درس پانصد و شصت و یکم

افعال وضوء

مسألة 20: « يصح الوضوء بالارتماس ‌مع مراعاة الأعلى فالأعلى لكن في اليد اليسرى لا بد أن يقصد الغسل حال الإخراج من الماء حتى لا يلزم المسح بالماء الجديد ، بل وكذا في اليد اليمنى إلا أن يبقى شيئاً من اليد اليسرى ليغسله باليد اليمنى حتى يكون ما يبقى عليها من الرطوبة من ماء الوضوء‌«.[1]

ادامه بحث وضوء ارتماسی

بحث مسئله مهمه‏اى بود. و آن اين است كه صاحب عروه قدس الله نفس الشريف فتوا داد و ظاهر خلافى هم نيست، در غسل اعضا كه در وضوء معتبر است، الوجه و اليدين غسلش مى‏تواند به صورت صب الماء على العضو فى الخارج صورت بگيرد يا رمس كند اعضا را در ماء که از او تعبير مى‏شود در لسان عوام به وضوء ارتماسى و فقها هم تعبير به وضوء ارتماسى مى‏كنند. ولكن مراد از وضوء ارتماسى صب الماء به نحو رمس العضو فى الماء است. صبّ خارجى نيست، يعنى ايصال الماء به واسطه رمس عضو فى الماء است. نه به نحو صب در خارج.

 اين معنا محل كلام نيست. علاوه بر اينكه مطلقات غسل ولو در وضوئات بيانيه، وضوئى كه امام عليه السلام گرفته است اين به نحو صب الماء على العضو بود. ولكن او به جهت اين است كه مائى كه آورده مى‏شد ديگر ماء كر نمى‏شود آورد يا ماء جارى را نمى‏شود آورد. ماء قليل بود، يعنى مائى بود كه در كاسه بود، فرض كنيد در ظرفى بود كه صبّ الماء در ما نحن فيه به جهت اين بود كه آنجا جاى رمس نبود. و اما اگر بنا بوده باشد ظرف كبير بشود به نحوى كه رمس العضو در او ممكن بوده باشد، آنجا مى‏شود وضوء را به نحو رمس موجود كرد. اطلاقاتى كه در آيه مباركه و در بعضى روايات هست «فاغسلوا وجوهكم و ايديکم» اين اطلاق شامل مى‏شود هم در صورتى كه غسل كند وجه و يدين را در صب الماء او به رمس العضو فى الماء. هر دو را صادق مى‏شود. منتهى غايت الامر بايد رعايت ترتيب را بكند. آن ترتيبى كه معتبر است در وضوء، آن ترتيب بايد رعايت بشود. علاوه بر اين بعضى رواياتى هست در مقام كه از بعضى از آن روايات استفاده مى‏شود كه وضوء به هر دو نحوى كه هست به هر دو نحو صحيح است و آن روايت، موثقه عمار است. از موثقه عمار ظاهر مى‏شود كه وضوء به هر دو نحو جايز است. موثقه عمار در باب پنجاه و پنج از ابواب الوضوء روايت اولى[2] است:

موثقه عمار

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى» صاحب نوادر الحكمة است محمد اين احمد ابن يحيى الاشعرى. سند شيخ به كتاب ايشان صحيح است، ان هم نقل مى‏كند «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ» احمد ابن حسن ابن على ابن فضال است. آن هم نقل مى‏كند «عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ» سند فتحيون هستند بدان جهت روايت موثق مى‏شود. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الطَّشْتِ يَكُونُ فِيهِ التَّمَاثِيلُ- أَوِ الْكُوزِ أَوِ التَّوْرِ يَكُونُ فِيهِ التَّمَاثِيلُ أَوْ فِضَّةٌ- لَا يُتَوَضَّأُ مِنْهُ وَ لَا فِيهِ». طشت است، ولكن نقش دارد صورت دارد. صورت دارد، مى‏شود از وضوء گرفت يا نمى‏شود؟ يا اينكه فضّه دارد. قطعات فضّه‏اى نسب شده است به ظرف. اين مى‏شود وضوء گرفت يا نه؟ سابقا گفتيم كه جايز است، عيبى ندارد. اشكالى ندارد، اينجا دارد بر اينكه يكون فيه التماثيل او فضّه. امام فرموده است لا يتوضأ منه و لا فيه. اين لا يتوضّأ حمل بر كراهت مى‏شود به قرينه رواياتى كه در توضّؤ از اوانى الذهب و الفضّه گذشت که اگر اناء، اناء ذهب نبوده باشد يا اناء فضّه نباشد تكه‏ها بوده باشد، تكه ذهب و فضه عيبى ندارد.

 اين نهى حمل بر كراهت مى‏شود ولكن شاهد در اين است كه لا يتوضأ منه و لا فيه. فيه همان ارتماس است ظهورش. يعنى اگر تمثال نبود و اين فضه نبود وضوء گرفتن در او عيبى نداشت. چونكه تمثال دارد يا تكه فضه دارد لا يتوضأ منه و لا فيه. فيه همان ارتماس است ظهورش. بدان جهت اين معنا كه وضوء ارتماسى مجزى است غسل الاعضا به نحو رمس فى الماء اين جاى هيچ كلامى نيست.

 سؤال...؟ ظاهرش همين است. منه است لا يتوضأ منه، من ظهورش در تبعيض است اين جاى شك نيست. لا يتوضأ منه بعضى ظرف را نمى‏گيرد، بعضى آب را مى‏گيرد. لا يتوضأ من بعض الظرف نيست، من بعض ماء الظرف است. لا يتوضأ منه يعنى از آن آبى كه در او هست از او نگير. ولا فيه يعنى در آن آبى كه در او هست از آن وضوء بگير. اين ظهورش اين است، جاى كلام نيست. عرض مى‏كنم بر اينكه در ما نحن فيهى كه هست ظهور روايت عبارت از اين است، اين جاى كلام و مناقشه‏اى نيست، اطلاق آيه و بعضى روايات هم مى‏گيرد. ما مدعامان در ما نحن فيه اين را اثبات خواهيم كرد، انسان اگر بخواهد وضوء بگيرد به رمس الاعضاء بايد قصد الوضوء را عند ادخال العضو فى الماء بكند. آن وقتى كه قصد مى‏كند وضوء را، عند ادخال العضو فى الماء بايد الاعلى فالاعلى كه اول مرفقش را داخل مى‏كند بعد زائد از او را لاحق مى‏كند، بايد عند ادخال الماء قصد كند. در صورت هم همين جور است. اگر بخواهد صورت را به نحو رمس بشويد، بايد اول آن قصاص الشعر را ادخال فى الماء بكند به قصد الوضوء، بعد آن اجزاء بعدى را شيئا فشيئا. و يك قيد ديگر را هم اعتبار مى‏كنيم، و آن قيد همان است. بما اينكه معتبر است مسح بايد به بلّه وضوء بشود، يد يسرى را يك مقدارش را بايد نشويد رمسا. ولو نصف كفّش را. نصف كفش را نشويد. به رمس نشويد. او را نگه بدارد به صب الماء به يد اليمني، صب ماء كند خارجا بشويد يا مسحش به بله وضوء بوده باشد. يد يسرى را هم بايد عند ادخاله فى الماء قصد وضوء كند. مرادمان اين است.

 موقعى كه عند الادخال قصد وضوء كرد تا كف يا نصف الكف را بشويد. يك مقدارى را بگذارد که او را خارجا با يد يمني بشويد تا مسح الرأس و الرجلين به بلل كف بوده باشد. كف يدين بوده باشد. و هكذا مسح الرأس و الرجلين اينجور بوده باشد. اين مدعاى ما است. نتيجه‏اش اين است كه عضو را اگر بعد عند الادخال قصد وضوء نكرد، همين جور داخل در آب كرد، در وسط آب كه عضو در وسط آب است قصد وضوء بكند كافى نيست. عند الاخراج قصد وضوء بكند اين كافى نيست. بايد قصد وضوء عند الادخال بوده باشد و آن وقت هم مسح الرأس و الرجلين هم به آن نحوى بوده باشد كه گفتيم و حتى در غسل يد يسرى هم جارى مى‏شود آنى كه در يد يمني است. بايد عند الادخال بكند. در اثنا جايز نيست. عند الاخراج قصد بكند جايز نيست. اينها را ما بايد اثبات بكنيم. اين دو جهت را قصد الوضوء، عند الادخال بشود و مسح هم بايد اين نحو بوده باشد كه به بلّه كفين بشود. اين دو تا را اثبات مى‏كنيم.

 اما جهت اولى دليل ما بر اينكه بايد عضو را عند الادخال فى الماء قصد وضوء بكند، نه مرادمان اين است كه اول ادخال فى الماء، ممكن است اول دستش را وارد بكند بر آب بلا قصد وضوء. ولكن آن وقتى كه وضوء مى‏گيرد بايد دستش را خارج كند از آب. دوباره دستش را به قصد الوضوء داخل در آب بكند. من الاعلى فالاعلى. سرّش اين است؛ اينكه خداوند متعال امر كرده است به غسل الوجه و اليدين در آيه مباركه و در روايات هم هست، ظهور اين امر به غسل امر به غسلى است كه غسل حدوثى باشد. غسل، غسل حدوثى بوده باشد. مثلا من باب المثال، اگر فرض كنيد انسان بله، سجده شكرى اتيان مى‏كند. بعد وقتى كه در اثناء سجده شكر مشغول سجده شكر است، سجده محقق شد و ذكرش هم تمام شد، كسى آيه سجده را خواند و اين هم آيه سجده را گوش كرد ديد آيه سجده مى‏خواند. خوب در ما نحن فيه اين شخص وظيفه‏اش اين است كه سرش را بردارد دوباره سجده كند. به سجده تلاوت. سرّش اين است كه امر به فعلى اگر قرينه بر خلاف قائم نشود، چه قرينه، قرينه ارتكاز عرفى باشد، يا قرينه، قرينه شرعى باشد. دليل بر خلاف قائم نشود ظهور امر به فعلى در احداث آن فعل است. فعل بايد حادث بشود. بدان جهت شخصى اگر يدش را برد در زير آب. قصد وضوء نداشت حين الادخال. در اثنا كه عضوش در آب است يا موقع اخراج اگر قصد كرد اين وضوء كرده است، قصد وضوء كرده است به غسل بقائى. غسل را حادث نكرده است. اين‏ غسل، غسل بقائى است تا مادامى كه از آب خارج نشده است، آن وقتى كه دستش را برد غسل محقق شد. منتهى قصد وضوء نكرده بود. قصد وضوء را كرده است به قصد بقائى اين خلاف ظاهر الادله است. عيبى ندارد، در جايى كه قرينه‏اى قائم بشود عرفا يا شرعا كه فرقى ما بين غسل حدوثى و غسل بقائى نيست نه آنجا ما ملتزم مى‏شويم و مى‏گوييم كه فرقى نيست. يا در افعال ديگر دليل قائم بشود كه نه، همان سجده‏اى كه بر شكر كرده بود، همان را كافى است بر سجده تلاوتى هم. دليل قائم بشود ما ملتزم مى‏شويم. و اما وقتى كه دليل قائم نشد، ظاهر ادله اين است، بدان جهت بايد حين ادخال عضو فى الماء مراعاتاً للترتيب ادخال كند دستش را در آب تا اينكه غسل حدوثى از مرفق تا الى اليدينى كه هست، الى اطراف الاصابع محقق شده باشد. اين نسبت به حرف اولى است. ما دليل داريم بر اينكه غسل فرقى نمى‏كند ما بين الرمس و الصب. اما اين معنا را كه رمس بقائى و غسل بقائى رمسا، اين مجزى است اين دليل مى‏خواهد. اطلاق اقتضا مى‏كرد غمس رمسى حدوثا كافى است. فرقى نمى‏كند در غسل حدوثى بين الصب و ما بين اينكه به نحو رمس بوده باشد. اما غسل بقائى كافى است، اين دليل نداريم. يك روايتى هم كه در ما نحن فيه هست در او تكلّم خواهيم كرد كه او هم دلالت بر اجزاء غسل بقائى نمى‏كند.

 وقتى كه اينجور شد، مسئله‏اى را براى شما مى‏گويم آشنا بشويد. شخصى در نمازش سجده مى‏كرد. خوب سجده دومى را هم اتيان كرد، ولكن در حال سجده دومى از يك ركعت بود. اين مهرى كه گذاشته بود زير پيشانى‏اش اين لغزيد افتاد اين در حال سجده. در حال سجده اين مهر رد شد از پيشانى. پيشانى‏اش افتاد روى فرش كه نمى‏شود به او سجده كرد که پشم گوسفند است. اين وظيفه‏اش چيست؟ اين وظيفه‏اش اين است كه بايد سرش را بردارد. اگر در اين بقاء قصد كند كه من سجده صلاتى را اتمام مى‏دهم او زيادت است و مبطل صلاة است. چرا؟ براى اينكه آنى كه سجده صلاتى است شرط او مفقود شده است. و ايني كه فعلا سجده مى‏كند، قصد صلاة بكند زاد فى صلاته مى‏شود. اگر شرط سجده مفقود نشده بود، عيبى ندارد. قصد مى‏كرد سجده را، يك ساعت در سجده مى‏ماند عيبى نداشت. و اما وقتى كه شرط سجده از بين رفت ديگر قصد اينكه سجده صلاتى اتيان مى‏كنم اين نيست. اين مقدمه را داشته باشيد.

 كسانى گفته‏اند كه غسل بايد حدوثى بشود. عيبى ندارد. ولكن اينكه يعنى گفته‏اند كه ممكن است گفته بشود، من درست نديده‏ام در يك عبارتى. ممكن است كسى بگويد غسل حدوثى را قبول داريم، اين مقتضى الادله است. و اما اينكه يك مقدار از كف را نگه بدارد در خارج بشويد اين را نمى‏خواهيم. هر دو تا دست را مى‏تواند رمسا به نحو آن ادخال بشويد. چرا؟ چونكه وقتى كه قصد كرد وضوء را، يدش را داخل فى الاناء كرد، مادامى كه دستش را از آب خارج نشده است آن غسل وضوءئى باقى است. تا مادامى كه عضو از آب در نيامده است، آن غسل وضوءئي باقى است. وقتى كه غسل وضوءئى باقى بوده باشد، آن وقت مسح شده است به غسل وضوءئى به بلّه وضوء. بدان جهت در ما نحن فيه اين كه شما گفتيد اين لازم نيست. اين جوابش را مى‏گوييم كه اينجور نيست. دو تا جواب مى‏گوييم. دو تا هر كدام محكم‏تر از دومى است. يكى اين است كه وقتى غسل وضوءئى را موجود كرد، غسل وضوءئى بايد الاعلى فالاعلى بشود. وقتى تمام عضو رفت در آب ديگر غسل اين عضو بقاءً الاعلى، فالاعلى نمى‏شود. شرط وضوء مفقود مى‏شود. شرط آن وضوء، غسل آن وضوءئى مفقود مى‏شود. مثل شرط سجده.

 سؤال...؟ الاعلى فالاعلى نيست بقاء. وقتى كه تمام عضو رفت در آب تمام عضو دفعتا شسته مى‏شود. آب دفعتا محيط است بقاء. حدوثش تدريجى است. قصد وضوء تمام شده است. اين بقاء ماء به تمام عضو محيط است. فى آنٍ واحد به تمامش محيط است. بدان جهت شرط غسل وضوءئى بقاءً مفقود است، مثل سجده است بقاء از حدوث جدا نيست ولكن در آن بقاء نمى‏شود قصد سجده صلاتى كرد، اگر بكند اين زيادت است فى الصلاة. اينجا هم همين جور است وقتى كه تمام عضو رفت در آب وضوء تمام شد. بقاء نمى‏تواند قصد وضوء بكند. چرا؟ چونكه شرط وضوء موجود نيست. بدان جهت بقاء آن آبى كه در يدش هست، آن آب آبى است خارج از آن وضوء حدوثى تا بياورد بيرون. با او نمى‏شود مسح كرد. اين جواب اول. جواب دوم اين است كه بنا به فرمايش ايشان يعنى اينكه مى‏گوييم بنا به فرمايش ايشان نه اينكه احتمال صحت مى‏دهيم، خودشان هم جازم است كه اين درست نيست. بقاءً در عرض واحد گرفته است اعلي و اسفل. الاّ انّه لو فرض اگر اين صحيح بوده باشد. گفته بشود كه نه اين غسل، غسل بقاءً است. عيبى ندارد. باز مى‏گوييم نمى‏شود مسح كرد. چرا؟ شما فرض بفرماييد بر اينكه در غسل الثوب المتنجس بالبول مرتين، به ماء قليل يا به ماء الكر هم كه كما اينكه ما اختيار كرديم غسل مرتين لازم است. انسان بخواهد بر اينكه ثوبى كه نجس است، به آن دخترش، آن زن مى‏گويد كه آب بريز، آفتابه بزرگى هم هست، خيلى آب دارد. اين ثوب را آبكشم. او شروع كرد به ريختن. اين تقريبا شد يك پنج دقيقه اين آب را ريخت. متصلتا. اين قد تقدم كه از غسل مرتين كافى نيست. چونكه به واسطه استمرار و به واسطه اين ادامه دادن غسل مرتين محقق نمى‏شود. اين غسل، غسل واحد است. ولكن در اين غسل واحد ماء جديد است. در بقاء غسل، درست به اين نكته متوجه بشويد، وقتى كه آب را ريخت به تمام موضع نجس ثوب احاطه كرد و عصر كرد، اين غسل محقق شد. چونكه هى آب مى‏ريزد، اين آب بقاء آن غسل است. افرض عصر هم نكرد که بگوييد به عصر فصل موجود مى‏شود. نه عصر هم نكرد، همين جور گرفته است اين آب را مى‏ريزد. اين آب را كه مى‏ريزد وقتى كه آن آب احاطه كرد به ثوب و از ثوب رد شد كه غسل محقق مى‏شود در اين ريختن‏هاى بعدى هم بقاء غسل اولى است. اما بقاء غسل اولى به ماء آخر است. نه به ماء اولى است. آن آبى كه اول ريخت آن رفت بيرون. آنى كه بعد مى‏ريزد اين آب، آب جديد است. غسل بقائى با بودن آب جديد با همديگر منافات ندارد. ممكن است غسل، بقاء بقاء غسل اول بشود، ولكن مائى كه با آن غسل مى‏شود غير از آن مائى است كه در حدوث بود. ماء، ماء جديد بشود. على هذا الاساس، مسئله محل ابتلاء هم هست. چونكه دست انسان وقتى كه بولى شد به ماء قليل بايد دو دفعه بشويد اين جاى شك نيست كه صبّ ماء مرتين لازم است. آب قليل، نه آب كر و جارى. آب قليل را بايد مرتين بريزد. يك دفعه آن شخص ريخت ولكن پنج دقيقه آب آن آفتابه را ريخت يك دفعه. اين كافى نيست. غسل يك غسل است، همان بقاء غسل اولى است، مائش ماء جديد است. ما اگر فرض كرديم كه نه، شرايط غسل وضوء بقاء به هم نمى‏خورد. آن حرف اولى بود. بقاء هم كه آب در حوض است اين بقاء همان غسل اولى است. خوب عيبى ندارد.

 ولكن آن وقتى كه اين دست را مى‏كشيد بالا اين دست ملاقات مى‏كند به مائى كه آن ماء غير از آن ماء اولى است و در ادله مسح كما سيأتى انشاء الله خواهد آمد كه بايد مسح به ماء جديد نشود. آنى كه بلّه كف است. يعنى آن غسل وضوءئى به او موجود شده است، با آن بلّه‏اى كه غسل محقق شده است يعنى از عدم به وجود آمده است با او بايد مسح بشود. چونكه با آبى كه غسل بقائى دارد با او مسح بكند، آن ماء جديد است.

 عرض مى‏كنم بر اينكه اما در ما نحن فيه دو تا دعوا باقى مانده است. آن دعوا عبارت از اين است كه ما از خارج مى‏دانيم كه فرق ما بين غسل بقائى و غسل حدوثى نيست. به مناسبت حكم موضوءع بايد صورت شسته بشود حدوثى باشد يا بقائى بوده باشد، مثل اينكه فرض بفرماييد، همين جور است در غسل خبثى همين جور است كه بايد خبث شسته بشود، چه حدوثى، چه بقائى، فرق نمى‏كند. انسان وقتى كه چيز نجس را، ثوب متنجس را در آب برد كه عين نجس به او چسبيده است غسل آن موضع نجس به غسل بقائى مى‏شود. چونكه وقتى كه ثوب را در حوض برد و آب رسيد به آن زير آن عين النجس كه ثوب است ولكن عين زايل نشده است. غسل حاصل شده است، غسل حدوثى. ولكن اين كافى نيست، بايد ازاله عين بشود. ازاله عين به غسل بقائى است. چه جورى كه در غسل خبثى غسل بقائى كافى است، در غسل حدثى هم غسل بقائى كافى است. خوب مى‏گوييم كه در ازاله خبث آن نظر عرفى همين جور است كه در قذارت عرفى، قذارت عرفى چه جورى كه در او غسل حدوثى با بقائى فرق نمى‏كند با قذارت‏ شرعى هم همان معامله را اهل عرف مى‏كند. آن قرينه عرفيّه است. بدان جهت در غسل از نجاسات ملتزم مى‏شويم كه ما بين غسل حدوثى و بقائى فرقى نيست. اما كلام در غسل از حدث است كه غسل وضوءيى يا غَسل غُسل جنابت است. اينها است، در ما نحن فيهى كه هست در اينها مى‏گوييم قرينه‏اى بر خلاف قائم نشده است و ظاهر امر به غسل، غسل حدوثى است. و من المعلوم، غسل حدوثى با بقاء حاصل نمى‏شود. بعضى‏ها گفته‏اند كه اگر عضو را زير آب تكان بدهد، در باب وضوء غسل حدوثى حاصل نمى‏شود. ولكن در باب غسل جنابت غسل حدوثى حاصل مى‏شود. براى اينكه در باب وضوء، غسل من الاعلى، فالاعلى معتبر است. به تكان دادن اين شرط حاصل نمى‏شود و به غسل بقائى حاصل نمى‏شود. بدان جهت اين غسل را در آب تكان بدهد را كسى در وضوء نگفته است. چرا؟ چونكه شرط حاصل نمى‏شود. ولكن در باب غسل گفته‏اند. چونكه در باب غسل ترتيب در غسل يمين يا يسار يا رأس كه اول سر را بشور بعد چانه را، اينجور نيست، ترتيب معتبر نيست الاعلى فالاعلى. بدان جهت گفته‏اند اگر انسان كه زير آب رفته است، تا گردنش زير آب است يا نصف كمرش زير آب است وقتى كه مى‏خواهد غسل كند طرف يمين را، همان زير آب همين جور تكان بدهد، غسل حدوثى حاصل شده است. چرا؟ چونكه آبى كه فرض بفرماييد اول احاطه كرده بود او عوض مى‏شود. آب ديگرى احاطه مى‏كند. اين معلوم شد كه اين مسلك درست نيست. چرا؟ چونكه گفتيم غسل بقائى با تجديد الماء با ماء جديد بودن منافات ندارد.

 على هذا الاساس در غسل هم كه امر شده است به غسل البدن يا ترتيبا يا ارتماساً، صحبت ما فعلا در ترتيب است. ترتيبا بايد غسل كند، اول رأس را، ثم طرفين ايمن و ايسر را يا ثم الجسد را. ظاهرش غسل حدوثى است. بدان جهت بايد در آب كه غسل مى‏كند سر و گردن را كه مى‏شويد بايد سر و گردن خارج ماء باشد. عند قصد غُسل ببرد در آب. ترتيب هم كه معتبر نيست. آن وقتى كه طرف يمين را مى‏شويد بايد در خارج آب بشود طرف يمين. همه‏اش، من المنكب الى القدم. چونكه تمامى‏اش غسل حدوثى بايد بشود. منتهى چونكه ترتيب معتبر نيست پا را اول مى‏برد در آب، اشكالى ندارد. ولكن در باب وضوء علاوه بر اينكه بايد غسل، غسل حدوثى بشود و چونكه ترتيب در غسل هم معتبر است، حضرات گفته‏اند عند الاخراج قصد وضوء كند در باب وضوء. اين كه گفته‏اند نيت را يا عند الادخال بكند يا عند الاخراج، نگفته‏اند كه در باب وضوء كه نه آن وقتى كه در حوض است نيت بكند وضوء را. اين را نگفته‏اند. در باب غسل گفته‏اند. سرّش را اگر كسى از شما پرسيد، سرّش را اينجور مى‏گوييد كه در اين غسل بقائى وضوء، غسل وضوء نيست او. نمى‏شود غسل وضوء باشد. چونكه ترتيب معتبر است. بدان جهت گفته‏اند لرعايت الترتيب بايد عند الاخراج قصد وضوء كند. بگويد من هر مقدارى كه عضو را خارج مى‏كنم او را به غسل وضوءئى مى‏شويم. جماعتى گفته‏اند كه اين غسل خودش هم غسل حدوثى است، هم ترتيب دارد. عند الاخراج اگر قصد بكند، هم غسل حدوثى است هم ترتيب دارد. چونكه موقعى كه خارج كرد، وضوء موجود شده است در آنجا، اعلا است. آن يكى را مقدار ديگر را اخراج كرد غسل موجود شده است. آن يكى را اخراج كرد، تا همه را كه اخراج كرد غسل وضوءئى، شيئا فشيئا حدوثا هم موجود شده است. ولكن شما مى‏دانيد كه اين حساب، حساب درست نيست. اخراج از ماء انهاء غسل است.

 اخراج عضو از ماء انهاء غسل است. هر مقدارى را كه خارج مى‏كند، غسل بقاء او تمام مى‏شود. نه اينكه غسلى در او حادث مى‏شود. غسل احاطة الماء بالعضو است. وقتى كه غسل ماء احاطه كرد به عضو آن در زير آب است. وقتى كه بيرون مى‏كند آب ديگر محيط نيست. وقتى كه محيط نيست غسل تمام مى‏شود. در ما نحن فيه غسل حدوثى نيست. ترتيب هم حاصل نمى‏شود. چرا؟ چونكه ترتيب آن وقت حاصل مى‏شود كه آن مقدار خارج، خروجش غسل حساب بشود. قد بينّا بر اينكه آن مقدار خارج خروجش غسل حساب نمى‏شود. خروجش انهاء غسل حساب مى‏شود. غسل آنجا تمام شده است. آنى كه معتبر است، در وضوء حدوث غسل بايد از اعلا بشود نه انهاء غسل. در وضوء انهاء الغسل‏ من الاعلى معتبر نيست. بدء الغسل من الاعلى معتبر است. بدان جهت اگر اين شخص عند الاخراج هم قصد وضوء را بكند علاوه بر اينكه قصدش، قصد بقائى است اصل شرط وضوء كه الاعلى فالاعلى شستن است موجود نمى‏شود. انهاء غسل تدريجى مى‏شود. فرق است ما بين غسل الشى‏ء تدريجا و ما بين انهاء غسل التدريجا. شما وقتى كه فرض كنيد دستتان را در حوض مى‏شوييد، مثلا تا مرفق مى‏شوييد، يك مقدارش را بيرون كرديد، غسل آن مقدار تمام شده است. ولكن نسبت به آن مقدار ديگر نه به غسل وضوءئى، غسل همين جور كه مى‏خواهيد بشوييد دستتان تميز بشود. هر مقدارى را كه خارج كرديد، غسل او تمام شده است.

سؤال...؟ اين انهاء غسل است. غسل بقائى بود. غسل وضوءئى نبود. غسل بقائى بود. الان عرض مى‏كنم بر اينكه تا مادامى كه دستش زير آب بود، غسل بود. غسل وضوءئى نبود. غسل بود، غسل به معناى عرفى بود. خودش هم غسل بقائى بود. عند الادخال هم كه قصد وضوء نكرده بود. عند الادخال و عند البقاء قصد عرفى است. اين مى‏خواهد غسل وضوءئى را عند الاخراج احداث كند. مى‏گوييم اين نمى‏شود. اخراج انهاء غسل بقائى است. حدوث غسل نيست. حدوث غسل نيست، انهاء غسل است. فرق است ما بين الغسل تدريجا، و ما بين انهاء الغسل تدريجا. انهاء الغسل تدريجا به قصد وضوء است اما آن مقدارى را كه خارج كرد، قصد ندارد غسل وضوء بكند. انسان بايد با غسل، قصد وضوء بكند. آن مقدارى را كه از آب بيرون كرد، عرفا همين جور است وقتى كه شى‏ء از آب كشيده شد، غسل او تمام شد. وقتى كه شما اين عضو را بيرون كشديد غسل تمام شده است شما با كدام غسل، قصد وضوء مى‏كنيد؟! غسل ندارد تا قصد وضوء بكنيد. كلام ما عبارت از اين است كه اين قصد وضوءئى عند الاخراج لو فرض اگر گفتيم بقائى هم عيبى ندارد، ولكن بايد الاعلى فالاعلى بشود. شرط الاعلى، فالاعلى موجود نمى‏شود. چونكه انهاء الغسل است الاعلى، فالاعلى. فرق است ما بين غسل تدريجا و ما بين انهاء الغسل تدريجا. اينها به همديگر قاطى نشود. آنى كه در باب وضوء هست، همان انهاء است. بدان جهت يك نكته‏اى هم خدمت شما عرض كنم، بعضى‏ها در اين وضوء ارتماسى اشكالى كرده‏اند. و آن اشكال اين است كه اگر عند الادخال قصد بكند و كفش را هم باقى بگذارد يك مقدارش را. هر چه شما گفتيد باز اين اشكال دارد. چرا؟ چونكه مجرد دست را در آب كردن به قصد وضوء و خارج كردن صدق عنوان غسل نمى‏كند. غسل آن وقتى محقق مى‏شود كه يا شيئى، چرك باشد كه انسان ماء را رد كند از چركها، چركها زايل بشود يا اگر چرك ندارد، بايد آب جارى بشود. در جايى كه انسان رمس مى‏كند عضوش را فى الماء. ماء جارى نمى‏شود.

 نگوييد عند الادخال ماء جارى مى‏شود. ماء جارى نمى‏شود، عضو جارى مى‏شود على الماء. عضو رد مى‏شود از ماء. نه اينكه آب رد مى‏شود از عضو. فرق است ما بين رد شدن عضو علي ماء يا ماء از عضو رد شدن. اين دقت عقليه است كه اعتبارى ندارد. اولا جريان الماء على العضو در صدق الغسل عرفا مدخليتى ندارد. در جايى كه غسل به نحو صب نبوده باشد. به نحو صب باشد، بله، جريان ماء بايد داشته باشد. و اما اگر به نحو رمس بشود عرفا غسل صدق مى‏كند. بدان جهت اگر دستش را هم تكان ندهد، تدريجا داخل نكند، دفعتا خارج بكند غسل صدق مى‏كند، شرط الاعلى فالاعلى بودن از بين مى‏رود. بدان جهت در صدق عرفى غسل جريان معتبر نيست در جايى كه به نحو ادخال بوده باشد، يعنى به نحو رمس فى العضو بوده باشد. اين صدق عرفى هست و اين جريانى كه شما مى‏گوئيد اگر معتبر بوده باشد عرفا در همان جايى است كه نحو صب بوده باشد. و فرق گذاشتن هم ما بين جايى كه شى‏ء چرك است يا ما بين جايى كه چرك نيست، نظيف است در غسل به نحو الرمس اين فرقى ندارد به نظر عرف و الله سبحان هو العالم.



[1]  سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص207.

[2]  مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الطَّشْتِ يَكُونُ فِيهِ التَّمَاثِيلُ- أَوِ الْكُوزِ أَوِ التَّوْرِ يَكُونُ فِيهِ التَّمَاثِيلُ أَوْ فِضَّةٌ- لَا يُتَوَضَّأُ مِنْهُ وَ لَا فِيهِ؛ ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص 491.