« الثالث : مسح الرأس بما بقي من البلَّة في اليد، ويجب أن يكون على الربع المقدم من الرأس فلا يجري غيره ، والأولى والأحوط الناصية وهي ما بين البياضين من الجانبين فوق الجبهة ، ويكفي المسمى ولو بقدر عرض إصبع واحدة أو أقل والأفضل ، بل الأحوط أن يكون بمقدار عرض ثلاث أصابع ، بل الأولى أن يكون بالثلاثة ومن طرف الطول أيضاً يكفي المسمى ، وإن كان الأفضل أن يكون بطول إصبع ، وعلى هذا فلو أراد إدراك الأفضل ينبغي أن يضع ثلاث أصابع على الناصية ويمسح بمقدار إصبع من أعلى إلى الأسفل ، وإن كان لا يجب كونه كذلك فيجزي النكس ، وإن كان الأحوط خلافه ، ولا يجب كونه على البشرة فيجوز أن يمسح على الشعر النابت في المقدم بشرط أن لا يتجاوز بمدهِ عن حدِّ الرأس فلا يجوز المسح على المقدار المتجاوز وإن كان مجتمعاً في الناصية ، وكذا لا يجوز على النابت في غير المقدم وإن كان واقعاً على المقدم ، ولا يجوز المسح على الحائل من العمامة أو القناع أو غيرهما وإن كان شيئا رقيقاً لم يمنع عن وصول الرطوبة إلى البشرة . نعم ، في حال الاضطرار لا مانع من المسح على المانع كالبرد أو إذا كان شيئاً لا يمكن رفعه ، ويجب أن يكون المسح بباطن الكف ، والأحوط أن يكون باليمنى والأولى أن يكون بالأصابع »[1].
كلام در اين مسأله بود كه مسحى كه معتبر است در وضوء رأس مسح بشود، جايز است كما ذكر فى العروة مسح الرّأس را از اعلى الى الاسفل بكند. يا مسح را از اسفل الى الاعلى بكند. و بعد هم خواهيم گفت جايز است مسح را منحنياً بكند. از طرف يمين يعنى يمين مقدّم الرّأس الى اليسار يا از يسار الى اليمين. آن هم عيبى ندارد. آنى كه معتبر است در باب الوضوء، مسح مقدّم الرّأس است و مسح النّاصية است بالمسمّى كه صدق كند مسح كرد. و امّا مسح من الاعلى باشد، فلا يعتبر. عرض كرديم اعتبار مسح من الاعلى را كه در رأس بايد مسح از اعلى بشود نسبت اين را جماعتى به مشهور دادهاند. گفتهاند پيش مشهور در رأس مكث جايز نيست. بايد مسح من الاعلى بشود.
به وجوهى استدلال شده است در اين اعتبار مسح من الاعلى. كلام در آن وجوه بود.
وجه اولى دعواى انصراف بود كانّ اوامرى كه وارد شده است در امر النّاصية و مقدّم الرّأس و آنى كه مىگويد مسح الرّأس معتبر است، در وضوء اينها تمامىشان منصرف است به مسح من الاعلى كه رأس از اعلى مسح بشود. اين وجه قائلش چه مىگويد بيان مىكنيم كه چه بايد بگويد. اگر قائل ادعا كند در استعمالات عرفيه كه استعمال مىشود مسح الرّأس باليد كه مسح فلانٌ رأس اليتيم اينها منصرف است كه از اعلاى رأس يتيم مسح مىكند به اسفل، انصراف در استعمالات عرفيه است، بدان جهت خداوند هم كه در قرآن مىفرمايد: «وامسحوا برئوسكم»، يعنى از اعلى به پايين مسح كنيد. اگر اين قائل ادّعا كند كه استعمالات عرفيه جايى كه مسح الرّأس باليد ذكر مىشود در آن استعمالات و محاورات عرفيه، مسح من الاعلى به ذهن تبادر مىكند. اين را اگر ادّعا بكند، اين خلاف واقع است. اشتباه محض است. هيچ در استعمالات عرفيه اين جور نيست كه مسح رأسَ فلانٍ بيده، مسح رأس اليتيم بيديه يعنى از اعلى مسح كرد به طرف پايين. هيچ اين انصراف وجهى ندارد. اگر بگويد نه پيش متشرّعه كه مسح الرّأس گفته مىشود در باب وضوء، متعارف و شايع است كه مسح من الاعلى به ذهنشان مىآيد. مسح الرّأس در باب وضوء پيش متشرّعه كه گفته مىشود، مسح از بالا به پايين به ذهن مىآيد. چون كه اين متعارف است. اگر اين را بگويد، اين انصراف كه نمىآورد در آيه مباركه «و امسحوا برئوسكم». و هكذا در رواياتى كه قبل از اين تعارف است كه گفته مىشود المسح على مقدّم الرّأس. اين انصراف از اين كه از بالا به پايين بشود اينها انصراف در اينها نمىآورد و اين غلبه پيش متشرّعه بوده باشد در خصوص وضوء اين موجب انصراف در اطلاقات نمىشود. على هذا الاساس دعواى اين كه اطلاقات و ما دلّ على مسح الرّأس معتبر است در وضوء و منصرف است به مسح من الاعلى اصل اساس صحيحى ندارد. چون كه غلبه پيش متشرّعه موجب انصراف نمىشود كما ذكرنا. اصل غلبه موجب انصراف نمىشود. خصوصاً در آن اطلاقاتى كه قبل از اين غلبه است.
سؤال...؟ عيبى ندارد. آيه شريفه كه انصراف پيدا نمىكند. آيه شريفه كه سابق بر او است انصراف پيدا نمىكند. بايد استعمالات عرفى طورى بوده باشد كه عرفاً در استعمالات عرفيه قطع نظر از كلام شارع مسح باليد گفته مىشود، مسح من الاعلى به ذهن تبادر مىكند. بگوييم كلام شارع هم همين جور است. اين دعواى جزاف است.
و امّا اگر تعارف عند المتشرّعة فى ما بعد در باب خصوص وضوء شده است، خيلى خوب اين را قبول كرديم. شده است. اين موجب انصراف نمىشود در آن اطلاقات. وآنگهى غلبه اصلاً موجب انصراف نمىشود. غلبه مجرّد غلبه و تعارف و كثرة الافراد موجب انصراف نمىشود. بايد كثرت استعمال باشد. به نحوى كه اذهان انس بگيرد از آن لفظ به اين معناى منصرفٌ اليه. خوب قبول كرديم تمامى اينها منصرف است. آيه هم منصرف است. روايت هم منصرف است. اولش هم منصرف است. معناى عرفىاش هم منصرف است. همه را قبول كرديم. خوب مىگوييم دليل حاكم داريم. اين ظهور اوليه اين است كه رأس را از اعلى مسح كنيد. اين ظهور است ديگر. روايت آمده است و گفته است فرقى نيست در باب الوضوء. مسح بشود از اعلى يا از اسفل.
آن روايت همان صحيحه حمّاد ابن عثمان بود كه صحيحه اولى بود كه اطلاق دليل حاكم دارد. نظر بكنيد و ببينيد چه جور حاكم است. در باب 20[2] از ابواب الوضوء هست:
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا بَأْسَ بِمَسْحِ الْوُضُوءِ مُقْبِلًا وَ مُدْبِراً». اين دليل، دليل حاكم است. فرض كرده است. نظر دارد به آن مسحى كه در وضوء معتبر است. مىفرمايد فرقى نمىكند در آن مسح وضوء مقبلاً باشد يا مدبراً باشد. افرض اگر ظهور هم داشته باشد چون كه خواهيم گفت اگر ظهور داشته باشد انصراف داشته باشد در مسح الرّأس، در مسح الرّجل هم منصرف است. چون كه هيچ شما يادتان مىآيد وقتى كه پايتان را در وضوء مسح مىكرديد انگشتها را بگذاريد به آن كعب پا و از كعب پا تا سر انگشتان اين جور بكشيد. هيچ ياد داريد؟ من كه تا حال اين جور مسح نكردهام. متعارف اين است كه از سر انگشتان مىگذارند و مسح مىكنند تا الى الكعبين تا ساق. اگر انصراف بوده باشد، انصراف در رجلين هم هست. اين روايت ناظر است اين مسحى كه معتبر است هم در رجلين و هم در مسح الرّأس تقييدى ندارد به يكى. لا بأس بمسح الوضوء ناظر است به آن مسحى كه در وضوء معتبر است. مىگويد لا بأس بمسح الوضوء مقبلاً و مدبراً. بعد الفراغ از اين كه در وضوء مسح معتبر است، آيه مىگويد: «اذا قمتم الي الصّلاة فاغسلوا وجوهكم و ايدیکم الی المرافق وامسحوا برئوسكم و ارجلکم الی الکعبين».[3] آيه بيان اعتبار اصل مسح را مىكند. اين روايت بعد الفراغ از اين كه در وضوء مسح معتبر است. حكومت معنايش اين است. بعد از فرض بر اين كه در وضوء مسح معتبر است او را بيان مىكند. فرقى نيست مقبلاً باشد يا مدبراً باشد. اطلاق دارد در رجلين و هكذا در رأس. و بعضىها اشكال كردهاند كه اين روايت اطلاق ندارد. اين حكومتش منصرف است فقط به مسح الرّجلين. چرا؟ گفتهاند اگر اطلاق داشته باشد مقيّد دارد. اولاً مقيّد دارد. مقيّدش صحيحه يونس[4] بود:
«قَالَ: أَخْبَرَنِي مَنْ رَأَى أَبَا الْحَسَنِ ع بِمِنًى- يَمْسَحُ ظَهْرَ قَدَمَيْهِ مِنْ أَعْلَى الْقَدَمِ إِلَى الْكَعْبِ- وَ مِنَ الْكَعْبِ إِلَى أَعْلَى الْقَدَمِ- - مَنْ شَاءَ مَسَحَ مُقْبِلًا وَ مَنْ شَاءَ مَسَحَ مُدْبِراً» يعنى سر انگشتان. «وَ يَقُولُ الْأَمْرُ فِي مَسْحِ الرِّجْلَيْنِ مُوَسَّعٌ»آن روز گفتيم كه اين تقييد نمىكند. اثبات شىء نفى ما عدا نمىكند كه. اين مىگويد امر در مسح الرّجلين موسّع است. اطلاق مىگويد در مسح الرأس هم موسّع است. با همديگر تنافى ندارند. وحدة الحكم نيست. چون كه وصف وضوء مسح رأس يك حكم است. مسح الرّجلين حكم آخر است. دو تا اعتبار است. اعتبار مسح الرّأس و اعتبار مسح الرّجلين. اين روايت مىگويد در مسح الرّجلين امر موسّع است. خوب آن يكى مىگويد در مسح الرّأس و مسح الرّجلين در هر دو موسّع است. با هم تنافى ندارند. وحدة الحكم نيست در باب اطلاق و تقييد كه گفتيم وحدة الحكم بايد فرض بشود. بدان جهت اين حكم، حكم متعدد است. يكى توسعه را مىگويد.
ديگرى توسعه در آن يكى را مىگويد. يعنى در حكم عامّى مىگويد كه هر دو تا را مىگيرد. اين اشكال، اشكال درستى نيست.
باقى مىماند اين شبهه كه گفتهاند اصل اين روايت، صحيحه حمّاد[5] ابن عثمان عن ابى عبد الله (ع) اين جور صادر شده باشد كه لا بأس بمسح الوضوء مقبلاً و مدبراً اين معلوم نيست. چرا؟ چون كه به عين اين سند ابن ابى عمير عن حمّاد ابن عثمان نقل كرده است عن ابى عبد الله (ع) قال لا بأس بمسح القدمين مقبلاً و مدبراً.[6] اين جور نقل كرده است كه به مسح الرّجلين اين دوّمى قيد رجلين دارد. گفتهاند بعيد است كلّ البعد اينها دو تا روايت بوده باشد يعنى دو تا كلام. امام دو دفعه فرموده است. يك وقت فرموده است لا بأس بمسح الوضوء مقبلاً و مدبراً، يك جا هم يك دفعه ديگر هم فرموده است كه لا بأس بمسح القدمين مقبلاً و مدبراً چون كه سند هيچ فرقى ندارد. اين دو تا يك سند بيشتر نيست. در تمام الجهات سند يكى است. محمد ابن الحسن باسناده عن سعد ابن عبد الله و بهذا الاسناد عن حمّاد ابن عثمان. به عين همان سند از حمّاد ابن عثمان نقل كرده است. بالاسناد يعنى به عين آن سند. بدان جهت اين يك روايت است. بدان جهت حمّاد ابن عثمان كانّ عند النّقل يكى را از امام شنيده است. يا امام فرموده است لا بأس بمسح الرّجلين، يا فرموده است لا بأس بمسح الوضوء. چون كه محتمل است فرمايش امام لا بأس بمسح الرّجلين بشود، اصل اطلاق محرز نيست.
اين حرف هم هباءاً منصورا است. چرا؟ چون كه خوب ما خيلى روايات داريم كه سند در تمام آنها يكى است. عرض مىكنم بر اين كه و بعيد هم نيست كه هر دو حكم را امام فرموده است. در يك مجلسى فرموده است لا بأس مسح الوضوء مقبلاً و مدبراً. حمّاد ابن عثمان آن جا حاضر بود. در مجلس ديگر هم مسح الرّجلين صحبت شده بود، فرمود لا بأس مسح الرّجلين مقبلاً و مدبراً حمّاد آن جا حاضر بود. هر دو تا را نقل كرده است. كما هو شأن روات ائمه (ع) اين بوده است. خود حمّاد هم سؤال نكرده است كه بگوييم اول سؤال بكند مسح در مطلق الوضوء را امام بفرمايد لا بأس الوضوء مقبلاً و مدبراً. ثانياً سؤال بكند حمّاد ابن عثمان سألته عن مسح الرّجلين قال لا بأس به مقبلاً و مدبراً كسى بگويد بعيد است اول كه او را سؤال كرد دوباره اين را سؤال بكند. پس معلوم مىشود كه اينها يك سؤال بود. در نقل اختلاف شده است. اينها را كه مىگويم آشنا باشيد. راوى كه روايت نقل مىكند، اين نه معنايش اين است كه من خودم سؤال كردهام. نه كلامى را ولو ديگرى سؤال كرده است. ولو امام ابتداءً فرموده است. اين نقل مىكند. بدان جهت دو تا واقعه بوده است. در هر دو واقعه حمّاد ابن عثمان حاضر بود. كلام امام را بعد نقل كرده است. دو تا مجلس بود. اين دو تا روايت است. نه اين كه يك روايت است و دو جور نقل شده است. اين جور نيست. ظاهر نقل هم همين است. اطلاق تمام است و روايت دومى مقيد نمىشود. چون كه روايت دومى و نقل دومى مثل صحيحه يونس ابن عبد الرّحمن است. فرقى نمىكند. اثبات شىء نفى ما عدا نمىكند. بعضىها تأييد كردهاند كه اين روايت دومى است. روايت دو تا روايت است. بعضىها يك مؤيّدى ذكر كردهاند. آن مؤيّد اين است كه روايت اوّلى در بعضى نسخ تهذيب كه شيخ نقل مىكند و در بعضى نسخ صاحب وسائل كه از تهذيب نقل مىكند. سند دارد به نسخ تهذيب، در بعضى نسخ اين است كه احمد ابن محمد عن عبّاس ابن معروف عن ابن ابى عمير عن حمّاد ابن عيسى. حمّاد ابن عيسى با حمّاد ابن عثمان دو نفر هستند. گفتهاند اگر آن بعضى نسخ صحيح بوده باشد، خوب معنىاش اين است كه حمّاد ابن عيسى يك دفعه نقل كرده است آن مطلق را. حمّاد ابن عثمان هم مقيّد را نقل كرده است. اين دو تا روايت است. اين احتياج به اين تأييد ندارد. چون كه يادتان باشد. رواياتى كه ابن ابى عمير عن حمّاد نقل مىكند، اين حمّاد، حمّاد ابن عثمان است. ما تا حال پيدا نكرديم الاّ يك موردى يادم است كه ابى عمير از حمّاد ابن عيسى نقل كند. يك مورد توى ذهنم هست. تا حال پيدا كرديم. آن هم مشكوك است كه احتمال دارد نسخه غلط باشد. بدان جهت در ما نحن فيه حمّادى كه ابن ابى عمير از او نقل مىكند چون كه حمّاد ابن عيسى با ابن ابى عميرى كه هست، در يك طبقه هستند. ولو ابن ابى عمير از حمّاد ابن عثمان نقل مىكند. اين روايت از حمّاد ابن عثمان است. احتياجى به اين مؤيّد ندارد. بعد اين كه نسبت داده بودند به مشهور جواب اين است كه انصراف نيست. اطلاق دارد دليل حاكم و يك روايت نيست اينها. دو تا روايت است كما ذكرنا.
استدلالى كه كرده بودند يكى هم به قاعده اشتغال بود. گفته بودند كه آنى كه در باب صلاة معتبر است، طهارت للصّلاة است. نمىدانيم به مسح مدبراً مسح بكنيم نكساً آيا طهارت حاصل مىشود به غسل الوجه و اليدين و بالمسح نكساً يا حاصل نمىشود. شكّ در محصّل است ديگر. جاى احتياط نيست. اين هم دو تا جواب دارد. يك جوابش را سابقاً گفتيم. آن جوابش اين است كه نه ما قبول نداريم. بيان كرديم روايات را و دليلش را بيان كرديم كه طهارت اين جور نيست كه يك وجودى داشته باشد كه موطنش هم نفس بشود طهارت نفسانيه. وضوء يا غسل يا تيمم وجوب آخرى كه غسلتين و مسحتين است يا آن مسحات است. غُسل هم غَسل است. آن يك وجود ديگرى داشته باشد آن وجود زاييده بشود از اين وجود كه سبب و مسبب بشود، اين حرف درستى نيست. نه ادلّه وفا مىكند به اين معنا، نه هم يك حرف حسابى مىتواند بشود. بدان جهت طهارت كما ذكرنا عنوان بر نفس وضوء است. وقتى كه عنوان بر نفس وضوء شد، مثل صلاة مىشود كه عنوان به نفس است كه اوّله التّكبير و آخره التّسليم است. چه جور در باب صلاة عند الشّك فى الاقلّ و الاكثر عند الشّك فى اعتبار شىءٍ رجوع به برائت مىشود، برائت هم اين است، اين جا هم رجوع به برائت مىشود. چون كه وضوء مثل صلاة عنوان بر خود افعال است. و وآنگهى نوبت اصلاً به اصل عملى نمىرسد. ما مطلقات داريم. آنها را گذاشتيم كنار دليل حاكم داريم، اطلاق دليل حاكم داريم. نوبت به اصل عملى نمىرسد كه به اصالة الاشتغال تمسّك بشود. بدان جهت جايز است مسح الرّأس من الاعلى و جايز است نكساً. بلكه از اين ادّلهاى كه گفتيم معلوم شد كه مدبراً و مقبلاً كه صحيح است چون كه اطلاق تمام است گفتيم در آيه و هكذا در رواياتى كه و تمسح بناصيتك. مىشود از يمين ناصيه به يسارش مسح كرد از يك خط. يك خط عرضى مسح كرد. يعنى از عرض مقدّم الرّأس مسح كرد. يك خط را. اين كافى است. مسمّى حاصل بشود. اطلاق مقتضايش اين است كما اين كه صاحب عروه هم بعد خواهد فرمود.
سؤال...؟ ظرف را گفتهاند كه مقدّم هم مىشود.
سؤال...؟ مسح در رجلين مىشود. اين جور است كه روايت اولى اين است لا بأس بمسح الوضوء مقبلاً و مدبراً. لا بأس بمسح قدمين مقبلاً و مدبراً. لا بأس بمسح قدمين مقبلاً و مدبراً كه دلالتى ندارد. بله! الامر فى مسح الرّجلين موسّعٌ. الامر فى مسح الرّجلين در باب اطلاق و تقييد گفتهاند، در باب مفاهيم هم گفتهاند آنى كه گفته مىشود قيد اصل در او احترازى است و بدان جهت در موارد مطلق و مقيد موجب مىشود تقييد را چون كه وحدة الحكم است. اين كه گفتهاند اين در صورتى است كه قيد ذات المطلق چيزى نباشد كه متعلّق مىخواهد. قيد هم متعلّق است. يك وقت ذات المطلق چيزى مىشود كه خودش متعلّق مىخواهد. بدون متعلّق نمىشود. به آن متعلّق ذكر شده است در خطاب. مثل اخبار استصحاب. لانّ كنت على يقينٍ من وضوءئك فشككت و ليس لك ان تنقض اليقين بالشّك. گفتهاند كه اين نمىتواند صغرى بشود. بعضىها توهّم كردهاند. لانّك كنت على يقينٍ من وضوءئك، يقين را مقيّد كرده است به وضوء. بايد بگويد لانك علي يقينٍ تا كبرى به او منطبق بشود. اين مقيّد شده است. پس اين مختص به باب وضوء است. آن جا جوابش چيست؟ گفتهاند علم و يقين چيزى است كه متعلّق مىخواهد. اين از باب ذكر متعلّق است. هر علمى معلوم مىخواهد. ذات معلوم مىخواهد. اين بيان ذات معلوم است. بدان حهت در ما نحن فيه هر مسحى ممسوح مىخواهد. الامر فى مسح الرّجلين موسعٌ اين رجلين بيان متعلّق مسح است. چون كه هر مسحى ممسوح مىخواهد. اين مانع نمىشود از اين كه از اطلاق مسحى كه هست تمسّك كنيم. اين جاى تقييد مطلق به مقيّد نيست. ولو اگر گفته باشيم قيد مفهوم دارد. در ساير جاها اگر بگوييم قيد مفهوم دارد و مطلق را به مفهوم تقييد مىكند، در ما نحن فيه در مثل اين موارد كه آنى كه ذكر شده است بعد ذات مطلق متعلّقش است كه متعلّق مىخواهد و ذات متعلّق مثل علم از چيزهايى است كه متعلّق مىخواهد، او مثل لقب مىشود. مفهوم لقب مىشود. مفهوم وصف نمىشود. تفصيل بيشترش در علم اصول است.
سؤال...؟ دارد الامر فى مسح.
سؤال...؟ مىگويد بر اين كه من رأي ابا الحسن (ع) بمني يمسح ظهر القدمين من اعلى القدم الى الكعب و من الكعب الى الاعلى القدم و يقول الامر فى مسح الرّجلين موسّعٌ. امر يعنى كار. كار كجا مىشود؟ الامر يعنى كار. وظيفه. فى الرّجلين وظيفه يكى مسح الرّجلين است، يكى مسح الرّأس است. وظيفه در مسح الرّجلين موسّع است. آن ديگرى مىگويد كه وظيفه در مسح الرّجلين و در مسح الرّأس موسّعٌ. با هم تنافى ندارند. بدان جهت در ما نحن فيه است يعنى اين جا نمىشود قائل شد كه قيد مفهوم دارد. چون كه متعلّق مسح است، متعلّق كار است كه ذكر شده است. بدان جهت در ما نحن فيه مسأله صاف است و هيچ اشكالى ندارد. و ما هم ملتزم مىشويم كه مسح عيبى ندارد مقبلاً و مدبراً و تمايلاً از طرف راست به چپ و از طرف چپ به راست عيبى ندارد مسمّى حاصل بشود.
بعد آنى كه در عروه مىفرمايد در ما نحن فيه آن مسأله را كه مىفرمايد، مىفرمايد لازم نيست و واجب نيست در مسح الرّأس انسان به بشره رأس مسح كند و اگر خواست به آن شعرى كه در مقدّم الرّأس است و در ناصيه است به آن شعر مسح كند، اين عيبى ندارد. هر دو جايز هستند. از حيث مسح كردن به بشره مقدمّ الرّأس و به شعر. در شعر يك تفصيلى مىدهند. در شعر مقدّم الرّأس و النّاصية. مىفرمايد تارةً شعر نابت است در مقدّم الرّأس و النّاصية. شعرى كه فعلاً موجود است اين شعر بالفعل، در ناصيه و مقدّم الرّأس روييده است. و اين شعر را چه شما مدّ بكنيد، چه مد نكنيد، از مقدّم الرّأس و النّاصية خارج نمىشود. شعر خودش در ناصيه روييده است. و در مقدّم الرّأس روييده است. اگر او را با شانه به طرف يمين، يا به طرف يسار، يا به طرف پشت، يا به طرف جلو شانه بكنيد، از حدود ناصيه خارج نمىشود. از حدود مقدّم الرّأس خارج نمىشود. آنهايى كه در مقدّم رأسشان شعر دارند ولكن بلند نيست خيلى.
بدان جهت فرض بفرماييد شانه كند از مقدّم الرّأس به پايين، به پيشانى نمىافتد. از مقدّم الرّأس به طرف يمين شانه كند، به اذن نمىافتد، به گوش نمىافتد. در همان مقدّم الرّأس مىماند. اصلاً به طرف ربع يمين نمىآيد. و هكذا به عقب هم شانه كند اين جور است. تارةً اين جور است. و اخرى نه خارج مىشود. اگر مد كنى خارج مىشود. ولكن فعلاً جمع شده است. مىفرمايد آنى كه فعلاً جمع شده است ولكن در خود ناصيه روييده است، در مقدّم الرّأس روييده است فعلاً جمع شده است ولكن مد كنى خارج مىشود از مقدّم الرّأس و از ناصيه، به مقدار زائدش نمىشود مسح كرد. آن مقدارى كه از اين شعر مثلاً سر موها مىافتد به پيشانى. مو در مقدّم الرّأس است. شانه كنى سر موها مىافتد به پيشانى. به سر موها نمىشود مسح كرد. مىشود مسح كرد به آنى كه سر موها نباشد. اصل موها بوده باشد كه به مد از ناصيه آنها خارج نمىشود. اين يك قيد مىزند كه بايد در ناصيه روييده باشد. چه اين مو را مدّ كنى، چه مد نكنى از حدود ناصيه خارج نمىشود. و اگر از حدود ناصيه خارج شد از حدود مقدم الرّأس، به آن مقدار زائد نمىشود مسح كرد. يك قيد ديگر. يعنى يك امر ديگر و آن اين است كه ربّما شعر در مقدّم الرّأس نروييده است. شعر در مؤخّر الرّأس است. يا در ربع يمين است. يا در ربع يسار است. ولكن آنها را شانه كرده است به ناصيه، به مقدّم الرّأس آورده است كه متعارف است. مىگويد نمىشود به آنها مسح كرد. دو تا قيد است. بايد مو در مقدّم الرّأس و الناصية روييده باشد و به مدّش هم خارج نشود از آن مقدّم الرّأس و الناصية يعنى اگر خارج شد، به مقدار خارج نمىشود مسح كرد. ولو آن مقدار خارج فعلاً مجتمع است. به او نمىشود مسح كرد. بايد به اصول مسح كرد كه آنها در مقدم روييده است و خارج نمىشوند از تبعيّت به مقدّم. از مقدار مقدّم و آني كه در يمين و يسار يا مؤخر روئيده است آنها به ناصيه يا مقدم بيايد يا نيايد به آنها نمىشود مسح كرد. چون كه اگر نيايد آن مؤخّر و يمين و يسار است. نمىشود مسح كرد. بيايد هم آن تابع ناصيه نيست. نمىشود به او مسح كرد. چرا؟ اين را مىدانيد آنى كه در آيه مباركه ذكر شده است. وامسحوا برئوسكم است. آنى كه در روايات ذكر شده است المسح على مقدّم الرّأس و تمسح ناصيتك در وضوئات بيانيه داشت فمسح مقدّم رأسه در بعضى روايات داشت. آنى كه در لسان ادلّه ذكر شده است اين است. وقتى كه اين جور شد ظاهر ناصيه، ظاهر مقدّم الرّأس و ظاهر الرّأس مو را شامل نمىشود. ظاهرش خود عضو است. ناصيه اسم بر عضو است. مقدّم الرّأس مثل رأس اسم بر عضو است. مثل وجه و اليد و الرّجل كما اين كه آنها اسم بر خود اجزاء هستند، رأس و مقدّم الرّأس و ناصيه اينها هم اسم بر اجزا است. بدان جهت در ما نحن فيه اگر قرينهاى در بين نبوده باشد، ظاهر اوليه عبارت از اين است كه به خود بشره كه سر است بايد مسح بشود. به خود بشره ناصيه كه ناصيه است مسح بشود. اگر قرينه خارجى نبوده باشد، يا قرينه داخلى نبوده باشد ظاهرش اين است. و آنى كه بعضىها فرمودهاند مرحوم حكيم هم دارد كه ناصيه اسم به خود مو است، مويى كه جلوى سر مىرويد، ناصيه اسم او است. و ظاهر در او است كما فى قوله سبحانه يؤخذ بالنّواصى و الاقدام از موى سر مىگيرند ديگر. از بشره كه گرفته نمىشود. اين درست نيست. آن جا قرينه است. اخذ است. چون كه اخذ از مو مىشود. در خارج هم همين جور است. يك كسى را بخواهند بكشند بالناصية از ناصيه قابل گرفتن نيست. يا از گوشش مىكشند، يا از مويى كه در جلوى سرش دارد از او مىگيرند و هى مىكشند. يؤخذ. آن جا اخذ قرينه است. پس ظاهر اوليه اين بود اگر قرينه نبوده باشد. ماسح هم كه يد است، فامسحوا كانّ فامسح ببلّة يمناك ناصيتك قرينه خارجى نبود، يعنى ناصيه يعني بشره مسح بشود. ولكن در ما نحن فيه قرينه است. آن يؤخذ بالنّواصى و الاقدام آن جا هم قرينه است. قرينه يا قرينه مجاز است كه مراد از ناصيه موى ناصيه است يا مراد اضمار است مثل وسائل القرية ايْ اهل القرية يؤخذ بالنّواصى اى بشعرها. اين جور مىشود. در ما نحن فيه هم گفته شده است در ما نحن فيه هم قرينهاى است. و آن قرينه اين است كه غالباً و نوعاً و عادتاً مقدّم الرّأس پوشيده از مو است. بدان جهت اين مقدّم الرّأس بشره را كسى بخواهد خود بشره را مسح كند، يا بايد سرش را بتراشد يا اصلع بوده باشد. كسى بوده باشد كه در جلوى سرش مو نيست. و بما اين كه عادتاً آن كسى كه نوع مردم كه همين جور هستند شعر است و شعرش هم كثيف است مسح بشود مسح بشره نمىشود و موها حائل مىشود.
بدان جهت در ما نحن فيه در اين روايات هم كه هيچ تنبيهى بر اين كه سرتان را بتراشيد، اين كار را بكنيد كه نيست در هيچ كدام از روايات. اين معلوم مىشود كه فرقى نيست ما بين آن اصلع و ما بين آن كسى كه سرش را تراشيده است و برق مىزند يا آن كسى كه زلف دارد. منتهى زلفى كه به مد خارج نمىشود. يا خارج مىشود ولكن به اصولش بايد مسح كند كما سنذكر. فرقى نمىكند مسح كند به شعر يا به خود مو. چرا اين دو تا قيد را زد؟
اولى اين است كه مو اگر در مقدّم الرّأس برويد ولكن به مدّش خارج بشود از حدود مقدّم الرّأس و الناصية به آن مقدار خارج نمىشود مسح كرد. اين سرّش اين است. ما اين را به واسطه قرينه خارجيه گفتيم. آنى كه قدر متيقّن از قرينه خارجيه است، ظهور اولى يا ظهور نفس بشره بود. به قرينه خارجيه گفتيم ولو مو را مسح كنيد. آن مويى كه قدر متيقّن است، آن مويى است كه در ناصيه روييده باشد و به مدّش هم از ناصيه خارج نشود. در مقدّم الرّأس روييده باشد و از مقدّم الرّأس خارج نشود. قدر متيقّن است. و امّا اگر مد كنى به پيشانى يا به بينى مىافتد در بعضىها اگر شانه كند به جلو نوعاً در زنها هم همين جور است، به آن مقدار زائد مسح كردن دليل ندارد. كما اين كه آن مويى كه در يمين و يسار روييده است در ربع يمين و ربع يسار يا در مؤخّر، او را به واسطه علاجى يا غير علاجى افتاده به مقدّم الرّأس ناصيه كما اين كه متعارف است. به او مسح كردن دليل ندارد. ظهور اولّى مسح بشره بود. آن مقدارى كه قرينه اقتضاء مىكند و قدر متيقّن است از او رفع يد مىكنيم. و مؤيّدش هم اين است. به شعرى كه خارج از مقدّم الرّأس است. جاى ديگر روييده است ولو در مقدّم الرّأس بوده باشد نمىشود به او مسح كرد يا در مقدّم الرّأس روييده است مد بشود خارج مىشود مؤيّدش روايات مسح مرأة است. آن صحيحهاى كه در مسح مرأة وارد بود كه مجزى است براى مرأة مسح كند از مقدّم رأسش سه انگشت و خمارش را ديگر القاء نكند. آن سه انگشت يك احتمالش اين است يك انگشت هم كافى است ديگر. آن سه انگشت به جهت اين است كه سر زن كه خمار دارد و خمار را برنمىدارد، اين زن موهاى مختلفى دارد. يك موهايى است كه مد كند مىافتد به صورتش. به ذقنش مىافتد. زنها همين جور است ديگر. ربّما از طرف يمين يا از طرف يسار كه متعارف بود اين جمع كردن موها در سر چه جور جمع مىكنند در هر زمانى مختلفند امام (ع) سه انگشت را فرموده است چون كه يكىاش به آن شعرى كه در مقدّم الرّأس است و اصولش در آنجاست به او بخورد قلّاً. احراز بشود. اين سه تا فرموده كه به اندازه سه انگشت مسح كند به جهت اين كه سه انگشت را سابقاً گفتيم اين عرضاً را مىگيرد. عرضاً را كه مىگيرد بايد دو انگشت باشد تا مسح صدق كند. سه تا را فرموده است كه احتياط بشود. يقين كند آن شعرى كه آن شعر تابع مقدّم الرّأس است او مسح شده است. بدان جهت در ما نحن فيه شعر مقدّم الرّأس را مسح كردن كافى است. والله سبحانه هو العالم.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص208-209.
[2] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص406.
[3] سوره مائده(5)، آيه6.
[4] مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ قَالَ: أَخْبَرَنِي مَنْ رَأَى أَبَا الْحَسَنِ ع بِمِنًى- يَمْسَحُ ظَهْرَ قَدَمَيْهِ مِنْ أَعْلَى الْقَدَمِ إِلَى الْكَعْبِ- وَ مِنَ الْكَعْبِ إِلَى أَعْلَى الْقَدَمِ- وَ يَقُولُ الْأَمْرُ فِي مَسْحِ الرِّجْلَيْنِ مُوَسَّعٌ- مَنْ شَاءَ مَسَحَ مُقْبِلًا وَ مَنْ شَاءَ مَسَحَ مُدْبِراً- فَإِنَّهُ مِنَ الْأَمْرِ الْمُوَسَّعِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص407.
[5] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا بَأْسَ بِمَسْحِ الْوُضُوءِ مُقْبِلًا وَ مُدْبِراً؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص406.
[6] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص406.