مسألة 25: «لا إشكال في أنه يعتبر أن يكون المسح بنداوة الوضوءفلا يجوز المسح بماء جديد و الأحوط أن يكون بالنداوة الباقية في الكف فلا يضع يده بعد تمامية الغسل على سائر أعضاء الوضوء لئلا يمتزج ما في الكف بما فيها لكن الأقوى جواز ذلك و كفاية كونه برطوبة الوضوء و إن كانت من سائر الأعضاء فلا يضر الامتزاج المزبور هذا إذا كانت البله باقية في اليد و أما لو جفت فيجوز الأخذ من سائر الأعضاء بلا إشكال من غير ترتيب بينها على الأقوى و إن كان الأحوط تقديم اللحية و الحواجب على غيرهما من سائر الأعضاء نعم الأحوط عدم أخذها مما خرج من اللحية عن حد الوجه كالمسترسل منها و لو كان في الكف ما يكفي الرأس فقط مسح به الرأس ثمَّ يأخذ للرجلين من سائرها على الأحوط و إلا فقد عرفت أن الأقوى جواز الأخذ مطلقا«.[1]
صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف بعد از اين كه بيان فرمود در وضوء معتبر است مسح الرّأس و الرّجلين مسائلى را ذكر مىكند. تتمّه مسائل متقدّمه.
مىفرمايد در وضوء شرط است كه مسح الرّأس و الرّجلين به نداوت وضوء بوده باشد. به رطوبت مائيهاى كه آن رطوبت و آن نداوت رطوبت مسريه از غسل الاعضاء حاصل بشود لا بالماء الجديد كما عليه العامّة و از اصحاب ما هم از ابن جنيد نقل شده بود مسح به ماء الجديد مبطل است. اين مسأله سابقاً گذشت كه شرط مسح اين است كه بايد به ماء جديد نباشد. ولكن در اين مسأله غرضش تعرّض به شرط ثانى است كه جماعتى گفتهاند بر اين كه علاوه بر اين كه مسح الرّأس و الرّجلين به ماء الجديد نبايد بشود، مسح بايد به آن بلّه و رطوبت مسريهاى بوده باشد كه بعد از تمام غسل اليدين در كفّين باقى مىماند. اين رطوبت مسريهاى كه در كفّين عند تمام غسل اليدين هست، بايد به آن بلّه كف مسح كند.
نتيجه چه مىشود؟ نتيجهاش اين است كه بعد تمام غسل اليدين اگر بخواهد كفيّنش را به اعضاء ديگرى بزند يك دستش را بكشد به محاسن شريف، به صورتش قبل از مسح كه در حقيقت بلّه وجه ممتزج بشود به بلّه كف. مىفرمايد احوط اين است مسح به آن بلّهاى بشود كه در كفّين عند تمام الوضوء باقى مىماند. پس نمىتواند. نمىتواند متفرّع بر احوط. پس امتزاج نكند آن بلّهاى كه در كفيّن است به بلل ساير الاعضاء قبل تمام المسح. قبل از اين كه مسح را تمام كند اين قاطى نكند اين بلل كفّش را به بلل صورت. يا مثلاً مرفق، ذراع. بعد مىفرمايد و ان كان الاقوي جواز ذلك. احوط مىشود، احوط استحبابى. ولكن اقوي اين است كه عيبى ندارد. پس يك شرط ديگرى در ما نحن فيه مورد پيدا كرد كه بحث بشود. آيا علاوه بر اين كه مسح الرّأس و الرّجلين به ماء جديد نبايد بشود، علاوه بر اين شرط ديگرى هست كه آن شرط عبارت از اين است كه بايد با آن بلّهاى بشود كه ماء جديد نيست و بلّه ساير الاعضاء هم نيست. فقط عند تمام الوضوء آن بلّه در كفّين موجود مىشود و باقى مىشود. بدان جهت مىگويد احوط اين است كه به آن بلّه باقى فى الكف مسح بشود. فلا يمتزج؛ قاطى نكند و ان كان الاقوي جواز ذلك. آنهايى كه اين شرط آخر را مثل صاحب عروه منكر شدند. گفتند اين شرط آخر نيست كه رطوبتى كه در دست مىماند، در كفّين با او مسح بشود. اين شرط نيست. مىتواند قبل از مسح به صورتش دست بزند يا به دستهايش دست بزند بعد تمام الوضوء. بلّه كف را قاطى به آنها بكند. اينها عمده دليلشان اين است رواياتى كه ما فقط در مقام داريم، از آن روايات فقط شرط اول استفاده مىشود.
و آن شرط اول اين است كه بايد ماء جديد نباشد. مثل عامّه كه دوباره از اناء ماء جديد برمىدارد بعد غسل الوجه و اليدين. با آن ماء جديد سر را مسح مىكنند بايد آن جور نباشد. راست است در بعضى روايات يعنى عمدهاش روايات بيانيه است.
در روايات بيانيه اين جور به ما نقل شده است كه «ثمّ مسح رأسه و رجليه ببلّة يديه». به بلّه يدينش مسح كرد. ولو اين جور ذكر شده است. ولكن پشت سر اينها كه دارد و لم يعدهما فى الاناء دستان مباركش را امام دوباره به اناء نبرد، از اين ذيل فهميده مىشود كه غرض راوى اين است كه تجديد مائى كه عامّه مىگويند، آن تجديد الماء را نكرد و امّا دست مباركش را بعد از تمام وضوء به دست ديگر نزد و به ذراعش نزد، اينها مراد نيست.
در اين روايت اين جور است كه خدمت شما عرض مىكنم. در باب 15 از ابواب الوضوء كه روايت اين جور است. صحيحه زرارة ابن اعين روايت 10 است[2] در باب 15:
«وَ عَنْهُ [يعنى محمد بن الحسن باسناده عن الحسين ابن سعيد] عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ وَ فَضَالَةَ [ابن ايوب]» ابن ابى عمير با فضالة ابن ايّوب دو تايى هستند. اينها نقل مىكنند «عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ» جميل ابن درّاج از زراره نقل مىكند. زرارة ابن اعين. «قَالَ: حَكَى لَنَا أَبُو جَعْفَرٍ ع وُضُوءَ رَسُولِ اللَّهِ ص» تا در آخر دارد « ثُمَّ مَسَحَ بِبِلَّةِ مَا بَقِيَ فِي يَدَيْهِ رَأْسَهُ وَ رِجْلَيْهِ- وَ لَمْ يُعِدْهُمَا فِي الْإِنَاءِ». به بقيه آن بللى كه در دو دستش باقى ماند، با آنها مسح كرد رأسه و رجليه و لم يعدهما فى الاناء. در اناء آنها را برنگرداند كه دوباره آب بردارد از اناء. مثل عامّه كه برمىدارند. معلوم مىشود كه اين ذيل قرينه است كه ما بقى فى يديه يعنى آب تازه برنداشت. آن آبى كه مصرف شده است به اعضاء كه در اعضاء الوضوء هست، با آن آب، با آن نداوه مسح كرد. غرض راوى اين است. نه اين كه وقتى كه وضوء غسل اليدين را تمام كرد ديگر دست راستش را به دست چپ نزد. دست چپش را به دست راست نزد. اين نيست. اين معنا در اين رواياتى كه مذيّل هستند بر اين كه مسح بما بقى فى يديه يا مسح بيديه رأسه و رجليه مىشود و لم يعدهما فى الاناء آنها كه لم يعدهما فى الاناء دارند. در آنها مىشود گفت بر اين كه همين جور است. يعنى ماء جديد بايد نباشد. بيشتر از اين استفاده نمىشود. مىشود اين مناقشه را كرد که دست را زدن به دست ديگر يا به صورت اين روايات او را منع نمىكند. فقط اين روايات در مقام بيان اين است كه ماء جديد برنداشت براى مسح. الاّ انّه گفته شده است در ما نحن فيه دو تا صحيحه است كه مقتضاى اين دو تا صحيحه اين است كه مسح بايد عند تمام الغسل اليدين غسل اليدين وقتى كه تمام شد، آن بلّهاى كه در كفّين است با او بايد مسح كرد. ديگر و لم يعدهما فى الاناء ندارد در آن روايات. ظاهر اين روايات اين است كه آنى كه در آن روايات ذكر شده است، اين معتبر است در مسح.
يكى از اين دو روايت صحيحه عمر ابن اذينه است. عمر ابن اذينه در اين بابى كه هست روايت 5 است در باب 15.[3] همان قضيه معراج را نقل مىكند. « أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ: لَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ» أَوْحَى اللَّهُ إِلَيَّ يَا مُحَمَّدُ ادْنُ مِنْ صَادٍ- فَاغْسِلْ مَسَاجِدَكَ وَ طَهِّرْهَا وَ صَلِّ لِرَبِّكَ- فَدَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ صَادٍ- وَ هُوَ مَاءٌ يَسِيلُ مِنْ سَاقِ الْعَرْشِ الْأَيْمَنِ- فَتَلَقَّى رَسُولُ اللَّهِ ص الْمَاءَ بِيَدِهِ الْيُمْنَى- فَمِنْ أَجْلِ ذَلِكَ صَارَ الْوُضُوءُ بِالْيَمِينِ- تا آن جا مىفرمايد بر اين كه ثُمَّ أَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَنِ اغْسِلْ وَجْهَكَ- فَإِنَّكَ تَنْظُرُ إِلَى عَظَمَتِي- ثُمَّ اغْسِلْ ذِرَاعَيْكَ الْيُمْنَى وَ الْيُسْرَى- فَإِنَّكَ تَلَقَّى بِيَدَيْكَ كَلَامِي» را بيان مىكند ان اغسل وجهك امر است. در آخرش دارد كه يعنى اوحي خدآند متعال «ثُمَّ امْسَحْ رَأْسَكَ- بِفَضْلِ مَا بَقِيَ فِي يَدِكَ مِنَ الْمَاءِ- وَ رِجْلَيْكَ إِلَى كَعْبَيْكَ» خدآند امر فرمود. آن وقت ديگر لم يعدهما فى الاناء نبود. در موقع وحي كه آن زمان معراج بود و اين قضيهها نبود اين جور امر آمد. ثمّ امسح رأسك بفضل ما بقى فى يديك من الماء و رجليك الى كعبيك. آنى كه در دستت مىماند. آخر اگر دست راستش را كه مىخواهد سرش را مسح كند قبل از مسح سر دست راستش را به صورتش زد. اين آبى كه فعلاً در دستش هست و مىخواهد سر را مسح كند، بقى فى اليد نيست. حدث فى اليد است. وجد فى اليد. ظاهر اين روايت اين است كه ثمّ امسح رأسك بفضل ما بقى فى يدك من الماء آن آبى كه مىماند. باقى است. يعنى حالت سابقه دارد در يد. آن وقت و رجليك الى الكعبين گفته شده است بر اين كه مقتضاى اطلاق اين عبارت اين است كه ثمّ امسح بفضل ما بقى فى يديك عدل ذكر نشده است كه او من ساير اعضاءئك. بفضل ساير اعضاءئك. ندارد اين را. ثم امسح بفضل ما بقي في يديك من الماء آن وقت رأسك و رجليك الى الكعبيك. يكى اين روايت است که گفتهاند اصلاً مسأله لم يعدهما فى الاناء در ما نحن فيه حكايت وضوء رسول الله نيست. تشريع وضوء است براى رسول الله (ص) كه امر آمده است. مقتضاى ظاهر اين امر اطلاق اين امر ظهور اطلاق اين است كه بايد مسح با آن رطوبت باقيه فى الكف بشود. يكى اين صحيحه است. در اين صحيحه آنهايى كه مثل صاحب عروه مىگويند نه دست زدن به ساير اعضاء مانعى ندارد، فقط ماء جديد بايد نشود. جواب مىدهند و مىگويند كه اين صحيحه اطلاق ندارد. چرا؟ چون كه اين صحيحه در مقام قضيه معراج است. معراج رسول الله را بيان مىكند. لمّا أسري بي الى السّماء. آن وقت اين است كه در آن قضيه معراج اين اتفاقها افتاد. هم امر به وضوء آمد. اين امر به وضوء در مقام اين است كه در آن قضيه معراج آمد به رسول الله(ص). امّا آمد بر اين كه به رسول الله (ص) بر اين كه اغسل وجهك فانّك تنظر الى عظمتى صورتت را بشور صورت شستن بايد چه جور بشود امر چه جور شد در مقام بيان اين نيست كه الاعلي بشود. در مقام بيان اين جهات نيست. در مقام بيان اين است كه وضوء امرش آن وقت آمد. قضيه ليلة المعراج است كه اين اتّفاقات افتاده است. اين در مقام تفهيم و بيان كيفيّت وضوء را بيان بكند در اين مقام اين روايت وارد نشده است كه بگوييم خصوصيتى كه فرموده است ثمّ امسح بفضل ما بقى فى يدك من الماء او بفضل ما بقى فى ساير الاعضاء. عِدل ذكر نشده است، معنايش اين است كه متعيّن است. اين در مقام بيان نيست. اين جور اشكال كردهاند. خوب اين را مىدانيد كه اين درست نيست. اصل صدر اين حديث كه ليله معراج است امام (ع) مىخواهد كيفيت اذان را بيان كند. كيفيت اذان كه عامه جور ديگر مىگفتند، امام(ع) مىخواهد بفرمايد كه كيفيت اذان كه تشريع شده است، در ليلة المعراج اين نحو است كه جبرئيل اذان گفت و آن اذانى كه تعليم كرد آن اذان اين است. صدرش را نگاه كنيد. بدان جهت در باب اذان نقل شده است، در باب الصّلاة كيفيت اذان. در ذيلش هم كيفيت تشريع وضوء را كه وضوء چه جور مشروع شده است بيان مىكند. اين به جهت تفهيم بيان حكم است. چه جور كيفيّت اذان را بيان مىكند، كيفيّت وضوء را هم بيان مىكند.
بدان جهت ظاهر اين روايت اين است كه امرى كه آمد در مقام تشريع كه وضوء تشريع شد، اين امر اين جور بود كه در مقام تفهيم به رسول الله بود كه اين جور وحى آمد، اين جور آمد كه ثمّ امسح بفضل ما بقى فى يدك من الماء عِدل نداشت. خوب عِدل نداشت معنايش اين است كه بايد در مقام تشريع مسح اين جورى بايد بشود. به بلّه كف بشود. بدان جهت با اين نمىشود كه اين روايت در مقام قضيه حكايت معراج است رفع يد كرد از اين. خوب باشد. ولكن غرض امام (ع) از نقل قضيه معراج نه اين است كه فقط قصّه نقل كند. امام (ع) مىخواهد در صدر كيفيّت تشريع اذان را بيان كند كه صدر حديث است. در ذيل هم وضوءيش را نقل مىكند. ملاحظه بفرماييد روايت را. بدان جهت اصل هم در اين است كه اگر شك هم بكنيم كه در چه مقامى بوده است، اصل اولى در كلام امام(ع) كه ذيل بيان حكم شرعى است اين است كه در مقام بيان است. يك روايت دومى هم در ما نحن فيه ذكر شده است كه او هم دلالت مىكند بايد مسح به بلّه كف بشود. كف را بعد از اين ساير اعضاءى وضوء زدن قبل از اين كه مسح كند، اين معنا مضر به مسح است.
آن صحيحه زراره است كه در باب 31 [4]از ابواب الوضوء همان قضيه «إِنَّ اللَّهَ وَتْرٌ يُحِبُّ الْوَتْرَ- فَقَدْ يُجْزِيكَ مِنَ الْوُضُوءِ ثَلَاثُ غُرُفَاتٍ» از وضوء سه غرفه كفايت مىكند. «وَاحِدَةٌ لِلْوَجْهِ» يك مشت للوجه، «وَ اثْنَتَانِ لِلذِّرَاعَيْنِ» يعنى لليدين و تمسح كه جمله خبريه است در مقام انشاء «وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ يُمْنَاكَ نَاصِيَتَكَ» مسح مىكنى به بلّه دست راستت ناصيتك سرت را «وَ مَا بَقِيَ مِنْ بِلَّةِ يُمْنَاكَ ظَهْرَ قَدَمِكَ الْيُمْنَى» آن مقدار از بلّه كه يك مقدارش در سر رفت. يك مقدارش كه باقى است ظهر قدم يمنى را «وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ يُسْرَاكَ ظَهْرَ قَدَمِكَ الْيُسْرَى» گفتهاند بر اين كه خوب اگر انسان بعد از اين كه غسل يد يسرى را تمام كرد و مىخواهد مسح كند، وقتى كه دستش را برد به صورتش و آب صورت را جمع كرد مىخواهد مسح بكند، امسح ببلّة يمناك نيست. اين به بلة وجهك شد. مسح ببلّة وجهك شد. يا مسح ببلّة اليمناء و الوجه الناصية شد. ظاهر اين صحيحه مباركه اين است كه به بلّه كف يمني چون كه مسح به كف مىشود. به يد يمني، به بلّه او مسح بشود. يسرى هم به بلّه يسرى. دو اشكال در اين صحيحه كردهاند.
اشكال اولى همان اشكال معروفى است كه سابقاً گفتيم. جماعتى گفتهاند اين تمسحُ كه اين جور كه شما مىخوانيد معلوم نيست. ممكن است تمسحَ باشد. يعنى و ان تمسحَ. عطف به جاى ثلاث غرفات باشد. يجزيك در وضوء براى غسل الاعضاء ثلاث غرفات و يجزيك ان تمسح ببلّة يمناك ناصيتك و رجلك اليمني و يجزى بر اين كه يسرى را هم به بلّه يسرى مسح كنيد. اين مجزى است. امّا متعيّن اين است به بلّه وجه نمىشود ظهر رجل يمني را مسح كرد. اين دلالتى ندارد. عطف به جاى آن ثلاث غرفات است. اين اشكال را سابقاً جواب داديم. گفتيم كه نه ظاهرش اين است كه تقدير خلاف ظاهر است. ظاهرش اين است كه اين جمله، جمله مستقله است و مسأله مجزى مختص به ثلاث غرفات است. چون كه مردم خيال مىكنند كه وضوء آب زياد مىخواهد انسان وقتى كه آب زياد نداشته باشد ديگر معذور است از وضوء گرفتن نه. امام (ع) مىفرمايد با سه مشت مىشود وضوء گرفت. اين يجزى به جهت او است. سابقاً هم گفته بوديم كه تقليل در مائى كه با او وضوء مىشود، تقليل خودش مطلوب است و اين هم جمله مستقله اين جور است. اين اشكال اول. جواب سابقاً گفته شد.
يك جواب ديگر دادهاند که اين صحيحه مباركه مراد در مقام بيان اين است كه مسح الرّأس و الرّجل اليمنى بايد به يد يمنى بشود و رجل يسرى، ظهرش بايد به يد يسرى مسح بشود. منتهى يد يمنى و يد يسرى بايد بلّه وضوئی داشته باشند. اين كه مىگويد وامسح بيمناك يعنى امسح باليد اليمنى. معنايش اين است. امسح باليد اليمنى ناصيتك و رجلك يمنى. منتهى يد يمنى مبتلّه بشود. يعنى تَر بشود به بلل وضوء. ماء جديد نباشد و تمسح ببلّة يمناك يعنى تمسح بيدك اليمنى مع بلّتها كه مبتلّه بشود. در اين صورت مسح بكن ماء جديد اخذ نكنى. آن هم فرض كنيد و تمسح يسرى را به يد اليسرى كه يد يسرى بايد خشك نشود. خودش هم ماء جديد نشود. بلّه وضوئی بشود. اين روايت در مقام بيان اين است كه به دست راست و چپ بايد مسح كرد. قدم راست را به دست راست و قدم چپ را به دست چپ. در مقام بيان اين است. امّا موقعى كه اين بايد تَر بشود، تَرىاش بايد به ماء جديد نباشد، اين از روايات ديگر استفاده شده است. امّا بايد تَرى باشد كه عند تمام الوضوء در خودش باقى است، اين روايت در مقام بيان اين نيست. اين روايت در مقام بيان اين است كه به يد يمنى ناصيه و رجل يمنى مسح مىشود. ديگرى هم يسرى هم باليسرى. اين را مرحوم حكيم و ديگران هم فرمودند اين حرف را. يك چيزى هم فرمودهاند و آن اين است كه و الاّ اگر در مقام اين نبوده باشد و فقط در مقام بلّه بوده باشد، خوب انسان اين روايت اين باشد كه به بلّه يمنى مسح كن. خوب فرض كنيد من دست چپم را زدم به بلّه يمنى خشك كردم دست چپم را زدم به بلّه يمنى و ناصيهام را مسح كردهام. رجل يمنى را هم مسح كردهام. بعد هم رجل يسرى را هم با يك دست مسح كردهام. بايد ملتزم بشويد صحيح است. چرا؟ چون كه ناصيه به بلّه يمنى مسح شده است و رجل يمنى هم به بلّه يمنى مسح شده است. دست معتبر نيست كه. بلّه معتبر است و يد يسرى را هم فرض كنيد به بلّه خودش مسح كردهاند که در صورتى كه در بالايش بلّه خودش مانده باشد با بلّه خودش مسح كرده است.
سؤال...؟ ظاهر روايت اين را مىگويد. مىگويد ببلّة الباقية فى يدك بلّهاى كه در دست مىماند. اگر اين بلّه را از ساير اعضاء اخذ كنند، اين باقيه نيست. حادثه است از ساير الاعضاء. آن وقتى باقيه مىشود كه در كف حالت سابقه داشته باشد، در كف باشد و اين به اين معنا مىشود كه دستش را به جاى ديگر نزند. بله ظاهرش اين است كه موضوعيّت دارد. منتهى در ما نحن فيه اشكال اين است كه اين روايت در جهت بيان اين نكته نيست. اين روايت در مقام بيان مطلب ديگرى است. در مقام اين نيست كه بلّه بايد، بلّه يمنى بشود. در ظهر قدم يسرى هم بايد بلّه يسرى بشود و الاّ مقتضاى روايت اين مىشود كه از اين دست بلّه را بگيرد، با دست ديگر. نه دستم نمىخواهد. شانه را تَر كند با تَري دستش و مسح رأس كند. مسح كرده است رأسش را به بلّه يمنى. چون كه عضو ماسحه چه باشد ذكر نشده است. اين روايت در مقام بيان عضو ماسحه است كه بايد دست راست و چپ بشود. منتهى اين هم بايد تَر بشود. اين را از خارج مىدانيم كه تَرىاش به ماء جديد نمىشود. امّا اين تَرىاش بايد از ساير اعضاء هم اخذ نشود، روايت در مقام بيان اين نيست. اشكال اين است.
سؤال...؟ وامسح ببلّة يمناك. ببلّة يمناك يعنى آنى كه مسح مىشود بلّه يمنى بشود. بلّه يمنى با چه مسح بشود؟ ولو به شانه. اگر اوّلىاش اين را بگوييد، اين را نمىشود ملتزم شد. پس معلوم مىشود اين روايت در مقام اين است كه و امسح بيدك المينى ناصيتك اين است كه سابقاً هم گفتيم. منتهى اين بايد مبتلّه بشود. تَر بشود. تَرىاش ماء جديد نمىشود. در مقام اين كه اين تَرى از ساير اعضاء اخذ نشود بايد خصوص آن تَرى بوده باشد كه در خودش بوده عند تمام الوضوء، اين در مقام بيان اين نيست. چون كه در مقام بيان اين نيست، نمىشود گفت عِدل ذكر نكرده است و بايد آن بلّه باقيه در خودش بوده باشد. اين مثل آن اشكالى مىشود كه در آن حديث ليلة المعراج گفته بودند. خوب جواب عبارت از اين است كه شايد ايشان هم نظرش اين است. خوب شما از كجا مىگوييد در مقام بيان نيست؟ اين فامسح ببلّة يمناك يعنى هم دست يمنى باشد و هم بلّهاش باشد. وامسح ببلّة يمناك يعنى دست راستت باشد و مبطلّ بلّه خودش هم باشد. در مقام بيان دو چيز است. هم دست راست باشد و هم بلّه خودش باشد. اصل امر اين است كه در مقام بيان است. چون كه از اين روايت دو تا حكم استفاده مىكنيم. يكى اين كه عضو ماسحه بايد يد بشود، اين ولو به معونه ساير روايات كه بايد با دست مسح بشود. ثمّ وضع كفّه على رئوس الاصابع و امثال ذلك. يكى اين است كه بايد به يد بشود.
يكى هم اين است كه بلّه خود يد بشود. هر دو تا را بيان مىكند. اين كه در مقام بيان نيست اين اوّل كلام است. فقط اشكال و مناقشهاى كه در آن دو صحيحه مىشود كرد. اشكال و مناقشه اين است كه اهتمام ائمه (عليهم السلام) در اين روايت هم در حديث معراج و هم در اين صحيحه مباركه اهتمام اين است كه ماء جديد نشود كه عند العامّة است. اينها را ذكر كردند بما اين كه با اينها ماء جديد نمىشود. ماء جديد را نفى كند. نه اين كه آن رطوبتى كه در دست باقى مانده است خصوص او مدخليّت دارد. او بما اين كه ماء جديد نيست. بدان جهت در ساير روايات اين است كه و لم يعده ما فى الاناء در اناء دوباره نكن. فقط اين مناقشه مىماند. اين مناقشه هم خيلى درست نيست. چرا؟ چون كه كسى جواب مىگويد كه ما علم غيب نداريم. در آن رواياتى كه ولم يعدهما فى الاناء داشت، مىگفتيم بله آن قرينه داشت كه در مقام بيان آن جهت است. ولكن در اين روايات اصلاً مورد و لم يعدهما فى الاناء نيست. يكى قضيه معراج است. يكى هم اين مطلب است. ظاهرش اين است كه بلّه يمنى بشود. بدان جهت ظاهر اين است كه در ما نحن فيه نمىشود فتوا داد كه مىشود به بلّه ساير الاعضاء به اين دو تا روايت و آن روايات ديگر يك نسق ديده بشود و فتوا داده بشود بر اين كه مىشود به بلّه تمام اينها مسح كرد.
يك مطلبى هست و آن مطلب اين است كه البلّة الباقيه. مسأله، مسأله مهمى است. اين كه در اين روايات داشت ببلّة الباقية فى يديك. بلّهاى كه باقى مىماند در دو دست تو. دست هم گفتيم ظهورش همان كفّين است. اين مقدار را هم قبول كرديم. بلّهاى كه در كف باقى مىماند. بلّهاى كه در كف باقى مىماند اين دو صورت دارد.
يكى اين است كه آن وقتى كه قصد وضوئی تمام شد، ديگر غسل اليد المينى و اليسرى تمام شد، آن بلّهاى كه عند تمام الغسل اليدين در يدين مىماند. يكى اين معنا است. تا حال هم كه معنى مىكرديم اين جور معنى مىكرديم. يكى هم اين است كه آن بلّهاى كه عند شروع مسح الرّأس در دستهايش باقى مانده است. آن بلّهاى كه در دستهايش باقى مانده است ولكن عند مسح الرّأس. خيلى متعارف است. انسان وقتى كه دست چپش را با دست راستش شست و تمام كرد، خيلى متعارف است. مردم باز چون كه مىخواهد برود داخل اتاق مسح كند. اين را بيرون شسته است. همين جور دستش را بعد از تمام شدنش دوباره مىكشد به دست راست و چپ مىكشد. قضيه متعارفى است ديگر. بعد تمام الوضوء امرار مىكند يد يمنى را بر يد يسرى. اين امرار اگر معناى اوّلى عند تمام الوضوء باشد اين اشكال دارد. نمىشود مسح كرد. چرا؟ چون كه بلّة يمنى كه عند تمام الوضوء بود. وضوء تمام شده بود. بعد شما كه دست مىكشيد، اين را قاطى مىكنيد به آن بلّه ذراع. اين جايز نمىشود و امّا اگر اين بود كه ثمّ امسح ببلة يمناك يعنى آن وقتى كه مسح رأس مىكنى، بلّهاى كه باقى در دستت است با او مسح رأس كن. نه بلّهاى كه باقى در دستت است مسح كن. يعنى در كفّت است. ولو اين معنا اگر بوده باشد اين دست كشيدن مانع نمىشود. چرا؟ چون وقتى كه من مسح مىكنم، اين بلّهاى است كه باقى در دستم است موقع مسح كشيدن. اين عند تمام الوضوء نيست. آن بلّهاى كه در دست باقى مىماند يعنى ماء جديد نيست و بلّهاى نيست كه حاصل شده است ماء جديد بوده باشد. بلّهاى است كه در دست موقع كشيدن از بلّه وضوء مىماند. بقاء مال وصف بلّه است نه بلّه چپ. بلّهاى كه باقى مىماند از غسل الاعضاء. بلّه باقى است. نه در كف باقى است. يعنى لازمهاش اين است كه عند تمام الوضوء آنى كه در كف بود با او بايد مسح كنم. اگر بخواهم از اين دست يا از آن دست بردارم، بلّهاى مىشود كه حادثه فى الكف مىشود. باقيه فى الكف نمىشود و روايت اين است كه اين بلّه باقيه باشد. غرضم اين است اگر مراد از اين روايت اين بوده باشد كه آن بلّه وضوئی كه باقى است آن بلّه در يد. نه اين كه در يد بودنش باقى است. يعنى بلّه وضوء باقى است. يعنى خشك نشده است. آن بلّه وضوئی كه باقى است و فعلاً در دستش است، با آن بلّه مسح كن. خوب اگر معنايش اين بوده باشد، بلّهاى باشد كه بلّه وضوء باشد، اين بلّه باقى باشد. يعنى خشك نشده باشد بلّه وضوء و در يد بوده باشد. چون كه مسح باليد است بايد در يد بشود حين المسح ولو از ساير اعضاء اخذ كنيم. اگر معناى اين عبارت اين بوده باشد، اين اشكالى ندارد كه امتزاج عيبى ندارد و لعلّ صاحب عروه نظرش به اين جهتى است كه عرض كردم. قبول مىكنيم كه ظاهر روايت اين است كه به بلّهاى كه در كف است با او مسح كن. امّا اين بلّه بوده باشد در كف عند تمام الوضوء با آن بلّه مسح كن، اين دلالتى ندارد عند تمام الوضوء كه بعد نمىتواند به جاى ديگر بزند. بلّهاى كه از بلّه وضوء است و در كف موجود است. بلّه باقى است. يعنى خشك نشده است. آن بلّه وضوئی كه باقى است و در كف است با او مسح بكن. چون كه مسح با كف است بايد آن هم در كف بوده باشد. بقاى بلّه معتبر است. اگر اين باشد عيبى ندارد.
سؤال...؟چون كه مسح با كف مىشود. پس امام (ع) اين جور بگويد اين كه باقى در كف باشد يعنى بقا وصف بلّه است. اين بلّه، بلّه حادثه نيست. بلّه باقيه است. خود بلّه باقى است. نه اين كه در كف بودنش باقى است. دو تا مطلب است. كلام ما اين است كه قيد نيست. اين همان ماء جديد نباشد مىشود.
عرض مىكنم بر اين كه بعد از اين كه فارغ شديم كه مسح به كفّ مىشود، اين بلّه، بلّه جديده يعنى از خارج اخذ شده نباشد. بايد بلّهاى باشد كه بلّه باقيه از وضوء است و اين بلّه باقيه از وضوء در كف بوده باشد. نه معنايش عبارت از اين است كه در كف بودنش حالت سابقه داشته باشد. بلّهاى كه با او مسح مىكند، بلّه بايد حالت سابقه داشته باشد كه بلّه سابقى بشود. وقتى كه اين جور شد و اين احتمال داده شد بدان جهت در ما نحن فيه منافات با ظهور روايت ندارد. بدان جهت در ما نحن فيه ما گفتهايم كه احتياط لزومى اين است كه قاطى نكند. امّا يكى را گفتهايم مانعى ندارد و آن عبارت از اين است كه همين كه در اول اشاره كردم با دست راستش دست چپ را مىمالد بعد به تمام الغسل مىمالد، آن عيبى ندارد. چرا؟ چون كه باز بلّه، بلّه باقيه است. بلّه باقيه است. چون كه بلّه يد يمنى از يد يسرى مىآيد. بلّه وضوء كه در كف مىماند، در كف راست از يد يسرى مىماند. بدان جهت اين بلّه، بلّه يد يسرى است در كف يمنى. اين فرقى نمىكند. بدان جهت اين گفتيم اشكالى ندارد. ولكن احتياط لازمى اين است كه آن ما بقى از وجه بگيرد يا از دست راستش بگيرد بلّه را احتياط واجبى تركش است. احتياط تعبير كرديم روى آن احتمال اخيرى بود. روايات نه اين كه اهمال دارند. نه در مقام بيان هستند. ولكن چون كه بلّه باقيه احتمال دارد بقا وصف خود بلّه باشد. نه آن بلّه در كف. خود بلّه باقيه است. يعنى بلّه جديده نيست. وقتى كه اين جور شد مسأله اين جور مىشود. هذا كلّه در صورتى كه انسان در يدين بلّه داشته باشد كه با او مسح كند و امّا اگر فرض كرديم كه نه دستها خشك شده است. يك خورده يادش رفت مسح. ذهنش جمع نبود. بعد كه متوجّه شد ديد كه دستهايش خشك شده است. اين جا گفتهاند شايد مىشود گفت بر اين كه اكثر علماى مشهور گفتهاند كه در اين صورت مىتواند بلّه را براى دستها از مواضع ديگرى بگيرد. مواضع ديگر هر چه بوده باشد. يك جهت مسلّم است و بعضىها گفتهاند فقط از لحيه مىتواند بگيرد. از لحيه گرفتن آن وقتى كه بلّه در يدش باقى نماند اين اتّفاقى است. اين جاى خدشه نيست. خدشه هم بكند كسى بلاوجه است. انّما الكلام اين است، غير از لحيه از هر عضوى مىتواند بگيرد چون كه كسى لحيه ندارد. مثل بعضى جوانها كه لحيه ندارند. امّا ابروى پرپشتى دارد كه تَر است. يا از سبيلش بگيرد. يا فرض كنيد دستهايش آن طرف ذراع مو خيلى دارد كه آب رفته است لاى آنها. از آنها اخذ كند. مىتواند از كلّ اعضاء بگيرد، صاحب عروه مىفرمايد مىتواند. ترتيبى نيست. وقتى كه خشك شد مىتواند بلّه را از ساير اعضاء بگيرد. يعنى اگر كسى شرط بكند هم در حالى كه يدين رطوبت دارد كرده است. وقتى كه خشك شد مىتواند اخذ كند. آيا مىتوانيم اين فتواى عروه را از اين روايات كه وارد در مقام است استفاده كنيم يا نه انشاء الله بعد.
[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص212.
[2] عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ وَ فَضَالَةَ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: حَكَى لَنَا أَبُو جَعْفَرٍ ع وُضُوءَ رَسُولِ اللَّهِ ص- فَدَعَا بِقَدَحٍ مِنْ مَاءٍ- فَأَدْخَلَ يَدَهُ الْيُمْنَى فَأَخَذَ كَفّاً مِنْ مَاءٍ- فَأَسْدَلَهَا عَلَى وَجْهِهِ مِنْ أَعْلَى الْوَجْهِ- ثُمَّ مَسَحَ بِيَدِهِ الْجَانِبَيْنِ جَمِيعاً- ثُمَّ أَعَادَ الْيُسْرَى فِي الْإِنَاءِ- فَأَسْدَلَهَا عَلَى الْيُمْنَى ثُمَّ مَسَحَ جَوَانِبَهَا- ثُمَّ أَعَادَ الْيُمْنَى فِي الْإِنَاءِ- ثُمَّ صَبَّهَا عَلَى الْيُسْرَى فَصَنَعَ بِهَا كَمَا صَنَعَ بِالْيُمْنَى- ثُمَّ مَسَحَ بِبِلَّةِ مَا بَقِيَ فِي يَدَيْهِ رَأْسَهُ وَ رِجْلَيْهِ- وَ لَمْ يُعِدْهُمَا فِي الْإِنَاءِ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص392.
[3] وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ: لَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ أَوْحَى اللَّهُ إِلَيَّ يَا مُحَمَّدُ ادْنُ مِنْ صَادٍ- فَاغْسِلْ مَسَاجِدَكَ وَ طَهِّرْهَا وَ صَلِّ لِرَبِّكَ- فَدَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ صَادٍ- وَ هُوَ مَاءٌ يَسِيلُ مِنْ سَاقِ الْعَرْشِ الْأَيْمَنِ- فَتَلَقَّى رَسُولُ اللَّهِ ص الْمَاءَ بِيَدِهِ الْيُمْنَى- فَمِنْ أَجْلِ ذَلِكَ صَارَ الْوُضُوءُ بِالْيَمِينِ- ثُمَّ أَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَنِ اغْسِلْ وَجْهَكَ- فَإِنَّكَ تَنْظُرُ إِلَى عَظَمَتِي- ثُمَّ اغْسِلْ ذِرَاعَيْكَ الْيُمْنَى وَ الْيُسْرَى- فَإِنَّكَ تَلَقَّى بِيَدَيْكَ كَلَامِي- ثُمَّ امْسَحْ رَأْسَكَ- بِفَضْلِ مَا بَقِيَ فِي يَدِكَ مِنَ الْمَاءِ- وَ رِجْلَيْكَ إِلَى كَعْبَيْكَ- فَإِنِّي أُبَارِكُ عَلَيْكَ- وَ أُوطِئُكَ مَوْطِئاً لَمْ يَطَأْهُ أَحَدٌ غَيْرُكَ؛ شيخ حر عاملی ،وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص390.
[4] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى [عَنْ حَرِيزٍ] عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ اللَّهَ وَتْرٌ يُحِبُّ الْوَتْرَ- فَقَدْ يُجْزِيكَ مِنَ الْوُضُوءِ ثَلَاثُ غُرُفَاتٍ- وَاحِدَةٌ لِلْوَجْهِ وَ اثْنَتَانِ لِلذِّرَاعَيْنِ- وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ يُمْنَاكَ نَاصِيَتَكَ- وَ مَا بَقِيَ مِنْ بِلَّةِ يُمْنَاكَ ظَهْرَ قَدَمِكَ الْيُمْنَى- وَ تَمْسَحُ بِبِلَّةِ يُسْرَاكَ ظَهْرَ قَدَمِكَ الْيُسْرَى ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص436.