درس پانصد و هشتاد و ششم

افعال وضوء

مسألة33:« يجوز المسح على الحائل‌كالقناع والخف والجورب ونحوها في حال الضرورة من تقية أو برد يخاف منه على رجله أو لا يمكن معه نزع الخف مثلاً وكذا لو خاف من سبع أو عدو أو نحو ذلك مما يصدق عليه الاضطرار من غير فرق بين مسح الرأس والرجلين ولو كان الحائل متعدداً لا يجب نزع ما يمكن وإن كان أحوط وفي المسح على الحائل أيضاً لا بد من الرطوبة المؤثرة في الماسح وكذا سائر ما يعتبر في مسح البشرة ‌».[1]

جواز مسح بر حائل در حال ضرورت

كلام در اين فرمايش صاحب عروه بود. ايشان فرمود در حال ضرورت مى‏شود مسح على الحائل كرد. آن ضرورت تقيه بوده باشد يا غير تقيه بوده باشد. مثل برد. يا اين كه شخص نمى‏تواند خيلى معطّل بشود در مكان الوضوء چون كه از هجوم سبع مى‏ترسد. يا از شخصى كه عبارت از محارب است و قاطع الطّريق است از او مى‏ترسد برسد. در اين موارد ضرورت مى‏تواند مسح بر حائل بكند. بعد مى‏فرمايد بلافرقٍ ما بين مسح على الرّأس و مسح على الرّجلين. در مسح على الرّجلينى كه هست روايت ابي الورد بود. ولكن در مسح الرّأس و رجلين با اين جهت فرقى ندارد. در ما نحن فيه آنى را كه مى‏شد استدلال به او بشود.

روايت ابی الورد

 يكى روايت ابي الورد بود. در روايت ابي الورد[2] آنى را كه وارد شده بود، او اين بود كه «فَقُلْتُ فَهَلْ فِيهِمَا رُخْصَةٌ- فَقَالَ لَا إِلَّا مِنْ عَدُوٍّ تَتَّقِيهِ- أَوْ ثَلْجٍ تَخَافُ عَلَى رِجْلَيْكَ». عدوّى كه از او تقيه بكنى، پرهيز بكنى او ثلجٍ تخاف على رجليك. اگر اين روايت تنها بود مى‏شد كسى خدشه بكند و بگويد كه من عدوٌّ تتقّية مال رجلين است كه مورد روايت است. ديگرى هم او ثلجٍ تخاف على رجليك در رجلين وارد است از خوف البرد و امّا اين كه رأس را شامل بشود كه انسان على العمامه مسح كند، يا على القراطيس مسح بكند، اين روايت راجع به او نيست.

روايت عبد الاعلی مولی آل سام

 ولكن در ما نحن فيه روايت ديگرى است كه آن روايت ديگر، روايت عبد الاعلا مولی آل سام[3] است. از اين روايت استدلال مى‏شود كه فرقى ما بين هيچ يكى ما بين رأس و رجلين يا يد و غير اليد نيست. در تمام موارد اعضاء مى‏شود على الحائل مسح كرد. اعتبار الغسل يا اعتبار المباشرة الماسح للمسوح بشرة الممسوح ساقط مى‏شود. آن اين بود كه «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَثَرْتُ فَانْقَطَعَ ظُفُرِي» يعنى پايم لغزيد. مناسبت با اين، اين است كه فانقطع ظفري عين ظفر پا منقع شده است. لغزيدن پا با ظفر پا مناسبت دارد. «فَجَعَلْتُ عَلَى إِصْبَعِي مَرَارَةً» بر ناخنم مراره گذاشته‏ام. البتّه دليل نمى‏شود كه يك ناخن قطع شده است. ممكن است كه همه‏اش قطع شده باشد. «فَكَيْفَ أَصْنَعُ بِالْوُضُوءِ» ؟ «قَالَ يُعْرَفُ هَذَا وَ أَشْبَاهُهُ- مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ  امْسَحْ عَلَيْهِ». در دين حرجى نيست. «امسح عليه» مسح بر مراره بكن. در اين روايت گفته شده است يعرف هذا و اشباهه. اشباهه آن جاهايى است كه ضرورت است. انسان نمى‏تواند بشره را مسح كند. ولو ظفر نيفتاده و دواء نگذاشته است، ولكن اشباه اين است كه نمى‏تواند. حرج است مسح كردن بر بشره «يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله امسح عليه» يعنى على المرارة. در آن موارد ضرورت هم كه امسح على الحائل مى‏شود ديگر. اشباهش اين است. اين روايت را علاوه بر اين كه سندش اشكال دارد و سابقاً گفتيم، به اين روايت نمى‏شود استدلال كرد. ولو مراد ظفر تمام پاها بوده باشد. مراد از اين روايت اين بوده باشد نمى‏شود استدلال كرد. چون كه در اين روايت دو تا حكم است.

 يكى اين كه  وضوئی كه وضوء اوّلى اختيارى است كه بايد بر بشره مسح بشود، اين واجب نيست.

 ديگرى هم عبارت از اين است كه بر مراره مسح مى‏شود. اگر يعرف هذا و اشباهه راجع به كلا الحكمين بود، يعنى مسح بشره واجب نيست. به حائل مسح كردن، به دواء مسح كردن از كتاب فهميده مى‏شود. اشباهش هم از كتاب‏ فهميده مى‏شود. يعنى اين كلا الحكمين در آن مسأله ظفر و كلا الحكمين در اشباه مسأله ظفر هر دو از كتاب الله استفاده مى‏شود. اگرمراد امام (ع) اين بود قطع نظر از امر سند. سند را تمام فرض كرديم. مى‏شد استدلال بشود به اين روايت كه اشباهش هم مقام است. ولكن در آن روايتى كه هست، امام (ع) كه مى‏فرمايد يعرف هذا و اشباهه فقط به يك حكم برمى‏گردد كه وضوء اختيارى واجب نيست. چرا؟ چون كه بالبداهه معلوم است. امام نمى‏گويد كه اين و اشباه اين را من از كتاب فهميده‏ام تا بگوييم امام هم اين را هم اشباهش را از كتاب اين جور فرموده است. علم او لدنّي است. علم او بطن قرآن پيش امام (ع) است. مى‏فرمايد يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله. يعنى از خود كتاب معلوم مى‏شود. همه مى‏تواند بفهمند. آنى كه همه مى‏تواند از كتاب بفهمند وضوء اختيارى واجب نيست. اين را مى‏توانند. ما جعل عليكم فى الدّين من حرج وضوء اختيارى واجب نيست. امّا وظيفه چه چيز است وقتى كه وضوء اختيارى واجب نشد؟ مسح على الحائل و مراره است يا وظيفه تيمم است، اين ندارد كه اين هم از كتاب فهميده مى‏شود. بدان جهت در آن مورد مراره امام فرمود امسح علي المرارة. امّا در اشباهش بگوييم مسح بر حائل بشود اصلاً از آن روايت استفاده نمى‏شود.

 سؤال...؟ آن روايت اين است كه در اين مسأله‏اى كه شما فرض كرديد در مسح بر بشره رجل حرج هست فرض كرديد اين معنا را، اين و هر موردى كه در مسح الرّجل حرجى بوده باشد و ضررى بوده باشد كه اشباه اين است، آن هم از كتاب فهميده مى‏شود كه مسح بشره لازم نيست. يعنى وضوئی اختيارى واجب نيست. نتيجه‏اش اين است. وقتى كه وضوئی آن جورى واجب نشد،  وضوئی كه مسح بشره مى‏خواهد واجب نشد وظيفه چيست اين هم از كتاب فهميده مى‏شود، اين خلاف واقع است.

 سؤال...؟ من هم نمى‏گويم كه از چيز ديگر مى‏پرسد. امام (ع) مى‏فرمايد در اين صورت مسح بشره لازم نيست، اين از كتاب معلوم است. اين كه در ما نحن فيه وضوء واجب نيست، از كتاب معلوم است. بعد چرا امام فرمود امسح على المرارة. خوب از كتاب اگر امسح على المرارة هم معلوم است، چرا فرمود؟ مى‏فرمود يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله. يعرف را اول فرمود. قبل از امسحه است. يعنى در ما نحن فيه اين واقعه‌اى كه تو مبتلا شدى، در اين واقعه  وضوئی كه در او مسح بر بشره معتبر است و واجب نيست، اين از كتاب معلوم است. همه مى‏فهمند. چون كه حرجى است. ما جعل عليكم فى الدّين من حرج. بدان جهت مى‏گوييم در موارد حرج و ضرر وضوء وجوب ندارد. برداشته شده است. امّا بعد از اين كه وضوئی اختيارى برداشته شد وظيفه چيست؟ تارةً مسح على الجبيره مى‏شود. مسح على الدواء مى‏شود و اگر اين توسعه نشد در وضوء، وظيفه تيمم مى‏شود. چون كه لم تجدوا ماءً است. متمكّن بر وضوء نيست، نوبت به تيمم مى‏رسد. امام (ع) اگر مى‏فرمود علمنا هذا و اشباهه من كتاب الله، ما حرفى نداشتيم. مى‏گفتيم هر دو حكم را امام (ع) فرموده است. در ما نحن فيه هم كه از برد مى‏ترسد، از حَر مى‏ترسد، از سبع مى‏ترسد، مسح على الحائل بكند. در سرش حائل باشد، يا در رجلينش حائل باشد. فرقى نمى‏كند. چون كه امام فرموده است اين مسأله و امثالش را ما از كتاب فهميده‏ايم. مثل آن واقعه‏اى كه به زراره پرسيد من اين علمتم انّ المسح ببعض الرّأس. امام فرمود: علمنا. ما اين را از كتاب فهميديم. خيلى خوب قبول كرديم. امام علم  لدني دارد. بطون قرآن پيش امام (ع) است، امام فهميده است. خوب ما چيزى نداريم و امّا فرمود يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله يعنى جاى اين معنايى كه در وضوء چه كنم، سؤال كرد كه در وضوء چه كنم يعنى وضوء بگيريم يا نگيرم، فرمود اين اشباه از كتاب معلوم است كه وضوئی معروف كه وضوء اختيارى است بر بشره بايد مسح بشود، او در اين صورت واجب نيست. بعد امام (ع) كه فرمود امسح عليه اَيْ على المرارة، اين حكم آخر است. توسعه در باب وضوء است. بدان جهت در ما نحن فيه هر جا توسعه ثابت شد، ما ملتزم مى‏شويم كه آن جور وضوء بگيرد كما فى الجبائر و مسح على الدواء. يا مسح على الخفّين در مقام تقيه، يا خوف على الرّجلين من البرد او الحَر و امثال ذلك يا من العدو.

 و امّا در جايى كه اين جور نشد و در ما نحن فيه نصّى وارد نشد مثل اين كه حائل در رأس است، حائلى كه در رأس است او را فقط مى‏خواهد به آن حائل مسح كند. اين از اين روايت استفاده نمى‏شود.

 سؤال...؟ نه. اين مى‏گويد كيف اصنع بالوضوء يعنى وضوء بگيريم يا نه؟ اگر بگيرم، چه جور بگيرم؟

 سؤال...؟ نه. محتمل بود وضوء واجب نباشد برايش. كيف اصنع بالوضوء يعنى وظيفه وضوءئى را چه كار كنم؟ با او چه كار كنم؟ امام (ع) فرمود آن  وضوئی كه واجب است و معلوم است كه بر بشره مسح بشود، در اين موارد آن وضوء نيست. اين از كتاب معلوم مى‏شود. ولكن در ما نحن فيه كه هست، در ما نحن فيه كيف اصنع بالوضوء يعنى به تكليف وضوء چه كار كنم؟ امام (ع) مى‏فرمايد، آن تكليف  وضوئی در اين موارد كه حرجى است نيست. خود يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله اين صريح در اين معنا است. آنى كه مردم از كتاب مجيد مى‏فهمند، مى‏فهمند كه وجوب حرجى واجب نيست و امّا وقتى كه وجوب حرجى نشد وظيفه منتقل به تيمم مى‏شود، يا جعل بدل للوضوء شده است، وضوء اضطرارى جعل شده است، اين را مردم نمى‏فهمند از كتاب. بدان جهت امام اگر مى‏فرمود عرفنا هذا و اشباهه من كتاب الله، مى‏گفتيم علمش مختص به خودش است. ايشان فهميده‏اند و ما هم قبول داريم. چون كه بطون قرآن پيش آنها است و امّا وقتى كه فرمود يعرف هذا يعنى اين معروف از كتاب است. مسأله اين وضوء معروف است وظيفه وضوء از كتاب. معروف بودنش بالوجدان اين است كه وضوء واجب نيست آن وضوء اختياري اين مقدارش معلوم است. امسح عليه يعنى على المرارة اين حكمى است كه در مقام فرموده است. در ما نحن فيه در مسأله جبائر در ممسوح توسعه است. لازم نيست كه ممسوح خود بشره جزء ممسوح بشود. به دواء هم، به جبيره هم مى‏شود مسح كرد. امّا در ساير موارد چه بايد كرد، تيمم گرفت يا مسح على الحائل كرد، اين روايت به اين معنا دلالتى ندارد.

 بعد از آن رسيديم به بعضى از رواياتى كه دو تا روايت است. در خصوص مسح الرّأس وارد است که استدلال شده است ربّما به اين دو تا روايت كه اگر ضرورت شد در رأس هم، مسح على الحائل مى‏شود.

صحيحه عمر بن يزيد

 يكى از اينها صحيحه عمر ابن يزيد است كه سابقاً گفتيم در باب 37 از ابواب الوضوء، روايت 3 است[4].

«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ» شيخ الطّائفه اين را از كتاب محمد ابن على ابن محبوب نقل مى‏كند «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ‌ ‌الْحُسَيْنِ» كه جعفر ابن بشير هم ثقه است «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ بَشِيرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ» اين روايت من حيث السّند صحيح است. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يَخْضِبُ رَأْسَهُ بِالْحِنَّاءِ» رأسش را به حناء خذاب مى‏كند. «ثُمَّ يَبْدُو لَهُ فِي الْوُضُوءِ قَالَ يَمْسَحُ فَوْقَ الْحِنَّاءِ» بعد اراده مى‏كند وضوء گرفتن را. «قال يمسح فوق الحناء». فوق الحناء مسح كند. فوق الحناء كه حناء عينش است. نه لونش است و الاّ جاى سؤال هم نبود. چون كه اين قدر روايت وارد است در استحباب خضاب بر آن كسى كه شايب است. اين كه مى‏گويد ثمّ يبدو له بالوضوء يعنى حناء هنوز عينش در سر است مى‏خواهد وضوء بگيرد. قال يمسح فوق الحناء. مسح مى‏شود فوق الحناء. گفته‏اند بر اين كه اين حمل مى‏شود به موارد ضرورت. جمعاً ما بين اين روايات و رواياتى كه فرمود مرأة نمى‏تواند مسح على الخمار بكند. بايد اصبعش را داخل تحت الخمار[5] بكند او در حال اختيار بود. چون كه خمار با حناء فرقى ندارد. بدان جهت در ما نحن فيه حمل شده است اين معنا به مورد ضرورت. موردى است كه سرش حناء گذاشته است و مى‏خواهد مسح كند. اولاً حناء گذاشتن ضرورت نيست. خوب حناء نباشد چه مى‏شود؟ اين ضرورت نيست. كسى حناء گذاشته است. خوب حناء گذاشته است. مبارك است. وقتى كه مبارك شد نماز نخوانده است و وقت نماز هم ضيق است و بايد وضوء بگيرد. خوب ضرورت ندارد كه حناء در سرش باشد. نه حناء را به مقدارى كه مكان مسح است ازاله كند ولو رنگ نگرفته است. نگرفته باشد.

 سؤال...؟ سرما ندارد. روايت معنا مى‏كنيم. در روايت كه سرما ندارد. مى‏گويد «سألت ابا عبد الله (ع) عن الرّجل يخضب رأسه بالحناء ثمّ يبدو له فى الوضوء. قال يمسح فوق الحناء». اين روايت اين اطلاقش حمل به ضرورت بشود، اين حناء كه ضرورت نيست. اگر مى‏خواهيد ضرورت بشود اين را بايد حمل كنيد به موارد تداوى كه سردردى دارد، مرضى دارد كه بايد حناء بوده باشد. بعد كه مى‏خواهد وضوء بگيرد چه كار كند؟ «امسح على الحناء يعنى امسح على الدّواء». اين عيبى ندارد. ملتزم مى‏شويم. امّا از دواء به غير دواء تعدّى نمى‏كنيم. اين ضرورت، ضرورت مداوايى است. اگر اين را گفتيد، اين روايت هم نبود اين را ملتزم بوديم و امّا اگر اين حناء تداوي نيست اصلاً ضرورت محقق نمى‏شود. بدان جهت در ما نحن فيه به اين روايت احتياجى نيست و استدلال هم نمى‏شود كرد، در جايى كه آنى كه در سر هست دواء نباشد و امّا دواء باشد احتياج به اين روايت هم نيست. چون كه اين رواياتى كه در مراره، در بحث مسح على الجبيره، وضوئی جبريه‏اى خواهد آمد روايات دواء خودش كافى است.

صحيحه محمد بن مسلم

 روايت دومى هم همين جور است. فى الرّجل يحلق رأسه روايت چهارمى [6]است. آن هم صحيحه محمد ابن مسلم است «وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» است. «عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الرَّجُلِ يَحْلِقُ رَأْسَهُ» سرش را مى‏تراشد. «ثُمَّ يَطْلِيهِ بِالْحِنَّاءِ» او را با حناء طلي مى‏كند يعنى مى‏مالد حناء را به او. «ثُمَّ يَتَوَضَّأُ لِلصَّلَاةِ- فَقَالَ لَا بَأْسَ بِأَنْ يَمْسَحَ رَأْسَهُ وَ الْحِنَّاءُ عَلَيْهِ» حناء روى او بوده باشد. اگر ظاهر اين روايت را بگيريم، نه روى حناء مسح كردن در حال اختيار هم جايز است. اين را كه كسى ملتزم نشده است. بايد تقييد بكنيم. تقييد بايد بشود بالضّرورة. خوب ضرورت چه چيز است؟ ضرورت آنى كه قدر متيقّن از ضرورت است چون كه در حناء ضرورت نمى‏شود. آن تداوى است. مرسوم هم هست كه با حناء مداوا مى‏كنند سر را. بدان جهت در ما نحن فيه او را ملتزم مى‏شويم كه اين مثل آن روايت سابقى است. اين دو تا روايت چيزى از على ما ذكرنا زائد نمى‏كند. ملّخص الكلام اگر حائل از قبيل دواء است، عيبى ندارد. مسح مى‏شود على الدّواء بلافرقٍ بين الرّجلين و الرّأس و امّا اگر ضرورت تقيه بوده باشد، آن تقيه در مسح على الرّجلين است. آن وقت اگر مراد از ضرورت غير تقيه و غير تداوى باشد دليلى بر اين كه مسح بر حائل جايز است فى الرّأس او الرّجلين، دليلى تمام نيست. اگر روايت ابى ورد تمام بشود او مختص به رجلين است. از او نمى‏شود به رأس تعدّى كرد. مگر در جايى كه در رأس تداوى باشد كه آن روايات ديگر دارد و امّا از آن روايت بخواهيم تعدّى كنيم به رأس، نمى‏شود.

 سؤال...؟ عرض مى‏كنم يعنى در حال اختيار هم مسحش عيبى ندارد؟ اين جور بگوييم؟ در حال اختيار هم عيبى ندارد به حناء؟ كلام عبارت از اين است كه اين معنا محتمل نيست به واسطه روايات حناء كه فرقى ما بين حناء و غير حناء، سؤال؟ حناء با گل چه فرقى دارد؟ شما را مى‏گويم بينى و بين ربّك به اهل عرف بگوييد حناء با گل چه فرقى دارد؟ گل چسبانده است. نه تداوى. اين حناء به مناسبت اين كه اگر ضرورتى داشته باشد تداوى است آن است. اگر تداوى نبوده باشد مسح على البشره ساقط نمى‏شود و كسى كه هم به اين اطلاقات فتوا نداده است و نمى‏شود هم فتوا داد.

 سؤال؟...با او چه فرقى دارد. حناء چه خصوصيتى دارد؟ اگر فرض بفرماييد دواء بود، بله دواء يك خصوصيتى دارد. حناء هم من باب دواء فرقى ندارد. آن جاهايى كه به اطلاق نمى‏شود عمل كرد، امر داير ما بين تقييد است. نمى‏گوييم مراد از اينها اين است. به اطلاقش نمى‏شود تمسّك كرد. ممكن نيست به اطلاقش. بدان جهت روايت از كار مى‏افتد. قدر متيقّنش صورت تداوى است. بيشتر از اين نمى‏شود استفاده كرد. بدان جهت گذشتيم.

 رفع حائلها به قدر امکان در فرض تعدد حائلها در مسح رجلين

 بعد صاحب عروه قدس الله نفسه الشّريف مى‏فرمايد بر اين كه، اگر حائل متعدد بوده باشد بعضى از آن حائل را مى‏تواند رفع كند. در او تقيه نيست. مى‏تواند بعضى حائل را رفع كند. يا در او خوفى نيست. مى‏تواند آن بعضى حائل را رفع كند. آيا آن كه از حائلى كه بر جزء ممسوح است روى پا مثلاً آن مقدارى كه ممكن است بايد برداشته بشود يا آن مقدارى كه ممكن است برداشتن او هم وجوبى ندارد. ايشان مى‏فرمايد بر اين كه لا يجب. آنى كه ممكن است برداشتنش، برداشتنش لازم نيست و ان امكن بعد احتياط استحبابى مى‏كند و ان كان احوط. ولو برداشتنش احتياط است. اگر اين روايت ابى ورد تمام شد و اين روايتى كه از او تعبير كرديم به روايت عبد الاعلا مولی آل سام اگر اينها تمام بود، مفاد اينها اين بوده باشد كه در موارد حرج و ضرر اين كه معتبر است در وضوء جزء ماسح كه يد است با بشره جزء ممسوح كه ظهر الرّجلين است اين اشتراط برداشته شده است و مسح بر حائل مى‏شود. اگر مفاد اين دو تا روايت اين بود كه در كليّه موارد حرج يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله در كليّه موارد الحرج آن اشتراط مباشرت جزء ماسحه با بشره ممسوح ساقط مى‏شود و مبدّل مى‏شود غسل حائل و مسح حائل. حائل اگر در جاى غسل باشد، حائل شسته مى‏شود و اگر در جاى مسح باشد آن حائل مسح مى‏شود که فقط اين روايات نكته اساسى اين است كه آن اشتراط مباشرت ساقط مى‏شود كه جزء ماسح بايد با بشره ممسوح مباشرت كند، او ساقط مى‏شود. او كه ساقط شد مسح على الحائل پيدا نمى‏كند. چون كه مباشرت شرطش ساقط شده است. اگر اين بوده باشد كما اين كه مدلولشان هم اين است اگر استدلال قوم تمام بشود نتيجه اين مى‏شود، تقليل حائل ممكن نيست. چون كه مباشرت كه شرط نيست. مسح رجل مباشرتاً رجل مسح بشود اين كه شرط نيست. خوب روى رجل هر چه هست. چهار جفت جوراب پوشيده است. بعد از آنها يك كفش پوشيده است. اين وقتى كه مقام، مقام تقيه شد، چون كه عامّه ما بين مسح على الجوراب و مسح على الخف فرقى نمى‏گذارند. خوب تقيه دارد؟ كفشش را درمى‏آورد. سه جفت جوراب را هم برمى‏دارد. چون كه هوا سرد است و زمستان است. چهار جفت جوراب روى هم پوشيده است. به آن جوراب اوّلى مسح مى‏كند. اين تقيه مراعات مى‏شود. چون كه عامّه مى‏گويند فرقى نيست ما بين جوراب و الخف. مسح جوراب بكنى كافى است. امام (ع) در مقام تقيه فرمود بر اين كه مسح كن خف را. تفصيل نداد كه اگر جوراب دارى خف را بكن. به جوراب مسح كن. يا جوراب را در بياور و دوباره كفش را بپوش و روى كفش مسح كن. اينها را نفرمود. روايت عبد الاعلا تجويز كرده است مسح على الحائل را. مسح على الحائلى كه اشتراط مباشرت ساقط شده است. هر حائلى بوده باشد. يكى باشد يا دو تا. فرقى نمى‏كند. چون كه عدم حائل به جهت حصول مباشرت است. وقتى كه مباشرت ساقط شد، حائل يكى باشد يا دو تا باشد. غليظ باشد يا رقيق باشد. در پا باشد، در سر بوده باشد. بنا بر اين كه از روايت اين فهميده بشود و ديگرى هم در روايت ابي الورد امام (ع) على الاطلاق فرمود كه اگر از عدوّى تقيه مى‏كنى، مسح على الخف بكن. نفرمود در صورتى كه جوراب ندارى. اگر رفع حائل واجب باشد آنى كه ممكن است، به تقيه مراعات مى‏شود به مسح جوراب كه نمى‏شود به خف مسح كرد. اين كه امام(ع) فرمود در مقام تقيه مى‏توانى بر خف مسح كنى اطلاق دارد و تقييد نفرمود در صورتى كه جوراب نداشته باشى، اين مقتضايش اين است كه تقليل حائل واجب نيست. الامر كما يذكر قدس الله سرّه آنى كه در عروه فرموده است.

اعتبار داشتن رطوبت موثر ماسح در فرض مسح رجلين بر حائل

 بعد ايشان قدس الله نفسه الشّريف يك مطلب ديگرى را مى‏فرمايد و آن مطلب ديگر هم صحيح است. مى‏فرمايد در موارد مسح على الحائل آنى كه ساقط است، مباشرت جزء ماسح با ممسوح است. الان كه اين مباشرت ساقط شد مسح على الحائل مى‏شود. امّا مسح على الحائل باز بايد با بلّه بشود. حائل را كه مسح مى‏كند، خف را كه مسح مى‏كند، خف را بايد با بلّه مسح بكند. اين اشتراطى كه بلّه بوده باشد، او ساقط نمى‏شود. اين كه ايشان مى‏فرمايد باز اين مطلب صحيح است. چرا؟ براى اين كه آنى كه در آن روايت ابا الورد است، اين است كه آن امرى كه در وضوئی اختيارى معتبر است و در او حرج است، او از شرطيّت ساقط مى‏شود. آنى كه در اين ما نحن فيه مورد حرج است، مسح بشره است. امّا با بلّه وضوء حائل را مسح كردن او حرجى كه نيست. آن اشتراطى كه مسح بايد به بلّه وضوء باشد اين حرجى نيست. آن شرطى كه حرجى است كه عبارت از مباشرت جزء ماسح با بشره جزء ممسوح است او حرجى است. او ساقط مى‏شود. آنى كه عنوان حرج به او منطبق مى‏شود او است. وجهى ندارد ساير امور معتبره در مسح ساقط بشود. مثلاً گفتيم بر اين كه در مسح الرّجل بايد من الاصابع الى الكعب بشود. نه در خفّ مسمّى كافى است در مورد ضرورت كه برد است و مى‏ترسد. نه همان مقدار بايد مسح بشود. منتهى بايد محل حائل مسح بشود. آن اشتراطها ساقط نمى‏شود. چون كه رعايت آنها حرجى نيست. آن مقدارى كه حرجى است مباشرت جزء ماسح با ممسوح است و آن مقدار ساقط مى‏شود.

ضيق وقت از رفع حائل مجوز مسح بر آن

مسألة 34: « ضيق الوقت عن رفع الحائل أيضاً مسوغ للمسح عليه‌لكن لا يترك الاحتياط بضم التيمم أيضاً »[7].‌

بعد ايشان قدس الله نفسه الشّريف داخل مسأله‏اى مى‏شود و آن اين است كه مى‏فرمايد بر اين كه ضيق الوقت من مسوّغات المسح على الحائل ضيق الوقت ظاهر عبارت اين است كه انسان آفتاب دارد غروب مى‏كند يا طرف صبح آفتاب دارد طلوع مى‏كند نماز صبح وقتش مى‏گذرد. اين شخص هم كه پوتين پوشيده است. دستگاه پوشيده است. اگر اينها را دربياورد و وضوء بگيرد به بشره مسح كند، شمس غروب پيدا مى‏كند. چون كه خيلى طول مى‏كشد. هم ضيق است و هم محكم اينها را پوشيده است. بند مفصّلى دارد. بيا و برو مثل چكمه و اينها است. اينها را دربياورد آفتاب غروب مى‏كند. ولكن نه اگر فرض بفرماييد بر اين كه مسح كند على الخف نه مى‏تواند صلاة را در وقتش اتيان كند. اگر مسح على البشره بكند، صلاة بعضش يا كلّش خارج وقت واقع مى‏شود. ولكن مسح على الخف بكند، در اين صورت صلاة را بتمامه در وقتش ترك مى‏كند. ايشان مى‏گويد بر اين كه اين هم از مسوّغات است. مى‏تواند مسح كند على الحائل. بعد در ذيلش دارد ولكن لا يترك الاحتياط. ظاهرش اين است كه ولكن لا يترك الاحتياط لكن استثناء است. مثل اين كه از آن حكم به اجزاء استثناء مى‏كند. مى‏گويد بايد ضمّ تيمم هم بشود ولكن الاحتياط فى ضمّ التيمم لا يترك. اين ظاهرش عبارت از اين است كه مى‏گويد احتياطش در ضمّ تيمم احتياط وجوبى است. ما اين جور فهميده‏ايم. چون كه كلمه لكن دارد. لا يترك دارد. معنايش عبارت از اين است كه وضوى آن جورى را بگيرد. ولكن تيمم هم بكند. خوب وقتى كه اين جور شد، مسأله اين جور شد كه وقت ضيق است و نمى‏تواند از پا دربياورد، دليلش چيست؟ خوب ضيق دارد تيمم بكند. فلم تجدوا ماءٍ فتيمموا. مقتضاى قاعده اين است ديگر. دليل بر اين چيست؟ دليل بايد روايت ابي الورد باشد، مولی آل سام باشد. روايت ديگرى كه نداريم. در ذيل اينها هم فرموده است معلوم مى‏شود كه حكمى كه آنها استفاده مى‏شد مسح على الحائل از او استفاده مى‏شد، اين هم از آنها استفاده مى‏شود. ظاهر عبارتش اين است. با وجود اين كه اگر ما روايت ابي الورد را قبول كنيم، روايت مولی آل سام را قبول كنيم و بگوييم از آنها استفاده مى‏شود مسح على الحائل، عند موارد الحرج و الضّرر چون كه حرج كه گفت، ضرر بالاتر از حرج است. مثل تلف نفس و اينها. خودش هم در يكى از آن روايات داشت من عدوٍّ تتّقيه كه متوجّه ضرر مى‏شود. او بردٍ تخاف على رجليك که ضرر مى‏شود. ضرر طرفى، مالى، در عدو ربّما ضرر مالى مى‏شود. آن دو تا روايت تجويز كردند مسح على الحائل را در موراد ضرورتى كه آن ضرورت دفع الضّرر و دفع الحرج است كه به حرج نيفتد، به ضرر نيفتد، مسح على الحائل مى‏كند. خوب اين چه ربطى دارد به مسألتنا؟ به ضيق الوقت؟ در ضيق الوقت اگر مسح بكند بر پاها، كفش‏ها را دربياورد و مسح بكند صلاة فوت مى‏شود. ضرر مالى، حرجى چيزى نيست. خوب صلاة وقتش فوت مى‏شود. فلم تجدوا ماءٍ فتيمموا. اين مسأله مربوط به مدلول روايت ابي الورد و هكذا روايت مولی آل سام نيست، و مقتضى القاعدة الاوليه كفاية التّيمم است، من غير حاجةٍ بر اين كه مسح بكند على الخف.

سؤال...؟ عرض مى‏كنم بر اين كه هر وقت امر داير بشود ما بين اين كه انسان تمام الصّلاة را در وقت درك كند ولكن با تيمم يا بعض الصّلاة را درك كند در وقت با وضوء، وقت ضيق است، وضوء بگيرد يك ركعت يا بيشتر را درك مى‏كند و امّا اگر تيمم بكند تمام صلاة را درك مى‏كند. در اين صورت وظيفه تيمم است. نمى‏تواند وضوء بگيرد. ولو بعض صلاة را، ركعت يا زائد بر ركعت را كه و من ادرك من الصّلاة ركعةً فقد ادركها كه در صلاة صبح وارد است ولو قاعده من ادرك هم بوده باشد، وظيفه تيمم است و ذلك به دو علّت.

 يكى همين آيه مباركه است. آيه مباركه فرض كرده است «اذا قمتم الي الصّلاة» فرض كرده است كه قيام بفريضة الوقت است. آنى را كه در وقت تشريع فرموده است خدآند اگر قيام به او شد، قيام به او در وقتش مى‏شود كه آنى كه تشريع شده است ابتداءً، او عبارت از اتيان صلاة ظهر و عصر است بعد از زوال و قبل از غروب. اين تشريع شده است ابتداءً. «اذا قمتم الي الصّلاة» يعنى به آن فريضه‏اى كه تشريع شده است داخل شدى. متمكّن از وضوء گرفتن بودى عيبى ندارد. وضوء بگير. اگر متمكّن نبوديد، فلم تجدوا يعنى متمكّن از وضوء نبوديد ديگر. چه عقلاً، چه تمكّن به واسطه مرض است. ضرر است و امثال ذلك است. وقتى كه اين جور شد، ولو من مريض متمكّن از عقل هستم.

سؤال...؟ فلم تجدوا تفريع مى‏كند. يعنى آنها مصداق فلم تجدوا است. محقق عدم وجدان است. فلم تجدوا دارد و ان كنتم مرضى او على سفرٍ بعد مى‏فرمايد فلم تجدوا. اينها محقق عدم وجدان است. آن فريضة الوقت وقتى كه او را اتيان مى‏كنيد، قيام كردى، متمكّن از وضوء و غسل هستى، وضوء و غسل بايد بكنيد. وضوء غير جنب، غسل را جنب. فلم تجدوا ماءٍ يعنى متمكّن از آن وضوء و غسل نشديد، فتيمموا. مقتضاى آيه مباركه اين است صلاتى كه تمام ركعاتش در وقت واقع مى‏شود، ولو به واسطه انسان آن صلاة بعضش را در خارج بخواند مى‏تواند وضوء بگيرد، او فلم تجدوا است. فلم تجدوا آنى كه تمام صلاة كه فرض در وقت شده است، اين معنا است.

 سؤال...؟ دليل حاكم حكومت پيدا مى‏كند بر اين كه در صورتى كه توانست انسان درك كند يك ركعت را بايد بخواند. مدلولش اين است. بدان جهت در ما نحن فيه يكى اين و يكى هم صحيحه زراره كه در تيممى كه فاقد الماء است وارد است. مى‏گويد المسافر يطلب الماء مادام الوقت مادامى كه در وقت است طلب مى‏كند. فاذا خاف الفوت فيتيمّم وقتى كه ترسيد كه وقت به فوت برويد يعنى صلاة به فوت برود وقتى كه صلاة به فوت برود ظهور دارد در آن فوت صلاة اختيارى. آن صلاة اختيارى كه بايد قبل الوقت بتمامه واقع بشود، اگر فوت آن وقت را اين را در باب تخلّى در قبله گفتيم. قبله منصرف است به قبله اختيارى. وقت هم منصرف است به وقت اختيارى و اذا خاف فوت الوقت يعنى وقت صلاة اختيارى را فوت پيدا كرد فيتيمّم تيمم بكند ويصلّى. از صحيحه زراره هم كه در باب تيمم وارد شده است استفاده مى‏شود كه امر داير بشود ما بين وضوء ناقص و درك صلاة ولو بعضاً يا وضوئی تام ولو درك صلاة بعضها فى الوقت يا ما بين تيمم و ادراك تمام الوقت نه تيمم متعيّن است. بدان جهت اين شخص چكمه‏اش را درنياورد. همين جور تيمم بكند و نمازش را بخواند.

 فردا هم دنباله اين بحث است انشاء الله روز چهارشنبه. بحث قضا را شروع نمى‏كنيم. چون كه سر مطلب رسيده است...



[1] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص214.

[2] ُمحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ أَبِي الْوَرْدِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع إِنَّ أَبَا ظَبْيَانَ حَدَّثَنِي أَنَّهُ رَأَى عَلِيّاً ع- أَرَاقَ الْمَاءَ ثُمَّ مَسَحَ عَلَى الْخُفَّيْنِ- فَقَالَ كَذَبَ أَبُو ظَبْيَانَ- أَ مَا بَلَغَكَ قَوْلُ عَلِيٍّ ع فِيكُمْ- سَبَقَ الْكِتَابُ الْخُفَّيْنِ- فَقُلْتُ فَهَلْ فِيهِمَا رُخْصَةٌ- فَقَالَ لَا إِلَّا مِنْ عَدُوٍّ تَتَّقِيهِ- أَوْ ثَلْجٍ تَخَافُ عَلَى رِجْلَيْكَ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص458.

[3] مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى مَوْلَى آلِ سَامٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَثَرْتُ فَانْقَطَعَ ظُفُرِي- فَجَعَلْتُ عَلَى إِصْبَعِي مَرَارَةً- فَكَيْفَ أَصْنَعُ بِالْوُضُوءِ- قَالَ يُعْرَفُ هَذَا وَ أَشْبَاهُهُ- مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ  امْسَحْ عَلَيْهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص464.

[4] وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ‌ ‌الْحُسَيْنِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ بَشِيرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يَخْضِبُ رَأْسَهُ بِالْحِنَّاءِ- ثُمَّ يَبْدُو لَهُ فِي الْوُضُوءِ قَالَ يَمْسَحُ فَوْقَ الْحِنَّاءِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة،(قم، موسسة آل البيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص455.

[5] ‌عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا تَمْسَحُ الْمَرْأَةُ بِالرَّأْسِ كَمَا يَمْسَحُ الرِّجَالُ- إِنَّمَا الْمَرْأَةُ إِذَا أَصْبَحَتْ مَسَحَتْ رَأْسَهَا- وَ تَضَعُ الْخِمَارَ عَنْهَا- فَإِذَا كَانَ الظُّهْرُ وَ الْعَصْرُ وَ الْمَغْرِبُ وَ الْعِشَاءُ تَمْسَحُ بِنَاصِيَتِهَا؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص414.

[6] وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الرَّجُلِ يَحْلِقُ رَأْسَهُ ثُمَّ يَطْلِيهِ بِالْحِنَّاءِ- ثُمَّ يَتَوَضَّأُ لِلصَّلَاةِ- فَقَالَ لَا بَأْسَ بِأَنْ يَمْسَحَ رَأْسَهُ وَ الْحِنَّاءُ عَلَيْهِ؛ شيخ حر عاملی، وسائل الشيعة، (قم، مؤسسة آل بيت(ع)، چ1، ت1409ق)، ج1، ص456.

[7] سيد محمد کاظم يزدی، العروة الوثقى، (بيروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چ2، ت1409ق)، ج1، ص214.