بدن شده است و جزو بدن شده است، بشره بدن شده است اصلا. بشره آن عضو اين چرك شده است.

 اگر طورى بوده باشد كه آن چرك طورى بوده باشد كه بشره عضو حساب بشود نه غسل او كافى است و رفعش هم لازم نيست. بعضى‏ها اين را فرموده‏اند. اين اگر اين معنا ثابت بشود كه چرك به او گفته مى‏شود كه پايش ديگر بشره پايش همين است، اگر اين معنا ثابت بشود، ما كه احراز نكرديم كه اينجور بوده باشد. مى‏گويند كه مثلا دو سانتى متر چرك دارد زير پا. به خودش هم آب نفوذ نمى‏كند. اگر همين جور بوده باشد كه ادعا شده است كه اين عضو حساب مى‏شود و بشره حساب مى‏شود ما كلامى نداريم، چونكه بشره شسته شده است. و اما فرض كنيد اگر بشره حساب نشود و شك داشته باشيم كه بشره حساب مى‏شود يا نه، در اين صورت بايد آن بشره‏اى كه هست بشره شسته بشود، بنا بر اين است كه بايد در اين موارد وضوء احراز بشود. به جهت احراز الطهارة. در ما نحن فيه شبهه، شبهه مصداقيه است و بنا بر اينكه در شبهه مصداقيه كه سابقا اين كثافتى كه در ما نحن فيه است جزء بشره نبود ظاهر بشره، آن بشره اولى بود. نمى‏دانم اولى در بشره بودنش باقى است يا نه؟ مقتضى الاستصحاب اين است كه اين بشره نيست و اولى بشره است. شبهه، شبهه مصداقى است. وقتى كه شبهه مصداقى شد، اينجور مى‏شود.

 اگر كسى گفت كه نه اين شبهه مفهومى است، مصداقى نيست. نمى‏دانيم كه بشره معناى بشره صدق مى‏كند به اين چرك يا اينكه نه به اين چرك بشره صدق نمى‏كند که همين جور است شبهه، شبهه مفهومى است، شبهه مصداقى فرض مى‏كرديم. اگر شبهه مصداقى شد حكمش همان است كه بايد احتياط بشود. اگر شبهه، شبهه مفهومى شد اصلا نمى‏دانيم عرفا به اين چرك اينجورى بشره مى‏گويند يا نمى‏گويند؟ اين همان شبهه مفهومى مى‏شود. وقتى كه شبهه مفهومى شد، در آن صورت مقتضاى اصل چه چيز است؟ مقتضاى اصل بنا بر ما ذكرنا برائت است. اگر نوبت به اصل عملى برسد ديروز گفتيم برائت است. چونكه من نمى‏دانم بر اينكه در ما نحن فيه، غسل زير اين چرك اعتبار دارد در غسل، در وضوء كه اعتبار ندارد. در وضوء اگر در اعضاء وضوء شد. نمى‏دانم غسل اين موضع چرك در وضوء اعتبار دارد يا نه؟ اعتبار جزئيت دارد يا ندارد؟ مرجع، مرجع براعت است اعتبار ندارد. اين معارض با اين ندارد كه شستن اين چرك هم اعتبار ندارد. اصل اين است كه آن خلاف امتنان است. در ما نحن فيه من مى‏دانم كه بايد يكى از اينها شسته بشود يا ظاهر الچرك يا زير چرك. جامع را مى‏دانم. ولكن خصوص او بايد شسته بشود. خصوص آنى كه در زير اين چرك است، خصوصش را نمى‏دانم، و در بحث اصول در بحث اقل و اكثر ارتباطى مقرر شده است اگر مواردى كه امر داير ما بين الاطلاق و التقييد است كه متعلق امر مطلق بوده باشد، يا متعلق امر خصوص مقيد بوده باشد، مقتضاى اصالت البرائه رفع اعتبار از مقيد است. چرا؟ چونكه در او امتنان است، توسعه است. ولكن رفع المطلق خلاف الامتنان است.

 روى اين اساس در ما نحن فيه ما علم داريم كه شستن يكى از اينها لازم است. يا انسان بايد يك چرك را بشويد يا اين را رفع كند آن يكى را بشويد. يا مخير ما بين اين دو تا است يا اينكه خصوص زير اين چرك را بايد بشويد. آن متعين است غسل او. مقتضاى اصالت البرائة عن التقييد عدم اعتبار او است.

 سؤال...؟ مثل مطلق و مقيد است. احدهما مطلق است. در موارد دوران الامر بين التعيين و التخيير شرعى كه برمى‏گردد به مطلق و مقيد مقتضاى اصل عملى برائت از تقييد است. آقا در اطلاق و تقييد هم اينجور است. يا احدهماى جامع كه مطلق است او واجب است يا خصوص احدهما كه مقيد است او واجب است. برمى‏گردد به تخيير. واجب تخيير شرعى، برمى‏گردد به همان طلب الجامع. بحثش در اصول است. در ما نحن فيه هميشه امر داير شد ما بين المطلق و المقيد يا ما بين التعيين و التخيير كه دلتان خوش بشود مقتضاى اصالت البرائة، برائت از تعيّن و تقييد است. على هذا الاساس در ما نحن فيه مى‏گوييم كه نه واجب نيست. شبهه، شبهه مفهومى است واجب نيست. و اما آن كسى كه مى‏گويد اين بحث اصولى است. اين بايد در اصول تمام بشود.

 در ما نحن فيه يا مكلف مخير است يا اين چرك رويش را بشويد يا اين را بردارد زيرش را بشويد. يا اين تخيير احدهما معتبر در وضوء است، يا خصوص آن غسل زير اين و برائت جارى مى‏شد در خصوص آن مقيد و در اعتبار خصوص او معنايش اين است كه اكتفا به احدهما مى‏شود. هر كدام شد. مقتضاى اصل عملى اين است. و اما در صورتى كه هميشه در موارد برائت انسان نمى‏داند مأمور به را آورده است يا نه؟ ولكن مأمور به چونكه معلوم نيست خودش. به اصالت البرائه مأمور به تعيين مى‏شود که مقيد نيست، معين نيست. على هذا الاساسى كه هست در ما نحن فيه برائت جارى مى‏شود. بله، كسى كه در وضوء مسلك مسببيت را قائل بشود كه طهارت مطلوب است، و سببيت عرفى باشد يا شرعى بوده باشد او بايد احتياط بكند، او بايد بگويد كفش را بشويد. در موارد شبهات مصداقيه در مورد شبهه مصداقيه بايد رفع بشود اين چرك. در مواردى كه نمى‏داند اين چرك كه تشخيص نمى‏تواند بدهد كه عرفا از او حساب مى‏شود يا نمى‏شود، شبهه مصداقى باشد که نداند چه جور است؟ خيلي كلفت است يا كم كلفت است. خيلى سفت و سخت شده است يا كم سفت و سخت شده است. شبهه اگر مصداقى باشد، مقتضايش اين است كه بايد رفع كند. و اما اگر شبهه مفهومى بوده باشد كه به اين بشره اطلاق مى‏شود عرفا يا اطلاق نمى‏شود شبهه مفهومى باشد بناء على ما ذكرنا برائه و بناء بر آنى كه مشهور گفته‏اند، مسلك طهارت احتياط است. هذا كله اگر نوبت به اصل عملى برسد. و اما بناء بر اينكه اصل عملى از او غمض عين بشود، مى‏شود به اطلاقات تمسك كرد، مثل مسئله متقدمه و گفت بر اينكه نه، بايد شست، خود بشره را. اين چرك را شستن كافى نيست، فليس له ان يدع من يده شيئاً الا غسله؟ نه اين را نمى‏شود ديگر به آن مطلقا تمسك كرد. چونكه نمى‏دانيم آن من يديه پوست است، چرك است يا من يديه زير اين چرك است. مطلقات مجمل مى‏شود. نمى‏دانيم كدام يكى را مى‏گويد كه بشره را بايد شست. نمى‏دانيم زير اين چرك است يا روى اين چرك است؟ بدان جهت اگر به آن مطلقات نتوانستيم تمسك كنيم، نوبت به اصل عملى رسيد، اصلى عملى مقتضايش همين است كه خدمت شما عرض كردم. ايشان در عروه اينجور مى‏فرمايد. مى‏فرمايد بر اينكه، الوسخ على البشرة، ان لم يكن جرما مرئياً لا يجب ازالته و ان كان فى الكيس فى الحمام او غيره يجتمع و يكون كثيرا مادام يصدق عليه غسل البشرة. اين آن صورتى است كه جرميت نداشته باشد. سؤال؟ جرم غير مرئى، عروه آن را نگفته بود كه من در آخر گفتم. آنى كه در آخر گفتم از بعضى‏ها نقل كردم که در چرك فرق گذاشته‏اند.

ديدگاه مرحوم حکيم در مستمسک

گفته‏اند بر اينكه اگر به حدى برسد كه خود بشره حساب بشود كه مرحوم حكيم هم در مستمسك[6] دارد.

بنابراين «و الوسخ على البشرة ان كان جرما مرئيا يجب ازالته و ان لم يكن جرماً مرئياً» يعنى جرم مرئی ندارد، ازاله‏اش واجب نيست. «و ان كان عند المسح فى الكيس فى الحمام او غيره يجتمع» و جرم مرئى مى‏شود. چونكه خودش عرض است اينجور نيست. «مادام يصدق عليه غسل البشرة». ما به اين علاوه كرديم جرمى را كه مرئى است ولكن مانع از نفوذ الماء نيست. خود ايشان دارد و كذا مثل البياض الذى يتبين على اليد من الجص أو النورة ديده مى‏شود، جرميت دارد ولكن مانع نمى‏شود از نفوذ ماء به زير. چرك هم اگر اينجور بوده باشد كه مانع از نفوذ نبوده باشد عيبى ندارد «و كذا مثل البياض الذى يتبين على اليد من الجص أو النورة اذا كان يصل الماء الى تحته» که اگر نفوذ بكند عيبى ندارد و يصدق عليه غسل البشرة كه گفتيم عيبى ندارد. مثل آن پيرهن نازك مى‏شود.  نعم لو شك فى كونه حاجباً او لا وجب ازالة كه اين شبهه مصداقيه است که بايد ازاله بشود. يك قسم آخرى را گفتيم كه آن داخل عبارت عروه نيست و آن اين است كه بسا اوقات ادعا مى‏شود يك قسم از چرك به مرتبه‏اى مى‏رسد كه او جزء بشره حساب مى‏شود عند العرف. كلام در اين بود كه اين صحيح است، اينجور قسمى داريم؟ يا نداريم؟ و الحمد الله رب العالمين.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص206.

[2] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص388.

[3] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص206.

[4] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنِ الدَّوَاءِ- إِذَا‌ ‌كَانَ عَلَى يَدَيِ الرَّجُلِ- أَ يُجْزِيهِ أَنْ يَمْسَحَ عَلَى طَلَى الدَّوَاءِ- فَقَالَ نَعَمْ يُجْزِيهِ أَنْ يَمْسَحَ عَلَيْهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 465-466.

[5] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص206.

[6] سيد محسن حکیم، مستمسک العروة الوثقی، ( قم دار التفسير، چ1، ت1416ق)، ج2، ص.356.