درس پانصد و هفتاد و سوم

افعال وضوء

« الرابع  :مسح الرجلين‌ ‌من رءوس الأصابع إلى الكعبين و هما قبتا القدمين على المشهور و المفصل بين الساق و القدم على قول بعضهم و هو الأحوط و يكفي المسمى عرضا و لو بعرض إصبع أو أقل و الأفضل أن يكون بمقدار عرض ثلاث أصابع و أفضل من ذلك مسح تمام ظهر القدم و يجزي الابتداء بالأصابع و بالكعبين و الأحوط الأول كما أن الأحوط تقديم الرجل اليمنى على اليسرى و إن كان الأقوى جواز مسحهما معا نعم لا يقدم اليسرى على اليمنى و الأحوط أن يكون مسح اليمنى باليمنى و اليسرى باليسرى و إن كان لا يبعد جواز مسح كليهما بكل منهما و إن كان شعر على ظاهر القدمين فالأحوط الجمع بينه و بين‌ ‌البشرة في المسح و يجب إزالة الموانع و الحواجب و اليقين بوصول الرطوبة إلى البشرة و لا يكفي الظن و من قطع بعض قدمه مسح على الباقي و يسقط مع قطع تمامه».[1]

ادامه بحث اعتبار استيعاب و عدم استيعاب طولی در مسح رجلين

كلام در اين جهت بود كه آيا در مسح الرّجلين من اطراف الاصابع الى الكعبين استيعاب طولى معتبر است يا استيعاب طولى معتبر نيست؟ عرض كرديم بعضى رواياتى هست غير از آن كه سابقاً متعرّض شديم كه دلالت مى‏كرد استيعاب معتبر نيست و صاحب حدائق[2] و غيره به آن روايات تمسّك كرده بودند كه دو صحيحه ابن بكير بود.

طائفه دوم: روايات دال بر عدم اعتبار استيعاب در مسح رجلين

 بعضى روايات ديگرى هم هست آن كسى كه استيعاب را معتبر نمى‏داند شايد به آن بعضى روايات تمسّك كند. از آن بعضى روايات يكى روايت معمّر ابن عمر است. روايت معمّر ابن عمر كه سابقاً هم ذكر كرديم اين را.

روايت معمّر بن خلاد

 در باب 24 از ابواب الوضوء است. باب اقل ما يجزى من المسح. روايت 5 [3]است:

 كلينى نقل مى‏كند عن العدّة. عدّه نقل مى‏كنند عده مشايخش از احمد ابن محمد عن شاذان ابن خليل نيشاپورى كه پدر فضل ابن شاذان است. عن معمّر ابن عمر كه گفتيم اين توثيق ندارد. «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: يُجْزِي مِنَ الْمَسْحِ عَلَى الرَّأْسِ- مَوْضِعُ ثَلَاثِ أَصَابِعَ وَ كَذَلِكَ الرِّجْلُ». مجزى است در مسحى كه معتبر بر رأس است، موضع سه انگشت و كذلك الرّجل. كلام در كذلك الرّجل است. سابقاً گفتيم كه مى‏گويد موضع ثلاثة اصابع در مسح رأس مجزى است، گفتيم اطلاق دارد عرضاً و طولاً وجهى ندارد حمل بشود به عرض. هم در طول مسح الرّأس، طول رأس و هكذا در عرض الرّأس جاى سه انگشت به اندازه سه انگشت مسح بشود كافى است و كذلك الرّجل. در رجل هم همين جور است. جاى سه انگشت كافى است در طول رجل و در عرض رجل. اطلاق دارد. اين روايت ظهورش پيش ما تمام است. ولكن من حيث السّند معمّر ابن عمر توثيقى ندارد. اين صالح تأييد است آن صحيحه زراره و بكير را كه دو تا صحيحه اخوين بود.

صحيحه زراره

 يك روايت ديگر هم هست. روايت زراره است. صحيحه زراره اين جور است. روايت ششم[4] است در اين باب:

«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» احمد ابن محمد ابن عيسى باشد كه ظاهراً او است يا احمد ابن محمد ابن خالد باشد، لا بأس به. سند معتبر است. «عَنِ الْحَجَّالِ» ،عبد الله ابن محمد حجّال است هو الثقة. «عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَيْمُونٍ» او هم نقل مى‏كند از ثعلبة ابن ميمون از اجلاّء است. «عَنْ زُرَارَةَ» صحيحه است روايت. «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّ عَلِيّاً ع مَسَحَ عَلَى النَّعْلَيْنِ وَ لَمْ يَسْتَبْطِنِ الشِّرَاكَيْنِ» على (ع) روى نعلين مسح كرد. همان نعلينى كه مى‏گفتم. نعلين دو تا شراك دارد. شراك بند است. اين را خود اين صحيحه فرض كرده است. يك بند در عرض الرّجل مى‏شود، يك بند هم در طول الرّجل مى‏شود. على (ع) لم يستبطن دستش را باطن شراكين نبرد. بلكه روى نعلين مسح كرد. ظاهر روايت نعل عربى است. حمل نيست. خود ظهور روايت است که نعل، نعلى است كه شراكين دارد در ظهرش. دو تا بند دارد كه همين جور هم مى‏شود. روى همان چيزى كه هست لم يستبطن. دستش را زير نبرد. روى همان مسح كرد. گفته‏اند معلوم مى‏شود، ممكن است كسى بگويد مثل صاحب الحدائق كه طولاً هم مسح معلوم مى‏شود استيعاب معتبر نيست. اين جوابش هماني است كه ديروز گفتيم. اين روايت اولى اين بود كه استدلال بشود به مثل اين روايت كه استيعاب در عرض پا معتبر نيست. چون كه عرض پا را يكى از شراك مى‏گيرد و امّا شراك ديگر كه پيش ساق است، اصلاً زير او را مسح كردن لازم نيست. چون كه مسح الى الكعبين معتبر است.

 سؤال...؟ مى‏فرمايد بر اين كه اولاً اين را در مقام اين مى‏فرمايد كه روى نعلين مسح كردن عيبى ندارد. استيعاب الى به نحوى كه تمام پا را بگيرد معتبر نيست. اين را در مقام بيان اين معنا مى‏كنيم و آن كه شما مى‏گوييد جاى توهّم نيست خيلى جاى توهّم است. يك داستانى دارد كه مى‏رسيم. شروع مى‏كنيم.

 سؤال...؟ اگر مانع نشود و دو تا بند داشته باشد، يك بند پيش ساق است. يك بند هم كه در طول است كه روى آن انگشت بزرگ بند مى‏شود. وقتى كه استيعاب معتبر شد، نه مسح صحيح است. چون كه مسحى كه مى‏كند، ما...بشره مسح شده است. بدان جهت در ما نحن فيه اولى اين بود كه به اين صحيحه استدلال بشود بر اين كه استيعاب در عرض معتبر نيست.

 سؤال...؟ نعل شراك دارد. غير از شراك بند چيز ديگرى ندارد كه. روى بند معنايش اين است كه استيعاب معتبر نيست. منتهى طولاً و عرضاً مى‏گوييم نه. طول را دلالت نمى‏كند كه استيعاب در طول معتبر نيست. چون كه يكى از بندين پيش ساق است. او خارج از حدّ پا است كه على ما سيعتى و امّا آن يكى كه در عرض پا هست بله دلالت مى‏كند كه اين روايت كه استيعاب در عرض معتبر نيست. عرض مى‏كنم خلاصة الكلام حرف ما اين است ما تا حال كه بحث كرده‏ايم دليلى پيدا بكنيم كه در مسح الرّجلين استيعاب معتبر است من حيث الطّول استيعاب معتبر است و لازم است، اين دليل را تا حال پيدا نكرده‏ايم. مى‏ماند در ما نحن فيه دو طائفه از روايات.

طائفه سوم: روايات وضوئات بيانيه

يک طائفه رواياتى است كه كه در روياتى كه مى‏گويند وضوئات بيانيه است كه امام (ع) با وضوء گرفتن وضوء رسول الله (ص) را بيان مى‏كنند. باقى ماند يكى بعض آن روايات که در بعض آن روايات فرض شده است و بيان شده است كه امام(عليه السلام) يعنى ظهور آن روايات اين است كه از رئوس الاصابع تا الى الكعبين اين مسح را ادامه داد. مسح را در طول ادامه داد. امّا عرضش چه قدر بود، آن قدر دلالتى ندارد على ما سنبيّن. ولكن طول را بيان كرده‏اند كه امام (عليه السلام) من حيث الطّولى كه هست، من حيث الطّول اين جور مسح فرمود.

صحيحه زراره و بکير

 يكى از اينها خود صحيحه زراره و بكير است. انّهما سئلا ابا جعفرٍ (عليه السلام) عن وضوء رسول الله (ص) روايت 11 است، در باب 15 [5]از ابواب الوضوء كه آن وضوئات بيانيه است. آن جا مى‏فرمايد بر اين:

 « ثمّ مسح رأسه و قدميه الى الكعبين بفضل كفّيه لم يجدّد ماء» بعد از اين كه غسل الوجه و اليدين را امام (ع) تمام كرد، با آن فضل بلّه از وضوء كه در دست مباركش باقى مانده بود، با او مسح كرد. مسح رأسه و قدميه الى الكعبين. يعنى مسح را تا كعبين ادامه داد. ظاهرش اين است كه قيد مسح است. مسح را الى الكعبين ادامه داد كه اين مى‏شود استيعاب طولى. منتهى در عرض چه قدر بود، اين راوى نمى‏خواهد او را نقل كند. چون كه و الاّ ثمّ مسح رأسه امام (ع) مسح رأس كرد چه جور مسح كرد. بيان نكرده است. آن جهت همّش نيست. همّش اين است كه بيان بكند لم يجدّد ماءً. ماء ديگر بلّه وضوء با او مسح كرد. همّ راوى او است. بدان جهت چه جور مسح كرد رأس را، مقدّم را رأس كرد همه مقدّم را يك اصبع، مسمّى را نمى‏گويد. در قدمين هم ظاهرش اين است كه همان است. اهتمام به نقل ندارد. امّا طول را نقل كرده است. ثمّ مسح قدميه الى الكعبين بفضل كفّيه. قدمين الى الكعبين را مسح كرد. اين مسح ادامه داشت. ظاهر اين روايت اين است. استيعاب طولى را دلالت مى‏كند. اين يك روايت است.

صحيحه زراره

 روايت ديگرى هم مثل صحيحه زراره دلالت مى‏كند بر استيعاب منتهى طولاً و عرضاً. آن جا دارد در صحيحه زراره در باب 31 [6]از ابواب الوضوء كه انّ الله وترٌ يحبّ الوتر آن جا دارد بر اين كه و تمسح ببلّة يمناك ناصيتك و ما بقى من بلّة يمناك ظهر قدمك اليمنى و تمسح ببلّة يسراك ظهر قدمك اليسرى. ظهر قديم يسرى را مسح كن. معنايش ظاهرش اين است كه همه‏اش را ظهر القدم را مسح كن. منتهى من حيث العرض هم استيعاب را مى‏رساند. اگر از او رفع يد كرديم، در ناحيه طول كه استيعاب است كانّ رفع يد نمى‏شود. اين دلالت مى‏كند. اين صحيحه و هكذا آن رواياتى كه وضوئات بيانيه بود اينها دلالتشان را ما قبول داريم. منكر نيستيم. اينها فى نفسها ظهور دارند. كلام ما اين است. در وضوئات بيانيه گفتيم اگر خصوصيت را امام (ع) در وضوءئش رعايت كرد و آن خصوصيت بر ما نقل شد، ملتزم مى‏شويم كه معتبر است ما بايد در وضوء اتيان كنيم او را. امّا اين مادامى كه ترخيص بر خلاف قائم نشود. دليلى قائم نشود كه نه اين واجب نيست، مستحب است و هكذا در جايى هم كه امر بكن امسح ظهر قدميك كه ظهور دارد كل را مسح بكن، اين در صورتى است كه دليل وارد نشود كه نه اقلّش هم مجزى است و الاّ اگر دليل قائم بشود كه از اين ظهور رفع يد مى‏كنيم. چون كه او نص است در اجزاى اقل و اين ظهور است. از اين رفع يد مى‏كنيم. جمع عرفى دارد. بدان جهت مثل اين روايات دلالت اينها را فى انفسها بر استيعاب قبول داريم. كلام ما اين است كه ديروز عرض كرديم. صحيحه زراره و بكير ابني اعين دو تا صحيحه دارند. شايد هم در واقع يكى بوده باشد. ظاهر تعدد نقل دو تا است. در آن جاها امام (ع) فرمود: «اذا مسحت بشى‏ءٍ من رأسك» كه مقدّم الرّأس است. روايات ديگر بيان كرده است. او بشى‏ءٍ من قدميك ما بين الاصابع الى الكعبين او من القومين بابين الاصابع الي الكعبين اجزئك يا اجزئه. در يكى اجزئه بود، در يكى اجزئك بود. كلام ما اين است كه اين لسان حاكم بر تمام اين روايات است. تمامى اين رواياتى كه ظهور داشتند در استيعاب تمام ظهور اينها را از اعتبار مى‏اندازد. مى‏گويد بر اين كه ديروز گفتيم ما بين الاصابع و الكعبين بيان است بر قدمين. نه بيان است بر شى‏ء. اذا مسحت بشى‏ءٍ. با كلمه اجزاء نمى‏سازد. وقتى كه بيان شد ما بين الاطراف الاصابع و الكعبين براى آن قدمين اذا مسحت بشى‏ءٍ من القدمين يعنى اذا مسحت شيئاً من القدمين. باء زائد است. باء اين جا به معناى بعض نيست. آن بايى كه به كل داخل بشود، آن جا ادّعا كرده‏اند مثل رأس كه اسم تمام العضو است. آن جا باء دلالت شد، دلالت مى‏كند بر تبعيض با آن هَنّ و هُنّى كه ما گفتيم و امّا در جايى كه با داخل بشود به شيئى كه خودش به قليل و كثير صدق مى‏كند. مثل لفظ بعض. ببعضٍ، بشى‏ءٍ. اين وقتى كه اين جور شد، اين باء زائد است مسلّم. اگر مى‏فرمود اذا مسحت شيئاً مما بين اطراف الاصابع و الكعبين فقد اجزئك معنا همين بود كه مسمّى معتبر است و اطلاقش اقتضاء مى‏كند من حيث الطّول و العرض مدخليّتى ندارد.

 سؤال...؟ بله. بالاطلاق شد. ولكن اطلاق دليل حاكم شد. اين روايت اطلاق حاكم است. بعد الفراغ بر اين كه مسح در وضوء معتبر است در رجلين، بعد از بيان اين معنايى كه هست معتبر بودن و بيان بودن بيان مى‏كند كه آن مسحى كه معتبر است مسمّى است. به خلاف روايت ديگر مثل صحيحه زراره و تمسح ناصيتك و رجليك اليمنى و اليسرى الى الكعبين. اين بيان خود اعتبار مسح است. يا آن روايتى كه مى‏فرمايد ثمّ مسح امام(عليه السلام) به فضلك كفّيه الى الكعبين در مقام بيان اعتبار مسح است در وضوء كه مثل مسح رسول الله اين نحو معتبر بود. ولكن روايت ديگرى نداشتيم. حاكم نداشتيم بله مى‏گفتيم متعيّن است. ولكن وقتى كه اين روايت دو تا صحيحه ابن بكير ناظر هستند بر مسحى كه مفروغ عنه است كه در رأس واجب است. او را بيان مى‏كند كه اذا مسحت بشى‏ءٍ من رأسك دراين صورت فقد اجزئك يا به شيئى از رجلت كه آن رجل ما بين اطراف الاصابع و ما بين كعبين است مجزى است، و من هنا ما خودمان اقرار مى‏كنيم به فهم قاصر خودمان. روى فهم قاصر ما نمى‏شود به حسب ادلّه استيعاب در طول مسح معتبر است و مطلب صاحب الحدائق و محدّث كاشانى و ديگران باطل است. اين را نمى‏شود به اين ادلّه اثبات كرد. ولكن مع ذلك الاحتياط لا يترك. چرا؟ چون كه خروج الى مخالفة المشهور است. مشهور ما بين القدماء اصحاب ما و متأخّرين ما بين اصحاب ما اعتبار استيعاب در طول است و بما انّه تمام خصوصيات محتمل است پيش ما نبوده باشد. آن زمان در ذهن متشرّعه بوده باشد كه استيعاب معتبر است كما اين كه الان هم معتبر است در ذهن متشرّعه كه استيعاب در طول مسح معتبر است. در مسح پا طولاً معتبر است. حتّى آن جوانهايى كه لاابالى هستند با يك انگشت مسح مى‏كند. طول را استيعاب مى‏دهند. استيعاب اين توى ذهن اين است كه در باب وضوء، در مسح پا بايد استيعاب داشته باشد. بما اين كه محتمل است همين جور هم بود. چون كه وضوء چيزى است كه همان آباء و اجداد هر روز اقلاً چند دفعه مكلّف بودند به وضوء. وضوء مى‏گرفتند. اولاد مى‏گرفتند. بما انّه اين جور از اذهان منتقل شده است، از آباء به اولاد منتقل شده است و اين معنا در زمان ائمه هم همين جور بود ما بين الاصحاب. چون كه امام(ع) خودش اين جور مسح فرمود. روى اين اساس در ما نحن فيه به اصل عملى نمى‏شود به اصالة البرائه تمسّك كرد. ولو بنا بر مسلك مشهور كه طهارت را مسبّب از وضوء مى‏دانند. نوبت به اصل عملى رسيد كه نمى‏رسد. چون كه صحيحه زراره و ابن بكير حاكم هستند. به اصل عملى نوبت نمى‏رسد. اصل عملى هم نوبت برسد مشهور احتياطى هستند. ولكن ما برائتى هستيم. چون كه طهارت را عنوان وضوء مى‏دانيم. اقلّ و اكثر مى‏شود. الاّ انّه مع ذلك نمى‏توانيم مخالفت مشهور را بكنيم. بدان جهت احتياط در اين استيعاب كما اين كه صاحب حدائق هم در آخر كلامش همين جور گفته است. احتياط نمى‏شود ترك بشود در اين استيعاب مسح من حيث الطّول.

 سؤال...؟ عرض كردم آنها بيان اصل اعتبار است. اين بعد از فرض اعتبار مثل ادلّه لاحرج مى‏ماند. چه جور لاحرج بعد از فرض تكاليف است، بعد از فرض اين كه مسح اعتبار شده است او را تحديد مى‏كند صحيحه زراره و ابن بكير. عرض مى‏كنم بر اين كه اين همان كه مى‏گويند شمّ الفقاهة يعنى حاكم از محكوم آن تشخيص دادن و اينها است نه اين كه مثل اطلس كه بايد بوييد.

 سؤال...؟ حكومت اگر در حكم بشود، كلام در اعتبار مسح است.

 عرض مى‏كنم على كلّ تقديرٍ اين مسأله به نظر قاصر ما اين جور است و احتياط هم كه ملتزم مى‏شويم احتياط را لما ذكرنا. كلام واقع مى‏شود در كعبين كه بعد از اين كه استيعاب معتبر شد در مسح پا طولاً اما فتواً و امّا احتياطاً استيعاب معتبر شد اين كعبينى كه هست، مراد از كعبين چيست؟ صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف بعد از اين كه در طول مسح استيعاب را معتبر مى‏داند و مى‏فرمايد از اطراف الاصابع الى الكعبين بايد مسح بشود طولاً استيعاب را معتبر مى‏داند، مى‏فرمايد و هما قبّة القدمين. كعبان قبّة القدمين است. به خودش نسبت نمى‏دهد و فتوا هم نمى‏دهد. مى‏گويد هما قبّة القدمين عند المشهور. يعنى عند المشهور بين اصحابنا اين دو بلندى كه در ظاهر پا هست در روى پا هست كه نزديك ساق دو تا بلندى دارد، دو تا استخوان بلند است، آنها را مى‏گويند قبّة القدمين. يك قبّه در اين پا است، قبّه ديگر هم در پاى ديگر است. قبّة القدمين. دو تا قدم هر كدام يك قبّه دارند. مى‏گويند اين على المشهور و عند بعضهم باز بعضى از اصحاب ما. عند بعضى از اصحاب ما كه علاّمه و من تبعه است، هو مفصل السّاق آن كعبينى كه هست، كعب پا همان مفصل ساق است. از ناحيه اسفل ساق. اسفل ساق آن جايى كه تمام مى‏شود مفصل كه دارد، آن مفصلى كه متّصل مى‏كند رجل انسان را به ساق، آن مفصلى كه هست، كعب او است. بعد مى‏گويد كه والاحوط الثّانى. ظاهرش اين است كه احتياط مى‏كند كه احوط ثانى است. يعنى قول علاّمه و من تبعه احتياط است.

 عرض مى‏كنم اين مسأله كعبين امرى است كه عامّه با خاصّه در او اختلاف دارند. عامّه آنى كه معروف عند العامّة است يا بلكه مى‏شود ادّعا كرد كه عند كلّ العامّة است، آنها كعبين را به آن دو تا بلندى مى‏گويند كه در دو طرف ساق است. آن جايى كه متصّل به پا مى‏شود. اين دو تا برآمدگى كه استخوانى كه در آمده‏اند يكى از طرف راست و ديگرى از طرف چپ، اينها را مى‏گويند كعبين. كعبين آن دو تا برآمدگى است كه در اسفل السّاق كه متّصل مى‏شود به رجل كه در مفصل است، اين دو تا بلندى را مى‏گويند كعبين. مشروع او است. ولكن اين مشهور عند الاماميه عكسش است. يعنى مشهور عند الاماميه همان است كه در عروه مى‏فرمايد كه نه كعبين همان قبّة القدمين است. به نحوى مشهور است از شيعه كه عامّه هم نسبت دادند به شيعه كه در كتبشان ذكر كردند حتّى بعضى لغويينشان. گفته‏اند و عند الشّيعه كعبينى كه هست، كعبين همان ظهر القدم كه روى پا هست، آن قبّه و آن بلندى كه هست، او عبارت از همان كعب است. پيش شيعه اين است. ولكن علاّمه و من تبعه كه تفسير كرده‏اند به مفصل السّاق، مفصل ساق نزديك به آن تفصيل عامّه است. چون كه همان مفصل السّاق است كه مى‏رسد به آن دو تا بلندى، استخوان بلندى كه يكى در يمين ساق است، يكى در يسار ساق. تفسير علاّمه قريب به تفسير عامّه است. ولكن علاّمه علاوه بر اين كه مفصل ساق را خودش اختيار كرده است، كلمات اصحاب را تعبير كرده است كه اصحاب ما كه قبّة القدمين گفته‏اند، آنها هم مرادشان همان مفصل است. همان مفصل السّاق است. كلمات اصحاب ما را هم برده است آن جا و بعضى لغويين كه گفته‏اند مفصل به معني قبّة القدمين است، آن را هم كه بعضى لغويين از شيعه آن را هم تأويل كرده است كه مرادش همان مفصل السّاق است. كانّ علاّمه اين جور كرده است. ولكن اين جمع علاّمه، اين تأويل علاّمه درست نيست. عرض كردم قبّة القدمينى كه هست در مقابل عامّه، چون كه آني كه علاّمه مى‏گويد قريب به كلام عامّه است. بدان جهت در ما نحن فيه نسبت دادن بر اين كه مشهور خاص همان مفصل را مى‏گويند، لغويين شيعه را هم همان را مى‏گويند. اين تأويل، تأويل درستى نيست. چنان مشهور است كه عامّه اصلاً به شيعه نسبت داده‏اند كه شيعه اين جور مى‏داند.

 عرض مى‏كنم ظاهراً در معناى كعب عند العامّة و الخاصّه اختلاف نبوده باشد. كعب همان مفصل را مى‏گويند. آن استخوانى كه بلند مى‏شود از مفصل، او را مى‏گويند كعب. چون كه كعب در لغت بمعناى علو است. دخترى كه يك خورده رسيد پستانهايش يك خورده بلند آمد مى‏گويند كعب. كعب مى‏گويند به ثديينش و هكذا هر بلندى را، مفصل هم همين جور است. در مفصل وقتى كه استخوان بلند شد اين مى‏شود كعب. بدان جهت قبّة القدمى كه هست آن هم مفصل است. اين قبّة القدم كه عند العامّة است اين مفصل است. چون كه آن انگشتانى كه هست متّصل مى‏شود به انتهاى انگشتان كه متّصل مى‏كند آنها را، قبّة القدم از كعب است كه متّصل مى‏كند به چيزى كه متّصل به ساق است. بدان جهت اين هم مفصل است كعب. عامّه هم منكر نيستند كه كعب به معني مفصل مى‏شود. اين اختلاف عامّه و خاصّه در استظهار از آيه شريفه است. در آيه شريفه كه خدآند متعّال فرموده است وامسحوا برئوسكم و ارجلكم الى الكعبين، ارجل جمع است، كعبين تثنيه است. مثل فاغسلوا وجوهكم كه جمع است، ارجل هم جمع است ولكن كعبين تثنيه است. فاغسلوا وجوهكم آن جا گفتيم انحلال است. يعنى هر كس صورتش را بشورد ديگر هر كس يك صورت دارد. اين جا گفته‏اند كه عامّه كانّ اين جور استظهار كرده‏اند كه آيه مى‏گويد ارجلتان را الى الكعبين بشوريد، آيه دو تا كعب فرض كرده است در يك پا که فرموده است پا را تا آن دو تا كعب آنها عطف به اغسلوا مى‏كنند بشوريد. بنا بر مسلك خاصّه اين جور مى‏شود كه تا آن دو تا كعبين مسح كنيد. دو تا استخوان است. دو تا موضع علو است در ما نحن فيه آنها مى‏شود كعبين. ولكن پيش مشهور در يك پا، يك كعب است. قبّة القدمين، قبّه يك مفصل است. يك مفصل در اين پا است و يك مفصل در او. آنها استظهار كردند كه مستفاد از آيه شريفه والاّ مثلاً مى‏فرمود بر اين كه فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق. هر كس دو دست دارد ديگر. يك مرفق در اين دارد، يك مرفق در اين دارد. اگر پا هم اين جور بود كه دو تا پا دارد، يك كعب در اين، يك كعب در او، كانّ اين جور مى‏گفت بر اين كه و رئوسكم الى الكعاب. كعبين نمى‏گفت. جمع مى‏آورد. مثل مرافق مى‏شد. اين كه كعبين گفته است، معلوم مى‏شود كعبين را در يك پا فرض كرده است. ولكن شيعه اين را نمى‏گويند. شيعه مى‏گويند نه كعبين در يك پا فرض نشده است. چون كه مراد ارجل كه پاهايتان را يعنى دو پا را مسح كنيد. چون كه متعارف است كه صيغه جمع را مى‏گويند در مواردى كه مراد اثنين است. در آيات ارث هم همين جور است ديگر و ان كانوا اخوة. اخوه يعنى اخوين. حتّى در لسان ما هم متعارف است. شما به آقازاده‏تان مى‏گوييد كه برو پاهايت را بشور. پاها جمع است ديگر. پاها جمع است. جمع را اطلاق مى‏كنيم. اين جا هم همين جور است. واغسلوا ارجلكم يعنى پاهايتان را كه دو تا پا داريد بشوريد. دو تا پا را تا كعبينش بشوريد. يعنى اين پا يك كعب دارد، آن پا هم يك كعب دارد. مى‏شود قبّة القدمين. مراد از آيه ظهور آن است يا اين است، اين براى ما مهم نيست. چرا؟ براى اين كه نمى‏شود گفت بر اين كه در آيه كه كعبين فرموده است به لحاظ يك پا است، يا به لحاظ دو پا است. اين را نمى‏شود جزم به يك طرف كرد. ظهور ادّعا كرد و اگر ادّعا هم بشود، اگر قرينه بر خلاف ظاهر داشتيم كه رفع يد مى‏كنيم. بدان جهت عمده نظر الى الرّوايات است. رواياتى كه از اهل بيت رسيده‏اند که در آنها كعب در چه چيز تعيين شده است. در قبّة القدم تعيين شده است؟ خوب مى‏گوييم آيه هم همين جور است. اينها مفسّر هستند. اينها بيان مى‏كنند در جايى كه در آيه احتمال بود دو تا بوده باشد يك صحيحش را اعتبار مى‏كند. بيان مى‏كنند براى ما. يا اين كه آنها آن قول علاّمه را مى‏گويند كه همان مفصل كه علاّمه هم كه تعبير به مفصل كرده است اين قريب به حرف آنها مى‏شود. از روايات مفصل استفاده مى‏شود. چون كه نظر علاّمه هم به آيه نبود، به روايات ما بود، نظر اين است كه در روايات غايت آن موضعى كه مسح پا در آن جا تمام مى‏شود قبّة القدمين است، يا مفصل است. تا مفصل السّاق بايد مسح كرد. كدام يكى است؟ بايد روايات را ببينيد. عمده روايات است.

طائفه چهارم: روايات دال بر تحديد مسح تا قبة القدمين

بدان جهت بعضى رواياتى ما در مقام داريم كه گفته شده است اين روايات مفادش مسلك مشهور است كه اين روايات تعيين مى‏كنند كعبين را در قبّة القدمين و تا قبّة القدمين بايد مسح بشود.

صحيحه بزنطی

يكى از اين رواياتى كه در ما نحن فيه گفته شده است كه همين جور است، قبّة القدمين است، صحيحه بزنطى قدس الله سرّه است. در باب 24 از ابواب الوضوء روايت [7]4 است:

 كلينى نقل مى‏كند «عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع» كه از اصحاب امام رضا بود. قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَسْحِ عَلَى الْقَدَمَيْنِ كَيْفَ هُوَ» ؟ سؤال كردم مسح از قدمين. اين مسح چه جور مى‏شود؟ «فَوَضَعَ كَفَّهُ عَلَى الْأَصَابِعِ». عوام همين جور است ديگر. ايشان خودش را در مقابل امام (ع) به عوامى زده بود كه سؤال مى‏كند عوام چه جور كه از عالم سؤال مى‏كند كه آن مسح چه جور مى‏شود به من بگو. او هم به مسح كشيدن تعليم مى‏كند. امام (ع) هم همين جور بود. سألته عن المسح على القدمين كيف هو فوضع كفّه على الاصابع گذاشت امام (ع) كفّش را على الاصابع. «فَمَسَحَهَا إِلَى الْكَعْبَيْنِ إِلَى ظَاهِرِ الْقَدَمِ» مسح كرد الى الكعبين الى ظاهر القدم. تا ظاهر قدم. چه جور استظهار كرده‏اند؟ گفته‏اند كه الى ظاهر القدم عين الى الكعبين است. يعنى بيان الى الكعبين است. الى ظاهر القدم بيان كعبين است. ظاهر القدم يعنى موضع علوّ القدم. چون كه معنا ندارد كه دستهايش را گذاشت توى انگشت‏ها و تا ظاهر قدم كشيد. پس كجا را كشيده است؟ الى اگر غايت باشد ظاهر قدم اگر به معناى تمام پا بوده باشد. اين دستش را تا ظاهر قدم كشيد ظاهر قدم دو تا معنا دارد. يك ظاهر القدم در مقابل باطن القدم که كف پا مى‏شود. آن زير پا مى‏شود كه زمين مى‏گذارد او را. باطن الرّجل از او تعبير مى‏شود. از اين طرف هم به ظاهر الرّجل. ظاهر الرّجل يك معنايش اين است. يك معناى ظهر به معناى علو است. وقتى كه چيزى بلند شد چون كه ديده مى‏شود، او را مى‏گويند ظهر. ظاهر شد. در ما نحن فيه كه هست اين ظاهر القدم به معناى اولى نيست در مقابل باطن القدم. فمسح الى ظاهر القدم يعنى الى موضع علو القدم. تا آن جايى كه ديگر آن ظاهر پا بلندتر مى‏شود. تا آن جا كشيد. اين معنايش همان كعبين است كه قبّة القدمين است. همان است كه مشهور مى‏گويند. در بعضى نسخى كه هست، در بعضى نسخ نقل شده است كه فوضع كفّه على الاصابع فمسحها الى الكعبين الى ظهر القدم. او ديگر اوضح است. چرا؟ چون كه آنى كه عامّه مى‏گويند او در ظهر القدم نيست. او در يمين و يسار ساق است. آن مفصل هم آن جا است. اين كه مى‏گويد الى ظهر القدم تا آن پشت. پشت چون كه يك خميدگى و يك بلندى و اينها دارد به او ظهر تعبير مى‏شود. اين جور گفته‏اند. اين وجه استدلال است كه اوّلى اين است كه دو تا غايت يكى بيان ديگرى است. يعنى دوّمى بيان اولى است. چون كه در اولى جهالت است. بدان جهت دومى بيان او مى‏شود. اين جور استدلال كرده‏اند. در ذهن قاصر ما يك مطلبى هست. باز به شما مى‏گوييم. مى‏گوييم كه در ما نحن فيه دو تا خلاف ظاهر است. يكى را بايد مرتكب بشويم. چون كه ظاهر القدم و ظهر القدم در مقابل بطن القدم و باطن القدم است. ظاهر در مقابل باطن که آنى كه زير پا و روى پا مى‏گويند. معناى ظاهرى‏اش اين است. حمل كردند بر اين كه ظهر يعنى بلندى روى پا، كه قبّه باشد اين خلاف ظاهر است. نمى‏گوييم غلط است. خلاف ظاهر است.

 سؤال...؟ الى را هم به معناى من گرفتن خلاف ظاهر است. عرض مى‏كنم بر اين كه اين يك خلاف ظاهر.

 يك خلاف ظاهر ديگر اين است كه لااقل خلاف ظاهر نمى‏گوييم خلاف ظاهر است. الان مى‏گوييم خلاف ظاهر كه بالاتر از سياهى نقطه‏اى نيست. آن اين است كه بحث كرديم در موارد الى ربّما غايت داخل مغيّى مى‏شود. مثل اقرأ القرآن من اوّله الى آخره. آخر قرآن را مى‏خوانيد يا نمى‏خوانيد. غايت هم داخل همان حكم مغيّى است. اين جا مرتكب بشويم اين خلاف ظاهر را بگوييم غايت داخل مغيّى است. مسح قدميه الى ظاهر القدمين يعنى الى تمام ظاهر القدمين. ظاهر قدمين كه غايت است داخل مغيّى است. يعنى از سر انگشتان تا آخر ظاهر پا مسح كرد كه در ما نحن فيه اين خلاف ظاهر را مرتكب مى‏شويم که مى‏گوييم بر اين كه در ما نحن فيه غايت داخل مغيّى است. يعنى در ما نحن فيه رئوس الاصابع مبدأ است كه بين ظاهر پا و باطن پا است. از آن جا كشيد تا آخر ظاهر پا كه مى‏شود چه چيز؟ مى‏شود مفصل. چون كه وقتى كه به مفصل رسيد ديگر ظاهر پا تمام مى‏شود از ناحيه اصابع. از طرف اصابع تمام مى‏شود. امر داير است آن خلاف ظاهر را مرتكب بشويم يا اين خلاف ظاهر را. خوب نگوييم كه دومى انصاف است. چون كه اصلاً معلوم هم نيست كه خلاف ظاهر باشد. چون كه غايت ربّما داخل مى‏شود در مغيّى. اگر اين جور شد ديگر دلالت به قبّة القدمين نمى‏كند كه. كعبين قبّة القدمين است. كعبين تا مفصل است. چرا؟ چون كه فرمود تمام ظاهر رجل را مسح كن تا ساق. چون كه ظاهر پا همه‏اش بايد مسح بشود من حيث الطّول. بدان جهت در ما نحن فيه كه هست، در ما نحن فيه به اين صحيحه استدلال كردن به مسلك مشهور كه كعبين قبّة القدمين است، ولكن مفصل ساق نيست، نتيجه ما بين القولين اين جا ظاهر مى‏شود كه اگر گفتيم كعبين الى قبّة القدمين است انسان مسح را در قبّة القدمين تمام مى‏كند. ديگر در آن بلندى تا ساق تا اصل السّاق آن مسافت قليله مسح كردنش لازم نيست که مى‏گفتيم بند نعلين در آن موضع مى‏افتد كه خارج از حدّ مسح است و امّا اگر گفتيم كه نه موضع المسح تا الى اصل السّاق است. وقتى كه موضع المسح تا الى اصل السّاق شد، آن وقت نه. بند آن نعلين موضع مسح را مى‏گيرد. لا يستبطين، استبطين مى‏شود. امر مى‏شود. بدان جهت آن روايات دليل بر تعيين كعب است كه استدلال شده است كه مى‏رسيم. بدان جهت در رواياتى كه هست در اين صحيحه چون كه محتمل است قبّة القدمين مراد بوده باشد او خلاف ظاهر بوده باشد، ظهر به معنا علو بوده باشد و ممكن است نه ظهر به معنا روى پا باشد در مقابل زير پا آن طرف باطن الرّجل و غايت داخل مغيّى بشود از اين صحيحه بايد قطع اميد كرد كه ببينيم روايات ديگرى هست يا نه.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص210

[2] شيخ يوسف بحرانی، الحدائق الناضرة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ1، ت1405ق)، ج2، ص291.

[3] وَ عَنْهُمْ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ شَاذَانَ بْنِ الْخَلِيلِ‌ ‌النَّيْسَابُورِيِّ عَنْ مَعْمَرِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: يُجْزِي مِنَ الْمَسْحِ عَلَى الرَّأْسِ- مَوْضِعُ ثَلَاثِ أَصَابِعَ وَ كَذَلِكَ الرِّجْلُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص417.

[4] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَيْمُونٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّ عَلِيّاً ع مَسَحَ عَلَى النَّعْلَيْنِ وَ لَمْ يَسْتَبْطِنِ الشِّرَاكَيْنِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص418.

[5] شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص392.

[6] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى [عَنْ حَرِيزٍ] عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ اللَّهَ وَتْرٌ يُحِبُّ الْوَتْرَ- فَقَدْ يُجْزِيكَ مِنَ الْوُضُوءِ ثَلَاثُ غُرُفَاتٍ- وَاحِدَةٌ لِلْوَجْهِ وَ اثْنَتَانِ لِلذِّرَاعَيْنِ- وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ يُمْنَاكَ نَاصِيَتَكَ- وَ مَا بَقِيَ مِنْ بِلَّةِ يُمْنَاكَ ظَهْرَ قَدَمِكَ الْيُمْنَى- وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ يُسْرَاكَ ظَهْرَ قَدَمِكَ الْيُسْرَى. ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص436.

[7] وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَسْحِ عَلَى الْقَدَمَيْنِ كَيْفَ هُوَ- فَوَضَعَ كَفَّهُ عَلَى الْأَصَابِعِ فَمَسَحَهَا إِلَى الْكَعْبَيْنِ إِلَى ظَاهِرِ الْقَدَمِ- فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا قَالَ بِإِصْبَعَيْنِ- مِنْ أَصَابِعِهِ هَكَذَا فَقَالَ لَا إِلَّا بِكَفِّهِ  كُلِّهَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص417.