درس پانصد و هفتاد و چهارم

افعال وضوء

« الرابع  :مسح الرجلين‌ ‌من رءوس الأصابع إلى الكعبين و هما قبتا القدمين على المشهور و المفصل بين الساق و القدم على قول بعضهم و هو الأحوط و يكفي المسمى عرضا و لو بعرض إصبع أو أقل و الأفضل أن يكون بمقدار عرض ثلاث أصابع و أفضل من ذلك مسح تمام ظهر القدم و يجزي الابتداء بالأصابع و بالكعبين و الأحوط الأول كما أن الأحوط تقديم الرجل اليمنى على اليسرى و إن كان الأقوى جواز مسحهما معا نعم لا يقدم اليسرى على اليمنى و الأحوط أن يكون مسح اليمنى باليمنى و اليسرى باليسرى و إن كان لا يبعد جواز مسح كليهما بكل منهما و إن كان شعر على ظاهر القدمين فالأحوط الجمع بينه و بين‌ ‌البشرة في المسح و يجب إزالة الموانع و الحواجب و اليقين بوصول الرطوبة إلى البشرة و لا يكفي الظن و من قطع بعض قدمه مسح على الباقي و يسقط مع قطع تمامه».[1]

مفهوم و مراد از کعبين در آيه مبارکه وضوء

كلام در اين جهت بود اين كعبينى كه در آيه مباركه ذكر شده است «وامسحوا برئوسكم و ارجلكم الى الكعبين» مراد از اين كعبين چيست؟ آيا مفصل است كه علاّمه و من تبعه فرموده است؟ يعنى مفصل السّاق كه لازمه‏اش اين است مكلّف موقع مسح الرّجل من اطراف الاصابع تا آن مفصل بايد مسح كند. يا اين كه مراد قبّة القدمين است كه مشهور گفته‏اند. ديروز عرض كرديم كه اگر نتوانيم از اين روايات استفاده كنيم كه مراد از كعب چيست و قوبل لغويين هم كه نمى‏تواند اثبات ظهور بكند على ما تقرّر فى محلّه با وجود اين كه مختلف است قول لغويين هم در مقام. فقط موارد استعمال را اثبات مى‏كند قول لغوى. ظهور را كه كلام به او بايد حمل بشود، قول لغوى اثبات نمى‏شود كما تقرّر فى بحث الاصول. اگر نتوانستيم از اين روايات اثبات كنيم كه امام(عليه السلام) مراد از كعب را چه چيز تعيين كرده است نوبت اگر به اصل عملى برسد بنا بر مسلك مشهور بايد احتياط بشود در مسح چون كه طهارت را امر مسببى مى‏دانند. بنا بر مسلكنا مورد، مورد برائت است. ولكن اين را بدانيد اين على تقديرٍ كه نوبت به اصل عملى برسد. اگر از روايات ما نفهميديم كه مراد از كعب چيست، نوبت به اين اصل عملى نمى‏رسد. چون كه در ما نحن فيه بحثى هست در اصول.

 و آن اين است كه اگر خطاب مطلقى وارد بشود و بعد خطاب مقيّدى وارد بشود و قيد در خطاب مقيّد مجمل باشد از آن مقدارى كه مقيّد در او مجمل است در آن مطلق به خطاب مقيّد تمسّك مى‏كنيم. در آن مقدارى كه خطاب مقيّد قيد در او مجمل است، در مقدار متيقّنش رفع يد از اطلاق مى‏كنيم از آن خطاب مطلق. ولكن در مقدار مجملش تمسّك مى‏شود به آن خطاب مطلق و به آن خطاب مطلق رفع اجمال مى‏شود. يعنى رفع اجمال از حكم مى‏شود. در ما نحن فيه از اين قبيل است. ما در ما نحن فيه اطلاقاتى داريم كه بايد ظهر القدم مسح بشود. مثل صحيحه زراره‏اى كه امام(ع) در آن صحيحه فرمود بر اين كه، در باب [2]31 بود. فرمود:

صحيحه زراره

 انّ الله وترٌ يحبّ الوتر در آخرش فرمود: «و تمسح ببلّة يمناك ناصيتك و ما بقى من بلّة يمناك ظهر قدمك اليمنى و تمسح ببلّة يسراك ظهر قدمك اليسرى». مقتضاى اين صحيحه اين است كه بايد ظهر القدم مسح بشود. چه بگوييد كه ظهور اوليّه اين صحيحه اين است كه ظهر القدم مسح بشود به طور استيعاب طولاً و عرضاً. هم ظهر القدم طولاً مسح بشود به نحو استيعاب، يا عرضاً. يا از اين ظهورش رفع يد كنيم. بگويد «و تمسح ببلّة يمناك ما بقى من بلّة يمناك ظهر قدمك اليمنى يعنى ظهر قدمك اليمنى بشى‏ءٍ». به مسمّى المسح. چه اين جور معنا كنيد به واسطه رواياتى كه آن صحيحه گفت اذا مسحت بشى‏ءٍ كه به واسطه آن صحيحه از اين رفع يد كرديم. چه رفع يد بشود از اين صحيحه. چه رفع يد نشود، كسى رفع يد نكند بگويد استيعاب معتبر است در مسح طولاً و عرضاً. اين صحيحه مى‏گويد بنا بر استيعاب كه ظهر القدم بايد استيعاباً مسح بشود طولاً و عرضاً. بنا بر آن اذا مسحت بشى‏ءٍ اين صحيحه دلالت مى‏كند به شيئى از ظهر القدم بايد مسح بشود. چون كه مفروض اين است كه روايات كعب مجمل است و آيه شريفه هم كه مجمل است. مفروض اين است ظهور كعب بر ما محرز نشد. اين مقتضايش اين است آن كه مسح مى‏كنيم آنى كه ظهر القدم است، بايد مسح بشود. آن مقدارى كه از ظهر القدم علم داريم خارج شده است از اين صحيحه از مثل آن صحيحه آني است كه بعد از وصول الى مفصل ساق بوده باشد. وقتى كه از مقدّم الرّجل از طرف اصابع به طرف ساق به مفصل رسيدى، بعد از او آن مقدار مسحش لازم نيست. عند العلاّمه [3]و غير العلاّمه. ولو آن مقدار تحت اين كعبينى باشد كه عند العامّة است. او معتبر نيست. ولكن از قبة القدم تا آن مفصل كه در مقدّم رجل است، در مقدّم ظهر است، آن مقدار بايد مسح بشود يا نشود. علاّمه مى‏گويد بايد مسح بشود. مشهور مى‏گويند مسحش معتبر نيست. آن مقدار را اين ظهور صحيحه مى‏گويد مسح كن. ظاهر صحيحه اين است كه ظهر پا را همه‏اش را مسح كن يا شيئى از ظهر الپا كه به آن قبّه هم ظهر الپا صدق مى‏كند از او مسح كن.(قطع نوار)

 ملّخص الكلام اين شد قاعده كلّى اين است اگر خطاب مطلقى وارد بشود بعد خطاب مقيّدى وارد بشود كه قيد در خطاب مقيّد مجمل بوده باشد در آن مقدارى كه متيقّن است اراده او از قيد در آن مقدار از اطلاق مطلق رفع يد مى‏شود و در مورد شكّ قيد كه آن مقدارش مشكوك است تمسّك به اطلاق مطلق مى‏شود و رفع الاجمال از حكم مى‏شود. ما نحن فيه از صغريات او است. مثل اين صحيحه زراره و تمسح ببلة يمناك ظهر قدمك المينى و ببلة يسراك ظهر قدمك اليسرى مقتضاى اين است كه ظهر بايد مسح بشود. آنى كسى كه استيعاب را قائل است يعنى ظهر بتمامه بايد مسح بشود. آن كسى كه استيعاب را قائل نيست مقتضاى اين، اين است كه از اين ظهر يك مقدارى بايد از ظهر پا مسح بشود. ظهر پا فرقى نمى‏كند آنى كه ظهر پا است. روايات و آيه‏اى كه مقيّد به كعبين است، از آنها فهميديم وقتى كه از اطراف الاصابع نگاه مى‏شود وقتى كه به مفصل ساق رسيد، آنى كه بعد از رسيدن به مفصل ساق است و لو ظاهر القدم به او اطلاق بشود، مسح آنها معتبر نيست. او يقيناً داخل است الى الكعبين بما بعد الغاية. بما بعد القيد داخل است. كلام از آن قبّه تا آن مفصل است از مقدّم الرّجل که آيا اين مقدار داخل كعب هست يا نه كعب در مفصل شروع مى‏شود. در اين مقدار تمسّك مى‏شود به اطلاق اين صحيحه و تمسح ببلة يمناك ظهر رجلك اليمنى و ببلة يسراك ظهر رجلك اليسرى. هى تكرار مى‏كنند. بلافرقٍ ما بين اين كه كسى ظهور اين را كه استيعاب است بگيرد، يا ظهور اين را رفع يد كند به ذكر العدل تمسح ظهر قدمك اليمنى او بشى‏ءٍ منه. يا بشى‏ءٍ من ظهر القدم اليمنى. آن وقت تمسّك مى‏شود در ما نحن فيه به اين اطلاق. نوبت به اصل عملى نمى‏رسد. فعلاً كلام ما اين بود كه آيا از اين اخبار مى‏شود استفاده كرد كه ائمه عليهما السّلام كعبين را در قبة القدمين تعيين كرده‏اند يا در مفصل تعيين كرده‏اند كه علاّمه مى‏گويد. چون كه آنى كه عامّه مى‏گويد كه قريب به ما ذكره العامّة است. اين معلوم است كه آنها در مذهب ما نيست. مذهب ما مردد است ما بين آن مفصل كه نزديك با مسلك عامّه است. يا اين كه عينش نباشد يا اين كه قبّة القدمين است. يك روايتش را كه در ما نحن فيه وارد بود خوانديم ولكن در ما نحن فيه يك روايت ديگرى هم هست. چون كه به سه طائفه از روايات تمسّك كرده‏اند. يكى‏اش را كه همان صحيحه بزنطى بود گفتيم.

حسنه ابن عبد العزيز

 دوّمى حسنه ميسر ابن عبد العزيز است كه در باب 15 از ابواب الوضوء روايت 9[4] است:

 محمد ابن الحسن و عنه يعنى محمد ابن الحسن باسناده عن الحسين ابن سعيد روايت قبلى محمد ابن الحسن باسناده عن الحسين ابن سعيد و عنه يعنى محمد ابن الحسن باز از حسين ابن سعيد، «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ حَمْزَةَ وَ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ» حسين ابن سعيد نقل مى‏كند از احمد ابن حمزه اين حسين ابن سعيد از اين احمد ابن حمزه كه نقل مى‏كند، احمد ابن حمزة ابن يسع قمّى است رضوان الله عليه. از اجلاّ است. اين حسين ابن سعيد از احمد ابن حمزة ابن يسع و القاسم از قاسم هم نقل مى‏كند. دو نفر هستند. قاسم ابن محمد جوهرى است اصفهانى كه گفتيم فى نفسه از معاريف است، ذنبى هم ندارد. احمد ابن حمزة تنهايى كافى است. «عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ» اينها نقل مى‏كنند از ابان ابن عثمان كه ابان ابن عثمان ثقه است و فساد مذهبش هم ثابت نشده است كه موثّقه تعبير كنيم «عَنْ مُيَسِّرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع» اين ابان ابن عثمان كه نقل مى‏كند از ميسِّر، ميسِّر ابن عبد العزيز است كه حسن الحال دارد. عدل و اينها است. توثيقش را ما تا حال نفهيمده‏ايم. عن ابى جعفرٍ (ع) حسنه است. در اين جا دارد كه «قَالَ: أَ لَا أَحْكِي لَكُمْ وُضُوءَ رَسُولِ اللَّهِ ص» در ذيل او دارد «ثُمَّ مَسَحَ رَأْسَهُ وَ قَدَمَيْهِ» امام (ع) سر مبارك را و دو پايش را مسح كرد. «ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى ظَهْرِ الْقَدَمِ» دست مباركش را بر ظهر القدم گذاشت. «ثُمَّ قَالَ هَذَا هُوَ الْكَعْبُ» اين كعب است. اين ظهر القدم در ما نحن فيه ظهر يكى در مقابل بطن است. اين معنا محتمل نيست اين جا. چون كه از سر انگشتان تا ساق برسد ظهر القدم است. امام (ع) دست مباركش را به ظاهر پا گذاشت يعنى سر انگشتان و گفت اين كعب است. اين محتمل نيست. اين ظهر به معناى پشت پا است. آنى كه ظهر به او مى‏گويند كه برآمدگى دارد. اين ظهر قدم نه به طرف يمين و يسار قدم كه عامّه مى‏گويند. به آن ظهر القدم، پشت پا گذاشت و فرمود بر اين كه «ثمّ وضع يده على ظهر القدم ثمّ قال هذا هو الكعب». كعب همين است. همان قبّة است. دلالت اين روايت علاوه بر اين كه اين فقره خودش واضح است، آن ذيل هم شاهد بر اين است كه همين است. اين بعد از آن اشاره فرمود بر آنى كه عند العامّة است. عامّه مى‏گويند آن مفصلى كه برآمدگى دارد ما بين يمين ساق و يسار ساق او عبارت از كعب است ديگر. «قَالَ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى أَسْفَلِ الْعُرْقُوبِ - ثُمَّ قَالَ إِنَّ هَذَا هُوَ الظُّنْبُوبُ» بعد از آن كه يد مباركش را از ظهر قدم برداشت يا با دست ديگرش اشاره كرد به پشت پا. آن عصبى كه پشت پا است كه ساق را متّصل مى‏كند از ساق مى‏آيد تا به پا متّصل مى‏شود. آنى كه عامّه مى‏گويند پيش همان عصب است اين كعبى كه مى‏گويند. امام (ع) وأومأ بيده الى الاسفل العرقوب به عرقوب اشاره كرد. ثمّ قال هذا هو الظنبوب اين كه پيش عرقوب هست اين ظنبوب است اسمش. همين جور هم هست. اين برآمدگى كه در اين ساق پا است كه عامّه آنها را كعب مى‏دانند اسم يكى‏اش ظنبوب است. در كتب لغت هم هست. مراجعه بفرماييد، امام فرمود كه اين كعب نيست. كعب در اين ظهر القدم است. پشت قدم است. اين روايت دلالتش بر مسلك مشهور كه مشهور قائل به او هستند كه الكعب قبة القدمين دلالتش ظاهر است. جاى كلام نيست. ولكن در مقابل اين روايت يك صحيحه‏اى هست كه گفته شده است اين صحيحه مسلك عامّه را مى‏گويند. اين روايت اگر تمام هم بشود معارض است با صحيحه‏اى كه آن صحيحه، صحيحه زراره و بكير است.روايت 3 است در باب [5]15.

معارضه حسنه عمر بن عبد العزيز با صحيحه زراره و بکير

 ثمّ قال وامسحوا برئوسكم در ذيل روايت است. «ثُمَّ قَالَ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ فَإِذَا مَسَحَ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ رَأْسِهِ أَوْ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ قَدَمَيْهِ- مَا بَيْنَ الْكَعْبَيْنِ إِلَى أَطْرَافِ الْأَصَابِعِ فَقَدْ أَجْزَأَهُ- قَالَ فَقُلْنَا أَيْنَ الْكَعْبَانِ- قَالَ هَاهُنَا يَعْنِي الْمَفْصِلَ دُونَ عَظْمِ السَّاقِ» ؟ زراره و بكير مى‏گويند سؤال كرديم از ابى جعفرٍ(ع) كعبان كجا است؟ قال، ههنا يعني المفصل. فرمود اين جا. اين جا يعنى مفصل. محتمل است يعنی المفصل تفسيرش از زراره و بكير بوده باشد. اشاره كرد كه اين كعب است. يعنى مفصل. آن جا را كه اشاره كرده بود مشار اليه مفصل بود. محتمل است يعنى كلام خود امام (ع) بوده باشد. ههنا يعني المفصل. اين جا مفصل است. امام اين جور فرموده باشد. تفسير از خود امام (ع) بوده باشد. قال ههنا يعني المفصل. دون عظم السّاق. عظم السّاقى كه هست يعنى تحت عظم السّاق. وقتى كه انسان عظم ساق را تمام مى‏كند مى‏رسد به آن مفصل كه كعبان است که اين همان مفصل مى‏شود. همان مفصلى كه علاّمه مى‏گويند و عامّه هم نتيجةً يكى است. آن جا فرمود كه يعني المفصل دون عظم السّاق. «فَقُلْنَا هَذَا مَا هُوَ» ؟ بكير و زراره مى‏گويند گفتيم اين چيست؟ اين را ديگر بيان نكردند كه به چه چيز اشاره مى‏كردند؟ «فَقَالَ هَذَا مِنْ عَظْمِ السَّاقِ- وَ الْكَعْبُ أَسْفَلُ مِنْ ذَلِكَ» او داخل خود ساق است. استخوان ساق است و الكعب اسفل من ذلك. كعب اسفل است. پايين‏تر است. يعنى تحت اين ساق است كه همان مفصل ساق مى‏شود.

گفته‏اند اين روايت همان مفصل را مى‏گويد و با آن روايت گذشته با همديگر تعارض دارند. اين درست نيست. اين روايت دلالتى ندارد به اين معنا. چرا؟ براى اين كه دلالت اين روايت موقوف بر اين است كه مراد از مفصل، مفصل پا و ساق بوده باشد و دون هم بمعني تحت بوده باشد. يعنى امام (ع) فرموده باشد در جواب فقلنا اين الكعبان؟ قال ههنا يعنى مفصل السّاق دون عظم السّاق يعنى در تحت عظم الساقاست. در منتهاى عظم مسّاق. تحت تعبير بشود. نه دون به اين معنا ثابت است در اين روايت، نه مفصل به آن معنا است. بلكه ظاهر اين است كه دون وصف مفصل است. مى‏فرمايد بر اين كه دون وصف مفصل است. يعنى مفصلى است كه نزديك به عظم السّاق است. نزديك عظم السّاق است.

 سؤال...؟ مردم گفته‏اند كه مراد از مفصل، مفصل پا است. دون السّاق يعنى تحت السّاق. مى‏گوييم بر اين كه دون به معناى تحت بوده باشد و مفصل، مفصل السّاق و الپا بوده باشد، اين اصلاً معلوم نيست. چون كه قال ههنا. ممكن است امام(ع) دست گذاشته باشد به آن اوّل قبة القدمين. بفرمايد المفصل دون عظم السّاق نزديك به عظم السّاق. اين مفصلى كه نزديك به عضم السّاق است يعنى خود مفصل عظم السّاق نيست. نزديك به او است يا غير اوست دون يا بمعنا غير باشد يا نزديك. دون او است. اين مفصل رئوس الاصابع است. رئوس الاصابع متصّل مى‏شود به ساق به واسطه آن عرقوب كه متصّل به آن عرقوب هستند كه تعبير مى‏شود از آن اصول الاصابع به اشاجع كه اصول الاصابع تعبير مى‏شود. امام (ع) فرمود بر اين كه ههنا يعنى اين مفصل. اين مفصل را هم توصيف كرد كه دون عظم السّاق. اين مفصل عضم السّاق نيست. يا نزديك به عضم السّاق است. اين روايت مناسب با ذيلش هست. فقلنا هذا ما هو ظاهرش اين است كه هذا را به چه چيز اشاره كرد زراره و بكير؟ به كجا اشاره كرد؟ آن به مذهب عامّه. هذا يعنى آنى كه عامّه مى‏گويند آن چيست؟ امام(ع) در جوابش فرمود كه هذا من عظم السّاق. اين از عظم السّاق است. يعنى مفصل عظم السّاق است. از عظم السّاق حساب مى‏شود ربطى به كعبين در پا ندارد. از خود آيه فهميده مى‏شود بر اين كه مفصلى كه علاّمه مى‏گويد اين كعبين مفصل نيست. چرا؟ براى اين كه مراد مفصل بوده باشد الى مفصل بوده باشد و يا آنى كه عامّه مى‏گويند اين مفصل پا بوده باشد اين زائد مى‏شود. چون كه پا هم مى‏گفت كه وامسحوا برئوسكم و ارجلكم. همان معنا استفاده مى‏شد. خصوصاً آنى كه عامّه مى‏گويند كه تمامى پا بايد غسل بشود يا آنهايى كه مى‏گويند بعضى از عامّه مسح را تجويز مى‏كنند مسح را در اين جا تمام مى‏كنند. چون كه ظاهر الپا تمام شد. ممكن است مثلاً علاّمه بگويد الى الكعبين زائد نيست. چون كه آورده است وقتى كه به مفصل رسيد از مفصل به آن طرفى كه از طرف انگشتان نيست مسحش لازم نيست. او را بفهماند. ولكن از خود آيه فهميده مى‏شود كه كعبين خودش از ارجل است. چه جورى كه در آيه مباركه داشت فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق. مرافق از يد بود. يد چون كه به بيشتر از او هم هست به بيشتر از مرافق هم گفته مى‏شود و اطلاق مى‏شود بدان جهت تحديد فرمود الى المرافق. ظاهرش اين است كه در آيه مباركه تحديد ارجل هم همين جور است. آن مقدار زائد باز رجل است با وجود اين كه مقدار زائد رجل است خدآند تحديد كرده است. بدان جهت آن مسلك عامّه‏اى كه مى‏گويند او اصلاً مخالف ظاهر آيه است.

 سؤال...؟ براى اين كه تحديد نمى‏خواهد. اگر مى‏گفت وامسحوا برئوسكم و ارجلكم تمام مى‏كرد. ساق كه پا نيست. سابقاً گفتيم يد ولو اطلاق مى‏شود الى المرفق ولو اطلاق مى‏شود الى المنكب ولكن حيث ما يطلق بلا قرينه از زند و مادون است الي رؤس الاصابع است سابقاً اين را گفتيم. در رجل هم همين جور است. در رجل ولو اطلاق مى‏شود اين پاى چپ هم بى حس شده است. ولو اطلاق مى‏شود. ولكن پا حيث مطلق همان منصرف است به آنى كه از اين مفصلى كه عند العامّة است از مفصل به پايين. پا در مقابل دست است. اين مفصل نسبت به پا مثل مفصل زند است نسبت به دست. ظهور عرفى‏اش اين است. وقتى كه اين جور شد در آيه مباركه در يد ظهور عرفى مراد نيست. چون كه بايد بيشتر شست. چون كه از ظهور عرفى مراد نيست تحديد مى‏كند. چون كه به ما بقى‏ها بلا تحديد يد اطلاق مى‏شود. اين ظاهرش اين است كه رجل هم همين جور است. رجل خلاف ظاهر مراد است. ظاهرش آن است كه عند العامّة مى‏گويند. انصرافش به او است. بدان جهت تحديد واقع شده است. والاّ كسى مسلك عامّه را ملتزم بشود يا نظير او را بگويد بر اين كه تا مفصل مسح بشود پا، اين ديگر احتياج به تحديد نداشت. ظاهر تحديد اين است كه خلاف ظاهر اراده شده است و آن مقدارى كه خلاف ظاهر است او را شارع بيان كرده است و ائمه هم او را تحديد كرده‏اند. بدان جهت اين هم كه زراره مى‏گويد كه فقلنا هذا ما هو اين چه چيز است، اين ديگر احتمال ندارد. غير از آن كه عامّه مى‏گويند. اينها چه چيز هستند؟ آن جا فرمود هذا من عظم السّاق و الكعب اسفل من ذلك. كعب پايين‏تر از اين است. يعنى پايين‏تر است اين كعبى كه هست پايين‏تر است تا آخر پا برسد. ظاهرش عبارت از اين است. ظهور هم نداشته باشد. ظاهرش اين است با اين قرائنى كه عرض كردم. اگر كسى گفت نه ظهور ندارد در معنايى كه آنها گفته بودند دون به معنا تحت است، در او هم ظهور ندارد. لااقل مى‏شود مجمل.

سؤال...؟ شما عرب هستيد. ما هم عجم هستيم. اگر كسى پايش درد مى‏كرد. گفت اين جا را يك خورده مالش بده. شما دست مبارك را گذاشتيد و مالش مى‏داديد اگر او گفت يك خورده پايين‏تر. شما دستتان را مى‏آوريد طرف انگشتان ديگر. بدان جهت امام (ع) مى‏فرمايد و الكعب اسفل من ذلك بدان جهت ما ذكرنا اگر گفتيم ظاهر نبود كمال از ظهور لااقل محتمل است حسنه ميسر ابن عبد العزيز واضح است. بدان جهت تا اين جا ثابت شد بر اين كه همان قبة القدمين است.

استدلال به روايات قبة القدمين تحت شراک بر مسلک مشهور

بعضى‏ها به طائفه ثالثه استدلال كرده‌اند بر مسلك مشهور كه مسلك مشهور دلالت مى‏كند كه قبة القدمين شراك است. آن طائفه ثالثه آن اخبارى است كه در آنها نهى شده بود از ادخال الاصابع ادخال اليد تحت الشّراك. زير بند نعال. گفته‏اند بر اين كه اگر كعب مفصل السّاق بشود كه علاّمه مى‏گويد، انسان وقتى كه مسح مى‏كند پا را بايد دستش را داخل كند زير او. خوب بايد داخل كند زير بند تا مسح كند. از رئوس الاصابع تا مفصل السّاق. اين كه امام (ع) مى‏فرمايد داخل نكن تحت الشّراك در يك روايت. تحت الشّراكين در روايت ديگر كه ولم يستبطن الشراكين داشت. در روايت ديگر هم و لا يدخل يده تحت الشرّاك اين نحو بود، اين دليل بر اين است كه قبل از اين كه به مفصل السّاق برسد، محلّ مسح تمام شده است. مسحى كه معتبر است در وضوء، اين محلّش تمام شده است. او غير از قبة القدمين چيز ديگرى نيست. مفصل را نفى مى‏كند اين روايات. وجه استدلال به اين روايات اين است اگر مسح بوده باشد از سر انگشتان تا مفصل معتبر بوده باشد، بايد استبطان بكند. تحت الشّراك ببرد دستش را. اين كه فرموده است نبر اين معلوم مى‏شود كه نه آن مفصل معتبر نيست. بعضى‏ها ادّعا كرده‏اند ببينيد با اينها مى‏شود چه جور فقه درست كرد. بعضى‏ها گفته‏اند نه عيبى ندارد مفصل معتبر بشود مع ذلك استبطان لازم نباشد. چرا؟ چون كه نعال را وقتى كه انسان از سرانگشتان مسح مى‏كند، به طرف بند نعال، بند نعال مى‏زند بالا. بند نعال مى‏رود به طرف بالاى ساق. اندفاع پيدا مى‏كند به خلف و آن وقت مى‏رود بالاى ساق و مفصل هم مسح مى‏شود. با اين نمى‏شود. چرا؟ اولاً در غالب نعال كه خصوصاً در زمان سابق از آن چرم درست مى‏كردند. الان هم همين جور است. نعال اگر نو باشد اصلاً آن چرم اصلاً از جايش تكان نمى‏خورد. اين نعال است. انشاء الله آنهايى كه مى‏روند پيدا كنند آن نعال‏هاى عربى را ببينند کهنه بشود ديگر پوسيده شده است آن قدر كشيده شده است، آن قدر انداخته شده است دست بچّه‏ها اين ور و آن ور گشاد شده است آن عيبى ندارد. امام (ع) تفصيل نداد. لا تدخل و لا يدخل يد را تحت الشّراك و اصابع را تحت الشّراك اذا كان النّعال عتيقاً كمال العتيق اين جور كه نفرمود. مطلق فرمود. اين معلوم مى‏شود كه معتبر نيست.

 بدان جهت استدلال به اين طائفه ثالثه كرده‏اند كه اطلاق اينها اين است. ولكن به نظر قاصر ما اين استدلال به طائفه ثالثه درست نيست. چرا؟ براى اين كه اگر ما ملتزم بوديم بر اين كه در مسح الرّجلين، استيعاب معتبر است، تمام الحد بايد مسح بشود در طول، آن وقت مى‏گفتيم بر اين كه اين روايت دلالت مى‏كند كه تمام الحد مفصل نيست. به مفصل نمى‏رسد. قبل از مفصل تمام مى‏شود و امّا اگر گفتيم مسمّى كافى است، نه تا خود مفصل محلّ مسح است. ولكن اين باب نهى مى‏كند كه دستش را نبرد. چرا؟ چون كه احتياط نيست. ارشادى است ديگر. چون كه مسمّى كافى است در طول مسح است. مسمّى حاصل مى‏شود. بدان جهت استدلال به اين طائفه ثالثه موقوف است كه استيعاب طولى در مسح معتبر بوده باشد كه قد تقدّم الكلام اثبات اعتبارش به ادلّه ما كه نتوانستيم. ديگران بتوانند ما كارى نداريم. ما نتوانستيم اين معنا را اثبات كنيم. آن روايت حسنه ميسر ابن عبد العزيز كافى است و آنهاى ديگر هم، بعضى روايات ديگر هم مثلاً مؤيّد مى‏شود، اينها را مى‏شود مؤيّد ذكر كرد بنا بر اين كه اينجور باشد. اصلاً از بعضى كلمات لغويين ظاهر مى‏شود كه اصل در زمان امام صادق (ع) مشهور بود كه عند الشّيعه كعب غير از آنى است كه عند العامّة است. در وسط قدم است. در وسط پشت پا است. بنا بر اين قبّة القدمين در وسط قدم است. ابن اثير وقتى كه نقل مى‏كند و مى‏گويند كه عند الشّيعه كعب در قبّة القدمين است، مى‏گويد و منه از اين استعمال است كه كعب را بمعنا قبّة القدم بگيرى، آنى است كه فلان كس اسمش را مى‏برد، حكايت مى‏كند. مى‏گويد بر اين كه من ديدم قتلاى زيد ابن على را. آن قضيه زيد رضوان الله عليه. قتالى كه واقع شد من آنها را ديدم و ديدم بر اين كه آب را فى وسط القدمين. كعب‏ها را در وسط قدم ديدم. اين اشاره به شيعه‏ها است که قتلي همه‏اش شيعه بود. آنها كه ياران زيد ابن على كه امام صادق (عليه السلام) درباره‏اش فرمود آن زيد اگر ظفر پيدا مى‏كرد، غلبه پيدا مى‏كرد حق را به ما مى‏سپرد. خودش متصدّى نمى‏شد. همان زيد جلالت القدر دارد كه با وجود اين كه زحمت كشيده است و رياست را گرفته است بر ما مى‏سپرد. بدان جهت امام دعا كرد در حقّش. اين معلوم مى‏شود در آن زمان اين معروف بود. بدان جهت لا شبهة بر اين كه آنى كه معتبر است و غاية المسح است، غاية المسح است همان قبّة القدمين است و اين احتياطى كه صاحب عروه مى‏گويد، احتياط، احتياط مستحب است. بعد بعضى‏ها گفته‏اند بر اين كه در اين وامسحوا برئوسكم و ارجلكم الى الكعبين تا كعبين شد غايت. خود كعبين هم كه غايت است داخل مغيّي بايد مسح بشود يا نشود. اين بحث در مقام لغو است. چرا؟ چون كه بنا بر مسلك علاّمه كعبين كه عبارت از آن اوّل آن مفصل السّاق است ديگر از طرف پاها. آن اصلاً خطّ موهومى است. عرض خارجى ندارد كه بگوييم او را مسح كنيم يا نه. تا مادامى كه آن به پا نرسيد، استخوان ساق نرسيده است بايد مسح كنى. چون كه گوشت و پوست است بايد گوشت و پوست را تا آنجا مسح كنى. مفصل، استخوان را كه نمى‏شود مسح كرد. بدان جهت او خطّ موهومى است. عرض ندارد او. تا برسى به ساق بايد مسح كنى. غايت داخل است يا نه معنا ندارد و امّا كعب را بمعني قبّة القدمين گرفتى باز معنا ندارد.چرا؟ چون كه روايات نهى از استبطان يد دليل قطعى است بر اين كه تمام قبّة القدم مسحش لازم نيست. رواياتى كه به اين نحوى كه بيان كردم. رواياتى كه نهى مى‏كرد از استبطان الشّراك در نعال و مى‏گفت مسح كن دليل قطعى است بر اين معنا بر اين كه در ما نحن فيه آن مقدارى كه هست آن مقدار تمام قبّه‏اى كه هست مسحش لازم نيست. بنا بر اين كه استيعاب معتبر است بحث مى‏كنيم. استيعاب معتبر نباشد كه هيچ. غايت داخل است يا نه اين معنا ندارد.

 بدان جهت در ما نحن فيه اگر استيعاب را معتبر دانستيم اين روايات مى‏گويد كه آن مقدار را مسح كردن لازم نيست. حتّى اين روايات دلالت مى‏كند كه موضع مسح هم نيست خود قبّه. چون كه مقتضاى اطلاق نهى است كه داخل نكن. يعنى مسح آن جا كه فايده‏اى ندارد. ثمره‏اى ندارد. ارشاد است. نهى، نهى ارشادى است که مسح كردن آن جا فايده‏اى ندارد. اگر مسمّى را معتبر دانستيم بخواهيم خود قبّه را مسح كنيم نهى ارشاد بر اين است كه فايده ندارد. استيعاب بشود يا نشود، اينها دليل است بر اين كه آن قبّه را مسح كردن معتبر نيست يا موضع المسح نيست. امّا مى‏ماند بعض قبّة القدم. بعض قبّه قدم را بايد مسح كرد. چون كه مقدمّه علميه است. ما بايد تا قبّة قدم مسح كنيم. مثل غسل اليد تا مرفق است. بايد بعضش را غسل كنيم. چه بگوييم كه غايت داخل است و چه بگوييم داخل نيست. بعضى غايت. چرا؟ چون كه مقدمه علميه لازم است در مقام. بدان جهت بحث در اين كه غايت داخل است يا نه در ما نحن فيه ثمره عملى ندارد. نه بنا بر مسلك علاّمه و نه بر مسلك مشهور و الحمد الله ربّ العالمين. يقع الكلام كه در مسح استيعاب در عرض رجل معتبر نيست.



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص210

[2] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى [عَنْ حَرِيزٍ] عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ اللَّهَ وَتْرٌ يُحِبُّ الْوَتْرَ- فَقَدْ يُجْزِيكَ مِنَ الْوُضُوءِ ثَلَاثُ غُرُفَاتٍ- وَاحِدَةٌ لِلْوَجْهِ وَ اثْنَتَانِ لِلذِّرَاعَيْنِ- وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ يُمْنَاكَ نَاصِيَتَكَ- وَ مَا بَقِيَ مِنْ بِلَّةِ يُمْنَاكَ ظَهْرَ قَدَمِكَ الْيُمْنَى- وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ يُسْرَاكَ ظَهْرَ قَدَمِكَ الْيُسْرَى. ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص436.

[3] ر. ک: علامه حسن بن يوسف حلی، مختلف الشیعة، ( قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ2، ت1413ق)، ج1، ص292-293.

[4] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ حَمْزَةَ وَ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُيَسِّرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: أَ لَا أَحْكِي لَكُمْ وُضُوءَ رَسُولِ اللَّهِ ص- ثُمَّ أَخَذَ كَفّاً مِنْ مَاءٍ فَصَبَّهَا عَلَى‌ ‌وَجْهِهِ- ثُمَّ أَخَذَ كَفّاً فَصَبَّهَا عَلَى ذِرَاعِهِ- ثُمَّ أَخَذَ كَفّاً آخَرَ فَصَبَّهَا عَلَى ذِرَاعِهِ الْأُخْرَى- ثُمَّ مَسَحَ رَأْسَهُ وَ قَدَمَيْهِ- ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى ظَهْرِ الْقَدَمِ- ثُمَّ قَالَ هَذَا هُوَ الْكَعْبُ- قَالَ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى أَسْفَلِ الْعُرْقُوبِ - ثُمَّ قَالَ إِنَّ هَذَا هُوَ الظُّنْبُوبُ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص416.

[5] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ وَ بُكَيْرٍ أَنَّهُمَا سَأَلَا أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ وُضُوءِ رَسُولِ اللَّهِ ص- فَدَعَا بِطَشْتٍ أَوْ تَوْرٍ فِيهِ مَاءٌ- فَغَمَسَ يَدَهُ الْيُمْنَى فَغَرَفَ بِهَا غُرْفَةً- فَصَبَّهَا عَلَى وَجْهِهِ- فَغَسَلَ بِهَا وَجْهَهُ ثُمَّ غَمَسَ كَفَّهُ الْيُسْرَى- فَغَرَفَ بِهَا غُرْفَةً فَأَفْرَغَ عَلَى ذِرَاعِهِ الْيُمْنَى- فَغَسَلَ بِهَا ذِرَاعَهُ مِنَ الْمِرْفَقِ إِلَى الْكَفِّ- لَا يَرُدُّهَا إِلَى الْمِرْفَقِ- ثُمَّ غَمَسَ كَفَّهُ الْيُمْنَى- فَأَفْرَغَ بِهَا عَلَى ذِرَاعِهِ الْيُسْرَى مِنَ الْمِرْفَقِ- وَ صَنَعَ بِهَا مِثْلَ مَا صَنَعَ بِالْيُمْنَى- ثُمَّ مَسَحَ رَأْسَهُ وَ قَدَمَيْهِ بِبَلَلِ كَفِّهِ- لَمْ يُحْدِثْ لَهُمَا مَاءً جَدِيداً- ثُمَّ‌ ‌قَالَ وَ لَا يُدْخِلُ أَصَابِعَهُ تَحْتَ الشِّرَاكِ- قَالَ ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ- فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ فَلَيْسَ لَهُ أَنْ يَدَعَ شَيْئاً مِنْ وَجْهِهِ إِلَّا غَسَلَهُ- وَ أَمَرَ بِغَسْلِ الْيَدَيْنِ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ- فَلَيْسَ لَهُ أَنْ يَدَعَ مِنْ يَدَيْهِ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ شَيْئاً إِلَّا غَسَلَهُ- لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ- ثُمَّ قَالَ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ فَإِذَا مَسَحَ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ رَأْسِهِ أَوْ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ قَدَمَيْهِ- مَا بَيْنَ الْكَعْبَيْنِ إِلَى أَطْرَافِ الْأَصَابِعِ فَقَدْ أَجْزَأَهُ- قَالَ فَقُلْنَا أَيْنَ الْكَعْبَانِ- قَالَ هَاهُنَا يَعْنِي الْمَفْصِلَ دُونَ عَظْمِ السَّاقِ- فَقُلْنَا هَذَا مَا هُوَ فَقَالَ هَذَا مِنْ عَظْمِ السَّاقِ- وَ الْكَعْبُ أَسْفَلُ مِنْ ذَلِكَ- فَقُلْنَا أَصْلَحَكَ اللَّهُ- فَالْغُرْفَةُ الْوَاحِدَةُ تُجْزِي لِلْوَجْهِ وَ غُرْفَةٌ لِلذِّرَاعِ- قَالَ نَعَمْ إِذَا بَالَغْتَ فِيهَا- وَ الثِّنْتَانِ تَأْتِيَانِ عَلَى ذَلِكَ كُلِّهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص389.